رفتن به مطلب

داستان برادرم


kale kiri

ارسال‌های توصیه شده


آغاز بلوغ: از زبان خواهر
 

توی پذیرایی داشتم کتابهای درسیمو مرور میکردم که دیدم از اتاق سرو صدا میاد، برادر وسطیم بود ک همیشه اعتراض داشت ک رختخوابش را مادرم جای دیگه پهن کنه که اونم قبول نکرد، زمستان ۶۶ بود اونزمان بدلیل نبود گاز کشی در منازل و وضعیت نه چندان خوب اقتصادی زمستونها همه مون توی یک اتاق میخوابیدیم که بخاری نفتی داشت منم چون تا دیر وقت درس میخوندم و نمیخواستم مزاحم خواب بقیه باشم با یک چراغ نفتی کوچیک توی پذیرایی کنار تلویزیون واسه امتحانهام خودمو آماده میکردم، سال آخر دبیرستان و ۱۸ سالم بود  تنها دختر خونواده بودم و بچه بزرگ، سه تا برادرام پشت سر من دنیا اومدن اولی ۱۶ دومی که خیلی با هم خوب بودیم ۱۴ که بعضی وقتا داداشی هم صداش میکردیم و کوچیکه ۶ سال داشت که عاشقش بودم نه اینکه با بزرگه رابطه خوبی نداشته باشم ولی زیاد با هم گرم نبودیم شاید بخلطر فاصله کم سنی و دعواهایی ک در بچه گی با هم داشتیم

ساعت نزدیک ۱۱ شب بود که کتابهامو جمع کردم و رفتم توی اتاق  بخوابم رختخواب من کنار پدرو مادرم بود که برادر کوچیکم وسطشون میخوابید برادر وسطیم کنار من بود و بزرگه اونور برادر وسطی،  چشمام گرم خواب بود که با داد و بیداد برادرام بیدار شدم عجیب بود موقع خواب دعواشون شده بود پدر و مادرم با وحشت بیدار شدن مث اینکه بزرگه موقعه خواب دستش خورده بود روی صورت وسطی و اونم با لگد تلافی کرده بود از بچه گی هم دعوا داشتن با هم پدرم با عصبانیت گفت اگه صداتون در بیاد میندازمتون حیاط تا قندیل بزنید ک آروم شدن و خوابیدن

دوباره پلکهام سنگین شد و خوابیدم

روز بعدش تعطیل بود و تلویزیون برنامه های مناسبتی داشت من تا دیر وقت پای تلویزیون بودم البته وقتی میگم تا دیر وقت حداکثر تا ساعت ۱۲ شب بود بعدش برنامه ها تموم میشد،  تلویزیون خاموش کردم رفتم توی جام همه خواب بودن داشتم میخوابیدم ک  حس کردم دست برادرم روی باسنمه خواستم ورش دارم با خودم گفتم چ کاریه خودش ورش میداره پشتم بهش بود کم کم حس کردم از اینکه دستش روی کونمه حس خوبی دارم

ی لحظه حس کردم دستش سر خورد رفته توی چاک کونم خواستم برگردم ولی حس خیلی خوبی داشتم دوست داشتم دستش همونجا باشه ولی عذاب وجدان گرفتم برگشتم و دستشو جمع کردم  اینبار روبروش خوبیدم چند لحظه نگذشت حس کردم دستش روی پاهامه شوکه شدم یعنی عمدن داره منو میماله هیچ عکس العملی انجام ندادم ببینم میخواد چیکار کنه ک متوجه شدم دستشو گذاشت روی کوسم نفسم بند اومده بود باورم نمیشد پیرهنم بلند بود از روی پیراهن آروم کوسمو مالید

ولی یکدفعه برگشت و پشتشو به من کرد نمیتونستم باور کنم اینکارش عمدی بوده ولی واقعن حس خوبی بهم داد

برادر وسطیم بود عاشق فوتبال بود خیلی درسخون ولی شیطمون هر روز توی مدرسه دعواش میشد پدرو مادرم بارها بخاطر کتکاریهاش رفته بودن مدرسه از بچه گی خیلی دوسش داشتم تا اینکه این آخری دنیا اومد ولی همون حس همیشگی رو بهش داشتم،

اونم واقعن منو دوست داشت شاید از پدرو مادرمون بیشتر، بخاطر همین باور نداشتم عمدن دستش رو روی کوسم گذاشته باشه درگیر همین فکرها بودم که حس شهوت بهم دست داد کمی با چوچوله م ور رفتم حس خوبی داشت ولی دوست داشتم برادرم اینکارو برام میکرد

خیلی توی فکر بودم شاید تا نیمه های شب خوابم نبرد هنوز منتظر بودم بازم برگرده و نوازشم کنه

صبح وقتی بیدار شدم حس عجیبی داشتم روم نمیشد به دادشم نگاه کنم حتی جواب سلامشو ندادم صبحانه خوردیم دست برادر کوچیکه رو کرفتم و سوار ماشین بابا شدم چون مدرسه ما دور بود بابا منو برادر بزرگه رو با خودش میبرد ظهرها هم دیگه خودمون برمیگشتیم کوچیکه با اینکه مدرسه ش نزدیک بود دوست داشت با ما بیاد داداشی هم مدرسه ش دو خیابون بالاتر بود و خودش میرفت،  سر کلاس اصلن حواسم به درس نبود ذهنم روی دست برادرم بود ک روی کوسم بود هیچ وقت اینجوری شهوتی نشده بودم نمیدونم چرا اونروز زمان دیر میگذشت خیلی دوست داشتم زودتر خونه باشم برادرمو ببینم هر چند صبح ازش خجالت میکشیدم

وقتی کلید انداختم در حیاط رو باز کردم دیدم بدوبدو اومد استقبالم دلم لرزید با دیدنش اومد جلو و سلام کرد خودمو کنترل کردم لپوشو گرفتم گفتم چ خبرته کوچولو ک نیستی بغلت کنم بزرگ شدی اونم خندید به شوخی ی پس گردنی بهش زدم گفتم ای شیطون رفتم داخل آشپزخونه مامانو بوسیدم رفتم لباسهامو عوض کنم ک دیدم پشت سرمه گفتم چته امروز افتادی دنبال من گفت چند تا مسئله ریاضی دارم میخوام ی کم باهام کار کنی گفتم باشه بعداز ناهار

همون موقع ی فکری به ذهنم خورد تصمیم گرفتم لباسهای تابستونی بپوشوم پیرهن کوتاه و یقه باز طوری ک سینه هام کمی معلوم باشه موقع ناهار برادر کوچیکه رو بغل کردم داشتم میبوسیدمش ک مامانم گفت دختر سرما میخوری برو بلوزتو بپوش گفتم نه اینجوری راحترم واقعن از شهوت داغ شده بودم تند تند ناهارو خوردم به برادرم گفتم مسئله هاتو بیار ببینم

وقتی اومد عمدن طوری خم شدم سینه هامو ببینه زیر چشمی متوجه شدم داره نگاه میکنه کمی باهاش کار کردم گفت حالا چندتا بنویس خودم برم حلش کنم

حس کردم حسابی احساسی شده مسئله ها رو واسش نوشتم خودمم رفتم سراغ کتابهام ولی لحظه شماری میکردم شب بیاد ببینم این وروجک چیکار میکنه،  شب دیگه حوصله درس خوندن نداشتم منم با بقیه توی اتاق رفتم تا مثلا بخوابم ولی همونطور ک گفتم منتظر اتفاقی خوش بودم، یک ساعتی خودمو بخواب زدم صدای خروپف بابا بلند شد

عمدن کونمو سمتش کردم کمی بیشتر قنبل کردم ک وارد رختخوابش بشه چند دقیقه نگذشت ک دستشو حس کردم آورد رو کونم حس خوبی داشتم دیدم آروم آروم گذاشت لای چاک کونم پس وروجک بیدار بوده شکی ک دیشب داشتم به یقین تبدیل شد با اینکه حس خوبی داشتم دوست داشتم با کوسم ور بره برگشتم روبروش سریع دستش را جمع کرد پسر بچه ساده فکر میکرد من خوابم چند دقیقه ای گذشت ک لذت لمس کوسم توسط دستهای کوچولوشو حس کردم پیرهنم کوتاه بود و دقیقا روی کوسمو داشت میمالید نفسم به شماره افتاد دستش رو از روی کوسم ور میداشت و سینه هامو ناز میکرد دوباره میرفت سراغ کوسم بارها خودم مالیده بودمش ولی لذت این قابل وصف نبود حس کردم کوسم خیس شده یکدفعه دیدم پسره احمق دستشو کرد توی شلوارم و کوس لختمو مالید با اینکه داشتم لذت میبردم دوس نداشتم این حریم شکسته بشه مث شخصی ک تازه بیدار شده باشه نیم خیز شدم و ی سیلی کوچولو بهش  زدم ی کثافت ریزی هم چاشنیش کرد

اونم سریع دستشو جمع کرد و خودشو بخواب زد پشتشم ب من کرد

صبح اصلا روم نمیشد بهش نگاه کنم خیلی دوسش داشتم ولی کاش این اتفاقات نمی افتاد هر چند واقعن لذت بخش بود، ماشین بابا اونروز صبح روشن نشد و ما خودمون به مدرسه رفتیم

همون صبح هم بازم با برادر بزرگه ی کل کلی کردن ک خنده م گرفت

پنجشنبه ها زودتر کلاسمون تعطیل میشد وقتی برگشتم فقط داداشم خونه بود مادر هم رفته بود برادر کوچیکه رو از مدرسه بیاره،  دیدم بچه پررو بدو بدو اومد جلوم و سلام کرد عمدن ی اخم کردم و گفتم سلامو درد قیافه ش دیدنی شده بود سرخ شد همراه با لبخند قشنگی دلم میخواست بغلش کنم و حسابی ببوسمش ولی صلاح نبود

خیلی عذاب وجدان داشتم دیگه پشیمون شدم همون لباسهای زمستونی رو پوشیدم با پیراهن بلند تا از ذهن این وروجک هم این هوس بیفته شب هم پتو رو دور خودم پیچیدم و یک متکا بینمون گذاشتم

دیگه هرشب همینکارو میکردم تا عید اومد هوا بهتر شد و ما هر کدام رفتیم اتاق خودمون، من یک اتاق داشتم پدر ومادر با برادر کوچیکه اتاق خودشون بودن این وروجک با برادر بزرگه یکیشون هال میخوابید یکیشون پذیرایی همونجایی ک من زمستونا با یک چراغ کوچیک تا دیر وقت درس میخوندم

اونسال به راحتی دیپلم گرفتم واسه کنکور هم رشته مورد علاقه م قبول شدم ولی تنها ایرادش این بود شهر خودمون نبود ولی زیاد هم دور نبود

اونجا بهمون خوابگاه دادن با چندتا از بچه ها خیلی صمیمی شدیم،بابام هر هفته می اومد دنبالم و برمیگشتم خونه پنجشنبه و جمعه هارو

زمستونها ک می اومدم خونه بازم توی همون اتاق همه مون میخوابیدم بازم منو برادر وسطیم کنار هم بودیم ولی دیگه هیچوقت ندیدم ک دستش حتی به پتوی من بخوره مث اینکه اتفاقات پارسال همه ش سوءتفاهم بود و عمدی در کارش نبود ولی هیچوقت نتونستم خودمو قانع کنم خواب باشه و دستشو توی شلوارم کنه کوسمو بماله،  یه حس دو گانه داشتم از یه طرف خوشحال بودم که حرمت خواهر برادریمون سر جاشه از یه طرف خیلی دوست داشتم یه پسر منو بمالونه چه کسی بهتر از برادر کوچیک آدم هم با خیال راحت ارضاء میشی هم کسی بهت شک نمیکنه

توی خوابگاه وقتی با همکلاسی هام صحبت میکردم هر کدوم از رابطه هاشون میگفتن یکی با همسایه یکی با فامیل یکیشون حتی با شوهر خواهرشون حرفهاشون حسابی تحریکم میکرد ولی غرورم اصلا اجازه نمیداد جلوشون ضعف نشون بدم تنها کسی ک میگفت با کسی رابطه نداشته من بودم هر وقت این حرفو میزدم یاد مالیدن کوسم توسط برادرم می افتادم بازم شک داشتم شاید عمدی نباشه ولی حرفهای بچه ها داشت دیوونه م میکرد اصلا دوست نداشتم خودمو در اختیار یه پسر غریبه یا فامیل بزارم ک بعدن ازم سوء استفاده کنه،  سیمین یکی از همکلاسیام میگفت هر وقت پسر همسایه مون رو میدیدم عمدن باسنمو میچرخوندم تا تحریک بشه با اینکارام دیونه ش کرده بودم تا اینکه ی بار توی کوچه ک خلوت بود سفت بغلم کردو دستشو گذاشت رو کونم و سریع دور شد

منم با تعجب پرسیدم، کسی توی کوچه شمارو ندید گفت نه بابا کسی نبود، با این حرفهای بچه ها خیلی دوست داشتم پنجشنبه زودتر بیاد بابا بیاد دنبالم برگردم خونه ولی یادم اومد زمستون تموم شده و دیگه هر کدوم توی اتاق خودشون میخوابن برادر بزرگم اتاق منو برده بود هر وقت برمیگشتم اون میرفت توی هال میخوابید من اون دو شب توی اتاق تنها میخوابدم

امتحانهای پایان ترم شروع شده بود،  علارغم دلتنگی زیاد و درخواستهای زیاد بابا دیگه پنجشنبه جمعه ها خونه نمیرفتم همینجا توی خوابگاه با بچه ها درس میخوندیم یک ماهی میشد خونه نرفته بودم امروز هم آخرین امتحانم بود و بابای قرار بود بیاد دنبالم،  امتحان رو مث بقیه درسها بخوبی دادم وقتی از در دانشگاه بیرون اومدم پیکان بابایی رو دیدم که داشت برق میزد بدوبدو خودمو بغلش انداختم اینقد همدیگرو بوسیدیم

انگار سالهاس همدیگرو ندیدیم دستم دور گردن بابایی بود و اصلن ولش نمیکردم طوری ک حراست دانشگاه چند قدم اومد سمتمون که بچه ها بهش توضیح دادن که پدرو دختریم،  همکلاسیام اومدن جلو و به بابایی سلام دادن بابا هم با روی خوش جوابشونو داد و همه با هم به سمت خوابگاه رفتیم با وجود اینکه نگهبان خوابگاه اجازه داد بیاد تو ولی گفت نه همینجا بیرون منتظر میمونم منم با بچه ها رفتیم داخل سوغاتی هایی ک خریده بودم از زیر تختم در آوردم البته بیشتر واسه خودم خرید کرده بودم یک شلوار راحتی زرد خوشرنگ با دو پیرهن راحتی تابستونی یکی فیروزه ای اون یکی زرشکی

با بچه ها خداحافظی کردیم و با بابایی حرکت کردیم به سمت تهران عزیزم😍

وقتی رسیدیم در خونه مامان انگار صدای ماشین بابارو شناخته باشه درو باز کرد همونجا همدیگرو بغل کردیم دیدم از اونطرف برادرم در حالی ک کوچیکه بغلش بود پا برهنه اومدن دم در همونجا پرید بغلم و بوسم کرد بابام با خنده گفت چه خبرته بزار بیایم تو بعد همه مون خوشحال بودیم فقط این برادر بزرگه با وجود اینکه خیلی پسر خوبی بود ولی زیاد احساسی نبود ی سلام سردی باهام کرد و رفت بیرون ولی برادر وسطی از شوق بالا پائین میپرید نمیدونم از عشق خواهر برادری بود یا چیز دیگه توی اون ذهن کوچیک و شیطونش میگذشت

وقتی رفتیم تو خیلی خسته بودم به مامان گفتم خیلی خسته م ناهار نمیخوذم میرم بخوابم،  واقعن خسته بودم شب قبل تا نزدیکی های صبح درس میخوندم دو ساعتی هم با بابایی تو راه بودیم

وقتی بیدار شدم ساعت نزدیک ۴ ظهر بود فقط مامان و برادر کوچیکه خونه بودن مامان گفت حموم روشنه یه چیزی بخور بعد برو حموم گفتم اشتها ندارم میرم حموم، لباسهایی ک اونجا خریدم با خودم بردم وارد حموم شدم داشتم لخت میشدم با دیدن بدن خودم نمیدونم چرا حشری شدم پشمهای کوسم خیلی زیاد شده بودن بدن سفیدم رو توی آینه نگاه کردم که فقط لکه بزرگ سیاهی وسط پاهام ک همون پشمام بود جلب توجه میکرد نمیدونستم بزنم یا همینطوری بمونه، کمی با کوسم ور رفتم حسابی شهوتی شده بودم دیگه تصمیم گرفتم بزنم با تیغ مشغول  تراشیدنشون شدم با دقت مث تازه عروسها که انگار امشب شوهرم قراره بکنتم 😅

حسابی سفید و مامانی شده بود کوسم بعدش ی حموم مفصل گرفتم و کاملا خوردنی شدم لباسهامو پوشیدم اومدم بیرون تا مامان منو دید بغلم کرد و بوسید بارها قربونم رفت ک چقدر ناز و خوشگل شدم،  رفتم ی آهنگ مرجان گذاشتم و توی هال قدم میزدم که دیدم برادرم با ساک ورزشیش برگشت به فوتبال خیلی علاقه داشت چون درسهاش هم عالی بود دیگه بابا مامان زیاد بهش گیر نمیدادن بدون اینکه منو ببینه از مامان پودر خواست که لباسهاشو توی حموم بشوره که مامان گفت همونجا توی حمومه تا آب داغه خودتم ی دوش بگیر

ی نیم ساعتی گذشت که از داخل حموم مامانو صدا زد که لباسهاشو واسش بیاره به مامان گفتم خودم میبرم براش تو به کارت برس آروم در حموم رو زدم تا درو باز کرد منو دید شوکه شد اونم انگار از لباسهام خوشش اومده بود به شوخی شورتشو توی دستم چرخوندم گفتم اینم لباسهات اینم شورت چندشت لبخند قشنگی زد و گفت آبجی مجله خونواده واست خریدم گذاشتم توی اتاق منم لپهاشو کشیدم تشکر کردم

خیلی دوستم داشت هر وقت از دانشگاه برمیگشتم همیشه اینکارو میکرد حتی بعضی وقتا با پول توی جیبیهاش بهترین تخمه ها رو واسم میخرید ولی هیچوقت نتونستم خودمو قانع کنم که دوسال پیش اتفاقی دستشو توی شلوارم کرده و کوسمو میمالید

یه حس دوگانه داشتم از یه طرف دوست داشتم مث قبلنا همون خواهر برادر باشیم از یه طرف هم خیلی دلم میخواست یکی منو ارضا کنه و چه کسی بهتر از برادر کوچیکه خودت،  وقتی از حموم بیرون اومد چند تا نوار کاست برداشت دل و روده شونو بازکرد که پارگی هاشو درست کنه البته واقعن کارش درست بود اونایی که نوار کاست داشتن و نوار از داخلش بیرون میزد و داخل ضبط میشد میدنن من چی میگم

داشتم توی هال و پذیرایی همینطوری قدم میزدم موهای کوسمو زده بودم رونهام بهم میخورد حس خوبی بهم میداد یواشکی زیر چشمی نگاهش کردم اصلا حواسش بهم نبود یاد حرف سیمین افتادم چند باری کونمو بهش کردم و چرخوندم توی شیشه کمد دیواری هال نگاهش کردم ببینم نگاه میکنه یا نه که یکدفعه دیدم سرشو بلند کرد و زل زد به کونم منم با همون چرخش رفتم ستون هال رو بغل کردم ببینم تحریک میشه یا نه که دیدم برادر کوچیکمو صدا زد و گفت برو دفترتو بیار واست دیکته بگم

تعجب کردم  از کارش رفتم آشپزخونه پیش مامان که بعد از چند ذقیقه داداش کوچیکه با دفترش اومد گفت داداش میگه این دیکته رو تصحیح کن با تعجب دیکته شو خوندم ک نوشته بود جیرجیرک به خاله سوسکه گفت خواهش میکنم امشب خونه ما بیا قول میدم هر کاری که تو بخوای انجام بدم با خوندنش از ته دل خندم گرفت همینطور ک میخندیدم مادرم گفت چته تو امروز همه ش میخندی، منم با همون حالت خنده گفتم از دست این وروجکهایی ک بزرگ کردی که مامان هم خندید اونوقت یه ۲۰ به داداش کوچیکه دادم و بوسیدمش

شب بعد از خوردن شام دور هم نشسته بودیم داشتیم تلویزیون میدیدیم یه برنامه داشت اون موقع به اسم سینمای کمدی که پنجشنبه ها پخش میشد و آقای جمشید گرگین اجراش میکرد که خیلی مخاطب داشت بعد از دیدن برنامه موقع خواب به مامان گفتم رختخواب منو توی اتاق پیش برادرام بندازه اونجا میخوابم زیر چشمی هم به برادرم نگاه کردم حس کردم قند توی دلش آب شده،  رختخوابمو بالای اتاق کنار داداش کوچیکه خودم پهن کردم که دیدم برادرم هم رختخوابشو آورد پائین اتاق پهن کرد،  چراغهارو خاموش کردیم و خودمو بخواب زدم ببینم چه اتفاقی میوفته شاید برادرم بخاطر علاقه عاطفی که بهم داشت خواسته بود پیش اونا بخوابم،  ساعت حدودای یک شب بود که متوجه شدم داره میاد سمتم پس وروجک واقعن دو سال پیش عمدن با کوسم ور میرفت آروم اومد پیرهنمو بالا زد و دستشو گذاشت روی پاهام نفسم بند اومد به پشت خوابیدم دیدم بلند شد رفت سمت در و اروم دوباره برگشت طرف من مشخص بود رفته ببینه بابا مامان خوابن یا نه،  منم قلبم تند تند داشت میزد که دیدم کمی پاهامو باز کرد در حین ناباوری دیدم دهنشو گذاشت روی کوسم باورم نمیشد یه بچه ۱۶ ساله همچین کاری بدونه شایدم غریزی بود ولی هر چه بود من به شدت داشتم لذت میبرم همینطور ک کوسمو میلیسید دستش رو از زیر پیرهنم روی شکمم میمالید دوست داستم بالاتر ببره و ممه هامو بماله که اینکارو نکرد قشنگ زبونشو حس کردم که روی چوچولمه عمدن کمرمو بالا بردم تا زبونش بیشتر بره توی کوسم اما امان از
دست این پرده که معضلی شده برای ما دخترا کوسم کاملن خیس شده بود دوست داشتم از شهوت داد بزنم ک خودمو کنترل کردم یکباره عضلاتم کلن شل شد آبم اومد ولی اون هنوز داشت کوسمو میخورد پاهامو دراز کردم اونم فهمید سرشو از رو کوسم ور داشت ولی هنوز بالای سرم بود توی دلم گفتم دیگه منتظر چیه که یکدفعه دیدم سرشو آورد بغل گوشم و جون بابا و مامان و خودم قسمم داد که به پهلو بخوابم تا بچسبه بهم از جسارتش خوشم اومد خنده م گرفته بود هیچ عکس العملی نشون ندادم ببینم چیکار میکنه یه چند دقیقه ای منتظرش گذاشتم راستش دلم براش سوخت همینطوری بالای سرم وایساده بود همون لحظه بازم شهوت سراغم اومد به پهلو خوابیدم وروجک از خوشحالی بوسم کرد و آروم پیرهنمو بالا زد منم کمی قنبل کردم تا گردی کونم جذابتر بشه کیرشو حس کردم داخل چاک کونم شد واقعن لذت بخش بود موهامو میبوسید یکدفعه دستشو دور کمرم کرد کمی ممه هامو مالید دوباره رفت سراغ کوسم همینطوری که
کیرش
توی چاک کونم بود کوسمو می مالید خیلی خوب ارضام میکرد تا اینکه متوجه شدم کونم خیس شد ولی کیرشو در نیاورد غرق لذت بودم همچنان داشت کوسمو میمالید ک بازم ارضاء شدم دیکه پاهامو جمع کردم اونم کیرشو از چاک کونم در آورد حس کردم شلوارم خیس شده ، آروم پیرهنمو کشید رو شلوارم بوسم کرد بعدش رفتش توی رختخوابش چند لحظه بعد بلند شد رفت بیرون

تو این فاصله دستمو به کونم مالیدم کمی خیس بود ولی طوری نبود نگرانم کنه دیگه ارضاء شده بودم خیلی لذت بخش بود واسم که اونم بعد از چند دقیقه اومد حالا نمیدونم چرا رفت توی حیاط اونشب یکی از خوابهای راحتی بود که داشتم

صبح که بیدار شدم وروجک غرق خواب بود ناخودگاه خم شدم و بوسیدمش باورم نمیشد لذتبخش ترین غریزه ام را برادرم بهم هدیه داده باشه اونم در ۲۰ سالگی مامانم با لبخندش منو نگاه کرد فکر میکرد حس خواهر برادریه ولی نمیدونست این پسرش دیشب چه لذتی به دخترش داده.

نوشته: kianshab

  • Like 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • آخرین مطالب ارسال شده در انجمن

    • kale kiri
      شیدا زن همکارم   سلام علی دلیر هستم ۳۱ سالمه و قد و وزن معمولی دارم داستانی که میخوام براتون تعریف کنم راجب ادب کردن خانوم یکی از کارمندام هستش من یه شرکت واردات و صادرات دارم و تعدادی کارمند قدیمی که چند سالی هست باهم کار میکنیم هم نیروی خانوم دارم هم آقا بچه های شرکت گاهی بعد از کار باهم میرن کافه برای شام خوردن و تفریح اونایی هم که متاهل هستن به همسراشون میگن میان اونجا دور هم جمع میشن منم گاهی اگر قراری با پارتنر خودم نداشته باشم باهاشون میرم و مهمونشون میکنم به عنوان تشویقی خلاصش بخوام براتون بگم که طولانی نشه یکی از حساب دارای شرکت که مرد هستش یه خانوم چادری داره ولی اصلا رفتارش مثل خانومای چادری نیست عشوه زیاد میاد تو جمع و شوخی زیاد میکنه با همه با این موضوع کاری ندارم این خانوم که اسمش شیدا یه اخلاق خیلی بد داره همش تو جمع شوهرش میکوبه و بد میگه ازش شوهرشم آدم مظلومی با خنده و شوخی رد میکنه این موضوع خیلی من اذییت میکرد همش رو اعصابم بود چون هر مشکلی هم با شوهرت داری نباید همش تو جمع بگی که اونم جمع همکاراش که یه جوری غریبه حساب میشن این موضوع چندین بار تکرار شده بود و من با اینکه ناراحت میشدم کاری نکردم تا اینکه یه شب با دوست دخترم دعوام شده بود اعصاب نداشتم این شیدا خانوم هم یهو تو جمع برگشت گفت والا شوهر من بی عرضس نمیتونه کارای بزرگ بکنه پول بزرگ در بیاره من جای شوهرش خیلی بهم برخورد و اینکه فهمیدم این خانوم ضعف پول داره و چون شوهرش پولدار نیست باهاش بد رفتاری میکنه اونجا بود که تصمیم گرفتم یه درس حسابی بهش بدم که دیگه از این غلطا نکنه شام که خوردیم بچه ها دونه دونه تشکر کردن و رفتن منم نشسته بودم صورت حساب بیارن حساب کنم برم یهو دیدم شیدا تنها برگشت سر میز گفت کیفم جا مونده بود خوب شد شما نرفته بودید یهو یکی برمیداشت میرفت بهش گفتم خیلی وقته بهت دقت میکنم گفت یعنی چی گفتم فردا میتونی بیای شرکت ببینمت صحبت کنیم یه لبخند ریز زد و پرسید آره ولی راجب چی گفتم بیا حضوری میگم بهت اینجا جاش نیست فقط بین خودمون باشه کسی نفهمه آخر شب بیا که بچه ها رفته باشن دوباره یه لبخند زد و گفت باشه مشکلی نیست و خوشحال رفت کاملا مشخص بود دوست داره با مرد های پولدار لاس بزنه فردا شب شد و بچه های شرکت دونه دونه رفتن منشی اومد پرسید همه رفتن شما هستید گفتم بله شما برید من خودم میبندم دفتر پنج دقیقه نگذشته بودم دیدم زنگ شرکت زدن در باز کردم دیدم شیداس سلام و احوال پرسی کردیم و اومد داخل با خنده بهش گفتم پشت در منتظر بودی بچه ها برن چقدر زود اومدی اونم خندید و گفت آخه فکر کردم کار مهمی دارید گفتم زود بیام و اینکه خونه رفتنم دیر نشه شوهرم شک کنه رفتیم تو اتاق من شیدا وقتی وارد اتاق شد چادرش در آورد گذاشت کنار با مانتو شلوار جذبی که پوشیده بود نشست رو مبل یه آرایش ریزی هم کرده بود منم در اتاق بستم و رفتم پشت میز نشستم کاملا مشخص بود که آماده این بهش پیشنهاد بدم و قبول کنه قشنگ هول مرد پولدار بود پرسید موضوع چیه راجب چی میخواستید حضوری با من صحبت کنید گفتم که مستقیم میرم سر اصل مطلب من متوجه شدم شما با شوهرت مشکل داری و بیشتر مشکلتم سر پول و درآمدش هست گفت آره خب بی عرضس این همه سابقه کاری داره نمیتونه پول خوب در بیاره بهش گفتم پول خوب از نظرت یعنی ماهی چقدر گفت دیگه حداقل باید ماهی ۱۰۰ تومان در بیاره ولی حقوقش ماهی ۳۵ به جایی نمیرسه مرد باید زنش همه جوره تامین کنه منم سریع نذاشتم حرفش تموم بشه گفتم تو با عرضه ای؟ یهو جا خورد و با تعجب گفت معلومه خب آره از اون عرضم بیشتره گفتم من یه فانتزی دارم که دوست دخترم نمیتونست انجام بده تو برام انجام بده ماهی ۱۰۰ تومان بهت حقوق میدم حقوق اولتم همین امشب پرداخت میکنم چشماش از بابت پول برق زد ولی یکم مکث کرد و پرسید چه فانتزی گفتم تو سکس بردم باش رفت تو فکر دیدم ساکت شده گفتم همین که الان شروع نکردی به داد زدن سر من مشخص راضی هستی گفت آخه خیلی یهو گفتی نمیدونم چی بگم من تاحالا به شوهرم خیانت نکردم فهمیدم مشکلش با برده شدن نیست مشکلش اینکه که از خیانت میترسه گفتم نگران نباش کسی متوجه نمیشه ماهی یک بار فقط دیت میزاریم اینکه گفتم بیشتر راضی شد و پرسید آخه من بلد نیستم چجوری باید بردت بشم چیکار باید بکنم گفتم پاشو جمع کن بریم تو راه بهت میگم تعجب کرد پرسید کجا من باید برم خونه گفتم زنگ بزن بگو اومدی خرید دیر میرسی خلاصه با یکمی ناز قبول کرد و زنگ زد به شوهرش گفت دیر میام رسیدیم خونه من و رفتیم تو اتاق ( خلاصه میگم که طولانی نشه ) نشستم لب تخت گفتم وایسا جلوم لباسات در بیار اونم از ذوق پول کاملا مطیع شده بود شروع کرد آروم آروم لباساش در آورد دیدم لباس زیر ست قرمز پوشیده که با پوست سفیدش سکسی بشه گفتم تو که اومده بودی دفتر صحبت کنی پس این چیه تنت خندید و گفت خب فکرش میکردم بهم پیشنهاد بدی ولی دیگه نه در این حد منم خندیدم گفتم بشین زمین چهار دست و پا بیا سمتم نشست و اومد جلوم گفتم از این لحظه به بعد تو سگ منی هر کاری بخوام باهات میکنم فهمیدی خندید یدونه محکم زدم زیر گوشش چشماش گشاد شد و تعجب کرد فهمید خیلی جدیم گفت بله فهمیدم گفتم بله نه باید بگی چشم ارباب تکرار کن گفت چشم ارباب گفتم دستات ببر پشتت برد پشتش از پشت با یه بند سوییشرت بستمش و اومدم جلوش نشستم لبه تخت پام گرفتم جلو صورتش گفتم بخور تعجب کرد گفت واقعا یه کشیده دیگه زدم زیر گوشش سریع گفت چشم ارباب شروع کرد به لیس زدن و میک زدن انگشتای پام و لای انگشتام گفتم چشمات ببند گفت چشم وقتی بستش شروع کردم به فیلم گرفتن ازش با گوشی اون یکی پام آوردم بالا گفتم حالا این بخور شروع کرد به خوردن از چهرش مشخص بود راضی نیست و به زور داره میخوره ترسیده بود قشنگ یکمی که خورد گفتم کافیه رفتم پشتش از موهاش گرفتم بلندش کردم پرتش کردم رو تخت کون سفید خوبی داشت شورتش در آوردم لای کونش باز کردم گفت چیکار میکنی من تاحالا کون ندادم نمیتونم گفتم خفه شو تو دیگه مال منی حق انتخاب نداری از کشو یه پلاگ برداشتم با ژل چربش کردم یهو کردم تو کونش جیغش بلند شد ولی دستاش بسته بود نمیتونست کاری کنه میگفت تورو خدا درد داره درش بیار گفتم نترس الان جا باز میکنه تا اون اکی بشه کمربند برداشتم شروع کردم به اسپنک اولی که زدم دادش بلند شد گفت خواهش میکنم غلط کردم پشیمون شدم نمیخوام پول دستام باز کن یکی دیگه زدم محکم گفتم دیگه دیر شده راه برگشت نیست یکی دیگه زدم رد کمربند روی کونش سرخ شده بود ۷.۸ تا دیگه محکم زدم گریه میکرد میگفت خواهش میکنم بسه نمیتونم دیگه کمربند گذاشتم کشیدمش عقب لب تخت گفتم داگی شو چون دستاش از پشت بسته بودم داگی که شد با صورت خورد رو تخت با گریه گفت حداقل دستم باز کن گفتم خفه شو کونش کامل قرمز شده بود رد کمربند مونده بود پلاگ درآوردم از تو کونش یه جیغ دیگه زد کیرم ژل مالی کردم زدم توش دوباره جیغ زد گفت حداقل آروم بار اولمه دارم کون میدم یه دستم گوشی بود یه دستم کونش گرفته بودم تلمبه میزدم فرمش خوب بود فکر کنم ورزش میکرد که انقدر گرد بود پوست کونش بخاطر اسپنک رفته بود دیگه با دست نمیزدم چون بار اولش بود خیلی تنگ بود یکمی که تند تند تلمبه زدم دیدم داره آبم میاد در آوردم از کونش از موهاش کشیدم پرتش کردم رو زمین گفتم بشین نشست کردم تو دهنش تا حلقش میبردم تو اوق میزد تندش کردم آبم اومد ریختم تو دهنش داشت اوق میزد گفتم همش باید بخوری از ترسش خورد گفت حالا میشه چشمام باز کنم گوشی پرت کردم اون ور رو تخت گفتم باز کن باز کرد با یه حالت مظلومی نگام کرد گفت پس من ارضا نمی کنی گفتم خفه شو بابا پاشو گم شو برو دستاش باز کردم گفتم لباسات بپوش برو گفت یعنی چی گفتم واقعا فکر کردی من میخوام تو پارتنرم باشی گفت پس چرا این کار کردی وقتی بهش گفتم برای تلافی رفتارش با شوهرش اینکارو کردم بدجوری عصبی شد پاشد کلی چرت و پرت بار من کرد منم فقط میخندیدم بیشتر عصبی می شد انقدر حالش بد بود یادش رفت حتی راجب پول صحبت کنه بگه پول بزن برام با عصبانیت لباسش پوشید صورتش شست و مرتب کرد میخواست بره بیرون بهش گفتم شیدا از کل سکس فیلم گرفتم یه بار دیگه با شوهرت تو جمع بد رفتاری کنی بد بلایی سرت میارم در و کوبید و رفت حالا شما بگید درس خوبی بود براش؟ نوشته: A.teh77
    • kale kiri
      بدنتو میخوام 2 سلام قسمت قبلی شروع رابطه خودم و داییم رو تعریف کردم و بازم مجددا میگم دوستان داستان تابو و محارم هستش و چون با جزئیات تعریف میکنم یکم طولانی میشه پس اگه دوس ندارین لطفا نخونید... بعد از اولین باری که سکس کردیم من چون به قصدم موندن نبود اونجا لباس کمی همراهم بودو وسیله های دیگه امم نبرده بودم فرداش با خانوادم برگشتم شهرمونو طبق حرفایی که زده شدوبحثو کشوندم به موندنم و مامان بزرگم با ذوق استقبال زیادی کرد قرارشد فردا صبح که برگشتیم عصر داییم بیاد دنبالم تا بیام خونه مادربزرگمو یه یکی دوهفته ای بمونم ولی وقتی که صبح وقتی بلندشدیم متوجه شدم مامانم سرماخورده و تا عصر رفته رفته حالش بدترشدو قرارما کنسل شدو افتاد برای چندروز بعدو همین منوال از اولین سکس ما یک هفته ای گذشت و حال مامانم که کاملا خوب شدو سرحال شد تصمیم میگیره سوپرایزم کنه خودش زنگ میزنه داییم که بیاد دنبالم،حدود 10روزی مونده بود به امدن زنداییم از خونه مادرش و از این فرصت باید نهایت استفاده رو میکردیم، مامانم که زنگ میزنه داییم 8 صبح بوده و ساعت 10داییم خودش امد بالا سرمو بیدارم کرد😂توقع دیدنشو نداشتم و خیلی ذوق زده فقط بغلش کردم ولی کار بیشتری نتونستم بکنم چون مامانمم تو چهارچوب در ایستاده بودو نگاهمون میکرد،بااینکه با سرعت زیادی رفتم حموم و حسابی شیو کردم و تمامی وسایل لازممو برای ده روز برداشتم و کارامو تموم کردم ولی بازم مامانم برای ناهار نگهمون داشت و از نگاهاش و لمسای یواشکی دستش رو بدنم متوجه شدم که اونم مثل من هرچی میگذره بیقرار تر میشه خلاصه ساعت 5عصر بود که حرکت کردیم تا از شهر زدیم بیرون یدفعه ماشینو زد بغل جاده و دودی جلورو که حالت پرده پلاستیکی بودوکشیدوصلش کرد و چرخید سمتم دوطرف صورتمو گرفتو لباشو گذاشت رو لبام،با ولع با حرص لبامو میبوسیدو گاز میگرفت،دستاشو دور بدنم پیچیدو منو به خودش فشار میداد، با عطش زیاد میبوسیدمشو دستام دور گردنش حلقه بودن،عطش و خواستن دوطرفه خیلی قشنگی بینمون حس میشدو رفته رفته لب بازیمون خیس و صدا دار شدن، نفس کم آورده بودم و آروم زدم به بازوش که لبامو ول کردو سرشو برد تو گردنم،گردنمو زبون میزد تا لاله گوشم و گوشمو خورد و تیشرتمو همراه سوتینم زد بالاو سینه هامو چنگ زدو گذاشت دهنش(چون تو ماشین بودیمو مقصد خونه بود مانتو و شالو اینا نپوشیدم فقط تیشرت و لگ چسبون تنم بود) زبونشو میکشید دور گردی سینمو هرچقدر میتونست حجم سینه امو میکرد تو دهنشو مک میزد، دورتادور گردی سینه هامو کبودکرده بودو حسابی کصم آب انداخته بود ناله هام بلندشده بودن دستشو نوازش وار کشید رو شکممو بردش زیر خط شلواروشرتم دستش به بالای کصم رسید که یدفعه گوشیش زنگ خوردوبا دیدن اسم روی گوشی اخماش رفتن توهم و کشید عقب و بعد چند ثانیه با نفس عمیقی جواب داد و شروع کرد حرف زدن، از حرکتش شوکه شده بودم ولی با جواب دادن گوشیو شنیدن صدای زنداییم ازاونور خط متوجه اوضاع شدم، لباسمو مرتب کردمو صاف نشستم سرجام،ماشینو حرکت دادو راه افتادیم همچنان داشت حرف میزد یعنی بیشتر گوش میداد تا حرف زدن...تا رسیدن به خونه حرفی بینمون ردوبدل نشدو دیگه کلا لمسمم نکرد بخاطر تاخیرمون تا رسیدیم تقریبا 7 شب بودو ازاونجایی که عادت آدمای قدیمی رو همه میدونن وقتی رسیدیم کمی بعد مامان بزرگم سفره رو انداخت برای شام،بعد از شام خوردنوجمع کردن سفره ایستادم برای ظرف شستن و مامان بزرگمم رفت پا تی وی بشینه،حین ظرف شستن امدو مثلا میخواست لیوانی بزاره تو سینک چسبید بهمودستشو نرم پیچید دور شکمم که درجا سرم چرخید سمت پذیرایی که تی وی اونجا بودو آشپزخونه اپنش چسبیده به پذیرایی بودو در انتها یه ستون بزرگ مستطیلی بود که جلو دیدو میگرفت و بعدش چهارچوب در وصل میشد به راهرو اتاقا که با یکم گردن کشیدنو چک کردن یواشکی دیدم مامان بزرگم جایی نشسته بود که میشد پشت ستون و دیدی به ما نداره، نفس راحتی کشیدموبرگشتم سرجام و چرخید رو به سینک که سرشو برد تو گردنم یه بوسه ریزی گذاشت و کنارگوشم گفت:ناراحتی ازم؟تعجب کردم:چرا ناراحت باشم؟دوباره بوسید و گفت:چون تو ماشین حشری شدیو ارضات نکردم،سرم چرخید سمتش و گفتم:نههه چرا ناراحت باشم آخه شرایطو درک کردمو ترجیح دادم که تحت فشار نزارمت باخودم گفتم هروقت ذهنت آروم بگیره میای سراغم،زبونشو کشید رو گردنم تا لاله گوشم و لاله گوشمو گاز ریزی زد و گفت:آفرین کوچولوی فهمیده،خنده ریزی کردمو کونمو تکون دادم تا ازم فاصله بگیره و گفتم:برو دیگه الان مامان جون میبینه بدبخت میشیم،باز لاله گوشمو بوسید و گفت:نمیبینه خیالت راحت و همزمان حرفش دستاشو از رو تاپم گذاشت رو سینه هام و فشارشون داد،آخرین بشقابقو آبکشی کردمو گذاشتم تو سینکو دستکشامو دراوردموآبو بستم و خودمو چسبوندم بهش،که سینه هامو محکمتر فشار دادو زبونشو کشید تا رو گردنم، فکمو گرفتو سرمو کج کرد و کمی خم شد رومو لبامو به دهن گرفت،کیرش بزرگ شده بودواز زیر شلوارکش کاملا حس میشدو فشارش میداد به کونم،زبونشو وارد دهنم کرد با زبونم بازی کردو زبونمو مک زد که اوم آرومی گفتم که بلافاصله صدای مامان بزرگم امد:نیلی مادر کارت تموم؟درعرض یک ثانیه ازهم فاصله گرفتیمو نگاهمو دوختم به پذیرایی و با یه تک سرفه گفتم:آره مامان جون تموم کردم چرا؟داییم تکیه زد به دیوار آشپزخونه و مثل من منتظر بود که صداش امد:قربون دستو پنجت دخترکم یه چایی بیار بخوریم،چشم بلندولوسی گفتم که صدای خندش امدوخیالم راحت شد ازاینکه به چیزی شک نکرده و تندی آب ریختم تو کتریو گذاشتم رو گازو بلافاصله رفتمو از گردن داییم آویزون شدم،اول دستام دور گردنش بودنو لبام رو لباش،به آرومی لب بازی میکردیمو سینه های بدون سوتینمو فشار میدادم به بدنشواونم دستاشو کرده بود تو شلوارکمو حسابی کونمو میچلوند و انگشتاش تا سوراخ کصم در رفتو امد بودن، نفس کم آوردمو لبامو ازش جدا کردم که لباش دنبال لبام کش امدنوصحنه خیلی تحریک کننده ای بود برام، سرشو برد تو گردنمو همونجوری که میبوسیدو مک میزد شروع کرد حرف زدن:آخ اگه الان تنها بودیم نمیدونی چه کارایی باهات میکردم،مثل خودش زمزمه وارگفتم:فکرکن مثلا امشب تنها بودیم چیکار میکردی؟دستمو بردم تو شلوارشو بردم زیر شرتشو کیرشو گرفتمو شروع کردم مالیدنش،تخماشو میمالیدمو میومدم بالا کیرشو نرم میمالیدم،آه مردونه ای کشیدو دستشو از جلو وارد شلوارم کردوانگشتاشو لای چاکم کشید تا رو سوراخم و سوراخمو میمالیدو گفت‌:تاخوده صبح میکردمت جوری تو کص تپلیه خیست تلمبه میزدم(یه بند انگشتشو واردم کرد که سریع جلو دهنمو محکم گرفتمو با دست دیگم دستشو چنگ زدم که متوقفش کنم ولی بی توجه به من یه انگشتشو کامل کرد داخلمو دلم ضعف رفتوچسبیدم بهش)جوری این کلوچه رو میخوردم که شیره جونت رو بکشم بیرون که تا یک هفته نتونی راه بری،گفتم:نکن، نکن دایی دربیار دستتو،انگشتشو داخلم تکون میدادوگفت:هیشششش نترس فقط صدات بلند نشه باقیشو بسپار به من،دو دستی دستشو چسبیدمو زور میزدم متوقف بشه و گفتم:دایی توروخدا یهو صدام بلند میشه همین وسط ارضا میشم اونوقت بیاو جمعش کن،مامان جون بفهمه سکته میکنه دربیار دستتو دیگه،حرفم تموم نشده بود که سوت کتری بلندشدوهمزمان شد با صدای مادربزرگم:نیلی؟دختر کجایی کتری جوشه،درجا دستشو ازم دراوردوبازم چسبید به دیوار که دیده نشه و من خودمو مرتب کردمو رسوندم به اپن و با لوس بازی همیشگیم گفتم کف زمین نشسته بودم با گوشیم مشغول بودم، پرس داییمو کرد که گفتم: فکرکنم تو اتاقشه آهانی گفتو چیز بیشتری نپرسید،چایی درست کردمو با سینی لیوانو قندوچیزای دیگه بردم براشو گذاشتم کنارش،از ترس اینکه باز میرم آشپزخونه و یدفعه همونجا میکنتم و منم این شرایط پر استرسو اصلا دلم نمیخواست نشستم جفت مادربزرگم،نیم ساعتی گذشته بود که داییم هم امدو نشست جفت من و شروع کردیم به چت کردن، بیشتر کل کل میکردیمو گله مندبود که چرا برنگشتم آشپزخونه و حرفای من به کتفش بودن، حدود یکساعتی ردشدو ساعت حدودا ‌9بود که یدفعه حواسم جمع مامان بزرگم شد که همونجوری پا تی وی خوابش برده با ارنج زدم به داییم که درجا فهمید،تی وی رو خاموش کردو مادر بزرگمو بیدار کردو یواش یواشی بردش تو اتاقشو وقتی مطمعن شد خوابیده درو بستو رفت سمت اتاق من، چون خونه سه خواب بودو مال من آخرین اتاقو دورترین بود به نسبت بقیه و اتاق مامان بزرگم، تند چراغارو همه خاموش کردم و رفتم سمت اتاقم درو باز کردمو واردشدن همانا کشیده شدن دستم همان،چسبوندتم به دیوار کنار درو درو آروم بستو کلیدشو که پشت در بود چرخوندو لباشو گذاشت رو لبام،لبامو میخوردو دستاش همه جای بدنم میچرخید،بندای تاپمو داد پایینو کشیدش پایین که سینه هام افتادن بیرون چنگشون میزدو نوکشون میکشیدپامو بلند کردمواز ساق گذاشتم کنار بدنشو بیشتر چسبیدم بهش که دستشو از لای پاچه گشاد شلوارکم برد داخلوبرد زیر شرتم و چوچولمو میمالید،زبونشو تو دهنم میچرخوندو با زبونم بازی میکرد بعد از کلی لب بازیو مالیدن هم دستامو بند شلوارکش کردمو همراه با شرتش کمی دادمش پایینو کیرشو دراوردم که نیمه خواب بود، لبامو ازش فاصله دادمو نشستم رو زانوهامو کیرشو گرفتم دستمو شروع کردم ساک زدن، نمیشد گفت حرفه ای میزدم ولی خوبیش این بود که دندون نمیزدمو بلد بودم از زبونم استفاده کنم، تخماشو لیس میزدمو زبونمو میکشیدم تا رو کلاهکش،زبونمو دور کلاهکش میچرخوندمو نرم میبوسیدمو یذره یذره تا ته میکردم تو دهنم و از نصف که بیشتر می‌شد بااینکه عق میزدم ولی درش نمیووردمو کمی نگه میداشتم بعد درمیووردم تفمو میریختم روشو با دست میمالیدمش،ناله های آرومش به گوشم میرسیدو ازاینکه ساک زدنم اینقدر حشریش کرده کیف میکردم،چنددقیقه ای ساک زدم که یدفعه گفت داره میادو خواست از دهنم درش بیاره که تو دهنم نگهش داشتمو تندتند زبونمو میکشیدم رو رگ زیری کیرش تا که ارضا شد تو دهنمو حین ارضا مک های آرومی زدم که تا آخرین قطرش هم دربیاد که انگار خیلی خوشش امد چون موهامو چنگ زدو ناله اش کمی بلندتر شد، وقتی کامل ارضا شد بلندشدمو توی یه مشت دستمال تف کردمو دستمالارو تو یه پلاستیک گذاشتم تا بعد رفتم تو حیاط بندازمشو چشم چرخوندم تو اتاقو با دیدن پارچ آب رو میز کامپیوتر رفتم سمتشوکمی آب خوردم که طعم دهنم عوض بشه و چرخیدم سمتش که دستمو گرفتو نشوندتم لبه تختو دست انداخت دور کمرمو شلوارکوشرتمو باهم دراوردوخوابوندتم همون لبه تخت و پاهاموداد بالاوجمعشون کرد تو شکمم و گفت بگیرشون منم انجام دادمو کمی بعد زبونشو خیلی ملایم میکشید رو کصم،چوچولمو لیس میزدو مک های آروم میزد،کمی که گذشت صدای ملچ ملوچش تو اتاق پیچیده بودو دهنمو محکم گرفته بودم که مبادا صدایی بدم و وقتی خوب خوردومک زد یه انگشتشو ناگهانی واردم کرد که ناله نسبتا بلندی کردم و بدنم لرزید،چندتا تلمبه آروم زد که دستشو چنگ زدمو به شدت ارضا شدم که یه مقدار آب ازم پاشید بیرون،خندیدوگفت:جووونم،چیشد نیلی خانوم؟ خسته که نشدی؟ خیره بهش با نگاه خمارم لبخند کم جونی زدم و گفتم:تا خوده صبح میخوام بهت کص بدم، سیلی آرومی رو کصم زد و گفت:همینو میخوام، کصمو چنگ زدو فشارش داد و ادامه داد:اوووووف کص تپلشو،لبامو گاز گرفتمو پر عطش نگاه کاراش میکردم که یه سیلی دیگه زد و گفت:برو بالاتر صاف دراز بکش،به حرفش گوش دادمو امد روم خوابیدو سینه هامو چنگ زد، یکی یکی میخوردشونو کیرشو لای چاک خیسه کصم میمالوند تا که باز سیخ سیخ بشه چون ارضا شده بود نیمه خواب بود،رو کبودی سینه هامو زبون میزدو باز مکشون میزد یدقیقه نوک سینه هامو گاز میگرفت یدقیقه فشارشون میداد کمی ادامه داد تا که کیرش سیخ شدو با تنظیم کیرش اول دهنموگرفت بعد یدفعه تا ته کردش توم که ناله بلندم پشت دستش گم شد، خوابید روم کنارگوشم گفت:پشیمونم که دست رد به این کص تنگ زدم،هووووف تو محشری دختر و همزمان تلمبه های محکمشو شروع کرد،تندتند میکوبید تو کصم و صدای تلمبه ها و جیرجیر تخت آهنی قدیمی تو اتاق پیچیده بود، میدونستیم مادربزرگم هیچوقت نصف شب نه میره دستشویی و نه اب میخوره ولی بازم اگر یه موقعه ای میومد از اتاقش بیرون قطعا گذرش به اتاق من نمیخورد که صداهارو بشنوه از طرفی اینقدر غرق شهوت و سکس بودیم که دیگه هیچی مهم نبود فقط هنوز ناله هامون رو کنترل میکردیم،سینه هامو چنگ میزدو نوکشون گاز میگرفت و تلمبه میزد کمی بعد پاهامو داد بالا و گذاشتنشون رو شونه هاشو چون دسترسیش کمتر شد سیلی میزد به سینه هامو تند تند میکوبید داخلم،ناله هام داشت از کنترل خارج میشد که پاهامو خمشون کرد و جمع کرد تو شکممو خوابید روم دهنمو بایه دستش محکم گرفت و دست دیگشو ستون بدنش کردو کیرشو تا نوک می کشید بیرونو دوباره یه ضرب می‌کرد داخلم، عااااالی بود سکسامون به قدری شهوت آمیز و فوق العاده خوب بودن که همیشه رو ابرا بودمو تماما لذت می‌بردم،عمیق تلمبه میزد و با بدنم ور میرفت،یه چند دقیقه همین پوزیشن سریع و محکم تلمبه زدو کوبید تو کصم تا یدفعه داخلم نگهداشت ارضا شد،داغی آبیشو که داخلم حس کردم بدنم لرزید و نمیدونم برای بار چندم ارضا شدم.... حدود 15 دقیقه بعد ساعت 11 بود و ما تو ماشین نشسته بودیم به مقصد داروخانه برای خریداری قرص ضدبارداری و قبل بیرون زدن به مادربزرگم گفتم که میریم بیرون یه دوری بزنیم،رسیدیم داروخانه و قرص و خریداری کردم توضیحاتشم بهم داد و خارج شدم، سوار ماشین شدم که دیدم یه پلاستیک دستشه که توش آب معدنی و کلی خوراکی بودو خواستم قرصو بخورم که گفت: فعلا نخور صبر کن،گفتم: چرا؟ با نیشخندی گفت:میفهمی..... کمی بعد پشت یه باغ ویلای خاموش که بعد فهمیدم مال یکی رفیقش بوده ماشینو پارک کرده بود و من تو بغلش رو صندلی عقب رو کیرش سواری میکردمو اینجا دیگه از عمق دلم ناله میکردم، موهاشو چنگ میزدم و سینه هامو یکی یکی میذاشتم دهنش اونم کم نمیذاشت،جوری تو همون چند دقیقه که تازه شروع کرده بودیم اسپنک زده بود به کونم مطمئن بودم کبود شده چون پوستم گزگز میکرد،بعد چند دقیقه این مدلی رو کیرش بالا پایین پریدن چرخوندم بین دو تا صندلی داگی شدم و یه ضرب کرد تو کصم و پهلوهامو گرفتو تلمبه میزد تند تند میکوبید و لابه لاش اسپنک میزدو اخراش خم شد رو بدنمو گردنمو کمرمو لیس زد گاز گرفت،تلمبه هاش سرعت گرفتن همزمان تند تند چوچولمو مالید و گردنمو لیس زد و بعد مکش زد،نمیدونم حواسش پرت شد یا چی همزمان که چندتا تلمبه محکم زد داخلم نگهداشت که بخاطرش مالیدن همزمان ارضا شدیم تا آخرین قطره شو ریخت داخلم و بعد کشید بیرون، همونجوری نیمه لخت لش کردیم عقب قرصو خوردم و بعدم خوراکی هارو...... اون ده روز باقی مونده رو عین ده روز و سکس کردیم حتی روز آخری که می‌خواست بره دنبال زنش که قرار شد وقتی من رفتم بره دنبالش و قرار بود بابام بیاد دنبالم،بابام ساعت 5 عصر رسید و ما دقیقا تا 4ونیم سکس کردیم،اگه براتون سواله چطوری وقتی مادربزرگت رو هست؟ باید بگم مادربزرگم هرروز بلا استثنا بعده ناهار تا 4.5عصر میشینه جلو در پیش زنای همسایه و بعدش میاد که شام درست کنه و وقتایی هم که بودش یا بیداربود یا میرفتیم بیرون تو ماشین سکس می کردیم یا تو انباری خونشون،بابام رسید و یک ساعت همه دور هم نشستیمو استراحت کرد گفت:باباجان وسیله هاتو وردار که بریم نخوریم به شبو تاریکی،ناراحتی از سروروم میبارید و اروم چشمی گفتمو رفتم سمت اتاقم که وسطا راه داییمم بلندشدوگفت: بزاربیام کمکت چمدونتو ببرم،وارد اتاق شدیمو درو بی صدا بستم و چرخیدم که فرورفتم تو بغلش،دستاش دور تنم پیچیدومحکم بغلم کردفشارم داد به خودش و روی موهامو که سرم به سینش چسبیده بودو چندبار بوسیدو آروم گفت:زود زود میبینمت باشه خوشگلم؟سرمو تکون دادمو آروم گفتم:نمیدونم دیگه کی بشه ولی من دلم برات تنگ میشه نمیخوام برم، صورتموگرفت بین دستاشو لبامو بوسید،بعد از چنددقیقه لب بازی خیس که برای من نرفته پر از دلتنگی بود ولی اونو نمیدونم دقیقا چه حسی داشت،لبامو حسابی خوردو وقتی خواستم فاصله بگیرم هوم کشیده ای گفتو با بی میلی لبامو ول کردو دوباره کشیدتم تو بغلش و گفت:منم دوس ندارم بری ولی قول میدم قرارنیست چیزی تغییر کنه، زوده زود میبینمت،چندتا بوسه کوتاه گذاشت رو لبامودر اخر پیشونیمو بوسید و گفت:دلم کلی برات تنگ میشه کوچولوی سکسیم..... نوشته: نیلی
    • kale kiri
      اتاق پرو   ساعت ۳ بعدازظهر. فروشگاه لباس برند سارک تو خیابون کلاهدوز تهران تقریباً خالی بود. نور ملایم زردرنگ از سقف می‌ریخت روی رگال‌ها و بوی پارچه‌های نو و خوشبو کننده تو هوا پیچیده بود. مانا پشت صندوق ایستاده بود. مانتوی کوتاه سفید تنش بود که هر بار خم می‌شد، کمی از گودی کمرش پیدا می‌شد. شلوار جین تنگ و کوتاه، کامل دور ران‌ها و باسنش چسبیده بود و شال آبی نازک دور گردنش، بوی ملایم عطر خودش رو با خودش می‌آورد. مرد میانسال خوشتیپ چند تا لباس برداشت و بدون عجله رفت سمت اتاق پرو. قدش بلند بود، شونه‌هاش پهن، و وقتی راه می‌رفت پارچه‌ی کتش روی بدنش حرکت می‌کرد. مانا نگاهش کرد. یه حس گنگ تو سینه‌ش نشست؛ نه ترس، نه هیجان تند، فقط یه سنگینی گرم و کنجکاوانه. یکی دو دقیقه بعد صداش از پشت پرده اومد، آروم و بم: «ببخشید... می‌شه یه لحظه بیاین؟» مانا پرده رو کنار زد و وارد اتاقک شد. اول عطرش بود که بهش خورد. نه عطر تند معمولی؛ یه رایحه‌ی گرم و عمیق، ترکیبی از پوست تمیز مرد، چوب، و یه چیز کمی تند و حیوانی که مستقیم رفت ته گلوش. هوا تو اتاقک کوچک سنگین‌تر شد. مرد پیراهن رو درآورده بود. سینه‌ش پهن و کمی مودار بود، پوستش زیر نور ملایم اتاقک براق به نظر می‌رسید. عضله‌های شکمش با هر نفس آروم بالا و پایین می‌رفت. شلوار جین تا بالای ران پایین کشیده شده بود و از روی شرت تنگ مشکی، برآمدگی سنگین و واضحی کاملاً شکل گرفته بود. رگ‌های روی شکمش تا پایین ادامه داشت و ناپدید می‌شد زیر پارچه‌ی شورت. مانا برای چند ثانیه هیچی نگفت. فقط ایستاد و نگاه کرد. حس کرد پوست گردنش زیر شال آبی داره گرم می‌شه. دهنش کمی خشک شده بود. عطر مرد الان کامل دورش پیچیده بود و با هر نفس عمیق‌تر می‌رفت تو ریه‌ش. مرد چیزی نگفت. فقط با همون نگاه آرام و کمی تاریک نگاهش می‌کرد. انگار منتظر بود ببینه مانا چی کار می‌کنه. مانا پلک زد، سرش رو پایین انداخت و با صدای کمی گرفته گفت: «بذارید... یه دقیقه‌ی دیگه بیام.» پرده رو کنار زد و اومد بیرون. تو راهروی خلوت اتاق پرو چند قدم راه رفت. قلبش تند می‌زد، ولی نه از ترس. بیشتر از اینکه بدنش داشت به عطر و تصویر اون بدن واکنش نشون می‌داد. هنوز بوی مرد رو تو بینی‌ش حس می‌کرد؛ انگار به پوستش چسبیده بود. دستش رو برد بالا و شال آبی رو کمی شل‌تر کرد. نفس عمیقی کشید. بعد ایستاد، چشم‌هاش رو بست و تصمیمش رو گرفت. برگشت. این‌بار وقتی پرده رو کنار زد و وارد شد، حرکت‌هاش آروم‌تر بود. پرده رو کامل پشت سرش کشید و ایستاد. فاصله‌شون کمتر از یک متر بود. عطر مرد حالا قوی‌تر و نزدیک‌تر بود؛ وقتی نفس می‌کشید، انگار مستقیم از پوست گرم مرد می‌اومد. مانا دستش رو دراز کرد و کف دستش رو گذاشت روی سینه‌ی مرد. پوستش داغ بود. زیر انگشتاش ضربان قلب مرد رو حس کرد. آروم دستش رو پایین آورد؛ از روی دنده‌ها، از روی شکم سفت، تا رسید به کمر شلوار و بعد به اون برآمدگی سفت و سنگین. از روی شرت فشارش داد. کیر مرد کامل سفت شده بود و زیر پارچه‌ی نازک می‌تپید. مانا نفسش رو بیرون داد. مرد هنوز دستی بهش نزده بود. فقط نگاه می‌کرد. بعد خیلی آروم دستش رو آورد بالا و انگشتش رو گذاشت پشت گردن مانا، زیر شال آبی. پوست گردن مانا زیر انگشتاش می‌لرزید. مرد کمی نزدیک‌تر شد. لب‌هاشون هنوز به هم نرسیده بود، ولی نفس‌هاشون قاطی شده بود. مانا حس کرد لب‌های پایینش داره بی‌اختیار باز می‌شه. بعد مرد بوسیدش. اول فقط لب، نرم و گرم. بعد زبانش آروم بین لب‌های مانا لغزید. بوسه عمیق‌تر شد. مانا چشم‌هاش رو بست و کامل تو عطر و گرمای بدن مرد غرق شد. دست مرد رفت زیر مانتوی کوتاه. انگشتاش روی پوست کمر مانا کشیده شد، بعد رسید به لبه‌ی شلوار جین. زیپ رو آروم پایین کشید. صدای زیپ تو سکوت اتاقک خیلی بلند به نظر می‌رسید. دست مرد داخل شلوار رفت، از روی شورت نازک گذشت و مستقیم انگشتش کشیده شد بین پاهای مانا. کس مانا از قبل گرم و لغزنده شده بود. مرد انگشت وسطش رو آروم بین لب‌های کس کشید و مانا تو بوسه یه ناله‌ی کوتاه و لرزان داد. مرد شورت خودش رو پایین کشید. کیر کلفت و رگ‌دارش آزاد شد و سنگینی‌ش رو روی ران داخلی مانا گذاشت. مانا بدون اینکه از بوسه جدا بشه، شلوار و شورت خودش رو تا وسط ران پایین داد. پشتش رو به مرد کرد، دستش رو برد عقب و گونه‌های باسنش رو از هم باز کرد. حس کرد سر پهن و داغ کیر مرد بین لب‌های خیس کسش قرار گرفت. مرد دستش رو گذاشت روی کمر مانا و خیلی آروم فشار داد. کیر کم‌کم داخل رفت. مانا دهانش رو باز کرد و نفسش برید. حس پر شدن آروم و عمیق، سانتی‌متر به سانتی‌متر. وقتی کامل تا ته جا گرفت، هر دو برای چند ثانیه بی‌حرکت موندن. فقط نفس‌هاشون تو سکوت اتاقک می‌اومد و عطر بدن مرد با بوی تحریک مانا قاطی شده بود. بعد مرد شروع کرد به حرکت. ضربه‌ها سنگین و عمیق بودن. هر بار که کیرش کامل می‌رفت داخل، مانا حس می‌کرد بدنش داره از داخل پر می‌شه. دست مرد از جلو رفت زیر مانتو، سینه‌هاش رو گرفت و نوک سینه‌هاش رو بین انگشتاش فشار داد. شال آبی با هر حرکت روی پوست مانا می‌لغزید. مانا سرش رو عقب برد و به شانه مرد تکیه داد. چشم‌هاش نیمه‌باز بود و فقط حس می‌کرد؛ عطر، گرما، کشش پوست، و اون پر شدن مداوم. سرعت مرد کم‌کم بیشتر شد. صدای خیس برخورد بدنشون حالا واضح‌تر بود. مانا دستش رو برد عقب و انگشتش رو فرو کرد تو گوشت ران مرد تا عمیق‌تر بیاد. نفس‌هاش کوتاه و نامنظم شده بود. یه موج گرم از پایین شکمش شروع شد و بالا اومد. بدنش منقبض شد، انگشتش محکم‌تر شد و با یه ناله‌ی لرزان و خفه اومد. کسش دور کیر مرد می‌تپید و می‌کشید. مرد چند ضربه‌ی آخر عمیق زد و با ناله‌ی بم و کشیده‌ای داخلش خالی کرد. مانا حس کرد آب گرم کیرش داره پرش می‌کنه، موج به موج. چند ثانیه همون‌طور موندن؛ کیر مرد هنوز داخل بود و آروم می‌تپید، نفس‌هاشون با هم بالا و پایین می‌رفت، و عطر بدن مرد حالا کامل روی پوست مانا نشسته بود. بعد مرد خیلی آروم بیرون کشید. وقتی کیرش خارج شد، مانا حس کرد کمی از آب گرم از داخلش بیرون می‌ریزه و روی ران داخلی‌ش می‌لغزه. پاهاش کمی سست بود. مانا شلوارش رو بالا کشید، مانتو رو صاف کرد و شال آبی رو دوباره مرتب دور گردنش پیچید. برگشت و به مرد نگاه کرد. مرد هنوز لخت بالاتنه ایستاده بود و عطر گرمش فضا رو پر کرده بود. مانا برای لحظه‌ای فقط نگاهش کرد، بعد خیلی آروم گفت: «هفته‌ی بعد... همین ساعت. زودتر بیا.» مرد هیچی نگفت. فقط سرش رو کمی پایین آورد و نگاهش رو تا آخر روی مانا نگه داشت. مانا پرده رو کنار زد و از اتاقک بیرون رفت. تو راهروی خلوت، هنوز بوی عطر مرد روی گردن و بین انگشتاش بود و با هر نفس، دوباره همه‌چیز رو حس می‌کرد. نوشته عمو نوشته: عمو
    • kale kiri
      دومادمون منو هم کرد!!   سلام اسم من میلاد هستش الان ۳۴ سالمه ولی داستانی که میخوام براتون تعریف کنم مربوط میشه به ۲۲ سالگیم اینم بگم که من زیاد خوشگل نبودم ولی کون و بدن خیلی خوبی داشتم ما ساکن شهرستان بودیم دامادمون آقا مجتبی ساکن تهران بود و یه مغازه کفش فروشی بزرگی داشت که معمولا دم عید خیلی سرش شلوغ میشد که یه سال دم عید خواهرم اینارو آورد گذاشت شهرستان رفتنی به من گفت میای بریم تا نیمه اول عید کمکم کنی حقوق خوبی بت میدم منم که بیکار بودم قبول کردم باهاش رفتم سه چهار روز اول همه چی خوب بود صب میرفتیم مغازه تا ده یازده شب،صبحونه و ناهار و اونجا میخوردیم برگشتنی غذا می گرفتیم می آوردیم خونه میخوردیم بعدش هر کدوممون دوش می گرفتیم و خوابیدیم صبح باز می رفتیم مغازه تا اینکه یه روز که خیلی سرمون شلوغ بود و خیلی خسته بودیم اومدیم خونه بعد شام دامادمون همونجور که دراز کشیده بود بهم ‌گفت میلاد خیلی خستم بلدی ماساژم بدی کمی خستگیم در بیاد بعد برم حموم ،منم گفتم زیاد بلد نیستم گفت عب نداره یه کم مشت و مالم بدی حله گفتم باشه دامادمون رو شکم چرخید و من رفتم پشتش چون زیاد بلد نبودم زیاد نتونستم خوب ماساژ بدم که دامادمون گفت کافیه ماساژ نمیدادی بهتر بود . وقتی بلند شد که بره حموم گفت بیا من ماساژت بدم تا یاد بگیری که منم قبول کردم و دراز کشیدم،گفت لباساتو در بیار فقط یه شورت تنت بزار بمونه که منم گفتم آخه گفت آخه نداره از رو لباس نمیشه که منم لباسامو در آوردم با یه شورت پادار دراز کشیدم شروع کرد ماساژ دادن که خدایی خیلی خوب ماساژ میداد،خیلی حال میداد،نمیدونم چرا ولی وقتی باسنمو ماساژ میداد کیرم سیخ سیخ شده بود،کارش که تموم شد گفت پاشو تو اول برو حموم من بعد تو میرم که وقتی من پاشدم دید که من بلند کردم خودمم خیلی خجالت کشیدم .خلاصه رفتم حموم و در اوردم اونم رفت دراومد اون شبو خوابیدم و صبح رفتیم سرکار. ولی سرکار هی می دیدم که دامادمون زیاد داره منو نگاه میکنه منم خجالت میکشیدم،خلاصه شب شد اومدیم خونه شام خوردیم بعد شام دامادمون بهم گفت ماساژ دیشب رو دوس داشتی گفتم آره خیلی خوب بود گفت دوست داری بریم حموم اونجا ماساژت بدم . منم که بدم نمیومد گفتم بریم خلاصه با کلی خجالت لخت شدم با یه شورت رفتم حموم اونم لباساشو کند اومد تو،کیرش یه کم بلند شده بود قشنگ از رو شورت معلوم بود،بعد شروع کردیم به شستن خودمون که بهم گفت دراز بکش تا ماساژت بدم منم دراز کشیدم اومد نشست رو باسنم و شروع کرد به ماساژ که من همینجوری کیرشو رو کونم حس میکردم ،خودمم شق کرده بودم وقتی رسید به کونم شورتمو داد بالا کامل انداخت لای کونم،باسنم کامل بیرون بود باسنمو خیلی مالید بعد بدون اینکه بهم بگه آروم شورتمو داد پایین که دستمو بردم نزارم دستمو گرفت همزمان شورتمو داد پایین شروع کرد به مالیدن سوراخم منم دیگه مقاومت نکردم چشامو گذاشتم رو دستم انگار که خجالت میکشم گذاشتم کارشو بکنه اونم خدایی کم نذاشت حسابی سوراخ کونمو مالید و لیس زد هراز گاهی هم چک سکسی میزد رو باسنم بعدش یه تف انداخت رو سوراخم و کیرشو گذاشت دم سوراخم آروم آروم اینقد عقب جلو کرد تا کامل تو کونم جا کرد ولی چند تا تلمبه که زد آبش اومد ریخت رو باسنم بعدش خودمونو شستیم اومدیم بیرون ولی فرداش مغازه همش به دیشب فک میکردم اونم هردفه نگام میکرد میگفت امشب باز برنامه داریمااا باشه منم با سر تایید میکردم . واسه همین اون شب خیلی زود مغازه رو بستیم رفتیم خونه که تا رسیدیم بهم گفت سریع دوش بگیر کارت دارم منم رفتم دوش گرفتم در اومدم سرمو سشوار میکشیدم که اومد گفت امشب میخوام مث یه تازه عروس بکنمت دستمو گرفت برد رو تختی که با خواهرم میخوابید گفت میشه لباس خواب خواهرتو بپوشی برام منم گفتم باشه لباس خواب خواهرمو پوشیدم اونم حسابی منو کرد زیر گوشم میگفت خیلی دوست دارم پیش خواهرت بکنمت حیف نمیشه .خلاصه قبل عید و هفته اول عید رو هرشب منو میکرد دیگه جوری شده بود که فیلم سکسمون رو میگرفت بعد با هم نگاه میکردیم.امیدوارم خوشتون بیاد نوشته: Milad.b
    • kale kiri
      جنده دانشگاه 2 سارا از دانشگاه متنفر بود. هر صبح که از خوابگاه بیرون می‌زد، حس می‌کرد داره می‌ره توی جهنم. راهروها پر از نگاه بود. نیلوفر اولین کسی بود که می‌دیدش. همیشه با اون لبخند کثیف و صدای بلندش: «آها، جنده‌ی دانشگاه اومد. کس‌ت هنوز از دیشب سامان می‌سوزه؟» دخترایی که توی کمپ نبودن هم فهمیده بودن. یکی‌شون یه بار توی سرویس بهداشتی گفت: «شنیدم شب کمپ همه کردن‌ت. حتی کونت رو هم.» سارا جوابی نداد. فقط سرش رو پایین انداخت و رفت. پسرا هم دست برنمی‌داشتن. کیان وقتی رد می‌شد شونه‌ش رو به شونه‌ی سارا می‌زد و آروم می‌گفت: «شب خونه سامان؟ یا امشب نوبت منه؟» پویا مستقیم‌تر بود. یه بار توی بوفه دستش رو گذاشت روی کمر سارا و فشرد: «کونت هنوز شله یا سفت شده؟» و سامان… سامان دیگه صاحبش شده بود. چت‌ها تموم‌نشدنی بودن. صبح، ظهر، شب. عکس و فیلم. فیلم‌هایی که خودش از سکس‌هاشون گرفته بود. سارا روی چهار دست و پا، کیر سامان تا ته توی کونش، صورت خیس از اشک و آب دهن. یا سارا که دهنش پر بود و سامان موهاش رو گرفته بود. زیر فیلم‌ها همیشه یه جمله بود: سامان: «اینو بفرستم گروه؟ یا خودت امشب میای خونه؟ انتخاب کن جنده.» سارا راضی نبود. هر بار که پیام می‌اومد، دلش می‌خواست گوشی رو پرت کنه و همه‌چیز رو بگه. ولی نمی‌تونست. سامان فیلم‌ها رو داشت. و هر بار که سارا مقاومت می‌کرد، یه عکس جدید می‌فرستاد یا تهدید می‌کرد که برای نیلوفر و الناز و حتی آراد می‌فرسته. پس سارا می‌رفت. خونه‌ی سامان. تخت سامان. کیر سامان. شده بود سکس‌پارتنر اون. نه دوست‌دختر، نه هیچی. فقط چیزی که وقتی سامان می‌خواست، پا می‌شد و کس و کون و دهنش رو می‌داد. آراد نگاش عوض شده بود. دیگه اون نگاه آروم اول ترم نبود. حالا وقتی سارا رو می‌دید، نگاهش سنگین و ارزیابی‌کننده بود. گاهی توی راهرو می‌ایستاد جلوش و با صدای بم، طوری که فقط خودش بشنوه، می‌گفت: «الناز حداقل وقتی می‌کنمش ناله می‌کشه قشنگ. نیلوفر جیغش بلنده. تو فقط ساکتی و تحمل می‌کنی. جنده‌ی بی‌صدا.» یه بار دیگه مقایسه کرد: «الناز کس‌ش تنگه و خودش درخواست می‌کنه. نیلوفر هر چی بگی می‌ده. تو… تو فقط چون مجبوری می‌دی. ولی کونت از هر دوشون شل‌تره.» سارا چیزی نمی‌گفت. فقط سرش رو پایین می‌نداخت و می‌رفت. جمعه شب، خونه‌ی سامان. سارا زودتر رسیده بود. سامان در رو باز کرد، فقط شورت پوشیده بود. بدون حرف سارا رو کشید داخل و هلش داد وسط پذیرایی. پویا و کیان هم بودن. هر سه لخت از کمر به بالا، کیرهاشون از قبل سیخ و آماده. هستی روی مبل بزرگ نشسته بود، فقط یه تی‌شرت سفید گشاد تنش بود که تا بالای ران می‌رسید. زیرش هیچی نبود. وقتی سارا اومد تو، هستی سرش رو بلند کرد و نگاه کوتاهی انداخت، بعد دوباره به سامان چشم دوخت. سامان به سارا اشاره کرد: «لباس دربیار. کامل.» سارا اطاعت کرد. لباس‌هاش رو یکی‌یکی درآورد تا کامل لخت شد. سامان اومد پشت سرش، دستش رو گذاشت روی سینه‌هاش و نوک‌ها رو بین انگشتاش فشرد. همزمان کیر سیخش رو مالوند به باسن سارا. «برو پیش هستی. پاهاش رو باز کن.» سارا رفت. هستی رو کمی خوابوند روی مبل و پاهاش رو از هم باز کرد. کس هستی از قبل خیس و متورم بود، لب‌هاش براق. سارا خم شد و زبانش رو از پایین به بالا کشید روی کس هستی. هستی ناله‌ی کوتاهی کرد. سارا لب‌ها رو مکید، بعد نوک زبانش رو برد روی کلیتوریس و دایره‌های کوچک و سریع کشید. همزمان دو تا انگشتش رو آروم فرو کرد داخل و شروع کرد به درآوردن. پویا اومد پشت سارا، زانو زد و بدون هیچ مقدمه‌ای سر کیر کلفت و رگ‌دارش رو گذاشت روی کس خیس سارا و با یه فشار محکم تا ته فرو کرد. سارا ناله‌ش توی کس هستی خفه شد. پویا دستش رو گذاشت رو کمر سارا و شروع کرد به کوبیدن. عمیق، سنگین، هر ضربه باسن سارا رو به جلو می‌روند و صورتش رو بیشتر توی کس هستی فشار می‌داد. کیان اومد بالای سر هستی، کیر بلندش رو گذاشت روی لب‌های هستی. «باز کن.» هستی دهنش رو باز کرد و کیان تا ته فرو کرد. دستش رو گذاشت پشت سر هستی و شروع کرد به کوبیدن گلوش. همزمان سامان اومد کنار پویا، انگشتش رو برد عقب و دو تا کرد توی کون سارا. باز کرد، چرخوند، بعد سر کیرش رو گذاشت روی سوراخ و با یه حرکت محکم تا نصف فرو کرد. جیغ سارا بلند شد. حالا دو تا کیر توی بدنش بود؛ پویا توی کس، سامان توی کون. دیواره‌ها از دو طرف فشرده شده بودن و هر حرکت یکی، اون یکی رو بیشتر فشار می‌داد. پویا و سامان ریتم‌شون رو هماهنگ کردن. گاهی با هم عمیق می‌رفتن، گاهی یکی بیرون می‌اومد و اون یکی تا ته فرو می‌کرد. صدای خیس برخورد پوست به پوست توی اتاق می‌پیچید. سارا بین دو کیر گیر کرده بود و فقط می‌تونست ناله و جیغ‌های خفه بکشه درحالی‌که هنوز زبانش روی کس هستی حرکت می‌کرد. کیان سرعتش رو بیشتر کرد توی دهن هستی. آب دهن از گوشه‌ی لب‌های هستی می‌ریخت پایین روی سینه‌هاش. پویا یکی از دستاش رو آورد جلو، موهای سارا رو از پشت گرفت و سرش رو عقب کشید. «بلندتر ناله کن.» بعد کف دستش رو چند بار محکم زد رو باسن سارا. جای قرمز ماند. سامان کیرش رو کامل تا ته توی کون سارا فرو کرد و چند ثانیه همون‌جا نگه داشت، بعد شروع کرد به تلمبه‌های کوتاه و سریع. «کونت داره شکل کیرم رو می‌گیره جنده.» همزمان پویا زاویه رو عوض کرد، پاهای سارا رو کمی بالاتر آورد تا عمیق‌تر بره توی کس. هر دو با تمام قدرت می‌کوبیدن. سارا بدنش می‌لرزید، پاهاش ضعیف شده بود و فقط با کمک دستای پسرها روی چهار دست و پا مونده بود. بعد از چند دقیقه سامان کشید بیرون از کون سارا، کیر براق و خیسش رو آورد جلو و کرد توی دهن سارا که هنوز بالای کس هستی بود. طعم مخلوط شیره‌ی خودش و کون سارا. همزمان پویا هنوز توی کس سارا بود و محکم می‌کوبید. کیان هم از دهن هستی کشید بیرون و اومد پشت هستی. هستی رو کمی بالاتر آورد و از پشت وارد کس‌ش شد. حالا سارا زیر هستی دراز کشیده بود و کس خیس و باز هستی رو می‌لیسید درحالی‌که پویا از پشت کس سارا رو پر می‌کرد و سامان گلوی سارا رو. کیان دستش رو گذاشت رو کمر هستی و شروع کرد به کوبیدن وحشیانه. هر ضربه سینه‌های هستی رو می‌لرزوند و کس‌ش رو بیشتر به صورت سارا فشار می‌داد. سارا زبانش رو برد داخل، لب‌ها رو مکید، کلیتوریس رو تند تند لیسید. هستی ناله‌هاش بلند شده بود. سامان ناگهان سارا رو کشید بالا. پویا هم کشید بیرون. سارا رو خوابوندن رو مبل، پاهاش رو باز. پویا از جلو وارد کس سارا شد، سامان از کنار اومد و کیرش رو کرد توی کون. دوباره دی‌پی. این‌بار سارا رو کمر بود و می‌تونست هر دو رو ببینه که چطور همزمان فرو می‌رن و بیرون می‌آن. کیان هم هستی رو آورد بالای صورت سارا. هستی زانو زد دو طرف سر سارا و کس خیس‌ش رو گذاشت روی دهن و بینی سارا. «بلیس. همزمان.» سارا بین دو کیر و کس هستی گیر کرده بود. پویا و سامان سرعت‌شون رو بالا بردن. هر ضربه عمیق‌تر و محکم‌تر. سامان کف دستش رو پشت سر هم می‌زد رو ران و باسن سارا. پویا یکی از دستاش رو آورد پایین و کلیتوریس سارا رو محکم می‌مالید. سارا جیغ‌هاش خفه می‌شد توی کس هستی. بدنش قوس برمی‌داشت و می‌لرزید. کیان از پشت هستی رو محکم‌تر می‌کوبید و گاهی دستش رو می‌آورد جلو و سینه‌های هستی رو می‌فشرد. «کس‌ت چقدر شل شده… هر دوتاتون جنده‌ین.» ساعت‌ها همین‌طور ادامه پیدا کرد. پسرها چند بار جا عوض کردن. گاهی هر سه روی سارا بودن؛ یکی توی دهن، یکی توی کس، یکی توی کون. گاهی روی هستی. سارا مجبور شد چند بار کس و کون هستی رو بلیسه درحالی‌که خودش پر بود. پسرها سیلی می‌زدن، مو می‌کشیدن، فحش می‌دادن و فیلم می‌گرفتن. نزدیک پایان، پویا داخل کس سارا خالی کرد، سامان داخل کونش، و کیان روی صورت و سینه‌های هستی. هر سه دختر و پسرها عرق‌کرده، نفس‌نفس‌زنان روی مبل و زمین افتاده بودن. شیره‌ها از بین پاهای سارا و هستی روی پارچه‌ی مبل می‌ریخت. نیم ساعت بعد در زده شد. آراد و الناز اومدن تو. هر دو لباس مرتب پوشیده بودن. الناز نگاه کوتاهی به صحنه‌ی به‌هم‌ریخته انداخت و فقط ابروهاش رو بالا داد. آراد هم چیزی نگفت. فقط نشست روی صندلی روبه‌رو. سامان سیگار روشن کرد و خندید: «دیر اومدید. تموم شده بود.» الناز موهاش رو پشت گوشش زد و پرسید: «نیلوفر کو؟ امشب نیومد؟» پویا شونه‌ش رو بالا انداخت: «پیام داد حال نداره.» الناز گوشی‌ش رو درآورد، یه عکس نشون داد. پسر جوون، خوش‌تیپ، ساعت گرون به دست، کنار یه ماشین خارجی. «با این دوست شده. بیرون دانشگاه. داره سعی می‌کنه کمتر… خب، کمتر جندگی کنه. انگار جدی گرفته.» سامان دود سیگار رو فوت کرد بالا و پوزخند زد: «جدی؟ پس باید یه کاریش کنیم. مثل سارا. یه کم تهدید، یه کم عکس، برمی‌گرده تو گروه.» آراد سرش رو تکون داد: «نه. بذار باشه. شاید این‌دفعه واقعاً خوشبخت بشه.» الناز هم خندید: «آره، بذار حداقل یکی‌شون نجات پیدا کنه.» همه ترکیدن از خنده. حتی هستی که هنوز لخت روی مبل بود، صورتش رو با دست پوشوند و خندید. آراد بلند شد، رفت سمت سارا که هنوز لخت و خسته گوشه‌ی مبل نشسته بود. دستش رو دراز کرد و سارا رو کشید بالا. آوردش بین خودش و الناز. دستش رو گذاشت دور کمر سارا، الناز هم از اون طرف دستش رو انداخت دور شانه‌ی سارا. هر دو به هم نگاه کردن و خندیدن. آراد با صدای آروم گفت: «امشب میای با ما. خونه ما می‌خوابی.» الناز هم خندید و موهای سارا رو از صورتش کنار زد: «آره. امشب مال مایی.» سارا چیزی نگفت. فقط سرش رو پایین انداخت. سامان از روی مبل نگاه می‌کرد و سیگار می‌کشید، ولی چیزی نگفت. نوشته: زیبای خفته
×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

لطفاً اگر به سن قانونی نرسیده اید این سایت را ترک کنید Please Leave this site if you are under 18