رفتن به مطلب

داستان سکس با زن شوهردار


dozens

ارسال‌های توصیه شده


جادوی کُس!
 

روزی روزگاری، در شهری دور، در جایی دورتر از زمان، سه رفیق شفیق در همسایگی همدیگه زندگی می‌کردن. عماد، محسن و رضا. عماد که پسری کنجکاو، جسور و باهوش بود، به همه‌جا سرک می‌کشید و هیچ سوراخ موشی از دستش در امان نمی‌موند. به همین دلیل، یه روز لا به لای خنزرپنزر های پدربزرگش تو انباری، یه کوکاکولای گَرد گرفته پیدا کرد. ولی اونقدر باهوش بود که بدونه این چیزی که پیدا کرده، کوکا نیست و کُسِ مصنوعیه! عماد با هوشیاری زیاد، کوکا رو لای نایلون مشکی پیچید و قاچاقی به اتاقش رسوند. در اتاق رو قفل کرد و با آسودگی خیال سر وقت یادگاری پدربزرگ رفت. اولش کُس رو گردگیری و بعدش دستی لای درزش کشید. لبخند رضایت رو لبش نشست و با خودش گفت: «خوبه زیادی گشاد نشده. احتمالاً بابابزرگ دول فندوقی بوده!»
شلوارش رو پایین، تُفی روی کیر و دستی بر تنه‌ی قطورش کشید. وقتی کاملاً خیس شد، سرش رو لای درز کُس گذاشت و همین که خواست فرو کنه، یه صدای نازک و مخملی، که انگار از دهن یه حوری از اعماق بهشت خارج شده بود، گفت: «دست نگه دار!»
عماد از ترس خایه‌هاش اومد تو گلوش و در کسری از ثانیه کیر قطورش مثل سرِ لاکپشت تو لاکش فرو رفت. اول نگاهی به در، دوم داخل اتاق و بعد از پنجره به بیرون انداخت. اما بجز خودش و کُسی در پوشش کوکا، کَسی داخل اتاق نبود. در حالی که همچنان با تعجب سرش رو می‌چرخوند که منشأ صدا رو پیدا کنه، اون صدا دوباره گفت: «من اینجام! این پایین!»
اول یه نگاه به کیرش و بعدش یه نگاه به کوکا انداخت. با دست‌های لرزونش کیرش رو تو مشتش گرفت و فشار داد! اما صدایی از کیر بلند نشد. همین حرکت رو با کوکا انجام داد و بلافاصله همون صدا گفت: «اییییی چته کسکش.»
عماد که از شدت شوک و تعجب و ترس، خایه‌هاش از تو گلوش به داخل دهنش رسیده بود، گفت: «امکان نداره یه کُس مصنوعی حرف بزنه!»
کُس مصنوعی بلافاصله جواب داد: «من کُس مصنوعی نیستم احمق. من کُسِ کوکای جادو هستم!»
از اونجایی که عماد پسر باهوشی بود، فوراً دوزاریش افتاد و فهمید که کُسِ کوکای جادو، بر وزن غولِ چراغِ جادو هست! و همون لحظه با خودش گفت: «اگه خدا بخواد، از نَر هم می‌ده!»
بعد بلافاصله خطاب به کوکای جادو گفت: «یعنی الان من هر آرزویی بکنم تو برآورده می‌کنی؟»
کوکا گفت: «بله… منتها به شرطها و شروطها!»
عماد گفت: «چه شرطی؟»
کوکا جواب داد: «یک؛ من رو نَکُنی! به محض ورود کیرت داخل من، جادوی من از بین میره و من به یه کُس مصنوعی معمولی تبدیل می‌شم!
دو؛ تو نمی‌تونی هیچ آرزویی بکنی مگه اینکه دو نفر دیگه رفیق یا شریک داشته باشی، که هر کدوم یه آرزو بکنید و بشه سه تا آرزو توسط سه نفر!
سه؛ من هر آرزویی رو نمی‌تونم برآورده کنم و جادوی من فقط “تبدیل موقت انسان به اشیا برای بیست و چهار ساعته” »
عماد گفت: «اولی و دومی اوکیه، ولی سومی! خب من به چه دردم می‌خوره که به اشیا تبدیل بشم؟»
کوکا گفت: «تو یه اشیای معمولی نمی‌شی! تو اشیایی می‌شی که می‌تونه ببینه، بشنوه، لمس کنه، حس کنه و ارضا بشه!»
عماد خیلی سریع تا ته ماجرا رو رفت و گفت: «اگه اینجوری باشه که عالیه!»
تو همین حین یه صدای دخترونه از پشت در اتاق گفت: «داداش عماد… بیا ناهار.»
عماد دستپاچه گفت: «تو برو منم میام الناز.»
بعد بلافاصله کُس کوکای جادو رو لای نایلون مشکی پیچید و رفت ناهار.

بعد از ناهار، شاد و شنگول از خونه زد بیرون. اولش رفت دنبال محسن و بعدش هم رضا. نیم ساعت بعد سه نفری تو اتاق عماد دور هم جمع شدن. عماد تموم ماجرا رو برای بقیه تعریف کرد. رضا که پسر ساده‌لوحی بود، سریع باور کرد، ولی محسن چون شکاک و واقع‌بین بود، باورش نشد و گفت: «چرنده! همچین چیزی امکان نداره!»
عماد هم برای اثبات، کُس کوکای جادو رو بیرون کشید و گفت: «تموم چیزایی که به من گفتی، به اینا هم بگو. وگرنه کیرم رو می‌کنم توت و به یه کُس مصنوعی معمولی در پوشش کوکاکولا تبدیلت می‌کنم!»
کُس سریع گفت: «تموم چیزایی که این کسخل گفت واقعیت داره. هر کدوم می‌تونید یه آرزو بکنید و به هر چیزی که می‌خواید تبدیل بشید. حتی می‌تونید زمان و مکان حضورتون رو هم مشخص کنید!»
هر سه تو فکر فرو رفتن. کوکای جادو دوباره گفت: «هر وقت فکر کردن‌تون تموم شد و آماده شدین، بگین که شروع کنیم.»

