رفتن به مطلب

داستان سکسی منیژه مادر زن من


mohsen

ارسال‌های توصیه شده


منیژه زندگی من
 

سلام ، لطفاً اگه روی محارم حساس هستی مجبور نیستی بخونی ، فحش واسه آدمای ضعیفه . این داستان عین واقعیت هست ، خیلی با خودم کلنجار رفتم که اینو بنویسم یا نه !
بنظرم خیلی از ما آدمها داستان های عجیبی داریم که تا آخر عمر مخفی می مونه مثل همین داستانی که میگم.خب البته حق داریم چون اینجا ایران هست و بحث ناموس و حیا و آبرو در میانه …
در ضمن اسامی را تغییر داده ام .
اسم من کامران هست قد 185 وزن 86 رنگ پوستم سبزه نمکی . تقریبا چهارشونه ام ، یه زمانی کشتی و ورزش های باستانی میرفتم که باعث شد بدن خوبی داشته باشم. چهره ام هم مردانه هست ، بطوریکه نسبت به سنم بیشتر میخوره .
توی یه شهرستان کوچیک خراسان رضوی هستیم، با هزارتا بدبختی درس خواندم تا دانشگاه قبول شدم و بعدش یه شغل پیدا کردم . توی نوجوانی به روستا و زادگاهم زیاد میرفتم واسه کارهای کشاورزی و دامداری. گهگاهی با هم ولایتی ها می‌رفتیم گوسفند چرانی و اونجا نوبتی ترتیب خر می‌دادیم ،یادم که میاد خخخخ خندم میاد. خلاصه زود به بلوغ رسیدم و سایز کیرمم حدود 20 سانت و مشکی هست و البته کلفت. خانواده ما 5 تا پسر هستیم و یه خواهر داریم که همگی ازدواج کردند و رفتند پی زندگیشون . من موندم و پدر و مادر پیر و مریضم ،سنشون بالای 75 هست . خلاصه سرتون را به درد نیاورم‌. به اصرار خواهرم و پدر مادرم تصمیم گرفتم زن بگیرم ، چون یه مدت بود با رفیقای ناباب می‌گشتم هرچند شب برنامه عرق خوری و دختربازی داشتیم .
از اونجا که خودم یه زن محجبه میخواستم ، رفتیم خواستگاری یک دختر کاملا معمولی با خانواده عادی . بله رو گرفتیم و زنم شد.
اسم خانمم مژگان و اسم مادرش هم منیژه می‌ذارم . زنم بچه اول خانواده هست ، کلا یه داداش کوچیک داره و من تک داماد شدم . پدر زنم یه کاسب بنگاهی بوده که ورشکست کرده و از فشار مالی معتاد شده بود، همش هم کارش شده بود غر زدن به حکومت و بقیه . انگار همه تقصیر کار هستند و فقط خودش آقاااااست. کلا از اول ازش خوشم نیامد ، ولی دخترش واقعا برام خانمی کرده و خوب تربیت شده بود، چون توی دامان منیژه خانم تربیت شده ‌.
بذارین از مادرزنم بگم ، سن زیادی نداره و کلا 10 سال ازم بزرگه ، قد کوتاهی داره ولی در عوض سفید مثل برف ، برعکس من که گفتم یکم سبزه ام. کون گنده ای هم داره .مثل خیلی از داستان‌ها نمی‌گم از اول جلوم راحت بود ، همه جاشو بهم نشون نمی‌داد . حتی جلوی من با مانتو یا دامن می‌گشت و زن پوشیده ای هست. بیرون هم چادر سرش می‌کنه . مثل زن بسیجی ها نیست که فقط دماغش دیده بشه ، ولی محجبه و عادی هست . یک آدم کاملا معمولی بود که افتاده بود دست یک شوهر دیو صفت که فقط بلد بود مواد بکشه و به خانواده ش ظلم کنه.البته گهگاهی کارهایی می‌کرد در حدی که محتاج نباشند ولی خب پیشرفتی نداشت.
از وقتی من داماد اونها شدم ، خیلی به منیژه جان احترام میذاشتم خدایی هم نیت بدی نداشتم و اصلا توی کفش نبودم چون هیز نیستم و منیژه هم جلوی من لباس سکسی نمی پوشید که من تحریک بشم.کلا دیدم زن آروم و خوبیه ، دلم میخواست هواشو داشته باشم چون اینطوری زنم هم خوشحال بود.
من علاوه بر شغل خودم کشاورزی هم میکردم یعنی میرفتم روستا . روستای ما خیلی دور و کوهستانی هست ، خیلی تلاش کردم و خدا نتیجه شود داد . صاحب خونه و ماشین شدم ، هربار که وسایل نو می‌خریدم مژگان زنگ میزد مادرش می‌شوند دوتایی خوشحال بودن .
