behrooz ارسال شده در 7 آبان اشتراک گذاری ارسال شده در 7 آبان بیغیرتی در تاریکی اتاق خواب، علی روی صندلی چوبی نشسته بود و قلبش مثل طبل میزد. دستهایش را روی زانوهایش گذاشته بود تا لرزششان را کنترل کند. سارا، همسر ۲۸ سالهاش، جلوی آینه ایستاده بود و با لبخند شیطنتآمیز آخرین لمسها را به آرایشش میزد. لباس مشکی تنگ و کوتاهش، بدن منحنی و پوست برنزهاش را مثل یک هدیه پیچیده نشان میداد. امشب قرار بود همه چیز تغییر کند. «عزیزم، مطمئنی؟» سارا با صدای نرم و پر از هیجان پرسید، اما چشمانش برق میزد. «میتونی هر لحظه بگی تمومش کنیم.» علی نفس عمیقی کشید. این فانتزی ماهها بود که بینشان چرخ میزد. او عاشق سارا بود، عاشق اینکه ببیند چطور مردان دیگر به او چشم میدوزند، چطور بدنش زیر دستهای غریبه میلرزد. «آره… خیلی مطمئنم. فقط… همه جزئیات رو برام تعریف کن. همه چیز.» در همان لحظه زنگ در به صدا درآمد. سارا خم شد و لبهای گرمش را روی لبهای علی گذاشت، زبانی که با طعم انتظار میچرخید. «عاشقتم.» بعد با قدمهای مطمئن به سمت در رفت. مهران وارد شد. مرد قدبلند و ورزشکاری که در باشگاه با سارا آشنا شده بود. عضلات بازوهایش زیر تیشرت مشکی مشخص بود و لبخندش پر از اعتماد به نفس. نگاهش فوراً روی سارا قفل شد. «وای… تو حتی از عکسها هم داغتر هستی.» سارا خندید و مهران را به داخل کشید. علی از تاریکترین گوشه اتاق همه چیز را تماشا میکرد. قلبش داشت از سینهاش بیرون میزد. ابتدا آهسته شروع شد. مهران دستهای بزرگش را دور کمر سارا حلقه کرد و او را به خودش چسباند. بوسهشان عمیق و وحشی بود. سارا نالهای کرد که علی قبلاً هرگز نشنیده بود – نالهای پر از گرسنگی واقعی. دست مهران روی باسن سارا لغزید، لباسش را بالا زد و انگشتانش را زیر شورت توریاش فرو کرد. سارا کمرش را خم کرد و به جلو فشار داد. «خدایا… خیلی خیس شدی.» مهران غرید. سارا نگاهی دزدکی به علی انداخت، چشمانش پر از لذت و کمی شیطنت. «برای تو آمادهام.» لباسهایشان یکی یکی به زمین افتاد. سارا روی زانوهایش نشست و شلوار مهران را پایین کشید. آلت کلفت و سفت او بیرون پرید. سارا با لذت به علی نگاه کرد، بعد دهان گرم و مرطوبش را دور آن بست. صدای مکیدن و نالههای مهران اتاق را پر کرد. علی حس میکرد کیر خودش داخل شلوارش دارد منفجر میشود، اما دست نزد. فقط نگاه میکرد. مهران سارا را بلند کرد و روی تخت انداخت. پاهای سارا را باز کرد و با زبانش به کلیتوریس حمله کرد. سارا جیغ کشید، دستهایش را در موهای مهران فرو کرد و لگنش را به صورت او فشار داد. «آه… همینجا… محکمتر!» علی نمیتوانست باور کند. همسرش، زن مهربان و باوقار، حالا مثل یک حیوان وحشی زیر زبان غریبه تکان میخورد. وقتی مهران بالاخره روی او قرار گرفت و با یک ضربه عمیق واردش شد، سارا چشمانش را به علی دوخت و فریاد زد: «دارم پر میشم… خدایا خیلی بزرگه!» مهران با ریتم وحشیانهای او را میکوبید. صدای برخورد بدنها، نالههای خیس سارا، عرق روی پوستشان… علی احساس میکرد در یک رویای ممنوعه غرق شده. هر ضربه مهران، سارا را بیشتر مال خودش میکرد. سارا چندین بار ارگاسم شد، بدنش میلرزید، پاهایش دور کمر مهران قفل شده بود و فریاد میزد: «بیشتر… نابودم کن!» در نهایت مهران با غرش عمیقی داخل سارا تخلیه شد. سارا هم همزمان دوباره به اوج رسید، چشمانش از شدت لذت نیمهبسته بود. وقتی مهران رفت، سارا با بدن خیس و پر از رد بوسه و گاز گرفتگی به سمت علی خزید. کیر علی هنوز سخت بود. سارا با لبخند خسته اما راضی روی او نشست و آهسته خودش را روی آلت همسرش پایین آورد. «احساسش کردی؟» زمزمه کرد در حالی که آرام بالا و پایین میرفت. «احساس کردی چقدر پرم کرد؟ حالا نوبت توئه که حس کنی چقدر داغ و خیسم…» علی دیگر نتوانست تحمل کند. با چند ضربه قوی داخل همسرش انفجار کرد، در حالی که سارا در گوشش زمزمه میکرد: «دفعه بعد میخوام دو تاشون بیان… تو فقط نگاه کنی.» اتاق هنوز بوی سکس و لذت ممنوعه میداد. علی سارا را در آغوش گرفت و دانست که این تازه آغاز یک ماجرای بسیار هیجانانگیزتر خواهد بود. نوشته: مریم . آموزش تماشای فیلم ها - آموزش دانلود فیلم ها - آموزش تماشای تصاویر . لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده