رفتن به مطلب

داستان زندگی عاشقانه یک میلف


arshad

ارسال‌های توصیه شده


نوری که از دل تاریکی بر می‌خیزد...
 

هر انسانی که در این کره‌ی خاکی زندگی می‌کنه، خودش صاحب دلی و اون دل صاحب هزار داستان ناگفته و داستان زندگی من پر است از قصه‌های ناگفته‌ی زنانگی، دنیای پنهان و خاموش جنسیت مونث در این بهبوهه‌ی شلوغ و خشن جنسیت مردانگی، برای اینکه از حوصله خارج نشه این قسمت از بخش اول زندگی‌موسعی می‌کنم بطور خلاصه و مفید بازگو کنم تا با خوندنش اطلاعات لازمی که درون‌مایه‌ی زندگی‌م هست رو متوجه بشین، اگر قصوری در صداقت متن بود به بزرگی خودتون ببخشید! در ضمن تاکید میکنم اگر چنانچه دنبال محتوای سکسی، بخصوص سکس باز هستین تو این قسمت چیزی دست شمارو نمی‌گیره! در نتیجه با یکم صبوری، اگه اهل مطالعه داستان‌های بلند و چند قسمتی باشین، هم صبرتون به بهترین نحو ممکن جواب داده میشه، و هم لذت کافی از داستانی که در پیش روی شماست رو خواهید برد…ممنونم از همراهی تون…
.
.
زندگی تو خونه‌ای که پدر و مادرم بهترین یار و همراه من بودن باعث شد که دوران کودکی و نوجوانی شیرینی داشته باشم، دورانی که خاطراتش رو حاضر نیستم با هیچ چیز در دنیا عوض کنم، بعد از دوران طفولیت و مدرسه، و همینطور دبیرستان، به اصرار خانواده جواب مثبت دادم به قاسم، پسر همسایه‌مون که تو کار آجیل و خشکبار بودن، جدای از فروشگاه بزرگ و با کلاسی که تو بازار داشتن، یه دستی هم تو صادرات آجیل و خشکبار داشتن و خوب این کار باعث شده بود بعد از کلی سختی و بدبختی، به یه نونو نوایی هم برسن!
.
.
. . .قاسم…شوهرم…
قاسم پسر اول و فرزند دوم خانواده‌شون بود، اهل ورزش و فعالیتهای اجتماعی بود، خوش قد و بالا و چهارشونه، بیشتر بوی تمیزی و مرتب بودن می‌داد تا ادکلن‌های رنگاوارنگ و هزار جور رنگ و لعاب، اصلا بیشتر از هرچیزی مرد بود تا پسر، یه خواهر بزرگتر از خودش داشت و دیگه مادرش نتونسته بود باردار بشه! البته مادرم می‌گفت که با دوا دکتر می‌شد اما حاج محسن (پدر قاسم) بعد از اینکه ثروتمند شده بود همین مشکل مادر قاسم رو بهونه می‌کنه و فیلش یاد هندستون می‌کنه در نتیجه دنبال یه زن جوون‌تر میگرده و چه بسا موفق هم میشه! بعد از اینکه ازدواج می‌کنه زن جوون و تازه عروس خودش رو میاره تو همون خونه و تا مدتی اوضاع زندگی آروم بوده اما کم‌کم مادر قاسم، ناهید خانم، ساز مخالفت برمی‌داره و از هووی بیچاره انقدر کار می‌کشیده که وقتی حاجی از بازار برمیگشت، نایی تو بدنش نبود تا حاجی هم ازش کامی بگیره! تا اینکه حاجی رو مجبور میکنه با پول ناچیز و یه مقدار زمین تو یکی از مناطق دورافتاده طلاق هووی بیچاره رو بده و آش نخورده و دهن سوخته بشه! این جزییات‌رو میشه خیلی راحت از دورهمی زنای محله بدست آورد به شرطی که بتونین تو دامشون اسیر نشین! کاری که مادرم خوب بلد بود، هفته‌ای یک‌بار پای سفره سبزی پاک کردنشون می‌نشست و از سیر تا پیاز ماجراهایی که تو محله رخ داده بود رو می‌شنید! و خب به لطف این زیرکی مادرم ماهم از این فیض بی‌بهره نبودیم!..بگذریم…
.
.
…من…
من مینام در حال حاضر که دارم خاطره‌ای پرفراز و نشیب زندگی مو تعریف میکنم ۴۳ سالمه، دختر دوم و فرزند دوم خانواده، خواهرم مینو دختر و فرزند اول، خانواده مون تشکیل شده بود از پدر و مادرم و منو خواهرم. پدرم مهندس مخابرات بود که بعد از کلی سختی و مشکلات وارد دانشگاه میشه اما با شروع جنگ خدمت تو جبهه رو شروع می‌کنه، بعد از چند سال سختی و خدمت، یه روز که در حال گشت زنی بودن ناگهان زیر حمله‌ی خمپاره‌های دشمن قرار می‌گیرند که نتیجه‌اش میشه ۲۶ درصد جانبازی بخاطر اصابت ترکش تو بدنش و تا آخرین روزهای زندگیش اون درد همیشه همراهش بود سرانجام به خاطر موقعیت ترکش‌ها که نزدیک مهره‌های کمرش بوده، از دنیا میره، طفلک درد زیادی کشید و با درد هم از دنیا رفت، همیشه با خودم میگم این کسایی که رفتن جبهه و از جون و ناموسشون گذشتن تا یه وجب از این خاک دست دشمن نیوفته اینا شهید واقعی‌اند نه اونایی که بخاطر پول رنگ قداست به لباس رزم شون میزنن ! پدر خدابیامرزم از ثروت پدری خودش برامون یه خونه کوچیک وجمع‌وجور گذاشت که سربار کسی نباشیم. مدرسه رو تموم کرده بودم، تو حال و هوای ۱۸ سالگی بودم، و این دقیقاً همون سن و سالیه که برای یه دختر، شروع دوران جوونی، انگشت نما شدن تو فامیل، زیر نگاه‌های سنگین اعضای فامیل قرار گرفتن و بقیه‌ی ماجرا! کنکور که دادم، به خاطر زحمت‌های خواهر بزرگترم و چه بسا مقدار زیادی از کتاب‌ها و جزوه‌های درسی و مطالب مفیدی که همه‌شونو با دقت و حوصله جمع آوری کرده بود، دانشگاه دولتی پرستاری قبول شدم! رشته‌ای که خیلی دوسش داشتم! پدر و مادرم از هیچ تلاشی دریغ نکردن تا من و خواهرم بتونیم یه زندگی خوب و آبرومندانه‌ای داشته باشیم.
بعد از ثبت نام تو دانشگاه و مسائل خوابگاه و ساکن شدن، مادرم دیگه تنها شده بود! مینو سر خونه زندگی خودش بود و با داشتن به بچه و شوهر با فهم و شعورش، زندگی به کامش بود! مادرم هم سرش با دورهمی های دوستانه و برنامه‌های مسجد و روضه‌های هفتگی گرم بود و مهلت تنها شدن رو ازش گرفته بود! این وسط منم سرگرم درس و دانشگاه و کلی آرزوهای مختلف برای آینده‌م!
در جریان رفت و آمدها م به خونه، و تعطیلات عید و… ناهید خانم منو برای قاسم خواستگاری کرد! به اصرار خواهر و مادرم قبول کردم وزن شرعی و قانونی قاسم با مهریه ۱۴ تا سکه تمام و یه سفر سوریه شدم! تغییرات خیلی سریع داشت تو زندگیم اتفاق می‌افتاد و من گنجایش این حجم از تغییرات رو نداشتم، خصوصا شب عقدم که قاسم بعد از مراسم اومد تو خونه ما، تا شبو کنار هم بخوابیم! دختری که سرش به درس و مشق گرم بود و چه به همبستر شدن با شوهر! تو دانشگاه و در جریان تحصیل و آموزش با آناتومی بدن مردها آشنا بودم اما اینکه بخوام یه شب رو با یه مرد همبستر بشم حتی بهش فکر هم نکرده بودم، طفلک همکلاسی هام چقدر شوکه شدن وقتی فهمیدن که من تو دوران تعطیلات نوروز، بندو به آب دادم! البته ناگفته نماند که همه‌شون دوره‌م کرده بودن تا تعریف کنم که چی شد و چی نشد، خصوصا قسمت شبی که با همسرم خوابیدم! برای خودم جالب تر بود که بخوام اون اتفاق قشنگ و زیبا رو بازگو کنم…
وقتی اومد تو تونستم کامل و واضح چهره‌ی به پسر ۲۵ ساله رو ببینم، اون دستپاچگی، اون حجب و حیاش، اون شرم و خجالتش! جفتمون به هم نگاه کردیم و خندیدیم! اون از سر خجالت و حجب و حیا، من از سر بی تجربگی و خامی! بعد از اینکه لباس راحتی پوشیدم، ناگفته نماند چقدر با استرس لباسمو عوض کردم، رو تخت که دراز کشیدم قاسم کنارم رو زمین، آخه تخت من یکنفره بود، بعد از چند دقیقه دراز کشیدن تمام توان مو جمع کردم تا حداقل صدام واضح و شفاف بیاد بیرون…
گفتم قاسم؟
گفت جانم؟
منو دوست داری؟
خندید و گفت: منتظر این سوال بودم، معلومه که دارم، از دوران مدرسه هی منتظر بودم بزرگتر بشی، خانم بشی، دلبر بشی! نمیدونی چقدر پای پسرای دیگه رو از این محله بریدم که از دستم در نیارنت!
گفتم الکی نگو!..
گفت بخدا راست میگم، از سعید پسر همسایه روبرویی‌تون بپرس!
گفتم اون دیگه برا چی؟
با بدجنسی گفت: اون بپای من بود، آمار خونه شمارو همیشه بهم میداد! وقتی رفتم سربازی گفتم تا برگردم مدرسه ت تموم میشه و حسابی برای خودت خانمی میشی و میام خواستگاری‌ت، اما خدمت خیلی طولانی شد، چون اگه دعوا نمی‌کردم با افسر مافوقم، اضافه نمی‌خوردم! زودتر ازینا می‌گرفتمت!!
گفتم پس دعوایی هستی!
گفت نه، حرف زور تو کتم نمیره!
گفتم خببببببب پس بزن بهادری چیزی هستی!؟
گفت نه بابا، الکی میگن، ولی مرد باید غیرت داشته باشه…
و بقیه حرف‌زدن هامون تا صبح که همه می‌دونیم شب اول، از فرد هیجان ممکنه تا صبح خوابش نبره، خصوصا اولین شبی که با همسرت می‌خوابی رو هیچوقت از یادت نمی بری!..
درسم که تموم شد، بلافاصله ازدواج کردیم و رفتیم سر خونه زندگی خودمون، تا چند سال اول نمیدونم آیا تعریف خاطرات زناشویی و سکس‌هامون جذاب باشه یا نه، اما همین قدر دونستنش خالی از لطف نیست که قاسم تو سکس خیلی ضعیف بود ، اما با دوا دکتری که کرد، نمی‌دونم چیشد که توانش از سه،چهار دقیقه تلمبه زدن به ۱۵ دقیقه رسیده بود، و منی که مزه‌ی واقعی سکس رفته بود زیر زبونم، هرشب ازش سکس میخواستم،حتی وقتایی که پریود بودم به پیشنهاد خودم از عقب سکس می‌کردیم و قاسمی که می‌تونست حدود ۱۵ دقیقه بدون توقف تلمبه بزنه و من تا سه چهار بار ارضا می‌شدم! اون دوران یکی از بهترین دوران زندگی جنسی من بود! شوهری که بهم وفادار بود و منم خودمو کامل بهش سپرده بودم!
از تمایلات قاسم همین بس که عاشق خوردن بود، سینه و لبای کسم که همیشه کبود بود و ورم کرده، حتی یکبار بخاطر اینکه از سینه‌م ترشح اومد بیرون باهاش قهر کردم، چند روزی سمت من نیامد تا اینکه خودم نرمی نشونش دادم و دوباره همون آش و همون کاسه!
الان که فکر می‌کنم با خودم میگم چه نعمتی تو دست و بالم داشتمو قدر ندونستم! چونکه سال ۸۲،۸۳ وقتی که حامله بودم، قاسم تو مسیر برگشت از شهرستان تصادف می‌کنه و تقریبا ۲ ماهی کما، بعدش هم در آرامش کامل از دنیا میره! این اتفاق بار دیگه زندگی من بعد از ازدست دادن پدرم بهم ریخت، به طوری که بیمارستانی که کارمی‌کردم برای مدت یک هفته بستری شدم! خواهر عزیزم تا جایی که در توانش بود ازم غافل نمی‌شد, اما چه کنم که روزگار نقشه‌های خودشو کشیده بود. هنوز داغ شوهرم سرد نشده بود که مادرم یه سکته‌ی خفیف قلبی، و متعاقبا تو بیمارستان خودم بستری میشه، از طرفی شرایط سخت بارداری, از طرفی حال نامساعد مادرم رمقی برام نذاشته بود!
جفتشونو کنار هم خاک کردیم، شوهرم که انگار مأموریت داشت با وصال با من یه یادگار تو دل من از خودش بجا بذاره، و مادرم که بعد یه عمر مشقت و سختی، بدون اینکه کسی رو اذیت کنه از این دنیا برای همیشه کوچ‌کنه! وقتی دنیا سر جنگ با آدم که برمیداره، هیچ چیز و هیچکس قادر به ایستادگی در مقابلش نیست!
دخترم به دنیا اومد و اسمشو گذاشتم جلوه! تا جلوه‌ای از امید و زندگی باشه برام بین اون همه سیاهی و تنهایی که نصیب من شد، اونم تو اولین سالهای جوونی که می‌تونستم به بهترین شکل ممکن از عمری که خدا بهم داده استفاده کنم!
جلوه ناز و معصوم بود تا خوشگل و تو دل برو، این نظر اطرافیانم بود، با بزرگتر شدن جلوه، و بالطبع سخت‌گیری های ناهید خانم، تحمل زندگی تو شهری که کمتر از ۵ دقیقه ناهید خانم خودش رو بالا سرمون می‌رسوند واقعا سخت بود برام. اون زن واقعا مته به خشخاش همه‌ی مشکلات منو جلوه بود، یه مادر باید مهر و عطوفت داشته باشه نه سخت‌گیر و بهانه‌گیر، دیگه تحمل ناهید خانم واقعا از حوصله من خارج بود، منی که عروس خوب و آبرو داری بودم براشون، قاسم همیشه می‌گفت دوست دارم اگه خدا بهمون بچه‌ای داد، اونو با روش تربیتی خانواده خودت بزرگ کنی تا خانواده من! حالا که فکر می‌کنم می‌فهمم ناهید خانم در خلال این سالها چقدر زندگی رو به کام خانواده‌اش تلخ کرده بود.
خواهرم، مینو، با پیشنهاد و موقعیت شغلی مناسبی که گیرش اومد، ساکن تهران شد، این مهاجرت پلی بود به دنیای شلوغ و پلوغ دنیای بیرون، اصلا تهران یه ورژن دیگه از ایران بود، عزیزانی که از شهرستان برای همیشه به تهران مهاجرت می کنند حالا چه کاری، که تحصیلی و… خوب منظور منو درک می‌کنن، بالطبع پای من و جلوه‌ هم به خونه‌ی خواهرم و متعاقبا به تهران باز شد، برای منی که دوران دانشگاه جسارت کافی رو پیدا کرده بودم که به تنهایی سفر بین شهرستان برم، یا خودم از پس خودم بر بیام، گشت و گذار تو تهران خیلی برام لذت بخش بود! خواهرم تونست تو یه بیمارستان خوب، بصورت قراردادی مشغول به کار بشه! و خب این کار باعث شد که بچه‌اش، ماهان، رو به مهدکودک بسپاره! آپارتمانی که توش زندگی میکرد یه واحد خالی داشت، شوهر خواهرم گفت معاونت بیمارستان از آشناهای دوران خدمتش بوده و می‌تونه کار استخدام منو هم سریع پیش ببره، و اینطور شد که بدون صلاح و مشورت با حاج محسن، ترتیب انتقال ما به تهران هم داده شد! همیشه شرمنده محبت‌های حسام، شوهر مینو بودم و هستم، جای خالی برادر رو برای من به اندازه کافی در کرده بود، حتی تو دوران دانشگاه به دور از چشم مینو و مادر و پدر خدابیامرزم، مبلغی رو ماهیانه به حسابم میزد، در جواب اعتراض من می‌گفت رفتی سرکار از حقوقت بهم برگردون که هیچوقت صحبت ازش نکرد،واقعا بعضی از آدمها بزرگی در منش و رفتارشون هست تا ظاهرشان!
بعدها ناهید خانم که فهمیده بود، با کلی پرس و جو موفق به پیدا کردن آدرس ما شده بود، ماهی یکبار خودش رو بالا سر ما میرسوند، طفلک جلوه، دخترم، همیشه می‌گفت می‌ترسم از روزی که بخوام ازدواج کنم، (البته این حرف رو تو دوران قبل از مهاجرتش می‌گفت) که اگه بخوام ازدواج کنم باید برم از ناهید خانم اجازه بگیرم، که من این کارو اصلا و به هیچ وجه نخواهم کرد…
.
.
.
.
.
خبببب…
برای اینکه متوجه گذر زمان بشین، زندگی از دوران کودکی تا ازدواج،بعد از اون از دست دادن پدر و مادرم، و بعدش حاملگی و تجربه کوتاه زن و شوهری و بعد از اون مهاجرت به تهران و ادامه‌ی زندگیم که همه اینها از سالهای دور ۱۳۵۹،۶۰ که تولد من، تحصیلات و ازدواج و مهاجرت من تا سال ۱۳۸۵ که مهاجرت کردم به تهران و استخدام تو بیمارستان… و شروع فعالیت کاری من بود، با کار خوبی که تو بیمارستان داشته باشم و فروختن خونه‌ی پدری، و مقداری پس اندازی که شوهر خدابیامرزم برام گذاشته بود، خونه‌ی کوچیکی خریدم و از آنجا هم نشینی راحت شدم! جلوه دیگه اتاق مخصوص به خودشو داشت و استعدادی که از خودش نشون داد باعث شد تو مدرسه تیزهوشان و بعد از اون گرفتن نمرات عالی و رتبه‌ی خوبی که تو کنکور به دست آورد تو دانشگاه تهران رشته‌ی مامایی قبول بشه!
کمکم فکر تحصیل در خارج از کشور تو سر جلوه افتاد، این فکر از دانشگاه با مهاجرت چند نفر از همکلاسی‌هاش شروع شد، جدای از هزینه سنگینی که داشت فکر تنهایی داشت از درون منو می‌خورد، اما هیچ‌جای دنیا، هیچ پدر و مادری حریف بچه‌هاشون نشدن که من دومیش باشم، تو همین اوضاع و احوال بود که یه روز پدربزرگ جلوه باهام تماس گرفت و خواستار ملاقات شد، دعوتش کردم خونه اما مخالفت کرد و گفت که باید کاملا ملاقات من و تو مخفیانه باشه! دعوتش کردم رستوران بیمارستان، وقتی که برای اولین بار بعد از چندین سال دیدمش کاملا شوکه شدم، حاج محسنی که چهارستون بدنش سالم و خوش قد و بالا بود، تکیده و شکست خورده بود، گفت سکته‌ی ناقصی داشته و ترسیده قبل از مرگ کارای نیمه تمام شو نتونه تموم کنه، بعد از کلی عجز و ناله از دست ناهید خانم، یه پاکت جلوی من گذاشت و گفت سهم ارث قاسم بوده باید به دست زن و بچه‌اش برسه، کارای انتقال سند و…شو انجام داده، فقط کافیه جلوه بره به دفترخانه و خودشو معرفی کنه تا اموال به نامش بخوره!
پیشنهاد کرد به محض این کار، اون اموال رو بفروش چون اگه دست ناهید بهشون برسه دیگه یه پول سیاه هم دستمونو نمیگیره، وقتی خواست پاشه و بره، دستشو گرفتم و به نشانه احترام بوسیدم، حاج محسن رفت و بعد از سه چهار ماه، خبر اومد که تو خواب سکته‌س دومش رو کرده و متاسفانه به صبح نرسید! تو دلم براش فاتحه فرستادم و نخواستم قضاوتش کنم، اون مرد هرچقدر هم که بد بود اما با من خوب بود.
به جلوه دو واحد آپارتمان و یک باب مغازه ارث رسیده بود، بعد از کارای سند و مالکیت، هر دو واحد آپارتمان رو فروختیم و بجایش یه آپارتمان ۶ طبقه تو تهران خریدیم، مغازه‌ رو که خواستیم بفروشیم جلوه مخالفت کرد، به پیشنهاد جلوه کرایه مغازه شد کمک حال من و درآمد از حاصل اجاره دادن آپارتمان شد هزینه امورات جلوه تو دوران مهاجرت و اینطور شد که سال ۱۴۰۲ جلوه برای ادامه تحصیلات به لندن مهاجرت کرد.
حالا من مونده بودم و یه خونه خالی و یه عالمه تنهایی…
چند روز بعد از رفتن جلوه، وقتی اومدم داخل خونه، سکوتش داشت سلول سلول بدنم رو میخورد، به خودم نهیب زدم که دیگه سن و سالی ازت گذشته نباید اینقدر زود وا بدی! اما مگه میشد! عزیزانی که تو خانواده‌های کم جمعیت زندگی کرده باشن می‌فهمن که من چی می‌گم، چون با جمعیت کم، حجم مکاتبه و مراوده زیاده در نتیجه اعضای خانواده بیشتر باهم اخت پیدا میکنن تا با اطرافیانشون!
زودتر باید کاری میکردم که تا قبل از اینکه این تنهایی بتونه زورشو بهم غالب کنه…
و اما چه کاری! کاری که باعث شد کمبود تمام سالهایی که یه زن می‌تونست از بدن و دنیای زنانگیش ببره!..
پایان قسمت اول…

نوشته: مینا

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

لطفاً اگر به سن قانونی نرسیده اید این سایت را ترک کنید Please Leave this site if you are under 18