behrooz ارسال شده در 25 مهر اشتراک گذاری ارسال شده در 25 مهر خیانت زنم سلام من علی هستم داستان کاملا واقعی باور نکردی کامنت کس شعر نزار اسم من علی ۳۰ سالم و همسرم مبینا ۳۰ سالشه ما چهار سال ازدواج کردیم و زندگی خوبی داشتیم من قدم ۱۷۸ وزنم ۱۰۰ مبینا ۱۶۵ قدش وزنشم ۷۲ استایل مبینا بد نیست کون نسبتا درشتی داره با سینه های ۷۵ خیلی نرم اینقدر نرم که وقتی دراز میکشه انگار پسر و هیچ سینه ایی نداره خلاصه بگذریم ما داشتیم زندگیمون میکردیم که مبینا با یه دختر آشنا شد و این اشنایی تبدیل شد به رفت آمد های هفتگی بعد از چند جلسه رفت آمد فهمیدم که این دختر با مادر خواهرش زندگی میکنه و هیچ مردی تو زندگیشون نیست مبینا یه عادت که داشت همه چیو به من میگفت بعد یه مدت اشنایی فهمید که این دوتا خواهر طلاق گرفتن و تنها با مادرشون زندگی میکنن اسم یکیشون ازاده بود و یکیشون زهرا هر دوتا دوست پسر داشتن و کاملا از روابطشون با دوست پسراشون برای مبینا تعریف میکردن حتی از سکسشونم میگفتن یه شب که مبینا رفت بود پیششون وقتی برگشت و ازش پرسیدم چه خبر گفت در مورد خیلی چیزا صحبت کردیم گفتم دیگه چی گفتین گفت در مورد خیانت حرف زدن که این دوره زمونه خیانت مشکلی نداره و خیلی خوبه که مرد زن رابطه ازاد داشته باشن من دیگه چیزی نگفتم اهمیت ندادم بعد از مدتها متوجه شدم که در مورد این موضوع خیلی حرف میزنن و شک به دلم افتاد که اینا دارن مخ مبینا به کار میگیرن واسه یه کاری چند وقتی گذشت و مبینا زیر نظر داشتم گوشیش ازم قایم میکرد پیاماش پاک میکرد و کلا از من سرد شده بود و کلا حالات رفتارش تغییر کرده بود هر روز زنگ میزد کی میای خونه و همش پیگیر بود که من چه ساعتی میرسم خونه حتی یه چند باری که زود رفتم خونه دست پاچه بود و خیلی عصبانی که چرا نگفتی داری میای و این حرفا کارا شک من بیشتر میکرد و من مدرکی برای اثباتش نداشتم شرایط با همین وضعیت پیش میرفت و من شکاک تر میشدم تا یک روز به دلم افتاد که زودتر برم خونه تو مسیر که بودم دلم آشوب بود ولی دلیلی واسش نداشتم تا اینکه رسیدم خونه همین جوری با خودم گفتم خیلی یواش برم خونه بدون هیچ سر صدایی وقتی در واحد باز کردم روی جاکفشی خونه یه جفت کفش مردونه دیدم که یهو توی دلم خالی شد و گوش دادم توی اتاق خوابمون صدا میاد وقتی رفتم نزدیک دیدیم یه مرد که پشتش به من افتاده رو مبینا داره با تمام توان تو کسش تلمبه میزنه پشتشون به من بود یه جوری داشتن سکس میکردن اصلا متوجه حضور من نشدن من که شوک شده بودم کلا خشکم زده بود جلوی در و فقط صدای کیر اون مرد تو کس مبینا بود که میومد و حرفایی که دوتایی میزدن (این بگم مبینا کلا دوست داشت موقع سکس حرف بزنه و حرف بشنوه اینجوری ارضا میشد ) حرفایی که تا الانم از ذهنم پاک نشده مرده خیلی محکم میزد تو کسش و میگفت بهم بگو کیر من خوبه یا اون شوهر بیغیرتت و مبینا داد میزد کیر تو کیر تو کیر تو (یه چیز میگم شاید باور نکنید یه جوری آب مبینا رو کیر مرده بود که همه کیرش سفید شده بود )من که خشکم زده بود و نمیتونستم حرف بزنم که مرده به مبینا گفت برگرد که نوبت کونت بکنم و وقت بلند شدن یهو من دیدن و من هر دوتاشون دیدم مبینا لخت با یه کس که آب ازش سرازیر شده بود و یه مرد با یه کیری که از اب مبینا سفید بود و من فقط یادم یک کلمه گفتم مبینا و از حال رفتم وقتی چشمم باز کرد روی تخت بیمارستان بودم و فهمیدم که نزدیک بوده سکته کنم و الان مشکلم اینه نمیتونم این موضوع ثابت کنم نمیتونم در موردش با کسی حرف بزنم شدم یه روانی که فقط با صحبت های تراپیست صبح شب میکنه تو مرحله طلاقیم و دیگه این دنیا هیچ ارزشی واسم نداره فقط بدونید یه دوست همه زندگی من نابود کرد اگر خواستین جزئیات که چرا اینجوری شد واستون میگم فقط این بدونید خلاصه نابودی زندگی من بود نویسنده: علی . آموزش تماشای فیلم ها - آموزش دانلود فیلم ها - آموزش تماشای تصاویر . لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده