poria ارسال شده در 8 آبان اشتراک گذاری ارسال شده در 8 آبان شیرینی گرفتن حضانت دخترش! یه روز غروب وقتی رسیدم خونه، مهمون داشتیم. خانم ابطحی، همسایه طبقه سوم که سه سالی میشد همسایهمون بود. ارتباطمون در حد سلام علیک تو آسانسور و برخوردهای اتفاقی بود. مامان هم که اصلاً اهل رفتوآمد با همسایهها نبود، برای همین از دیدنش جا خوردم. سلام و احوالپرسی کوتاهی کردم و میخواستم برم تو اتاق، که مامان گفت: رامینجان، خانم ابطحی اومده با تو کار داره! تعجبم بیشتر شد. یه نگاه به مامان و بعد به خانم ابطحی که هنوز سرپا ایستاده بود انداختم و گفتم: در خدمتم! کمی خودش رو جمع و جور کرد و با عذرخواهی گفت: ممنون اگر اشکالی نداره، میخواستم چند دقیقه وقتتون رو بگیرم! با اشاره به مبل خودم هم روبهروشون نشستم. گفتم: بله، خواهش میکنم، بفرمایید! نشست و با یه لبخند کوتاه گفت: البته مهم نیست، ولی ابطحی فامیلی همسرمِِ، خودم پوررضا. میترا پوررضا! و با دیدن بیتفاوتی ما ادامه داد: حدس میزدم که نشناسید. آخه منم پلیتکنیک، برق میخوندم! مغزم ناخواسته مشغول کنکاش شد و داشت دنبال یک نشانه میگشت، که خودش ادامه داد: البته من ورودی هفتاد و هشتم. فکر کنم شما ورودی هفتاد و پنج بودید، درسته؟ سرم رو به نشانه تأیید تکون دادم و اون شروع کرد حرف زدن درباره دانشگاه. داشت از اتفاقهای اون سالها میگفت و انگار میخواست چیزایی رو یادم بیاره، ولی متاسفانه هیچ فایدهای نداشت و هیچ نشانی از این اسم و فامیل و حتی چهرهش تو ذهنم نبود. یه حسی بهم میگفت که این موضوع اصلی نیست، چون دلیل نداشت بعد از سه سال یهو بیاد خونهمون و بگه منو میشناسه و همدانشگاهی بودیم. خب که چی؟ احتمالاً از مدل نگاه و واکنشم فهمید که و رفت سر اصل مطلب: راستش یه مدته دنبال کار میگردم، ولی چون سابقه کاری ندارم، هرجا میرم به بنبست میخورم. واسه همین مزاحم شدم که اگر براتون مقدور باشه کمکم کنی! اینکه سابقه کار و رزومه نداشت بماند، منم تو اون لحظه هیچی به ذهنم نمیرسید و نمیتونستم قول بدم. ولی هنوز واکنشی نشون نداده بودم که یهو مامان پرید وسط: رامینجان، مامان از این دوست و رفیقات یه پرسوجو کن ببین میتونی کاری برای خانم ابطحی جور کنی! همزمان که یه چشمغره ریز به مامان رفتم، گفتم: چشم، میپرسم. اگر موردی بود خبر میدم. انگار روزنه امیدی پیدا کرده باشه، سریع کاغذ و خودکاری از کیفش درآورد، شماره موبایلش رو نوشت و گفت: ممنون میشم اگر موردی پیدا کردی به خودم خبر بدی! منظورش رو از این تأکید نفهمیدم. با این حال گفتم: بله حتما. اونم دقایقی دیگه نشست و بعد از یه پذیرایی مختصر با عذرخواهی رفت. سه چهار روز بعد بهش پیام دادم و گفتم اطلاعاتش رو برام بفرسته. فرستاد و نیم ساعت بعدش هم یه پیام دیگه فرستاد که بیشتر مشکوکم کرد. نوشته بود: آقا رامین، میدونم انتظار زیاد و نابجاییه، ولی پیدا کردن کار برای من خیلی حیاتیه و بهش نیاز دارم. به ظاهرشون نمیخورد، ولی اولین برداشتم این بود که شاید مشکل مالی پیدا کردن. خودم هم نفهمیدم چرا، نوشتم: ببخشید فضولی میکنم، مشکلی پیش اومده؟ منظورم اینه… مشکل مالی داری؟ جوابش طول کشید؛ ولی کوتاه و شوکهکننده بود: نه… راستش دارم از همسرم جدا میشم، به همین خاطر واقعاً به کار نیاز دارم. شوکه شدم. بیشتر هم فکرم درگیر پرنیا، دختر هفت سالهش بود. از همون روز با هر کی که میشناختم حرف زدم و بالاخره یک ماه بعد، تو یکی از شرکتهای پیمانکار کاری براش جور کردیم. البته به شرط گذروندن یه دوره یک ماهه کارآموزی تو همون مجموعه. شروع کرد. منم هرچی فیلم و جزوه آموزشی داشتم براش فرستادم و گفتم هر جا گیر کردی رو حساب من حساب کن. این قول باعث شد ارتباطمون بیشتر از حد انتظار بشه. دیگه هر جا گیر میکرد زنگ میزد و منم سعی میکردم کمکش کنم. با پایان کارآموزی، کارش قطعی شد و مشغول شد. هنوزم ارتباطش برقرار بود و حتی گاهی بیشتر از قبل زنگ میزد. تا جایی پیش رفت که یه بار سر یه موضوعی که تلفنی نمیتونستم حلش کنم، پیشنهاد دادم اگر میتونه یه ساعتی وقت بذاره حضوری حرف بزنیم! استقبال کرد و قرار شد غروب همون روز تو یه کافه همدیگه رو ببینیم. تقریباً یه ربع بعد از من رسید و به محض نشستن، یه بسته کادو پیچیده گذاشت رو میز و گفت: قابلتون رو نداره! جا خوردم. متعجب بسته رو براندازی کردم و گفتم: ممنون، ولی بابت چی؟! لبخندی زد: مناسبت اولیهش اینه که به لطف فیسبوک فهمیدم هفته پیش تولدت بوده. اما مناسبت اصلیش اینه که یه هدیه ناقابله برای قدردانی از این همه لطفی که در حق من کردی! کاملا جدی پس زدم و گفتم: نیازی به این کار نیست. ولی اونم پافشاری کرد و بعد از اصرار من برای نپذیرفتن، ناراحت شد. با دلخوری بسته رو به گوشه میز هل داد و گفت: اشکال نداره، موقع رفتن خودت بندازش سطل آشغالی! دیگه ناراحت شده، سماجت نکردم و با کنار گذاشتن بسته مشغول شدیم. کارمون بیشتر از یه ساعت طول کشید. با تموم شدن کار فهمیدم ماشین نیاورده و قرارِ بعدش بره خونه مامانش دنبال پرنیا. چون گفته بود خونه مادرش نزدیک خودمونه، قرار شد خودم برسونمش. سوار که شدیم، بسته کادو رو گذاشتم رو صندلی عقب و گفتم: ممنون ولی باور کن نیازی به این کار نبود و هنوزم راضی نیستم! نگاهی کرد با حرص: بسه دیگه حالمو بهم زدی. و خندهکنان ادامه داد: خب همین کارا رو میکنی که تا الان مجرد موندی! با این شوخی و ادامهش کمی خندیدیم، ولی باز تا رسیدن به جایی که باید پیاده میشد فقط در مورد کار حرف زدیم. کادویی که گرفته بود یه ست کیف پول و کمربند چرم بود. قشنگ بودن و دوباره تو پیام ازش تشکر کردم و اونم باز کمی شوخی کرد و خندیدیم. ارتباطمون به همون شکل ادامه داشت؛ گاهی زنگ میزد، گاهی پیام، گاهی هم بحث رو به شوخی میکشوند، ولی حتی یه بار هم وارد مسائل شخصی نشدم. مثلاً هیچوقت نپرسیدم چرا این همه سال دنبال کار نرفتی یا چرا داری جدا میشی، تو چه مرحلهای هستی و بعدش میخوای چیکار کنی! فکر کنم هشت نه ماهی از شروع به کارش گذشته بود و فرهاد، مدیر فنی شرکتشون، همونی که کار رو براش جور کرده بود، میگفت هوش و پشتکارش خوبه و فقط مشکلش کمبود تجربهست که اونم به مرور زمان درست میشه. پس به ظاهر همه چی خوب بود. در حالی که انتظار داشتم دیگه ارتباطمون کمتر بشه، یه روز عصر باز هم تماس گرفت و همین که جواب دادم، بدون مقدمه زد زیر گریه: رامین، نادر (شوهرش) رفته با درخواست حضانت مخالفت کرده و گفته من صلاحیت نگهداری از پرنیا رو ندارم! چند ثانیه داشتم فکر میکردم چی داره میگه و چرا به من میگه؟ این دیگه مسئله خصوصی بود و به من ربطی نداشت. اصلاً من چیکار باید بکنم؟ فقط برای اینکه چیزی گفته باشم، گفتم: خب حالا چرا گریه میکنی، مخالفت کرده، حضانت رو که نگرفته؟! با لحنی عصبی: رامین، مطمئنم اون عوضی فقط برای اینکه منو اذیت کنه این کار رو کرده و اگه کاری نکنم حتماً حضانت رو میگیره. دو سه دقیقهای بیمحابا به نادر تاخت. از زورگوییها و لجبازیهاش گفت و حرفهایی که معلوم بود انباشته شده هشتنُه سال زندگی مشترکه. در حالی که خیال مکث نداشتم، وسط حرفهاش پریدم و گفتم: میترا یک دقیقه زبون به دهن بگیر! و بعد از اینکه سکوت کرد، شوخی و جدی گفتم: ببین تو این زمینه من یه گاو به تمام معنام. اصلاً نمیدونم باید چیکار کنی. بهتره ببینی وکیلت چی میگه. به هر حال یه راهکاری باید وجود داشته باشه؟ نفسی کشید ولی هنوز در حال گریه: اونم میگه باید ثابت کنی که کار ثابت و حقوق مکفی برای اداره زندگی رو داری! من چطور باید ثابت کنم؟ پوزخندی زدم و گفتم: همین؟! خب این که کاری نداره، با فرهاد حرف میزنم یه قرارداد بلندمدت با حقوق بالاتر برات تنظیم کنه، بیمه هم که هستی، همینها رو به عنوان مدرک ببر بده وکیل! گریهش بند اومد: یعنی میشه؟ انجام میده برام! خندهکنان گفتم: چرا نشه؟ قرارداد صوری هست و تعهدی براشون نداره. نگران نباش، من بهش زنگ میزنم و حتی اگر لازم شد خودم با مدیرعاملتون حرف میزنم. همون روز به فرهاد زنگ زدم و حرف زدیم. هرچند کمی اذیت و شوخی کرد ولی در نهایت گفت مشکلی نیست و براش درست میکنم. تقریباً سه ماه از این موضوع گذشته بود. دیگه نه اون حرفی در اون مورد زد و نه من پیگیری کردم، تا اینکه یه شب ساعت از هشت گذشته و تازه رسیده بودم. هنوز لباس عوض نکرده بودم که زنگ خونه به صدا درآمد. رفتم و بدون اینکه از چشمی نگاه کنم در رو باز کردم. میترا بود، ولی فرصت جا خوردن از حضور ناگهانیش رو هم پیدا نکردم و قبل از اینکه به خودم بیام، تو آغوشش جا گرفتم! در حالی که مثل به شدت اشک میریخت، لبهاش همه جای صورتم رو لمس میکرد و پشت سر هم تکرار میکرد: رامین، پرنیا رو گرفتم، پرنیا رو گرفتم! شوکه شده بودم و تنها کاری که تونستم بکنم این بود که کامل بکشمش داخل خونه و در رو ببندم. دو سه روز قبلش، غروب که از سرکار برگشتم تو پارکینگ دیدمش. سراغ مامان رو گرفت که گفتم خواهرم جراحی کرده و رفته مراقبش باشه، یعنی خونه نیست. غیر از اونم چند باری به شکلی واضح گفته بودم که من برای اینکه حرف و حدیث یا مشکلی برات پیش نیاد تو کافه قرار میذارم، اما… بالاخره بعد از چند ثانیه که از شوک بیرون اومدم، دستهام رو گذاشتم دو طرف سینهش و به عقب هل دادم. با حرص و یه اخم غیرارادی گفتم: چکار میکنی دیوونه، یعنی چی پرنیا رو گرفتم؟ در حالی که رو زمین بند نبود و بالا پایین میپرید: رامین، دادگاه حضانت پرنیا رو به من داد! ناخودآگاه خندهم گرفت. حدسم این بود که رفتارش از سر هیجان و احساس برنده شدنِ، ولی… منم دلو به دریا زدم و کمی زیادهروی کردم! آغوشم رو باز کردم و با ابراز خوشحالی از این موضوع، گفتم: پس دیگه درنگ جایز نیست. بده من اون ماچو! انتظارم این بود که همدیگه رو بغل کنیم و تهش دو تا بوس هم اون وسط رد و بدل بشه، اما نه، میترا به سیم آخر زده بود. یهو از زمین جدا شد و تو آغوشم فرود اومد. باز هم دستهاش دور گردنم پیچید، اما این بار لبهامون به هم چسبید! دیگه فکر کردن به اینکه هنوز رفتارش ناشی از هیجانِ کاملاً منتفی بود. چهار دست و پای میترا دور بدنم قلاب شده بود و وزنش کاملاً رو من بود. اما فراتر از اینها، داغی لبهاش و طعم بوسههایی بود که انگار با عطش و همه وجود به لبهام میزد و اجازه هر کار اضافه دیگهای رو ازم میگرفت. دستهام به طور غریزی زیر باسنش قفل شد و خندهکنان گفتم: اِ اینجوریه؟! اما دیگه اجازه جواب دادن هم بهش ندادم و یه قدم جلو برداشتم. به دیوار چسبوندمش و منم با ولع زیاد مشغول بوسیدن و خوردن لبهاش شدم. این لبگرفتن و معاشقه زبانهامون دو سه دقیقهای طول کشید. گرمای تنش، بوی عطر ملایمش و برخورد نفسهامون، فضا رو شهوتانگیزتر کرده بود و دیگه برگشت به عقب ناممکن بود. با این حال، لبم رو به زور از بین لبهاش بیرون کشیدم و نفسزنان گفتم: میخوای بریم تو تخت؟! تصور میکردم با این حرفم به خودش میاد و همونجا تمومش میکنیم. اما، انگار میترا آتیشش از منم تندتر بود. بوسهای محکم و پر از حرصی به لبم زد و با لحنی غیرعادی: هرجا میخوای ببر و هر کاری که دلت میخواد بکن. من فقط میخوام همه خستگیها رو از تنم در بیاره! برقآسا، باز هم لبهامون به هم گره خورد و به سمت اتاق راه افتادم. میترا هم مثل کسی که میخواست از خودش ردی باقی بذاره، تو مسیر اول شال و بعد مانتو رو از تنش درآورد و انداخت رو زمین! فقط یه تاپ بندی کرم و نازک زیر مانتوش پوشیده بود که اونم نشون میداد سوتین زیرش نیست! با همون وضع لببهلب گذاشتمش رو تخت و روش خیمه زدم. همزمان که لب میگرفتم، دستم رو به سینهش رسوندم و از روی تاپ چلاندم. میترا نالهای کرد و دستاش رفت طرف دکمههای پیرهنم. خودم بلند شدم و جلوی تخت ایستادم تا پیرهنمو دربیارم. اما میترا باز هم سورپرایزم کرد. هنوز دکمه دوم رو باز نکرده بودم که بلند شد و نشست. دستهاش مستقیم رفت طرف زیپ شلوارم. زیپ رو پایین کشید و قبل از اینکه بتونم عکسالعملی نشون بدم، دستش رفت داخل شورتم. انگشتش دور کیر نیمهبیدار و هنوز سفتنشدهام حلقه شد و یهو یه لذت بینهایت وارد جونم شد. انگار نفسم برید. بیاختیار یه «هوووف» بلند کشیدم و دستم رو لای موهای نرم و سیاه میترا کشیدم. میترا بیتوجه به واکنشم، کیرم رو کامل از توی شورت و شلوار بیرون کشید. بیدلیل نوکش رو به کف دستش مالید یهو نصفش رو توی دهنش جا داد. فشار گرم و خیس لبهاش و داغی زبانش، لذت چند ثانیه پیش رو پاک کرد و تا آستانه غش کردن پیش رفتم. به طرز ماهرانهای ساقه کیرم رو محکم توی دستش گرفته بود. تا نصفه توی دهنش جلو و عقب میکرد و هر بار که عقب میکشید، زبانش دور کلاهک رو لیس میزد و با جلو رفتن، رو روی رگ زیر کیرم کشیده میشد و لذت غیرقابل وصفی رو به تنم منتقل میکرد. کاملاً از خود بیخودم شده بودم و با گرفتن پشت سرش، خیلی نرم توی دهنش تلمبه میزدم. گاهی هم شیطنت میکردم و سعی داشتم کیرم رو کامل توی دهنش جا کنم اما نوکش که به ته حلقش میخورد و ناخواسته اوق میزد، با این حال کاملا به اوضاع مسلط بود. همزمان با خوردن کیرم، با دست دیگهش تخمهام رو نوازش میکرد و گاهی هم با گرفتن باسنم، انگار سعی داشت مقدار بیشتری از کیرم رو مورد لطف قرار بده، اما من کم آوردم و دیگه نذاشتم ادامه بده. جون با اون وضع تا چند ثانیه دیگه توی دهنش خالی میشدم. با دست زیر چانهش رو گرفتم و سرش رو بالا کشیدم. کله کیرم خیس و سنگ شدهام رو چندبار روی لبهاش کوبیدم و خیره به چشمهای پر از هوسش گفتم: بسه… چیکار میکنی؟ خب یه چیزی هم واسه کُست بذار! خنده مستانهای کرد. خودش رو به پشت رو تخت انداخت و دستهاش رو بالای سرش برد. توی یک چشم بههم زدن، به غیر از شورت، همه لباسهای خودمو و شلوار میترا رو درآوردم و رفتم روی تخت. روش خم شدم و چندبار پشت سر هم لباش رو بوسیدم. از روی تاپ سینههای گرد و سفتش رو توی دستهام گرفتم، محکم چلوندم. جوری که نالهاش به جیغ تبدیل شد. بلافاصله رفتم پایین و یکیشون رو توی دهنم بردم و مشغول خوردن میک زدن شدم و همزمان با دست دیگه سینه دیگهش رو ورز میدادم. با بلند شدن صدای میترا، بیخیال سینه هاش شدم. زبانم رو از روی شکمش کشیدم پایین تا رسیدم به لبه شورتش. چند بار انگشتم رو روی شورت مرطوب از ترشحاتش کشیدم و شورتش رو درآوردم و میخواستم کمی براش بخورم. اما با اولین زبانی که کشیدم، میترا نذاشت ادامه بدم. موهام رو گرفت وبا کشیدن به طرف بالا، با صدای خشدار و عجول گفت: رامین فقط بکن توم! لبخند زدم و با لحنی بازیگوش گفتم: چشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم، تو جون بخواه! رفتم پایین. باسنش رو تا لبه تخت کشیدم. پاهاش رو باز و به طرف بالا جمع کردم. علاوه بر خیسی، کُسش تلفیقی از رنگ سفید و صورتی داشت و به شکل خاصی لبههاش متورم شده بود. انتهای کیرم رو گرفتم و بعد از چند بار که نوکش رو روی شکاف خیسش کشیدم ، خیلی آروم فشار دادم. همراه با ناله نصفونیمه میترا، کیرم تا نصفه داخل رفت و به خاطر