رفتن به مطلب

داستان زندگی عاشقانه یک میلف


arshad

ارسال‌های توصیه شده


نوری که از دل تاریکی بر می‌خیزد...
 

هر انسانی که در این کره‌ی خاکی زندگی می‌کنه، خودش صاحب دلی و اون دل صاحب هزار داستان ناگفته و داستان زندگی من پر است از قصه‌های ناگفته‌ی زنانگی، دنیای پنهان و خاموش جنسیت مونث در این بهبوهه‌ی شلوغ و خشن جنسیت مردانگی، برای اینکه از حوصله خارج نشه این قسمت از بخش اول زندگی‌موسعی می‌کنم بطور خلاصه و مفید بازگو کنم تا با خوندنش اطلاعات لازمی که درون‌مایه‌ی زندگی‌م هست رو متوجه بشین، اگر قصوری در صداقت متن بود به بزرگی خودتون ببخشید! در ضمن تاکید میکنم اگر چنانچه دنبال محتوای سکسی، بخصوص سکس باز هستین تو این قسمت چیزی دست شمارو نمی‌گیره! در نتیجه با یکم صبوری، اگه اهل مطالعه داستان‌های بلند و چند قسمتی باشین، هم صبرتون به بهترین نحو ممکن جواب داده میشه، و هم لذت کافی از داستانی که در پیش روی شماست رو خواهید برد…ممنونم از همراهی تون…
.
.
زندگی تو خونه‌ای که پدر و مادرم بهترین یار و همراه من بودن باعث شد که دوران کودکی و نوجوانی شیرینی داشته باشم، دورانی که خاطراتش رو حاضر نیستم با هیچ چیز در دنیا عوض کنم، بعد از دوران طفولیت و مدرسه، و همینطور دبیرستان، به اصرار خانواده جواب مثبت دادم به قاسم، پسر همسایه‌مون که تو کار آجیل و خشکبار بودن، جدای از فروشگاه بزرگ و با کلاسی که تو بازار داشتن، یه دستی هم تو صادرات آجیل و خشکبار داشتن و خوب این کار باعث شده بود بعد از کلی سختی و بدبختی، به یه نونو نوایی هم برسن!
.
.
. . .قاسم…شوهرم…
قاسم پسر اول و فرزند دوم خانواده‌شون بود، اهل ورزش و فعالیتهای اجتماعی بود، خوش قد و بالا و چهارشونه، بیشتر بوی تمیزی و مرتب بودن می‌داد تا ادکلن‌های رنگاوارنگ و هزار جور رنگ و لعاب، اصلا بیشتر از هرچیزی مرد بود تا پسر، یه خواهر بزرگتر از خودش داشت و دیگه مادرش نتونسته بود باردار بشه! البته مادرم می‌گفت که با دوا دکتر می‌شد اما حاج محسن (پدر قاسم) بعد از اینکه ثروتمند شده بود همین مشکل مادر قاسم رو بهونه می‌کنه و فیلش یاد هندستون می‌کنه در نتیجه دنبال یه زن جوون‌تر میگرده و چه بسا موفق هم میشه! بعد از اینکه ازدواج می‌کنه زن جوون و تازه عروس خودش رو میاره تو همون خونه و تا مدتی اوضاع زندگی آروم بوده اما کم‌کم مادر قاسم، ناهید خانم، ساز مخالفت برمی‌داره و از هووی بیچاره انقدر کار می‌کشیده که وقتی حاجی از بازار برمیگشت، نایی تو بدنش نبود تا حاجی هم ازش کامی بگیره! تا اینکه حاجی رو مجبور میکنه با پول ناچیز و یه مقدار زمین تو یکی از مناطق دورافتاده طلاق هووی بیچاره رو بده و آش نخورده و دهن سوخته بشه! این جزییات‌رو میشه خیلی راحت از دورهمی زنای محله بدست آورد به شرطی که بتونین تو دامشون اسیر نشین! کاری که مادرم خوب بلد بود، هفته‌ای یک‌بار پای سفره سبزی پاک کردنشون می‌نشست و از سیر تا پیاز ماجراهایی که تو محله رخ داده بود رو می‌شنید! و خب به لطف این زیرکی مادرم ماهم از این فیض بی‌بهره نبودیم!..بگذریم…
.
.
…من…
من مینام در حال حاضر که دارم خاطره‌ای پرفراز و نشیب زندگی مو تعریف میکنم ۴۳ سالمه، دختر دوم و فرزند دوم خانواده، خواهرم مینو دختر و فرزند اول، خانواده مون تشکیل شده بود از پدر و مادرم و منو خواهرم. پدرم مهندس مخابرات بود که بعد از کلی سختی و مشکلات وارد دانشگاه میشه اما با شروع جنگ خدمت تو جبهه رو شروع می‌کنه، بعد از چند سال سختی و خدمت، یه روز که در حال گشت زنی بودن ناگهان زیر حمله‌ی خمپاره‌های دشمن قرار می‌گیرند که نتیجه‌اش میشه ۲۶ درصد جانبازی بخاطر اصابت ترکش تو بدنش و تا آخرین روزهای زندگیش اون درد همیشه همراهش بود سرانجام به خاطر موقعیت ترکش‌ها که نزدیک مهره‌های کمرش بوده، از دنیا میره، طفلک درد زیادی کشید و با درد هم از دنیا رفت، همیشه با خودم میگم این کسایی که رفتن جبهه و از جون و ناموسشون گذشتن تا یه وجب از این خاک دست دشمن نیوفته اینا شهید واقعی‌اند نه اونایی که بخاطر پول رنگ قداست به لباس رزم شون میزنن ! پدر خدابیامرزم از ثروت پدری خودش برامون یه خونه کوچیک وجمع‌وجور گذاشت که سربار کسی نباشیم. مدرسه رو تموم کرده بودم، تو حال و هوای ۱۸ سالگی بودم، و این دقیقاً همون سن و سالیه که برای یه دختر، شروع دوران جوونی، انگشت نما شدن تو فامیل، زیر نگاه‌های سنگین اعضای فامیل قرار گرفتن و بقیه‌ی ماجرا! کنکور که دادم، به خاطر زحمت‌های خواهر بزرگترم و چه بسا مقدار زیادی از کتاب‌ها و جزوه‌های درسی و مطالب مفیدی که همه‌شونو با دقت و حوصله جمع آوری کرده بود، دانشگاه دولتی پرستاری قبول شدم! رشته‌ای که خیلی دوسش داشتم! پدر و مادرم از هیچ تلاشی دریغ نکردن تا من و خواهرم بتونیم یه زندگی خوب و آبرومندانه‌ای داشته باشیم.
بعد از ثبت نام تو دانشگاه و مسائل خوابگاه و ساکن شدن، مادرم دیگه تنها شده بود! مینو سر خونه زندگی خودش بود و با داشتن به بچه و شوهر با فهم و شعورش، زندگی به کامش بود! مادرم هم سرش با دورهمی های دوستانه و برنامه‌های مسجد و روضه‌های هفتگی گرم بود و مهلت تنها شدن رو ازش گرفته بود! این وسط منم سرگرم درس و دانشگاه و کلی آرزوهای مختلف برای آینده‌م!
در جریان رفت و آمدها م به خونه، و تعطیلات عید و… ناهید خانم منو برای قاسم خواستگاری کرد! به اصرار خواهر و مادرم قبول کردم وزن شرعی و قانونی قاسم با مهریه ۱۴ تا سکه تمام و یه سفر سوریه شدم! تغییرات خیلی سریع داشت تو زندگیم اتفاق می‌افتاد و من گنجایش این حجم از تغییرات رو نداشتم، خصوصا شب عقدم که قاسم بعد از مراسم اومد تو خونه ما، تا شبو کنار هم بخوابیم! دختری که سرش به درس و مشق گرم بود و چه به همبستر شدن با شوهر! تو دانشگاه و در جریان تحصیل و آموزش با آناتومی بدن مردها آشنا بودم اما اینکه بخوام یه شب رو با یه مرد همبستر بشم حتی بهش فکر هم نکرده بودم، طفلک همکلاسی هام چقدر شوکه شدن وقتی فهمیدن که من تو دوران تعطیلات نوروز، بندو به آب دادم! البته ناگفته نماند که همه‌شون دوره‌م کرده بودن تا تعریف کنم که چی شد و چی نشد، خصوصا قسمت شبی که با همسرم خوابیدم! برای خودم جالب تر بود که بخوام اون اتفاق قشنگ و زیبا رو بازگو کنم…
وقتی اومد تو تونستم کامل و واضح چهره‌ی به پسر ۲۵ ساله رو ببینم، اون دستپاچگی، اون حجب و حیاش، اون شرم و خجالتش! جفتمون به هم نگاه کردیم و خندیدیم! اون از سر خجالت و حجب و حیا، من از سر بی تجربگی و خامی! بعد از اینکه لباس راحتی پوشیدم، ناگفته نماند چقدر با استرس لباسمو عوض کردم، رو تخت که دراز کشیدم قاسم کنارم رو زمین، آخه تخت من یکنفره بود، بعد از چند دقیقه دراز کشیدن تمام توان مو جمع کردم تا حداقل صدام واضح و شفاف بیاد بیرون…
گفتم قاسم؟
گفت جانم؟
منو دوست داری؟
خندید و گفت: منتظر این سوال بودم، معلومه که دارم، از دوران مدرسه هی منتظر بودم بزرگتر بشی، خانم بشی، دلبر بشی! نمیدونی چقدر پای پسرای دیگه رو از این محله بریدم که از دستم در نیارنت!
گفتم الکی نگو!..
گفت بخدا راست میگم، از سعید پسر همسایه روبرویی‌تون بپرس!
