رفتن به مطلب

داستان بیغیرتی مسافرت خارج با زنم


poria

ارسال‌های توصیه شده


سفر دبی با خانمم
 

این‌داستان کاملا واقعی هست اما اسمها مستعار
اسم من علی ۴۵ سال و‌خانمم سحر ۴۳ سال
سال ۸۸ تصمیم‌ گرفتیم بریم دبی
اون‌موقع من‌حدودا ۳۰ سال و سحر ۲۷-۲۸ ساله بود
زمستان بود و تور ۴ روزه‌گرفتیم و رفتیم
خانمم خیلی باز و راحت بود اما تا اون‌موقع هیچ فانتزی ای تو سر نداشتیم
اصلا فانتزی مد‌ نبود
خیلی طولانی نمیکنم
سه روز اول جاهای مختلف رفتیم و خوش گذشت ، پارک‌آبی، ساحل المزر، بازار البطوطه ، اسکی روی یخ و خوش گذشت
شب آخر رفتیم یه دیسکو ایرانی ، خیلی عالی بود
یه میز انتخاب کردیم و آبجو و ویسکی سفارش دادم و مشغول شدیم
خانمم اصرار که برقصیم اما من اصلا بلد نیستم اما اون عالی
قبول نکردم اما با اصرار اون که تنها هستم، پا شدم
کمی باهاش همراهی کردم‌اما چون بلد نبودم نشستم
اون همچنان وسط بود که یه پسر ایرانی رفت سمتش و شروع کرد رقصیدن
خلاصه بعد نیم ساعتی خانمم برگشت سر میز و بازم مشغول مشروب شدیم که همون پسره اومد و گفت اگه اجازه میدید بشینم که گفتم‌خوشحال میشم بفرمایید
گفت اول عذر میخوام که‌من با خانم شما رقصیدم چون دیدم تنهاست رفتم سمتش
منم گفتم نه‌بابا چه اشکالی داره
اسمش شهروز بود و حدود ۳۵ ساله
بعد شروع کرد از رقص خانمم تعریف کردن و اینکه زیباییش هم مثل رقصشه
خلاصه شروع کردیم به خوردن مشروب و صحبت ، و پرسید تا کی هستید گفتم فردا عصر پرواز برگشت هست
گفت حیف شد
بعد پرسید کجاها رفتید که همه را تعریف کردیم
اونم گفت پس خیلی جاها نرفتید مثل تور کویر، پیست اسکی دبی مال، و ……
گفتم خب زمان کم‌بود
گفت تمدید کنید و بمونید
گفتم نمیشه چون پرواز رو‌هم از دست میدیم و دیگه‌هم پولی واسمون نمونده !!!
گفت تاریخ پرواز را میشه عقب انداخت نگران هتل هم نباشید من یه خونه کوچیک دارم میریم اونجا
از ما که نه از اون اصرار که الکی تعارف نمیکنم بمونبد و جاهایی که فرصت نشده برید با هم میریم
خلاصه قبول کردیم در صورت امکان تغییر پرواز سه روز دیگه بمونیم
صبح رفتم شرکت ماهان و با یه مبلغ جزیی سه روز انداختم عقب
عصر هم شهروز اومد‌دنبالمون و پس از تحویل هتل رفتیم منزل شهروز
وسایلمون را‌گذاشتیم و رفتیم گشت و گذار
یه تویوتا کمری داشت و تا شب تقریبا کل دبی را گشتیم
بعد رفتیم یه جا پر از کافه های چای و قلیون
جالب اینکه اونجا اگه بگی چایی میخوام داخلش شیر میریزن باید حتما تاکید کنی چایی تنها
البته خوشمزه بود
خلاصه یک ساعتی اونجا بودیم و رفتیم خونه شهروز
بساط مشروب را چید و سه تایی نشستیم به خوردن و صحبت کردن
از همه‌دری حرف میزدیم
یهو دیدم خیلی مشت شدم و از چشای سحر هم معلوم بود اونم مست مسته
دست انداختم گردنش و لپشو بوسیدم
اونقدر تو حال خوبی بودم توجه نکردم شهروز هست و شروع کردم لباشو خوردن
شهروز خودشو با تلویزیون که‌موزیک گذاشته بود سر گرم کرد
باز یه پیک دیگه خوردم و دیگه مست پاتیل اونقدری که شروع کردم عشق بازی و دستم تو سینه های سحر
یهو سحر به خودش اومد و دستمو درآورد
شهروز هم گفت میخواید من برم تو اتاق راحت باشید
منم گفتم نه بابا بشین
بعد مدت کوتاهی رفت تو اشپزخونه شربت درست کنه دوباره من شروع کردم با سحر عشق بازی
اونم که مست بود همراهی کرد اونقدری که از خود بیخود شدیم و سینه هاشو در اوردم و شروع کردم به خوردن
شهروز هم نشسته بود نگاهش هم معذب بود هم شهوتی شده بود
اروم‌اروم اومد نزدیک نشست طوریکه‌دیگه‌دقیقا کنار سحر بود

سحر یه دامن کوتاه پوشیده بود
دستشو گذاشت روی پای سحر ، سحرهیچ عکس العملی نشون نداد و کم کم دستشو‌برد‌روی رون سحر
سحر هم‌که‌دید‌من متوجه شدم اما عکس العملی نشون ندادم دستشو گذاشت رو‌دست شهروز
اونم اینو نشونه تایید برداشت کرد و دستشو برد سمت سینه هاش
من یه حس غیرت و شهوت بهم دست داده بود
اصلا نمیدونستم چیکار کنم
کیرم‌داشت منفجر میشد شلوارمو در اوردم و سحر دولا شد و شروع به ساک زدن کرد اونم دستش رو بدن سحر و یواش یواش رفت تو شرتش
خلاصه به خودم اومدم دیدم دارم سحرو داگی میکنم و اونم داره واسه شهروز ساک میزنه
بعد از اینکه ارضا شدم جاهامون عوض شد و حسابی ترتیب سحرو داد طوری که سحر همش میگفت( وای چقدر خوبه)
شب خوابیدیم و صبح که پاشدم مستی پریده بود و تازه فهمیدم چی شده
شهروز نبود رفته بود حمام
به سحر گفتم چی شد یهو؟!!!
گفت پشیمونی؟!!!
گفتم نمیدونم
گفت منم اول پشیمون شدم اما نه ما اونو می شناسیم و نه اون ما و
بهش فکر نکن
اما قرار گذاشتیم تکرار نشه
عصر رفتیم تور سافاری و‌تا شب اونجا بودیم
خیلی خوش گذشت و صمیمیت بین ما و شهروز بیشتر شد
شب اومدیم خونه و دوباره مشروب
مست‌که شدم این بار خودم به شهروز گفتم سحرو لخت کن باهاش کار دارم
سحر یه نگاه تعجب آمیز بهم کرد اما معلوم بود خودش هم بدش نمیاد
تا ساعت ۳ و ۴ هر کدوم دو بار کردیمش و من دیگه از هوش رفتیم
نزدیک ظهر از خواب پاشدم دیدم توی پذیرایی سر و صدا میاد رفتم دیدم شهروز خوابیده رو سحر و داره حسابی میکنه
دیگه حسابی روش باز شده بود
شب آخر هم باز یه سکس خفن داشتیم
میخواستیم از جلو و عقب همزمان بکنیم که هر چه اصرار کردم سحر مخالفت کرد
فرداش پرواز داشتیم اما انگار. بازم دوست داشتیم بمونیم
شهروز هم کلی اصرار کرد
حتی گفت اگه مشکل پول هست من بهتون میدم
نهایتا بعنوان قرض
اما من به خاطر کارم باید بر میگشتم
این‌هم از اولین تجربه تری سام
البته چند تا تجربه هم داخل ایران پیش اومد که حتما اونا رو‌هم میگم

نوشته: علی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • آخرین مطالب ارسال شده در انجمن

    • minimoz
      سکس در آشپزخونه . تایم: 02:20 - حجم: 27 تماشای آنلاین فیلم لینک دانلود فیلم
    • minimoz
      جفت سوراخا رو میلیسه در ادامه داگی میکنه تو کوسش . تایم: 00:37 - حجم: 7 تماشای آنلاین فیلم لینک دانلود فیلم
    • minimoz
      بدن نمایی نسیم حشری اول انگشتشو ساک میزنه بعد ممه هاشو نشون میده و بعد کصشو میماله . تایم: 01:03 - حجم: 13 تماشای آنلاین فیلم لینک دانلود فیلم
    • minimoz