چند دقیقه بعد، بچه‌ها اعلام آمادگی کردن و جلسه‌ی مطرح کردن آرزوها رسماً شروع شد. کُس مصنوعی گفت: «اول از عماد شروع می‌کنیم.»
عماد گفت: «من می‌خوام به ژیلت یه خانومِ میلفِ ۴۵ ساله، تو روزی که می‌خواد بره حموم و شیو کنه تبدیل بشم!»
محسن و رضا زدن زیر خنده. محسن گفت: «ژیلت چرا اُسکل؟»

عماد رخ عقاب گرفت و گفت: «وقتی ژیلتِ همچین میلفی بشم، هم از نزدیک کس و کون و ممه‌هاش رو می‌بینم، هم من رو روی کُس و لای کونش می‌کشه! اینجوری هم حسابی همه‌جاش رو میبینم، هم وقتی من رو به خودش میماله، حسش می‌کنم و ارضا میشم.»
رضا سرش رو خاروند و گفت: «برگام چه فکری! آفرین!»
محسن گفت: «واقعاً فکر خوبیه!»
کوکای جادو گفت: «از همون اول هم می‌دونستم از اون تخمِ جن های روزگاری! آرزوت ثبت شد. نوبت محسنه.»
محسن با ذوق گفت: «من دوست دارم یه خیار کلفت تو سبد میوه‌ی خونه‌‌ای باشم که یه دختر جوون بیست ساله دارن و این دختر عادت داره هر روز خودارضایی بکنه. باکره هم نباشه و عاشق آنال هم باشه!»
رضا ساده‌لوحانه خندید و گفت: «چه مسخره. یعنی می‌خوای یه دختر بهت نمک بزنه و بخورتت؟»
کوکای جادو گفت: «این رفیقتون خیلی پرته… حیفه یه آرزو برای این بسوزه!»
محسن و عماد زدن زیر خنده و رضا همچنان با لودگی بهشون نگاه می‌کرد. بعد با خجالت گفت: «میشه یه جوری حرف بزنید که منم متوجه بشم؟»
محسن گفت: «زیادی به مغزت فشار نیار مهندس، بذار آکبند بمونه. آرزوت رو بکن.»
رضا دوباره سرش رو خاروند و گفت: «من دوست دارم یه دوش سرخود توی یه حموم باشم…»
محسن گفت: «پشمام… فکر نمی‌کردم همچین فکری به مخت بیاد.»
عماد گفت: «منم!»
بعد به رضا نگاه کرد و گفت: «می‌شه بگی چرا می‌خوای دوش سرخود باشی؟»
رضا گفت: «می‌خوام ببینم بقیه معمولاً یه بار موهاشون رو شامپو می‌زنن یا دوبار!»
میون نگاه‌های متعجب بقیه سریع ادامه داد: «البته فقط این نیست‌. می‌خوام با یه تیر دو نشون بزنم. هم این، هم اینکه ببینم اول موهاشون رو می‌شورن بعد لیف می‌کشن، یا اول لیف می‌کشن بعد موهاشون رو می‌شورن!»
بعد با یه چهره‌ی پر از غرور و لبخند پیروزمندانه، به بقیه خیره شد. محسن و عماد یه نگاه به هم انداختن و زدن زیر خنده. لا به لای خنده‌های بلند و بدون وقفه‌ی اونا، کوکای جادو خطاب به عماد گفت: «کاش همون اول کیرت رو می‌کردی توم و من رو از این فلاکت نجات می‌دادی!»
بعد در حالی که چوچوله‌اش رو به نشونه‌ی تاسف تکون می‌داد، گفت: «یه شب تو همین هفته، به محض اینکه خوابتون ببره، تو عالم رویا، آرزوهایی که کردین رو به واقعی‌ترین شکل ممکن تجربه می‌کنین. امیدوارم لذت ببرین…»

"عماد-ژیلت"

سه روز گذشته بود، عماد روی تختش دراز کشیده و به سقف خیره شده بود. زیر لب گفت: «کاش امشب همون شب موعود باشه!»
چشم‌هاش رو بست و چند دقیقه بعد به خواب عمیقی فرو رفت.
وقتی چشم باز کرد، خودش رو لای چهارتا ژیلت صورتی، توی یه بسته دید! جا به شدت تنگ بود و نمی‌تونست تکون بخوره. از اونجایی هم که بسته‌ی ژیلت کاملاً پلمپ بود، اکسیژن کم بود و هر لحظه بیشتر از قبل نفس کم میاورد. کار به جایی رسید که واقعاً احساس خفگی می‌کرد، چشم‌هاش سیاهی رفت و مرگ رو تو چند قدمی خودش دید. تو همین حین، انگار توسط یه آسانسور سریع‌السیر، از زمین جدا شد و به سمت بالا رفت. دیگه مطمئن شده بود که مرده و داره به سمت آسمون می‌ره، که یهو بسته‌ی ژیلت توسط انگشت‌های لطیف یه میلف چهل و پنج ساله، که ناخن‌هاش رو کاشت کرده بود و از سنش هم جوون‌تر می‌زد، باز شد. عماد که حالا تونسته بود نفس بکشه، یه نگاهی به بالا انداخت و بعد از دیدن موهای مش، چشم‌های وحشی و ابروهای کشیده، بینی عملی و لب‌های قلوه‌ای میلف مورد نظر، فهمید که همون چیزیه که خودش خواسته بود، و رسماً داشت آرزویی که کرده بود رو زندگی می‌کرد. زن که اسمش نسرین بود و اندام توپر و ایرانی پسندی داشت، میون پنج‌ تا ژیلت موجود، دقیقا دستش رو سمت عماد برد. عماد از شدت خوشحالی و لمس شدن توسط همچین زنی، کیرش یه تکونی خورد و زیر لب گفت: «اووووف جووون…»
زن، عماد رو برداشت و به سمت حموم برد. حالت قرار گیری عماد تو دست‌های نسرین، طوری بود که عماد پاهای سفید نسرین رو می‌دید و تو کل مسیرِ رسیدن به حموم، خیال‌پردازی می‌کرد و هیجان دیدن کُس و کون نسرین، کل وجودش رو گرفته بود.
نسرین به در حموم رسید، در زد و یه مرد پنجاه ساله‌ی سیاه چرده، با کیری سیاه چرده‌تر، درِ حموم رو باز کرد. نسرین با عشوه گفت: «عزیزم ژیلت‌های خودت تموم شده بود، یکی از ژیلت‌های خودم رو برات آوردم!»
عماد با شنیدن این جمله، دنیا رو سرش خراب شد و از شدت استرس تیغ‌هاش کُند شدن! مرد پنجاه ساله که اسمش حسین و شوهر نسرین بود، خطاب به نسرین گفت: «پس خودت چی عزیزم؟»
نسرین گفت: «من جلسات لیزرم تموم شده و دیگه احتیاجی به ژیلت ندارم!»
بعد چشمک زد و گفت: «تا تو آلفرد رو برق بندازی و آماده‌اش کنی، منم برنج رو دم بذارم و بیام.»

بعد دندون‌هاش رو با لوندی روی هم کوبید، ژیلت رو به حسین داد و به سمت آشپزخونه رفت.
به محض اینکه حسین ژیلت رو گرفت، سر عماد و زاویه‌ی دیدش به سمت صورت حسین چرخید. عماد به محض دیدن صورت حسین تو اون زاویه، تموم امیال جنسیش دود شد و به سقف حموم چسبید. اما این تازه اول کار بود و بعد از چرخش دوم و زیارت کیر کلفت، دراز و سیاه حسین، انگار سقف حموم رو سرش خراب شد و شروع کرد به لعن و نفرین کردن کُسِ کوکای جادو…

تو همین حین که فَک می‌زد و فحش می‌داد، یهو سرش رو توی یه جای زبر حس کرد و با پر شدن دهنش از مو، ناسزا گفتنش خشکید! حسین ژیلت رو روی تپلی بالای کیرش می‌مالید و عماد بلندتر از قبل عجز می‌کرد و می‌نالید. اما کسی صدای یه ژیلت بی‌نوا رو نمی‌شنید…

حسین بعد از سه تیغ کردن پشم‌های کیرش، عماد رو چند بار پشت سر هم و محکم به کاشی حموم کوبید و بعد زیر آب گرفت. عماد که حالش از خودش به هم می‌خورد و حس می‌کرد کهیر زده، با برخورد آب روی تنش، یه نفس راحت کشید و فکر کرد عذابش تموم شده؛ ولی زهی خیال باطل!
حسین یه پاش رو روی چهارپایه‌ی حموم گذاشت و یکم خم شد. و تو یه حرکت غیرمنتظره ژیلت رو لای کونش برد و شروع کرد به زدن…
عماد ناله می‌کرد و می‌گفت: «بسه کسکش خفه‌ام کردی…» بعد صداش قطع می‌شد. شبیه کسی که سرش رو می‌کنی زیر آب غل‌غل می‌کرد و وقتی دوباره سرش رو بیرون میاوردی در حالی که نفس‌نفس می‌زد، یه ناسزا بار حسین می‌کرد و دوتا بار کُس کوکای جادو…
در حالی که دیگه نه رنگی به رخسارش مونده بود و نه تیزی‌ای به تیغه‌هاش، حسین اون رو از لای کونش بیرون کشید و بهش خیره شد. بعد زیر لب گفت: «الحق که ژیلت خوبی بود!»
بعد خندید و گفت: «ولی طفلی خیلی بدشانس بود. به جای زدن پشم‌های کُس تپل و داغِ نسرین، مجبور شد پشم‌های کون من رو بزنه…»
این رو که گفت، ژیلت رو انداخت تو نایلون گوشه‌ی حموم و بعدش هم پشم‌های زده شده رو جمع کرد و انداخت روش! عماد در حالی که تو دریایی از پشم غرق شده بود و فکر می‌کرد از این بدتر نمی‌شه، ذهنش جرقه زد و کورسوی امیدی توی دلش روشن شد. لبخند زد و گفت: «درسته که نتونستم تنِ نسرین رو لمس کنم، ولی حداقل می‌تونم تن لخت و سکس کردنش رو ببینم!»
با هر تقلایی بود، خودش رو از لای موها بالا کشید و از پشت نایلون خیس و بخار گرفته به بیرون خیره شد. اما همه‌چی تار و غیرواضح بود. یه پوفی کشید و نا امیدانه گفت: «کاچی بهتر از هیچی…»
چشم‌هاش رو تیزتر کرد که حداقل تاری رو یکم واضح‌تر ببینه. تو همین حین در حموم باز شد و نسرین با بدن لخت وارد حموم شد. دقیقاً رو به روی عمادی که در قالب ژیلت تو نایلون آشغال، گرفتار شده بود، دست به دیوار شد و قمبل کرد. عماد خوشحال شد و چشم‌هاش رو تنگ کرد که هاله‌ای از اندام بلورینش رو ببینه. اما ناگهان کون سیاهی که توسط خودش شیو شده بود، پشت سر نسرین و مقابل چشم‌های عماد قرار گرفت!
حالا تنها چیزی که عماد می‌دید عقب و جلو شدن یه کون سیاهِ مردونه و تکون خوردن خایه‌های حسین لای پاهاش بود…
عماد دسته به بغل، به نایلون تکیه داد و نا امیدانه و با بغض زیر لب گفت: «چغندر گوشت نمی‌شه، کُسِ مصنوعی دوست نمیشه…!»

"محسن-خیار"

محسن هنوز هم باورش نشده بود که همچین چیزی شدنیه و امیدی به تجربه کردن آرزویی که کرده بود نداشت. مثل شب‌های قبل، بدونِ اینکه هیجانی داشته باشه، پتو رو روی سرش کشید و خوابید. دقیقاً همون لحظه‌ای که حس کرد خوابش برده، از سرمای شدیدی تنش لرز کرد و چشم‌هاش باز شد. تو نگاه اول یه خیار کوچیک و باریک رو کنارش دید و تو نگاه دوم متوجه شد که توی یه نایلون هستن. از سرمای شدیدِ اطراف هم دوزاریش افتاد که داخل یخچال هستن. یه نگاه به خودش انداخت و یه نگاه دیگه به خیار کوچیکِ کنارش، تقریبا چهار برابر کلفت‌تر و دو برابر درازتر ازش بود. با دیدن ابعادِ خودش، به خودش غره شد و سرما رو فراموش کرد. قطعاً شانس یه خیار قطور و دراز، از یه خیار کوچیک و کوتاه بیشتر بود.
چند دقیقه نگذشت که در یخچال باز و یه صورتِ نازِ دخترونه با موهای خرگوشی نمایان شد. دختر اسمش نازنین بود و فیس و اندامش نازنین‌تر. بالاتنه‌ی لاغر و بغلی، با ممه‌های هفتاد و پنج، پایین‌تنه‌ی پُر و گوشتی، با کونِ خوش فرم و کمرِ باریک.
محسن آب دهنش رو قورت داد و گفت: «کاش وقتی می‌رم تو کون این، دیگه بیرون نیام…»
نازنین تو اوج جوونی بود و دائم‌الحشر! بعد از دیدن نایلون خیار، دلش خواست یه حالی به کُس صورتی و کونِ تنگش بده! نایلون خیار رو باز کرد و یه نگاه کنجکاوانه به دو گزینه‌ی روی میز انداخت. خیار کلفت رو برداشت و با خودش گفت: «می‌خوام حال کنم، نمی‌خوام خودم رو پاره کنم که!»

خیار کلفت ر‌و پرت کرد تو نایلون، خیار کوچیک رو برداشت، لای ممه‌هاش و تو سوتینش پنهونش کرد و شاد و شنگول به سمت اتاقش برگشت. خیار کوچیک موقع ورود به لای ممه‌های نازنین، انگشت فاکش رو به محسن نشون داد و با یه لبخند پیروزمندانه آماده‌ی فتح ورودی‌های جلو و عقبِ بهشت شد…

محسن که هنوز تو شوک بود و نمی‌دونست چه بلایی سرش اومده و چه لعبتی رو از دست داده، مدام زیر لب می‌گفت: «نه این امکان نداره. من دارم خواب می‌بینم…»
در حالی که داشت از سرما می‌لرزید و با چرت و پرت‌های ذهنش خودش رو گول می‌زد، دوباره در یخچال باز شد! محسن از جاش پرید و با خودش گفت: «می‌دونستم که اون خیار پلاسیده از پسش برنمیاد و برمی‌گرده سراغ خودم.»
اما به محض باز شدن درِ نایلون، چشمش افتاد به یه پسر جوون، که کیر به دست اومده بود سراغ یخچال! پسر سرش رو خاروند و با خودش گفت: «هندونه و خربزه که نداریم، پرتقال هم که دیروز تموم شد!»
در حالی که چشم‌هاش می‌چرخید و دنبال میوه‌ای بود که بتونه کیرش رو بکنه توش، چشمش افتاد به یه خیار کلفت و قطور! دوباره سرش رو خاروند و گفت: «اونقدر قطور هست که بشه با قاشق داخلش رو خالی کنم و کیرم رو بکنم توش! تازه دراز هم هست و می‌تونم تا ته فرو کنم!»
پسر بلافاصله خیار رو برداشت و با قاشق مربا خوری، با دقت و ظرافت شروع کرد به خالی کردن داخل خیار. محسن بی‌نوا که از یه خیار قطور تبدیل شده بود به یه خیار تو خالی که قرار بود به زودی پُر بشه، هنوز توی شوک بود و همچنان با تته‌پته می‌گفت: «نه این امکان نداره. دارم خواب می‌بینم.»
تو همین افکارات و انکارات بود که با داغی چیزی داخلش، به خودش اومد! پسر جوون داخل خیار آب داغ ریخت که پوسته‌ی سردِ خیار اذیتش نکنه و گرم باشه. گرم باشه که اون حس واقع‌گرایانه‌ی کُس کردن رو تجربه کنه.
چند دقیقه بعد، آبِ داغ داخلش رو خالی کرد و داخلِ خیار رو با شامپو مولتی‌ویتامین گلرنگ لیز کرد. حالا خیار هم داغ بود و هم لیز! همه‌چی آماده‌ی دخول بود.
محسن چشم‌هاش رو بسته بود و تندتند می‌گفت: «نه این امکان نداره. من دارم خواب می‌بینم.»
جمله‌ی اول و دوم رو که گفت، وسط جمله‌ی سوم، سوزش و درد شدیدی توی کونش احساس کرد و با صدای بلندی گفت: «ایییی کونم…»
حالا دیگه فهمید که این امکان داره و خواب نمی‌بینه! سعی کرد شل کنه که درد کمتری احساس کنه، ولی این درد، دردی نبود که درمون داشته باشه! پسر جوون، کیرِ کلفت و نسبتاً درازش رو تو خیار بی‌نوا فرو می‌کرد و زیر لب می‌گفت: «نظرم عوض شد، اشرف میوه‌جات خربزه نیست، خیاره خیاااار. اونم همچین خیاری…»
پسر جوون بعد از اینکه حسابی خیار رو گایید و آبش رو توش خالی کرد، خیار رو تو نایلون مشکی انداخت و نایلون رو هم تو سطل زباله!
محسن که نه تنها به آرزوش نرسیده بود و کونش رو هم به باد داده بود، به منظور تسکین دلِ تنگ و کون گشادش، زیر لب گفت: «کُنَد همجنس با همجنس پرواز… کبوتر با کبوتر، باز با باز…»

"رضا-دوش"

رضا در حالی که داشت برای بار دهم توی همون شب تو بازی آنلاین حُکم می‌باخت، برنامه رو بست، گوشی رو کنار گذاشت و زیر لب غر زد: «هی می‌گه رَد کن، چرا آسِ دل خودمون رو می‌بری؟ هی می‌گم دل ندارم که می‌بُرم، باز حرف خودشو می‌زنه!»
پتو‌ رو کشید رو سرش و خوابید. بعد یهو پتو رو کنار زد و چشم‌هاش رو باز کرد. دوباره زیر لب غرغرکنان گفت: «مرتیکه به من می‌گه، دل رو بیخیال، تو مغز و عقل هم نداری! واقعاً خیلی بی‌تربیت بود…»
دوباره پتو رو کشید رو سرش و خوابید. همین که چشم‌هاش گرم شد، یهو از زیر پتو جهید، گوشی رو برداشت و برنامه‌ی حکم آنلاین رو حذف کرد. بعد لبخند زد و گفت: «حالا وقتی من نباشم و سه نفره نتونید حکم بازی کنید، قدر من رو بیشتر می‌دونید!»
اینبار با آسایش خاطر، چشم‌هاش رو بست و به یه خواب عمیق فرو رفت.

چند لحظه بعد با صدای چیزی شبیه باز شدن دَر، از خواب پرید. بعد با دیدن صحنه‌ی رو به روش جیغ کشید! یه دختر ناز و جوون ۱۹-۲۰ ساله، مقابلش مشغول در آوردن لباس‌هاش بود. سریع چشم‌هاش رو بست و سه بار پشت سر هم بسم‌الله گفت. بعد یکی از چشم‌هاش رو باز کرد که ببینه دختر هنوز هست یا نه! به محض دیدن دوباره‌ی دختر، که حالا تی‌شرت و سوتینش رو در آورده بود، دوباره چشمش رو بست و با صدای بلند گفت: «شما تو اتاق من چیکار می‌کنید خانوووم؟!»
وقتی صدایی نشنید، دوباره و سه‌باره سوالش رو بلندتر تکرار کرد. وقتی باز هم صدایی نشنید، چشم‌هاش رو باز کرد. حالا دختر جوون کامل لخت شده بود و سینه‌های نو رسیده و سر بالاش، شکم تخت و سفیدش، پاهای کشیده و بلورینش، کُسِ نازک و بدون موش در مقابل چشم‌های رضا بودن! رضا اینبار چشم‌هاش رو نبست، ولی سریع نگاهش رو از دختر کج کرد و اطراف رو دید زد. خنگ بود، ولی نه اونقدری که ندونه الان تو حمومه و به یه دوش سر خود تبدیل شده.

بعد از اینکه فهمید قضیه چیه، لبخند رضایت رو لبش نشست و با خودش گفت: «پس قراره به جواب سوال‌هام برسم!»
بعد با دقت به سبد شامپوها خیره شد. بعد از شناسایی شامپوی موی سر و شامپوی بدن، منتظر موند که ببینه دختر اول سراغ کدوم می‌ره. دختر جوون بعد از اینکه سر و بدنش رو زیر دوش خیس کرد، شامپو رو برداشت و شروع کرد به شستن موهاش. رضا ذوق زده گفت: «عه چه جالب… منم اول موهام رو می‌شورم!»
تو همین حین یه لحظه شیطون رفت تو جلدش و با خودش گفت: «تا دختره چشم‌هاش رو بسته و حواسش نیست، یه نگاهی بهش بندازم!»
دختر پشت به دوش و کمی جلوتر ایستاده بود و رضا از زاویه‌ی پشت و کمی بالاتر، به کون طاقچه‌ای و سفید دختر خیره شد. با هر بار رد شدن آب و کف لای کونش، آب دهنش رو قورت می‌داد و چشم‌هاش تیزتر می‌شد. شهوت بهش غلبه کرده بود و دیگه نمی‌تونست چشمش رو از همچین نعمتی برداره. دختر بعد از اینکه برای بار دوم موهاش رو شست، از زیر دوش کنار رفت و چند قدم اون‌ طرف‌تر، لیفش رو با شامپو بدن کفی کرد و شروع کرد به کف‌مالی کردن بدنش. از زیر گردنش شروع کرد و به زیر بغلش رسید. زیر بغلش به حدی سفید و بدون مو بود، که رضا حتی با دیدن زیر بغلش هم تحریک شد.
دختر لیف رو لای ممه‌هاش کشید و بعد یکی‌یکی اون گردالوهای نرم رو کف‌کفی کرد. از لای سینه‌هاش لیف رو به سمت پایین برد، داخل نافش کشید و به کُسش رسوند. به کُسش که رسید، دست نگه داشت و رون‌های پاش و کونش رو لیف کشید. بعد دستش رو روی کُسش گذاشت و زیر لب گفت: «اینجا بمونه برای آخر کار!»

زیر دوش رفت و شروع کرد به شستن بدنش. هر بار که دست‌های ظریف و کشیده‌اش رو روی تنِ نرم و نازکش می‌کشید، رضا زیر لب می‌گفت: «فتبارک الله احسن الخالقین!»
دختر بعد از آبکشی و پاک شدن کف از روی بدنش، دوش سر خود رو برداشت و فشار آب رو بیشتر کرد. درپوش فاضلاب رو گذاشت که آب گرم کف حموم جمع بشه. وقتی کمی آب جمع شد و کف حموم گرم شد، درپوش رو برداشت و کف حموم دراز کشید. پاهاش رو کاملاً از هم باز کرد و دوش رو مقابل و نزدیک کُسش گرفت! حالا رضا تو یک وجبی کُس دختر بود و با جزئیات، تمومِ مخلفات کُسش رو می‌دید. چوچوله‌ی تقریباً کوچولو و صورتی، با لبه‌های خوش فرمِ متمایل به قرمز، بدون مو و جوش و جای جوش و تیرگی… انگار خدا خودش با دست‌های خودش این کُس رو نقاشی کرده بود و سفارشی برای رضا خلق و فرستاده بود. رضا بدون اینکه پلک بزنه، به برخورد آب به کُسِ دختر خیره شده بود و صدای ناله‌های خفه‌ی دختر لا به لای صدای آب روحش رو نوازش می‌کرد. دختر که غرق لذت شده بود و تنش گُر گرفته بود، تو یه حرکت غیرقابل پیش‌بینی، چند باری به حالت اسپنک، دوش رو روی کُسش کوبید! رضا در حالی که از شدت نرمی و داغی کس دختر، آب از لب و لوچه‌اش آویزون شده بود، با صدایی آمیخته به شهوت گفت: «لطفاااا دوباره. لطفااااا همونجا من رو نگهدار که لیسش بزنم!»
در کمال ناباوری دختر دوباره همون کار رو تکرار کرد، اما اینبار دوش رو همونجا و دقیقاً روی کسش نگه داشت. حالا صورت رضا چسبیده بود به کُسش. رضا فارغ از اینکه این جوابِ کدوم کار خیرشه، با سر رفت تو کُس و شروع کرد به لیس زدن. یه مک به چوچوله می‌زد و یه لیس لای درز. نمی‌دونست تو جسم دوش مانندش دقیقاً کیرش کجاشه که کیرش رو بکنه توش و حسرت این، نمی‌ذاشت لذت کافی رو ببره. تو همین حین، دختر زیر لب گفت: «اییییی چقدر حشری‌ام، دوست دارم اینو بکنم تو کُسم!»
دوش، استوانه‌ای بود و قطر زیادی هم نداشت. اما دندانه‌های ریزش ممکن بود کمی دردناک باشن. اما دختر به حدی حشری بود که هیچ دردی مانع کارش نمی‌شد!
دوش رو بست، با شامپو بدن دوش رو کمی لیز کرد و بعد از اینکه با انگشتش کمی با کُسش ور رفت، دوش رو آروم‌آروم و سانت‌ به سانت تا ته، توی کُس نسبتاً گشادش فرو کرد.
حالا رضا دیگه نیاز نبود دنبال کیرش بگرده و کشفش کنه، چون با هر بار عقب و جلو شدنش داخل کُس، به انزال نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد.
چند لحظه بعد حرکت دست دختر سرعت گرفت و رضا به یک قدمی ارضا شدن رسید. رضا در حالی که چشم‌هاش از شدت لذت خمار شده بودن، گفت: «بکش بیرون کاندوم ندارمممم…»
اما دختر صدایی نمی‌شنید و حتی اگه هم می‌شنید، به چرت و پرت‌های رضا توجهی نمی‌کرد. به همین دلیل رضا با شدت زیادی ارضا شد…
دختر یکی دو دقیقه دیگه ادامه داد و اونم ارضا شد. بعد از ارضا شدن، دوش رو از کُسش بیرون کشید و گفت: «وای نمی‌دونم اینبار چرا اینقدر حال داد! انگار داشتم با یه آدم واقعی سکس می‌کردم…»
رضا در حالی که سر تا پاش لزج و کُسی شده بود، با یه لبخند رضایت رو لبش گفت: «عجب میوه‌ای بود! ممه‌هاش خوش‌فرم‌تر از پرتقال، کونش گنده‌تر از هندونه و کُسش لزج‌تر از خربزه…»

دختر جوون که از شدت لذت هنوز پخش زمین بود، با صدای تق‌تق دَرِ حموم به خودش اومد و گفت: «بله؟!»
برادرش که پشت در بود، گفت: «الناز… می‌خوایم ناهار بخوریم زود باش!»
الناز خودش رو جمع کرد و گفت: «تا سفره رو پهن کنید، منم اومدم داداشی…»

سه روز پیش…

کُسِ کوکای جادو گفت: «هر کدوم می‌تونید یه آرزو بکنید و به هر چیزی که می‌خواید تبدیل بشید. حتی می‌تونید زمان و مکان حضورتون رو هم مشخص کنید! حتی اگه خجالت می‌کشید خواسته‌تون رو توی جمع بیان کنید، می‌تونید بخشی از آرزوتون رو به زبون نیارید و فقط بهش فکر کنید! من خودم ذهن‌تون رو می‌خونم و برآورده‌اش می‌کنم!»
هر سه تو فکر فرو رفتن. کوکای جادو دوباره گفت: «هر وقت فکر کردن‌تون تموم شد و آماده شدین، بگین که شروع کنیم.»

چند دقیقه بعد، بچه‌ها اعلام آمادگی کردن و جلسه‌ی مطرح کردن آرزوها رسما شروع شد. کُس مصنوعی گفت: «اول از عماد شروع می‌کنیم.»
عماد گفت: «من می‌خوام به ژیلت یه خانوم میلف ۴۵ ساله، تو روزی که می‌خواد بره حموم و شیو کنه تبدیل بشم!»
بعد تو ذهنش و با خودش گفت: «دوست دارم اون میلف ۴۵ ساله، مادرِ محسن باشه! نسرین… خیلی وقته تو کفشم و مدام زیر اون مانتوهای تنگ کونش رو دید می‌زنم. آرزومه کُس و کونِ لختش رو از نزدیک ببینم و لمسشون کنم…»

محسن با ذوق گفت: «من دوست دارم یه خیار کلفت تو سبد میوه‌ی خونه‌‌ای باشم، که یه دختر جوون بیست ساله دارن و این دختر عادت داره هر روز خودارضایی بکنه. باکره هم نباشه و عاشق آنال هم باشه!»
بعد تو ذهنش و با خودش گفت: «دوست دارم این دختر، نازنین باشه! خواهرِ رضا… از بعدِ سن بلوغ تو نخشم و دوست دارم بکنمش! ولی پا نمی‌ده. حالا باکره هم بود، مهم نیست. فقط نازنین باشه و بتونم اون کُس و کونِ تنگ و نازش رو از نزدیک ببینم!»

رضا سرش رو خاروند و گفت: «من دوست دارم یه دوش سرخود تو یه حموم باشم…»
بعد تو ذهنش و با خودش گفت: «ترجیحاً دوشِ داخلِ حموم یه غریبه باشم و داخل حموم همسایه‌ها و دوست‌هام نباشم. دوست ندارم ناخواسته خواهر و مادرِ دوستام رو دید بزنم…»

پایان

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • آخرین مطالب ارسال شده در انجمن

    • kale kiri
      دومادمون منو هم کرد!!   سلام اسم من میلاد هستش الان ۳۴ سالمه ولی داستانی که میخوام براتون تعریف کنم مربوط میشه به ۲۲ سالگیم اینم بگم که من زیاد خوشگل نبودم ولی کون و بدن خیلی خوبی داشتم ما ساکن شهرستان بودیم دامادمون آقا مجتبی ساکن تهران بود و یه مغازه کفش فروشی بزرگی داشت که معمولا دم عید خیلی سرش شلوغ میشد که یه سال دم عید خواهرم اینارو آورد گذاشت شهرستان رفتنی به من گفت میای بریم تا نیمه اول عید کمکم کنی حقوق خوبی بت میدم منم که بیکار بودم قبول کردم باهاش رفتم سه چهار روز اول همه چی خوب بود صب میرفتیم مغازه تا ده یازده شب،صبحونه و ناهار و اونجا میخوردیم برگشتنی غذا می گرفتیم می آوردیم خونه میخوردیم بعدش هر کدوممون دوش می گرفتیم و خوابیدیم صبح باز می رفتیم مغازه تا اینکه یه روز که خیلی سرمون شلوغ بود و خیلی خسته بودیم اومدیم خونه بعد شام دامادمون همونجور که دراز کشیده بود بهم ‌گفت میلاد خیلی خستم بلدی ماساژم بدی کمی خستگیم در بیاد بعد برم حموم ،منم گفتم زیاد بلد نیستم گفت عب نداره یه کم مشت و مالم بدی حله گفتم باشه دامادمون رو شکم چرخید و من رفتم پشتش چون زیاد بلد نبودم زیاد نتونستم خوب ماساژ بدم که دامادمون گفت کافیه ماساژ نمیدادی بهتر بود . وقتی بلند شد که بره حموم گفت بیا من ماساژت بدم تا یاد بگیری که منم قبول کردم و دراز کشیدم،گفت لباساتو در بیار فقط یه شورت تنت بزار بمونه که منم گفتم آخه گفت آخه نداره از رو لباس نمیشه که منم لباسامو در آوردم با یه شورت پادار دراز کشیدم شروع کرد ماساژ دادن که خدایی خیلی خوب ماساژ میداد،خیلی حال میداد،نمیدونم چرا ولی وقتی باسنمو ماساژ میداد کیرم سیخ سیخ شده بود،کارش که تموم شد گفت پاشو تو اول برو حموم من بعد تو میرم که وقتی من پاشدم دید که من بلند کردم خودمم خیلی خجالت کشیدم .خلاصه رفتم حموم و در اوردم اونم رفت دراومد اون شبو خوابیدم و صبح رفتیم سرکار. ولی سرکار هی می دیدم که دامادمون زیاد داره منو نگاه میکنه منم خجالت میکشیدم،خلاصه شب شد اومدیم خونه شام خوردیم بعد شام دامادمون بهم گفت ماساژ دیشب رو دوس داشتی گفتم آره خیلی خوب بود گفت دوست داری بریم حموم اونجا ماساژت بدم . منم که بدم نمیومد گفتم بریم خلاصه با کلی خجالت لخت شدم با یه شورت رفتم حموم اونم لباساشو کند اومد تو،کیرش یه کم بلند شده بود قشنگ از رو شورت معلوم بود،بعد شروع کردیم به شستن خودمون که بهم گفت دراز بکش تا ماساژت بدم منم دراز کشیدم اومد نشست رو باسنم و شروع کرد به ماساژ که من همینجوری کیرشو رو کونم حس میکردم ،خودمم شق کرده بودم وقتی رسید به کونم شورتمو داد بالا کامل انداخت لای کونم،باسنم کامل بیرون بود باسنمو خیلی مالید بعد بدون اینکه بهم بگه آروم شورتمو داد پایین که دستمو بردم نزارم دستمو گرفت همزمان شورتمو داد پایین شروع کرد به مالیدن سوراخم منم دیگه مقاومت نکردم چشامو گذاشتم رو دستم انگار که خجالت میکشم گذاشتم کارشو بکنه اونم خدایی کم نذاشت حسابی سوراخ کونمو مالید و لیس زد هراز گاهی هم چک سکسی میزد رو باسنم بعدش یه تف انداخت رو سوراخم و کیرشو گذاشت دم سوراخم آروم آروم اینقد عقب جلو کرد تا کامل تو کونم جا کرد ولی چند تا تلمبه که زد آبش اومد ریخت رو باسنم بعدش خودمونو شستیم اومدیم بیرون ولی فرداش مغازه همش به دیشب فک میکردم اونم هردفه نگام میکرد میگفت امشب باز برنامه داریمااا باشه منم با سر تایید میکردم . واسه همین اون شب خیلی زود مغازه رو بستیم رفتیم خونه که تا رسیدیم بهم گفت سریع دوش بگیر کارت دارم منم رفتم دوش گرفتم در اومدم سرمو سشوار میکشیدم که اومد گفت امشب میخوام مث یه تازه عروس بکنمت دستمو گرفت برد رو تختی که با خواهرم میخوابید گفت میشه لباس خواب خواهرتو بپوشی برام منم گفتم باشه لباس خواب خواهرمو پوشیدم اونم حسابی منو کرد زیر گوشم میگفت خیلی دوست دارم پیش خواهرت بکنمت حیف نمیشه .خلاصه قبل عید و هفته اول عید رو هرشب منو میکرد دیگه جوری شده بود که فیلم سکسمون رو میگرفت بعد با هم نگاه میکردیم.امیدوارم خوشتون بیاد نوشته: Milad.b
    • kale kiri
      جنده دانشگاه 2 سارا از دانشگاه متنفر بود. هر صبح که از خوابگاه بیرون می‌زد، حس می‌کرد داره می‌ره توی جهنم. راهروها پر از نگاه بود. نیلوفر اولین کسی بود که می‌دیدش. همیشه با اون لبخند کثیف و صدای بلندش: «آها، جنده‌ی دانشگاه اومد. کس‌ت هنوز از دیشب سامان می‌سوزه؟» دخترایی که توی کمپ نبودن هم فهمیده بودن. یکی‌شون یه بار توی سرویس بهداشتی گفت: «شنیدم شب کمپ همه کردن‌ت. حتی کونت رو هم.» سارا جوابی نداد. فقط سرش رو پایین انداخت و رفت. پسرا هم دست برنمی‌داشتن. کیان وقتی رد می‌شد شونه‌ش رو به شونه‌ی سارا می‌زد و آروم می‌گفت: «شب خونه سامان؟ یا امشب نوبت منه؟» پویا مستقیم‌تر بود. یه بار توی بوفه دستش رو گذاشت روی کمر سارا و فشرد: «کونت هنوز شله یا سفت شده؟» و سامان… سامان دیگه صاحبش شده بود. چت‌ها تموم‌نشدنی بودن. صبح، ظهر، شب. عکس و فیلم. فیلم‌هایی که خودش از سکس‌هاشون گرفته بود. سارا روی چهار دست و پا، کیر سامان تا ته توی کونش، صورت خیس از اشک و آب دهن. یا سارا که دهنش پر بود و سامان موهاش رو گرفته بود. زیر فیلم‌ها همیشه یه جمله بود: سامان: «اینو بفرستم گروه؟ یا خودت امشب میای خونه؟ انتخاب کن جنده.» سارا راضی نبود. هر بار که پیام می‌اومد، دلش می‌خواست گوشی رو پرت کنه و همه‌چیز رو بگه. ولی نمی‌تونست. سامان فیلم‌ها رو داشت. و هر بار که سارا مقاومت می‌کرد، یه عکس جدید می‌فرستاد یا تهدید می‌کرد که برای نیلوفر و الناز و حتی آراد می‌فرسته. پس سارا می‌رفت. خونه‌ی سامان. تخت سامان. کیر سامان. شده بود سکس‌پارتنر اون. نه دوست‌دختر، نه هیچی. فقط چیزی که وقتی سامان می‌خواست، پا می‌شد و کس و کون و دهنش رو می‌داد. آراد نگاش عوض شده بود. دیگه اون نگاه آروم اول ترم نبود. حالا وقتی سارا رو می‌دید، نگاهش سنگین و ارزیابی‌کننده بود. گاهی توی راهرو می‌ایستاد جلوش و با صدای بم، طوری که فقط خودش بشنوه، می‌گفت: «الناز حداقل وقتی می‌کنمش ناله می‌کشه قشنگ. نیلوفر جیغش بلنده. تو فقط ساکتی و تحمل می‌کنی. جنده‌ی بی‌صدا.» یه بار دیگه مقایسه کرد: «الناز کس‌ش تنگه و خودش درخواست می‌کنه. نیلوفر هر چی بگی می‌ده. تو… تو فقط چون مجبوری می‌دی. ولی کونت از هر دوشون شل‌تره.» سارا چیزی نمی‌گفت. فقط سرش رو پایین می‌نداخت و می‌رفت. جمعه شب، خونه‌ی سامان. سارا زودتر رسیده بود. سامان در رو باز کرد، فقط شورت پوشیده بود. بدون حرف سارا رو کشید داخل و هلش داد وسط پذیرایی. پویا و کیان هم بودن. هر سه لخت از کمر به بالا، کیرهاشون از قبل سیخ و آماده. هستی روی مبل بزرگ نشسته بود، فقط یه تی‌شرت سفید گشاد تنش بود که تا بالای ران می‌رسید. زیرش هیچی نبود. وقتی سارا اومد تو، هستی سرش رو بلند کرد و نگاه کوتاهی انداخت، بعد دوباره به سامان چشم دوخت. سامان به سارا اشاره کرد: «لباس دربیار. کامل.» سارا اطاعت کرد. لباس‌هاش رو یکی‌یکی درآورد تا کامل لخت شد. سامان اومد پشت سرش، دستش رو گذاشت روی سینه‌هاش و نوک‌ها رو بین انگشتاش فشرد. همزمان کیر سیخش رو مالوند به باسن سارا. «برو پیش هستی. پاهاش رو باز کن.» سارا رفت. هستی رو کمی خوابوند روی مبل و پاهاش رو از هم باز کرد. کس هستی از قبل خیس و متورم بود، لب‌هاش براق. سارا خم شد و زبانش رو از پایین به بالا کشید روی کس هستی. هستی ناله‌ی کوتاهی کرد. سارا لب‌ها رو مکید، بعد نوک زبانش رو برد روی کلیتوریس و دایره‌های کوچک و سریع کشید. همزمان دو تا انگشتش رو آروم فرو کرد داخل و شروع کرد به درآوردن. پویا اومد پشت سارا، زانو زد و بدون هیچ مقدمه‌ای سر کیر کلفت و رگ‌دارش رو گذاشت روی کس خیس سارا و با یه فشار محکم تا ته فرو کرد. سارا ناله‌ش توی کس هستی خفه شد. پویا دستش رو گذاشت رو کمر سارا و شروع کرد به کوبیدن. عمیق، سنگین، هر ضربه باسن سارا رو به جلو می‌روند و صورتش رو بیشتر توی کس هستی فشار می‌داد. کیان اومد بالای سر هستی، کیر بلندش رو گذاشت روی لب‌های هستی. «باز کن.» هستی دهنش رو باز کرد و کیان تا ته فرو کرد. دستش رو گذاشت پشت سر هستی و شروع کرد به کوبیدن گلوش. همزمان سامان اومد کنار پویا، انگشتش رو برد عقب و دو تا کرد توی کون سارا. باز کرد، چرخوند، بعد سر کیرش رو گذاشت روی سوراخ و با یه حرکت محکم تا نصف فرو کرد. جیغ سارا بلند شد. حالا دو تا کیر توی بدنش بود؛ پویا توی کس، سامان توی کون. دیواره‌ها از دو طرف فشرده شده بودن و هر حرکت یکی، اون یکی رو بیشتر فشار می‌داد. پویا و سامان ریتم‌شون رو هماهنگ کردن. گاهی با هم عمیق می‌رفتن، گاهی یکی بیرون می‌اومد و اون یکی تا ته فرو می‌کرد. صدای خیس برخورد پوست به پوست توی اتاق می‌پیچید. سارا بین دو کیر گیر کرده بود و فقط می‌تونست ناله و جیغ‌های خفه بکشه درحالی‌که هنوز زبانش روی کس هستی حرکت می‌کرد. کیان سرعتش رو بیشتر کرد توی دهن هستی. آب دهن از گوشه‌ی لب‌های هستی می‌ریخت پایین روی سینه‌هاش. پویا یکی از دستاش رو آورد جلو، موهای سارا رو از پشت گرفت و سرش رو عقب کشید. «بلندتر ناله کن.» بعد کف دستش رو چند بار محکم زد رو باسن سارا. جای قرمز ماند. سامان کیرش رو کامل تا ته توی کون سارا فرو کرد و چند ثانیه همون‌جا نگه داشت، بعد شروع کرد به تلمبه‌های کوتاه و سریع. «کونت داره شکل کیرم رو می‌گیره جنده.» همزمان پویا زاویه رو عوض کرد، پاهای سارا رو کمی بالاتر آورد تا عمیق‌تر بره توی کس. هر دو با تمام قدرت می‌کوبیدن. سارا بدنش می‌لرزید، پاهاش ضعیف شده بود و فقط با کمک دستای پسرها روی چهار دست و پا مونده بود. بعد از چند دقیقه سامان کشید بیرون از کون سارا، کیر براق و خیسش رو آورد جلو و کرد توی دهن سارا که هنوز بالای کس هستی بود. طعم مخلوط شیره‌ی خودش و کون سارا. همزمان پویا هنوز توی کس سارا بود و محکم می‌کوبید. کیان هم از دهن هستی کشید بیرون و اومد پشت هستی. هستی رو کمی بالاتر آورد و از پشت وارد کس‌ش شد. حالا سارا زیر هستی دراز کشیده بود و کس خیس و باز هستی رو می‌لیسید درحالی‌که پویا از پشت کس سارا رو پر می‌کرد و سامان گلوی سارا رو. کیان دستش رو گذاشت رو کمر هستی و شروع کرد به کوبیدن وحشیانه. هر ضربه سینه‌های هستی رو می‌لرزوند و کس‌ش رو بیشتر به صورت سارا فشار می‌داد. سارا زبانش رو برد داخل، لب‌ها رو مکید، کلیتوریس رو تند تند لیسید. هستی ناله‌هاش بلند شده بود. سامان ناگهان سارا رو کشید بالا. پویا هم کشید بیرون. سارا رو خوابوندن رو مبل، پاهاش رو باز. پویا از جلو وارد کس سارا شد، سامان از کنار اومد و کیرش رو کرد توی کون. دوباره دی‌پی. این‌بار سارا رو کمر بود و می‌تونست هر دو رو ببینه که چطور همزمان فرو می‌رن و بیرون می‌آن. کیان هم هستی رو آورد بالای صورت سارا. هستی زانو زد دو طرف سر سارا و کس خیس‌ش رو گذاشت روی دهن و بینی سارا. «بلیس. همزمان.» سارا بین دو کیر و کس هستی گیر کرده بود. پویا و سامان سرعت‌شون رو بالا بردن. هر ضربه عمیق‌تر و محکم‌تر. سامان کف دستش رو پشت سر هم می‌زد رو ران و باسن سارا. پویا یکی از دستاش رو آورد پایین و کلیتوریس سارا رو محکم می‌مالید. سارا جیغ‌هاش خفه می‌شد توی کس هستی. بدنش قوس برمی‌داشت و می‌لرزید. کیان از پشت هستی رو محکم‌تر می‌کوبید و گاهی دستش رو می‌آورد جلو و سینه‌های هستی رو می‌فشرد. «کس‌ت چقدر شل شده… هر دوتاتون جنده‌ین.» ساعت‌ها همین‌طور ادامه پیدا کرد. پسرها چند بار جا عوض کردن. گاهی هر سه روی سارا بودن؛ یکی توی دهن، یکی توی کس، یکی توی کون. گاهی روی هستی. سارا مجبور شد چند بار کس و کون هستی رو بلیسه درحالی‌که خودش پر بود. پسرها سیلی می‌زدن، مو می‌کشیدن، فحش می‌دادن و فیلم می‌گرفتن. نزدیک پایان، پویا داخل کس سارا خالی کرد، سامان داخل کونش، و کیان روی صورت و سینه‌های هستی. هر سه دختر و پسرها عرق‌کرده، نفس‌نفس‌زنان روی مبل و زمین افتاده بودن. شیره‌ها از بین پاهای سارا و هستی روی پارچه‌ی مبل می‌ریخت. نیم ساعت بعد در زده شد. آراد و الناز اومدن تو. هر دو لباس مرتب پوشیده بودن. الناز نگاه کوتاهی به صحنه‌ی به‌هم‌ریخته انداخت و فقط ابروهاش رو بالا داد. آراد هم چیزی نگفت. فقط نشست روی صندلی روبه‌رو. سامان سیگار روشن کرد و خندید: «دیر اومدید. تموم شده بود.» الناز موهاش رو پشت گوشش زد و پرسید: «نیلوفر کو؟ امشب نیومد؟» پویا شونه‌ش رو بالا انداخت: «پیام داد حال نداره.» الناز گوشی‌ش رو درآورد، یه عکس نشون داد. پسر جوون، خوش‌تیپ، ساعت گرون به دست، کنار یه ماشین خارجی. «با این دوست شده. بیرون دانشگاه. داره سعی می‌کنه کمتر… خب، کمتر جندگی کنه. انگار جدی گرفته.» سامان دود سیگار رو فوت کرد بالا و پوزخند زد: «جدی؟ پس باید یه کاریش کنیم. مثل سارا. یه کم تهدید، یه کم عکس، برمی‌گرده تو گروه.» آراد سرش رو تکون داد: «نه. بذار باشه. شاید این‌دفعه واقعاً خوشبخت بشه.» الناز هم خندید: «آره، بذار حداقل یکی‌شون نجات پیدا کنه.» همه ترکیدن از خنده. حتی هستی که هنوز لخت روی مبل بود، صورتش رو با دست پوشوند و خندید. آراد بلند شد، رفت سمت سارا که هنوز لخت و خسته گوشه‌ی مبل نشسته بود. دستش رو دراز کرد و سارا رو کشید بالا. آوردش بین خودش و الناز. دستش رو گذاشت دور کمر سارا، الناز هم از اون طرف دستش رو انداخت دور شانه‌ی سارا. هر دو به هم نگاه کردن و خندیدن. آراد با صدای آروم گفت: «امشب میای با ما. خونه ما می‌خوابی.» الناز هم خندید و موهای سارا رو از صورتش کنار زد: «آره. امشب مال مایی.» سارا چیزی نگفت. فقط سرش رو پایین انداخت. سامان از روی مبل نگاه می‌کرد و سیگار می‌کشید، ولی چیزی نگفت. نوشته: زیبای خفته
    • arshad
      سکس میلف خوشگل وطنی (تصاویر) .   کلیپ اول تایم: 00:10 - حجم: 1 تماشای آنلاین فیلم لینک دانلود فیلم کلیپ دوم تایم: 00:30 - حجم: 3 تماشای آنلاین فیلم لینک دانلود فیلم
    • arshad
      عکس های سکسی و لخت میلف ایرانی 11/11 برای تماشای تصاویر در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید     
    • arshad
      عکس های سکسی و لخت میلف ایرانی 10/11 برای تماشای تصاویر در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید     
×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

لطفاً اگر به سن قانونی نرسیده اید این سایت را ترک کنید Please Leave this site if you are under 18