رفتن به مطلب

داستان سکسی خواهر کوچیکه


minimoz

ارسال‌های توصیه شده


جعبه ممنوعه
 

سینا ۴۴ ساله، بعد از ۱۹ سال زندگی در ونکوور کانادا، بالاخره پا به خاک ایران گذاشت. زندگی‌اش در خارج «موفق» به نظر می‌رسید: شغل خوب مهندسی، خانه بزرگ، ماشین لوکس، همسر کانادایی و دو فرزند. اما در عمق وجودش، یک خالی بزرگ بود. همسرش سال‌هاست رابطه جنسی‌شان را قطع کرده بود. فقط گاهی با بی‌میلی، مثل یک وظیفه. سینا احساس می‌کرد دیگر مرد دیده نمی‌شود، فقط یک ماشین پول‌ساز است.

سارا ۳۹ ساله، خواهر کوچکترش، در مونیخ آلمان زندگی می‌کرد. شوهر آلمانی‌اش آدم مودب و منظمی بود، اما سرد. رابطه‌شان بیشتر شبیه دو همخانه بود. سارا سال‌ها بود که حس «زن بودن»، «مطلوب بودن» و «لمس شدن» را فراموش کرده بود. شب‌ها تنها در تخت، گاهی با اشک می‌خوابید.
مادرشان را وقتی هر دو ایران بودند از دست داده بودند
وقتی پدرشان بعد از یک بیماری طولانی فوت کرد، هر دو مجبور شدند برگردند. مراسم ختم در مسجد بزرگ محله برگزار شد. جمعیت زیادی آمده بودند. سینا و سارا کنار هم ایستاده بودند، سیاه‌پوش، و برای اولین بار بعد از سال‌ها، واقعاً کنار هم بودند. سارا گاهی سرش را روی شانه برادر بزرگترش می‌گذاشت و سینا دستش را محکم دور کمر خواهرش حلقه می‌کرد. بوی عود و صدای قرآن تو مسجد پیچیده بود و غم، تنهایی و خاطرات کودکی مثل موج به‌شان می‌زد.

بعد از مراسم، وقتی همه فامیل و همسایه‌ها رفتند، خونه قدیمی پدری مثل یک جزیره خالی به نظر می‌رسید. مبل‌های کهنه، عکس‌های دیواری، بوی پدر که هنوز تو هوا بود.

چند روز اول پر از خستگی، کارهای حقوقی، و گریه‌های ناگهانی بود. شب‌ها تا دیروقت تو بالکن نشسته بودند و حرف می‌زدند. سینا از زندگی سردش گفت: «همسرم دیگه حتی نگاهم نمی‌کنه سارا. منو مثل یه مرد نمی‌بینه.» سارا هم با اشک گفت: «منم سال‌هاست حس نمی‌کنم زنم. شوهرم فقط کار و بچه… انگار من وجود ندارم.»

یه شب خیلی گرم تیرماه، بعد از شام، تصمیم گرفتند اتاق‌های قدیمی را مرتب کنند و وسایل قدیمی را به انباری ببرند. رفتند تو اتاق سابق سینا. روی زمین نشستند و آلبوم‌های عکس را ورق زدند. خنده‌هایشان از عکس‌های دوران نوجوانی بلند می‌شد، اما زیر خنده‌ها، یه غم عمیق بود.

سارا یهو زیر تخت چوبی قدیمی، یه جعبه کارتنی خاک‌گرفته دید.

«این چیه سینا؟»

سینا رنگش پرید. سریع گفت: «ولش کن سارا. جدی می‌گم. باز نکن. وسایل بی‌ارزشه.»

ولی سارا با شیطنت همیشگی‌اش خندید: «نه بابا، تو همیشه وقتی چیزی قایم می‌کردی همین‌جوری می‌شدی. بذار ببینم.»

جعبه را کشید بیرون و درش را باز کرد.

داخل جعبه چند مجله پورن قدیمی خارجی (از اواخر دهه ۹۰ که سینا مخفیانه می‌خرید) و… چند تا لباس زیر دخترانه. شورت و سوتین‌های سارا از وقتی ۱۵-۱۶ ساله بود. بعضی‌هاشون لکه‌های کهنه و زردرنگ داشتند.

سکوت وحشتناکی رخ داد.

سارا یکی از شورت‌های صورتی رنگ را برداشت. دستش می‌لرزید. بوی کهنه پارچه هنوز تو هوا بود. آروم گفت:
«اینا… مال من بودن؟»

سینا سرش را پایین انداخت، صورتش داغ شده بود. بعد از چند ثانیه با صدای گرفته و شرمگین گفت:
«آره… وقتی تو ۱۵-۱۶ سالت بودی. گاهی یواشکی از سبد لباس چرک برمی‌داشتم… می‌آوردم این اتاق… و با اینا… . به تو فکر می‌کردم سارا. خیلی… خیلی حشری بودم اون موقع.»

سارا شورت را هنوز تو دستش نگه داشته بود. قلبش مثل طبل می‌زد. یه موج گرما از شکمش پایین رفت و بین پاهایش جمع شد. گونه‌هایش قرمز شد.

آروم، با صدای لرزان گفت:
«یعنی… اونجات رو با شورت من… می‌مالیدی؟»

سینا فقط سر تکان داد. دیگر جرات نگاه کردن نداشت.

سارا شورت را آروم روی ران خودش گذاشت. نفسش سنگین شده بود. بعد با صدای خیلی پایین و پر از هیجان گفت:
«عجیبه… الان که دارم بهش فکر می‌کنم… خیلی… خیلی حشری شدم. اینکه برادرم اینقدر بهم فکر می‌کرده… اینقدر کیرش رو برای من راست می‌کرده…»

سینا بالاخره سرش را بلند کرد. چشم‌هاش پر از شرم، هوس سرکوب‌شده و عشق عمیق بود.

سارا نزدیک‌تر خزید. زانویش به زانوی برادرش خورد. دستش آروم رفت روی ران سینا و با نوک انگشت کشید.

«سینا… ما دیگه بچه نیستیم. هر دو خسته‌ایم از این زندگی‌های خالی… هر دو تنهاییم…»

سینا دیگر طاقت نیاورد. دستش را گذاشت پشت گردن خواهرش و او را کشید جلو. لب‌هایشان به هم چسبید. بوسه اول پر از تردید و لرز بود، ولی سریع عمیق، خیس و حریص شد. زبان‌هایشان به هم پیچ خورد، با طعم چای و سال‌ها دلتنگی.

دست‌های سینا رفت زیر تاپ نازک سارا، سینه‌های نرم و سنگین خواهرش را گرفت و مالید. سارا ناله خفیفی کرد و دستش را برد تو شلوار سینا، کیر سفت و داغ برادرش را محکم گرفت.

«خدایا سینا… کیرت چقدر کلفت و داغ شده…»

لباس‌هایشان با دست‌های لرزان و عجولانه درآمده شد. سارا لخت شد و روی تخت دراز کشید. سینا بالای او خم شد، سینه‌هایش را مکید، نوک سینه‌های حساسش را گاز گرفت. بعد پایین‌تر رفت، بین پاهای سارا.

کص سارا کاملاً خیس و براق شده بود. لب‌های گوشتی‌اش باز شده بود. سینا با ولع زبونش را کشید رو کلیتوریس خواهرش. سارا بدنش را کمان کرد و با صدای گرفته ناله کرد:
«آخ سینا… برادرم… زبونت رو کصم… آره همینجوری…»

سینا دو انگشتش را هم داخل کس داغ خواهرش کرد و با ریتم محکم انگشت کرد و بدن لرزان سارا ارضا شد. آب گرم و لیز سارا روی دهن سینا ریخت.

سارا هنوز نفس‌نفس می‌زد که سینا را به پشت خواباند. روی او نشست، کیر کلفت برادرش را گرفت و آروم رویش نشست. وقتی کیر سینا کامل و عمیق تو کس خیس و گرمش فرو رفت، هر دو با هم ناله بلندی کردند.

سارا آهسته بالا و پایین می‌رفت و زمزمه می‌کرد:
«پر شدم… کیر برادرم پر کرد کسم… آخخخ… چقدر خوبه…»

حرکتش سریع‌تر شد. سینه‌هایش تو صورت سینا تکان می‌خورد. سینا دست‌هایش را محکم روی باسن خواهرش گذاشته بود و از پایین با قدرت فشار می‌داد. صدای برخورد بدن‌ها و ناله‌های خیسشان اتاق را پر کرده بود.

وقتی نزدیک ارضا بودند، سارا خم شد، لب‌های برادرش را محکم بوسید و با صدای لرزان و حریص گفت:
«تو کسم بریز سینا… همه آب کیرتو بده تو کس خواهرت… پرم کن…»

سینا با چند ضربه قوی و عمیق، آب داغ و غلیظش را با فشار تو عمق کس سارا خالی کرد. سارا هم همزمان با انقباض شدید کصش، برای بار دوم ارضا شد.

هر دو نفس‌نفس‌زنان روی هم افتادند. کیر سینا هنوز تو کص پر از آب خواهرش بود. سارا سرش را روی سینه برادرش گذاشت و با صدای ضعیف گفت:
«این اشتباه بود… ولی… خدایا چقدر دلم اینو می‌خواست…»

نوشته : عمو

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

لطفاً اگر به سن قانونی نرسیده اید این سایت را ترک کنید Please Leave this site if you are under 18