رفتن به مطلب

داستان سکسی بیغیرتی روی زنم


dozens

ارسال‌های توصیه شده


حس بی شدن رو زنم مهسا
 

دو سال از ازدواجمان که گذشت، احساس می‌کردم رابطه‌مان سردتر شده است. به همین خاطر می‌خواستم تنوعی ایجاد کنم تا رابطه‌مان بهتر شود. چون خیلی با هم راحت بودیم، یک شب پیشنهاد دادم فیلمی ببینیم. فیلمی از هالیوود بود که در آن، زنی بعد از رفتن شوهرش سرِ کار، با دوست‌پسر سابقش رابطه داشت.

در همان حین، رو به همسرم کردم و با شوخی گفتم: «ببین، من سر کارم و تو را ببین!» خندیدم و دیدم او هم خندید. یک‌باره گفت: «اگر من هم این کار را بکنم، چیزی نمی‌گویی؟»

من هم نمی‌دانم چرا، اما گفتم: «مگر چیزی از تو کم شده که چیزی بگویم؟»

همان شب با همان سناریو رابطه داشتیم و واقعاً بعد از مدت‌ها رابطه‌مان خیلی بهتر شد.

شب بعد دیدم خیلی به خودش رسیده و آراسته است. بعد از ناهار، به او گفتم: «چرا امروز این‌قدر به خودت رسیدگی کردی؟» گفت: «روز کسی نبود که بیاید، منتظر شب و آمدن تو ماندم.»

خندید و من هم فهمیدم که از فانتزی دیشب خوشش آمده است. هنگام رابطه هم درباره همان موضوع با او صحبت می‌کردم و می‌دیدم که از آن خوشش می‌آید. یک بار هم گفتم: «تو هم باید، غیر از من، یک نفر دیگر در ذهنت داشته باشی.» وقتی این را شنید، خیلی هیجان‌زده شد و از آن شب به بعد این روند ادامه پیدا کرد.

تا اینکه مجبور شدم به خاطر کار به کویت بروم و هر شش ماه یک‌بار به خانه برگردم. ابتدا قبول نکردم و به خانه برگشتم، اما همسرم گفت: «اگر نروی، خرج زندگی‌مان از کجا تأمین شود؟» فردای آن روز قبول کردم.

قرار بود ماه بعد بروم. پدر همسرم آمد و گفت: «بهتر است دخترم در این مدت پیش ما زندگی کند تا هم تو راحت باشی و هم او تنها نماند.» من هم قبول کردم. در آن یک ماه اسباب‌کشی کردیم و بعد من به کویت رفتم.

بعد از حدود دو ماه، همسرم خیلی دلتنگ شده بود و بیشتر وقت‌ها با هم تماس تصویری می‌گرفتیم. چهار ماه گذشت و حال همسرم خوب نبود. مدام می‌گفت: «بیا، به تو نیاز دارم.» من هم درخواست مرخصی دادم، اما قبول نکردند و نتوانستم برگردم.

یک روز همسرم همراه مادرش برای خرید وسایل خانه رفته بود. طبق معمول با آن‌ها تماس گرفتم. صدای مردی می‌آمد. پرسیدم: «کیه؟» گفتند: «همسایه‌مان است، وسایل را تا داخل خانه آورد.»

من هم با شوخی گفتم: «نکنه بهش نظر داری؟»

همسرم خندید و گفت: «من نه، ولی او از قبل از ازدواجمان به من نظر داشت، اما هیچ‌وقت تحویلش نمی‌گرفتم.»

من هم گفتم: «پس تا وقتی من نیستم، تحویلش بگیر.»

گفت: «جدی می‌گویی؟»

گفتم: «آره.»

انگار خودش هم از این حرف خوشش آمده بود. چند روز بعد شماره‌اش را گرفته بود و اسکرین‌شات پیام‌هایشان را برایم فرستاد. پسر مدام از او تعریف می‌کرد و او هم با مهربانی جوابش را می‌داد.

من هم نمی‌دانم چه شد که او را تشویق کردم و گفتم اگر روزی خانه خالی بود، او را دعوت کند؛ فقط شرط کردم که اگر خواست، از ماجرا برای خودمان فیلم بگیرد.

چند روز بعد، هنگام کار، پیامی برایم آمد و وقتی آن را باز کردم، فیلمی بود. آن را دیدم و احساس عجیبی داشتم. از یک طرف هیجان‌زده بودم و از طرف دیگر ذهنم درگیر شده بود.

اما بعد از آن، همسرم گفت که احساس خوبی نسبت به ادامه این موضوع ندارد و دیگر نمی‌خواهد آن شخص به خانه‌شان بیاید.

حالا واقعاً مردد هستم و نمی‌دانم تصمیم درست چیست. اجازه بدهم این موضوع ادامه پیدا کند یا نه؟

اگر گفتید، ادامه داستان را هم تعریف می‌کن

نوشته: علی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

لطفاً اگر به سن قانونی نرسیده اید این سایت را ترک کنید Please Leave this site if you are under 18