رفتن به مطلب

داستان برادرم


kale kiri

ارسال‌های توصیه شده


آغاز بلوغ: از زبان خواهر
 

توی پذیرایی داشتم کتابهای درسیمو مرور میکردم که دیدم از اتاق سرو صدا میاد، برادر وسطیم بود ک همیشه اعتراض داشت ک رختخوابش را مادرم جای دیگه پهن کنه که اونم قبول نکرد، زمستان ۶۶ بود اونزمان بدلیل نبود گاز کشی در منازل و وضعیت نه چندان خوب اقتصادی زمستونها همه مون توی یک اتاق میخوابیدیم که بخاری نفتی داشت منم چون تا دیر وقت درس میخوندم و نمیخواستم مزاحم خواب بقیه باشم با یک چراغ نفتی کوچیک توی پذیرایی کنار تلویزیون واسه امتحانهام خودمو آماده میکردم، سال آخر دبیرستان و ۱۸ سالم بود  تنها دختر خونواده بودم و بچه بزرگ، سه تا برادرام پشت سر من دنیا اومدن اولی ۱۶ دومی که خیلی با هم خوب بودیم ۱۴ که بعضی وقتا داداشی هم صداش میکردیم و کوچیکه ۶ سال داشت که عاشقش بودم نه اینکه با بزرگه رابطه خوبی نداشته باشم ولی زیاد با هم گرم نبودیم شاید بخلطر فاصله کم سنی و دعواهایی ک در بچه گی با هم داشتیم

ساعت نزدیک ۱۱ شب بود که کتابهامو جمع کردم و رفتم توی اتاق  بخوابم رختخواب من کنار پدرو مادرم بود که برادر کوچیکم وسطشون میخوابید برادر وسطیم کنار من بود و بزرگه اونور برادر وسطی،  چشمام گرم خواب بود که با داد و بیداد برادرام بیدار شدم عجیب بود موقع خواب دعواشون شده بود پدر و مادرم با وحشت بیدار شدن مث اینکه بزرگه موقعه خواب دستش خورده بود روی صورت وسطی و اونم با لگد تلافی کرده بود از بچه گی هم دعوا داشتن با هم پدرم با عصبانیت گفت اگه صداتون در بیاد میندازمتون حیاط تا قندیل بزنید ک آروم شدن و خوابیدن

دوباره پلکهام سنگین شد و خوابیدم

روز بعدش تعطیل بود و تلویزیون برنامه های مناسبتی داشت من تا دیر وقت پای تلویزیون بودم البته وقتی میگم تا دیر وقت حداکثر تا ساعت ۱۲ شب بود بعدش برنامه ها تموم میشد،  تلویزیون خاموش کردم رفتم توی جام همه خواب بودن داشتم میخوابیدم ک  حس کردم دست برادرم روی باسنمه خواستم ورش دارم با خودم گفتم چ کاریه خودش ورش میداره پشتم بهش بود کم کم حس کردم از اینکه دستش روی کونمه حس خوبی دارم

ی لحظه حس کردم دستش سر خورد رفته توی چاک کونم خواستم برگردم ولی حس خیلی خوبی داشتم دوست داشتم دستش همونجا باشه ولی عذاب وجدان گرفتم برگشتم و دستشو جمع کردم  اینبار روبروش خوبیدم چند لحظه نگذشت حس کردم دستش روی پاهامه شوکه شدم یعنی عمدن داره منو میماله هیچ عکس العملی انجام ندادم ببینم میخواد چیکار کنه ک متوجه شدم دستشو گذاشت روی کوسم نفسم بند اومده بود باورم نمیشد پیرهنم بلند بود از روی پیراهن آروم کوسمو مالید

ولی یکدفعه برگشت و پشتشو به من کرد نمیتونستم باور کنم اینکارش عمدی بوده ولی واقعن حس خوبی بهم داد

برادر وسطیم بود عاشق فوتبال بود خیلی درسخون ولی شیطمون هر روز توی مدرسه دعواش میشد پدرو مادرم بارها بخاطر کتکاریهاش رفته بودن مدرسه از بچه گی خیلی دوسش داشتم تا اینکه این آخری دنیا اومد ولی همون حس همیشگی رو بهش داشتم،

اونم واقعن منو دوست داشت شاید از پدرو مادرمون بیشتر، بخاطر همین باور نداشتم عمدن دستش رو روی کوسم گذاشته باشه درگیر همین فکرها بودم که حس شهوت بهم دست داد کمی با چوچوله م ور رفتم حس خوبی داشت ولی دوست داشتم برادرم اینکارو برام میکرد

خیلی توی فکر بودم شاید تا نیمه های شب خوابم نبرد هنوز منتظر بودم بازم برگرده و نوازشم کنه

صبح وقتی بیدار شدم حس عجیبی داشتم روم نمیشد به دادشم نگاه کنم حتی جواب سلامشو ندادم صبحانه خوردیم دست برادر کوچیکه رو کرفتم و سوار ماشین بابا شدم چون مدرسه ما دور بود بابا منو برادر بزرگه رو با خودش میبرد ظهرها هم دیگه خودمون برمیگشتیم کوچیکه با اینکه مدرسه ش نزدیک بود دوست داشت با ما بیاد داداشی هم مدرسه ش دو خیابون بالاتر بود و خودش میرفت،  سر کلاس اصلن حواسم به درس نبود ذهنم روی دست برادرم بود ک روی کوسم بود هیچ وقت اینجوری شهوتی نشده بودم نمیدونم چرا اونروز زمان دیر میگذشت خیلی دوست داشتم زودتر خونه باشم برادرمو ببینم هر چند صبح ازش خجالت میکشیدم

وقتی کلید انداختم در حیاط رو باز کردم دیدم بدوبدو اومد استقبالم دلم لرزید با دیدنش اومد جلو و سلام کرد خودمو کنترل کردم لپوشو گرفتم گفتم چ خبرته کوچولو ک نیستی بغلت کنم بزرگ شدی اونم خندید به شوخی ی پس گردنی بهش زدم گفتم ای شیطون رفتم داخل آشپزخونه مامانو بوسیدم رفتم لباسهامو عوض کنم ک دیدم پشت سرمه گفتم چته امروز افتادی دنبال من گفت چند تا مسئله ریاضی دارم میخوام ی کم باهام کار کنی گفتم باشه بعداز ناهار

همون موقع ی فکری به ذهنم خورد تصمیم گرفتم لباسهای تابستونی بپوشوم پیرهن کوتاه و یقه باز طوری ک سینه هام کمی معلوم باشه موقع ناهار برادر کوچیکه رو بغل کردم داشتم میبوسیدمش ک مامانم گفت دختر سرما میخوری برو بلوزتو بپوش گفتم نه اینجوری راحترم واقعن از شهوت داغ شده بودم تند تند ناهارو خوردم به برادرم گفتم مسئله هاتو بیار ببینم

وقتی اومد عمدن طوری خم شدم سینه هامو ببینه زیر چشمی متوجه شدم داره نگاه میکنه کمی باهاش کار کردم گفت حالا چندتا بنویس خودم برم حلش کنم

حس کردم حسابی احساسی شده مسئله ها رو واسش نوشتم خودمم رفتم سراغ کتابهام ولی لحظه شماری میکردم شب بیاد ببینم این وروجک چیکار میکنه،  شب دیگه حوصله درس خوندن نداشتم منم با بقیه توی اتاق رفتم تا مثلا بخوابم ولی همونطور ک گفتم منتظر اتفاقی خوش بودم، یک ساعتی خودمو بخواب زدم صدای خروپف بابا بلند شد

عمدن کونمو سمتش کردم کمی بیشتر قنبل کردم ک وارد رختخوابش بشه چند دقیقه نگذشت ک دستشو حس کردم آورد رو کونم حس خوبی داشتم دیدم آروم آروم گذاشت لای چاک کونم پس وروجک بیدار بوده شکی ک دیشب داشتم به یقین تبدیل شد با اینکه حس خوبی داشتم دوست داشتم با کوسم ور بره برگشتم روبروش سریع دستش را جمع کرد پسر بچه ساده فکر میکرد من خوابم چند دقیقه ای گذشت ک لذت لمس کوسم توسط دستهای کوچولوشو حس کردم پیرهنم کوتاه بود و دقیقا روی کوسمو داشت میمالید نفسم به شماره افتاد دستش رو از روی کوسم ور میداشت و سینه هامو ناز میکرد دوباره میرفت سراغ کوسم بارها خودم مالیده بودمش ولی لذت این قابل وصف نبود حس کردم کوسم خیس شده یکدفعه دیدم پسره احمق دستشو کرد توی شلوارم و کوس لختمو مالید با اینکه داشتم لذت میبردم دوس نداشتم این حریم شکسته بشه مث شخصی ک تازه بیدار شده باشه نیم خیز شدم و ی سیلی کوچولو بهش  زدم ی کثافت ریزی هم چاشنیش کرد

اونم سریع دستشو جمع کرد و خودشو بخواب زد پشتشم ب من کرد

صبح اصلا روم نمیشد بهش نگاه کنم خیلی دوسش داشتم ولی کاش این اتفاقات نمی افتاد هر چند واقعن لذت بخش بود، ماشین بابا اونروز صبح روشن نشد و ما خودمون به مدرسه رفتیم

همون صبح هم بازم با برادر بزرگه ی کل کلی کردن ک خنده م گرفت

پنجشنبه ها زودتر کلاسمون تعطیل میشد وقتی برگشتم فقط داداشم خونه بود مادر هم رفته بود برادر کوچیکه رو از مدرسه بیاره،  دیدم بچه پررو بدو بدو اومد جلوم و سلام کرد عمدن ی اخم کردم و گفتم سلامو درد قیافه ش دیدنی شده بود سرخ شد همراه با لبخند قشنگی دلم میخواست بغلش کنم و حسابی ببوسمش ولی صلاح نبود

خیلی عذاب وجدان داشتم دیگه پشیمون شدم همون لباسهای زمستونی رو پوشیدم با پیراهن بلند تا از ذهن این وروجک هم این هوس بیفته شب هم پتو رو دور خودم پیچیدم و یک متکا بینمون گذاشتم

دیگه هرشب همینکارو میکردم تا عید اومد هوا بهتر شد و ما هر کدام رفتیم اتاق خودمون، من یک اتاق داشتم پدر ومادر با برادر کوچیکه اتاق خودشون بودن این وروجک با برادر بزرگه یکیشون هال میخوابید یکیشون پذیرایی همونجایی ک من زمستونا با یک چراغ کوچیک تا دیر وقت درس میخوندم

اونسال به راحتی دیپلم گرفتم واسه کنکور هم رشته مورد علاقه م قبول شدم ولی تنها ایرادش این بود شهر خودمون نبود ولی زیاد هم دور نبود

اونجا بهمون خوابگاه دادن با چندتا از بچه ها خیلی صمیمی شدیم،بابام هر هفته می اومد دنبالم و برمیگشتم خونه پنجشنبه و جمعه هارو

زمستونها ک می اومدم خونه بازم توی همون اتاق همه مون میخوابیدم بازم منو برادر وسطیم کنار هم بودیم ولی دیگه هیچوقت ندیدم ک دستش حتی به پتوی من بخوره مث اینکه اتفاقات پارسال همه ش سوءتفاهم بود و عمدی در کارش نبود ولی هیچوقت نتونستم خودمو قانع کنم خواب باشه و دستشو توی شلوارم کنه کوسمو بماله،  یه حس دو گانه داشتم از یه طرف خوشحال بودم که حرمت خواهر برادریمون سر جاشه از یه طرف خیلی دوست داشتم یه پسر منو بمالونه چه کسی بهتر از برادر کوچیک آدم هم با خیال راحت ارضاء میشی هم کسی بهت شک نمیکنه

توی خوابگاه وقتی با همکلاسی هام صحبت میکردم هر کدوم از رابطه هاشون میگفتن یکی با همسایه یکی با فامیل یکیشون حتی با شوهر خواهرشون حرفهاشون حسابی تحریکم میکرد ولی غرورم اصلا اجازه نمیداد جلوشون ضعف نشون بدم تنها کسی ک میگفت با کسی رابطه نداشته من بودم هر وقت این حرفو میزدم یاد مالیدن کوسم توسط برادرم می افتادم بازم شک داشتم شاید عمدی نباشه ولی حرفهای بچه ها داشت دیوونه م میکرد اصلا دوست نداشتم خودمو در اختیار یه پسر غریبه یا فامیل بزارم ک بعدن ازم سوء استفاده کنه،  سیمین یکی از همکلاسیام میگفت هر وقت پسر همسایه مون رو میدیدم عمدن باسنمو میچرخوندم تا تحریک بشه با اینکارام دیونه ش کرده بودم تا اینکه ی بار توی کوچه ک خلوت بود سفت بغلم کردو دستشو گذاشت رو کونم و سریع دور شد

منم با تعجب پرسیدم، کسی توی کوچه شمارو ندید گفت نه بابا کسی نبود، با این حرفهای بچه ها خیلی دوست داشتم پنجشنبه زودتر بیاد بابا بیاد دنبالم برگردم خونه ولی یادم اومد زمستون تموم شده و دیگه هر کدوم توی اتاق خودشون میخوابن برادر بزرگم اتاق منو برده بود هر وقت برمیگشتم اون میرفت توی هال میخوابید من اون دو شب توی اتاق تنها میخوابدم

امتحانهای پایان ترم شروع شده بود،  علارغم دلتنگی زیاد و درخواستهای زیاد بابا دیگه پنجشنبه جمعه ها خونه نمیرفتم همینجا توی خوابگاه با بچه ها درس میخوندیم یک ماهی میشد خونه نرفته بودم امروز هم آخرین امتحانم بود و بابای قرار بود بیاد دنبالم،  امتحان رو مث بقیه درسها بخوبی دادم وقتی از در دانشگاه بیرون اومدم پیکان بابایی رو دیدم که داشت برق میزد بدوبدو خودمو بغلش انداختم اینقد همدیگرو بوسیدیم

انگار سالهاس همدیگرو ندیدیم دستم دور گردن بابایی بود و اصلن ولش نمیکردم طوری ک حراست دانشگاه چند قدم اومد سمتمون که بچه ها بهش توضیح دادن که پدرو دختریم،  همکلاسیام اومدن جلو و به بابایی سلام دادن بابا هم با روی خوش جوابشونو داد و همه با هم به سمت خوابگاه رفتیم با وجود اینکه نگهبان خوابگاه اجازه داد بیاد تو ولی گفت نه همینجا بیرون منتظر میمونم منم با بچه ها رفتیم داخل سوغاتی هایی ک خریده بودم از زیر تختم در آوردم البته بیشتر واسه خودم خرید کرده بودم یک شلوار راحتی زرد خوشرنگ با دو پیرهن راحتی تابستونی یکی فیروزه ای اون یکی زرشکی

با بچه ها خداحافظی کردیم و با بابایی حرکت کردیم به سمت تهران عزیزم😍

وقتی رسیدیم در خونه مامان انگار صدای ماشین بابارو شناخته باشه درو باز کرد همونجا همدیگرو بغل کردیم دیدم از اونطرف برادرم در حالی ک کوچیکه بغلش بود پا برهنه اومدن دم در همونجا پرید بغلم و بوسم کرد بابام با خنده گفت چه خبرته بزار بیایم تو بعد همه مون خوشحال بودیم فقط این برادر بزرگه با وجود اینکه خیلی پسر خوبی بود ولی زیاد احساسی نبود ی سلام سردی باهام کرد و رفت بیرون ولی برادر وسطی از شوق بالا پائین میپرید نمیدونم از عشق خواهر برادری بود یا چیز دیگه توی اون ذهن کوچیک و شیطونش میگذشت

وقتی رفتیم تو خیلی خسته بودم به مامان گفتم خیلی خسته م ناهار نمیخوذم میرم بخوابم،  واقعن خسته بودم شب قبل تا نزدیکی های صبح درس میخوندم دو ساعتی هم با بابایی تو راه بودیم

وقتی بیدار شدم ساعت نزدیک ۴ ظهر بود فقط مامان و برادر کوچیکه خونه بودن مامان گفت حموم روشنه یه چیزی بخور بعد برو حموم گفتم اشتها ندارم میرم حموم، لباسهایی ک اونجا خریدم با خودم بردم وارد حموم شدم داشتم لخت میشدم با دیدن بدن خودم نمیدونم چرا حشری شدم پشمهای کوسم خیلی زیاد شده بودن بدن سفیدم رو توی آینه نگاه کردم که فقط لکه بزرگ سیاهی وسط پاهام ک همون پشمام بود جلب توجه میکرد نمیدونستم بزنم یا همینطوری بمونه، کمی با کوسم ور رفتم حسابی شهوتی شده بودم دیگه تصمیم گرفتم بزنم با تیغ مشغول  تراشیدنشون شدم با دقت مث تازه عروسها که انگار امشب شوهرم قراره بکنتم 😅

حسابی سفید و مامانی شده بود کوسم بعدش ی حموم مفصل گرفتم و کاملا خوردنی شدم لباسهامو پوشیدم اومدم بیرون تا مامان منو دید بغلم کرد و بوسید بارها قربونم رفت ک چقدر ناز و خوشگل شدم،  رفتم ی آهنگ مرجان گذاشتم و توی هال قدم میزدم که دیدم برادرم با ساک ورزشیش برگشت به فوتبال خیلی علاقه داشت چون درسهاش هم عالی بود دیگه بابا مامان زیاد بهش گیر نمیدادن بدون اینکه منو ببینه از مامان پودر خواست که لباسهاشو توی حموم بشوره که مامان گفت همونجا توی حمومه تا آب داغه خودتم ی دوش بگیر

ی نیم ساعتی گذشت که از داخل حموم مامانو صدا زد که لباسهاشو واسش بیاره به مامان گفتم خودم میبرم براش تو به کارت برس آروم در حموم رو زدم تا درو باز کرد منو دید شوکه شد اونم انگار از لباسهام خوشش اومده بود به شوخی شورتشو توی دستم چرخوندم گفتم اینم لباسهات اینم شورت چندشت لبخند قشنگی زد و گفت آبجی مجله خونواده واست خریدم گذاشتم توی اتاق منم لپهاشو کشیدم تشکر کردم

خیلی دوستم داشت هر وقت از دانشگاه برمیگشتم همیشه اینکارو میکرد حتی بعضی وقتا با پول توی جیبیهاش بهترین تخمه ها رو واسم میخرید ولی هیچوقت نتونستم خودمو قانع کنم که دوسال پیش اتفاقی دستشو توی شلوارم کرده و کوسمو میمالید

یه حس دوگانه داشتم از یه طرف دوست داشتم مث قبلنا همون خواهر برادر باشیم از یه طرف هم خیلی دلم میخواست یکی منو ارضا کنه و چه کسی بهتر از برادر کوچیکه خودت،  وقتی از حموم بیرون اومد چند تا نوار کاست برداشت دل و روده شونو بازکرد که پارگی هاشو درست کنه البته واقعن کارش درست بود اونایی که نوار کاست داشتن و نوار از داخلش بیرون میزد و داخل ضبط میشد میدنن من چی میگم

داشتم توی هال و پذیرایی همینطوری قدم میزدم موهای کوسمو زده بودم رونهام بهم میخورد حس خوبی بهم میداد یواشکی زیر چشمی نگاهش کردم اصلا حواسش بهم نبود یاد حرف سیمین افتادم چند باری کونمو بهش کردم و چرخوندم توی شیشه کمد دیواری هال نگاهش کردم ببینم نگاه میکنه یا نه که یکدفعه دیدم سرشو بلند کرد و زل زد به کونم منم با همون چرخش رفتم ستون هال رو بغل کردم ببینم تحریک میشه یا نه که دیدم برادر کوچیکمو صدا زد و گفت برو دفترتو بیار واست دیکته بگم

تعجب کردم  از کارش رفتم آشپزخونه پیش مامان که بعد از چند ذقیقه داداش کوچیکه با دفترش اومد گفت داداش میگه این دیکته رو تصحیح کن با تعجب دیکته شو خوندم ک نوشته بود جیرجیرک به خاله سوسکه گفت خواهش میکنم امشب خونه ما بیا قول میدم هر کاری که تو بخوای انجام بدم با خوندنش از ته دل خندم گرفت همینطور ک میخندیدم مادرم گفت چته تو امروز همه ش میخندی، منم با همون حالت خنده گفتم از دست این وروجکهایی ک بزرگ کردی که مامان هم خندید اونوقت یه ۲۰ به داداش کوچیکه دادم و بوسیدمش

شب بعد از خوردن شام دور هم نشسته بودیم داشتیم تلویزیون میدیدیم یه برنامه داشت اون موقع به اسم سینمای کمدی که پنجشنبه ها پخش میشد و آقای جمشید گرگین اجراش میکرد که خیلی مخاطب داشت بعد از دیدن برنامه موقع خواب به مامان گفتم رختخواب منو توی اتاق پیش برادرام بندازه اونجا میخوابم زیر چشمی هم به برادرم نگاه کردم حس کردم قند توی دلش آب شده،  رختخوابمو بالای اتاق کنار داداش کوچیکه خودم پهن کردم که دیدم برادرم هم رختخوابشو آورد پائین اتاق پهن کرد،  چراغهارو خاموش کردیم و خودمو بخواب زدم ببینم چه اتفاقی میوفته شاید برادرم بخاطر علاقه عاطفی که بهم داشت خواسته بود پیش اونا بخوابم،  ساعت حدودای یک شب بود که متوجه شدم داره میاد سمتم پس وروجک واقعن دو سال پیش عمدن با کوسم ور میرفت آروم اومد پیرهنمو بالا زد و دستشو گذاشت روی پاهام نفسم بند اومد به پشت خوابیدم دیدم بلند شد رفت سمت در و اروم دوباره برگشت طرف من مشخص بود رفته ببینه بابا مامان خوابن یا نه،  منم قلبم تند تند داشت میزد که دیدم کمی پاهامو باز کرد در حین ناباوری دیدم دهنشو گذاشت روی کوسم باورم نمیشد یه بچه ۱۶ ساله همچین کاری بدونه شایدم غریزی بود ولی هر چه بود من به شدت داشتم لذت میبرم همینطور ک کوسمو میلیسید دستش رو از زیر پیرهنم روی شکمم میمالید دوست داستم بالاتر ببره و ممه هامو بماله که اینکارو نکرد قشنگ زبونشو حس کردم که روی چوچولمه عمدن کمرمو بالا بردم تا زبونش بیشتر بره توی کوسم اما امان از
دست این پرده که معضلی شده برای ما دخترا کوسم کاملن خیس شده بود دوست داشتم از شهوت داد بزنم ک خودمو کنترل کردم یکباره عضلاتم کلن شل شد آبم اومد ولی اون هنوز داشت کوسمو میخورد پاهامو دراز کردم اونم فهمید سرشو از رو کوسم ور داشت ولی هنوز بالای سرم بود توی دلم گفتم دیگه منتظر چیه که یکدفعه دیدم سرشو آورد بغل گوشم و جون بابا و مامان و خودم قسمم داد که به پهلو بخوابم تا بچسبه بهم از جسارتش خوشم اومد خنده م گرفته بود هیچ عکس العملی نشون ندادم ببینم چیکار میکنه یه چند دقیقه ای منتظرش گذاشتم راستش دلم براش سوخت همینطوری بالای سرم وایساده بود همون لحظه بازم شهوت سراغم اومد به پهلو خوابیدم وروجک از خوشحالی بوسم کرد و آروم پیرهنمو بالا زد منم کمی قنبل کردم تا گردی کونم جذابتر بشه کیرشو حس کردم داخل چاک کونم شد واقعن لذت بخش بود موهامو میبوسید یکدفعه دستشو دور کمرم کرد کمی ممه هامو مالید دوباره رفت سراغ کوسم همینطوری که
کیرش
توی چاک کونم بود کوسمو می مالید خیلی خوب ارضام میکرد تا اینکه متوجه شدم کونم خیس شد ولی کیرشو در نیاورد غرق لذت بودم همچنان داشت کوسمو میمالید ک بازم ارضاء شدم دیکه پاهامو جمع کردم اونم کیرشو از چاک کونم در آورد حس کردم شلوارم خیس شده ، آروم پیرهنمو کشید رو شلوارم بوسم کرد بعدش رفتش توی رختخوابش چند لحظه بعد بلند شد رفت بیرون

تو این فاصله دستمو به کونم مالیدم کمی خیس بود ولی طوری نبود نگرانم کنه دیگه ارضاء شده بودم خیلی لذت بخش بود واسم که اونم بعد از چند دقیقه اومد حالا نمیدونم چرا رفت توی حیاط اونشب یکی از خوابهای راحتی بود که داشتم

صبح که بیدار شدم وروجک غرق خواب بود ناخودگاه خم شدم و بوسیدمش باورم نمیشد لذتبخش ترین غریزه ام را برادرم بهم هدیه داده باشه اونم در ۲۰ سالگی مامانم با لبخندش منو نگاه کرد فکر میکرد حس خواهر برادریه ولی نمیدونست این پسرش دیشب چه لذتی به دخترش داده.

نوشته: kianshab

  • Like 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • آخرین مطالب ارسال شده در انجمن

    • kale kiri
      دومادمون منو هم کرد!!   سلام اسم من میلاد هستش الان ۳۴ سالمه ولی داستانی که میخوام براتون تعریف کنم مربوط میشه به ۲۲ سالگیم اینم بگم که من زیاد خوشگل نبودم ولی کون و بدن خیلی خوبی داشتم ما ساکن شهرستان بودیم دامادمون آقا مجتبی ساکن تهران بود و یه مغازه کفش فروشی بزرگی داشت که معمولا دم عید خیلی سرش شلوغ میشد که یه سال دم عید خواهرم اینارو آورد گذاشت شهرستان رفتنی به من گفت میای بریم تا نیمه اول عید کمکم کنی حقوق خوبی بت میدم منم که بیکار بودم قبول کردم باهاش رفتم سه چهار روز اول همه چی خوب بود صب میرفتیم مغازه تا ده یازده شب،صبحونه و ناهار و اونجا میخوردیم برگشتنی غذا می گرفتیم می آوردیم خونه میخوردیم بعدش هر کدوممون دوش می گرفتیم و خوابیدیم صبح باز می رفتیم مغازه تا اینکه یه روز که خیلی سرمون شلوغ بود و خیلی خسته بودیم اومدیم خونه بعد شام دامادمون همونجور که دراز کشیده بود بهم ‌گفت میلاد خیلی خستم بلدی ماساژم بدی کمی خستگیم در بیاد بعد برم حموم ،منم گفتم زیاد بلد نیستم گفت عب نداره یه کم مشت و مالم بدی حله گفتم باشه دامادمون رو شکم چرخید و من رفتم پشتش چون زیاد بلد نبودم زیاد نتونستم خوب ماساژ بدم که دامادمون گفت کافیه ماساژ نمیدادی بهتر بود . وقتی بلند شد که بره حموم گفت بیا من ماساژت بدم تا یاد بگیری که منم قبول کردم و دراز کشیدم،گفت لباساتو در بیار فقط یه شورت تنت بزار بمونه که منم گفتم آخه گفت آخه نداره از رو لباس نمیشه که منم لباسامو در آوردم با یه شورت پادار دراز کشیدم شروع کرد ماساژ دادن که خدایی خیلی خوب ماساژ میداد،خیلی حال میداد،نمیدونم چرا ولی وقتی باسنمو ماساژ میداد کیرم سیخ سیخ شده بود،کارش که تموم شد گفت پاشو تو اول برو حموم من بعد تو میرم که وقتی من پاشدم دید که من بلند کردم خودمم خیلی خجالت کشیدم .خلاصه رفتم حموم و در اوردم اونم رفت دراومد اون شبو خوابیدم و صبح رفتیم سرکار. ولی سرکار هی می دیدم که دامادمون زیاد داره منو نگاه میکنه منم خجالت میکشیدم،خلاصه شب شد اومدیم خونه شام خوردیم بعد شام دامادمون بهم گفت ماساژ دیشب رو دوس داشتی گفتم آره خیلی خوب بود گفت دوست داری بریم حموم اونجا ماساژت بدم . منم که بدم نمیومد گفتم بریم خلاصه با کلی خجالت لخت شدم با یه شورت رفتم حموم اونم لباساشو کند اومد تو،کیرش یه کم بلند شده بود قشنگ از رو شورت معلوم بود،بعد شروع کردیم به شستن خودمون که بهم گفت دراز بکش تا ماساژت بدم منم دراز کشیدم اومد نشست رو باسنم و شروع کرد به ماساژ که من همینجوری کیرشو رو کونم حس میکردم ،خودمم شق کرده بودم وقتی رسید به کونم شورتمو داد بالا کامل انداخت لای کونم،باسنم کامل بیرون بود باسنمو خیلی مالید بعد بدون اینکه بهم بگه آروم شورتمو داد پایین که دستمو بردم نزارم دستمو گرفت همزمان شورتمو داد پایین شروع کرد به مالیدن سوراخم منم دیگه مقاومت نکردم چشامو گذاشتم رو دستم انگار که خجالت میکشم گذاشتم کارشو بکنه اونم خدایی کم نذاشت حسابی سوراخ کونمو مالید و لیس زد هراز گاهی هم چک سکسی میزد رو باسنم بعدش یه تف انداخت رو سوراخم و کیرشو گذاشت دم سوراخم آروم آروم اینقد عقب جلو کرد تا کامل تو کونم جا کرد ولی چند تا تلمبه که زد آبش اومد ریخت رو باسنم بعدش خودمونو شستیم اومدیم بیرون ولی فرداش مغازه همش به دیشب فک میکردم اونم هردفه نگام میکرد میگفت امشب باز برنامه داریمااا باشه منم با سر تایید میکردم . واسه همین اون شب خیلی زود مغازه رو بستیم رفتیم خونه که تا رسیدیم بهم گفت سریع دوش بگیر کارت دارم منم رفتم دوش گرفتم در اومدم سرمو سشوار میکشیدم که اومد گفت امشب میخوام مث یه تازه عروس بکنمت دستمو گرفت برد رو تختی که با خواهرم میخوابید گفت میشه لباس خواب خواهرتو بپوشی برام منم گفتم باشه لباس خواب خواهرمو پوشیدم اونم حسابی منو کرد زیر گوشم میگفت خیلی دوست دارم پیش خواهرت بکنمت حیف نمیشه .خلاصه قبل عید و هفته اول عید رو هرشب منو میکرد دیگه جوری شده بود که فیلم سکسمون رو میگرفت بعد با هم نگاه میکردیم.امیدوارم خوشتون بیاد نوشته: Milad.b
    • kale kiri
      جنده دانشگاه 2 سارا از دانشگاه متنفر بود. هر صبح که از خوابگاه بیرون می‌زد، حس می‌کرد داره می‌ره توی جهنم. راهروها پر از نگاه بود. نیلوفر اولین کسی بود که می‌دیدش. همیشه با اون لبخند کثیف و صدای بلندش: «آها، جنده‌ی دانشگاه اومد. کس‌ت هنوز از دیشب سامان می‌سوزه؟» دخترایی که توی کمپ نبودن هم فهمیده بودن. یکی‌شون یه بار توی سرویس بهداشتی گفت: «شنیدم شب کمپ همه کردن‌ت. حتی کونت رو هم.» سارا جوابی نداد. فقط سرش رو پایین انداخت و رفت. پسرا هم دست برنمی‌داشتن. کیان وقتی رد می‌شد شونه‌ش رو به شونه‌ی سارا می‌زد و آروم می‌گفت: «شب خونه سامان؟ یا امشب نوبت منه؟» پویا مستقیم‌تر بود. یه بار توی بوفه دستش رو گذاشت روی کمر سارا و فشرد: «کونت هنوز شله یا سفت شده؟» و سامان… سامان دیگه صاحبش شده بود. چت‌ها تموم‌نشدنی بودن. صبح، ظهر، شب. عکس و فیلم. فیلم‌هایی که خودش از سکس‌هاشون گرفته بود. سارا روی چهار دست و پا، کیر سامان تا ته توی کونش، صورت خیس از اشک و آب دهن. یا سارا که دهنش پر بود و سامان موهاش رو گرفته بود. زیر فیلم‌ها همیشه یه جمله بود: سامان: «اینو بفرستم گروه؟ یا خودت امشب میای خونه؟ انتخاب کن جنده.» سارا راضی نبود. هر بار که پیام می‌اومد، دلش می‌خواست گوشی رو پرت کنه و همه‌چیز رو بگه. ولی نمی‌تونست. سامان فیلم‌ها رو داشت. و هر بار که سارا مقاومت می‌کرد، یه عکس جدید می‌فرستاد یا تهدید می‌کرد که برای نیلوفر و الناز و حتی آراد می‌فرسته. پس سارا می‌رفت. خونه‌ی سامان. تخت سامان. کیر سامان. شده بود سکس‌پارتنر اون. نه دوست‌دختر، نه هیچی. فقط چیزی که وقتی سامان می‌خواست، پا می‌شد و کس و کون و دهنش رو می‌داد. آراد نگاش عوض شده بود. دیگه اون نگاه آروم اول ترم نبود. حالا وقتی سارا رو می‌دید، نگاهش سنگین و ارزیابی‌کننده بود. گاهی توی راهرو می‌ایستاد جلوش و با صدای بم، طوری که فقط خودش بشنوه، می‌گفت: «الناز حداقل وقتی می‌کنمش ناله می‌کشه قشنگ. نیلوفر جیغش بلنده. تو فقط ساکتی و تحمل می‌کنی. جنده‌ی بی‌صدا.» یه بار دیگه مقایسه کرد: «الناز کس‌ش تنگه و خودش درخواست می‌کنه. نیلوفر هر چی بگی می‌ده. تو… تو فقط چون مجبوری می‌دی. ولی کونت از هر دوشون شل‌تره.» سارا چیزی نمی‌گفت. فقط سرش رو پایین می‌نداخت و می‌رفت. جمعه شب، خونه‌ی سامان. سارا زودتر رسیده بود. سامان در رو باز کرد، فقط شورت پوشیده بود. بدون حرف سارا رو کشید داخل و هلش داد وسط پذیرایی. پویا و کیان هم بودن. هر سه لخت از کمر به بالا، کیرهاشون از قبل سیخ و آماده. هستی روی مبل بزرگ نشسته بود، فقط یه تی‌شرت سفید گشاد تنش بود که تا بالای ران می‌رسید. زیرش هیچی نبود. وقتی سارا اومد تو، هستی سرش رو بلند کرد و نگاه کوتاهی انداخت، بعد دوباره به سامان چشم دوخت. سامان به سارا اشاره کرد: «لباس دربیار. کامل.» سارا اطاعت کرد. لباس‌هاش رو یکی‌یکی درآورد تا کامل لخت شد. سامان اومد پشت سرش، دستش رو گذاشت روی سینه‌هاش و نوک‌ها رو بین انگشتاش فشرد. همزمان کیر سیخش رو مالوند به باسن سارا. «برو پیش هستی. پاهاش رو باز کن.» سارا رفت. هستی رو کمی خوابوند روی مبل و پاهاش رو از هم باز کرد. کس هستی از قبل خیس و متورم بود، لب‌هاش براق. سارا خم شد و زبانش رو از پایین به بالا کشید روی کس هستی. هستی ناله‌ی کوتاهی کرد. سارا لب‌ها رو مکید، بعد نوک زبانش رو برد روی کلیتوریس و دایره‌های کوچک و سریع کشید. همزمان دو تا انگشتش رو آروم فرو کرد داخل و شروع کرد به درآوردن. پویا اومد پشت سارا، زانو زد و بدون هیچ مقدمه‌ای سر کیر کلفت و رگ‌دارش رو گذاشت روی کس خیس سارا و با یه فشار محکم تا ته فرو کرد. سارا ناله‌ش توی کس هستی خفه شد. پویا دستش رو گذاشت رو کمر سارا و شروع کرد به کوبیدن. عمیق، سنگین، هر ضربه باسن سارا رو به جلو می‌روند و صورتش رو بیشتر توی کس هستی فشار می‌داد. کیان اومد بالای سر هستی، کیر بلندش رو گذاشت روی لب‌های هستی. «باز کن.» هستی دهنش رو باز کرد و کیان تا ته فرو کرد. دستش رو گذاشت پشت سر هستی و شروع کرد به کوبیدن گلوش. همزمان سامان اومد کنار پویا، انگشتش رو برد عقب و دو تا کرد توی کون سارا. باز کرد، چرخوند، بعد سر کیرش رو گذاشت روی سوراخ و با یه حرکت محکم تا نصف فرو کرد. جیغ سارا بلند شد. حالا دو تا کیر توی بدنش بود؛ پویا توی کس، سامان توی کون. دیواره‌ها از دو طرف فشرده شده بودن و هر حرکت یکی، اون یکی رو بیشتر فشار می‌داد. پویا و سامان ریتم‌شون رو هماهنگ کردن. گاهی با هم عمیق می‌رفتن، گاهی یکی بیرون می‌اومد و اون یکی تا ته فرو می‌کرد. صدای خیس برخورد پوست به پوست توی اتاق می‌پیچید. سارا بین دو کیر گیر کرده بود و فقط می‌تونست ناله و جیغ‌های خفه بکشه درحالی‌که هنوز زبانش روی کس هستی حرکت می‌کرد. کیان سرعتش رو بیشتر کرد توی دهن هستی. آب دهن از گوشه‌ی لب‌های هستی می‌ریخت پایین روی سینه‌هاش. پویا یکی از دستاش رو آورد جلو، موهای سارا رو از پشت گرفت و سرش رو عقب کشید. «بلندتر ناله کن.» بعد کف دستش رو چند بار محکم زد رو باسن سارا. جای قرمز ماند. سامان کیرش رو کامل تا ته توی کون سارا فرو کرد و چند ثانیه همون‌جا نگه داشت، بعد شروع کرد به تلمبه‌های کوتاه و سریع. «کونت داره شکل کیرم رو می‌گیره جنده.» همزمان پویا زاویه رو عوض کرد، پاهای سارا رو کمی بالاتر آورد تا عمیق‌تر بره توی کس. هر دو با تمام قدرت می‌کوبیدن. سارا بدنش می‌لرزید، پاهاش ضعیف شده بود و فقط با کمک دستای پسرها روی چهار دست و پا مونده بود. بعد از چند دقیقه سامان کشید بیرون از کون سارا، کیر براق و خیسش رو آورد جلو و کرد توی دهن سارا که هنوز بالای کس هستی بود. طعم مخلوط شیره‌ی خودش و کون سارا. همزمان پویا هنوز توی کس سارا بود و محکم می‌کوبید. کیان هم از دهن هستی کشید بیرون و اومد پشت هستی. هستی رو کمی بالاتر آورد و از پشت وارد کس‌ش شد. حالا سارا زیر هستی دراز کشیده بود و کس خیس و باز هستی رو می‌لیسید درحالی‌که پویا از پشت کس سارا رو پر می‌کرد و سامان گلوی سارا رو. کیان دستش رو گذاشت رو کمر هستی و شروع کرد به کوبیدن وحشیانه. هر ضربه سینه‌های هستی رو می‌لرزوند و کس‌ش رو بیشتر به صورت سارا فشار می‌داد. سارا زبانش رو برد داخل، لب‌ها رو مکید، کلیتوریس رو تند تند لیسید. هستی ناله‌هاش بلند شده بود. سامان ناگهان سارا رو کشید بالا. پویا هم کشید بیرون. سارا رو خوابوندن رو مبل، پاهاش رو باز. پویا از جلو وارد کس سارا شد، سامان از کنار اومد و کیرش رو کرد توی کون. دوباره دی‌پی. این‌بار سارا رو کمر بود و می‌تونست هر دو رو ببینه که چطور همزمان فرو می‌رن و بیرون می‌آن. کیان هم هستی رو آورد بالای صورت سارا. هستی زانو زد دو طرف سر سارا و کس خیس‌ش رو گذاشت روی دهن و بینی سارا. «بلیس. همزمان.» سارا بین دو کیر و کس هستی گیر کرده بود. پویا و سامان سرعت‌شون رو بالا بردن. هر ضربه عمیق‌تر و محکم‌تر. سامان کف دستش رو پشت سر هم می‌زد رو ران و باسن سارا. پویا یکی از دستاش رو آورد پایین و کلیتوریس سارا رو محکم می‌مالید. سارا جیغ‌هاش خفه می‌شد توی کس هستی. بدنش قوس برمی‌داشت و می‌لرزید. کیان از پشت هستی رو محکم‌تر می‌کوبید و گاهی دستش رو می‌آورد جلو و سینه‌های هستی رو می‌فشرد. «کس‌ت چقدر شل شده… هر دوتاتون جنده‌ین.» ساعت‌ها همین‌طور ادامه پیدا کرد. پسرها چند بار جا عوض کردن. گاهی هر سه روی سارا بودن؛ یکی توی دهن، یکی توی کس، یکی توی کون. گاهی روی هستی. سارا مجبور شد چند بار کس و کون هستی رو بلیسه درحالی‌که خودش پر بود. پسرها سیلی می‌زدن، مو می‌کشیدن، فحش می‌دادن و فیلم می‌گرفتن. نزدیک پایان، پویا داخل کس سارا خالی کرد، سامان داخل کونش، و کیان روی صورت و سینه‌های هستی. هر سه دختر و پسرها عرق‌کرده، نفس‌نفس‌زنان روی مبل و زمین افتاده بودن. شیره‌ها از بین پاهای سارا و هستی روی پارچه‌ی مبل می‌ریخت. نیم ساعت بعد در زده شد. آراد و الناز اومدن تو. هر دو لباس مرتب پوشیده بودن. الناز نگاه کوتاهی به صحنه‌ی به‌هم‌ریخته انداخت و فقط ابروهاش رو بالا داد. آراد هم چیزی نگفت. فقط نشست روی صندلی روبه‌رو. سامان سیگار روشن کرد و خندید: «دیر اومدید. تموم شده بود.» الناز موهاش رو پشت گوشش زد و پرسید: «نیلوفر کو؟ امشب نیومد؟» پویا شونه‌ش رو بالا انداخت: «پیام داد حال نداره.» الناز گوشی‌ش رو درآورد، یه عکس نشون داد. پسر جوون، خوش‌تیپ، ساعت گرون به دست، کنار یه ماشین خارجی. «با این دوست شده. بیرون دانشگاه. داره سعی می‌کنه کمتر… خب، کمتر جندگی کنه. انگار جدی گرفته.» سامان دود سیگار رو فوت کرد بالا و پوزخند زد: «جدی؟ پس باید یه کاریش کنیم. مثل سارا. یه کم تهدید، یه کم عکس، برمی‌گرده تو گروه.» آراد سرش رو تکون داد: «نه. بذار باشه. شاید این‌دفعه واقعاً خوشبخت بشه.» الناز هم خندید: «آره، بذار حداقل یکی‌شون نجات پیدا کنه.» همه ترکیدن از خنده. حتی هستی که هنوز لخت روی مبل بود، صورتش رو با دست پوشوند و خندید. آراد بلند شد، رفت سمت سارا که هنوز لخت و خسته گوشه‌ی مبل نشسته بود. دستش رو دراز کرد و سارا رو کشید بالا. آوردش بین خودش و الناز. دستش رو گذاشت دور کمر سارا، الناز هم از اون طرف دستش رو انداخت دور شانه‌ی سارا. هر دو به هم نگاه کردن و خندیدن. آراد با صدای آروم گفت: «امشب میای با ما. خونه ما می‌خوابی.» الناز هم خندید و موهای سارا رو از صورتش کنار زد: «آره. امشب مال مایی.» سارا چیزی نگفت. فقط سرش رو پایین انداخت. سامان از روی مبل نگاه می‌کرد و سیگار می‌کشید، ولی چیزی نگفت. نوشته: زیبای خفته
    • arshad
      سکس میلف خوشگل وطنی (تصاویر) .   کلیپ اول تایم: 00:10 - حجم: 1 تماشای آنلاین فیلم لینک دانلود فیلم کلیپ دوم تایم: 00:30 - حجم: 3 تماشای آنلاین فیلم لینک دانلود فیلم
    • arshad
      عکس های سکسی و لخت میلف ایرانی 11/11 برای تماشای تصاویر در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید     
    • arshad
      عکس های سکسی و لخت میلف ایرانی 10/11 برای تماشای تصاویر در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید     
×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

لطفاً اگر به سن قانونی نرسیده اید این سایت را ترک کنید Please Leave this site if you are under 18