chochol ارسال شده در 27 مهر اشتراک گذاری ارسال شده در 27 مهر زن عمو تو تاکسی از اولین بار دیدمش عاشقش شدم با اینکه اون زن عموم بود و هشت سال از من بزرگتر بود و من هنوز۱۲ سالم بود فکر کردم فاطی برای منه. همیشه چشم دنبالش بود. اما او هم منو طور دیگه نگاه میکرد. متوجه این موضوع وقتی شدم که بعد ازدواجشان امدن خونه ما من زیر چشمی نگاهش میکردم و تشنه تر میشدم برای نگاه کردن به اون صورت و هیکل زیبا. موقع خداحافظی که داشتن میرفتن همه ما بدرقشون کردیم موقع دست دادن گرمی دستش گرمم کرد اما اون دستم منو ول نکرد همینطوری که با دیگران خداحافظی میکرد و یعنی حواسش به من نبود اما دست من حدود سی ثانیه تو دستش بود،🌹. بعد چند وقت عموم منتقل شد بوشهر و من از فاطی دور شدم. عموم که تلفن میزد من گوشام تیز میشد که اگر فاطی با مادرم صحبت میکنه منم سریع تلفن را بگیرم و به بهانه سلام و احوالپرسی صداش را بشنوم. تو عروسی برادر بزرگ ام انها دو روز زودتر امدن و منم انگار عروس منو اوردن. توی روز حنابندان فاطی رفت سمت اشپزخانه منم رفتم پشت سرش که باهاش حرف بزنم و دیدش بزنم دیدم تو اشپزخانه نیست رفتم تو انباری پشت آشپزخانه دیدم پشت به من با سوتین ایستاده و داره لباس عوض میکنه. بدن سفیدش با سوتین سفید. اولین بار بود بدنش را می دهیم.متوجه من نشد و سوتین اش را باز کرد من کیرم سفت شد. به نفس افتادم یکدفعه متوجه من شد گفت مهرداد تویی گفتم اره ببخشید. گفت ترسیدم لااقل صدایی میکردی منو نترسانی بعد نیم دوری زد به سمت من که منو ببینه من بیشتر یک سینه اش را دیدم. گفت برو دیدت را زدی. یکی میاد خوب نیست. و رفتم اما همیشه پستان و پوست سفید و کمر باریک اش شد عشق چشم بستن های من و جق زدن. با این وجود زمان زود میگذشت و من دیپلم گرفتم و دانشگاه بوشهر قبول شدم. و عشقم شروع شد. من خوابگاه جا گرفتم. عموم دلخور شد و من بیشتر خونه عموم بودم. اگر می دانست که من به عشق زنش اول وقت بعد کلاس خونه ام حتما به جاش منو میکشت. فاطی معلم ابتدایی بود هفته ای صبح بود و یک هفته بعد عصر. عمو هم هر روز سر کار بود و گاهی ماموریت هم میرفت. موقع عصر کاری فاطی بیشتر وقت ها تنها بود و من هم😁گاهی وقتها کمکش میکردم برای آشپزی و گاهی بازی ورق و سوژه زیبای من که سر چی؟ و من میگفتم تو بگو. بیشتر مواقع بستنی بود و چشمایی که خمار بود و میخ من میشد و عکس العملی نداشت. انها خیلی سریع بچه دار شدن یک پسر و یک دختر با فاصله یکسال. پسرش کورش شبیه فاطی زیبا بود و ۰ همیشه دعواشون میشد. کورش به حرفهای فاطی گوش نمیکرد. یکبار که داشت باهاش درس کار میکرد فاطی عصبی شد و بلند شد که کوروش را تنبیه کنه. من ناخواسته فاطی را گرفتم و دستم نرمی سینه اش را حس کردم. آرام گرفتم و ولش نکرد گفتم فاطی آرام باش با زدن که درست نمیشه. بعد ثانیه ای عصبانیتش به خنده ای گذرا تبدیل شد و دستم را کنار زد و گفت باشه. من دیگه نتونستم خودم را کنترل کنم. همش نگاهش میکردم. فاطی الان حدود شصت کیلو بود با سینه های متوسط حدود ۷۰. قد ۱۶۸ و باسنی به زیبایی تمام و کمر باریک و صورتی زیبا و معصوم و موهایی مشکی و