      گاییدن راضیه   سلام اسم من شهرامه ۲۹ سالمه خاطره ای ک اینجا مینویسم برمیگرده به ۲ سال پیش و یکی از لذت بخش ترین خاطرات عمرمه. ما تهرانپارس میشینیم و من توی سوپرمارکت بابام کار میکنم. بابام چند سال پیش یه واحد آپارتمان توی اسلامشهر خریده بود و اونو کرایه میدادیم من مدتی بود کات کرده بودم و توی اون مدت بدجوری حشری بودم و مستاجر بابام اینا چشمو گرفته بود،اینا شهرستانی بودن،یه خونواده ۴ نفره که البته شوهره ۶ ماه بعد از اینکه مستاجر ما شد افتاد زندان. اسم زنش راضیه بود ۳۳ سالش بود. یه زن جا افتاده و تو پر نه چاق با پوست نسبتا سفید و بدن واقعا سکسی راضیه یه دختر و یه پسر داشت ک هردو مدرسه میرفتن. بعد از اینکه شوهرش افتاد زندان اینا اوضاعشون بد شد و یه ماه درمیون کرایه میدادن کس و کار درست حسابی هم نداشت که کمکشون کنن. یه سال سکونتشون که تموم شد نمیتونستن تمدید کنن و دو سه ماهم اجاره نداده بودن توی این گیرو دار من فکرای ناجوری به سرم زده بود و شماره راضیه رو که بابام تو گوشیش مستاجر سیو کرده بود برداشتم و یه شب بهش پیام دادم. من:سلام راضیه:سلام شما؟ من:شهرام هستم پسر صاحب خونتون راضیه:بفرمایید من:میتونید تمدید کنید یا میخاید برید؟ راضیه: اقا شهرام تورو خدا با پدرتون صحبت کنید بزاره با همون رهن بمونیم وضعیتمون خیلی سخت شده من:فک نکنم بابام قبول کنه با همون مبلغ بمونید بعدشم شما تو همونشم موندید،فکر یه جا دیگه باشید راضیه:تورو خدا یه کاری بکنید نمیتونم خونه بگیرم جبران میکنم براتون اونجا بود که مطمئن شدم میشه نرمش کرد گفتم میشه ببینمتون صحبت کنیم؟ گفت:چرا حضوری؟ گفتم اونجوری بهتره اگه مشکلی ندارید بیام دنبالتون شاید بشه کاریش کرد گفت:تا ظهر توی خیاطی کار میکنم گفتم:خودم میام دنبالتون فردا گفت: باشه روز بعدش تا ساعتای ۱و۲ مغازه بودمو بعدش رفتم خونه، یه دوش گرفتم حسابی به خودم رسیدم و رفتم اسلامشهر. بهش این دفعه زنگ زدم آدرس خیاطی رو گرفتم رفتم دم در منتظر شدم بیاد،بعد از نیم ساعت دیدم داره میاد با همکاراش خدافظی کرد ی دستی تکون دادم متوجه من شد اومد سمتم گفتم سوار شید. سوار ماشین ک شد سعی کردم برعکس تلفنی خودمونی تر صحبت کنم،گفتم خسته نباشی گفت:خیلی ممنون کارتون چی بود که باید حضوری می گفتید؟ راه افتادم و بحثو باز کردم من:ببینید راضیه خانوم اوضاع شما جوری نیس که خونه بگیرید از طرفی رهن و اجاره هم مثل پارسال نیست راضیه :سرشو پایین انداخت گف میدونم حالا شما گفتید میخواید به نتیجه برسیم چطوری میخواد کمک کنید؟ استرس داشتم اما بدجوری راست کرده بودم گفتم:میتونم کمکت کنم امسالم خونه‌رو بگیری اما شرط داره،سرخ شده بود و با صدای بریده گفت:متوجه نمیشم چ شرطی؟ گفتم:با من باشی گفت خجالت بکش یعنی چی من شوهر دارم بزن کنار زود باش گفتم:شلوغش نکن شوهرت نیست توام نیاز داری بعدشم میتونم کمکت کنم هم خونه رو بگیری هم تا جایی بتونم نمیزارم تو خرجات بمونی اما با اصرار خیلی زیادی ک کرد نگه داشتم وقتی پیاده شد خیلی ترسیدم که مبادا ب بابام بگه اعصابمم خورد بود رفتم خونه شام خوردم رفتم اتاقم دراز کشیدم و راستش بیخیال شده بود ک ی پیام اومد خدایا چی میدیدم:راضیه بود راضیه:فقط ی بار میتونی باهام باشی بعدش دیگ تمومه خر کیف کرده بودم ،بیچاره فکراشو کرده بود گفتم:باشه،کجا گفت فردا صبح سرکار نمیرم بچه ها رفتن مدرسه بیا، تو کونم عروسی شد گفتم:باشه عشقم، اما دیگه جوابی نداد اون شب تا صب از هیجان به زور ۳یا۴ ساعت به زور خوابیدم کص ندیده نبودم اما میلف شوهر دار یه چیز دیگه بود لامصب صبحش به بهونه مریضی با بابام نرفتم مغازه وقتی اون رفت به مادرم گفتم من میرم درمانگاه آماده شدم رفتم سمت راضیه توی مسیر هزارتا فکر میاد تو سرم اما باید این ماده اسب رو میکردم رسیدم دم در خونه زنگ آیفون رو زدم، در رو باز کرد رفتم بالا قبل اینکه در واحد رو بزنم خودش باز کرده بود رفتم داخل سلام کردم به خودش نرسیده بود اما بازم خوشگل بود با این کارش میخواست بفهمونه بهم ک راضی نیست درو بستم رفتم طرفش،سرش پایین بود دستمو بردم زیر چونش که تو چشام نگاه کنه لبامو گذاشتم رو لبای قلوه ایش کل وجودم گر گرفت دستامو حلقه کردم دور کمرش باسنشو چنگ میزدم خوابوندمش رو‌ زمین همینطوری که لباشو میخوردم دستمو کردم توی شلوارش کصشو بمالم که دیدم بعله خیس کرده بود کصش و قشنگ آب انداخته بود، اونم ی سالی بود سکس نکرده بود و‌بعدا فهمیدم دل خوشی از شوهرش نداره با اینکه کصش پره اب شده بود باز خجالت میکشید و سعی میکرد خودشو کنترل کنه. شلوار و شرتشو باهم کشیدم پایین میخواستم هر طور شده از خود بیخودش کنم وای چی میدیدم یه کس تپل و خیس ک دوسه روز بود شیو شده زبونمو پهن کردم کشیدم رو کصش چند تا لیس زدم خانوم کم کم صداش دراومد چوچولش رو لیس میزدم تند تند ک یهو لرزید و ارضا شد. آب شرشر میومد از کصش تیشرتشو در آوردم و خودمم لخت شدم گفتم حالا نوبت منه کیرم سنگ شده بود،راضیه با نگاهش ازم میخواست بکنمش منم یکم مالیدم ب کصش ک خیس بود و آروم دادم داخل که یه آییی گفت تا ته کردم تو کصش پاهاشو انداختم رو شونم شروع کردم تلمبه زدن سینه هاشو میمالیدم محکم تلمبه میزدم راضیه آه میکشید منو به خودش فشار میداد دیگ داشت با دلو جونش کص میداد بعد از حدود یه ربع کردنش بهش گفتم داره میاد گفتم بریزم داخل سر تکون داد با فشار ارضا شدم همونجوری روش خوابیده بودم کیرم داشت تو کصش نبض میزد بوسیدمش و این شروع رابطه ای بود ک فکر نمیکردم ادامه دار بشه...... نوشته: شهرام
    • minimoz
      زن متاهل   سلام خدمت تمامی دوستان داستان کاملا واقعی هست فقط اسامی تغییر کرده بریم سر اصل مطلب اسمم امیر علی هست ۳۲ سالمه بچه کوچیک خونه ام مابقی خواهر برادرام ازدواج کردن بعد از فوت پدرم تصمیم گرفتیم بریم یه خونه نزدیک خونه خواهر برادرام بگیریم که مامانم با نوه هاش سرگرم بشه همینجور هم شد یه خونه گرفتیم توی یکی از شهرک ها وسایل از خانه قبلی آوردیم قرار شد یه دستی به سر گوش خونه بکشیم اجاره بدیم محله جدید کسی نمی شناختم یک شب برنامه نزدیکا نصب کردم چند روزی توی برنامه شب ها چت میکردم تا یه شب یه خانم ۳۴ ساله که از پروفایلش زده بود درخواست قبول کرد شروع به صحبت کردیم که ما تازه اومدیم اینجا کسی نمی‌شناسیم بین چت ها گفت میشه ببینمت منم چندتا عکس از خودم فرستادم که شماره اش بهم داد بعدها گفت میخواستم اول بدونم آشنا نباشی چون متاهل هستم اصالتا کرمانی بود زمانی ۲۵ سالش بود زن دوم یه مرد ۵۰ ساله میشه و یه بچه ۵ ساله هم ازش داشت کم کم درد دلهاش شروع شد من توی بندر غریب ام شوهرم همش سرکار هست بیشتر هم با نوه هاش از بچه های زن اولش وقت میزاره چند روزی بهمین منوال گذشت تا با اصرار من قرار شد همدیگرو ببینیم قرار شد شوهرش بره تهران ماموریت بچه اش بزار مهد برم دنبالش دل تو دلم نبود و از طرفی هم میگفتم رابطه با زن متاهل خوب نیست ولی هر جور بود آماده شدم قبلش رفتم حموم درست حسابی به خودم رسیدم یه قرص هم خوردم ساعت ۹ صبح رفتم دنبالش یک ساعتی دور زدیم اطراف ساحل آروم دستم روی رونش بود گفتم مریم خانم شما متاهل هستین بیرون کسی مارو باهم ببینه بد میشه اشکال نداره بریم خونه ما اول مخالفت کرد بعد که فهمید خونه کسی نیست تازه کاغذ دیواری زده بودیم و کف خانه موکت کرده بودیم قبول کرد بریم قرار بر این بود که فقط صحبت کنیم دفعه اول بیشتر باهم آشنا بشیم رسیدم دم خونه سری پریدم درب ماشین رو باز کردم با ماشین رفتم داخل در سالن هم باز کردم مریم اومد داخل اول اتاق هارو نگاه کرد مطمئن شد کسی نیست یه گوشه نشست من از قبل پتو برده بودم با دوستام میرفتیم مشروب میخوردیم از کمد دیواری در آوردم انداخت گفتم بیا اینجا بشین یکدفعه سری بلند شد که بره دستش گرفتم درب سالن قفل کردم ترسید بدجور دیدم با حالت التماس توروخدا بریم تو قول دادی فقط حرف بزنیم دستش گرفتم گفتم بشین الانم فقط داریم حرف می‌زنیم چند دقیقه ای گذشت آروم شد ولی متوجه سفت شدن کیرم شد نگاهش همش دوخت بود به کیرم آروم دستم بردم دور گردنش روسری از سرش در آوردم گردنش بوسیدم دیدم خیلی همراهی نمیکنه منم دیگه عقلم دست کیرم بود چند ماهی بود با دوست دخترم کات کرده بودم سکس نداشتم افتادم روش شروع به خوردن لبهاش کردم مریم هم تقلا میکرد از روش بلند بشم ولی فایده نداشت ته دلم میدونستم دلش میخواد ولی نه قرار اولمون حین تقلا کردن دکمه های مانتوش باز کردم خودم هم تی شرت شلوارم در آوردم مریم هم وا داد دستش گذاشت جلو صورتش شروع به گریه کردن کرد دیگه متوجه هیچ نبودم شلوارش و تاپ سوتین همچیز جز شرتش در آوردم اینقدر سفید بود از گردنش شروع به خوردن کردم آروم از روی شرت کصش گاز میگرفتم شرتشو در آوردم پاهاش باز کردم مریم تکون نمی‌خورد آروم کصش بوسیدم وای چه بوی خوشی میداد زبون میزدم اینقدر کصش ناز بود متوجه نشدم چقدر طول کشید کصش میخوردم یک لحظه دیدم مریم موهام گرفت سرم بین پاهاش محکم فشار داد یه لرزشی کرد پاهاش شل شد شرتم بیرون آوردم گرفتمش تو بغل گفتم ببخش نتونستم خودمو کنترل کنم مریم نگاه توی چشم هام کرد یه چک آروم زد بهم و شروع به لب گرفتن کرد ازم حس جالبی بودی دستش روی سینه ام بو با موهای سینه ام بازی میکرد آروم به