رفتن به مطلب

داستان زن داداش، یه میلف توپر سکسی


behrooz

ارسال‌های توصیه شده


من و زن داداشم
 

اسامی همه ساختگی هستن. اسمم هومنه و ۲۶ سالمه. خیلی زود با کس و جق و اینا آشنا شدم. زن داداشم یه زن میلف توپر سکسی ۳۴ ساله هست که سینه هاش سایز ۷۵ ( بعد ها خودش گفت که کاپ B هست) اواسط ۱۴۰۲ بود. اسمش مریم هست. وقتی داداشم و مریم ازدواج کردن خوب من و زن داداشم خیلی رابطه نزدیکی داشتیم شوخی میکردیم، تو سر و کله هم می‌زدیم و اینا همینا باعث شد خیلی صمیمی بشیم و دیگه راحت جلوی هم فحش می‌دادیم و خیلی وقتا بهم می‌گفت که اره خونه شما خالی میشه فکر نکن نمی‌دونم دختر میاری و اینا منم خودمو میزدم به اون راه که نه تو خونه اون گربه که روپایی میزنه رو ندارم برای چی دختر باید بیاد و اینا 😂 کم کم این صمیمیت زیاد شد یعنی واقعا زمان زیادی رو باهاش میگذروندم و خیلی میرفتم خونشون روزا هم که داداشم نبود اکثرا با من درد و دل میکرد و منم همینطور راجب سکس و اینا هم خیلی سعی داشت منو راهنمایی کنه که یه وقت مریض و اینا نشم و می‌گفت مثل داداشش هستم دیگه سر همین چیزا حرف زدم راجب موضوعات جنسی و سکسی برامون راحت شده بود و خجالت نمی‌کشیدیم البته وقتی که داداشم نبود. گذشت و گذشت و اون بیشتر با من راحت میشد و درد و دل میکرد، تو خونه با داداشم اکثرا دعوا و جر و بحث و قهر داشتن و سر اون موضوعات خیلی غصه میخورد و حتی گاهی خیلی گریه میکرد و فقط با من راجب اینا حرف میزد می‌گفت کسی رو ندارم که باهاش حرف بزنم منم همیشه بهش گوش میدادم یه روز هم خیلی ناراحت بود و هم خیلی عصبانی، داشت برام غر میزد و وسطش یه چیزی گفت که حس کردم منظورش اینه که داداشم داره بهش خیانت می‌کنه ، ازش پرسیدم که واقعا اینطور فکر می‌کنی یعنی داره بهت خیانت میکنه؟ گفت کسی که با زن خودش نمی‌خوابه، با زن خودش سکس نداره، حتما با یکی دیگه کارشو می‌کنه دیگه. اون روز تموم شد و با هم هر چند وقت یکبار دعوا داشتن و اونم برای من حرف میزد، ولی از اون روز به بعد دیگه همیشه توی حرفاش یه اشاره ریز هم که شده به این میکرد که همیشه تنهاست، داداشم موقع خواب نیست یا تو تختشون نمی‌خوابه یا نمی‌دونم یه بغل نمیکنه و خب من از حرفاش اینو می‌فهمیدم که منظورش به هر نحوی اینه که داداشم سکس نداره باهاش یا اگرم داره خیلی خیلی خیلی کمه. البته اینا که دارم میگم ببین طول کشید یعنی فکر نکنین تو یه دو سه هفته انجام شد تا همین جای داستان خودش یه سال رفته روزا همینجوری می‌گذشت و منم همچنان رفت و آمد داشتم باهاش من خودم بعد یه مدت برای اینکه حال و هواش عوض بشه از خودم میگفتم براش یعنی میگفتم اره با فلان دختر اوکی شدم و رفتیم فلان جا و خب از اون روابطی که براش تعریف میکردم، از همشون قصدم سکس بود فقط و اینو بهش میگفتم، و خودش میدونست و سر این موضوع هم خیلی باهام شوخی میکرد. خلاصه براش تعریف کردم که اولین بار با دوست دخترم تو ماشین باهاش سکس داشتم( راستی فکر نکنین براش میگفتم که اره دادم دهن دختره و بعد داگی کردمش و کیرم کردم تو کونش و اینا ) اینجوری نمیگفتما، خیلی راحت بودیم ولی اونجوری دیگه نمیشد گفت، در حد این که مثلا اره اولین بار تو ماشین باهم بودیم، و بعدش شروع کردیم بوسیدن و بعدشم با حالت اشاره و یه جورایی خنده دار میگفتم که رفتیم سراغ کار اصلی😂😂 یادمه یبار بهم گفت که اگه خونه خالی نیاز داشتی بهم بگو شاید بتونم کمکت کنم 😂 البته با خنده گفت ولی شوخی نمی‌کرد و می‌گفت دیگه یدونه تو رو دارم باید هواتو داشته باشم و اینا بعضی وقتا هم که بهش میگفتم با دوست دخترم بودم، ازم می‌پرسید که مشکلی نداری یعنی می‌گفت اگه راهنمایی میخوای بگو که البته خندش می‌گرفت وسط حرفش 😂 کلا می‌گفت که اونم یه زنه و می‌تونه تو یه سری مسائل راهنماییم کنه، و منم یبار که کرمم گل کرده بود الکی ازش به سوال پرسیدم که ببینم چجوری جواب میده راجب کردن کون پرسیدم و ساک البته بهش گفتم رابطه مقعدی و اورال سکس یعنی نمیخواستم فکر کنه دیگه خیلی پررو شدم و اینا، اونم برام توضیح داد که اینا یه سری فانتزی هستن و رابطه از کون بیشتر تو فیلمای سوپره و دقیقا اینو گفت و من خندیدم و گفتم که به به پس سوپرم میبینی با خنده 😂 اومد با حالت شوخی یکی بزنه تو سرم که در رفتم، گفت کصخل پررو نشو 😂 همیشه راحت بهم فحش می‌دادیم قبل ترم گفتم بعدش یهو مکث کرد و با حالت ناراحت گفت خب دیگه وقتی شوهر نداشته باشی سوپر ببینی هم طبیعیه. منم گفتم پس داداشم چیه که گفت خودت بهتر میدونی شوهری که وقت خواب پیش زنش نباشه زنش بهش نیاز داشته باشه یا یدونه بغل و بوس نکنه زنشو دیگه با نبودن فرقی نداره که بعدش سکوت کردیم و منم دیگه ادامه ندادم ولی بازم بعد اون ازش سوالای الکی راجب سکس می‌پرسیدم و اینجوری یخمون تو این مسائل بیشتر آب شد، جوری که یبار یادمه خسته بودم رفته بودم پیشش گفت چی شده دوست دخترت نزاشته کارتو بکنی 😂 خلاصه همینجوری روزا می‌گذشت و هر روز بیشتر تو خودش بود، هر وقت میدیدمش سر یه موضوعی ناراحت بود و تا میخواست حرف بزنه میزد زیر گریه. دیگه کم کم وقتی گریه میکرد، چون نمیدونستم چی بگم میرفتم بغلش میکردم. اوایل زود خودش میکشید عقب ولی بعد یه مدت دیگه اینکارو نمی‌کرد هر وقت بغلش میکردم راحت پیشم گریه میکرد و خالی میشد و همیشه بعدش ازم تشکر میکرد که تنهاش نذاشتم. یه روزی یادمه خیلی حالش بد بود بود مثل همیشه شروع کرد به گریه کردن، آروم دستشو گرفتم و رفتم کنارش نشستم و بغلش کردم، با اینکه ازم هیکلش درشت تر بود و تقریبا میشه گفت هم قدم بود ولی سرش تا زیر چونم رسیده بود. آروم با یه دستم که روی شونش بود، شونشو میمالیدم منظورم این نیست که از رو حشریت یا برای حشری کردنش اینکارو میکردم یه جورایی وقتی میخوای یکی رو ناز کنی و اینا، ( یه چیزی رو یادم رفت، من از همون اوایل که دیده بودمش بدجوری تو نخش بودم 😂) خلاصه نمی‌دونم واقعا چه فکری کردم که سرمو آوردم پایین پیشونیشو بوس کردم، یعنی خودمم نمی‌دونم چرا اینکارو کرده بودم، یهو سرشو آورد سمت صورتم یکم نگاهم کرد و گفت این چه کاری بود و دیگه هیچی نگفت، آروم بلند شد و رفت تو اتاقش، منم ریده بودم به خودم نمی‌دونستم چیکار کنم، بلند شدم و رفتم اون شب تا صبح استرس داشتم همینطور چند روز بعدش، میترسیدم بگایی شده باشه ولی خبری نشد ، دیگه به خودم گفتم تا بگا نرفتم بهتره تمومش کنم، حدود دو سه ماه گذشت دقیق نمی‌دونم چقدر بود، اصلا خونشون نرفتم و کلا رابطمو قطع کردم و نهایت تو مهمونی یا جایی که همه بودن همو می‌دیدیم و یه سلام علیک ساده همین. یه روز یهو بهم زنگ زد، وقتی شروع به حرف زدن کرد از صداش فهمیدم که حالش خوب نیست و اینا، بهش گفتم چیشده و اینا که دیدم بغض کرد و گفت من نمی‌دونم چرا همه آخرش منو ول میکنن و تنها میمونم، یدونه تو بودی که بهم گوش می‌دادی اونم که واقعا نمی‌دونم چیکارت کردم دیگه نمیای نه زنگی نه چیزی، داداشتم که هیچی، من هیچکسو ندارم و چقدر من بدبختم و اینا بعدشم رد زیر گریه. گفتم وایسا الان میام پیشت. یه ساعت بعد رفتم خونشون یکم حرف زدیم و آروم شد( یکی از همون بحثای همیشگی ) بعدشم دیگه هیچی نگفت ولی معلوم بود یه حرفی تو دلش هست. خودم سر حرف باز کردم گفتم که ببخشید من دفعه قبل پیشت بودم یه اشتباهی کردم، و راستش نمی‌دونم چرا اونکارو کردم و معذرت می‌خوام، نمیخواستم کاری کنم حس بدی داشته باشی یکم مکث کرد و گفت: ببین قضیه این نیست ولی باز حرفشو خورد انگار نمیتونست بگه پرسیدم چیزی شده با من حرف بزن راحت باش گفت ببین تو وضعیت منو تقریبا همشو میدونی، میدونی رابطم با داداشت چجوریه، میدونی که درست و حسابی محبت ندیدم از وقتی ازدواج کردم،کلی کمبود دارم تو زندگیم و نمی‌دونم اصلا باید چیکار کنم، دیگه خودت که میدونی، تا حالا مستقیم نگفتم ولی من الان نزدیک چند ساله که با داداشت هیچ رابطه ای ندارم، حتی دستشم بهم نمیخوره، محبت بخوره تو سرش، نیاز بدن منم هیچی حساب نمیکنه، اینا رو بهت میگم چون واقعا باهات خیلی راحتم حتی از داداش خودم بهم نزدیکتری، ولی خب حقیقت همینه، اون روز تو تقصیری نداشتی، وقتی پیشونیمو بوس کردی ، خب ( باز من من کرد ) خب منم یه زنم، نیازای خودمو دارم وقتی این همه مدت بهم فشار اومده اون روز که بوسم کردی یهو نمیتونستم خودمو کنترل کنم، یه جوری شدم و اینقدر که از خودم عصبانی شدم اون روز و خجالت کشیدم چاره ای جز فرار نداشتم و در واقع این منم که باید ازت معذرت بخوام که باعث شدم حس بدی بگیری. من سریع گفتم نه این چه حرفیه و سعی کردم که بهش دلداری بدم و موفق هم شدم، بهش گفتم طبیعیه که تو اینجوری حس کنی، شرایطت نرمال نیست و واقعا ای کاش شرایط جوری بود که این همه عذاب نمیکشیدی. و گفتم که اصلا نگران این چیزا نباش من اصلا ناراحت نیستم خیالت راحت، دوباره بغض کرد و این بار خودش اومد کنارم و بغلم کرد و شروع کرد گریه کردن، از اولین باری که دیدمش خیلی ضعیف تر به نظر می‌رسید، گاردش پایین بود و خودشو محکم نشون نمیداد. بهم گفت که فقط تویی که درکم میکنی و منو میفهمی و اینا اون روز تموم شد ولی یه جرقه تو سر من درست شد که اره یه امیدی هست برای یه حال اساسی😂 از اون روز به بعد دیگه کلا بدون سانسور حرف می‌زدیم، البته بیشتر من😜 حتی بعدها خودش گفت که سوپر نگاه می‌کنه و خودارضایی میکنه، و منم بهش گفتم که این چیزا خوب نیست و اینا که گفت خب تو بودی چیکار میکردی، شرایط منو که میدونی. واقعا نمی‌دونستم چی بگم و بحث عوض کردم. فردای اون روز مثل اینکه یه چیزایی راجب اینکه داداشم با یه زنی در ارتباطه می‌فهمه ( البته از نظر من که منطقی نبود و هنوزم نتونسته حرفشو ثابت کنه و اشتباه کرده بوده یا احتمالا از حرص اینکارو کرده بوده ) و خلاصه شر درست می‌کنه تو خونه و یه دعوای شدید میکنن و داداشم از خونه میزنه بیرون و آبروی اینو جلو همسایه ها می‌بره، من تا فهمیدم رفتم پیشش و دیدم داره گریه می‌کنه، رفتم بغلش کردم، اینقدر گریه کرده بود صداش در نمیومد، سرشو چسبوندم به سینم و رو موهاش دست می‌کشیدم و بعدش که دیدم همون‌جوری گریه می‌کنه پیشونیشو دوباره بوس کردم هیچی نگفت کم کم آروم شد ولی تو بغلم بود همون‌جوری. دیگه داشتم کصخل میشدم، هم اعصابم خورد بود از دست داداشم هم دنبال یه راهی بودم زودتر کلک کار بکنم 😂، دستم گذاشتم زیر چونش سرشو آوردم بالا، فاصله صورتمون خیلی کم بود، یکم نگاهش کردم، خودشم اصلا تکون نخورد، آروم لبشو بوس کردم یدونه و برگشتم عقب، دیدم هیچی نگفت کلا دو سه ثانیه صبر کردم و دوباره رفتم بوسش کردم و اینبار دیگه صبر نکردم آروم آروم لبشو خوردم و قسمت جالبش این بود که علاوه بر این که اعتراضی نکرد، حس میکردم که خودشم داره با لباش بازی می‌کنه، فکر کنم یک یا دو دقیقه ادامه دادیم و بعدش آروم خودشو کشید عقب ولی باز تو بغلم موند و هیچی نگفت، یکم بعد بلند شد رفت تو آشپزخونه و خودشو مشغول کرد، میدونستم عذاب وجدان داره، یکم بعد رفتم پیشش، دستشو گرفتم نشوندمش سر میز و گفتم خوبی؟ هیچی نمی گفت بازم پرسیدم و با مکث گفت همش تقصیر منه، من باعث شدم تو این کارو بکنی و … حرفشو قطع کردم و گفتم بسه دیگه، تو لیاقتت بیشتر از ایناس اینقدر خودتو اذیت نکن گفت که خودتم میدونی کارمون اشتباه بود، من نباید میذاشتم گفتم اگه منظورت اون بوسه من خودم خواستم، بعدش گفتم یه نگاه به اطرافت بنداز، به نظرت این چیزایی که سرت اومده درسته ؟ این همه درست رفتار کردی چیزی عوض شد؟ اون مگه کاراش درسته که تو میخوای درست رفتار کنی ؟ تو میگی اون با یکی دیگه رابطه داره به زن خودش نمی‌رسه همش دعوا میکنین بعد تو میخوای باهاش خوب باشی؟ تنها چیزی که اون لحظه بهش فکر میکردم این بود که اگه یکی بفهمه من این حرفارو دارم میزنم منو می‌کشه یعنی واقعا پاهام می‌لرزید که داشتم انقدر راحت سعی میکردم قانعش کنم که خیانت کنه بگذریم، خلاصه، اون هیچی نمی گفت، ساکت بود دوباره شروع کردم: اصلا بزار حالا که حرفش شد اینم بگم اون روز که گفتی چون بوست کردم احساس گناه میکردی که تحریک شدی و اینا من خودم اون روز با قصد خودم این کارو کردم و خودم هم خوشم اومد حسم مثل تو بود. اینو که گفتم یهو چشماش درشت شد معلوم بود که تعجب کرده ولی بازم هیچی نمی گفت، یکم بعد چون دیگه نمیدونستم چی بگم از خونه زدم بیرون و تا چند روز هیچ پیامی ندادم هفته بعد یه مهمونی داشتیم خونه ما اون و داداشم هم اومده بودن، من هی ازش دور میشدم و بیشتر به خاطر این بود که ترسیده بودم، وقتی به حرفهای اون روزم فکر میکردم واقعا از ترس می ریدم به خودم 😂 تقریبا آخرای شب بود که از صحبت بقیه فهمیدم که داداشم شب میخواد با ماشین خودش بره تهران برای کارش و دو تا سه روز نیست. تو جمع بابام از زن داداشم پرسید که شب کی‌ اونو می‌بره خونه که دیدم یه لحظه برگشت منو نگاه کرد و من نمی‌دونم چی شد که گفتم من میبرمش، و دیدم که اونم تایید کرد، راستش از همون لحظه یه حس عجیبی داشتم 😂. مهمونی تموم شد و همه رفتن و داداشم هم رفت. زن داداشم آماده شد که بریم. نشستیم تو ماشین و راه افتادیم بچه هم تو ماشین بود ( یادم رفته بود بگم که بچه دارن ) و همه ساکت بودیم وسط راه سر صحبت باز کردم و گفتم که ببخشید من هفته قبل خیلی بد حرف زدم و صدامو بالا بردم، معذرت می‌خوام و اینا که دیدم یه آهی کشید و گفت که اشکالی نداره، هرچی باشه دروغ نگفتی، همش حقیقت بود. من همیشه از حرفاش و رفتارش می‌فهمیدم که یه چیزیش هست با میخواد یه چیزی بگه ولی نمیتونه و اینا اون شبم از اول مهمونی حواسم بهش بود یعنی غیر از لباس جذب و تنگی که پوشیده بود و حسابی داشت دلمو می‌برد😂، حواسم بود که میخواد یه چیزی بگه ولی سخته براش، یکم که رفتیم گفت که من به حرفات فکر کردم و راستش حق با توئه یعنی تو راست میگی من چرا باید باهاش خوب باشم وقتی اون نیست، ادامه داد: امشب تنهام و همیشه دوست داشتم … یه لحظه بغضش گرفت ،گفتم میخوای بمونم یه هوایی بخوری گفت نه من دیگه گریه نمیکنم، دیگه نمی‌خوام خودمو ناراحت کنم که چی برای اون اصلا، دوباره ادامه داد امشب تنهام و می‌خوام کاری که همیشه دوست داشتم با شوهرم انجام بدم و این همه سال یه بارم گذاشت رو تنهایی انجام بدم، می‌خوام بشینم فیلم مورد علاقمو ببینم، همیشه دوست داشتم شوهرم بغلم کنه و باهم ببینیم ولی دیگه مهم نیست. منم گفتم که کار خوبی میکنی و بهترین تصمیم همینه و از این کسشعرا، رسیدیم جلوی خونه که گفتم بزار شانسمو امتحان کنم، گفتم اگه دوست داشته باشی میتونم تو فیلم دیدن همراهیت کنماا یه لبخند مسخره هم زدم 😂 یه لحظه صبر کرد، بچه که پیاده شد، رفت در باز کرد و برگشت تو ماشین، بغضش گرفت و گفت راستش نمی‌دونم چمه ، اصلا دوست ندارم تنها باشم ولی انگار با خودم لج کردم میخواستم بهت بگم که امشب بمونی اینجا چون هم نمی‌خوام تنها باشم هم یه خورده میترسم ولی نمی‌دونم چرا نگفتم . منم سریع قبول کردم و به خونه خبر دادم،( اینقدر خونشون رفت و آمد داشتم برای همه عادی بود شب اونجا بمونم مخصوصا وقتی که داداشم هم نیست ) زن داداشم جلو تر از من رفت داخل و منم سریع رفتم و بهش رسیدم. از پشت که داشت از پله ها می‌رفت بالا بدجوری قفل کونش شده بودم، حسابی بالا پایین شدن شون دید زدم و رسیدیم داخل. یکم طول کشید تا بچه بخوابه و لباس راحتی بپوشم و اینا وقتی بچه خوابید، یه فیلم گذاشت که راستش اصلا حواسم به فیلم نبود 😂 حتی یادم نیست اسمش چی بود فقط می‌دونم درام بود. رفت تو اتاقش و یه چند دقیقه طول کشید و نمی‌دونستم چرا طول کشیده، وقتی اومد پشمام ریخت، یه ساپورت مشکی پوشیده بود که حسابی جذب بود و کونش داشت میزد بیرون و یه تاپ پوشیده بود که یقش خیلی باز بود، رفت چایی آورد و میوه که وقتی خم شد بزار رو زمین خیلی راحت از چاک تاپش سینه هاشو کامل دیدم و کیرم بدجوری راست شد، اونجا بود که فهمیدم بله سوتین نبسته، بدجوری زده بود بالا و دوست داشتم همونجا کیرم بیارم بیرون جق بزنم😂 اومد کنارم نشست و سعی کردم جوری نشون بدم انگار حواسم به فیلمه نه به رونای کلفتش😂 وسط فیلم دیدم زل زده به زمین و هیچی نمیخوره، ازش پرسیدم حالش خوبه؟ میخوای حرف بزنیم ؟ دوست داری غر بزنی یا داد و بیداد کنی ؟ دوست داری بریم بیرون دور بزنیم؟ بستنی بخوریم ؟ با تاخیر جواب داد نه حوصله ندارم، بعدش گفت می‌خوام راجب یه چیزی باهات حرف بزنم. صدای تلویزیون کم کردم و برگشتم سمتش، بهم گفت ببین من خیلی به حرفهای اون روزت فکر کردم، و خوب… ببین … تو راجب اون چیزایی که گفتی جدی بودی ؟ یعنی فقط به خاطر این که من حس بهتری داشته باشم اونا رو نگفتی؟ گفتم نه همش حقیقت بود و حرف خودم بود و نگفتم که صرفا حالتو خوب کنم. یه مکثی کرد و گفت که ببین نمی‌دونم چجوری بگم، همه اون اتفاقا و چیزی که تو حس کردی، یعنی خب حسمون متقابله، یعنی … پشت هم لکنت می‌گرفت و تا حالا اینجوری ندیده بودمش ولی تقریبا مطمئن شده بودم که میخاره😂 گفت: اون حرفت که گفتی کارای داداشت درست نیست و منم مجبور نیستم باهاش خوب باشم واقعا با گوشت و خونم درک کردم و قبولش دارم، فقط منتظر یه تلنگر بودم و خوب… ببین اون اتفاقی که بینمون افتاد نمی‌دونم برات چه معنی داشت ولی برای من چیز کمی نبود، خیلی وقت بود که حسی مثل اون نداشتم، راستش خیلی وقته که کسی مثل تو کنارم نبوده، به حرفام گوش نکرده و منو درک نکرده و همه اینا خیلی برام ارزش داره، تو حتی بیشتر از داداشت که شوهرمه کنارم بودی، از دیروز که فهمیدم داداشت امشب نیست خیلی با خودم سر این موضوع کلنجار رفتم و هنوزم نمی‌دونم راستش ولی خب ( بیشتر حرفاشو نمی‌فهمیدم چون خیلی گنگ و نامفهوم حرف میزد ، البته حواسم به سینه هاشم بود 😂) از اونجایی که اون به من فکر نمیکنه و من براش مهم نیستم و احتمالا به جنده های دورش بیشتر از من اهمیت میده منم دیگه اون برام مهم نیست. از دیروز دارم به این فکر میکنم که ازت یه چیزی بخوام ولی خب نمی‌دونم چجوری واکنش نشون میدی و میترسم که ازم بدت بیاد و دیگه نخوای منو ببینی و ازم متنفر بشی و منم خیلی وقته که فقط تو رو دارم و انگار همه تنهام گذاشتن اگه تو هم بری هیچوقت خودمو نمیبخشم، اینو گفت و ساکت شد. با یه لحن آروم بهش گفتم عزیزم، می‌دونم روزای سختی رو پشت سر می‌زاری و اصلا معلوم نیست که چی قراره بشه ولی اینم بدون که من قضاوتت نمیکنم و هر کاری ازم برنمیاد برای خوشحال کردنت انجام میدم خیالت راحت باشه، هیچی نمیتونه منو از تو متنفر کنه تو هم مثل خواهر نداشته خودمی و دوست دارم. صاف تو چشام نگاه کرد و گفت، ازت یه چیزی میخوام ولی قبلش می‌خوام که بین خودمون بمونه و حتی بعد امشب، همینجا دفنش کنیم و جوری رفتار کنیم انگار هرگز اتفاق نیفتاده( تقریبا ترسیده بودم 😂) یه مکث کرد و گفت: ازت می‌خوام همون کاری که دفعه قبل کردی رو بکنی، بعدش ساکت شد و تو چشام نگاه کرد. یکم مکث کردم و ازش پرسیدم مطمئنی؟ میخواستم یه جوری رفتار کنم انگار تعجب کردم و ناراحتم 😂 سرشو تکون داد که اره یکم صبر کردم، تا قبل اون لحظه میدونستم چیکار کنم ولی اونجا ترسیده بودم یه جوری بود، تا حالا تو همچین موقعیتی نبودم، انگار خشکم زده بود. موقعیتی که فقط تو سوپر دیده بودم حالا جلو چشمام بود، وقتی یکم طول کشید بلند شد و تند تند معذرت خواهی کرد و گفت میدونم من خیلی ادم کثیفیم و می‌خوام تو رو هم خراب کنم و کلی چرت و پرت به خودش می‌گفت، بلند شدم دستشو گرفتم، گفتم آروم الان هستی بیدار میشه( بچه ۷ سالش)نشوندمش کنارم و همونجوری دستش گرفته بودم، نگاهش کردم و گفتم که تو آدم کثیفی نیستی ، زندگی همچین تمیز نیست، نگاه کن زندگی خودمونو ، حق تو این نیست، بعدشم گفتم که این فقط چیزی نیست که تو بخوای، منم می‌خوامش دیگه هیچی نگفت، همون‌جوری نگام میکرد و نمی‌دونم چند ثانیه شد، آروم خم شدم سمتش و اونم اومد جلو و آروم لباشو گذاشت رو لبام، حسش باور کردنی نبود، واقعا حال میداد، آروم می‌خوردیم لب همدیگه رو و لعنتی بلد بود 😂، دستم آروم رو پاش بود و رونشو میمالیدم، کم کم روی مبل دراز کشید و منم رفتم روش و همون‌جوری بوسش میکردم، داغی بدنشو حس میکردم. همینطور که بوسش میکردم کاملا متوجه شدم که بدجوری حشری شده، خیلی محکم تر از قبل بوسم میکرد، بعدش یه لحظه رفت عقب ، بلند شد، باورم نمیشد اومد رو پاهام نشست و دستش انداخت دور گردنم و دوباره شروع کرد بوسیدن، دیگه دستم راحت همه جا می‌رفت، کمرش و شونشو مالیدم و رسیدم به کونش، حسابی نرم بود و کیرم مثل سنگ شده بود و مطمئنم خودشم همون لحظه حس کرده بود، یکم که گذشت دیدم دستشو برد سمت تاپش و آروم درش آورد، وقتی سینه هاشو دیدم کصخل شدم، با اینکه خیلی خوشم اومده بود ولی باز بهش گفتم که مطمئنی؟ ( چون قبلش گفته بود همون کاری که دفعه قبل کردم و دفعه قبل فقط بوسش کرده بودم )، آروم بهم گفت هیچی نگو، باورم نمیشد اون روز رسیده باشه، یه جفت سینه خوشگل بهم چشمک میزدن، یادمه خشکم زده بود و با خنده گفت چیه تا حالا ندیدی 😂، آروم با دستام یکی رو میمالیدم و اون یکی رو میخوردم، وای تا حالا خوردن سینه اینقدر بهم مزه نداده بود، اون وسط خودشم هی صورتمو می‌گرفت بالا و لب می‌گرفت ازم، ولی هنوزم باورم نمیشه، کلا یه آدم دیگه شده بود، یعنی اصلا زمین تا آسمون فرق کرده بود، بهش گفتم بلند بشه و رو زمین دراز بکشه، رفتم بالا سرش و همون‌جوری لباشو میخوردم آروم دستمو بردم لای پاش ، یه لحظه انگار قلقلکش دادم لرزید و پاهاش قفل کرد و بعدش آروم بازش کرد و دستمو آروم از روی ساپورتش رو کصش می‌کشیدم باورم نمیشد کصش اینقدر خیس بود که ساپورتش نم دار شده بود ، همون‌جوری آروم لباشو میخوردم و کصش میمالیدم. بعدش دستمو بردم داخل ساپورتش و شورتش که راحت تر باشم، حسابی نفساش تند شده بود و عرق کرده بود، دیگه نمیتونست لبامو بخوره و فقط نفس می‌کشید، منم گردنشو حسابی میخوردم، یکم که گذشت حس کردم که دستش رو شلوارمه و بعله آروم دستشو رسونده بود به کیرم که مثل سنگ سفت شده بود و آروم میمالیدش، دستشو از رو شلوارم برداشت و آروم در گوشم گفت که بهم قول میدی همه اینا بین خودمون بمونه؟ گفتم قول میدم و آروم لباشو بوس کردم، یکم بعد پاشد و با اشاره بهم گفت همراهش برم، وقتی رفت تو اتاقش فهمیدم که امشب دیگه حال اساسی میکنم 😂 رفتیم تو اتاق و درو بست‌. جلوم وایساد و آروم ساپورت و شورتشو در آورد، یه بدن توپر از همونایی که همیشه میخواستم داشت، البته سفید نبود ولی سبزه روشن بود که خب اون لحظه اصلا برام مهم نبود😂، رفتم نزدیکش و دستم رو کونش کشیدم، بدجوری نرم بود و دوست داشتم بخورمش😂 خیلی آروم هلش دادم و رو تخت دراز کشید، رفتم رو تخت و پاهاشو از هم باز کردم و دیدم که پشماشو زده( خودش بعدا گفت که همون روز صبح زده، که برای شب آماده باشه، کصکش از قبل تصمیم گرفته بود 😂) همون‌جوری که نگام میکرد آروم رفتم سراغ کصش و زبونمو کشیدم روش ( اولین بارم بود) دروغ چرا مزه خوبی نمیداد ولی مزه بدی هم نمیداد، البته بوشو دوست نداشتم ولی خب حشریت ریده بود به بشریت البته ظاهرش واقعا تمیز بود و در کل پشیمون نیستم که خوردم براش، کم کم زبونمو بیشتر کشیدم روش و لاشو باز کردم و لاش زبون زدم، صدای نفساش اینقدر بلند شده بود که شبیه ناله های کوچیک بود و راحت میشد شنیدش، اون صدا بیشتر حشریم میکرد و منم تند تر میخوردم براش، تا جایی که حس کردم داره می لرزه و صداش یه لحظه بلند شد و حس کردم که یه مقدار بیشتر از قبل کصش خیس شد و زبونم یه خیسی بیشتری رو حس کرد و فهمیدم که ارضا شده، بهش گفتم شدی؟ تو فضا بود و فقط سر تکون داد( بعدا فهمیدم اینقدر که سکس نداشته دیگه داشته منفجر میشده برای همین زود ارضا شده البته بدم نبود ولی توقع نداشتم ) خلاصه رفتم سمتش و آروم لباشو بوس کردم یه مقدار و آروم دستشو گذاشت رو کیرم، صداش خیلی آروم بود، گفت نمی‌خوای درش بیاری ؟ منم مثل کصخلا سریع بلند شدم درش اوردم، و شورتمو هم در آوردم و رفتم رو تخت، اومد جلو نزدیک کیرم یه مقدار نگاهش کرد و بعدش از سرش آروم شروع کرد لیس زدن، ساک زدن خوب بلد نبود ولی بد نمیزد، کم کم بیشتر تو دهنش فرو میکرد و تند تر میزد، لعنتی با این که بلد نبود ولی خیلی ساک زدنش برام لذت داشت، مخصوصا وقتی که تا ته میخورد و دوباره درش می‌آورد، یکم که خورد دیگه طاقت نداشتم، خودش بلند شد و برام داگی وایساد، کون گندش یه جوری حشریم کرده بود که داشتم دیوونه میشدم، رفتم نزدیکش و آروم گذاشتم رو کصش، داخل نمی‌رفت اول بعدش خودش کمک کرد، تا اینکه رفت داخل، حسابی داغ بود و خودشم از همون اول صداش در اومد، نمیدونستم با داغی کصش حال کنم یا صدای ناله های کوچیکش اولش آروم آروم میکردم تو ولی وقتی تندش کردم، صدای خوردن بدنم به لپای کون خوش فرمش و ناله های اتاق پر کرده بود، بدجوری داشتم حال میکردم و معلوم بود خودشم رو ابراس، یکم که گذشت بلند شد و بهم گفت بخوابم که بیاد روش بشینه، اومد روش نشست و خب برای من خیلی سخت بود این پوزیشن ولی بد نبود، وقتی خوب میزون کرد و رفت داخل دیگه کنترل دست خودش بود، تند تند بشین پاشو می‌رفت و منم داشتم کصخل میشدم، سینه هاش تاب میخوردن و منو هی حشری تر میکردن، وقتی خودش خسته شد کامل نشست و خم شد رو من و یکم لب گرفتیم البته من داشتم له میشدم 😂 و بعدش بلند شد و بهش گفتم به پشت بخوابه، رفتم روش و پوزیشن مورد علاقم روش پیاده کردم😂 کیرم کردم تو کصش و شروع کردم تلمبه زدن، همینجوری که داشتم میزدم سعی کردم محکم تر بزنم که دیدم صداش دیگه آروم نیست و داره حسابی حال می‌کنه، صدای ناله هاش باعث میشد محکم‌تر بکنم، کامل خم شدم روش و لبشو خوردم و بعدشم سینه هاشو میک زدم و دوباره شروع کردم به تلمبه زدن، دوباره دیدم چشماشو بست و سرش گذاشت رو بالش و چند ثانیه بعد حسابی لرزید و یبار دیگه آبش اومد و اینبار از دفعه قبل بیشتر حال کرد و لحظه ارضا شدن یه ناله حسابی کرد و شانس آوردیم هستی از این بچه هاس که هیچی بیدارش نمیکنه 😂، خودمم دیگه نزدیک ارضا شدن بودم، قشنگ منو بغل کرد و منم با تمام زورم داشتم میکردم و حدود دو دقیقه بعد نزدیک بود آبم بیاد که بهش گفتم و گفت که بریزم تو و با این که نمی‌خواستم تا بیام بکشم بیرون دیگه دیر شده بود و بیشترش ریخت داخل، بعدا بهم گفت که خیلی وقت پیش از وقتی که با داداشم به مشکل خوردن رفته بود دکتر و نمی‌دونم چیکار. کرده بود که دیگه لوله رحمش بسته بود و اینا، یعنی با خیال راحت میشه ریخت داخل و اینا وقتی آبم اومد آروم ولو شدیم رو تخت، یکم بعد خودشو نزدیکم کرد و آروم بغلش کردم، چند دقیقه بعدم لباسام پوشیدم و موقع رفتن گفت که ازت ممنونم که امشب تنهام نذاشتی و منم ازش تشکر. کردم و برای آخرین بار لب گرفتیم، بعدشم دوباره گفت که این موضوع باید همینجا دفن بشه و منم قبول کردم، بعدشم رفتم بیرون خوابیدم. اتفاقی که در طی حدود دو سال و نیم افتاد، واقعا بهترین چیزی بود که تجربش کرده بودم، و بر خلاف چیزی که بعد اون شب بهم گفته بود، یعنی اینکه اون اتفاقه دیگه نمیوفته و باید فراموشش کنیم، چیزی که بینمون بود تموم نشد و بازم تکرارش کردیم و تا امروز که فروردین ۱۴۰۵ هست هنوزم باهم رابطه داریم دور از چشم همه و خودشم با اینکه خیلی می ترسید کسی بفهمه و لو بریم کم‌کم وا داد ولی همیشه خیلی احتیاط می‌کنه و منم حواسم هست کسی چیزی نفهمه. می‌دونم الان اکثرا میاین میگین دروغه و کصشعره و کلی هیت می‌دین، ولی خب تصمیمش با خودتونه که باور میکنین یا نه، شرمنده طولانی شد. یبار فرستادم نزاشتی لطفاً بزار مرسی از وقتی که گذاشتین

نویسنده: هومن

  • Like 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

لطفاً اگر به سن قانونی نرسیده اید این سایت را ترک کنید Please Leave this site if you are under 18