dozens ارسال شده در 15 مهر اشتراک گذاری ارسال شده در 15 مهر دوستم شوهرش رو به من پیشکش کرد 1 (این داستان خیالی و فانتزی است.) اسمم مهنازه و 35 سال دارم. بعد از دعوایی که با شوهرم رامین، داشتم حالم خیلی بد بود. چند روز قبل از این دعوا وقتی که رامین رفته بود حمام متوجه پیامکی شدم که روی گوشیش اومد که نوشته بود “سلام عشقم. من رسیدم”. گوشی رامین روی دراور اتاق خواب بود و بر حسب اتفاق درست در لحظه ای که من توی کشو دنبال چیزی می گشتم این پیامک اومد در نتیجه من تونستم متنی که روی صفحه بود رو قبل از اینکه صفحه موبایل دوباره تاریک بشه ببینم. شماره به اسم یک مرد “قاسم دماوندی” ذخیره شده بود که کاملا معلوم بود برای رد گم کنی یک اسم جعلی گذاشته. من تا اون روز اسم همچین کسی رو نشنیده بودم. خیلی عصبانی شدم. چون رمز گوشیش رو نداشتم نمی تونستم تو گوشی جستجو کنم و ببینم موضوع از چه قراره. حدود چند ماهی می شد که به کارهای رامین شک کرده بودم. تاخیرهای مکرر در آمدن به خانه با بهانه های الکی و تماسهای تلفنی مشکوک که عمدا میرفت داخل اتاق صحبت کنه تا من چیزی از صحبتهاش نشنوم مرا به شک انداخته بود که نکند با کسی وارد رابطه شده. از 5 سال پیش که ازدواج کرده بودیم اولین بار بود که چنین شکی برده بودم هر چند هنوز خاطره دوران دوستی قبل از ازدواجمان را فراموش نکرده بودم که همزمان با من با دو دختر دیگر هم دوست بود. آن موقع وقتی ازش در مورد رابطه اش با آنها سوال کردم گفت که بخاطر اینکه هنوز از آینده رابطه اش با من مطمئن نیست و نمیداند که سرانجام با هم ازدواج خواهیم کرد یا نه به دوستی با آنها به عنوان گزینه های احتمالی در صورت عدم تمایل من به ازدواج ادامه داده است. آن موقع موضوع را با پاسخ مثبتی که بهش دادم حل و فصل کردیم و او هم به قولش عمل کرد و به رابطه اش با آن دخترها خاتمه داد. اما الان با موضوعی که تازه کشف کرده ام این شک به دلم راه پیدا کرده است که نکند در تمام این مدت به من دروغ گفته و همچنان با آن دخترها یا زنها و دخترهای دیگر رابطه داشته است. تا یکی دو روز چیزی نگفتم اما نمی توانستم وانمود کنم که اتفاقی نیافتاده است. طبیعتا او متوجه تغییر رفتارم شد و وقتی سوال کرد که “چی شده؟ از چی ناراحتی؟” نتوانستم خودم را کنترل کنم و زدم زیر گریه. بهش گفتم که متوجه پیامک شده ام و فکر می کنم با زن دیگری رابطه دارد. برخلاف انتظارم انکار نکرد ولی گفت که یک دوستی ساده است و بجز چند بار که با هم رستوران و کافی شاپ رفته اند هیچ اتفاق دیگری بینشان نیافتاده است. بعد هم گفت که آن زن مهندسی است که در یکی از پروژه های شرکت رامین نقش مهمی دارد و بهمین علت رامین سعی کرده است با برقراری ارتباط نزدیک با او، کار پروژه را پیش ببرد. من که از خونسردی رامین در جوابی که داده بود واقعا شوکه شده بودم ازش پرسیدم “از کی تا حالا شرکای کاری یا تجاری تو را عشقم صدا میکنند”. از همان لحظه که این حرف از دهانم خارج شد متوجه تغییر حالت در چهره رامین شدم. اولین بار بود که او را تا این حد خشمگین می دیدم. قبل از اینکه حرفی بزند، دستش را بالا برد و سیلی محکمی به گوشم زد. بعد هم گفت “فضولی اش به تو نیومده”. در تمام عمرم کسی همچین کاری با من نکرده بود. گریه کنان رفتم به اتاق خواب و در را بستم. گوشه ای از اتاق کز کرده بودم و اشک از چشمانم سرازیر بود. در آن لحظه فکرم کار نمی کرد و خود را بی پناه ترین آدم روی زمین می دیدم. از خانواده ام نمی توانستم انتظار کمکی داشته باشم. تنها فرزند خانواده بودم و پدرم دو سال قبل مرده بود. مادر پیرم بیماری قلبی داشت و اگر می شنید که چنین اتفاقی برایم افتاده مطمئنا بلافاصله سکته می کرد. در فاصله بین هق هق زدنهایم سعی می کردم عاقلانه فکر کنم ببینم چه راه چاره ای دارم. اما متاسفانه هیچ راهی نداشتم. می دانستم که در قانون ایران مرد نقش اصلی را در خانواده دارد و حق طلاق با اوست. در زمان ازدواج بخاطر یک سری تفکرات روشنفکرانه احمقانه ای که داشتم علیرغم مخالفتهای پدر و مادرم مهریه ام را یک سکه طلا قرار داده بودم. آن یک سکه را هم بخاطر اصرار سردفتر ازدواج بود که میگفت نمی شود محل تعیین مهریه در عقدنامه را خالی گذاشت. الان مسلم بود که مطالبه مهریه هیچ دردی از من دوا نمی کرد و ابزار فشاری علیه رامین نبود. برای درخواست طلاق هم هیچ مدرکی برای اثبات خیانت رامین نداشتم. کاملا مستاصل شده بودم. آن شب فکرم هزار جا رفت حتی به خودکشی فکر کردم. تا صبح بیدار بودم. خوشبختانه رامین در اتاق دیگر خوابید و صبح خودش برای خودش صبحانه درست کرد و رفت بیرون. اصلا توان رفتن سر کار را نداشتم. به شرکت زنگ زدم و گفتم که سر درد شدید دارم و نمی توانم بیایم. خوشبختانه اوایل ماه بود و در بخش حسابداری که من در آنجا کار می کردم نسبتا حجم کارمان کم بود. دوش گرفتم و برای خودم قهوه درست کردم. درست در همین موقع دوستم آزیتا زنگ زد. آزیتا صمیمی ترین دوستم بود که در زمان دبیرستان با هم آشنا شدیم. بعد از دیپلم با هم به یک دانشگاه رفته و در یک شرکت استخدام شدیم، البته در دو بخش متفاوت. گویا امروز برای کاری رفته بود قسمت حسابداری و سراغ من رو گرفته بود و وقتی بهش گفته بودن که من نیومدم سر کار، نگرانم شده بود. نوشته: مهناز واکنش ها : arshad 1 لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
arshad ارسال شده در 19 ساعت قبل اشتراک گذاری ارسال شده در 19 ساعت قبل دوستم شوهرش رو به من پیشکش کرد 2 بطور خیلی سربسته و بدون ورود به جزئیات بهش گفتم که با رامین دعوام شده. خیلی تعجب کرد. بعد گفت که خودش هم مرخصی میگیره و میاد پیشم. یک ساعت بعد آزیتا دم در خونه بود. خیلی وقت بود که اینطور فرصت پیدا نکرده بودیم که با هم دو تایی گپ بزنیم و درد دل کنیم. حداقل در دو سال اخیر تماسهامون در دور همی های دوستانه یا خانوادگی (من و آزیتا با شوهرامون) و یا در محیط کار بود. نزدیک ظهر بود میخواستم برای ناهار چیزی درست کنم که آزیتا نگذاشت و گفت به یاد دوران قدیم بریم بیرون ناهار بخوریم. منظورش از دوران قدیم زمان دانشجویی بود که معمولا ساندویچ میخریدیم و می رفتیم تو حیاط دانشگاه یا نزدیکترین پارک میخوردیم. در واقع تو همون موقعها بود که هر دومون با اولین دوست پسرهامون آشنا شدیم. آزیتا هم شوهرش محمود رو تو یکی از همین مواردی که تو پارک ساندویچ میخوردیم بقول خودش به "تور" انداخت. آزیتا خیلی دختر شیطونی بود و تو هر جمعی که ظاهر می شد همه توجه ها رو به خودش جلب می کرد. از رفتارهایش در دوران دوستی با محمود مطمئن بودم که از همان دوران دوستی با هم سکس داشتن اما این موضوع جزو موضوعاتی بود که هردومون خجالت میکشیدیم راجع بهش صحبت کنیم. البته من بیشتر از آزیتا تو این موضوعات خجالتی بودم. این بار هم ساندویچ گرفتیم و رفتیم پارک نزدیک خونه. بیشتر وقتمون به یادآوری خاطرات گذشته بخصوص شیطنتهای آزیتا گذشت. برای اولین بار به بعضی شیطنتهای سکسی اش اشاره کرد. از جمله اینکه اولین تماس جنسی اش با پسری بود که تو پارک بهش شماره داده بود. آزیتا میگفت اون پسر با چنان مهارتی بهش شماره داده بود که من که هیچوقت از آزیتا فاصله نمی گرفتم اصلا متوجه این موضوع نشده بودم. آزیتا میگفت یک هفته بعد از اینکه شماره رو گرفت، به پسره زنگ زد و با هم قرار گذاشتن کافی شاپ. یک هفته بعد از اون هم رفت خونه پسره و برای اولین بار با یک نفر تماس جنسی داشت، البته بدون اینکه بکارتش از بین بره. آزیتا از طرح این موضوع هدفی داشت که به موضوع دعوای من و رامین مربوط می شد. به گفته آزیتا رابطه اش با آن پسر تا مدتی ادامه داشت تا اینکه متوجه شد که اون پسره با دختر دیگه ای هم ارتباط داره و بهمین خاطر باهاش قطع رابطه کرد. اما پسرهای دیگه ای هم که بعدا باهاشون ارتباط پیدا کرد همین کار رو کرده بودن یعنی همزمان با آزیتا با زن یا دختر دیگه ای رابطه داشتن. آزیتا میگفت از همون زمان فهمید که تنوع طلبی در ذات مردهاست و کمتر مردی رو میشه پیدا کرد که اگر امکانش براش فراهم باشه از این کار خودداری کنه. بعدش چیزی گفت که از شنیدنش داشتم شاخ درمی آوردم. به گفته آزیتا، حدود یک سال از دوستی اش با محمود می گذشت که محمود بهش پیشنهاد ازدواج میده. محمود از رابطه های قبلی آزیتا خبر داشت و در مورد دوست دخترهای خودش هم همه چیز را به آزیتا گفته بود. با این وجود عشق و علاقه آنها به هم به حدی بود که تصمیم گرفتند با هم زندگی مشترکی را شروع کنند. اما محمود شرط عجیبی مطرح کرد. او گفت که بین سکس و عشق تفاوت قائل است و در حالی که عشقش را تمام و کمال وقف آزیتا می کند اما نمی تواند از لذت سکس با زنها و دخترهای دیگر دست بکشد. تا اینجا، این ماجرا خیلی عجیب بنظر نمی رسید چون ظاهرا خیلی از مردها همین طرز تفکر را دارند. اما آنچه عجیب بود اینکه محمود گفته بود همین حق را برای آزیتا هم قائل است یعنی به او اجازه داد که بعد از ازدواج، با مردهای دیگر هم رابطه داشته باشد با این شرط که این روابط صرفا برای لذت جسمانی باشد و هیچ رابطه احساسی در کار نباشد. آزیتا وقتی تعجب من را از شنیدن این حرف دید، گفت که خودش هم در ابتدا واکنشی مشابه من داشته و از فرط تعجب دهنش باز مونده بود. اما حرف محمود را بلافاصله رد نکرد و ازش فرصت خواست تا به این موضوع فکر کنه. در نهایت روحیه ماجراجو و هیجان طلب آزیتا بر عقل و منطقش غلبه پیدا کرد و بعد از یک هفته فکر کردن، به پیشنهاد ازدواج محمود با شرطی که بینشون صحبت شده بود جواب مثبت داد. اینطور که آزیتا میگفت طی 4 سالی که از ازدواجشون می گذشت او و شوهرش به همدیگه برای داشتن رابطه با پارتنرهای دیگه آزادی عمل دادن. تو این مدت آزیتا هر چندماه یکبار یک دوست جدید پیدا کرده و بطور کلی هر هفته یا دو هفته یکبار با یکی از اونها سکس میکنه. محمود هم که شهوت بالایی داره حداقل هفته ای یکبار با یک زن یا دختر غیر از آزیتا رابطه داره. بطور معمول هم یک شب در هفته رو آزیتا و محمود به هم اختصاص می دن. یک قرار دیگه ای که بین خودشون گذاشتن هم اینه که هر وقت هر کدوم از اونها میخواد پارتنرش رو بیاره خونه، از قبل به اون یکی میگه تا در اون ساعات وقت خودش رو جایی بیرون از خونه بگذرونه. البته آزیتا گفت که تا بحال در چند مورد محمود یکی از دوست دختراش رو با هماهنگی قبلی آزیتا آورده خونه و سکس سه نفره داشتن. آزیتا هم چند بار سکس سه نفره رو با دو تا دوست پسر همزمان تجربه کرده اما با محمود نه. آزیتا گفت که تا حالا خجالت می کشید که این مطالب رو به من بگه اما با توجه به اتفاقی که بین من و رامین افتاده، این حرفها رو زده تا بهم حالی کنه داشتن رابطه خارج از ازدواج برای خیلی ها عادی شده. پیشنهادش این بود که من زیاد خودم رو ناراحت نکنم و بجای غصه خوردن، من هم تلافی کنم. پرسیدم "یعنی میگی برم دوست پسر پیدا کنم؟" حرفم رو تایید کرد اما برای من امکان پذیر نبود. "آخه من از وقتی ازدواج کردم دور این جور کارها رو خط کشیدم. حتی قبل از رامین هم فقط با دو سه نفر دوست معمولی بودم و هیچوقت دنبال سکس نبودم." آزیتا: "میدونم. اما فکر میکنم این تنها راهی باشه که بتونی به آرامش ذهنی برسی. فکرش رو بکن که مثلا بخوای طلاق بگیری چه اتفاقی میوفته. خودت که بهتر میدونی زندگی برای یک زن تنها که از شوهرش طلاق گرفته چقدر سخته. همه مردهایی که اطرافت هستن تو رو بعنوان یک طعمه فرض میکنن و سعی می کنن مخت رو بزنن و تو رو بکشونن به اتاق خوابشون. زن های فامیل و دوست و آشنا هم یک زن مطلقه یا بیوه رو تهدیدی برای زندگی خودشون میدونن و سعی میکنن تا جایی که ممکنه ارتباطات خودشون و مردهای خانواده شون رو با تو قطع کنن. پیدا کردن شوهر قابل اعتماد برای یک زن مطلقه خیلی سخت تر میشه. تا آخر عمر هم که نمی تونی مثل راهبه ها زندگی کنی. پس چه بهتر که خودت بتونی این موضوع رو مدیریت کنی. هر وقت از کسی خوشت اومد بهش نخ می دی و باهاش حال میکنی. از کسی هم که خوشت نمیاد بهش رو نمیدی و اگر مزاحمت شد بهش میگی مزاحم زن شوهردار نشه." من: "آخه به هر کسی هم نمیشه اعتماد کرد. تو خودت نمی ترسی که یکی از این پارتنرها ازت سواستفاده کنه و بعد از یکبار رابطه تو رو مجبور کنه که از ترس آبروریزی همچنان و برخلاف خواسته خودت هر کاری که میخواد براش بکنی؟" آزیتا: "من تو انتخاب پارتنرهام خیلی دقت میکنم. قبل از اینکه واقعا باهاشون وارد رابطه بشم اول از هر چیز نقطه ضعف هاشون رو پیدا میکنم تا اینجوری هر وقت خودم بخوام از اون نقطه ضعفها علیه شون استفاده کنم. واسه همین معمولا با مردهای زن دار وارد رابطه میشم چون اینها هم از ترس لو نرفتن رابطه خیلی احتیاط میکنن." نمیدونستم چی بگم. به آزیتا گفتم که میترسم و تردید دارم بتونم این کارو بکنم. اما حرف هایش باعث شد تا حدی عصبانیتم فروکش کنه. هر چند همچنان از دست رامین و کارش، بخصوص بخاطر سیلی ای که بهم زده بود، عصبانی بودم. اون روز با آزیتا دیگه حرف چندانی در این مورد نزدیم. بعد از یکی دو ساعت رفتم خونه و خودم رو به آشپزی و کارهای دیگه مشغول کردم. اون شب رامین دیرتر از همیشه اومد خونه. من هم وقتی دیدم دیر شده خودم تنها شام خوردم و میز غذا را جمع کردم و قرص خواب خوردم و رفتم خوابیدم. نیمه های شب بود که متوجه شدم کنارم خوابیده و از بوی الکلی که در اتاق پیچیده بود متوجه شدم مشروب خورده. حدس می زدم با همان معشوقه اش بوده. تصمیم گرفتم اصلا به روی خودم نیاورم چون بنظر نمی رسید که غر زدن بهش فایده ای بجز دعوای مجدد و کتک خوردن من داشته باشه. بعد از یک هفته قهر بودن، ارتباط من و رامین عادی تر شد و مثل قبل با هم حرف می زدیم. او هم دوباره سر وقت میامد خانه و هر دو سعی می کردیم راجع به دعوایی که بینمان رخ داده بود حرفی نزنیم. یک شب جمعه دو سه هفته بعد از روزی که به من سیلی زده بود، موقع خواب آمد سراغم و سکس کردیم. خیلی سعی میکرد من را تحریک کند اما فکر اینکه بعد از آخرین سکسش با من کیرش را چند بار در کس یک (یا چند) نفر دیگر عقب جلو کرده باعث میشد از این رابطه لذت نبرم. اما بروی خودم نمی آوردم و وانمود میکردم که مثل همیشه ارضا شده ام. رابطه من و رامین به همین صورت ادامه پیدا کرد تا اینکه یک ماه بعد بدون اینکه از قبل خبر بدهد دوباره یک شب دیر آمد و باز هم موقعی که آمد دهانش بوی الکل می داد. مطمئن شدم که رابطه شان همچنان با همان حرارت ادامه دارد. آن شب موقع خواب حرفهایی که آزیتا بهم زده بود را بیاد آوردم. برای اولین بار داشتم فکر میکردم که چرا فقط من باید قربانی این ماجرا باشم. رامین و آن زن (یا زنها) هر کاری بخواهند می کنند و از رابطه هایشان لذت می برند. آن وقت فقط این من هستم که باید غصه بخورم و ناراحت باشم. تصمیم گرفتم حداقل برای یکبار هم که شده با یک نفر سکس کنم. مهم نبود که با کی، فقط یک نفر باشد غیر از رامین. اما کی؟ آن شب تا دیر وقت به این موضوع فکر میکردم. گزینه های مختلفی به ذهنم می آمد از همکاران مرد، اقوام دور و نزدیک مانند پسرخاله ها و پسرعموها، گرفته تا مردانی که در همسایگی خانه مان زندگی می کنند. اما به نظرم هیچ کدام گزینه مناسبی نبودند. گذشته از اینکه اکثر آنها برایم جذابیتی نداشتند، ترس از لو رفتن موضوع و آبروریزی بعد از آن مانع میشد حتی بخواهم با آنها وارد یک دوستی معمولی شوم. نوشته: مهناز لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده