رفتن به مطلب

داستان سکسی زن همسایه، بهترین شیرینی زندگیم


poria

ارسال‌های توصیه شده


شیرینی گرفتن حضانت دخترش!
 

یه روز غروب وقتی رسیدم خونه، مهمون داشتیم. خانم ابطحی، همسایه طبقه سوم که سه سالی می‌شد همسایه‌مون بود. ارتباط‌مون در حد سلام علیک تو آسانسور و برخوردهای اتفاقی بود. مامان هم که اصلاً اهل رفت‌وآمد با همسایه‌ها نبود، برای همین از دیدنش جا خوردم.
سلام و احوالپرسی کوتاهی کردم و می‌خواستم برم تو اتاق، که مامان گفت: رامین‌جان، خانم ابطحی اومده با تو کار داره! تعجبم بیشتر شد. یه نگاه به مامان و بعد به خانم ابطحی که هنوز سرپا ایستاده بود انداختم و گفتم: در خدمتم!
کمی خودش رو جمع و جور کرد و با عذرخواهی گفت: ممنون اگر اشکالی نداره، می‌خواستم چند دقیقه وقت‌تون رو بگیرم!
با اشاره به مبل خودم هم روبه‌روشون نشستم. گفتم: بله، خواهش می‌کنم، بفرمایید!
نشست و با یه لبخند کوتاه گفت: البته مهم نیست، ولی ابطحی فامیلی همسرمِِ، خودم پوررضا. میترا پوررضا! و با دیدن بی‌تفاوتی ما ادامه داد: حدس می‌زدم که نشناسید. آخه منم پلی‌تکنیک، برق می‌خوندم!
مغزم ناخواسته مشغول کنکاش شد و داشت دنبال یک نشانه می‌گشت، که خودش ادامه داد: البته من ورودی هفتاد و هشتم. فکر کنم شما ورودی هفتاد و پنج بودید، درسته؟
سرم رو به نشانه تأیید تکون دادم و اون شروع کرد حرف زدن درباره دانشگاه. داشت از اتفاق‌های اون سال‌ها می‌گفت و انگار می‌خواست چیزایی رو یادم بیاره، ولی متاسفانه هیچ فایده‌ای نداشت و هیچ نشانی از این اسم و فامیل و حتی چهره‌ش تو ذهنم نبود.
یه حسی بهم می‌گفت که این موضوع اصلی نیست، چون دلیل نداشت بعد از سه سال یهو بیاد خونه‌مون و بگه منو می‌شناسه و هم‌دانشگاهی بودیم. خب که چی؟
احتمالاً از مدل نگاه و واکنشم فهمید که و رفت سر اصل مطلب: راستش یه مدته دنبال کار می‌گردم، ولی چون سابقه کاری ندارم، هرجا می‌رم به بن‌بست می‌خورم. واسه همین مزاحم شدم که اگر براتون مقدور باشه کمکم کنی!
اینکه سابقه کار و رزومه نداشت بماند، منم تو اون لحظه هیچی به ذهنم نمی‌رسید و نمی‌تونستم قول بدم. ولی هنوز واکنشی نشون نداده بودم که یهو مامان پرید وسط: رامین‌جان، مامان از این دوست و رفیقات یه پرس‌وجو کن ببین می‌تونی کاری برای خانم ابطحی جور کنی!
همزمان که یه چشم‌غره ریز به مامان رفتم، گفتم: چشم، می‌پرسم. اگر موردی بود خبر می‌دم.

انگار روزنه امیدی پیدا کرده باشه، سریع کاغذ و خودکاری از کیفش درآورد، شماره موبایلش رو نوشت و گفت: ممنون می‌شم اگر موردی پیدا کردی به خودم خبر بدی!
منظورش رو از این تأکید نفهمیدم. با این حال گفتم: بله حتما. اونم دقایقی دیگه نشست و بعد از یه پذیرایی مختصر با عذرخواهی رفت.
سه چهار روز بعد بهش پیام دادم و گفتم اطلاعاتش رو برام بفرسته. فرستاد و نیم ساعت بعدش هم یه پیام دیگه فرستاد که بیشتر مشکوکم کرد. نوشته بود: آقا رامین، می‌دونم انتظار زیاد و نابجاییه، ولی پیدا کردن کار برای من خیلی حیاتیه و بهش نیاز دارم.
به ظاهرشون نمی‌خورد، ولی اولین برداشتم این بود که شاید مشکل مالی پیدا کردن. خودم هم نفهمیدم چرا، نوشتم: ببخشید فضولی می‌کنم، مشکلی پیش اومده؟ منظورم اینه… مشکل مالی داری؟
جوابش طول کشید؛ ولی کوتاه و شوکه‌کننده بود: نه… راستش دارم از همسرم جدا می‌شم، به همین خاطر واقعاً به کار نیاز دارم.
شوکه شدم. بیشتر هم فکرم درگیر پرنیا، دختر هفت ساله‌ش بود. از همون روز با هر کی که می‌شناختم حرف زدم و بالاخره یک ماه بعد، تو یکی از شرکت‌های پیمانکار کاری براش جور کردیم. البته به شرط گذروندن یه دوره یک ماهه کارآموزی تو همون مجموعه.
شروع کرد. منم هرچی فیلم و جزوه آموزشی داشتم براش فرستادم و گفتم هر جا گیر کردی رو حساب من حساب کن. این قول باعث شد ارتباط‌مون بیشتر از حد انتظار بشه. دیگه هر جا گیر می‌کرد زنگ می‌زد و منم سعی می‌کردم کمکش کنم.
با پایان کارآموزی، کارش قطعی شد و مشغول شد. هنوزم ارتباطش برقرار بود و حتی گاهی بیشتر از قبل زنگ می‌زد. تا جایی پیش رفت که یه بار سر یه موضوعی که تلفنی نمی‌تونستم حلش کنم، پیشنهاد دادم اگر می‌تونه یه ساعتی وقت بذاره حضوری حرف بزنیم!
استقبال کرد و قرار شد غروب همون روز تو یه کافه همدیگه رو ببینیم. تقریباً یه ربع بعد از من رسید و به محض نشستن، یه بسته کادو پیچیده گذاشت رو میز و گفت: قابل‌تون رو نداره!
جا خوردم. متعجب بسته رو براندازی کردم و گفتم: ممنون، ولی بابت چی؟!
لبخندی زد: مناسبت اولیه‌ش اینه که به لطف فیس‌بوک فهمیدم هفته پیش تولدت بوده. اما مناسبت اصلیش اینه که یه هدیه ناقابله برای قدردانی از این همه لطفی که در حق من کردی!
کاملا جدی پس زدم و گفتم: نیازی به این کار نیست. ولی اونم پافشاری کرد و بعد از اصرار من برای نپذیرفتن، ناراحت شد. با دلخوری بسته رو به گوشه میز هل داد و گفت: اشکال نداره، موقع رفتن خودت بندازش سطل آشغالی!
دیگه ناراحت شده، سماجت نکردم و با کنار گذاشتن بسته مشغول شدیم. کارمون بیشتر از یه ساعت طول کشید. با تموم شدن کار فهمیدم ماشین نیاورده و قرارِ بعدش بره خونه مامانش دنبال پرنیا. چون گفته بود خونه مادرش نزدیک خودمونه، قرار شد خودم برسونمش.
سوار که شدیم، بسته کادو رو گذاشتم رو صندلی عقب و گفتم: ممنون ولی باور کن نیازی به این کار نبود و هنوزم راضی نیستم! نگاهی کرد با حرص: بسه دیگه حالمو بهم زدی. و خنده‌کنان ادامه داد: خب همین کارا رو می‌کنی که تا الان مجرد موندی!
با این شوخی و ادامه‌ش کمی خندیدیم، ولی باز تا رسیدن به جایی که باید پیاده می‌شد فقط در مورد کار حرف زدیم. کادویی که گرفته بود یه ست کیف پول و کمربند چرم بود. قشنگ بودن و دوباره تو پیام ازش تشکر کردم و اونم باز کمی شوخی کرد و خندیدیم.
ارتباط‌مون به همون شکل ادامه داشت؛ گاهی زنگ می‌زد، گاهی پیام، گاهی هم بحث رو به شوخی می‌کشوند، ولی حتی یه بار هم وارد مسائل شخصی نشدم. مثلاً هیچ‌وقت نپرسیدم چرا این همه سال دنبال کار نرفتی یا چرا داری جدا می‌شی، تو چه مرحله‌ای هستی و بعدش می‌خوای چیکار کنی!
فکر کنم هشت نه ماهی از شروع به کارش گذشته بود و فرهاد، مدیر فنی شرکت‌شون، همونی که کار رو براش جور کرده بود، می‌گفت هوش و پشتکارش خوبه و فقط مشکلش کمبود تجربه‌ست که اونم به مرور زمان درست می‌شه. پس به ظاهر همه چی خوب بود.
در حالی که انتظار داشتم دیگه ارتباط‌مون کمتر بشه، یه روز عصر باز هم تماس گرفت و همین که جواب دادم، بدون مقدمه زد زیر گریه: رامین، نادر (شوهرش) رفته با درخواست حضانت مخالفت کرده و گفته من صلاحیت نگهداری از پرنیا رو ندارم!
چند ثانیه داشتم فکر می‌کردم چی داره می‌گه و چرا به من می‌گه؟ این دیگه مسئله خصوصی بود و به من ربطی نداشت. اصلاً من چیکار باید بکنم؟ فقط برای اینکه چیزی گفته باشم، گفتم: خب حالا چرا گریه می‌کنی، مخالفت کرده، حضانت رو که نگرفته؟!
با لحنی عصبی: رامین، مطمئنم اون عوضی فقط برای اینکه منو اذیت کنه این کار رو کرده و اگه کاری نکنم حتماً حضانت رو می‌گیره. دو سه دقیقه‌ای بی‌محابا به نادر تاخت. از زورگویی‌ها و لج‌بازی‌هاش گفت و حرف‌هایی که معلوم بود انباشته شده هشت‌نُه سال زندگی مشترکه.

در حالی که خیال مکث نداشتم، وسط حرف‌هاش پریدم و گفتم: میترا یک دقیقه زبون به دهن بگیر! و بعد از اینکه سکوت کرد، شوخی و جدی گفتم: ببین تو این زمینه من یه گاو به تمام معنام. اصلاً نمی‌دونم باید چیکار کنی. بهتره ببینی وکیلت چی می‌گه. به هر حال یه راه‌کاری باید وجود داشته باشه؟
نفسی کشید ولی هنوز در حال گریه: اونم می‌گه باید ثابت کنی که کار ثابت و حقوق مکفی برای اداره زندگی رو داری! من چطور باید ثابت کنم؟
پوزخندی زدم و گفتم: همین؟! خب این که کاری نداره، با فرهاد حرف می‌زنم یه قرارداد بلندمدت با حقوق بالاتر برات تنظیم کنه، بیمه هم که هستی، همین‌ها رو به عنوان مدرک ببر بده وکیل!
گریه‌ش بند اومد: یعنی می‌شه؟ انجام می‌ده برام!
خنده‌کنان گفتم: چرا نشه؟ قرارداد صوری هست و تعهدی براشون نداره. نگران نباش، من بهش زنگ می‌زنم و حتی اگر لازم شد خودم با مدیرعامل‌تون حرف می‌زنم.
همون روز به فرهاد زنگ زدم و حرف زدیم. هرچند کمی اذیت و شوخی کرد ولی در نهایت گفت مشکلی نیست و براش درست می‌کنم.
تقریباً سه ماه از این موضوع گذشته بود. دیگه نه اون حرفی در اون مورد زد و نه من پیگیری کردم، تا اینکه یه شب ساعت از هشت گذشته و تازه رسیده بودم. هنوز لباس عوض نکرده بودم که زنگ خونه به صدا درآمد. رفتم و بدون اینکه از چشمی نگاه کنم در رو باز کردم.
میترا بود، ولی فرصت جا خوردن از حضور ناگهانی‌ش رو هم پیدا نکردم و قبل از اینکه به خودم بیام، تو آغوشش جا گرفتم! در حالی که مثل به شدت اشک می‌ریخت، لب‌هاش همه جای صورتم رو لمس می‌کرد و پشت سر هم تکرار می‌کرد: رامین، پرنیا رو گرفتم، پرنیا رو گرفتم!
شوکه شده بودم و تنها کاری که تونستم بکنم این بود که کامل بکشمش داخل خونه و در رو ببندم.
دو سه روز قبلش، غروب که از سرکار برگشتم تو پارکینگ دیدمش. سراغ مامان رو گرفت که گفتم خواهرم جراحی کرده و رفته مراقبش باشه، یعنی خونه نیست. غیر از اونم چند باری به شکلی واضح گفته بودم که من برای اینکه حرف و حدیث یا مشکلی برات پیش نیاد تو کافه قرار می‌ذارم، اما…
بالاخره بعد از چند ثانیه که از شوک بیرون اومدم، دست‌هام رو گذاشتم دو طرف سینه‌ش و به عقب هل دادم. با حرص و یه اخم غیرارادی گفتم: چکار می‌کنی دیوونه، یعنی چی پرنیا رو گرفتم؟
در حالی که رو زمین بند نبود و بالا پایین می‌پرید: رامین، دادگاه حضانت پرنیا رو به من داد!
ناخودآگاه خنده‌م گرفت. حدسم این بود که رفتارش از سر هیجان و احساس برنده شدنِ، ولی… منم دلو به دریا زدم و کمی زیاده‌روی کردم! آغوشم رو باز کردم و با ابراز خوشحالی از این موضوع، گفتم: پس دیگه درنگ جایز نیست. بده من اون ماچو!

انتظارم این بود که همدیگه رو بغل کنیم و تهش دو تا بوس هم اون وسط رد و بدل بشه، اما نه، میترا به سیم آخر زده بود. یهو از زمین جدا شد و تو آغوشم فرود اومد. باز هم دست‌هاش دور گردنم پیچید، اما این بار لب‌هامون به هم چسبید!
دیگه فکر کردن به اینکه هنوز رفتارش ناشی از هیجانِ کاملاً منتفی بود. چهار دست و پای میترا دور بدنم قلاب شده بود و وزنش کاملاً رو من بود. اما فراتر از این‌ها، داغی لب‌هاش و طعم بوسه‌هایی بود که انگار با عطش و همه وجود به لب‌هام می‌زد و اجازه هر کار اضافه دیگه‌ای رو ازم می‌گرفت.
دست‌هام به طور غریزی زیر باسنش قفل شد و خنده‌کنان گفتم: اِ اینجوریه؟! اما دیگه اجازه جواب دادن هم بهش ندادم و یه قدم جلو برداشتم. به دیوار چسبوندمش و منم با ولع زیاد مشغول بوسیدن و خوردن لب‌هاش شدم.
این لب‌گرفتن و معاشقه زبان‌ها‌مون دو سه دقیقه‌ای طول کشید. گرمای تنش، بوی عطر ملایمش و برخورد نفس‌هامون، فضا رو شهوت‌انگیزتر کرده بود و دیگه برگشت به عقب ناممکن بود. با این حال، لبم رو به زور از بین لب‌هاش بیرون کشیدم و نفس‌زنان گفتم: می‌خوای بریم تو تخت؟!
تصور می‌کردم با این حرفم به خودش میاد و همونجا تمومش می‌کنیم. اما، انگار میترا آتیشش از منم تندتر بود. بوسه‌ای محکم و پر از حرصی به لبم زد و با لحنی غیرعادی: هرجا می‌خوای ببر و هر کاری که دلت می‌خواد بکن. من فقط می‌خوام همه خستگی‌ها رو از تنم در بیاره!
برق‌آسا، باز هم لب‌هامون به هم گره خورد و به سمت اتاق راه افتادم. میترا هم مثل کسی که می‌خواست از خودش ردی باقی بذاره، تو مسیر اول شال و بعد مانتو رو از تنش درآورد و انداخت رو زمین! فقط یه تاپ بندی کرم و نازک زیر مانتوش پوشیده بود که اونم نشون می‌داد سوتین زیرش نیست!
با همون وضع لب‌به‌لب گذاشتمش رو تخت و روش خیمه زدم. همزمان که لب می‌گرفتم، دستم رو به سینه‌ش رسوندم و از روی تاپ چلاندم. میترا ناله‌ای کرد و دست‌اش رفت طرف دکمه‌های پیرهنم. خودم بلند شدم و جلوی تخت ایستادم تا پیرهنمو دربیارم. اما میترا باز هم سورپرایزم کرد.
هنوز دکمه دوم رو باز نکرده بودم که بلند شد و نشست. دست‌هاش مستقیم رفت طرف زیپ شلوارم. زیپ رو پایین کشید و قبل از اینکه بتونم عکس‌العملی نشون بدم، دستش رفت داخل شورتم. انگشتش دور کیر نیمه‌بیدار و هنوز سفت‌نشده‌ام حلقه شد و یهو یه لذت بی‌نهایت وارد جونم شد.
انگار نفسم برید. بی‌اختیار یه «هوووف» بلند کشیدم و دستم رو لای موهای نرم و سیاه میترا کشیدم.
میترا بی‌توجه به واکنشم، کیرم رو کامل از توی شورت و شلوار بیرون کشید. بی‌دلیل نوکش رو به کف دستش مالید یهو نصفش رو توی دهنش جا داد. فشار گرم و خیس لب‌هاش و داغی زبانش، لذت چند ثانیه پیش رو پاک کرد و تا آستانه غش کردن پیش رفتم.
به طرز ماهرانه‌ای ساقه کیرم رو محکم توی دستش گرفته بود. تا نصفه توی دهنش جلو و عقب می‌کرد و هر بار که عقب می‌کشید، زبانش دور کلاهک رو لیس می‌زد و با جلو رفتن، رو روی رگ زیر کیرم ‌کشیده می‌شد و لذت غیرقابل وصفی رو به تنم منتقل می‌کرد.
کاملاً از خود بی‌خودم شده بودم و با گرفتن پشت سرش، خیلی نرم توی دهنش تلمبه می‌زدم. گاهی هم شیطنت میکردم و سعی داشتم کیرم رو کامل توی دهنش جا کنم اما نوکش که به ته حلقش می‌خورد و ناخواسته اوق می‌زد، با این حال کاملا به اوضاع مسلط بود.
همزمان با خوردن کیرم، با دست دیگه‌ش تخم‌هام رو نوازش می‌کرد و گاهی هم با گرفتن باسنم، انگار سعی داشت مقدار بیشتری از کیرم رو مورد لطف قرار بده، اما من کم آوردم و دیگه نذاشتم ادامه بده. جون با اون وضع تا چند ثانیه دیگه توی دهنش خالی می‌شدم.
با دست زیر چانه‌ش رو گرفتم و سرش رو بالا کشیدم. کله کیرم خیس و سنگ شده‌ام رو چندبار روی لب‌هاش کوبیدم و خیره به چشم‌های پر از هوسش گفتم: بسه… چیکار می‌کنی؟ خب یه چیزی هم واسه کُست بذار!
خنده مستانه‌ای کرد. خودش رو به پشت رو تخت انداخت و دست‌هاش رو بالای سرش برد. توی یک چشم به‌هم زدن، به غیر از شورت، همه لباس‌های خودمو و شلوار میترا رو درآوردم و رفتم روی تخت. روش خم شدم و چندبار پشت سر هم لباش رو بوسیدم.
از روی تاپ سینه‌های گرد و سفتش رو توی دست‌هام گرفتم، محکم چلوندم. جوری که ناله‌اش به جیغ تبدیل شد. بلافاصله رفتم پایین و یکی‌شون رو توی دهنم بردم و مشغول خوردن میک زدن شدم و همزمان با دست دیگه سینه دیگه‌ش رو ورز می‌دادم.
با بلند شدن صدای میترا، بیخیال سینه هاش شدم. زبانم رو از روی شکمش کشیدم پایین تا رسیدم به لبه شورتش. چند بار انگشتم رو روی شورت مرطوب از ترشحاتش کشیدم و شورتش رو درآوردم و میخواستم کمی براش بخورم. اما با اولین زبانی که کشیدم، میترا نذاشت ادامه بدم.
موهام رو گرفت وبا کشیدن به طرف بالا، با صدای خش‌دار و عجول گفت: رامین فقط بکن توم!
لبخند زدم و با لحنی بازیگوش گفتم: چشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم، تو جون بخواه!
رفتم پایین. باسنش رو تا لبه تخت کشیدم. پاهاش رو باز و به طرف بالا جمع کردم. علاوه بر خیسی، کُسش تلفیقی از رنگ سفید و صورتی داشت و به شکل خاصی لبه‌هاش متورم شده بود. انتهای کیرم رو گرفتم و بعد از چند بار که نوکش رو روی شکاف خیسش کشیدم ، خیلی آروم فشار دادم.
همراه با ناله نصف‌و‌نیمه میترا، کیرم تا نصفه داخل رفت و به خاطر تنگی عجیبش صبر کردم تا نفسی چاق کنه، اما میترا همزمان که چنگی به پشت کمرم انداخت، صداش رو بالا برد و به صورت دستوری گفت: رامین… وای نَس… یهو تا ته بکنش!
چشم دوباره‌ای گفتم و فشار دادم. با چسبیدن تخم‌هام و جاگرفتن کامل کیرم توی کُسش، این بار خودش نگهم داشت. نوک انگشت ها و ناخنش رو توی کمرم فرو کرد و نفس زنان گفت: خوبه! بعد از چند لحظه که نفس‌هاش منظم شد، خیلی آروم شروع کردم به جلو و عقب کردن و یواش‌یواش ریتم رو تندتر کردم.
فقط صدای برخورد بدن‌هامون، ناله‌های میترا و نفس‌های سنگین من به گوش می‌رسید. همزمان با تلنبه‌های من، میترا ناله‌کنان با سینه‌هاش بازی می‌کرد و نوک‌هاشون رو بین انگشت‌هاش می‌چلوند. گاهی هم سعی می‌کرد موهای روی سینه‌م رو چنگ بزنه و بیشتر تحریکم کنه.
البته از نظر کلامی هم ساکت نبود و ریتم ضربات من رو کنترل میکرد: تندش کن… محکم‌تر بکوب و کمی نگه دار… آره، همین خوبه و…
با فشار دادن زانوها به سمت بالا و روی شکمش، سعی می‌کردم تا جایی که راه داره کیرم رو عمیق‌تر داخل کنم. ناخواسته سرعتم بالا رفته و ضرباتم تند و سنگین‌تر شده بود. جوری که صدای تخت هم در اومده و احتمال اینکه صدای طبقه پایینی در میاد زیاد بود!
ولی شهوت بهم غلبه کرده بود و دیگه چیزی برام مهم نبود. می‌خواستم حالا که پیش اومده نهایت لذت رو ازش ببرم و خودم رو خلاص کنم. فقط چند ثانیه تا اومدنم باقی مونده بود، که یهو کیرم توی کُسش تنگ افتاد و عضلات داخلی‌ش منقبض شد!
صورتش مثل لبو شده و داشت منفجر می‌شد. اما با این حال ازم خواست که سرعتم رو کم نکنم و همان‌طور ادامه بدم! نفس کم آورده بودم و عرق از همه‌جام سرازیر شد، اما همچنان باسنم حرکت میکرد و بالاخره نفس زنان گفتم: میترا… دارررم می‌آم!
پاش رو کاملاً باز کرد و منو محکم توی بغلش‌ کشید و نفس‌زنان: رامین تندش کن. و بعد با یه مکث کوتاه، انگارروی ویبره نشسته باشه: رامین… نکش بیرون… بریز توم… می‌خوام حسش کنم!
با چند ضربه آخر، هرچی آب توی بدنم جمع شده بود رو توی تنش ریختم و خودم رو توی آغوشش رها کردم. نای حرکت نداشتم و بدنامون به هم چسبیده بود. عضلات داخلی میترا هنوز در حال شل و سفت شدن بود و کیر منم داخل کسش نبض میزد
لبامون هنوز به هم گره خورده بود و دو سه دقیقه‌ای با هم گلاویز بودند. بعد از چند دقیقه که کیرم وا رفت و ریتم نفس‌هام عادی شد، بالاخره کیرم رو بیرون کشیدم. با یه غلت کنارش ولو شدم. میترا هم چرخید و سرش رو گذاشت روی سینه‌م.
در حالی که کیر پلاسیده و کاملا لزجم رو توی دستش گرفته و با فشار می‌چلاند، با صدایی که هنوز کمی گرفته بود: وای … این یک‌ذره چه حالی بهم داد!
صدای قهقهه‎ام توی اتاق پیچید و میخواستم با حرص از روی خودم پرتش کنم، اما حرکت آخرش به میخکوبم کرد! بی توجه به خنده من کیرم رو با همون وضع کثیف و آغشته به منی و ترشحات خودش رو توی دهنش گذاشت و با ولع مشغول خوردن شد!!!

نوشته: رامین

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • آخرین مطالب ارسال شده در انجمن

    • minimoz
      جفت سوراخا رو میلیسه در ادامه داگی میکنه تو کوسش . تایم: 00:37 - حجم: 7 تماشای آنلاین فیلم لینک دانلود فیلم
    • minimoz
      بدن نمایی نسیم حشری اول انگشتشو ساک میزنه بعد ممه هاشو نشون میده و بعد کصشو میماله . تایم: 01:03 - حجم: 13 تماشای آنلاین فیلم لینک دانلود فیلم
    • minimoz
      گاییدن راضیه   سلام اسم من شهرامه ۲۹ سالمه خاطره ای ک اینجا مینویسم برمیگرده به ۲ سال پیش و یکی از لذت بخش ترین خاطرات عمرمه. ما تهرانپارس میشینیم و من توی سوپرمارکت بابام کار میکنم. بابام چند سال پیش یه واحد آپارتمان توی اسلامشهر خریده بود و اونو کرایه میدادیم من مدتی بود کات کرده بودم و توی اون مدت بدجوری حشری بودم و مستاجر بابام اینا چشمو گرفته بود،اینا شهرستانی بودن،یه خونواده ۴ نفره که البته شوهره ۶ ماه بعد از اینکه مستاجر ما شد افتاد زندان. اسم زنش راضیه بود ۳۳ سالش بود. یه زن جا افتاده و تو پر نه چاق با پوست نسبتا سفید و بدن واقعا سکسی راضیه یه دختر و یه پسر داشت ک هردو مدرسه میرفتن. بعد از اینکه شوهرش افتاد زندان اینا اوضاعشون بد شد و یه ماه درمیون کرایه میدادن کس و کار درست حسابی هم نداشت که کمکشون کنن. یه سال سکونتشون که تموم شد نمیتونستن تمدید کنن و دو سه ماهم اجاره نداده بودن توی این گیرو دار من فکرای ناجوری به سرم زده بود و شماره راضیه رو که بابام تو گوشیش مستاجر سیو کرده بود برداشتم و یه شب بهش پیام دادم. من:سلام راضیه:سلام شما؟ من:شهرام هستم پسر صاحب خونتون راضیه:بفرمایید من:میتونید تمدید کنید یا میخاید برید؟ راضیه: اقا شهرام تورو خدا با پدرتون صحبت کنید بزاره با همون رهن بمونیم وضعیتمون خیلی سخت شده من:فک نکنم بابام قبول کنه با همون مبلغ بمونید بعدشم شما تو همونشم موندید،فکر یه جا دیگه باشید راضیه:تورو خدا یه کاری بکنید نمیتونم خونه بگیرم جبران میکنم براتون اونجا بود که مطمئن شدم میشه نرمش کرد گفتم میشه ببینمتون صحبت کنیم؟ گفت:چرا حضوری؟ گفتم اونجوری بهتره اگه مشکلی ندارید بیام دنبالتون شاید بشه کاریش کرد گفت:تا ظهر توی خیاطی کار میکنم گفتم:خودم میام دنبالتون فردا گفت: باشه روز بعدش تا ساعتای ۱و۲ مغازه بودمو بعدش رفتم خونه، یه دوش گرفتم حسابی به خودم رسیدم و رفتم اسلامشهر. بهش این دفعه زنگ زدم آدرس خیاطی رو گرفتم رفتم دم در منتظر شدم بیاد،بعد از نیم ساعت دیدم داره میاد با همکاراش خدافظی کرد ی دستی تکون دادم متوجه من شد اومد سمتم گفتم سوار شید. سوار ماشین ک شد سعی کردم برعکس تلفنی خودمونی تر صحبت کنم،گفتم خسته نباشی گفت:خیلی ممنون کارتون چی بود که باید حضوری می گفتید؟ راه افتادم و بحثو باز کردم من:ببینید راضیه خانوم اوضاع شما جوری نیس که خونه بگیرید از طرفی رهن و اجاره هم مثل پارسال نیست راضیه :سرشو پایین انداخت گف میدونم حالا شما گفتید میخواید به نتیجه برسیم چطوری میخواد کمک کنید؟ استرس داشتم اما بدجوری راست کرده بودم گفتم:میتونم کمکت کنم امسالم خونه‌رو بگیری اما شرط داره،سرخ شده بود و با صدای بریده گفت:متوجه نمیشم چ شرطی؟ گفتم:با من باشی گفت خجالت بکش یعنی چی من شوهر دارم بزن کنار زود باش گفتم:شلوغش نکن شوهرت نیست توام نیاز داری بعدشم میتونم کمکت کنم هم خونه رو بگیری هم تا جایی بتونم نمیزارم تو خرجات بمونی اما با اصرار خیلی زیادی ک کرد نگه داشتم وقتی پیاده شد خیلی ترسیدم که مبادا ب بابام بگه اعصابمم خورد بود رفتم خونه شام خوردم رفتم اتاقم دراز کشیدم و راستش بیخیال شده بود ک ی پیام اومد خدایا چی میدیدم:راضیه بود راضیه:فقط ی بار میتونی باهام باشی بعدش دیگ تمومه خر کیف کرده بودم ،بیچاره فکراشو کرده بود گفتم:باشه،کجا گفت فردا صبح سرکار نمیرم بچه ها رفتن مدرسه بیا، تو کونم عروسی شد گفتم:باشه عشقم، اما دیگه جوابی نداد اون شب تا صب از هیجان به زور ۳یا۴ ساعت به زور خوابیدم کص ندیده نبودم اما میلف شوهر دار یه چیز دیگه بود لامصب صبحش به بهونه مریضی با بابام نرفتم مغازه وقتی اون رفت به مادرم گفتم من میرم درمانگاه آماده شدم رفتم سمت راضیه توی مسیر هزارتا فکر میاد تو سرم اما باید این ماده اسب رو میکردم رسیدم دم در خونه زنگ آیفون رو زدم، در رو باز کرد رفتم بالا قبل اینکه در واحد رو بزنم خودش باز کرده بود رفتم داخل سلام کردم به خودش نرسیده بود اما بازم خوشگل بود با این کارش میخواست بفهمونه بهم ک راضی نیست درو بستم رفتم طرفش،سرش پایین بود دستمو بردم زیر چونش که تو چشام نگاه کنه لبامو گذاشتم رو لبای قلوه ایش کل وجودم گر گرفت دستامو حلقه کردم دور کمرش باسنشو چنگ میزدم خوابوندمش رو‌ زمین همینطوری که لباشو میخوردم دستمو کردم توی شلوارش کصشو بمالم که دیدم بعله خیس کرده بود کصش و قشنگ آب انداخته بود، اونم ی سالی بود سکس نکرده بود و‌بعدا فهمیدم دل خوشی از شوهرش نداره با اینکه کصش پره اب شده بود باز خجالت میکشید و سعی میکرد خودشو کنترل کنه. شلوار و شرتشو باهم کشیدم پایین میخواستم هر طور شده از خود بیخودش کنم وای چی میدیدم یه کس تپل و خیس ک دوسه روز بود شیو شده زبونمو پهن کردم کشیدم رو کصش چند تا لیس زدم خانوم کم کم صداش دراومد چوچولش رو لیس میزدم تند تند ک یهو لرزید و ارضا شد. آب شرشر میومد از کصش تیشرتشو در آوردم و خودمم لخت شدم گفتم حالا نوبت منه کیرم سنگ شده بود،راضیه با نگاهش ازم میخواست بکنمش منم یکم مالیدم ب کصش ک خیس بود و آروم دادم داخل که یه آییی گفت تا ته کردم تو کصش پاهاشو انداختم رو شونم شروع کردم تلمبه زدن سینه هاشو میمالیدم محکم تلمبه میزدم راضیه آه میکشید منو به خودش فشار میداد دیگ داشت با دلو جونش کص میداد بعد از حدود یه ربع کردنش بهش گفتم داره میاد گفتم بریزم داخل سر تکون داد با فشار ارضا شدم همونجوری روش خوابیده بودم کیرم داشت تو کصش نبض میزد بوسیدمش و این شروع رابطه ای بود ک فکر نمیکردم ادامه دار بشه...... نوشته: شهرام
    • minimoz
      زن متاهل   سلام خدمت تمامی دوستان داستان کاملا واقعی هست فقط اسامی تغییر کرده بریم سر اصل مطلب اسمم امیر علی هست ۳۲ سالمه بچه کوچیک خونه ام مابقی خواهر برادرام ازدواج کردن بعد از فوت پدرم تصمیم گرفتیم بریم یه خونه نزدیک خونه خواهر برادرام بگیریم که مامانم با نوه هاش سرگرم بشه همینجور هم شد یه خونه گرفتیم توی یکی از شهرک ها وسایل از خانه قبلی آوردیم قرار شد یه دستی به سر گوش خونه بکشیم اجاره بدیم محله جدید کسی نمی شناختم یک شب برنامه نزدیکا نصب کردم چند روزی توی برنامه شب ها چت میکردم تا یه شب یه خانم ۳۴ ساله که از پروفایلش زده بود درخواست قبول کرد شروع به صحبت کردیم که ما تازه اومدیم اینجا کسی نمی‌شناسیم بین چت ها گفت میشه ببینمت منم چندتا عکس از خودم فرستادم که شماره اش بهم داد بعدها گفت میخواستم اول بدونم آشنا نباشی چون متاهل هستم اصالتا کرمانی بود زمانی ۲۵ سالش بود زن دوم یه مرد ۵۰ ساله میشه و یه بچه ۵ ساله هم ازش داشت کم کم درد دلهاش شروع شد من توی بندر غریب ام شوهرم همش سرکار هست بیشتر هم با نوه هاش از بچه های زن اولش وقت میزاره چند روزی بهمین منوال گذشت تا با اصرار من قرار شد همدیگرو ببینیم قرار شد شوهرش بره تهران ماموریت بچه اش بزار مهد برم دنبالش دل تو دلم نبود و از طرفی هم میگفتم رابطه با زن متاهل خوب نیست ولی هر جور بود آماده شدم قبلش رفتم حموم درست حسابی به خودم رسیدم یه قرص هم خوردم ساعت ۹ صبح رفتم دنبالش یک ساعتی دور زدیم اطراف ساحل آروم دستم روی رونش بود گفتم مریم خانم شما متاهل هستین بیرون کسی مارو باهم ببینه بد میشه اشکال نداره بریم خونه ما اول مخالفت کرد بعد که فهمید خونه کسی نیست تازه کاغذ دیواری زده بودیم و کف خانه موکت کرده بودیم قبول کرد بریم قرار بر این بود که فقط صحبت کنیم دفعه اول بیشتر باهم آشنا بشیم رسیدم دم خونه سری پریدم درب ماشین رو باز کردم با ماشین رفتم داخل در سالن هم باز کردم مریم اومد داخل اول اتاق هارو نگاه کرد مطمئن شد کسی نیست یه گوشه نشست من از قبل پتو برده بودم با دوستام میرفتیم مشروب میخوردیم از کمد دیواری در آوردم انداخت گفتم بیا اینجا بشین یکدفعه سری بلند شد که بره دستش گرفتم درب سالن قفل کردم ترسید بدجور دیدم با حالت التماس توروخدا بریم تو قول دادی فقط حرف بزنیم دستش گرفتم گفتم بشین الانم فقط داریم حرف می‌زنیم چند دقیقه ای گذشت آروم شد ولی متوجه سفت شدن کیرم شد نگاهش همش دوخت بود به کیرم آروم دستم بردم دور گردنش روسری از سرش در آوردم گردنش بوسیدم دیدم خیلی همراهی نمیکنه منم دیگه عقلم دست کیرم بود چند ماهی بود با دوست دخترم کات کرده بودم سکس نداشتم افتادم روش شروع به خوردن لبهاش کردم مریم هم تقلا میکرد از روش بلند بشم ولی فایده نداشت ته دلم میدونستم دلش میخواد ولی نه قرار اولمون حین تقلا کردن دکمه های مانتوش باز کردم خودم هم تی شرت شلوارم در آوردم مریم هم وا داد دستش گذاشت جلو صورتش شروع به گریه کردن کرد دیگه متوجه هیچ نبودم شلوارش و تاپ سوتین همچیز جز شرتش در آوردم اینقدر سفید بود از گردنش شروع به خوردن کردم آروم از روی شرت کصش گاز میگرفتم شرتشو در آوردم پاهاش باز کردم مریم تکون نمی‌خورد آروم کصش بوسیدم وای چه بوی خوشی میداد زبون میزدم اینقدر کصش ناز بود متوجه نشدم چقدر طول کشید کصش میخوردم یک لحظه دیدم مریم موهام گرفت سرم بین پاهاش محکم فشار داد یه لرزشی کرد پاهاش شل شد شرتم بیرون آوردم گرفتمش تو بغل گفتم ببخش نتونستم خودمو کنترل کنم مریم نگاه توی چشم هام کرد یه چک آروم زد بهم و شروع به لب گرفتن کرد ازم حس جالبی بودی دستش روی سینه ام بو با موهای سینه ام بازی میکرد آروم به دستم سرش فشار دادم پایین متوجه شد اول یه زبون نوک سینه هام زد کیرم گرفت تو دستش یکم بالا پایین کرد شروع به خوردن کرد چنان با ناز و عشوه می‌خورد که بیشتر منو حشری میکرد آروم بلند شد کصش آورد روی صورتم و خودش شروع به خوردن کیرم و تخمام میکرد دهنش اینقدر کوچولو ناز بود نصف کیرم میرفت تو دهنش آروم زبونش از سر کیرم می‌کشید تا زیر تخمام منم دو طرف باسنش گرفته بودم شروع به خوردن کصش میکردم زبونم فرو میکردم دیگه رسما ناله هاش بلند شده بود برای بار دوم کصش گذاشت رو صورتم با یه فشار ارضا شد اومد سرش گذاشت رو دستم یه پاش هم روی پام آروم با دستش کیرم بازی میکرد یکم که حالش جا اومد شروع به لب گرفتن ازش کردم پاهاش باز کردم خودش گذاشت رو شونه هام با دستش کیرم گرفت تنظیم کرد سر کیرم رفت داخل کصش اینقدر تنگ بود یک لحظه فکر کردم تو کونش رفت پاهاش اورد پایین گفت حامد کیرت بزرگه اذیت میشم خواهشا یواش بکن من سزارین کردم دردم میات واقعا کصش خیلی تنگ بود هنوز یادش میفتم کسی به تنگی کس مریم نکردم کصش خیس خیس بود دوباره سر کیرم گرفت آروم کلاهک کیرم رفت اینقدر آروم آروم فرستادم تا کیرم جا کرد تو کصش با ریتم ملایم جلو عقب میکردم مریم دستام گرفت بلند شد همینجور که کیرم تو کصش بود نشست رو پاهام دستش حلقه زد دور گردنم شروع به جلو عقب کردن میکرد خودش منم دستم دور کمرش محکم گرفته بودمش آروم هلم داد خودش نشست روی کیرم دیگه دردش به لذت تبدیل شده بود کیرم کامل تو کصش بود تا آخر تو کصش میزاشت بای کصش می‌کشید بای کیرم دیگه متوجه نشدم مریم رو خوابوندم گفتم داگی شو مریم سرش گذاشت رو زمین دستهاش باز کرد تا جای که میتونست قبل کرد دو طرف پهلو هاش گرفتم به تمام سرعت تو کصش تلمبه میزدم مریم با حرف هاش بیشتر حشریم میکرد اخخخخ بکن جرم بده امیر بگو کصم دوست داری اخح جنده اتم حسابی جرم بده کیرم میخوام خیس عرق شده بودم مریم هم چند بار ارضا شده بود کامل خوابیدم روش تلمبه میزدم کم کم داشت آبم میومد مریم کجا بریم امیر جنده خودتم کجا دوست داری هرجا دوست داری بریز آخ جرم بده کیرم کشیدم بیرون سینه های نازش گفتم جفت کن گذاشتم بین سینه هاش چندتا جلو عقب کردم هر بار به لبهاش می‌خورد کیرم با فشار آبم روی لبها صورتش ریخت با دستمال پاک کردم صورتش مریم سری سر کیرم گرفت شروع به مکیدن کرد تا قطره آخر شیره بدنم کشید بی حال افتادیم یک ساعتی تو بغل هم دیگه مریم که اول ناراحت بود کلی تشکر کرد گفت دوست داشتم سکس کنیم نه بی مقدمه و یهویی ولی بعد از چندین ماه درست حسابی ارضا شدم دیگه جنده خودتم این کس فقط کیر تورو دیگه میخواد بلند شدیم لباس هامون پوشیدم مریم رسوندم جلو مهد دوستان ببخشید طولانی شد شروع سکس هام با مریم بود اگر دوستان تمایل داشتن از سکس های بعدی که با مریم و دختر خاله اش که از کرمان اومده بود اشتراک بزارم نوشته: امیر
    • minimoz
      جای عمه رو گرفتم   من آرمینم و الان ۲۲ سالمه. این داستان کاملاً واقعیه و برمی‌گرده به زمانی که ۱۸ سالم بود. من توی یه شهر نسبتاً بزرگ زندگی می‌کنم. من و پسرعمویم از دوران مدرسه با هم بودیم و رابطه خیلی خوبی داشتیم. بعضی وقت‌ها شب‌ها خونه‌شون می‌موندم و خلاصه خیلی با هم صمیمی بودیم. از طرفی، به خاطر اتفاقی که در کودکی برام افتاده بود و پسرخاله‌ام در سن پایین از اعتمادم سواستفاده کرده بود، از همون سال‌ها یک کنجکاوی و کشش نسبت به رابطه با پسرها در من شکل گرفته بود. البته به دخترها هم علاقه داشتم و در واقع خودم رو دوجنس‌گرا می‌دونستم. همیشه بیشتر نقش فاعل رو تصور کرده بودم، ولی ته ذهنم کنجکاو بودم که مفعول بودن رو هم تجربه کنم. این حس تا مدت‌ها با من بود، تا اینکه عمه ام رو از دست دادیم. مدتی بیمار بود، ولی یک‌دفعه حالش بدتر شد و فوت کرد. تا قبل از فوت عمه، نهایتاً ماهی یکی دوبار خونه پسر عمه ام می‌موندم؛ اما بعد از فوتش، چون پسرعمه ام حال روحی خوبی نداشت، حدود یکی دو هفته تقریباً دائم خونه‌شون بودم. بعضی وقت‌ها هم به خونه خودمون می‌رفتم و دوباره برمی‌گشتم. پسرعمه ام هم هیچ‌وقت وارد چنین مسائل و رابطه‌هایی با من نشده بود. رابطه‌مون کاملاً معمولی و دوستانه بود. پدرش، که اسمش حمید بود، خیلی هوای هر دومون رو داشت و سعی می‌کرد بعد از فوت همسرش و شرایط سختی که برای پسرش پیش اومده بود، بیشتر کنارمون باشه. پسرعمه ام برای کنکور کلاس تقویتی می‌رفت. یک روز حمید گفت: «بیا با هم بریم علی رو برسونیم کلاس و برگردیم.» رفتیم و علی رو رسوندیم. موقع برگشت، متوجه شدم حمید نسبت به قبل کمی صمیمی‌تر شده. توی ماشین دستش رو روی پام گذاشت و گاهی دستش رو روی رونم حرکت می‌داد. بعد گفت: «هر چیزی لازم داشتی، خودت به من بگو. رودربایستی هم نداشته باش.» من کم‌کم متوجه منظورش شدم، ولی نمی‌دونستم باید چه واکنشی نشون بدم. از طرفی، رفتار جدیدش برام عجیب بود و از طرف دیگه، حس ناخوشایندی هم نداشتم. حمید شروع کرد درباره زندگی خودش حرف زدن. گفت: «از وقتی عمت فوت کرده، زندگی برای من خیلی سخت شده. شاید دوباره بخوام ازدواج کنم، ولی به خاطر علی هنوز دو دلم.» من هم گفتم: «خب، شما هم باید فکر کنید و ببینید چه چیزی براتون بهتره.» در تمام این مدت دستش هنوز روی پام بود. چند روز گذشت و ذهن من هم بیشتر درگیر رفتارهای حمید شده بود. نگاه‌هاش رو حس می‌کردم و متوجه شده بودم که نوع توجهش به من با قبل فرق کرده. از طرفی، بیشتر هوام رو داشت و همین باعث شده بود کم‌کم نسبت بهش احساس عجیبی پیدا کنم. یک روز علی برای کلاس رفته بود و من و حمید تنها بودیم. روی مبل نشسته بودم و با گوشی بازی می‌کردم. حمید پرسید: «آرین جان، دوست‌دختر نداری؟» گفتم: «نه والله. فعلاً خودمو درگیر نمی‌کنم، کنکور داریم.» البته این حرف بیشتر بهانه بود، چون من آن‌قدرها هم اهل درس خواندن نبودم! 😂 حمید یک‌دفعه گفت: «دیگه بزرگ شدی. باید یه کم به این مسائل هم فکر کنی.» من جا خوردم و سرم رو پایین انداختم. گفت: «خجالت نکش. از وقتی عمت نیست، خودم هم خیلی تحت فشارم.» بعد از چند لحظه گفت: «از پسرها هم خوشت نمیاد؟» من گفتم: «منظورتون رو متوجه نمی‌شم.» گفت: «منظورم اینه که با پسرا ارتباط نگیری‌ها.» من سریع گفتم: «نه بابا، این چه حرفیه!» حمید گفت: «کجاش زشته؟ اونم یه حسیه. اگه یه روزی همچین چیزی خواستی، به خودم بگو.» صورتم از خجالت کاملاً قرمز شده بود. گفتم: «عمو، متوجه نمی‌شم چی می‌گید.» حمید اومد کنارم نشست و دستش رو روی پام گذاشت و گفت: «ببین، بزار راستشو بگم. از وقتی عمت فوت کرده، خیلی تحت فشارم. نمی‌خوام فعلاً ازدواج کنم، مخصوصاً به خاطر علی. تو هم پسر خوبی هستی و چون بهت اعتماد دارم دارم این حرف‌ها رو می‌زنم. واقعاً هم ازت خوشم میاد.» من واقعاً نمی‌دونستم باید چه جوابی بدم. فقط گفتم: «عمو، زشته... این حرف‌ها چیه؟» خیلی خجالت کشیده بودم. اون روز گذشت، ولی بعد از اون کمی از حمید خجالت می‌کشیدم. با این حال، خودش همچنان رفتار متفاوتی با من داشت؛ نگاه‌هاش، توجهش و صمیمیتی که پیدا کرده بود، همه باعث می‌شد بفهمم حرف‌هایی که زده جدی بوده. از طرفی، خودم هم کم‌کم نسبت به این توجه احساس پیدا کرده بودم. اینکه یک نفر این‌قدر به من توجه می‌کرد و از من خوشش می‌اومد، برایم هیجان‌انگیز بود و باعث شده بود بیشتر بهش فکر کنم. چند روز بعد، یک روز که علی برای کلاس رفته بود و من تنها در خانه بودم، روی مبل نشسته بودم و با گوشی بازی می‌کردم. حمید وارد شد، کنارم نشست و دوباره شروع کرد به صمیمی شدن. منم زیاد بدم نمیومد و خوشمم میومد و دستش روی رون پام بود و داشت بازم میمالید بعد پیشنهاد کرد با هم فیلم بزرگسالان ببینیم. من خیلی خجالت کشیدم، اما مخالفت جدی نکردم. فیلمی که انتخاب کرده بود مربوط به یک زن‌پوش بود. همین موضوع برای من عجیب و در عین حال جذاب بود، چون خودم هم همیشه نسبت به لباس‌های زنانه و این نوع ظاهر کنجکاوی داشتم. حمید سعی می‌کرد من رو راحت کنه و مدام می‌گفت: «آرین جان، خجالت نکش. راحت باش.» فضای بین ما کم‌کم تغییر کرد. صمیمیت‌مان بیشتر شد و من برای اولین بار وارد موقعیتی شدم که تا آن روز فقط در ذهنم تصورش کرده بودم. دستش روی رون پام بود و داشت واقعا میمالید کیر من راست شده بود و میخواستم که معلوم نشه یکمم از خجالت قرمز شده بودم و زیر چشمی هم فیلمو میدیدم فقط بین ما سکوت بود ‌. بعد با دستش دستو منو برداشت و گذاشت روی کیرش و من زود دستمو کشیدم که گفت عزیزم خجالت نکش راحت باش منم مال تورو میمالم گفتم عمو واقعا کار زشتیه من خوشم نمیاد گفت عزیزم راحت باش لطفا و بازم دستمو برد سمت کیرش به من گفت فقط با دستت بگیر کیرش واقعا سفت و بزرگ بود دستشو گذاشت رو کیر من و داشت میمالید که یهو دستشو اروم برد زیر شلوارم و شروع کرد به مالیدن گفتم عمو زشته گفت عزیزم خجالت نکش و شلوارشو یهو تا زانو کشید پایین من خیلی خجالت میکشیدم و نگاش نمیکردم که گفت آرین جان لطفا راحت باش و بازم دستمو برد سمت کیرش من یواش یواش یخم داشت آب میشد و کیرشو میمالیدم و فیلمم داشتم نگاه میکردم و لذت میبردم که یواش یواش شروع کرد به بوس کردن من و بدنمو مالیدن من مقاومتی نمی کردم و دستشو برد زیر لباسم و بعد تیشرتمو در آورد و من در حالی که کیرش دستم بود و نیمه لخت بود چشم تو چشم شدیم یهو لباشو چسبوند به لبام و شروع کرد به خوردن بابام بعد گوشی رو گذاشت رو میز و منو خوابوند رو مبل و خوابید رومو شروع کرد به خوردن گردنم و یواش یواش رفت پایین و شروع کرد سینه هامو خورد بعد شلوارمو یواش یواش در آورد و بعد لباسای خودشم در اورد و رفت پایین واقعا کنترلم دست خودم نبود فقط چشمامو بسته بودم و اون کارشو میکرد رفت پایین و شروع کرد به ساک زدن برام واقعا رو ابرا بودم که انگشتشو خیس کرد و گذاشت رو سوراخمو ماساژ میداد واقعا خیلی لذت بخش بود رفت از رو کشو یه ژل آورد که معلوم بود تازه خریده و برا من بوده اون ژل بعدا بهم گفت که لوبریکانت بوده انگشتشو خوب چرب کرد و سوراخمو خوب مالید و یواش یواش انگشتشو کرد تو سوراخم درد خیلی زیادی نداشت ولی یکم اذیت میشدم که یکم که گذشت لوبریکانت اثر کرد و سوراخم یکم بی حس شد هم داشت لبامو میخورد هم بدنمو لیس میزد و انگشتش تو کونم بود و بعد انگشتشو دوتا کرد سخت میرفت تو ولی چون بی حس شده بود تقریبا اذیت نمیشدم زیاد ولی درد داشت بعد تقریبا ۱۰ دقیقه که کامل دوتا انگشت توم بود و اذیت نمیشدم و واقعا هم لذت میبردم گفت عشقم برگرد که نوبت کیرمه یکم ترس داشتم ولی اماده بودم برگشتم و داگی شدم و کیرشو گذاشت رو سوراخمو اروم اروم فشار میداد و یواش یواش همشو داخل کرد یکم اذیت شدم ولی قابل تحمل بود به لطف ژل لوبریکانت همونجوری وایساد دا جا بازکنه و شروع کرد به یواش یواش عقب جلو کردن واقعا اذیت میشدم ولی حس میکردم توم پرو خالی میشه و یه لذت خاصی رو داشتم تجربه میکردم از کیرم داشت آب می چکید ولی نیمه راست بود اصلا یه حس عجیبی بود داشت یواش یواش سرعتشو بیشتر میکرد ولی نه در اون حد و منو برگردوند و پشت خوابیدم زیرمم بالش گذاشت بازم کیرشو داخل کرد و شروع کرد به تلمبه های اروم و روان واقعا تو اوج بودیم هی ازم تعریف میکرد و من حس میکردم یه دخترم که زیر شوهرم خوابیدم و دارم گاییده میشم . دستمو بردم سمت کیرم و یواش یواش مالیدمش خیلی زود آبم اومد جوری آبم اومد جوری حال داد بهم که اصلا تجربه نکرده بودم و واقعا خالی خالی شد کمرم حمید دید که آبم اومد تلمبه هاشو محکم تر و سنگین تر کرد و چون ارضا شده بودم لذتی نداشتم و اذیت میشدم یکم که با فشار زیاد اونم آبشو ریخت رو من و افتاد روم. من حس مشیمونی داشتم داشتیم نفس نفس میزدیم حمید گفت مرسی عشقم و پاشد رفت برام دستمال کاغذی اورد و بدنمو تمیز کرد . خلاصه آن اتفاق در نهایت به اولین تجربه جنسی من با حمید منجر شد. برای من تجربه‌ای کاملاً جدید بود؛ همزمان احساس خجالت، ترس، هیجان و کنجکاوی داشتم. چیزهایی که تا آن روز فقط درباره‌شان فکر کرده بودم، حالا واقعاً در زندگی‌ام اتفاق افتاده بودند. بعد از تمام شدن ماجرا، حمید به حمام رفت. من روی تخت مانده بودم و ذهنم کاملاً به‌هم ریخته بود. احساس پشیمانی داشتم و مدام از خودم می‌پرسیدم: «چرا این کار رو کردم؟» وقتی حمید برگشت و دید حالم خوب نیست، متوجه شد که ناراحتم. سعی کرد آرومم کنه و گفت: «آرین، تو کار اشتباهی نکردی. خودتو سرزنش نکن.» همین حرف باعث شد بغضم بترکه و شروع کردم به گریه کردن. بعد از مدتی، رفتم حمام و کمی تنها بودم. واقعاً نمی‌دونستم باید درباره اتفاقی که افتاده چه حسی داشته باشم. چند روز با حمید حرف نزدم و بعد برگشتم خونه خودمون. اما عجیب این بود که بعد از چند روز، احساساتم نسبت به آن اتفاق تغییر کرد. دیگه مثل روز اول پشیمان نبودم و بیشتر از قبل ذهنم درگیر حمید شده بود. مدام به آن شب فکر می‌کردم و متوجه شدم که برخلاف تصور اولیه‌ام، به او کشش پیدا کرده‌ام. بعد از آن، رابطه من و حمید کم‌کم وارد مرحله جدیدی شد و اتفاقات بیشتری بین ما افتاد؛ اتفاقاتی که باعث شد رابطه‌مان از یک اتفاق گذرا فراتر برود و به مرور تبدیل به رابطه‌ای پنهانی و صمیمی شود. و این تازه شروع داستان من و حمید بود... لطفا بابت فونت یا اگه غلط املایی باشه ببخشید چون من نویسنده نیستم و اینم چیزی بود که برام اتفاق افتاده اگه خوشتون اومد ادامشو هم مینویسم نوشته: آرین
×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

لطفاً اگر به سن قانونی نرسیده اید این سایت را ترک کنید Please Leave this site if you are under 18