بلند تا روی باسن. یکبار که فاطی عصر کار بود باهاش تا سر خیابان رفتم منم کلاس داشتم بعد جدا میشدیم و هر کس سر کار خودش رفت. وقتی فاطی سوار تاکسی شد راننده خاست جلو دو نفر را سوار کنه که من سریع رفتم گفتم کی یک خانم تنها جلو با یک نفر دیگه سوار میشه. گفت ایشون هم خانه. گفتم شما هم خانمی؟. جلو تنها میشینه کرایه دو نفر را میده. آرام به فاطی گفت حرف بزن خب. کمی عصبی بودم. تو این لحظه فاطی فقط منو نگاه میکرد. و رفت. من تمام کلاس حواسم پیش فاطی بود و تاکسی سوار شدن و زیبایی فاطی. یکبار شنیدم به عمو میگفت من ماشین میخام یا منو همیشه خودت ببر از تاکسی میترسم همیشه مردهای مزاحم هستن. یکی پاهاش را باز میکنه و یکی دستش از بغل نی میخوره به سینه ات. من آنروز که کلاسم تمام شد رفتم با اینکه یک ساعت بیشتر وقت دارم جلوی راه فاطی و میدانستم یک مسیر را با اتوبوس میاد و مسیر بعدی را با تاکسی. منتظر شدم تا امد. رفتم سلام دادم. گفت اینجا چیکار میکنی. گفتم اومدم بخاطر شما. گفت چرا. گفتم دلم برات تنگ شده. به شوخی. گفت خوبه پول تاکسی ام را بده جاش نگاهم کن و خندید. تاکسی صندلی عقب پر بود منم مانتو فاطی را کشیدم و رفتم جلو نشستم و فاطی هم امد بغل دستم نشست. بدن گرمش کنارم بود. یک پاش کمی. و پام بود و باسن اش به من چسبیده بود و بغل سینه اش به سینه من. تاکسی حرکت کرد. ون دستم پشت کردن فاطی بود. از بغل با دستم دست فاطی را لمس کردم و بینی ام را کنار کردنش بردم گفتم چه بو خوبی میدی. گفت همیشه همین بو را میدم. . گفتم من کی گردن ات را بو کردم؟ حس کردم فاطی خودش را تو بغلم ول کرد و از اون حالت سفت نشستن در آمد. پاش را رو پام حس کردم که کمی لرزید. و منم با دستم دست فاطی را نوازش کردم. آرام دستش را کمی جابجا کرد و دستم به بغل سوتین اش گرفت. سوتین نرم و پستان نرمتر فاطی. من داغ شدم و با سینه فاطی ارام بازی کردم و سکوت. کاش تاکسی تو ترافیک گیر کنه. کاش مسیر طولانی بشه. گیرم سفت شده بود. تاکسی ایستاد و ما رسیدیم. فاطی پیاده شد و من یکدفعه متوجه کیرم شدم که سیخ بود. رو صندلی نشستم تا پول راننده را حساب کنم تا کمی سفتی کیرم فروکش کنه. موقع پیاده شدن سریع با دست کیرم را هل دادم گوشه شلوارم فاطی متوجه شد و کمی لبخند زد. پیاده شدیم به سمت خونه راه افتادیم. گفتم هر روز میام دنبالت. کمی نگاهم کرد و حال سوال تو صورتش و آرام پرسید چرا دلت تنگ میشه. گفتم چرا بده. نگاهم کرد و گفت نه. خونه به عموت نگو اومدی دنبالم. گفت رو چشم. نزدیک خونه یک کوچه بود که یک طرفش دیوار باغ قدیمی یک طرفش دیوار پشت یک مدرسه بود. جا خلوت و دنج. من آرام دستم را به دست فاطی گرفتم. فاطی دستش را به دستم داد. حرفی نزد و کمی سرخ شد. وقتی رسیدیم خونه کسی نبود. بچه ها مدرسه شون جایی دیگه بود و با سرویس میآمدند. و تا آمدن آنها بیشتر نیم ساعت وقت بود. من وقتی دیدم خونه کسی نیست گفتم عمو نیامده. گفت نه ماموریته دیر میاد. فاطی پیچید که بره تو اتاق که من دستش را گرفتم. فاطی با چشمای خمار نگاهم کرد و من هم با چشمای پر شهوت و نیاز. اروم کشیدمش تو بغلم. بی اراده بودم. فاطی اومد تو بغلم. و من لبای داغش را با لبام تسخیر کردم. یکدفعه وحشیانه بغلش کردم دستام را دور کمرش حلقه کردم و لبها و صورتش را می بوسیدم و مک میزدم. آرام گفت صورتم سرخ میشه فقط ببوسم. دستام را از زیر مانتو تو باسن و کمرش حرکت میدادم و با تمام وجود کیرم را رو کس نازش فشار میدادم. فاطی سکوت کرده بود و من فقط میگفتم تو از اول مال من بودی و فاطی هم انگار که میدانست چی میگم گفت از اول از روز اول بعد گفت ارام باش الان بچه ها میرسن. شاید عموت هم بیاد. من با بی میلی رهاش کردم و سریع رفتم تو اتاقم لباس عوض کردم و اومدم تو اتاق فاطی دیدم مانتو و شلوارش را در اورده و داره تاپ زیر مانتو را هم در میاره. منو دید گفت خودت را رسوندی که دید بزنی گفتم اره اما دارم خفه میشم با دید نمیشه من میخوام. گفت نه وقت نیست که من پریدم بغلش کردم و انداختمش رو تخت من یکدفعه به همه ارزوهام رسیدم فاطی لخت با یک شورت و سوتین تو بغلم رو تخت. گفت بیچاره میشیم عمو با بچه ها بیاد کلید داره نکن اه میکشید و من میبوسیدم. با دستام سوتین اش را بالا زدم و سینه های نرمش بیرون افتاد. هر دو دیوانه شده بودیم. التماس میکرد میدونم سخته منم کیرت را میخوام اما وقتش نیست بیچاره میشیم. و من مست بوی تن و موهای فاطی بودم. سینه های متوسطش سفت شده بود نوک سینه هاش شق ایستاده بود. بعد گفت نه ول کن نیستی. با دستش شلوار و شورت منو کشید پایین و گفت بکن تو کسم آبت را بریز فعلا آرام بشی عزیزم. کمرش را اورد بالا و من شورت سفید قشنگش را پایین کشیدم. شورتش پر آب کوس بود. گفتم واو اب کوس ات تو شورتت. گفت عزیزم بکنش تو کوسم. بکن و سر گیرم را گرفت و تو گوشم گفت کیرت همونه که فکر میکردم. سر گیرم را تو کوس اش گذاشت و من هل دادم. داغ و تنگ بود لیز از اب کوس کیرم سفت و لیز رفت داخل و من لحظه ای مکث کردم کیرم تا اخر تو کوس فاطی بود. فاطی اه کشید و گفت بزن عزیزم کمر بزن و خودش هم تند تند با بدن ظریفش کمر میزد. گفتم اینطوری که زود تمام میشه. گفت مگر تا حالا چند کردی گفتم نه عزیزم تو دامادم کردی و گفت این بهترین مدل دومادیه باور کن و تند تند کمر میزدیم من حس کردم داره اب کیرم حرکت میکنه گفتم فاطی گفت جانم بکن منم دارم میشم. و تند و تندتر شد فاطی خیس عرق بود و منم همینطور و آبم یک دفعه با تمام فشار تو کوس ناز فاطی خالی شد و فاطی جیغ میزد و گفت وای دارم میشم و منم داشتم اب گیر داغم را تو کوسش خالی میکردم و فاطی هم در لحظه با من شد و برای یک لحظه اوج صدای اوج شهوت و اخ و فاطی که میگفت جون گاییدم و بعدش سکوت و شل شدن تو بغل هم. بعد دو دقیقه فاطی گفت تو کوسم خالی شدی گفتم ببخش اره. گفت رسماً جنده ات شدم. و زود شورتش را لای پاش گذاشت و رفت سمت دستشویی و منم سریع لباس پوشیدم و داشتم تشک را تمیز میکردم. اما دماغم پر بوی تیز منی شده بود. اب منی جمع شده از روزهای اول که دستم تو دست فاطی داغ شد و عروسی برادرم و سینه های فاطی و گرفتن پستان فاطی موقع تنبیه کورش را همه یکجا تو کوس قشنگ و صورتی فاطی خالی کردم. نوشته: سامان لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده