mohsen ارسال شده در 10 آبان اشتراک گذاری ارسال شده در 10 آبان منیژه زندگی من سلام ، لطفاً اگه روی محارم حساس هستی مجبور نیستی بخونی ، فحش واسه آدمای ضعیفه . این داستان عین واقعیت هست ، خیلی با خودم کلنجار رفتم که اینو بنویسم یا نه ! بنظرم خیلی از ما آدمها داستان های عجیبی داریم که تا آخر عمر مخفی می مونه مثل همین داستانی که میگم.خب البته حق داریم چون اینجا ایران هست و بحث ناموس و حیا و آبرو در میانه … در ضمن اسامی را تغییر داده ام . اسم من کامران هست قد 185 وزن 86 رنگ پوستم سبزه نمکی . تقریبا چهارشونه ام ، یه زمانی کشتی و ورزش های باستانی میرفتم که باعث شد بدن خوبی داشته باشم. چهره ام هم مردانه هست ، بطوریکه نسبت به سنم بیشتر میخوره . توی یه شهرستان کوچیک خراسان رضوی هستیم، با هزارتا بدبختی درس خواندم تا دانشگاه قبول شدم و بعدش یه شغل پیدا کردم . توی نوجوانی به روستا و زادگاهم زیاد میرفتم واسه کارهای کشاورزی و دامداری. گهگاهی با هم ولایتی ها میرفتیم گوسفند چرانی و اونجا نوبتی ترتیب خر میدادیم ،یادم که میاد خخخخ خندم میاد. خلاصه زود به بلوغ رسیدم و سایز کیرمم حدود 20 سانت و مشکی هست و البته کلفت. خانواده ما 5 تا پسر هستیم و یه خواهر داریم که همگی ازدواج کردند و رفتند پی زندگیشون . من موندم و پدر و مادر پیر و مریضم ،سنشون بالای 75 هست . خلاصه سرتون را به درد نیاورم. به اصرار خواهرم و پدر مادرم تصمیم گرفتم زن بگیرم ، چون یه مدت بود با رفیقای ناباب میگشتم هرچند شب برنامه عرق خوری و دختربازی داشتیم . از اونجا که خودم یه زن محجبه میخواستم ، رفتیم خواستگاری یک دختر کاملا معمولی با خانواده عادی . بله رو گرفتیم و زنم شد. اسم خانمم مژگان و اسم مادرش هم منیژه میذارم . زنم بچه اول خانواده هست ، کلا یه داداش کوچیک داره و من تک داماد شدم . پدر زنم یه کاسب بنگاهی بوده که ورشکست کرده و از فشار مالی معتاد شده بود، همش هم کارش شده بود غر زدن به حکومت و بقیه . انگار همه تقصیر کار هستند و فقط خودش آقاااااست. کلا از اول ازش خوشم نیامد ، ولی دخترش واقعا برام خانمی کرده و خوب تربیت شده بود، چون توی دامان منیژه خانم تربیت شده . بذارین از مادرزنم بگم ، سن زیادی نداره و کلا 10 سال ازم بزرگه ، قد کوتاهی داره ولی در عوض سفید مثل برف ، برعکس من که گفتم یکم سبزه ام. کون گنده ای هم داره .مثل خیلی از داستانها نمیگم از اول جلوم راحت بود ، همه جاشو بهم نشون نمیداد . حتی جلوی من با مانتو یا دامن میگشت و زن پوشیده ای هست. بیرون هم چادر سرش میکنه . مثل زن بسیجی ها نیست که فقط دماغش دیده بشه ، ولی محجبه و عادی هست . یک آدم کاملا معمولی بود که افتاده بود دست یک شوهر دیو صفت که فقط بلد بود مواد بکشه و به خانواده ش ظلم کنه.البته گهگاهی کارهایی میکرد در حدی که محتاج نباشند ولی خب پیشرفتی نداشت. از وقتی من داماد اونها شدم ، خیلی به منیژه جان احترام میذاشتم خدایی هم نیت بدی نداشتم و اصلا توی کفش نبودم چون هیز نیستم و منیژه هم جلوی من لباس سکسی نمی پوشید که من تحریک بشم.کلا دیدم زن آروم و خوبیه ، دلم میخواست هواشو داشته باشم چون اینطوری زنم هم خوشحال بود. من علاوه بر شغل خودم کشاورزی هم میکردم یعنی میرفتم روستا . روستای ما خیلی دور و کوهستانی هست ، خیلی تلاش کردم و خدا نتیجه شود داد . صاحب خونه و ماشین شدم ، هربار که وسایل نو میخریدم مژگان زنگ میزد مادرش میشوند دوتایی خوشحال بودن . دلم میخواست روز به روز پولدارتر بشم.حتی گاهی زنم با هماهنگی من برای خانواده خودش اقلام خوراکی مثل روغن و گوشت و غیره میخرید و اینها باعث شده بود رابطه من و منیژه جان بهتر بشه . همیشه بهم میگه تو خیلی مردی که اینقدر هوای مارو داری و خیلی زحمتکش هستی ، میگه برعکس شوهرمی که فقط بلده غر بزنه و تنبلی کنه . همه اینها باعث شده بود توی دل مادر زنم جا باز کنم ، البته نه مثل خیلیا که دنبال سکس و باشی بازی هستند. واقعا به این چیزا فک نمیکردم. گاهی تعطیلات میرفتیم بیرون ، مادرزنم و پسرش هم میومدن. پدرزنم حوصله گشت و گذار نداشت. یکبار خانمم پیشنهاد داد بریم امامزاده توی کوههای اطراف و شب بمونیم. منم قبول کردم ، بعدش گفت پدر و مادرت هم ببریم که راضی نشدند گفتن پاهامون درد میکنه اونجا از کوه باید بریم بالا. خلاصه به زنم گفتم اگه دوست داری مامانت و داداشت رو بگو بیان ، اونم از خوشحالی قربون صدقم رفت و سریع زنگ زد به مامانش. پدرزنم اجازه نداده بود واسه همین خانمم بهش زنگ زده بود که بازم نه شنیده بودند. زنم گفت تو اگه بهش بگی بهت نه نمیگه . حتی گفت مادرم خیلی دلش میخواد بیاد , منم غرورم اجازه نمیداد چون میترسیدم نه بشنوم ، القصه به اصرار خانمم رفتیم خونه باباش که خیلی دور نبود . پدرزنم به جورایی روی من خیلی حساب میکنه گفت باشه ولی باید دو روزه برگردین من نون و چای میخوام. خیلی تنبله دیگه . قرار شد فردا صبح زود راه بیفتم ، شب خانم بخاطر لطفی که بهشون کرده بودم یه حال اساسی بهم داد که جایزه من باشه خخخخخ . البته میدونه که حشری هستم واسه همین گفت دو روز بدون سکس اذیت میشی . فردا صبح راه افتادیم من و مژگان، منیژه و برادرزنم ماهان.توی راه کلی حرف میزدیم خانمم جلو بود و همش آهنگ عاشقانه میذاشت و دستام رو میگرفت ، ماهان حواسش به جاده بود ، مادر زنم عقب وسط نشسته بود و از توی آینه همدیگه رو میدیدیم. هربار که نگاهش میکردم بهم لبخند میزد، خیلی خوشگل و سفیده و لامصب این همه سختی دیده بود ولی اصلا شکست نخورده . طبق عادت وقتی باهاش حرف میزدم توی آینه نگاه ماشین نگاهش میکردم اون هم سرش رو آورده بود وسط صندلی من و دخترش… به امامزاده رسیدیم ، اونجا اتاقک اجاره می دادند، ما هم یکی اجاره کردیم و رفتیم اطراف یکم گشت و گذار. همش دستم توی دستهای خانمم بود. یه آبشاری بود که بالاتر بود باید از کوه بیشتری میرفتیم بالا ، به پیشنهاد من رفتیم بساط جوجه رو گذاشتیم و آتیش بازی راه انداختیم و ناهار رو بر بدن زدیم.بعدش در اتاق مون را بستیم وسایل ضروری رو برداشتیم راه افتادیم سمت آبشار. توی راه خانمم و مادرش خسته می شدند هی مینشستند ، مژگان گفت مامان دست تو بده آقا کامران بهت کمک کنه. اونجا بود که واسه اینکه بیارمشون بالا دست دوتایی شون را گرفتم. انصافا هیچ نظر بدی نداشتم . چون راهش یکم صعب العبور بود اول خانوم رو کمک کردم اومد بالا ،مادرزنم دست شو گذاشت توی دستم ، یکم سنگین تر از دخترش بود ، وقتی اومد بالا جا تنگ بود تقریبا فیس تو فیس شدیم و چسبید به بغلم از روبرو . سرش رو بوسیدم گفتم خاله جان ماشاالله سنگینی ها ، گفت دستت درد نکنه قربونت اذیت شدی بخاطر ما ببخشید. یکجا بود خیلی راه تنگی بود ، مردم هم کمتر از اونجا میومدن. خانمم رو کمک کردم رفت بالا ، بعدش مادرزنم میخواست بره پشت سرش خودم بودم . ماهان برادرانم چون سبک بود و بچه هم بود راحت میرفت بالا ، گهگاهی دستش رو میگرفتم که نیفته . اولین بار بود که چشمم از این دیدگاه خورد به کون منیژه جون ، واقعا یه لحظه که خواست بره بالا مانتوش چسبید به بدنش ، فرم پاهاش و کونش خیلی به چشمم اومد ، اینم بگم که به اصرار من چادر رو توی اتاقک گذاشته بودند. توی دلم معذب شدم و خودم رو لعنت کردم ، مثل خیلی از دهه شصتی ها حس مذهبی داشتم و میگفتم اون محرم و ناموسته ، نباید نگاهش کنی. خلاصه یک خود درگیری ای توی ذهنم پیدا شد ، از یکطرف غیرت و مذهب جلوم رو میگرفت از طرفی لمس دستهای منیژه جان و اینکه سفیدی و توپولی بدنش رو بیشتر میدیدم کیف کردم ، دروغ چرا بگم منم آدمم تحریک میشدم هرچند محرم باشه… حتی یکبار منیژه میخواست بره بالا نتونست مجبور شدم ازپشت هواش رو داشته باشم طوریکه بغلش کردم و چسبیدن بهش . حس خیلی خوبی داد بهم ، کم کم داشتم توی افکارم این رو تجسم میکردم که من دوتا زن دارم . وقتی چسبیدم بهش مثلا هلش بدم بره بالا ، انگار گیرم داشت منفجر میشد . حتی منیژه برگشت نگاه به پایینم کرد و لبخند زد. ولی من باز هم گفتم صحیح نیست بخش نظر داشته باشی. رفتیم بالا زیر آبشار یکم آب بازی کردیم و روی دو تا خانمم مژگان و منیژه آب ریختم اونها هم حسابی منو خیس کردن و برگشتیم . البته دوتا خانم خیالی توی ذهنم بود ، وگرنه مادرزنم هیچ حسی بهم نداشت و منو مثل پسرش میدونست ، و همین باعث عذاب وجدانم میشد. اومدیم پایین جای امامزاده چای آتیشی گذاشتم حسابی تحویلشون گرفتم. رفتیم توی اتاقکی که اجاره کرده بودیم و هرکی یک گوشه ای دراز کشید چرت بزنه . مادرزنم معذب بود و با مانتو بود ، خانمم بهش گفت لباسات را دربیار عرق کردی راحت باش کامران مثل پسرته. منیژه هم گفت نه خجالت میکشم ، بعدش مژگان به من گفت تو هم یکم لباس راحتی بپوش اینجا که هیچکس غریبه نیست بذار مادرم باهات راحت باشه . منم درجا شلوارک پوشیدم و با رکابی جلوی مادرزنم شدم واسه اولین بار بود . بعد چرت زدن رفتیم یکم بازارچه گردی و تفریحات دیگه … آخر شب نشستیم بازی پوچ و موچ . من و مژگان ، مادرش و داداشش هم تیم شدند. وسط بازی ماهان با مامانش دعواش شد گفت تو خنگی و خلاصه مژگان بخش توپید که چرا جلوی من اینطوری میگه . منم گفتم مگه من غریبه ام . منیژه جان دید من دلخور شدم گفت نه کامران جان ما که هیچی از شما پنهان نداریم و خلاصه دوباره قرار شد بازی رو ادامه بدیم . ایندفعه مژگان پیشنهاد داد من و ماهان باشیم اون و مادرش یکطرف که ماهان گفت شما دوتا گیج هستین خخخخخ باخت میدید. ماهان یکم لوس و بی ادبه مثل باباش. یه دست بازی کردیم ما بردیم ، این دفعه ماهان پیشنهاد داد با خواهرش تیم باشند ، من و منیژه جون هم باهم تیم باشیم . منیژه اومد کنارم نشست ، هرکی قبلا بازی شو کرده باشه میدونه چی میگم . باید تیمها روبروی هم باشند .روی دستها و پاها مون چادر انداخته بودیم که حریف دست ما رو نبینه. واسه اولین بار اینقدر به منیژه چسبیده بودم دوباره اون حس دو همسری اومد سمتم . اصلا حواسم به بازی نبود ، منیژه و مژگان با ذوق بازی میکردند ولی انگار من از تماس فیزیکی با بدن منیژه داغ شده بودم. اینم بگم که من خیلی خونگرمم و بدنم همیشه داغه ، همه دوستام و خانمهایی که باهام بودند از این گرمای من خوششون میومد حتی خانم خودم چون همیشه سرما میخوره خیلی گرمای منو دوست داره . نزدیکی مادرزن خوشگل و سفید باعث شده بود تو دلم غوغا بشه ، عمدی پاهام رو بهش میمالیدم اونم اصلا انگار نه انگار. یکبار خانمم وسط بازی رفت واسه دستشویی ، منیژه جان به شوخی گفت چقدر پاهات پشمالوست . آخه شلوارک پام بود و منم چسبونده بودم بهش. گفتم اگه بدت میاد شلوار بپوشم که گفت نه راحت باش مثل پسرمی ، همین رو که میگفت عذاب وجدانم میداد. آخه چطور زن به این خوشگلی که فقط ده سال ازم بزرگتره بهم میگفت پسرم ، یکی دوبار با شوخی گفتم مگه چقدر ازم بزرگی که میگی پسرم خخخخ ، اونم گفت خب مثل پسرم دوست دارم چی صدات کنم ،منم اذیتش نکردم گفتم هرجور دوست داری … تا ساعت 3 بامداد بازی کردیم و ماهان خوابش گرفت. اتاق پتو داشت ولی ما برداشته بودیم که مال خودمون رو استفاده کنیم . موقع خواب رسید. به ترتیب من ، مژگان، منیژه و آخرش هم ماهان دراز کشیدن. من زیر پتو چسبیدم به خانمم حتی توی تاریکی شلوارک رو هم از پاک کشیدم فقط با شورت بودم طبق عادت خونه خودم. خانمم با نیش گونه گرفتن بهم فهموند که الان وقت مناسبی واسه مالیدن نیست و مادرش کنارش هست. یکم توی جا حرف زدیم و همه خوابیدن جز من و منیژه جون … مژگان ناخودآگاه برگشت سمت مادرش و من از پشت راست کردم گذاشتم لای پاهاش. حتی حس اینکه مادرش کنار ماست و من به دخترش چسبیدن هم برام جالب بود. دلم میخواست منیژه بیاد اینطرف بخوابه و من وسط دوتا خانم خیالی خودم باشم . حیف که نمیشد . یکم با خاله منیژه حرف زدیم حتی دستم رو دراز کردم سمتش اونم دستم رو گرفته بود با آب و تاب از گذشته ها میگفت ، از اینکه چطوری ازدواج کردند . منیژه هم خوب نزدیک دخترش شد که هم راحت حرف بزنیم هم دستش توی دستام بود و میگفت چقدر دستای گرمی داری . دیگه مطمئن شدم همه از خستگی کوه و تفریحات روزانه لش شدند و خوابیدن . من موندم و تصورات باطل و کثیفم . هی توی دلم میگفت آشغال این فکرها رو بنداز دور ، هی گیرم اجازه نمیداد . همونجا دلم میخواست ترتیب هردوتا خانمم روی بدم . وااااای که اگه میشد. ببخشید طولانی بود ،لطفا نظر بدین ببینم ادامه بدهم یا خیر! ادامه دارد … نوشته: kami051 لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده