رفتن به مطلب

داستان زن داداش، یه میلف توپر سکسی


behrooz

ارسال‌های توصیه شده


من و زن داداشم
 

اسامی همه ساختگی هستن. اسمم هومنه و ۲۶ سالمه. خیلی زود با کس و جق و اینا آشنا شدم. زن داداشم یه زن میلف توپر سکسی ۳۴ ساله هست که سینه هاش سایز ۷۵ ( بعد ها خودش گفت که کاپ B هست) اواسط ۱۴۰۲ بود. اسمش مریم هست. وقتی داداشم و مریم ازدواج کردن خوب من و زن داداشم خیلی رابطه نزدیکی داشتیم شوخی میکردیم، تو سر و کله هم می‌زدیم و اینا همینا باعث شد خیلی صمیمی بشیم و دیگه راحت جلوی هم فحش می‌دادیم و خیلی وقتا بهم می‌گفت که اره خونه شما خالی میشه فکر نکن نمی‌دونم دختر میاری و اینا منم خودمو میزدم به اون راه که نه تو خونه اون گربه که روپایی میزنه رو ندارم برای چی دختر باید بیاد و اینا 😂 کم کم این صمیمیت زیاد شد یعنی واقعا زمان زیادی رو باهاش میگذروندم و خیلی میرفتم خونشون روزا هم که داداشم نبود اکثرا با من درد و دل میکرد و منم همینطور راجب سکس و اینا هم خیلی سعی داشت منو راهنمایی کنه که یه وقت مریض و اینا نشم و می‌گفت مثل داداشش هستم دیگه سر همین چیزا حرف زدم راجب موضوعات جنسی و سکسی برامون راحت شده بود و خجالت نمی‌کشیدیم البته وقتی که داداشم نبود. گذشت و گذشت و اون بیشتر با من راحت میشد و درد و دل میکرد، تو خونه با داداشم اکثرا دعوا و جر و بحث و قهر داشتن و سر اون موضوعات خیلی غصه میخورد و حتی گاهی خیلی گریه میکرد و فقط با من راجب اینا حرف میزد می‌گفت کسی رو ندارم که باهاش حرف بزنم منم همیشه بهش گوش میدادم یه روز هم خیلی ناراحت بود و هم خیلی عصبانی، داشت برام غر میزد و وسطش یه چیزی گفت که حس کردم منظورش اینه که داداشم داره بهش خیانت می‌کنه ، ازش پرسیدم که واقعا اینطور فکر می‌کنی یعنی داره بهت خیانت میکنه؟ گفت کسی که با زن خودش نمی‌خوابه، با زن خودش سکس نداره، حتما با یکی دیگه کارشو می‌کنه دیگه. اون روز تموم شد و با هم هر چند وقت یکبار دعوا داشتن و اونم برای من حرف میزد، ولی از اون روز به بعد دیگه همیشه توی حرفاش یه اشاره ریز هم که شده به این میکرد که همیشه تنهاست، داداشم موقع خواب نیست یا تو تختشون نمی‌خوابه یا نمی‌دونم یه بغل نمیکنه و خب من از حرفاش اینو می‌فهمیدم که منظورش به هر نحوی اینه که داداشم سکس نداره باهاش یا اگرم داره خیلی خیلی خیلی کمه. البته اینا که دارم میگم ببین طول کشید یعنی فکر نکنین تو یه دو سه هفته انجام شد تا همین جای داستان خودش یه سال رفته روزا همینجوری می‌گذشت و منم همچنان رفت و آمد داشتم باهاش من خودم بعد یه مدت برای اینکه حال و هواش عوض بشه از خودم میگفتم براش یعنی میگفتم اره با فلان دختر اوکی شدم و رفتیم فلان جا و خب از اون روابطی که براش تعریف میکردم، از همشون قصدم سکس بود فقط و اینو بهش میگفتم، و خودش میدونست و سر این موضوع هم خیلی باهام شوخی میکرد. خلاصه براش تعریف کردم که اولین بار با دوست دخترم تو ماشین باهاش سکس داشتم( راستی فکر نکنین براش میگفتم که اره دادم دهن دختره و بعد داگی کردمش و کیرم کردم تو کونش و اینا ) اینجوری نمیگفتما، خیلی راحت بودیم ولی اونجوری دیگه نمیشد گفت، در حد این که مثلا اره اولین بار تو ماشین باهم بودیم، و بعدش شروع کردیم بوسیدن و بعدشم با حالت اشاره و یه جورایی خنده دار میگفتم که رفتیم سراغ کار اصلی😂😂 یادمه یبار بهم گفت که اگه خونه خالی نیاز داشتی بهم بگو شاید بتونم کمکت کنم 😂 البته با خنده گفت ولی شوخی نمی‌کرد و می‌گفت دیگه یدونه تو رو دارم باید هواتو داشته باشم و اینا بعضی وقتا هم که بهش میگفتم با دوست دخترم بودم، ازم می‌پرسید که مشکلی نداری یعنی می‌گفت اگه راهنمایی میخوای بگو که البته خندش می‌گرفت وسط حرفش 😂 کلا می‌گفت که اونم یه زنه و می‌تونه تو یه سری مسائل راهنماییم کنه، و منم یبار که کرمم گل کرده بود الکی ازش به سوال پرسیدم که ببینم چجوری جواب میده راجب کردن کون پرسیدم و ساک البته بهش گفتم رابطه مقعدی و اورال سکس یعنی نمیخواستم فکر کنه دیگه خیلی پررو شدم و اینا، اونم برام توضیح داد که اینا یه سری فانتزی هستن و رابطه از کون بیشتر تو فیلمای سوپره و دقیقا اینو گفت و من خندیدم و گفتم که به به پس سوپرم میبینی با خنده 😂 اومد با حالت شوخی یکی بزنه تو سرم که در رفتم، گفت کصخل پررو نشو 😂 همیشه راحت بهم فحش می‌دادیم قبل ترم گفتم بعدش یهو مکث کرد و با حالت ناراحت گفت خب دیگه وقتی شوهر نداشته باشی سوپر ببینی هم طبیعیه. منم گفتم پس داداشم چیه که گفت خودت بهتر میدونی شوهری که وقت خواب پیش زنش نباشه زنش بهش نیاز داشته باشه یا یدونه بغل و بوس نکنه زنشو دیگه با نبودن فرقی نداره که بعدش سکوت کردیم و منم دیگه ادامه ندادم ولی بازم بعد اون ازش سوالای الکی راجب سکس می‌پرسیدم و اینجوری یخمون تو این مسائل بیشتر آب شد، جوری که یبار یادمه خسته بودم رفته بودم پیشش گفت چی شده دوست دخترت نزاشته کارتو بکنی 😂 خلاصه همینجوری روزا می‌گذشت و هر روز بیشتر تو خودش بود، هر وقت میدیدمش سر یه موضوعی ناراحت بود و تا میخواست حرف بزنه میزد زیر گریه. دیگه کم کم وقتی گریه میکرد، چون نمیدونستم چی بگم میرفتم بغلش میکردم. اوایل زود خودش میکشید عقب ولی بعد یه مدت دیگه اینکارو نمی‌کرد هر وقت بغلش میکردم راحت پیشم گریه میکرد و خالی میشد و همیشه بعدش ازم تشکر میکرد که تنهاش نذاشتم. یه روزی یادمه خیلی حالش بد بود بود مثل همیشه شروع کرد به گریه کردن، آروم دستشو گرفتم و رفتم کنارش نشستم و بغلش کردم، با اینکه ازم هیکلش درشت تر بود و تقریبا میشه گفت هم قدم بود ولی سرش تا زیر چونم رسیده بود. آروم با یه دستم که روی شونش بود، شونشو میمالیدم منظورم این نیست که از رو حشریت یا برای حشری کردنش اینکارو میکردم یه جورایی وقتی میخوای یکی رو ناز کنی و اینا، ( یه چیزی رو یادم رفت، من از همون اوایل که دیده بودمش بدجوری تو نخش بودم 😂) خلاصه نمی‌دونم واقعا چه فکری کردم که سرمو آوردم پایین پیشونیشو بوس کردم، یعنی خودمم نمی‌دونم چرا اینکارو کرده بودم، یهو سرشو آورد سمت صورتم یکم نگاهم کرد و گفت این چه کاری بود و دیگه هیچی نگفت، آروم بلند شد و رفت تو اتاقش، منم ریده بودم به خودم نمی‌دونستم چیکار کنم، بلند شدم و رفتم اون شب تا صبح استرس داشتم همینطور چند روز بعدش، میترسیدم بگایی شده باشه ولی خبری نشد ، دیگه به خودم گفتم تا بگا نرفتم بهتره تمومش کنم، حدود دو سه ماه گذشت دقیق نمی‌دونم چقدر بود، اصلا خونشون نرفتم و کلا رابطمو قطع کردم و نهایت تو مهمونی یا جایی که همه بودن همو می‌دیدیم و یه سلام علیک ساده همین. یه روز یهو بهم زنگ زد، وقتی شروع به حرف زدن کرد از صداش فهمیدم که حالش خوب نیست و اینا، بهش گفتم چیشده و اینا که دیدم بغض کرد و گفت من نمی‌دونم چرا همه آخرش منو ول میکنن و تنها میمونم، یدونه تو بودی که بهم گوش می‌دادی اونم که واقعا نمی‌دونم چیکارت کردم دیگه نمیای نه زنگی نه چیزی، داداشتم که هیچی، من هیچکسو ندارم و چقدر من بدبختم و اینا بعدشم رد زیر گریه. گفتم وایسا الان میام پیشت. یه ساعت بعد رفتم خونشون یکم حرف زدیم و آروم شد( یکی از همون بحثای همیشگی ) بعدشم دیگه هیچی نگفت ولی معلوم بود یه حرفی تو دلش هست. خودم سر حرف باز کردم گفتم که ببخشید من دفعه قبل پیشت بودم یه اشتباهی کردم، و راستش نمی‌دونم چرا اونکارو کردم و معذرت می‌خوام، نمیخواستم کاری کنم حس بدی داشته باشی یکم مکث کرد و گفت: ببین قضیه این نیست ولی باز حرفشو خورد انگار نمیتونست بگه پرسیدم چیزی شده با من حرف بزن راحت باش گفت ببین تو وضعیت منو تقریبا همشو میدونی، میدونی رابطم با داداشت چجوریه، میدونی که درست و حسابی محبت ندیدم از وقتی ازدواج کردم،کلی کمبود دارم تو زندگیم و نمی‌دونم اصلا باید چیکار کنم، دیگه خودت که میدونی، تا حالا مستقیم نگفتم ولی من الان نزدیک چند ساله که با داداشت هیچ رابطه ای ندارم، حتی دستشم بهم نمیخوره، محبت بخوره تو سرش، نیاز بدن منم هیچی حساب نمیکنه، اینا رو بهت میگم چون واقعا باهات خیلی راحتم حتی از داداش خودم بهم نزدیکتری، ولی خب حقیقت همینه، اون روز تو تقصیری نداشتی، وقتی پیشونیمو بوس کردی ، خب ( باز من من کرد ) خب منم یه زنم، نیازای خودمو دارم وقتی این همه مدت بهم فشار اومده اون روز که بوسم کردی یهو نمیتونستم خودمو کنترل کنم، یه جوری شدم و اینقدر که از خودم عصبانی شدم اون روز و خجالت کشیدم چاره ای جز فرار نداشتم و در واقع این منم که باید ازت معذرت بخوام که باعث شدم حس بدی بگیری. من سریع گفتم نه این چه حرفیه و سعی کردم که بهش دلداری بدم و موفق هم شدم، بهش گفتم طبیعیه که تو اینجوری حس کنی، شرایطت نرمال نیست و واقعا ای کاش شرایط جوری بود که این همه عذاب نمیکشیدی. و گفتم که اصلا نگران این چیزا نباش من اصلا ناراحت نیستم خیالت راحت، دوباره بغض کرد و این بار خودش اومد کنارم و بغلم کرد و شروع کرد گریه کردن، از اولین باری که دیدمش خیلی ضعیف تر به نظر می‌رسید، گاردش پایین بود و خودشو محکم نشون نمیداد. بهم گفت که فقط تویی که درکم میکنی و منو میفهمی و اینا اون روز تموم شد ولی یه جرقه تو سر من درست شد که اره یه امیدی هست برای یه حال اساسی😂 از اون روز به بعد دیگه کلا بدون سانسور حرف می‌زدیم، البته بیشتر من😜 حتی بعدها خودش گفت که سوپر نگاه می‌کنه و خودارضایی میکنه، و منم بهش گفتم که این چیزا خوب نیست و اینا که گفت خب تو بودی چیکار میکردی، شرایط منو که میدونی. واقعا نمی‌دونستم چی بگم و بحث عوض کردم. فردای اون روز مثل اینکه یه چیزایی راجب اینکه داداشم با یه زنی در ارتباطه می‌فهمه ( البته از نظر من که منطقی نبود و هنوزم نتونسته حرفشو ثابت کنه و اشتباه کرده بوده یا احتمالا از حرص اینکارو کرده بوده ) و خلاصه شر درست می‌کنه تو خونه و یه دعوای شدید میکنن و داداشم از خونه میزنه بیرون و آبروی اینو جلو همسایه ها می‌بره، من تا فهمیدم رفتم پیشش و دیدم داره گریه می‌کنه، رفتم بغلش کردم، اینقدر گریه کرده بود صداش در نمیومد، سرشو چسبوندم به سینم و رو موهاش دست می‌کشیدم و بعدش که دیدم همون‌جوری گریه می‌کنه پیشونیشو دوباره بوس کردم هیچی نگفت کم کم آروم شد ولی تو بغلم بود همون‌جوری. دیگه داشتم کصخل میشدم، هم اعصابم خورد بود از دست داداشم هم دنبال یه راهی بودم زودتر کلک کار بکنم 😂، دستم گذاشتم زیر چونش سرشو آوردم بالا، فاصله صورتمون خیلی کم بود، یکم نگاهش کردم، خودشم اصلا تکون نخورد، آروم لبشو بوس کردم یدونه و برگشتم عقب، دیدم هیچی نگفت کلا دو سه ثانیه صبر کردم و دوباره رفتم بوسش کردم و اینبار دیگه صبر نکردم آروم آروم لبشو خوردم و قسمت جالبش این بود که علاوه بر این که اعتراضی نکرد، حس میکردم که خودشم داره با لباش بازی می‌کنه، فکر کنم یک یا دو دقیقه ادامه دادیم و بعدش آروم خودشو کشید عقب ولی باز تو بغلم موند و هیچی نگفت، یکم بعد بلند شد رفت تو آشپزخونه و خودشو مشغول کرد، میدونستم عذاب وجدان داره، یکم بعد رفتم پیشش، دستشو گرفتم نشوندمش سر میز و گفتم خوبی؟ هیچی نمی گفت بازم پرسیدم و با مکث گفت همش تقصیر منه، من باعث شدم تو این کارو بکنی و … حرفشو قطع کردم و گفتم بسه دیگه، تو لیاقتت بیشتر از ایناس اینقدر خودتو اذیت نکن گفت که خودتم میدونی کارمون اشتباه بود، من نباید میذاشتم گفتم اگه منظورت اون بوسه من خودم خواستم، بعدش گفتم یه نگاه به اطرافت بنداز، به نظرت این چیزایی که سرت اومده درسته ؟ این همه درست رفتار کردی چیزی عوض شد؟ اون مگه کاراش درسته که تو میخوای درست رفتار کنی ؟ تو میگی اون با یکی دیگه رابطه داره به زن خودش نمی‌رسه همش دعوا میکنین بعد تو میخوای باهاش خوب باشی؟ تنها چیزی که اون لحظه بهش فکر میکردم این بود که اگه یکی بفهمه من این حرفارو دارم میزنم منو می‌کشه یعنی واقعا پاهام می‌لرزید که داشتم انقدر راحت سعی میکردم قانعش کنم که خیانت کنه بگذریم، خلاصه، اون هیچی نمی گفت، ساکت بود دوباره شروع کردم: اصلا بزار حالا که حرفش شد اینم بگم اون روز که گفتی چون بوست کردم احساس گناه میکردی که تحریک شدی و اینا من خودم اون روز با قصد خودم این کارو کردم و خودم هم خوشم اومد حسم مثل تو بود. اینو که گفتم یهو چشماش درشت شد معلوم بود که تعجب کرده ولی بازم هیچی نمی گفت، یکم بعد چون دیگه نمیدونستم چی بگم از خونه زدم بیرون و تا چند روز هیچ پیامی ندادم هفته بعد یه مهمونی داشتیم خونه ما اون و داداشم هم اومده بودن، من هی ازش دور میشدم و بیشتر به خاطر این بود که ترسیده بودم، وقتی به حرفهای اون روزم فکر میکردم واقعا از ترس می ریدم به خودم 😂 تقریبا آخرای شب بود که از صحبت بقیه فهمیدم که داداشم شب میخواد با ماشین خودش بره تهران برای کارش و دو تا سه روز نیست. تو جمع بابام از زن داداشم پرسید که شب کی‌ اونو می‌بره خونه که دیدم یه لحظه برگشت منو نگاه کرد و من نمی‌دونم چی شد که گفتم من میبرمش، و دیدم که اونم تایید کرد، راستش از همون لحظه یه حس عجیبی داشتم 😂. مهمونی تموم شد و همه رفتن و داداشم هم رفت. زن داداشم آماده شد که بریم. نشستیم تو ماشین و راه افتادیم بچه هم تو ماشین بود ( یادم رفته بود بگم که بچه دارن ) و همه ساکت بودیم وسط راه سر صحبت باز کردم و گفتم که ببخشید من هفته قبل خیلی بد حرف زدم و صدامو بالا بردم، معذرت می‌خوام و اینا که دیدم یه آهی کشید و گفت که اشکالی نداره، هرچی باشه دروغ نگفتی، همش حقیقت بود. من همیشه از حرفاش و رفتارش می‌فهمیدم که یه چیزیش هست با میخواد یه چیزی بگه ولی نمیتونه و اینا اون شبم از اول مهمونی حواسم بهش بود یعنی غیر از لباس جذب و تنگی که پوشیده بود و حسابی داشت دلمو می‌برد😂، حواسم بود که میخواد یه چیزی بگه ولی سخته براش، یکم که رفتیم گفت که من به حرفات فکر کردم و راستش حق با توئه یعنی تو راست میگی من چرا باید باهاش خوب باشم وقتی اون نیست، ادامه داد: امشب تنهام و همیشه دوست داشتم … یه لحظه بغضش گرفت ،گفتم میخوای بمونم یه هوایی بخوری گفت نه من دیگه گریه نمیکنم، دیگه نمی‌خوام خودمو ناراحت کنم که چی برای اون اصلا، دوباره ادامه داد امشب تنهام و می‌خوام کاری که همیشه دوست داشتم با شوهرم انجام بدم و این همه سال یه بارم گذاشت رو تنهایی انجام بدم، می‌خوام بشینم فیلم مورد علاقمو ببینم، همیشه دوست داشتم شوهرم بغلم کنه و باهم ببینیم ولی دیگه مهم نیست. منم گفتم که کار خوبی میکنی و بهترین تصمیم همینه و از این کسشعرا، رسیدیم جلوی خونه که گفتم بزار شانسمو امتحان کنم، گفتم اگه دوست داشته باشی میتونم تو فیلم دیدن همراهیت کنماا یه لبخند مسخره هم زدم 😂 یه لحظه صبر کرد، بچه که پیاده شد، رفت در باز کرد و برگشت تو ماشین، بغضش گرفت و گفت راستش نمی‌دونم چمه ، اصلا دوست ندارم تنها باشم ولی انگار با خودم لج کردم میخواستم بهت بگم که امشب بمونی اینجا چون هم نمی‌خوام تنها باشم هم یه خورده میترسم ولی نمی‌دونم چرا نگفتم . منم سریع قبول کردم و به خونه خبر دادم،( اینقدر خونشون رفت و آمد داشتم برای همه عادی بود شب اونجا بمونم مخصوصا وقتی که داداشم هم نیست ) زن داداشم جلو تر از من رفت داخل و منم سریع رفتم و بهش رسیدم. از پشت که داشت از پله ها می‌رفت بالا بدجوری قفل کونش شده بودم، حسابی بالا پایین شدن شون دید زدم و رسیدیم داخل. یکم طول کشید تا بچه بخوابه و لباس راحتی بپوشم و اینا وقتی بچه خوابید، یه فیلم گذاشت که راستش اصلا حواسم به فیلم نبود 😂 حتی یادم نیست اسمش چی بود فقط می‌دونم درام بود. رفت تو اتاقش و یه چند دقیقه طول کشید و نمی‌دونستم چرا طول کشیده، وقتی اومد پشمام ریخت، یه ساپورت مشکی پوشیده بود که حسابی جذب بود و کونش داشت میزد بیرون و یه تاپ پوشیده بود که یقش خیلی باز بود، رفت چایی آورد و میوه که وقتی خم شد بزار رو زمین خیلی راحت از چاک تاپش سینه هاشو کامل دیدم و کیرم بدجوری راست شد، اونجا بود که فهمیدم بله سوتین نبسته، بدجوری زده بود بالا و دوست داشتم همونجا کیرم بیارم بیرون جق بزنم😂 اومد کنارم نشست و سعی کردم جوری نشون بدم انگار حواسم به فیلمه نه به رونای کلفتش😂 وسط فیلم دیدم زل زده به زمین و هیچی نمیخوره، ازش پرسیدم حالش خوبه؟ میخوای حرف بزنیم ؟ دوست داری غر بزنی یا داد و بیداد کنی ؟ دوست داری بریم بیرون دور بزنیم؟ بستنی بخوریم ؟ با تاخیر جواب داد نه حوصله ندارم، بعدش گفت می‌خوام راجب یه چیزی باهات حرف بزنم. صدای تلویزیون کم کردم و برگشتم سمتش، بهم گفت ببین من خیلی به حرفهای اون روزت فکر کردم، و خوب… ببین … تو راجب اون چیزایی که گفتی جدی بودی ؟ یعنی فقط به خاطر این که من حس بهتری داشته باشم اونا رو نگفتی؟ گفتم نه همش حقیقت بود و حرف خودم بود و نگفتم که صرفا حالتو خوب کنم. یه مکثی کرد و گفت که ببین نمی‌دونم چجوری بگم، همه اون اتفاقا و چیزی که تو حس کردی، یعنی خب حسمون متقابله، یعنی … پشت هم لکنت می‌گرفت و تا حالا اینجوری ندیده بودمش ولی تقریبا مطمئن شده بودم که میخاره😂 گفت: اون حرفت که گفتی کارای داداشت درست نیست و منم مجبور نیستم باهاش خوب باشم واقعا با گوشت و خونم درک کردم و قبولش دارم، فقط منتظر یه تلنگر بودم و خوب… ببین اون اتفاقی که بینمون افتاد نمی‌دونم برات چه معنی داشت ولی برای من چیز کمی نبود، خیلی وقت بود که حسی مثل اون نداشتم، راستش خیلی وقته که کسی مثل تو کنارم نبوده، به حرفام گوش نکرده و منو درک نکرده و همه اینا خیلی برام ارزش داره، تو حتی بیشتر از داداشت که شوهرمه کنارم بودی، از دیروز که فهمیدم داداشت امشب نیست خیلی با خودم سر این موضوع کلنجار رفتم و هنوزم نمی‌دونم راستش ولی خب ( بیشتر حرفاشو نمی‌فهمیدم چون خیلی گنگ و نامفهوم حرف میزد ، البته حواسم به سینه هاشم بود 😂) از اونجایی که اون به من فکر نمیکنه و من براش مهم نیستم و احتمالا به جنده های دورش بیشتر از من اهمیت میده منم دیگه اون برام مهم نیست. از دیروز دارم به این فکر میکنم که ازت یه چیزی بخوام ولی خب نمی‌دونم چجوری واکنش نشون میدی و میترسم که ازم بدت بیاد و دیگه نخوای منو ببینی و ازم متنفر بشی و منم خیلی وقته که فقط تو رو دارم و انگار همه تنهام گذاشتن اگه تو هم بری هیچوقت خودمو نمیبخشم، اینو گفت و ساکت شد. با یه لحن آروم بهش گفتم عزیزم، می‌دونم روزای سختی رو پشت سر می‌زاری و اصلا معلوم نیست که چی قراره بشه ولی اینم بدون که من قضاوتت نمیکنم و هر کاری ازم برنمیاد برای خوشحال کردنت انجام میدم خیالت راحت باشه، هیچی نمیتونه منو از تو متنفر کنه تو هم مثل خواهر نداشته خودمی و دوست دارم. صاف تو چشام نگاه کرد و گفت، ازت یه چیزی میخوام ولی قبلش می‌خوام که بین خودمون بمونه و حتی بعد امشب، همینجا دفنش کنیم و جوری رفتار کنیم انگار هرگز اتفاق نیفتاده( تقریبا ترسیده بودم 😂) یه مکث کرد و گفت: ازت می‌خوام همون کاری که دفعه قبل کردی رو بکنی، بعدش ساکت شد و تو چشام نگاه کرد. یکم مکث کردم و ازش پرسیدم مطمئنی؟ میخواستم یه جوری رفتار کنم انگار تعجب کردم و ناراحتم 😂 سرشو تکون داد که اره یکم صبر کردم، تا قبل اون لحظه میدونستم چیکار کنم ولی اونجا ترسیده بودم یه جوری بود، تا حالا تو همچین موقعیتی نبودم، انگار خشکم زده بود. موقعیتی که فقط تو سوپر دیده بودم حالا جلو چشمام بود، وقتی یکم طول کشید بلند شد و تند تند معذرت خواهی کرد و گفت میدونم من خیلی ادم کثیفیم و می‌خوام تو رو هم خراب کنم و کلی چرت و پرت به خودش می‌گفت، بلند شدم دستشو گرفتم، گفتم آروم الان هستی بیدار میشه( بچه ۷ سالش)نشوندمش کنارم و همونجوری دستش گرفته بودم، نگاهش کردم و گفتم که تو آدم کثیفی نیستی ، زندگی همچین تمیز نیست، نگاه کن زندگی خودمونو ، حق تو این نیست، بعدشم گفتم که این فقط چیزی نیست که تو بخوای، منم می‌خوامش دیگه هیچی نگفت، همون‌جوری نگام میکرد و نمی‌دونم چند ثانیه شد، آروم خم شدم سمتش و اونم اومد جلو و آروم لباشو گذاشت رو لبام، حسش باور کردنی نبود، واقعا حال میداد، آروم می‌خوردیم لب همدیگه رو و لعنتی بلد بود 😂، دستم آروم رو پاش بود و رونشو میمالیدم، کم کم روی مبل دراز کشید و منم رفتم روش و همون‌جوری بوسش میکردم، داغی بدنشو حس میکردم. همینطور که بوسش میکردم کاملا متوجه شدم که بدجوری حشری شده، خیلی محکم تر از قبل بوسم میکرد، بعدش یه لحظه رفت عقب ، بلند شد، باورم نمیشد اومد رو پاهام نشست و دستش انداخت دور گردنم و دوباره شروع کرد بوسیدن، دیگه دستم راحت همه جا می‌رفت، کمرش و شونشو مالیدم و رسیدم به کونش، حسابی نرم بود و کیرم مثل سنگ شده بود و مطمئنم خودشم همون لحظه حس کرده بود، یکم که گذشت دیدم دستشو برد سمت تاپش و آروم درش آورد، وقتی سینه هاشو دیدم کصخل شدم، با اینکه خیلی خوشم اومده بود ولی باز بهش گفتم که مطمئنی؟ ( چون قبلش گفته بود همون کاری که دفعه قبل کردم و دفعه قبل فقط بوسش کرده بودم )، آروم بهم گفت هیچی نگو، باورم نمیشد اون روز رسیده باشه، یه جفت سینه خوشگل بهم چشمک میزدن، یادمه خشکم زده بود و با خنده گفت چیه تا حالا ندیدی 😂، آروم با دستام یکی رو میمالیدم و اون یکی رو میخوردم، وای تا حالا خوردن سینه اینقدر بهم مزه نداده بود، اون وسط خودشم هی صورتمو می‌گرفت بالا و لب می‌گرفت ازم، ولی هنوزم باورم نمیشه، کلا یه آدم دیگه شده بود، یعنی اصلا زمین تا آسمون فرق کرده بود، بهش گفتم بلند بشه و رو زمین دراز بکشه، رفتم بالا سرش و همون‌جوری لباشو میخوردم آروم دستمو بردم لای پاش ، یه لحظه انگار قلقلکش دادم لرزید و پاهاش قفل کرد و بعدش آروم بازش کرد و دستمو آروم از روی ساپورتش رو کصش می‌کشیدم باورم نمیشد کصش اینقدر خیس بود که ساپورتش نم دار شده بود ، همون‌جوری آروم لباشو میخوردم و کصش میمالیدم. بعدش دستمو بردم داخل ساپورتش و شورتش که راحت تر باشم، حسابی نفساش تند شده بود و عرق کرده بود، دیگه نمیتونست لبامو بخوره و فقط نفس می‌کشید، منم گردنشو حسابی میخوردم، یکم که گذشت حس کردم که دستش رو شلوارمه و بعله آروم دستشو رسونده بود به کیرم که مثل سنگ سفت شده بود و آروم میمالیدش، دستشو از رو شلوارم برداشت و آروم در گوشم گفت که بهم قول میدی همه اینا بین خودمون بمونه؟ گفتم قول میدم و آروم لباشو بوس کردم، یکم بعد پاشد و با اشاره بهم گفت همراهش برم، وقتی رفت تو اتاقش فهمیدم که امشب دیگه حال اساسی میکنم 😂 رفتیم تو اتاق و درو بست‌. جلوم وایساد و آروم ساپورت و شورتشو در آورد، یه بدن توپر از همونایی که همیشه میخواستم داشت، البته سفید نبود ولی سبزه روشن بود که خب اون لحظه اصلا برام مهم نبود😂، رفتم نزدیکش و دستم رو کونش کشیدم، بدجوری نرم بود و دوست داشتم بخورمش😂 خیلی آروم هلش دادم و رو تخت دراز کشید، رفتم رو تخت و پاهاشو از هم باز کردم و دیدم که پشماشو زده( خودش بعدا گفت که همون روز صبح زده، که برای شب آماده باشه، کصکش از قبل تصمیم گرفته بود 😂) همون‌جوری که نگام میکرد آروم رفتم سراغ کصش و زبونمو کشیدم روش ( اولین بارم بود) دروغ چرا مزه خوبی نمیداد ولی مزه بدی هم نمیداد، البته بوشو دوست نداشتم ولی خب حشریت ریده بود به بشریت البته ظاهرش واقعا تمیز بود و در کل پشیمون نیستم که خوردم براش، کم کم زبونمو بیشتر کشیدم روش و لاشو باز کردم و لاش زبون زدم، صدای نفساش اینقدر بلند شده بود که شبیه ناله های کوچیک بود و راحت میشد شنیدش، اون صدا بیشتر حشریم میکرد و منم تند تر میخوردم براش، تا جایی که حس کردم داره می لرزه و صداش یه لحظه بلند شد و حس کردم که یه مقدار بیشتر از قبل کصش خیس شد و زبونم یه خیسی بیشتری رو حس کرد و فهمیدم که ارضا شده، بهش گفتم شدی؟ تو فضا بود و فقط سر تکون داد( بعدا فهمیدم اینقدر که سکس نداشته دیگه داشته منفجر میشده برای همین زود ارضا شده البته بدم نبود ولی توقع نداشتم ) خلاصه رفتم سمتش و آروم لباشو بوس کردم یه مقدار و آروم دستشو گذاشت رو کیرم، صداش خیلی آروم بود، گفت نمی‌خوای درش بیاری ؟ منم مثل کصخلا سریع بلند شدم درش اوردم، و شورتمو هم در آوردم و رفتم رو تخت، اومد جلو نزدیک کیرم یه مقدار نگاهش کرد و بعدش از سرش آروم شروع کرد لیس زدن، ساک زدن خوب بلد نبود ولی بد نمیزد، کم کم بیشتر تو دهنش فرو میکرد و تند تر میزد، لعنتی با این که بلد نبود ولی خیلی ساک زدنش برام لذت داشت، مخصوصا وقتی که تا ته میخورد و دوباره درش می‌آورد، یکم که خورد دیگه طاقت نداشتم، خودش بلند شد و برام داگی وایساد، کون گندش یه جوری حشریم کرده بود که داشتم دیوونه میشدم، رفتم نزدیکش و آروم گذاشتم رو کصش، داخل نمی‌رفت اول بعدش خودش کمک کرد، تا اینکه رفت داخل، حسابی داغ بود و خودشم از همون اول صداش در اومد، نمیدونستم با داغی کصش حال کنم یا صدای ناله های کوچیکش اولش آروم آروم میکردم تو ولی وقتی تندش کردم، صدای خوردن بدنم به لپای کون خوش فرمش و ناله های اتاق پر کرده بود، بدجوری داشتم حال میکردم و معلوم بود خودشم رو ابراس، یکم که گذشت بلند شد و بهم گفت بخوابم که بیاد روش بشینه، اومد روش نشست و خب برای من خیلی سخت بود این پوزیشن ولی بد نبود، وقتی خوب میزون کرد و رفت داخل دیگه کنترل دست خودش بود، تند تند بشین پاشو می‌رفت و منم داشتم کصخل میشدم، سینه هاش تاب میخوردن و منو هی حشری تر میکردن، وقتی خودش خسته شد کامل نشست و خم شد رو من و یکم لب گرفتیم البته من داشتم له میشدم 😂 و بعدش بلند شد و بهش گفتم به پشت بخوابه، رفتم روش و پوزیشن مورد علاقم روش پیاده کردم😂 کیرم کردم تو کصش و شروع کردم تلمبه زدن، همینجوری که داشتم میزدم سعی کردم محکم تر بزنم که دیدم صداش دیگه آروم نیست و داره حسابی حال می‌کنه، صدای ناله هاش باعث میشد محکم‌تر بکنم، کامل خم شدم روش و لبشو خوردم و بعدشم سینه هاشو میک زدم و دوباره شروع کردم به تلمبه زدن، دوباره دیدم چشماشو بست و سرش گذاشت رو بالش و چند ثانیه بعد حسابی لرزید و یبار دیگه آبش اومد و اینبار از دفعه قبل بیشتر حال کرد و لحظه ارضا شدن یه ناله حسابی کرد و شانس آوردیم هستی از این بچه هاس که هیچی بیدارش نمیکنه 😂، خودمم دیگه نزدیک ارضا شدن بودم، قشنگ منو بغل کرد و منم با تمام زورم داشتم میکردم و حدود دو دقیقه بعد نزدیک بود آبم بیاد که بهش گفتم و گفت که بریزم تو و با این که نمی‌خواستم تا بیام بکشم بیرون دیگه دیر شده بود و بیشترش ریخت داخل، بعدا بهم گفت که خیلی وقت پیش از وقتی که با داداشم به مشکل خوردن رفته بود دکتر و نمی‌دونم چیکار. کرده بود که دیگه لوله رحمش بسته بود و اینا، یعنی با خیال راحت میشه ریخت داخل و اینا وقتی آبم اومد آروم ولو شدیم رو تخت، یکم بعد خودشو نزدیکم کرد و آروم بغلش کردم، چند دقیقه بعدم لباسام پوشیدم و موقع رفتن گفت که ازت ممنونم که امشب تنهام نذاشتی و منم ازش تشکر. کردم و برای آخرین بار لب گرفتیم، بعدشم دوباره گفت که این موضوع باید همینجا دفن بشه و منم قبول کردم، بعدشم رفتم بیرون خوابیدم. اتفاقی که در طی حدود دو سال و نیم افتاد، واقعا بهترین چیزی بود که تجربش کرده بودم، و بر خلاف چیزی که بعد اون شب بهم گفته بود، یعنی اینکه اون اتفاقه دیگه نمیوفته و باید فراموشش کنیم، چیزی که بینمون بود تموم نشد و بازم تکرارش کردیم و تا امروز که فروردین ۱۴۰۵ هست هنوزم باهم رابطه داریم دور از چشم همه و خودشم با اینکه خیلی می ترسید کسی بفهمه و لو بریم کم‌کم وا داد ولی همیشه خیلی احتیاط می‌کنه و منم حواسم هست کسی چیزی نفهمه. می‌دونم الان اکثرا میاین میگین دروغه و کصشعره و کلی هیت می‌دین، ولی خب تصمیمش با خودتونه که باور میکنین یا نه، شرمنده طولانی شد. یبار فرستادم نزاشتی لطفاً بزار مرسی از وقتی که گذاشتین

نویسنده: هومن

  • Like 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • آخرین مطالب ارسال شده در انجمن

    • minimoz
      سکس در آشپزخونه . تایم: 02:20 - حجم: 27 تماشای آنلاین فیلم لینک دانلود فیلم
    • minimoz
      جفت سوراخا رو میلیسه در ادامه داگی میکنه تو کوسش . تایم: 00:37 - حجم: 7 تماشای آنلاین فیلم لینک دانلود فیلم
    • minimoz
      بدن نمایی نسیم حشری اول انگشتشو ساک میزنه بعد ممه هاشو نشون میده و بعد کصشو میماله . تایم: 01:03 - حجم: 13 تماشای آنلاین فیلم لینک دانلود فیلم
    • minimoz
      گاییدن راضیه   سلام اسم من شهرامه ۲۹ سالمه خاطره ای ک اینجا مینویسم برمیگرده به ۲ سال پیش و یکی از لذت بخش ترین خاطرات عمرمه. ما تهرانپارس میشینیم و من توی سوپرمارکت بابام کار میکنم. بابام چند سال پیش یه واحد آپارتمان توی اسلامشهر خریده بود و اونو کرایه میدادیم من مدتی بود کات کرده بودم و توی اون مدت بدجوری حشری بودم و مستاجر بابام اینا چشمو گرفته بود،اینا شهرستانی بودن،یه خونواده ۴ نفره که البته شوهره ۶ ماه بعد از اینکه مستاجر ما شد افتاد زندان. اسم زنش راضیه بود ۳۳ سالش بود. یه زن جا افتاده و تو پر نه چاق با پوست نسبتا سفید و بدن واقعا سکسی راضیه یه دختر و یه پسر داشت ک هردو مدرسه میرفتن. بعد از اینکه شوهرش افتاد زندان اینا اوضاعشون بد شد و یه ماه درمیون کرایه میدادن کس و کار درست حسابی هم نداشت که کمکشون کنن. یه سال سکونتشون که تموم شد نمیتونستن تمدید کنن و دو سه ماهم اجاره نداده بودن توی این گیرو دار من فکرای ناجوری به سرم زده بود و شماره راضیه رو که بابام تو گوشیش مستاجر سیو کرده بود برداشتم و یه شب بهش پیام دادم. من:سلام راضیه:سلام شما؟ من:شهرام هستم پسر صاحب خونتون راضیه:بفرمایید من:میتونید تمدید کنید یا میخاید برید؟ راضیه: اقا شهرام تورو خدا با پدرتون صحبت کنید بزاره با همون رهن بمونیم وضعیتمون خیلی سخت شده من:فک نکنم بابام قبول کنه با همون مبلغ بمونید بعدشم شما تو همونشم موندید،فکر یه جا دیگه باشید راضیه:تورو خدا یه کاری بکنید نمیتونم خونه بگیرم جبران میکنم براتون اونجا بود که مطمئن شدم میشه نرمش کرد گفتم میشه ببینمتون صحبت کنیم؟ گفت:چرا حضوری؟ گفتم اونجوری بهتره اگه مشکلی ندارید بیام دنبالتون شاید بشه کاریش کرد گفت:تا ظهر توی خیاطی کار میکنم گفتم:خودم میام دنبالتون فردا گفت: باشه روز بعدش تا ساعتای ۱و۲ مغازه بودمو بعدش رفتم خونه، یه دوش گرفتم حسابی به خودم رسیدم و رفتم اسلامشهر. بهش این دفعه زنگ زدم آدرس خیاطی رو گرفتم رفتم دم در منتظر شدم بیاد،بعد از نیم ساعت دیدم داره میاد با همکاراش خدافظی کرد ی دستی تکون دادم متوجه من شد اومد سمتم گفتم سوار شید. سوار ماشین ک شد سعی کردم برعکس تلفنی خودمونی تر صحبت کنم،گفتم خسته نباشی گفت:خیلی ممنون کارتون چی بود که باید حضوری می گفتید؟ راه افتادم و بحثو باز کردم من:ببینید راضیه خانوم اوضاع شما جوری نیس که خونه بگیرید از طرفی رهن و اجاره هم مثل پارسال نیست راضیه :سرشو پایین انداخت گف میدونم حالا شما گفتید میخواید به نتیجه برسیم چطوری میخواد کمک کنید؟ استرس داشتم اما بدجوری راست کرده بودم گفتم:میتونم کمکت کنم امسالم خونه‌رو بگیری اما شرط داره،سرخ شده بود و با صدای بریده گفت:متوجه نمیشم چ شرطی؟ گفتم:با من باشی گفت خجالت بکش یعنی چی من شوهر دارم بزن کنار زود باش گفتم:شلوغش نکن شوهرت نیست توام نیاز داری بعدشم میتونم کمکت کنم هم خونه رو بگیری هم تا جایی بتونم نمیزارم تو خرجات بمونی اما با اصرار خیلی زیادی ک کرد نگه داشتم وقتی پیاده شد خیلی ترسیدم که مبادا ب بابام بگه اعصابمم خورد بود رفتم خونه شام خوردم رفتم اتاقم دراز کشیدم و راستش بیخیال شده بود ک ی پیام اومد خدایا چی میدیدم:راضیه بود راضیه:فقط ی بار میتونی باهام باشی بعدش دیگ تمومه خر کیف کرده بودم ،بیچاره فکراشو کرده بود گفتم:باشه،کجا گفت فردا صبح سرکار نمیرم بچه ها رفتن مدرسه بیا، تو کونم عروسی شد گفتم:باشه عشقم، اما دیگه جوابی نداد اون شب تا صب از هیجان به زور ۳یا۴ ساعت به زور خوابیدم کص ندیده نبودم اما میلف شوهر دار یه چیز دیگه بود لامصب صبحش به بهونه مریضی با بابام نرفتم مغازه وقتی اون رفت به مادرم گفتم من میرم درمانگاه آماده شدم رفتم سمت راضیه توی مسیر هزارتا فکر میاد تو سرم اما باید این ماده اسب رو میکردم رسیدم دم در خونه زنگ آیفون رو زدم، در رو باز کرد رفتم بالا قبل اینکه در واحد رو بزنم خودش باز کرده بود رفتم داخل سلام کردم به خودش نرسیده بود اما بازم خوشگل بود با این کارش میخواست بفهمونه بهم ک راضی نیست درو بستم رفتم طرفش،سرش پایین بود دستمو بردم زیر چونش که تو چشام نگاه کنه لبامو گذاشتم رو لبای قلوه ایش کل وجودم گر گرفت دستامو حلقه کردم دور کمرش باسنشو چنگ میزدم خوابوندمش رو‌ زمین همینطوری که لباشو میخوردم دستمو کردم توی شلوارش کصشو بمالم که دیدم بعله خیس کرده بود کصش و قشنگ آب انداخته بود، اونم ی سالی بود سکس نکرده بود و‌بعدا فهمیدم دل خوشی از شوهرش نداره با اینکه کصش پره اب شده بود باز خجالت میکشید و سعی میکرد خودشو کنترل کنه. شلوار و شرتشو باهم کشیدم پایین میخواستم هر طور شده از خود بیخودش کنم وای چی میدیدم یه کس تپل و خیس ک دوسه روز بود شیو شده زبونمو پهن کردم کشیدم رو کصش چند تا لیس زدم خانوم کم کم صداش دراومد چوچولش رو لیس میزدم تند تند ک یهو لرزید و ارضا شد. آب شرشر میومد از کصش تیشرتشو در آوردم و خودمم لخت شدم گفتم حالا نوبت منه کیرم سنگ شده بود،راضیه با نگاهش ازم میخواست بکنمش منم یکم مالیدم ب کصش ک خیس بود و آروم دادم داخل که یه آییی گفت تا ته کردم تو کصش پاهاشو انداختم رو شونم شروع کردم تلمبه زدن سینه هاشو میمالیدم محکم تلمبه میزدم راضیه آه میکشید منو به خودش فشار میداد دیگ داشت با دلو جونش کص میداد بعد از حدود یه ربع کردنش بهش گفتم داره میاد گفتم بریزم داخل سر تکون داد با فشار ارضا شدم همونجوری روش خوابیده بودم کیرم داشت تو کصش نبض میزد بوسیدمش و این شروع رابطه ای بود ک فکر نمیکردم ادامه دار بشه...... نوشته: شهرام
    • minimoz
      زن متاهل   سلام خدمت تمامی دوستان داستان کاملا واقعی هست فقط اسامی تغییر کرده بریم سر اصل مطلب اسمم امیر علی هست ۳۲ سالمه بچه کوچیک خونه ام مابقی خواهر برادرام ازدواج کردن بعد از فوت پدرم تصمیم گرفتیم بریم یه خونه نزدیک خونه خواهر برادرام بگیریم که مامانم با نوه هاش سرگرم بشه همینجور هم شد یه خونه گرفتیم توی یکی از شهرک ها وسایل از خانه قبلی آوردیم قرار شد یه دستی به سر گوش خونه بکشیم اجاره بدیم محله جدید کسی نمی شناختم یک شب برنامه نزدیکا نصب کردم چند روزی توی برنامه شب ها چت میکردم تا یه شب یه خانم ۳۴ ساله که از پروفایلش زده بود درخواست قبول کرد شروع به صحبت کردیم که ما تازه اومدیم اینجا کسی نمی‌شناسیم بین چت ها گفت میشه ببینمت منم چندتا عکس از خودم فرستادم که شماره اش بهم داد بعدها گفت میخواستم اول بدونم آشنا نباشی چون متاهل هستم اصالتا کرمانی بود زمانی ۲۵ سالش بود زن دوم یه مرد ۵۰ ساله میشه و یه بچه ۵ ساله هم ازش داشت کم کم درد دلهاش شروع شد من توی بندر غریب ام شوهرم همش سرکار هست بیشتر هم با نوه هاش از بچه های زن اولش وقت میزاره چند روزی بهمین منوال گذشت تا با اصرار من قرار شد همدیگرو ببینیم قرار شد شوهرش بره تهران ماموریت بچه اش بزار مهد برم دنبالش دل تو دلم نبود و از طرفی هم میگفتم رابطه با زن متاهل خوب نیست ولی هر جور بود آماده شدم قبلش رفتم حموم درست حسابی به خودم رسیدم یه قرص هم خوردم ساعت ۹ صبح رفتم دنبالش یک ساعتی دور زدیم اطراف ساحل آروم دستم روی رونش بود گفتم مریم خانم شما متاهل هستین بیرون کسی مارو باهم ببینه بد میشه اشکال نداره بریم خونه ما اول مخالفت کرد بعد که فهمید خونه کسی نیست تازه کاغذ دیواری زده بودیم و کف خانه موکت کرده بودیم قبول کرد بریم قرار بر این بود که فقط صحبت کنیم دفعه اول بیشتر باهم آشنا بشیم رسیدم دم خونه سری پریدم درب ماشین رو باز کردم با ماشین رفتم داخل در سالن هم باز کردم مریم اومد داخل اول اتاق هارو نگاه کرد مطمئن شد کسی نیست یه گوشه نشست من از قبل پتو برده بودم با دوستام میرفتیم مشروب میخوردیم از کمد دیواری در آوردم انداخت گفتم بیا اینجا بشین یکدفعه سری بلند شد که بره دستش گرفتم درب سالن قفل کردم ترسید بدجور دیدم با حالت التماس توروخدا بریم تو قول دادی فقط حرف بزنیم دستش گرفتم گفتم بشین الانم فقط داریم حرف می‌زنیم چند دقیقه ای گذشت آروم شد ولی متوجه سفت شدن کیرم شد نگاهش همش دوخت بود به کیرم آروم دستم بردم دور گردنش روسری از سرش در آوردم گردنش بوسیدم دیدم خیلی همراهی نمیکنه منم دیگه عقلم دست کیرم بود چند ماهی بود با دوست دخترم کات کرده بودم سکس نداشتم افتادم روش شروع به خوردن لبهاش کردم مریم هم تقلا میکرد از روش بلند بشم ولی فایده نداشت ته دلم میدونستم دلش میخواد ولی نه قرار اولمون حین تقلا کردن دکمه های مانتوش باز کردم خودم هم تی شرت شلوارم در آوردم مریم هم وا داد دستش گذاشت جلو صورتش شروع به گریه کردن کرد دیگه متوجه هیچ نبودم شلوارش و تاپ سوتین همچیز جز شرتش در آوردم اینقدر سفید بود از گردنش شروع به خوردن کردم آروم از روی شرت کصش گاز میگرفتم شرتشو در آوردم پاهاش باز کردم مریم تکون نمی‌خورد آروم کصش بوسیدم وای چه بوی خوشی میداد زبون میزدم اینقدر کصش ناز بود متوجه نشدم چقدر طول کشید کصش میخوردم یک لحظه دیدم مریم موهام گرفت سرم بین پاهاش محکم فشار داد یه لرزشی کرد پاهاش شل شد شرتم بیرون آوردم گرفتمش تو بغل گفتم ببخش نتونستم خودمو کنترل کنم مریم نگاه توی چشم هام کرد یه چک آروم زد بهم و شروع به لب گرفتن کرد ازم حس جالبی بودی دستش روی سینه ام بو با موهای سینه ام بازی میکرد آروم به دستم سرش فشار دادم پایین متوجه شد اول یه زبون نوک سینه هام زد کیرم گرفت تو دستش یکم بالا پایین کرد شروع به خوردن کرد چنان با ناز و عشوه می‌خورد که بیشتر منو حشری میکرد آروم بلند شد کصش آورد روی صورتم و خودش شروع به خوردن کیرم و تخمام میکرد دهنش اینقدر کوچولو ناز بود نصف کیرم میرفت تو دهنش آروم زبونش از سر کیرم می‌کشید تا زیر تخمام منم دو طرف باسنش گرفته بودم شروع به خوردن کصش میکردم زبونم فرو میکردم دیگه رسما ناله هاش بلند شده بود برای بار دوم کصش گذاشت رو صورتم با یه فشار ارضا شد اومد سرش گذاشت رو دستم یه پاش هم روی پام آروم با دستش کیرم بازی میکرد یکم که حالش جا اومد شروع به لب گرفتن ازش کردم پاهاش باز کردم خودش گذاشت رو شونه هام با دستش کیرم گرفت تنظیم کرد سر کیرم رفت داخل کصش اینقدر تنگ بود یک لحظه فکر کردم تو کونش رفت پاهاش اورد پایین گفت حامد کیرت بزرگه اذیت میشم خواهشا یواش بکن من سزارین کردم دردم میات واقعا کصش خیلی تنگ بود هنوز یادش میفتم کسی به تنگی کس مریم نکردم کصش خیس خیس بود دوباره سر کیرم گرفت آروم کلاهک کیرم رفت اینقدر آروم آروم فرستادم تا کیرم جا کرد تو کصش با ریتم ملایم جلو عقب میکردم مریم دستام گرفت بلند شد همینجور که کیرم تو کصش بود نشست رو پاهام دستش حلقه زد دور گردنم شروع به جلو عقب کردن میکرد خودش منم دستم دور کمرش محکم گرفته بودمش آروم هلم داد خودش نشست روی کیرم دیگه دردش به لذت تبدیل شده بود کیرم کامل تو کصش بود تا آخر تو کصش میزاشت بای کصش می‌کشید بای کیرم دیگه متوجه نشدم مریم رو خوابوندم گفتم داگی شو مریم سرش گذاشت رو زمین دستهاش باز کرد تا جای که میتونست قبل کرد دو طرف پهلو هاش گرفتم به تمام سرعت تو کصش تلمبه میزدم مریم با حرف هاش بیشتر حشریم میکرد اخخخخ بکن جرم بده امیر بگو کصم دوست داری اخح جنده اتم حسابی جرم بده کیرم میخوام خیس عرق شده بودم مریم هم چند بار ارضا شده بود کامل خوابیدم روش تلمبه میزدم کم کم داشت آبم میومد مریم کجا بریم امیر جنده خودتم کجا دوست داری هرجا دوست داری بریز آخ جرم بده کیرم کشیدم بیرون سینه های نازش گفتم جفت کن گذاشتم بین سینه هاش چندتا جلو عقب کردم هر بار به لبهاش می‌خورد کیرم با فشار آبم روی لبها صورتش ریخت با دستمال پاک کردم صورتش مریم سری سر کیرم گرفت شروع به مکیدن کرد تا قطره آخر شیره بدنم کشید بی حال افتادیم یک ساعتی تو بغل هم دیگه مریم که اول ناراحت بود کلی تشکر کرد گفت دوست داشتم سکس کنیم نه بی مقدمه و یهویی ولی بعد از چندین ماه درست حسابی ارضا شدم دیگه جنده خودتم این کس فقط کیر تورو دیگه میخواد بلند شدیم لباس هامون پوشیدم مریم رسوندم جلو مهد دوستان ببخشید طولانی شد شروع سکس هام با مریم بود اگر دوستان تمایل داشتن از سکس های بعدی که با مریم و دختر خاله اش که از کرمان اومده بود اشتراک بزارم نوشته: امیر
×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

لطفاً اگر به سن قانونی نرسیده اید این سایت را ترک کنید Please Leave this site if you are under 18