رفتن به مطلب

داستان سکسی مامان دوست دخترم


mohsen

ارسال‌های توصیه شده


رابطه ی من و مامان پارتنرم
 

سلام رفقا راستش زیاد اهل داستان نوشتن و بازگو کردن روابطم نیستم اما اومدم چندتا داستان خوندم راستش یا قلم شون خیلی ضعیف بوده یا شبیه داستان تخیلی بوده گفتم یکبار تلاش کنم بنویسم ببینم چی در میاد ولی از این نظر که واقعیه خیالتون راحت سعی میکنم با جزییات توضیح بدم
خب من اول از خودم بگم محسنم قدم ۱۸۰ وزن ۷۵ الان بیست و هفت سالمه ولی این داستان مال هفت ساله پیشه ک من دانشجو بودم در مورد خودمم مثل اکثر پسرای این سایت خودم رو خوشتیپ یا خوش هیکل نمیدونم یه چیز کاملا نرمال متوسط هستم ولی نمیدونم چرا همیشه شانسم بیشتر از چهره یا هیکلم بوده توی نوزده بیست سالگی بودم و مثل همه ی جوونای اون سن اکثرا بعدازظهرامون توی پارک میگذشت با یه اکیپ پسر و دوس دخترامون اون موقع من با کسی نبودم و داستانم از جایی شروع شد ک یکی از دوست دختر های دوستام یه همکلاسی جدید پیدا کرده بود و اون رو با خودش آورده بود توی اکیپ مون که اسمش شیما بود باهم آشنا شدیم و خیلی دختر خوب و چشم و گوش بسته ای بود البته کلا هفده سالش بود اون موقع ها خیلی مثل این روزا نبودن اکثر دخترا خودتون بهتر میدونید راجبش هم بگم پوست خیلی سفیدی داشت قدش ۱۶۵ وزنش هم تقریبا ۶۰ و همیشه هم لبخند میزد بهم اول فکر کردم با همه اینجوریه ولی ب مرور و بعدا از خودش شنیدم ک مثل اینک از دیدار اول مون وقتی دید همه ی سینگلای اکیپ مون بهش پیله کردن اما من سرم تو کار خودم بوده خوشش اومده ازم حالا بگذریم یکم گذشت یه هفته تقریبا تا دوستش سارینا بهم گفت ک شیما ازت خوشش اومده و بهش پیشنهاد بده حتما قبول میکنه و… منم گوش کردم و باهم دوست شدیم ولی خب گفتم خیلی چشم و گوش بسته بود منم هیچوقت دنبال اولین بودن برای دوس دخترم نبودم ک پردشو بزنم و غیره برا همینم اصلا وارد رابطه باهاش نشدم درحد بغل کردن و لب و این چیزا بود ارتباط مون تا اینک شیما بهم گفت مامانم میخواد ببینتت و بیا باهم بریم بیرون ک یه روز قرار گذاشتیم و رفتیم بیرون واقعا مادرش خیلی جوون بود کلا ۳۸ سالش بود قدش شبیه شیما ولی وزنش یکم بیشتر و توپر سایز سینه ها و باسن بزرگی داشت و البته پوستش سبزه بود ما باهم آشنا شدیم اسمش شیلا بود ک بعدا فهمیدم اسم شناسنامه ایش نیست ولی خیلی خانوم خوش اخلاق و خوش برخوردی بود و ما اون روز رفتیم باهم جاده چالوس و کلی غذا خوردیم و قلیون کشیدیم و خلاصه آشنا شدیم و گفت شیما خیلی ازت تعریف میکرد من گفتم باید ببینمت که کی هستی ک دل دختر منو بردی و … منم گفتم والا من خودم دختر بودم سراغ یکی مث خودم نمیرفتم شیما سلیقش یکم ضعیفه تو این یک مورد ک انتخاب پارتنره و یکم هم بعدش مسخره بازی در میاوردم و میخندوندم شون خلاصه ک تموم شد تا شب باهم بودیم و برگشتیم خونه نزدیکه یک ماه کارمون همین بود ک هفته ای چهار پنج روز سه تایی میرفتیم بیرون اها راستی اینم بگم ک همسر این شیلا خانوم توی یک تصادف دو سال قبلتر فوت کرده بود و دوتایی مادر دختری زندگی میکردن…موقع بیرون رفتن گاهی من ماشین میاوردم گاهی اونا اما همیشه وقتی من میرسیدم سوییچو میدادن بهم ک تو بشین و شیلا عقب می نشست و منو شیما جلو خلاصه یک ماه گذشت و من هر بار از اینکه موقع رفتن برم بالا طفره میرفتم چون واقعا از مادر شیما بیشتر خوشم اومده بود و میترسیدم یه وقت لو بره این داستان تا اینک یک شب شیما بهم زنگ زد ک محسن من می‌خوام برم تولد دختر عمم و همه ی دوستاشو دعوت کرده جمع دخترونس ولی مامانم نمیزاره برم میگه شب نباید خارج خونه باشی من میترسم خونه تنهایی و …میشه بهش زنگ بزنی راضیش کنی حرف تو رو زمین نمیندازه گفتم بهش باشه و زنگ زدم و ازش اجازه گرفتم و گفتم فردا خودم میرم دنبالش نگران نباش و… قبول کرد و خبرشو ب شیما ک خواستم بدم گفت محسن میشه مراقب مامانم باشی بعد از فوت بابام اولین شبیه ک قراره تنها بمونه خونه ک بهش گفتم یکاریش میکنم منم رفتم دوش گرفتم و حسابی مرتب کردم خودمو یه پیرهن مردونه سفید با یه شلوار پارچه ای مشکی پوشیدم و رفتم با ماشین دم خونشون ساعت تقریبا هفت عصر بود و شیما یک ساعت قبلش رفته بود زنگ زدم و از شیلا خواستم بیاد پایین ک بریم غذا بخوریم و تنها نمونه خونه گفت باید بهم زنگ میزدی میدونی چقدر طول میکشه حاضر شم بیا بالا باهم بریم گفتم همسایه ها گفت مشکلی نیست با آسانسور بیا هر طبقه یک واحده گفتم باشه رفتم بالا و رسیدم دیدم لای در بازه یه یالا گفتم و رفتم داخل دیدم کسی نیس نشستم رو مبلی ک جلوش یه لیوان اب گذاشته بود و صداش کردم ک من اومدم داخل ک از اتاق اومد بیرون و اومد سمتم دست دادیم و گفت چرا نگفتی زودتر حاضر شم دیدم خیلی بهم ریختس سر و وضعش گفتم چیشده چرا یکم ناراحت میزنی ک شروع کرد گفتن اینک عادت ندارم شیما از خونه بره شبا و خیلی ترسوام و میترسم خونه تنهایی انگار اون مامانمه وقتی هست حالم خوبه و غیره ک نمیخوام سرتونو درد بیارم منم دیدم وقت مناسبیه گفتم میخوای نریم بیرون و زنگ بزنیم برامون شام بیارن و همینجا بخوریم اگ حوصله ی بیرون نداری گفت مطمئنی تو معذب نیستی ؟گفتم ن بابا من خودمم کون گشادیم میاد بریم بیرون بخاطر تو اومدم اینو ک گفتم یه برقی زد چشمش و گفت اره عالیه تازه من تو فریزر یه کوچولو عرق کشمش دارم میتونیم بخوریم ک فقط شیما نباشه ک امشب خوش میگذرونه منم گفتم عالیه و گفت باهام بیا رفتم تو اتاق باهاش و بهم یه شلوارک و تی شرت داد گفت بیا اینارو بپوش لباسای همسرمه چندتاشو نگه داشتم منم میرم غذا سفارش بدم و رفت منم شروع کردم عوض کردن لباس و تو کونم عروسی بود ک به به چه شبی بشه کسایی ک توی موقعیت های مشابه بودن میدونن چی میگم فقط همون لحظه بابام زنگ زد و بیست دیقه تو اتاق داشتم باهاش سر یه مسئله ای حرف میزدم و بعد گفتم شب خونه دوستمم و منتظرم نباشید و قطع کردم اومدم بیرون دیدم شیلا ک قبلا یه شلوار و تیشرت معمولی تنش بود لباساشو عوض کرده یه شلوارک تنگ سفید با یه تاپه کوتاه بالای ناف پوشیده و چون سینه های بزرگی داشت خیلی تو چشم میومد و ارایش هم کرده و خیلی ماه شده بود ازش یکم تعریف کردم و گفتم اگ دخترت به تو بره حتما باید بگیرمش و … اونم میخندید گفت بیا تا غذا میاد دو سه پیک بخوریم نشستیم جلو تلویزیون ک روی ماهواره بود و داشت موزیک پخش میکرد و ریختم برا خودمون و خوردیم و دوتا ک خوردیم یه سیگار روشن کرد دوتا کام گرفت و پاس داد به من منم گرفتم کشیدم دیدم داره نگام میکنه گفتم چیه آدم زشت ندیدی گفت اعع کجات زشته داشتم فکر میکردم شیما واقعا خوش شانسی آورده منم کلا یکم نمیدونم این وقتا چی بگم خندیدم فقط و یهو گفت میشه از رو میز پاشیم و رو کناپه بشینیم من کمرم درد میگیره اینجا و رفتیم رو کاناپه سه نفره نشستیم و دوباره ریختم پیک مونو ک ایفون خورد و غذامون هم اومد بهش گفتم بیاره بالا رفتم دم در گرفتم و حساب کردم اومدم و نشستم رو کاناپه و پیک مو بلند کردم ک بخوریم یهو گفت بخوریم سلامتی عشق های ممنوعه 🍻🍻منم سریع فهمیدم منظورش و گفتم نوشش و بعد خوردن گفتم اتفاقا عشق های ممنوعه داغ ترین نوع عشق هاس گفت بله بله یهو دیدم چرخید رو کاناپه سرشو گذاشت رو پام گفت ببخشید سرم گیج میره منم جامو بهتر کردم ک راحت بتونه بخوابه و دستمو گذاشتم روی شکمش و گفتم عیبی نداره راحت باش با دست دیگم پیک مو پر کردم و گفتم بیا با همین یه لیوان ادامه میدیم و ریختم اندازه دو نفر نصف نصف می‌خوردیم ک یهو بعد پیک شیشم گفتم تو ذهنم بزار ببینم واکنشش چیه و دستم رو از شکمش اوردم رو سینه هاش چون رو پام خوابیده بود من از زاویه بالا تقریبا دو سوم سینه شو میدیدم و دستمو روی پوست سینش گذاشتم دیدم هیچی نگفت حتی نگامم نکرد و سرش رو به اهنگی ک پخش میشد بود ک همین جرات داد بهم دستمو داخلتر ببرم و بزارم نزدیکای نوک سینش ک یهو گفت میشه یه پیک دیگ بدی و ریختم باز با دست چپم ک مثل چلاغاس و اومدم بدم بهش گفت نه تو بخور قورت نده بده بهم منم از خدا خواسته یه شات ریختم دهنم و رقتم سمت لباش ک اروم باز کرد لبشو و منم لبمو‌گذاشتم روش و همزمان مشروبم رفت تو دهنش و قورت داد ولی ما دیگ ول نکردیم و لب بازی رو شروع کردیم من دستمو دیگ برده بودم داخل تاپش و با سینه هاش بازی میکردم و لباشو حسابی محکم میخوردم بوی تنده عرق کشمش قاطی شده بود با بوی عطر تنش و ارایشش خیلی جذاب بود نزدیک ده دیقه ادامه دادیم تا اینک تو گوشش گفتم بیا بریم تو اتاق بدون اینک یه کلمه چیزی بگه پاشد دستمو گرفت رفتیم تو اتاق رو تخت خوابوندمش اتاق نیمه تاریک بود از هال و پذیرایی نور لامپ ها میومد داخل منم تا میشد گردن و گوشاش رو میک میزدم و اونم ریز ناله میکرد تا رفتم سراغ سینه هاش و درش آوردم از تاپ و دیدم سایزش خیلی بزرگتر از تصورمه وقتی همش رو میبینی و عین گشنه های قحطی زده ی سومالی نزدیک فکر کنم بیست دیقه جفت سینهاشو میک‌ و لیس میزدم و شیلا هم دیگ خیلی بلند تر از قبل ناله میکرد