گفتم اون دیگه برا چی؟
با بدجنسی گفت: اون بپای من بود، آمار خونه شمارو همیشه بهم میداد! وقتی رفتم سربازی گفتم تا برگردم مدرسه ت تموم میشه و حسابی برای خودت خانمی میشی و میام خواستگاری‌ت، اما خدمت خیلی طولانی شد، چون اگه دعوا نمی‌کردم با افسر مافوقم، اضافه نمی‌خوردم! زودتر ازینا می‌گرفتمت!!
گفتم پس دعوایی هستی!
گفت نه، حرف زور تو کتم نمیره!
گفتم خببببببب پس بزن بهادری چیزی هستی!؟
گفت نه بابا، الکی میگن، ولی مرد باید غیرت داشته باشه…
و بقیه حرف‌زدن هامون تا صبح که همه می‌دونیم شب اول، از فرد هیجان ممکنه تا صبح خوابش نبره، خصوصا اولین شبی که با همسرت می‌خوابی رو هیچوقت از یادت نمی بری!..
درسم که تموم شد، بلافاصله ازدواج کردیم و رفتیم سر خونه زندگی خودمون، تا چند سال اول نمیدونم آیا تعریف خاطرات زناشویی و سکس‌هامون جذاب باشه یا نه، اما همین قدر دونستنش خالی از لطف نیست که قاسم تو سکس خیلی ضعیف بود ، اما با دوا دکتری که کرد، نمی‌دونم چیشد که توانش از سه،چهار دقیقه تلمبه زدن به ۱۵ دقیقه رسیده بود، و منی که مزه‌ی واقعی سکس رفته بود زیر زبونم، هرشب ازش سکس میخواستم،حتی وقتایی که پریود بودم به پیشنهاد خودم از عقب سکس می‌کردیم و قاسمی که می‌تونست حدود ۱۵ دقیقه بدون توقف تلمبه بزنه و من تا سه چهار بار ارضا می‌شدم! اون دوران یکی از بهترین دوران زندگی جنسی من بود! شوهری که بهم وفادار بود و منم خودمو کامل بهش سپرده بودم!
از تمایلات قاسم همین بس که عاشق خوردن بود، سینه و لبای کسم که همیشه کبود بود و ورم کرده، حتی یکبار بخاطر اینکه از سینه‌م ترشح اومد بیرون باهاش قهر کردم، چند روزی سمت من نیامد تا اینکه خودم نرمی نشونش دادم و دوباره همون آش و همون کاسه!
الان که فکر می‌کنم با خودم میگم چه نعمتی تو دست و بالم داشتمو قدر ندونستم! چونکه سال ۸۲،۸۳ وقتی که حامله بودم، قاسم تو مسیر برگشت از شهرستان تصادف می‌کنه و تقریبا ۲ ماهی کما، بعدش هم در آرامش کامل از دنیا میره! این اتفاق بار دیگه زندگی من بعد از ازدست دادن پدرم بهم ریخت، به طوری که بیمارستانی که کارمی‌کردم برای مدت یک هفته بستری شدم! خواهر عزیزم تا جایی که در توانش بود ازم غافل نمی‌شد, اما چه کنم که روزگار نقشه‌های خودشو کشیده بود. هنوز داغ شوهرم سرد نشده بود که مادرم یه سکته‌ی خفیف قلبی، و متعاقبا تو بیمارستان خودم بستری میشه، از طرفی شرایط سخت بارداری, از طرفی حال نامساعد مادرم رمقی برام نذاشته بود!
جفتشونو کنار هم خاک کردیم، شوهرم که انگار مأموریت داشت با وصال با من یه یادگار تو دل من از خودش بجا بذاره، و مادرم که بعد یه عمر مشقت و سختی، بدون اینکه کسی رو اذیت کنه از این دنیا برای همیشه کوچ‌کنه! وقتی دنیا سر جنگ با آدم که برمیداره، هیچ چیز و هیچکس قادر به ایستادگی در مقابلش نیست!
دخترم به دنیا اومد و اسمشو گذاشتم جلوه! تا جلوه‌ای از امید و زندگی باشه برام بین اون همه سیاهی و تنهایی که نصیب من شد، اونم تو اولین سالهای جوونی که می‌تونستم به بهترین شکل ممکن از عمری که خدا بهم داده استفاده کنم!
جلوه ناز و معصوم بود تا خوشگل و تو دل برو، این نظر اطرافیانم بود، با بزرگتر شدن جلوه، و بالطبع سخت‌گیری های ناهید خانم، تحمل زندگی تو شهری که کمتر از ۵ دقیقه ناهید خانم خودش رو بالا سرمون می‌رسوند واقعا سخت بود برام. اون زن واقعا مته به خشخاش همه‌ی مشکلات منو جلوه بود، یه مادر باید مهر و عطوفت داشته باشه نه سخت‌گیر و بهانه‌گیر، دیگه تحمل ناهید خانم واقعا از حوصله من خارج بود، منی که عروس خوب و آبرو داری بودم براشون، قاسم همیشه می‌گفت دوست دارم اگه خدا بهمون بچه‌ای داد، اونو با روش تربیتی خانواده خودت بزرگ کنی تا خانواده من! حالا که فکر می‌کنم می‌فهمم ناهید خانم در خلال این سالها چقدر زندگی رو به کام خانواده‌اش تلخ کرده بود.
خواهرم، مینو، با پیشنهاد و موقعیت شغلی مناسبی که گیرش اومد، ساکن تهران شد، این مهاجرت پلی بود به دنیای شلوغ و پلوغ دنیای بیرون، اصلا تهران یه ورژن دیگه از ایران بود، عزیزانی که از شهرستان برای همیشه به تهران مهاجرت می کنند حالا چه کاری، که تحصیلی و… خوب منظور منو درک می‌کنن، بالطبع پای من و جلوه‌ هم به خونه‌ی خواهرم و متعاقبا به تهران باز شد، برای منی که دوران دانشگاه جسارت کافی رو پیدا کرده بودم که به تنهایی سفر بین شهرستان برم، یا خودم از پس خودم بر بیام، گشت و گذار تو تهران خیلی برام لذت بخش بود! خواهرم تونست تو یه بیمارستان خوب، بصورت قراردادی مشغول به کار بشه! و خب این کار باعث شد که بچه‌اش، ماهان، رو به مهدکودک بسپاره! آپارتمانی که توش زندگی میکرد یه واحد خالی داشت، شوهر خواهرم گفت معاونت بیمارستان از آشناهای دوران خدمتش بوده و می‌تونه کار استخدام منو هم سریع پیش ببره، و اینطور شد که بدون صلاح و مشورت با حاج محسن، ترتیب انتقال ما به تهران هم داده شد! همیشه شرمنده محبت‌های حسام، شوهر مینو بودم و هستم، جای خالی برادر رو برای من به اندازه کافی در کرده بود، حتی تو دوران دانشگاه به دور از چشم مینو و مادر و پدر خدابیامرزم، مبلغی رو ماهیانه به حسابم میزد، در جواب اعتراض من می‌گفت رفتی سرکار از حقوقت بهم برگردون که هیچوقت صحبت ازش نکرد،واقعا بعضی از آدمها بزرگی در منش و رفتارشون هست تا ظاهرشان!
بعدها ناهید خانم که فهمیده بود، با کلی پرس و جو موفق به پیدا کردن آدرس ما شده بود، ماهی یکبار خودش رو بالا سر ما میرسوند، طفلک جلوه، دخترم، همیشه می‌گفت می‌ترسم از روزی که بخوام ازدواج کنم، (البته این حرف رو تو دوران قبل از مهاجرتش می‌گفت) که اگه بخوام ازدواج کنم باید برم از ناهید خانم اجازه بگیرم، که من این کارو اصلا و به هیچ وجه نخواهم کرد…
.
.
.
.
.
خبببب…
برای اینکه متوجه گذر زمان بشین، زندگی از دوران کودکی تا ازدواج،بعد از اون از دست دادن پدر و مادرم، و بعدش حاملگی و تجربه کوتاه زن و شوهری و بعد از اون مهاجرت به تهران و ادامه‌ی زندگیم که همه اینها از سالهای دور ۱۳۵۹،۶۰ که تولد من، تحصیلات و ازدواج و مهاجرت من تا سال ۱۳۸۵ که مهاجرت کردم به تهران و استخدام تو بیمارستان… و شروع فعالیت کاری من بود، با کار خوبی که تو بیمارستان داشته باشم و فروختن خونه‌ی پدری، و مقداری پس اندازی که شوهر خدابیامرزم برام گذاشته بود، خونه‌ی کوچیکی خریدم و از آنجا هم نشینی راحت شدم! جلوه دیگه اتاق مخصوص به خودشو داشت و استعدادی که از خودش نشون داد باعث شد تو مدرسه تیزهوشان و بعد از اون گرفتن نمرات عالی و رتبه‌ی خوبی که تو کنکور به دست آورد تو دانشگاه تهران رشته‌ی مامایی قبول بشه!
کمکم فکر تحصیل در خارج از کشور تو سر جلوه افتاد، این فکر از دانشگاه با مهاجرت چند نفر از همکلاسی‌هاش شروع شد، جدای از هزینه سنگینی که داشت فکر تنهایی داشت از درون منو می‌خورد، اما هیچ‌جای دنیا، هیچ پدر و مادری حریف بچه‌هاشون نشدن که من دومیش باشم، تو همین اوضاع و احوال بود که یه روز پدربزرگ جلوه باهام تماس گرفت و خواستار ملاقات شد، دعوتش کردم خونه اما مخالفت کرد و گفت که باید کاملا ملاقات من و تو مخفیانه باشه! دعوتش کردم رستوران بیمارستان، وقتی که برای اولین بار بعد از چندین سال دیدمش کاملا شوکه شدم، حاج محسنی که چهارستون بدنش سالم و خوش قد و بالا بود، تکیده و شکست خورده بود، گفت سکته‌ی ناقصی داشته و ترسیده قبل از مرگ کارای نیمه تمام شو نتونه تموم کنه، بعد از کلی عجز و ناله از دست ناهید خانم، یه پاکت جلوی من گذاشت و گفت سهم ارث قاسم بوده باید به دست زن و بچه‌اش برسه، کارای انتقال سند و…شو انجام داده، فقط کافیه جلوه بره به دفترخانه و خودشو معرفی کنه تا اموال به نامش بخوره!
پیشنهاد کرد به محض این کار، اون اموال رو بفروش چون اگه دست ناهید بهشون برسه دیگه یه پول سیاه هم دستمونو نمیگیره، وقتی خواست پاشه و بره، دستشو گرفتم و به نشانه احترام بوسیدم، حاج محسن رفت و بعد از سه چهار ماه، خبر اومد که تو خواب سکته‌س دومش رو کرده و متاسفانه به صبح نرسید! تو دلم براش فاتحه فرستادم و نخواستم قضاوتش کنم، اون مرد هرچقدر هم که بد بود اما با من خوب بود.
به جلوه دو واحد آپارتمان و یک باب مغازه ارث رسیده بود، بعد از کارای سند و مالکیت، هر دو واحد آپارتمان رو فروختیم و بجایش یه آپارتمان ۶ طبقه تو تهران خریدیم، مغازه‌ رو که خواستیم بفروشیم جلوه مخالفت کرد، به پیشنهاد جلوه کرایه مغازه شد کمک حال من و درآمد از حاصل اجاره دادن آپارتمان شد هزینه امورات جلوه تو دوران مهاجرت و اینطور شد که سال ۱۴۰۲ جلوه برای ادامه تحصیلات به لندن مهاجرت کرد.
حالا من مونده بودم و یه خونه خالی و یه عالمه تنهایی…
چند روز بعد از رفتن جلوه، وقتی اومدم داخل خونه، سکوتش داشت سلول سلول بدنم رو میخورد، به خودم نهیب زدم که دیگه سن و سالی ازت گذشته نباید اینقدر زود وا بدی! اما مگه میشد! عزیزانی که تو خانواده‌های کم جمعیت زندگی کرده باشن می‌فهمن که من چی می‌گم، چون با جمعیت کم، حجم مکاتبه و مراوده زیاده در نتیجه اعضای خانواده بیشتر باهم اخت پیدا میکنن تا با اطرافیانشون!
زودتر باید کاری میکردم که تا قبل از اینکه این تنهایی بتونه زورشو بهم غالب کنه…
و اما چه کاری! کاری که باعث شد کمبود تمام سالهایی که یه زن می‌تونست از بدن و دنیای زنانگیش ببره!..
پایان قسمت اول…

نوشته: مینا

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • آخرین مطالب ارسال شده در انجمن

    • minimoz
      سکس در آشپزخونه . تایم: 02:20 - حجم: 27 تماشای آنلاین فیلم لینک دانلود فیلم
    • minimoz
      جفت سوراخا رو میلیسه در ادامه داگی میکنه تو کوسش . تایم: 00:37 - حجم: 7 تماشای آنلاین فیلم لینک دانلود فیلم
    • minimoz
      بدن نمایی نسیم حشری اول انگشتشو ساک میزنه بعد ممه هاشو نشون میده و بعد کصشو میماله . تایم: 01:03 - حجم: 13 تماشای آنلاین فیلم لینک دانلود فیلم
    • minimoz
      گاییدن راضیه   سلام اسم من شهرامه ۲۹ سالمه خاطره ای ک اینجا مینویسم برمیگرده به ۲ سال پیش و یکی از لذت بخش ترین خاطرات عمرمه. ما تهرانپارس میشینیم و من توی سوپرمارکت بابام کار میکنم. بابام چند سال پیش یه واحد آپارتمان توی اسلامشهر خریده بود و اونو کرایه میدادیم من مدتی بود کات کرده بودم و توی اون مدت بدجوری حشری بودم و مستاجر بابام اینا چشمو گرفته بود،اینا شهرستانی بودن،یه خونواده ۴ نفره که البته شوهره ۶ ماه بعد از اینکه مستاجر ما شد افتاد زندان. اسم زنش راضیه بود ۳۳ سالش بود. یه زن جا افتاده و تو پر نه چاق با پوست نسبتا سفید و بدن واقعا سکسی راضیه یه دختر و یه پسر داشت ک هردو مدرسه میرفتن. بعد از اینکه شوهرش افتاد زندان اینا اوضاعشون بد شد و یه ماه درمیون کرایه میدادن کس و کار درست حسابی هم نداشت که کمکشون کنن. یه سال سکونتشون که تموم شد نمیتونستن تمدید کنن و دو سه ماهم اجاره نداده بودن توی این گیرو دار من فکرای ناجوری به سرم زده بود و شماره راضیه رو که بابام تو گوشیش مستاجر سیو کرده بود برداشتم و یه شب بهش پیام دادم. من:سلام راضیه:سلام شما؟ من:شهرام هستم پسر صاحب خونتون راضیه:بفرمایید من:میتونید تمدید کنید یا میخاید برید؟ راضیه: اقا شهرام تورو خدا با پدرتون صحبت کنید بزاره با همون رهن بمونیم وضعیتمون خیلی سخت شده من:فک نکنم بابام قبول کنه با همون مبلغ بمونید بعدشم شما تو همونشم موندید،فکر یه جا دیگه باشید راضیه:تورو خدا یه کاری بکنید نمیتونم خونه بگیرم جبران میکنم براتون اونجا بود که مطمئن شدم میشه نرمش کرد گفتم میشه ببینمتون صحبت کنیم؟ گفت:چرا حضوری؟ گفتم اونجوری بهتره اگه مشکلی ندارید بیام دنبالتون شاید بشه کاریش کرد گفت:تا ظهر توی خیاطی کار میکنم گفتم:خودم میام دنبالتون فردا گفت: باشه روز بعدش تا ساعتای ۱و۲ مغازه بودمو بعدش رفتم خونه، یه دوش گرفتم حسابی به خودم رسیدم و رفتم اسلامشهر. بهش این دفعه زنگ زدم آدرس خیاطی رو گرفتم رفتم دم در منتظر شدم بیاد،بعد از نیم ساعت دیدم داره میاد با همکاراش خدافظی کرد ی دستی تکون دادم متوجه من شد اومد سمتم گفتم سوار شید. سوار ماشین ک شد سعی کردم برعکس تلفنی خودمونی تر صحبت کنم،گفتم خسته نباشی گفت:خیلی ممنون کارتون چی بود که باید حضوری می گفتید؟ راه افتادم و بحثو باز کردم من:ببینید راضیه خانوم اوضاع شما جوری نیس که خونه بگیرید از طرفی رهن و اجاره هم مثل پارسال نیست راضیه :سرشو پایین انداخت گف میدونم حالا شما گفتید میخواید به نتیجه برسیم چطوری میخواد کمک کنید؟ استرس داشتم اما بدجوری راست کرده بودم گفتم:میتونم کمکت کنم امسالم خونه‌رو بگیری اما شرط داره،سرخ شده بود و با صدای بریده گفت:متوجه نمیشم چ شرطی؟ گفتم:با من باشی گفت خجالت بکش یعنی چی من شوهر دارم بزن کنار زود باش گفتم:شلوغش نکن شوهرت نیست توام نیاز داری بعدشم میتونم کمکت کنم هم خونه رو بگیری هم تا جایی بتونم نمیزارم تو خرجات بمونی اما با اصرار خیلی زیادی ک کرد نگه داشتم وقتی پیاده شد خیلی ترسیدم که مبادا ب بابام بگه اعصابمم خورد بود رفتم خونه شام خوردم رفتم اتاقم دراز کشیدم و راستش بیخیال شده بود ک ی پیام اومد خدایا چی میدیدم:راضیه بود راضیه:فقط ی بار میتونی باهام باشی بعدش دیگ تمومه خر کیف کرده بودم ،بیچاره فکراشو کرده بود گفتم:باشه،کجا گفت فردا صبح سرکار نمیرم بچه ها رفتن مدرسه بیا، تو کونم عروسی شد گفتم:باشه عشقم، اما دیگه جوابی نداد اون شب تا صب از هیجان به زور ۳یا۴ ساعت به زور خوابیدم کص ندیده نبودم اما میلف شوهر دار یه چیز دیگه بود لامصب صبحش به بهونه مریضی با بابام نرفتم مغازه وقتی اون رفت به مادرم گفتم من میرم درمانگاه آماده شدم رفتم سمت راضیه توی مسیر هزارتا فکر میاد تو سرم اما باید این ماده اسب رو میکردم رسیدم دم در خونه زنگ آیفون رو زدم، در رو باز کرد رفتم بالا قبل اینکه در واحد رو بزنم خودش باز کرده بود رفتم داخل سلام کردم به خودش نرسیده بود اما بازم خوشگل بود با این کارش میخواست بفهمونه بهم ک راضی نیست درو بستم رفتم طرفش،سرش پایین بود دستمو بردم زیر چونش که تو چشام نگاه کنه لبامو گذاشتم رو لبای قلوه ایش کل وجودم گر گرفت دستامو حلقه کردم دور کمرش باسنشو چنگ میزدم خوابوندمش رو‌ زمین همینطوری که لباشو میخوردم دستمو کردم توی شلوارش کصشو بمالم که دیدم بعله خیس کرده بود کصش و قشنگ آب انداخته بود، اونم ی سالی بود سکس نکرده بود و‌بعدا فهمیدم دل خوشی از شوهرش نداره با اینکه کصش پره اب شده بود باز خجالت میکشید و سعی میکرد خودشو کنترل کنه. شلوار و شرتشو باهم کشیدم پایین میخواستم هر طور شده از خود بیخودش کنم وای چی میدیدم یه کس تپل و خیس ک دوسه روز بود شیو شده زبونمو پهن کردم کشیدم رو کصش چند تا لیس زدم خانوم کم کم صداش دراومد چوچولش رو لیس میزدم تند تند ک یهو لرزید و ارضا شد. آب شرشر میومد از کصش تیشرتشو در آوردم و خودمم لخت شدم گفتم حالا نوبت منه کیرم سنگ شده بود،راضیه با نگاهش ازم میخواست بکنمش منم یکم مالیدم ب کصش ک خیس بود و آروم دادم داخل که یه آییی گفت تا ته کردم تو کصش پاهاشو انداختم رو شونم شروع کردم تلمبه زدن سینه هاشو میمالیدم محکم تلمبه میزدم راضیه آه میکشید منو به خودش فشار میداد دیگ داشت با دلو جونش کص میداد بعد از حدود یه ربع کردنش بهش گفتم داره میاد گفتم بریزم داخل سر تکون داد با فشار ارضا شدم همونجوری روش خوابیده بودم کیرم داشت تو کصش نبض میزد بوسیدمش و این شروع رابطه ای بود ک فکر نمیکردم ادامه دار بشه...... نوشته: شهرام
    • minimoz
      زن متاهل   سلام خدمت تمامی دوستان داستان کاملا واقعی هست فقط اسامی تغییر کرده بریم سر اصل مطلب اسمم امیر علی هست ۳۲ سالمه بچه کوچیک خونه ام مابقی خواهر برادرام ازدواج کردن بعد از فوت پدرم تصمیم گرفتیم بریم یه خونه نزدیک خونه خواهر برادرام بگیریم که مامانم با نوه هاش سرگرم بشه همینجور هم شد یه خونه گرفتیم توی یکی از شهرک ها وسایل از خانه قبلی آوردیم قرار شد یه دستی به سر گوش خونه بکشیم اجاره بدیم محله جدید کسی نمی شناختم یک شب برنامه نزدیکا نصب کردم چند روزی توی برنامه شب ها چت میکردم تا یه شب یه خانم ۳۴ ساله که از پروفایلش زده بود درخواست قبول کرد شروع به صحبت کردیم که ما تازه اومدیم اینجا کسی نمی‌شناسیم بین چت ها گفت میشه ببینمت منم چندتا عکس از خودم فرستادم که شماره اش بهم داد بعدها گفت میخواستم اول بدونم آشنا نباشی چون متاهل هستم اصالتا کرمانی بود زمانی ۲۵ سالش بود زن دوم یه مرد ۵۰ ساله میشه و یه بچه ۵ ساله هم ازش داشت کم کم درد دلهاش شروع شد من توی بندر غریب ام شوهرم همش سرکار هست بیشتر هم با نوه هاش از بچه های زن اولش وقت میزاره چند روزی بهمین منوال گذشت تا با اصرار من قرار شد همدیگرو ببینیم قرار شد شوهرش بره تهران ماموریت بچه اش بزار مهد برم دنبالش دل تو دلم نبود و از طرفی هم میگفتم رابطه با زن متاهل خوب نیست ولی هر جور بود آماده شدم قبلش رفتم حموم درست حسابی به خودم رسیدم یه قرص هم خوردم ساعت ۹ صبح رفتم دنبالش یک ساعتی دور زدیم اطراف ساحل آروم دستم روی رونش بود گفتم مریم خانم شما متاهل هستین بیرون کسی مارو باهم ببینه بد میشه اشکال نداره بریم خونه ما اول مخالفت کرد بعد که فهمید خونه کسی نیست تازه کاغذ دیواری زده بودیم و کف خانه موکت کرده بودیم قبول کرد بریم قرار بر این بود که فقط صحبت کنیم دفعه اول بیشتر باهم آشنا بشیم رسیدم دم خونه سری پریدم درب ماشین رو باز کردم با ماشین رفتم داخل در سالن هم باز کردم مریم اومد داخل اول اتاق هارو نگاه کرد مطمئن شد کسی نیست یه گوشه نشست من از قبل پتو برده بودم با دوستام میرفتیم مشروب میخوردیم از کمد دیواری در آوردم انداخت گفتم بیا اینجا بشین یکدفعه سری بلند شد که بره دستش گرفتم درب سالن قفل کردم ترسید بدجور دیدم با حالت التماس توروخدا بریم تو قول دادی فقط حرف بزنیم دستش گرفتم گفتم بشین الانم فقط داریم حرف می‌زنیم چند دقیقه ای گذشت آروم شد ولی متوجه سفت شدن کیرم شد نگاهش همش دوخت بود به کیرم آروم دستم بردم دور گردنش روسری از سرش در آوردم گردنش بوسیدم دیدم خیلی همراهی نمیکنه منم دیگه عقلم دست کیرم بود چند ماهی بود با دوست دخترم کات کرده بودم سکس نداشتم افتادم روش شروع به خوردن لبهاش کردم مریم هم تقلا میکرد از روش بلند بشم ولی فایده نداشت ته دلم میدونستم دلش میخواد ولی نه قرار اولمون حین تقلا کردن دکمه های مانتوش باز کردم خودم هم تی شرت شلوارم در آوردم مریم هم وا داد دستش گذاشت جلو صورتش شروع به گریه کردن کرد دیگه متوجه هیچ نبودم شلوارش و تاپ سوتین همچیز جز شرتش در آوردم اینقدر سفید بود از گردنش شروع به خوردن کردم آروم از روی شرت کصش گاز میگرفتم شرتشو در آوردم پاهاش باز کردم مریم تکون نمی‌خورد آروم کصش بوسیدم وای چه بوی خوشی میداد زبون میزدم اینقدر کصش ناز بود متوجه نشدم چقدر طول کشید کصش میخوردم یک لحظه دیدم مریم موهام گرفت سرم بین پاهاش محکم فشار داد یه لرزشی کرد پاهاش شل شد شرتم بیرون آوردم گرفتمش تو بغل گفتم ببخش نتونستم خودمو کنترل کنم مریم نگاه توی چشم هام کرد یه چک آروم زد بهم و شروع به لب گرفتن کرد ازم حس جالبی بودی دستش روی سینه ام بو با موهای سینه ام بازی میکرد آروم به دستم سرش فشار دادم پایین متوجه شد اول یه زبون نوک سینه هام زد کیرم گرفت تو دستش یکم بالا پایین کرد شروع به خوردن کرد چنان با ناز و عشوه می‌خورد که بیشتر منو حشری میکرد آروم بلند شد کصش آورد روی صورتم و خودش شروع به خوردن کیرم و تخمام میکرد دهنش اینقدر کوچولو ناز بود نصف کیرم میرفت تو دهنش آروم زبونش از سر کیرم می‌کشید تا زیر تخمام منم دو طرف باسنش گرفته بودم شروع به خوردن کصش میکردم زبونم فرو میکردم دیگه رسما ناله هاش بلند شده بود برای بار دوم کصش گذاشت رو صورتم با یه فشار ارضا شد اومد سرش گذاشت رو دستم یه پاش هم روی پام آروم با دستش کیرم بازی میکرد یکم که حالش جا اومد شروع به لب گرفتن ازش کردم پاهاش باز کردم خودش گذاشت رو شونه هام با دستش کیرم گرفت تنظیم کرد سر کیرم رفت داخل کصش اینقدر تنگ بود یک لحظه فکر کردم تو کونش رفت پاهاش اورد پایین گفت حامد کیرت بزرگه اذیت میشم خواهشا یواش بکن من سزارین کردم دردم میات واقعا کصش خیلی تنگ بود هنوز یادش میفتم کسی به تنگی کس مریم نکردم کصش خیس خیس بود دوباره سر کیرم گرفت آروم کلاهک کیرم رفت اینقدر آروم آروم فرستادم تا کیرم جا کرد تو کصش با ریتم ملایم جلو عقب میکردم مریم دستام گرفت بلند شد همینجور که کیرم تو کصش بود نشست رو پاهام دستش حلقه زد دور گردنم شروع به جلو عقب کردن میکرد خودش منم دستم دور کمرش محکم گرفته بودمش آروم هلم داد خودش نشست روی کیرم دیگه دردش به لذت تبدیل شده بود کیرم کامل تو کصش بود تا آخر تو کصش میزاشت بای کصش می‌کشید بای کیرم دیگه متوجه نشدم مریم رو خوابوندم گفتم داگی شو مریم سرش گذاشت رو زمین دستهاش باز کرد تا جای که میتونست قبل کرد دو طرف پهلو هاش گرفتم به تمام سرعت تو کصش تلمبه میزدم مریم با حرف هاش بیشتر حشریم میکرد اخخخخ بکن جرم بده امیر بگو کصم دوست داری اخح جنده اتم حسابی جرم بده کیرم میخوام خیس عرق شده بودم مریم هم چند بار ارضا شده بود کامل خوابیدم روش تلمبه میزدم کم کم داشت آبم میومد مریم کجا بریم امیر جنده خودتم کجا دوست داری هرجا دوست داری بریز آخ جرم بده کیرم کشیدم بیرون سینه های نازش گفتم جفت کن گذاشتم بین سینه هاش چندتا جلو عقب کردم هر بار به لبهاش می‌خورد کیرم با فشار آبم روی لبها صورتش ریخت با دستمال پاک کردم صورتش مریم سری سر کیرم گرفت شروع به مکیدن کرد تا قطره آخر شیره بدنم کشید بی حال افتادیم یک ساعتی تو بغل هم دیگه مریم که اول ناراحت بود کلی تشکر کرد گفت دوست داشتم سکس کنیم نه بی مقدمه و یهویی ولی بعد از چندین ماه درست حسابی ارضا شدم دیگه جنده خودتم این کس فقط کیر تورو دیگه میخواد بلند شدیم لباس هامون پوشیدم مریم رسوندم جلو مهد دوستان ببخشید طولانی شد شروع سکس هام با مریم بود اگر دوستان تمایل داشتن از سکس های بعدی که با مریم و دختر خاله اش که از کرمان اومده بود اشتراک بزارم نوشته: امیر
×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

لطفاً اگر به سن قانونی نرسیده اید این سایت را ترک کنید Please Leave this site if you are under 18