دستم سرش فشار دادم پایین متوجه شد اول یه زبون نوک سینه هام زد کیرم گرفت تو دستش یکم بالا پایین کرد شروع به خوردن کرد چنان با ناز و عشوه می‌خورد که بیشتر منو حشری میکرد آروم بلند شد کصش آورد روی صورتم و خودش شروع به خوردن کیرم و تخمام میکرد دهنش اینقدر کوچولو ناز بود نصف کیرم میرفت تو دهنش آروم زبونش از سر کیرم می‌کشید تا زیر تخمام منم دو طرف باسنش گرفته بودم شروع به خوردن کصش میکردم زبونم فرو میکردم دیگه رسما ناله هاش بلند شده بود برای بار دوم کصش گذاشت رو صورتم با یه فشار ارضا شد اومد سرش گذاشت رو دستم یه پاش هم روی پام آروم با دستش کیرم بازی میکرد یکم که حالش جا اومد شروع به لب گرفتن ازش کردم پاهاش باز کردم خودش گذاشت رو شونه هام با دستش کیرم گرفت تنظیم کرد سر کیرم رفت داخل کصش اینقدر تنگ بود یک لحظه فکر کردم تو کونش رفت پاهاش اورد پایین گفت حامد کیرت بزرگه اذیت میشم خواهشا یواش بکن من سزارین کردم دردم میات واقعا کصش خیلی تنگ بود هنوز یادش میفتم کسی به تنگی کس مریم نکردم کصش خیس خیس بود دوباره سر کیرم گرفت آروم کلاهک کیرم رفت اینقدر آروم آروم فرستادم تا کیرم جا کرد تو کصش با ریتم ملایم جلو عقب میکردم مریم دستام گرفت بلند شد همینجور که کیرم تو کصش بود نشست رو پاهام دستش حلقه زد دور گردنم شروع به جلو عقب کردن میکرد خودش منم دستم دور کمرش محکم گرفته بودمش آروم هلم داد خودش نشست روی کیرم دیگه دردش به لذت تبدیل شده بود کیرم کامل تو کصش بود تا آخر تو کصش میزاشت بای کصش می‌کشید بای کیرم دیگه متوجه نشدم مریم رو خوابوندم گفتم داگی شو مریم سرش گذاشت رو زمین دستهاش باز کرد تا جای که میتونست قبل کرد دو طرف پهلو هاش گرفتم به تمام سرعت تو کصش تلمبه میزدم مریم با حرف هاش بیشتر حشریم میکرد اخخخخ بکن جرم بده امیر بگو کصم دوست داری اخح جنده اتم حسابی جرم بده کیرم میخوام خیس عرق شده بودم مریم هم چند بار ارضا شده بود کامل خوابیدم روش تلمبه میزدم کم کم داشت آبم میومد مریم کجا بریم امیر جنده خودتم کجا دوست داری هرجا دوست داری بریز آخ جرم بده کیرم کشیدم بیرون سینه های نازش گفتم جفت کن گذاشتم بین سینه هاش چندتا جلو عقب کردم هر بار به لبهاش می‌خورد کیرم با فشار آبم روی لبها صورتش ریخت با دستمال پاک کردم صورتش مریم سری سر کیرم گرفت شروع به مکیدن کرد تا قطره آخر شیره بدنم کشید بی حال افتادیم یک ساعتی تو بغل هم دیگه مریم که اول ناراحت بود کلی تشکر کرد گفت دوست داشتم سکس کنیم نه بی مقدمه و یهویی ولی بعد از چندین ماه درست حسابی ارضا شدم دیگه جنده خودتم این کس فقط کیر تورو دیگه میخواد بلند شدیم لباس هامون پوشیدم مریم رسوندم جلو مهد دوستان ببخشید طولانی شد شروع سکس هام با مریم بود اگر دوستان تمایل داشتن از سکس های بعدی که با مریم و دختر خاله اش که از کرمان اومده بود اشتراک بزارم نوشته: امیر
×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

لطفاً اگر به سن قانونی نرسیده اید این سایت را ترک کنید Please Leave this site if you are under 18