و اه میکشید منم همونطوری خودم سر دادم رو ب عقب و رفتم پایین تر نافشو لیس زدم و باز رفتم پایین تر و شلوارکشو در اوردم دیدم شورتش از این توری هاس مشکی و حسابی خیس شده ولی باز از روی رون هاش شروع ب خوردن کردم انقدر روناش و دوروبره کصش رو لیس زدم ک دیوونه شده بود و موهامو گرفت با دستش برد روی کصش اول از روی شورت و بعد هم با دراوردن شورتش حسابی واسش خوردم از کصشم بگم مو توش قاچاق بود و خیلی خیلی داغ بود و چوچوله هاش خیلی بیرون اومده و گوشتی بود منم اونارو محکم میک میزدم ک اول یکم دردش میومد یکم ارومتر کردم و دیگ کاملا داشت ناله میکرد و حتی گاهی جیغ های ریز ک یهو دیدم بلند شد محکم هولم داد دراز کشیدم رفت شلوارمو در اورد تی شرتمو خودم در اوردم و نگاه کرد ب کیرم از روی شرت و گفت این کوچولو رو میخوام الان فقط و شرتمو کشید پایین و بدون یه لحظه توقف شروع ب خوردن کرد من سایزم مث دوستان اینجا ک‌همه بالای بیستن نیست و چهارده پونزده سانته نهایتا توی اوج سیخ بودنش و اون لحظه هم سیخه سیخ بود بخاطر اینک خیلی وقت بود شروع کرده بودیم ازش خواستم زاویه شو عوض کنه و شصت و نه بیاد روی صورتم همون طوری و انجام دادیم تقریبا یه ربع خوردیم برا هم و بعد خودش برگشت و نشست روش و دراز کشید روم و دیگ معلوم بود حسابی حشری شده چون حرف میزد باهام میگفت میشه از این ب بعد فقط منو بکنی یا میشه بدون اینک شیما بفهمه بین مون چیه ادامه بدیم اینو و اه و ناله میکرد منم بهش گفتم عمرا این کص و کونه جذاب رو ول نمیکنم ب این سادگی خیالت راحت و بعد پوزیشنو عوض کردیم و دو سه تا پوز دیگ امتحان کردیم و ادامه دادیم یهو ب خودمون اومدیم دیدم ساعت یازده و سی دیقه شب شده و من دوبار ارضا شدم و اون هم سه بار بار دوم ک خواستم بشم از کصش در اورد و خم شد همشو خورد و بعد از ابی ک کنار تخت بود یکم خورد و دراز کشید بغل من یه جورایی غش کرد برگشت سمتم و گفت ب تو هم اندازه ی من حال داد؟ک گفتم حال داد؟دیوونه ای؟توی بهشت بودم من و خنیدیدیم دوتایی و باز بغلش کردم و بوسیدمش بعد از بیست دقیقه پاشدیم لباسای همو پوشیدیم برای هم و رفتیم دوباره توی حال جلو تلویزیون و قشنگ یادمه بازی الکلاسیکو بود نیمه دومش بود رونالدو تعویضی اومد داخل و گل دوم یا سوم رو زد و رئال برد بازیو و اون شب یکی از خاطره های باحالم شد و البته پیتزاهای سردی ک بعد از یه سکسه طولانی و طاقت فرسا خیلی بیشتر از حالت عادی حال میداد خوردنش البته بعد ها با شیلا بالای شصت هفتاد بار دیگه سکس کردیم توی موقعیت های مختلف اگ دوست داشتید باز براتون تعریف میکنم ولی اگه مشکلی بود توی داستان ب بی تجربه بودن من ببخشید ولی شک نکنید یه کلمش هم دروغ نبود حالا شاید خوب نتونسته باشم با تصویر بکشمش روزتون خوش

نوشته: محسن

شیلا

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

لطفاً اگر به سن قانونی نرسیده اید این سایت را ترک کنید Please Leave this site if you are under 18