دلم میخواست روز به روز پولدارتر بشم.حتی گاهی زنم با هماهنگی من برای خانواده خودش اقلام خوراکی مثل روغن و گوشت و غیره می‌خرید و اینها باعث شده بود رابطه من و منیژه جان بهتر بشه . همیشه بهم میگه تو خیلی مردی که اینقدر هوای مارو داری و خیلی زحمتکش هستی ، میگه برعکس شوهرمی که فقط بلده غر بزنه و تنبلی کنه . همه اینها باعث شده بود توی دل مادر زنم جا باز کنم ، البته نه مثل خیلیا که دنبال سکس و باشی بازی هستند. واقعا به این چیزا فک نمی‌کردم.
گاهی تعطیلات می‌رفتیم بیرون ، مادرزنم و پسرش هم میومدن. پدرزنم حوصله گشت و گذار نداشت.
یکبار خانمم پیشنهاد داد بریم امامزاده توی کوه‌های اطراف و شب بمونیم. منم قبول کردم ، بعدش گفت پدر و مادرت هم ببریم که راضی نشدند گفتن پاهامون درد می‌کنه اونجا از کوه باید بریم بالا. خلاصه به زنم گفتم اگه دوست داری مامانت و داداشت رو بگو بیان ، اونم از خوشحالی قربون صدقم رفت و سریع زنگ زد به مامانش. پدرزنم اجازه نداده بود واسه همین خانمم بهش زنگ زده بود که بازم نه شنیده بودند. زنم گفت تو اگه بهش بگی بهت نه نمیگه . حتی گفت مادرم خیلی دلش میخواد بیاد , منم غرورم اجازه نمی‌داد چون میترسیدم نه بشنوم ، القصه به اصرار خانمم رفتیم خونه باباش که خیلی دور نبود . پدرزنم به جورایی روی من خیلی حساب می‌کنه گفت باشه ولی باید دو روزه برگردین من نون و چای می‌خوام. خیلی تنبله دیگه .
قرار شد فردا صبح زود راه بیفتم ، شب خانم بخاطر لطفی که بهشون کرده بودم یه حال اساسی بهم داد که جایزه من باشه خخخخخ . البته می‌دونه که حشری هستم واسه همین گفت دو روز بدون سکس اذیت میشی .
فردا صبح راه افتادیم من و مژگان، منیژه و برادرزنم ماهان.توی راه کلی حرف می‌زدیم خانمم جلو بود و همش آهنگ عاشقانه میذاشت و دستام رو می‌گرفت ، ماهان حواسش به جاده بود ، مادر زنم عقب وسط نشسته بود و از توی آینه همدیگه رو می‌دیدیم. هربار که نگاهش میکردم بهم لبخند میزد، خیلی خوشگل و سفیده و لامصب این همه سختی دیده بود ولی اصلا شکست نخورده . طبق عادت وقتی باهاش حرف میزدم توی آینه نگاه ماشین نگاهش میکردم اون هم سرش رو آورده بود وسط صندلی من و دخترش…
به امامزاده رسیدیم ، اونجا اتاقک اجاره می دادند، ما هم یکی اجاره کردیم و رفتیم اطراف یکم گشت و گذار. همش دستم توی دستهای خانمم بود.
یه آبشاری بود که بالاتر بود باید از کوه بیشتری می‌رفتیم بالا ، به پیشنهاد من رفتیم بساط جوجه رو گذاشتیم و آتیش بازی راه انداختیم و ناهار رو بر بدن زدیم.بعدش در اتاق مون را بستیم وسایل ضروری رو برداشتیم راه افتادیم سمت آبشار.
توی راه خانمم و مادرش خسته می شدند هی می‌نشستند ، مژگان گفت مامان دست تو بده آقا کامران بهت کمک کنه. اونجا بود که واسه اینکه بیارمشون بالا دست دوتایی شون را گرفتم. انصافا هیچ نظر بدی نداشتم .
چون راهش یکم صعب العبور بود اول خانوم رو کمک کردم اومد بالا ،مادرزنم دست شو گذاشت توی دستم ، یکم سنگین تر از دخترش بود ، وقتی اومد بالا جا تنگ بود تقریبا فیس تو فیس شدیم و چسبید به بغلم از روبرو .
سرش رو بوسیدم گفتم خاله جان ماشاالله سنگینی ها ، گفت دستت درد نکنه قربونت اذیت شدی بخاطر ما ببخشید.
یکجا بود خیلی راه تنگی بود ، مردم هم کمتر از اونجا میومدن. خانمم رو کمک کردم رفت بالا ، بعدش مادرزنم میخواست بره پشت سرش خودم بودم . ماهان برادرانم چون سبک بود و بچه هم بود راحت می‌رفت بالا ، گهگاهی دستش رو می‌گرفتم که نیفته‌ .
اولین بار بود که چشمم از این دیدگاه خورد به کون منیژه جون ، واقعا یه لحظه که خواست بره بالا مانتوش چسبید به بدنش ، فرم پاهاش و کونش خیلی به چشمم اومد ، اینم بگم که به اصرار من چادر رو توی اتاقک گذاشته بودند.
توی دلم معذب شدم و خودم رو لعنت کردم ، مثل خیلی از دهه شصتی ها حس مذهبی داشتم و میگفتم اون محرم و ناموسته ، نباید نگاهش کنی. خلاصه یک خود درگیری ای توی ذهنم پیدا شد ، از یکطرف غیرت و مذهب جلوم رو می‌گرفت از طرفی لمس دستهای منیژه جان و اینکه سفیدی و توپولی بدنش رو بیشتر می‌دیدم کیف کردم ، دروغ چرا بگم منم آدمم تحریک میشدم هرچند محرم باشه…
حتی یکبار منیژه می‌خواست بره بالا نتونست مجبور شدم ازپشت هواش رو داشته باشم طوریکه بغلش کردم و چسبیدن بهش . حس خیلی خوبی داد بهم ، کم کم داشتم توی افکارم این رو تجسم میکردم که من دوتا زن دارم .
وقتی چسبیدم بهش مثلا هلش بدم بره بالا ، انگار گیرم داشت منفجر می‌شد . حتی منیژه برگشت نگاه به پایینم کرد و لبخند زد. ولی من باز هم گفتم صحیح نیست بخش نظر داشته باشی.
رفتیم بالا زیر آبشار یکم آب بازی کردیم و روی دو تا خانمم مژگان و منیژه آب ریختم اونها هم حسابی منو خیس کردن و برگشتیم . البته دوتا خانم خیالی توی ذهنم بود ، وگرنه مادرزنم هیچ حسی بهم نداشت و منو مثل پسرش میدونست ، و همین باعث عذاب وجدانم می‌شد.
اومدیم پایین جای امامزاده چای آتیشی گذاشتم حسابی تحویلشون گرفتم. رفتیم توی اتاقکی که اجاره کرده بودیم و هرکی یک گوشه ای دراز کشید چرت بزنه . مادرزنم معذب بود و با مانتو بود ، خانمم بهش گفت لباسات را دربیار عرق کردی راحت باش کامران مثل پسرته. منیژه هم گفت نه خجالت میکشم ، بعدش مژگان به من گفت تو هم یکم لباس راحتی بپوش اینجا که هیچ‌کس غریبه نیست بذار مادرم باهات راحت باشه . منم درجا شلوارک پوشیدم و با رکابی جلوی مادرزنم شدم واسه اولین بار بود . بعد چرت زدن رفتیم یکم بازارچه گردی و تفریحات دیگه …
آخر شب نشستیم بازی پوچ و موچ . من و مژگان ، مادرش و داداشش هم تیم شدند. وسط بازی ماهان با مامانش دعواش شد گفت تو خنگی و خلاصه مژگان بخش توپید که چرا جلوی من اینطوری میگه . منم گفتم مگه من غریبه ام . منیژه جان دید من دلخور شدم گفت نه کامران جان ما که هیچی از شما پنهان نداریم و خلاصه دوباره قرار شد بازی رو ادامه بدیم . ایندفعه مژگان پیشنهاد داد من و ماهان باشیم اون و مادرش یکطرف که ماهان گفت شما دوتا گیج هستین خخخخخ باخت می‌دید. ماهان یکم لوس و بی ادبه مثل باباش. یه دست بازی کردیم ما بردیم ، این دفعه ماهان پیشنهاد داد با خواهرش تیم باشند ، من و منیژه جون هم باهم تیم باشیم .
منیژه اومد کنارم نشست ، هرکی قبلا بازی شو کرده باشه می‌دونه چی میگم . باید تیم‌ها روبروی هم باشند .روی دست‌ها و پاها مون چادر انداخته بودیم که حریف دست ما رو نبینه. واسه اولین بار اینقدر به منیژه چسبیده بودم دوباره اون حس دو همسری اومد سمتم . اصلا حواسم به بازی نبود ، منیژه و مژگان با ذوق بازی می‌کردند ولی انگار من از تماس فیزیکی با بدن منیژه داغ شده بودم. اینم بگم که من خیلی خونگرمم و بدنم همیشه داغه ، همه دوستام و خانمهایی که باهام بودند از این گرمای من خوششون میومد حتی خانم خودم چون همیشه سرما میخوره خیلی گرمای منو دوست داره .
نزدیکی مادرزن خوشگل و سفید باعث شده بود تو دلم غوغا بشه ، عمدی پاهام رو بهش میمالیدم اونم اصلا انگار نه انگار. یکبار خانمم وسط بازی رفت واسه دستشویی ، منیژه جان به شوخی گفت چقدر پاهات پشمالوست . آخه شلوارک پام بود و منم چسبونده بودم بهش. گفتم اگه بدت میاد شلوار بپوشم که گفت نه راحت باش مثل پسرمی ، همین رو که می‌گفت عذاب وجدانم می‌داد. آخه چطور زن به این خوشگلی که فقط ده سال ازم بزرگتره بهم میگفت پسرم ، یکی دوبار با شوخی گفتم مگه چقدر ازم بزرگی که میگی پسرم خخخخ ، اونم گفت خب مثل پسرم دوست دارم چی صدات کنم ،منم اذیتش نکردم گفتم هرجور دوست داری …
تا ساعت 3 بامداد بازی کردیم و ماهان خوابش گرفت. اتاق پتو داشت ولی ما برداشته بودیم که مال خودمون رو استفاده کنیم . موقع خواب رسید. به ترتیب من ، مژگان، منیژه و آخرش هم ماهان دراز کشیدن. من زیر پتو چسبیدم به خانمم حتی توی تاریکی شلوارک رو هم از پاک کشیدم فقط با شورت بودم طبق عادت خونه خودم. خانمم با نیش گونه گرفتن بهم فهموند که الان وقت مناسبی واسه مالیدن نیست و مادرش کنارش هست. یکم توی جا حرف زدیم و همه خوابیدن جز من و منیژه جون …
مژگان ناخودآگاه برگشت سمت مادرش و من از پشت راست کردم گذاشتم لای پاهاش. حتی حس اینکه مادرش کنار ماست و من به دخترش چسبیدن هم برام جالب بود. دلم میخواست منیژه بیاد اینطرف بخوابه و من وسط دوتا خانم خیالی خودم باشم . حیف که نمی‌شد .
یکم با خاله منیژه حرف زدیم حتی دستم رو دراز کردم سمتش اونم دستم رو گرفته بود با آب و تاب از گذشته ها می‌گفت ، از اینکه چطوری ازدواج کردند . منیژه هم خوب نزدیک دخترش شد که هم راحت حرف بزنیم هم دستش توی دستام بود و می‌گفت چقدر دستای گرمی داری .
دیگه مطمئن شدم همه از خستگی کوه و تفریحات روزانه لش شدند و خوابیدن .
من موندم و تصورات باطل و کثیفم . هی توی دلم می‌گفت آشغال این فکرها رو بنداز دور ، هی گیرم اجازه نمی‌داد . همونجا دلم میخواست ترتیب هردوتا خانمم روی بدم . وااااای که اگه میشد.
ببخشید طولانی بود ،لطفا نظر بدین ببینم ادامه بدهم یا خیر!
ادامه دارد …

نوشته: kami051

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • آخرین مطالب ارسال شده در انجمن

    • kale kiri
      دومادمون منو هم کرد!!   سلام اسم من میلاد هستش الان ۳۴ سالمه ولی داستانی که میخوام براتون تعریف کنم مربوط میشه به ۲۲ سالگیم اینم بگم که من زیاد خوشگل نبودم ولی کون و بدن خیلی خوبی داشتم ما ساکن شهرستان بودیم دامادمون آقا مجتبی ساکن تهران بود و یه مغازه کفش فروشی بزرگی داشت که معمولا دم عید خیلی سرش شلوغ میشد که یه سال دم عید خواهرم اینارو آورد گذاشت شهرستان رفتنی به من گفت میای بریم تا نیمه اول عید کمکم کنی حقوق خوبی بت میدم منم که بیکار بودم قبول کردم باهاش رفتم سه چهار روز اول همه چی خوب بود صب میرفتیم مغازه تا ده یازده شب،صبحونه و ناهار و اونجا میخوردیم برگشتنی غذا می گرفتیم می آوردیم خونه میخوردیم بعدش هر کدوممون دوش می گرفتیم و خوابیدیم صبح باز می رفتیم مغازه تا اینکه یه روز که خیلی سرمون شلوغ بود و خیلی خسته بودیم اومدیم خونه بعد شام دامادمون همونجور که دراز کشیده بود بهم ‌گفت میلاد خیلی خستم بلدی ماساژم بدی کمی خستگیم در بیاد بعد برم حموم ،منم گفتم زیاد بلد نیستم گفت عب نداره یه کم مشت و مالم بدی حله گفتم باشه دامادمون رو شکم چرخید و من رفتم پشتش چون زیاد بلد نبودم زیاد نتونستم خوب ماساژ بدم که دامادمون گفت کافیه ماساژ نمیدادی بهتر بود . وقتی بلند شد که بره حموم گفت بیا من ماساژت بدم تا یاد بگیری که منم قبول کردم و دراز کشیدم،گفت لباساتو در بیار فقط یه شورت تنت بزار بمونه که منم گفتم آخه گفت آخه نداره از رو لباس نمیشه که منم لباسامو در آوردم با یه شورت پادار دراز کشیدم شروع کرد ماساژ دادن که خدایی خیلی خوب ماساژ میداد،خیلی حال میداد،نمیدونم چرا ولی وقتی باسنمو ماساژ میداد کیرم سیخ سیخ شده بود،کارش که تموم شد گفت پاشو تو اول برو حموم من بعد تو میرم که وقتی من پاشدم دید که من بلند کردم خودمم خیلی خجالت کشیدم .خلاصه رفتم حموم و در اوردم اونم رفت دراومد اون شبو خوابیدم و صبح رفتیم سرکار. ولی سرکار هی می دیدم که دامادمون زیاد داره منو نگاه میکنه منم خجالت میکشیدم،خلاصه شب شد اومدیم خونه شام خوردیم بعد شام دامادمون بهم گفت ماساژ دیشب رو دوس داشتی گفتم آره خیلی خوب بود گفت دوست داری بریم حموم اونجا ماساژت بدم . منم که بدم نمیومد گفتم بریم خلاصه با کلی خجالت لخت شدم با یه شورت رفتم حموم اونم لباساشو کند اومد تو،کیرش یه کم بلند شده بود قشنگ از رو شورت معلوم بود،بعد شروع کردیم به شستن خودمون که بهم گفت دراز بکش تا ماساژت بدم منم دراز کشیدم اومد نشست رو باسنم و شروع کرد به ماساژ که من همینجوری کیرشو رو کونم حس میکردم ،خودمم شق کرده بودم وقتی رسید به کونم شورتمو داد بالا کامل انداخت لای کونم،باسنم کامل بیرون بود باسنمو خیلی مالید بعد بدون اینکه بهم بگه آروم شورتمو داد پایین که دستمو بردم نزارم دستمو گرفت همزمان شورتمو داد پایین شروع کرد به مالیدن سوراخم منم دیگه مقاومت نکردم چشامو گذاشتم رو دستم انگار که خجالت میکشم گذاشتم کارشو بکنه اونم خدایی کم نذاشت حسابی سوراخ کونمو مالید و لیس زد هراز گاهی هم چک سکسی میزد رو باسنم بعدش یه تف انداخت رو سوراخم و کیرشو گذاشت دم سوراخم آروم آروم اینقد عقب جلو کرد تا کامل تو کونم جا کرد ولی چند تا تلمبه که زد آبش اومد ریخت رو باسنم بعدش خودمونو شستیم اومدیم بیرون ولی فرداش مغازه همش به دیشب فک میکردم اونم هردفه نگام میکرد میگفت امشب باز برنامه داریمااا باشه منم با سر تایید میکردم . واسه همین اون شب خیلی زود مغازه رو بستیم رفتیم خونه که تا رسیدیم بهم گفت سریع دوش بگیر کارت دارم منم رفتم دوش گرفتم در اومدم سرمو سشوار میکشیدم که اومد گفت امشب میخوام مث یه تازه عروس بکنمت دستمو گرفت برد رو تختی که با خواهرم میخوابید گفت میشه لباس خواب خواهرتو بپوشی برام منم گفتم باشه لباس خواب خواهرمو پوشیدم اونم حسابی منو کرد زیر گوشم میگفت خیلی دوست دارم پیش خواهرت بکنمت حیف نمیشه .خلاصه قبل عید و هفته اول عید رو هرشب منو میکرد دیگه جوری شده بود که فیلم سکسمون رو میگرفت بعد با هم نگاه میکردیم.امیدوارم خوشتون بیاد نوشته: Milad.b
    • kale kiri
      جنده دانشگاه 2 سارا از دانشگاه متنفر بود. هر صبح که از خوابگاه بیرون می‌زد، حس می‌کرد داره می‌ره توی جهنم. راهروها پر از نگاه بود. نیلوفر اولین کسی بود که می‌دیدش. همیشه با اون لبخند کثیف و صدای بلندش: «آها، جنده‌ی دانشگاه اومد. کس‌ت هنوز از دیشب سامان می‌سوزه؟» دخترایی که توی کمپ نبودن هم فهمیده بودن. یکی‌شون یه بار توی سرویس بهداشتی گفت: «شنیدم شب کمپ همه کردن‌ت. حتی کونت رو هم.» سارا جوابی نداد. فقط سرش رو پایین انداخت و رفت. پسرا هم دست برنمی‌داشتن. کیان وقتی رد می‌شد شونه‌ش رو به شونه‌ی سارا می‌زد و آروم می‌گفت: «شب خونه سامان؟ یا امشب نوبت منه؟» پویا مستقیم‌تر بود. یه بار توی بوفه دستش رو گذاشت روی کمر سارا و فشرد: «کونت هنوز شله یا سفت شده؟» و سامان… سامان دیگه صاحبش شده بود. چت‌ها تموم‌نشدنی بودن. صبح، ظهر، شب. عکس و فیلم. فیلم‌هایی که خودش از سکس‌هاشون گرفته بود. سارا روی چهار دست و پا، کیر سامان تا ته توی کونش، صورت خیس از اشک و آب دهن. یا سارا که دهنش پر بود و سامان موهاش رو گرفته بود. زیر فیلم‌ها همیشه یه جمله بود: سامان: «اینو بفرستم گروه؟ یا خودت امشب میای خونه؟ انتخاب کن جنده.» سارا راضی نبود. هر بار که پیام می‌اومد، دلش می‌خواست گوشی رو پرت کنه و همه‌چیز رو بگه. ولی نمی‌تونست. سامان فیلم‌ها رو داشت. و هر بار که سارا مقاومت می‌کرد، یه عکس جدید می‌فرستاد یا تهدید می‌کرد که برای نیلوفر و الناز و حتی آراد می‌فرسته. پس سارا می‌رفت. خونه‌ی سامان. تخت سامان. کیر سامان. شده بود سکس‌پارتنر اون. نه دوست‌دختر، نه هیچی. فقط چیزی که وقتی سامان می‌خواست، پا می‌شد و کس و کون و دهنش رو می‌داد. آراد نگاش عوض شده بود. دیگه اون نگاه آروم اول ترم نبود. حالا وقتی سارا رو می‌دید، نگاهش سنگین و ارزیابی‌کننده بود. گاهی توی راهرو می‌ایستاد جلوش و با صدای بم، طوری که فقط خودش بشنوه، می‌گفت: «الناز حداقل وقتی می‌کنمش ناله می‌کشه قشنگ. نیلوفر جیغش بلنده. تو فقط ساکتی و تحمل می‌کنی. جنده‌ی بی‌صدا.» یه بار دیگه مقایسه کرد: «الناز کس‌ش تنگه و خودش درخواست می‌کنه. نیلوفر هر چی بگی می‌ده. تو… تو فقط چون مجبوری می‌دی. ولی کونت از هر دوشون شل‌تره.» سارا چیزی نمی‌گفت. فقط سرش رو پایین می‌نداخت و می‌رفت. جمعه شب، خونه‌ی سامان. سارا زودتر رسیده بود. سامان در رو باز کرد، فقط شورت پوشیده بود. بدون حرف سارا رو کشید داخل و هلش داد وسط پذیرایی. پویا و کیان هم بودن. هر سه لخت از کمر به بالا، کیرهاشون از قبل سیخ و آماده. هستی روی مبل بزرگ نشسته بود، فقط یه تی‌شرت سفید گشاد تنش بود که تا بالای ران می‌رسید. زیرش هیچی نبود. وقتی سارا اومد تو، هستی سرش رو بلند کرد و نگاه کوتاهی انداخت، بعد دوباره به سامان چشم دوخت. سامان به سارا اشاره کرد: «لباس دربیار. کامل.» سارا اطاعت کرد. لباس‌هاش رو یکی‌یکی درآورد تا کامل لخت شد. سامان اومد پشت سرش، دستش رو گذاشت روی سینه‌هاش و نوک‌ها رو بین انگشتاش فشرد. همزمان کیر سیخش رو مالوند به باسن سارا. «برو پیش هستی. پاهاش رو باز کن.» سارا رفت. هستی رو کمی خوابوند روی مبل و پاهاش رو از هم باز کرد. کس هستی از قبل خیس و متورم بود، لب‌هاش براق. سارا خم شد و زبانش رو از پایین به بالا کشید روی کس هستی. هستی ناله‌ی کوتاهی کرد. سارا لب‌ها رو مکید، بعد نوک زبانش رو برد روی کلیتوریس و دایره‌های کوچک و سریع کشید. همزمان دو تا انگشتش رو آروم فرو کرد داخل و شروع کرد به درآوردن. پویا اومد پشت سارا، زانو زد و بدون هیچ مقدمه‌ای سر کیر کلفت و رگ‌دارش رو گذاشت روی کس خیس سارا و با یه فشار محکم تا ته فرو کرد. سارا ناله‌ش توی کس هستی خفه شد. پویا دستش رو گذاشت رو کمر سارا و شروع کرد به کوبیدن. عمیق، سنگین، هر ضربه باسن سارا رو به جلو می‌روند و صورتش رو بیشتر توی کس هستی فشار می‌داد. کیان اومد بالای سر هستی، کیر بلندش رو گذاشت روی لب‌های هستی. «باز کن.» هستی دهنش رو باز کرد و کیان تا ته فرو کرد. دستش رو گذاشت پشت سر هستی و شروع کرد به کوبیدن گلوش. همزمان سامان اومد کنار پویا، انگشتش رو برد عقب و دو تا کرد توی کون سارا. باز کرد، چرخوند، بعد سر کیرش رو گذاشت روی سوراخ و با یه حرکت محکم تا نصف فرو کرد. جیغ سارا بلند شد. حالا دو تا کیر توی بدنش بود؛ پویا توی کس، سامان توی کون. دیواره‌ها از دو طرف فشرده شده بودن و هر حرکت یکی، اون یکی رو بیشتر فشار می‌داد. پویا و سامان ریتم‌شون رو هماهنگ کردن. گاهی با هم عمیق می‌رفتن، گاهی یکی بیرون می‌اومد و اون یکی تا ته فرو می‌کرد. صدای خیس برخورد پوست به پوست توی اتاق می‌پیچید. سارا بین دو کیر گیر کرده بود و فقط می‌تونست ناله و جیغ‌های خفه بکشه درحالی‌که هنوز زبانش روی کس هستی حرکت می‌کرد. کیان سرعتش رو بیشتر کرد توی دهن هستی. آب دهن از گوشه‌ی لب‌های هستی می‌ریخت پایین روی سینه‌هاش. پویا یکی از دستاش رو آورد جلو، موهای سارا رو از پشت گرفت و سرش رو عقب کشید. «بلندتر ناله کن.» بعد کف دستش رو چند بار محکم زد رو باسن سارا. جای قرمز ماند. سامان کیرش رو کامل تا ته توی کون سارا فرو کرد و چند ثانیه همون‌جا نگه داشت، بعد شروع کرد به تلمبه‌های کوتاه و سریع. «کونت داره شکل کیرم رو می‌گیره جنده.» همزمان پویا زاویه رو عوض کرد، پاهای سارا رو کمی بالاتر آورد تا عمیق‌تر بره توی کس. هر دو با تمام قدرت می‌کوبیدن. سارا بدنش می‌لرزید، پاهاش ضعیف شده بود و فقط با کمک دستای پسرها روی چهار دست و پا مونده بود. بعد از چند دقیقه سامان کشید بیرون از کون سارا، کیر براق و خیسش رو آورد جلو و کرد توی دهن سارا که هنوز بالای کس هستی بود. طعم مخلوط شیره‌ی خودش و کون سارا. همزمان پویا هنوز توی کس سارا بود و محکم می‌کوبید. کیان هم از دهن هستی کشید بیرون و اومد پشت هستی. هستی رو کمی بالاتر آورد و از پشت وارد کس‌ش شد. حالا سارا زیر هستی دراز کشیده بود و کس خیس و باز هستی رو می‌لیسید درحالی‌که پویا از پشت کس سارا رو پر می‌کرد و سامان گلوی سارا رو. کیان دستش رو گذاشت رو کمر هستی و شروع کرد به کوبیدن وحشیانه. هر ضربه سینه‌های هستی رو می‌لرزوند و کس‌ش رو بیشتر به صورت سارا فشار می‌داد. سارا زبانش رو برد داخل، لب‌ها رو مکید، کلیتوریس رو تند تند لیسید. هستی ناله‌هاش بلند شده بود. سامان ناگهان سارا رو کشید بالا. پویا هم کشید بیرون. سارا رو خوابوندن رو مبل، پاهاش رو باز. پویا از جلو وارد کس سارا شد، سامان از کنار اومد و کیرش رو کرد توی کون. دوباره دی‌پی. این‌بار سارا رو کمر بود و می‌تونست هر دو رو ببینه که چطور همزمان فرو می‌رن و بیرون می‌آن. کیان هم هستی رو آورد بالای صورت سارا. هستی زانو زد دو طرف سر سارا و کس خیس‌ش رو گذاشت روی دهن و بینی سارا. «بلیس. همزمان.» سارا بین دو کیر و کس هستی گیر کرده بود. پویا و سامان سرعت‌شون رو بالا بردن. هر ضربه عمیق‌تر و محکم‌تر. سامان کف دستش رو پشت سر هم می‌زد رو ران و باسن سارا. پویا یکی از دستاش رو آورد پایین و کلیتوریس سارا رو محکم می‌مالید. سارا جیغ‌هاش خفه می‌شد توی کس هستی. بدنش قوس برمی‌داشت و می‌لرزید. کیان از پشت هستی رو محکم‌تر می‌کوبید و گاهی دستش رو می‌آورد جلو و سینه‌های هستی رو می‌فشرد. «کس‌ت چقدر شل شده… هر دوتاتون جنده‌ین.» ساعت‌ها همین‌طور ادامه پیدا کرد. پسرها چند بار جا عوض کردن. گاهی هر سه روی سارا بودن؛ یکی توی دهن، یکی توی کس، یکی توی کون. گاهی روی هستی. سارا مجبور شد چند بار کس و کون هستی رو بلیسه درحالی‌که خودش پر بود. پسرها سیلی می‌زدن، مو می‌کشیدن، فحش می‌دادن و فیلم می‌گرفتن. نزدیک پایان، پویا داخل کس سارا خالی کرد، سامان داخل کونش، و کیان روی صورت و سینه‌های هستی. هر سه دختر و پسرها عرق‌کرده، نفس‌نفس‌زنان روی مبل و زمین افتاده بودن. شیره‌ها از بین پاهای سارا و هستی روی پارچه‌ی مبل می‌ریخت. نیم ساعت بعد در زده شد. آراد و الناز اومدن تو. هر دو لباس مرتب پوشیده بودن. الناز نگاه کوتاهی به صحنه‌ی به‌هم‌ریخته انداخت و فقط ابروهاش رو بالا داد. آراد هم چیزی نگفت. فقط نشست روی صندلی روبه‌رو. سامان سیگار روشن کرد و خندید: «دیر اومدید. تموم شده بود.» الناز موهاش رو پشت گوشش زد و پرسید: «نیلوفر کو؟ امشب نیومد؟» پویا شونه‌ش رو بالا انداخت: «پیام داد حال نداره.» الناز گوشی‌ش رو درآورد، یه عکس نشون داد. پسر جوون، خوش‌تیپ، ساعت گرون به دست، کنار یه ماشین خارجی. «با این دوست شده. بیرون دانشگاه. داره سعی می‌کنه کمتر… خب، کمتر جندگی کنه. انگار جدی گرفته.» سامان دود سیگار رو فوت کرد بالا و پوزخند زد: «جدی؟ پس باید یه کاریش کنیم. مثل سارا. یه کم تهدید، یه کم عکس، برمی‌گرده تو گروه.» آراد سرش رو تکون داد: «نه. بذار باشه. شاید این‌دفعه واقعاً خوشبخت بشه.» الناز هم خندید: «آره، بذار حداقل یکی‌شون نجات پیدا کنه.» همه ترکیدن از خنده. حتی هستی که هنوز لخت روی مبل بود، صورتش رو با دست پوشوند و خندید. آراد بلند شد، رفت سمت سارا که هنوز لخت و خسته گوشه‌ی مبل نشسته بود. دستش رو دراز کرد و سارا رو کشید بالا. آوردش بین خودش و الناز. دستش رو گذاشت دور کمر سارا، الناز هم از اون طرف دستش رو انداخت دور شانه‌ی سارا. هر دو به هم نگاه کردن و خندیدن. آراد با صدای آروم گفت: «امشب میای با ما. خونه ما می‌خوابی.» الناز هم خندید و موهای سارا رو از صورتش کنار زد: «آره. امشب مال مایی.» سارا چیزی نگفت. فقط سرش رو پایین انداخت. سامان از روی مبل نگاه می‌کرد و سیگار می‌کشید، ولی چیزی نگفت. نوشته: زیبای خفته
    • arshad
      سکس میلف خوشگل وطنی (تصاویر) .   کلیپ اول تایم: 00:10 - حجم: 1 تماشای آنلاین فیلم لینک دانلود فیلم کلیپ دوم تایم: 00:30 - حجم: 3 تماشای آنلاین فیلم لینک دانلود فیلم
    • arshad
      عکس های سکسی و لخت میلف ایرانی 11/11 برای تماشای تصاویر در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید     
    • arshad
      عکس های سکسی و لخت میلف ایرانی 10/11 برای تماشای تصاویر در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید     
×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

لطفاً اگر به سن قانونی نرسیده اید این سایت را ترک کنید Please Leave this site if you are under 18