تنگی عجیبش صبر کردم تا نفسی چاق کنه، اما میترا همزمان که چنگی به پشت کمرم انداخت، صداش رو بالا برد و به صورت دستوری گفت: رامین… وای نَس… یهو تا ته بکنش! چشم دوبارهای گفتم و فشار دادم. با چسبیدن تخمهام و جاگرفتن کامل کیرم توی کُسش، این بار خودش نگهم داشت. نوک انگشت ها و ناخنش رو توی کمرم فرو کرد و نفس زنان گفت: خوبه! بعد از چند لحظه که نفسهاش منظم شد، خیلی آروم شروع کردم به جلو و عقب کردن و یواشیواش ریتم رو تندتر کردم. فقط صدای برخورد بدنهامون، نالههای میترا و نفسهای سنگین من به گوش میرسید. همزمان با تلنبههای من، میترا نالهکنان با سینههاش بازی میکرد و نوکهاشون رو بین انگشتهاش میچلوند. گاهی هم سعی میکرد موهای روی سینهم رو چنگ بزنه و بیشتر تحریکم کنه. البته از نظر کلامی هم ساکت نبود و ریتم ضربات من رو کنترل میکرد: تندش کن… محکمتر بکوب و کمی نگه دار… آره، همین خوبه و… با فشار دادن زانوها به سمت بالا و روی شکمش، سعی میکردم تا جایی که راه داره کیرم رو عمیقتر داخل کنم. ناخواسته سرعتم بالا رفته و ضرباتم تند و سنگینتر شده بود. جوری که صدای تخت هم در اومده و احتمال اینکه صدای طبقه پایینی در میاد زیاد بود! ولی شهوت بهم غلبه کرده بود و دیگه چیزی برام مهم نبود. میخواستم حالا که پیش اومده نهایت لذت رو ازش ببرم و خودم رو خلاص کنم. فقط چند ثانیه تا اومدنم باقی مونده بود، که یهو کیرم توی کُسش تنگ افتاد و عضلات داخلیش منقبض شد! صورتش مثل لبو شده و داشت منفجر میشد. اما با این حال ازم خواست که سرعتم رو کم نکنم و همانطور ادامه بدم! نفس کم آورده بودم و عرق از همهجام سرازیر شد، اما همچنان باسنم حرکت میکرد و بالاخره نفس زنان گفتم: میترا… دارررم میآم! پاش رو کاملاً باز کرد و منو محکم توی بغلش کشید و نفسزنان: رامین تندش کن. و بعد با یه مکث کوتاه، انگارروی ویبره نشسته باشه: رامین… نکش بیرون… بریز توم… میخوام حسش کنم! با چند ضربه آخر، هرچی آب توی بدنم جمع شده بود رو توی تنش ریختم و خودم رو توی آغوشش رها کردم. نای حرکت نداشتم و بدنامون به هم چسبیده بود. عضلات داخلی میترا هنوز در حال شل و سفت شدن بود و کیر منم داخل کسش نبض میزد لبامون هنوز به هم گره خورده بود و دو سه دقیقهای با هم گلاویز بودند. بعد از چند دقیقه که کیرم وا رفت و ریتم نفسهام عادی شد، بالاخره کیرم رو بیرون کشیدم. با یه غلت کنارش ولو شدم. میترا هم چرخید و سرش رو گذاشت روی سینهم. در حالی که کیر پلاسیده و کاملا لزجم رو توی دستش گرفته و با فشار میچلاند، با صدایی که هنوز کمی گرفته بود: وای … این یکذره چه حالی بهم داد! صدای قهقههام توی اتاق پیچید و میخواستم با حرص از روی خودم پرتش کنم، اما حرکت آخرش به میخکوبم کرد! بی توجه به خنده من کیرم رو با همون وضع کثیف و آغشته به منی و ترشحات خودش رو توی دهنش گذاشت و با ولع مشغول خوردن شد!!! نوشته: رامین لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده