dozens ارسال شده در 13 مهر اشتراک گذاری ارسال شده در 13 مهر فانتزی های ایمان و مرجان 1 این داستان همجنسگرایی ه و بیغیرتی و اگر حال نمی کنید نخونید… کمی طولانی است . حالت سجده وسط اتاق بودم و افشین قشنگ انگار سوارم شده باشه داشت توی کونم تلمبه می زد، زانوهام زیر وزنش درد می کرد و کمرم گرفته بود … چند تا تلمبه محکم و سریع رو زد و کشید بیرون، بعد گفت: ایمان جون بخواب روی تخت ببینم … رفتم روی تخت و اومد روی پاهام نشست و سر کیرش رو توم کرد و خوابید روم و تا ته فرو کرد، بعد همونجوری نگه داشت، نمی خواست زود آبش بیاد و تلمبه نمی زد و درواقع داشت استراحت می کرد.بعدش گفت : ایمان جون خواهرت چند سالشه ؟ گفتم 2 سال ازخودم بزرگتره … گفت : 25 … گفتم آره . دستاش رو دور سروسینه ام حلقه کرده بود و سرم رو روی بازوش گذاشته بودم … گفت : اسمش چیه ؟ گفتم مرجان … عکس داری ازش ؟ گفتم بی خیال … گفت : چیه غیرتی شدی ؟ نه … نامزد داره … خندید و گفت : زیر من خوابیدی، اینجا غیرت کار نمی کنه… و گوشی ام رو از میز کنار تخت داد دستم وگفت : نشونم بده راستش درباره خواهرم که حرف می زد بیشتر حشری می شدم ، گوشی رو باز کردم و توی گالری چندتا عکس از تولد و مهمونی که دورهمی بودیم بهش نشون دادم، اولین تعریفش این بود که چه تپل مپل ه مرجان جون … اوووف … بعد روی یکی از عکس ها که تکی بود و دامن کوتاه داشت و تاپ، گوشی رو ازم گرفت و کمی زوم کرد و گفت : مرجان جون عجب سینه هایی داره … راستش وقتی افشین درباره بدن خواهرم حرف می زد و با هم عکس هاش رو نگاه می کردیم انگار شهوت همه تنم رو پر می کرد … یه ویدئو از رقص اش نشونش دادم و با هیجان گفت : لامصب مثل خودت کون گنده ای داره ها … نه !؟ چیزی نگفتم … کیرش رو توم عقب و جلو کرد و گفت : ها ؟ گفتم آره … بعد با خنده گفت : یه آشنایی بده … مرجان جون رو هم افتتاح کنم … گفتم : نامزد داره بابا … دوباره کیرش رو توم عقب و جلو کرد و گفت : نظرت چیه کونی ؟ گفتم بی خیال … نامزد کرده. گفت : فکر کن مرجان رو هم روی این تخت ار کون بکنمش … چطوره ؟ تصور کن … آروم گفتم : خوبه … گفت : دوست داری کردن خواهرت رو تماشا کنی ؟ ها ؟ … گفتم : نه … گفت : چرا … کیرم رو توی کص تپل اش کنم و تلمبه بزنم و زیرم آه و ناله کنه و تو هم کنار تخت تماشا کنی … راستش توی مغزم این صحنه رو تصور می کردم و حشری می شدم … این فانتزی رو دوست داشتم … ولی روم نمی شد و حس می کردم بی غیرتی ه … گفت : نامزدش کیه ؟ گفتم : دو سال هستند با هم، بعد از عید عروسی می کنند . سرکار می ره ؟ کارش چیه ؟ زبان خونده و توی یه شرکت خصوصی ه بهش می آد شیطون باشه … مثل تو !؟ شاید … شاید مثل تو جنده باشه … !؟ آشنایی بده خب … بی خیال … حرف درباره اش بزن ولی بی خیال اش باش … نامزد داره بابا … چندتا عکس سکسی اش رو برام بفرست خب اصلا قصد نداشتم این کار رو کنم ولی الکی گفتم باشه . گوشی رو گذاشت کنار و شروع کرد به تلمبه زدن و همزمان لب گرفتن . تند و تندتر میشد، سوراخم داغ داغ شده بود ازعقب و جلو کردن کیرش…حشری تر شده بود و وقتی کیرش رو تا ته می کرد فشار می داد جوری که زیرش سر می خوردم … بی رحمانه داشت توم تلمبه می زد، وزنش روم بود و هر تلمبه ای که می زد تحمل اش سخت تر می شد … آه و ناله هام توی دهنم خفه می شد و زبونش توی دهنم بود و ازم لب می گرفت … مچ دست هام رو مخکم گرفته بود و پاهام رو با پاهاش بهم فشار می داد … بالاخره ارضا شد … یه کم توی اون حالت موند و بعد کیرش رو بیرون کشید … آب سر کاندوم جمع شده بود، یه کم بغل تخت نشست و رفت سرویس … با افشین توی باشگاه آشنا شده بودم، خب اضافه وزن داشتم و اصلا دوست نداشتمو می رفتم باشگاه و رژیم میگرفتم … حدود 40 سالش و محل کارش نزدیک ما بود و خودش پونک خونه داشت … این دومین باری بود که داشتم بهش می دادم. هیکلی بود ولی نه عضله ای و بادی بیلدینگ ولی قد بلند و بازوها و پاهای کلفت اش برای من جذاب بود، کلی از هیکل تپلی و پوست سفید من خوشش اومده بود … بعد به مسخره می گفت : می آی باشگاه که کم کنی کی خوشش بیاد ازت … مهم منم که می پسندمت … همیشه از کون گنده و تپلی من تعریف می کرد و نصف پوزیشن های این شکلی بود که قمبل کنم و کونم رو ببینه و بکنه … بعد از اون روز توی باشگاه یا موقع چت می گفت عکس جدید از مرجان چی داری ؟ منم توی گوشی نشونش می دادم… ولی نمی فرستادم براش … تا یه روز گفت : اگه اعتماد نداری … سرش رو کراپ کن … چند تا براش این مدلی فرستادم … یه روز یادم افتاد که پارسال که رفته بود با همکاراش ترکیه، دم ساحل با بیکینی چند تا عکس داشت که ریخته بود روی هارد و اون هارد رو از خونه بیرون نمی برد … یه روز برداشتم و پیداشون کردم… بیکینی سفید با نوارهای دورش که طلایی بودن، بندهاش از کنار رونهای تپل اش آویزون بود … چندتاش رو ریختم توی گوشی و یکی اش رو کراپ کردم و برای افشین فرستادم … کلی تعریف کرد و قربون کص و کون مرجان رفت … یه روز پنج شنبه آخر دی بود و امتحانهای دانشگاه تموم شده بود و خونه بودم … افشین نزدیک ساعت 10 اینا بود بهم زنگ زد و گفت امروز چکاره ای ؟ گفتم چطور ؟ گفت ظهر حدود 2 به بعد می تونی بیای پیشم ؟ گفتم باشه … گفت قبل راه افتادن بهم پیام بده … از هیجان و شهوت اشتها نداشتم، رفتم حموم و کمی شیو و تمیزکاری داشتم کردم و خودم رو هم توی فرنگی خالی کردم و مرتب و منظم و اماده دادن تیپ زدم و بهش پیام دادم، گفت : رسیدی پیام بده ولی توی پارک روبروی خونه باش ، میس انداختم زنگ نزن بیای بالا … راه افتاد سمت خونه اشون، هوا سرد بود و رسیدم بهش پیام دادم … چیزی نگفت … فکر کنم نیم ساعتی نشستم تا میس انداخت، رفتم سمت ساختمون دیدم در رو زده، با آسانسور رفتم بالا، از چشمی نگاه می کرد و در و باز کرد، دیدم فقط شورت پاشه … به شوخی گفتم : خیلی عجله داری … !؟ چیزی نگفت … یه هیس گفت و دستم رو گرفت و برد کناری ، بعد آروم گفت : ایمان … دوست دخترم رو راضی کردم که از کون بکنمش … الان توی فضاست … داشتم با تعجب نگاهش می کردم که گفت : می خوام کنار هم بکنمتون … راستش خوشم اومد … تجربه جالبی بود … بعد بردم وسط پذیرایی و نشوندم پای میز و بساط مشروب و ایناش به راه بود … خب من اصلا اهلش نیستم … افشین گفت : بزن … گفتم نمی خورم من … گفت : ایندفعه فرق داره … بعد با تحکم گفت : هر چی امروز می گم می گی چشم … یه پیک داد و دومی و سومی … صورتم داغ شده بود … بعد یه سیگار دست پیچ شده که نصفه دود شده بود رو روشن کرد و داد بهم و گفت : یه دو تا پک بزن … زدم … بوی مزخرفی داشت … بلند شد و گفت : تمیزی که ؟ گفتم آره … گفت لخت شو … یه ده دقیقه دیگه بیا توی اتاق … بعد بلند شد و رفت در آپارتمان رو قفل کرد و رفت توی اتاق … صدای خنده دختره از توی اتاق می اومد … لخت شدم ، حس می کردم گیج ام و سرم انگار قفل شده باشه … یه شورت کولسی رنگی رنگی تنم بود با یه جوراب مچی … داغ بودم و شل شده بودم انگار … رفتم سمت اتاق، در یه کم باز بود … تاریک بود و فقط نور کمی از بیرون روشن اش کرده بود … نمی دونستم چه جوری برم تو … راستش تا حالا از نزدیک زنی رو لخت ندیده بودم … ناخودآگاه در زدم … صدای افشین اومد و گفت : برق رو نزنی بیا تو … رفتم تو … تا چشمام به تاریکی اتاق عادت کنه یه تصویر کلی از افشین که دختره رو بغل کرده بود و داشت ازش لب می گرفت و دستش روی لای پای دختره بود دیدم … دختره فقط شورت و سوتین تنش بود … از پاهاش نگاه کردم و رفتم بالا که خشکم زد … مرجان بود … توی بغل افشین داشت با خوشحالی و شهوت به افشین لب می داد … یه لحظه یه گیجی خاصی اومد سراغم، خجالت، شرم، تحقیر و عصبانیت … نا خودآگاه رفتم سمتشون و دست مرجان رو کشیدم که مرجان دستم رو پس زد و تازه یادم افتاد که خودم لخت با بدنی شیو کرده اومده بودم که افشین من روبکنه … عقب رفتم … افشین آروم گفت : نترس … اونقدر چت هست که شاید تورو هم نشناسه … بعد بلند شد و مرجان همونجوری روی تخت دراز کشید و بدنش رو می مالید … افشین اومد سمت من و گفت : خودش راضی ه … نترس تو رو نمی شناسه … چیزی نگفتم … خواستم از اتاق بزنم بیرون که گردنم رو گرفت و به دیوار فشارم داد و با لحن جدی و کمی خشم گفت : ببین کونی … امروز هرچی می گم می گی چشم … بعد با دست دیگه اش کونم رو فشار داد توی دستش و با خنده تحقیرآمیز گفت : این کونت دیگه سایز کیر من شده … پس قرار نیست غیرت به خرج بدی … آبجی ات هم مثل خودت هرزه است … هم به نامزدش می ده و هم از کون به من می ده … راضی راضی … بعد دستم رو گرفت و به سمت تخت برد و کنار تخت نشوند … بعد گفت : دفعه بعد اینجوری نمی گما … خودش رفت سمت دیگه تخت و نشست کنار مرجان و همونجوری که بغلش کرد و بلندش کرد شروع کرد به لب گرفتن ازش … سعی می کردم به دیوار نگاه کنم … افشین دستم رو گرفت و برد لای پای مرجان … از زیر شرت نرم و نازک اش می شد کص اش رو حس کرد … بعد گفت : براش بمال … چند بار دستم رو روی کص مرجان بالا و پایین کرد و بعدش من شروع کردم به مالیدن کص اش … راستش کم کم داشت حس ام عوض می شد … همون حالی که وقتی افشین عکس های مرجان رو نگاه می کرد و از کص و کون اش تعریف می کرد … داشتم تماشا می کردم. افشین ازش لب می گرفت و دستش روی سینه هاش بود … از روی سوتین سینه های مرجان رو می مالید و فشار می داد … بعد بلند شد و کنار تخت ایستاد ، مرجان رو هدایت کرد و مرجان لبه تخت چاردست و پا شد … افشین به من اشاره کرد که بیام جلو … منم همون مدلی کنار مرجان لبه تخت ایستادم … افشین نزدیک من اومد و شورتش رو درآوردم و کیرش رو توی دستم گرفتم … بعد گفت : بذار دهنش … مرجان رو نگاه کردم . چشماش قرمز بود … انگار من رو می شناخت ولی درکی از جایی و کاری که می کرد نداشت … کیر افشین توی دستم بود، روی زانو ایستادم و سر مرجان رو نزدیک بردم، دهنش رو باز کرد و افشین کیرش رو کرد توی دهنش … سر مرجان رو نگه داشته بودم و افشین داشت آروم آروم توی دهنش تلمبه می زد . افشین موهای مرجان رو جمع می کرد و بالای سرش نگه داشته بود و آروم آروم تلمبه می زد … چند بار بیشتر از حد داخل کرد که مرجان عق زد … کیرش رو درآورد و گفت : نوبت توه … مرجان رو ول کردم و خودم نشستم و کیرش رو توی دستم گرفتم و شروع کردم اول زبونم رو دور کیرش چرخوندن … بعد خواستم ساک زدن رو شروع کنم که افشین رفت بالای تخت و مرجان رو توی بغلش گرفت و طاق باز خوابید و مرجان کنارش و پاهاش رو باز کرد و گفت : اینجوری بخور … راستش یه سرخوشی توم بوجود اومده بود … اصلا دیگه اون حس اول رو نداشتم … نمی دونم شاید بخاطر چیزایی بود که خوردم و کشیده بودم … رفتم بین پاهاش … شروع کردم به ساک زدن و سرم به سمت بالا بود و داشتم لب گرفت افشین از مرجان و بازی با سینه هاش رو می دید م. سوتین اش رو کشیده بود پایین و سینه هاش سفت و گنده از بالای سوتین بیرون زده بود … کیرش شق شق شده بود، زبونم رو زیر کیرش فشار می دادم و براش ساک می زدم … مشغول لذت بردن از ساک زدن بودن که صدای آه و ناله های مرجان توجه ام رو جلب کرد … سرم رو بالا کردم، سینه های مرجان رو از توی سوتین کشیده بود بیرون و افشین توی دستش گرفته بود و نوک سینه های مرجان رو که دست می زد معلوم بود سفت شده و سینه هاش رو فشار می داد و می خورد … افشین یه دستم رو گرفت و روی کص مرجان گذاشت … گفت : براش بمال … من یه دستم کیر افشین رو گرفته بودم و ساک می زدم و دست دیگه ام رو برجستگی کص مرجان بود و از روی شورتش می مالیدم … گاهی نگاهشون می کردم و مرجان هم من رو نگاه می کرد … اونقدر چت و پرت بود که نگاهم می کرد و از اینکه کص اش رو می مالم لذت می برد … افشین نوک سینه هاش رو بین دندوناش آروم گاز می گرفت و صدای خنده و جیغ مرجان بلند می شد … توی همین حال و احوال بودیم یه کم و بعد افشین مرجان رو رها کرد و از روی کیرش بلند شدم … مرجان رو بلند کرد و نشوند … پشتش به من بود … گفت سوتین اش رو باز کن … برای باز کردم و سوتین اش افتاد … افشین سوتین اش رو داد به من و گفت بپوش … و خودش اومد پایین تخت … نمی تونستم ببندم، از پشت خودش برام بست … بعد بلندم کرد و مرجان که به حالت سجده روی تخت نشسته بود و کونش به سمت بالا قمبل بود روبروی من بود … افشین کنار تخت ایستاده بود … گفت شورتش رو درآر … شورت سبزآبی مرجان رو کشیدم پایین و تا پایین رونهاش پایین اومد … از پشت کص اش که بین پاهاش بود رو می دیدم … یه نگین بزرگ قرمز توی سوراخش بود … دست زدم … یه بات پلاگ بود که توش بود … افشین گفت : اینو براش گرفتم که سوراخش رو آماده کنه … بعد سرم رو نزدیک کون مرجان برد و گفت : کص خواهر جنده ات رو بخور براش … لبه های تپل کص مرجان جلوی صورتم بود … بین پاهای سفید و صیقلی اش حسابی قرمز شده بود … سرم رو از پشت نگاه داشته بود … دستام رو روی کون مرجان گذاشتم و با زبون شروع کردم به لبه های کص و لای کص اش رو زبون زدن و مرجان با شهوت تمام جووون جووون می کرد و آه وناله می کرد … سعی می کردم نوک زبونم رو تا جایی که می شه داخل کنم … نرم بود و تپلی … افشین سرم رو فشار داد و حالا کامل توی کص مرجان بودم … زبونم رو تکون تکون می دادم و مرجان مثل فیلم های پورن آه و ناله های جیغ طوری می کرد … بعد افشین دستش رو برداشت و گفت بسه … عقب کشیدم و گفت بلند شد و روی تخت بلند شدم و من رو چرخوند و پاهام دو طرف مرجان بود و ایستاده بودم… افشین پشت مرجان ایستاد و گفت : درش بیار… نگین بات پلاگ رو گرفتم و آروم کشیدم، حلقه سوراخ کونش هرچی بیشتر می کشیدم بیرون گشاد می شد و بعد کشیده شد بیرون و سوراخ قرمز و باز شده مرجان رو دیدم … افشین گفت : کونش رو باز کن … لپای کون مرجان رو باز کردم و افشین کیرش رو نشون داد و گفت : خیسش کن … دهنم روباز کردم و کیرش رو زبون زدم و عقب و جلو کردم وخیس شد و بعد در آورد و روی لای کون مرجان می زد و روی سوراخش می مالید … بعد سر کیرش رو جلوی چشمای من از تنگی سوراخ کون مرجان داخل کرد و بعد یه فشار داد و تا نصفه داخل شد و ناله مرجان از درد و شهوت بلند شد … کمی نگه داشت بعد به من نگاه کرد … با یه نگاه پر از شهوت و حس پیروزی از اینکه من و مرجان هر دو لخت در اختیارش هستیم … یه فشار دیگه داد و کیرش تا ته رفت … اونقدر باز شده بود که کیرش راحت توش عقب و جلو می شد … افشین شروع کرد به تلمیه زدن های آروم و من لپای کون مرجان رو از هم باز نگه داشته بودم و عقب و جلو رفتن کیر افشین توی کونش رو تماشا می کردم … افشین عقب و جلو می کرد و مرجان از لذت و شهوت دیگه به حرف اومده بود … جرم بده افشین … افشین تلمبه می زد و تندتند تر می شد … بدن مرجان زیر ضربه هاش می لرزید … افشین سرم رو گرفت و بالای کون مرجان گذاشت و کیرش رو درآورد و چند بار روی صورتم زد و دوباره داخل کرد … چند تا تلمبه می زد و بعد درمیآورد و توی صورتم می زد و بعد دوباره می کرد تو … بعد رو کرد به من که تو هم می خوای ؟ گفتم : اوهوم … یه کم تلمبه زد و کیرش رو در آورد و شورت مرجان رو از پاهاش درآورد و بعد رفت پایین تخت و من رو آورد پایین و پاهام و زانوهام روی زمین و شکم و سرم روی وسط تخت و مرجان رو هدایت کرد که روی من بخوابه و پاهاش دو طرف من باشه … حالا کص و کون مرجان بالای کون من بود … افشین با حالت خاصی گفت : خب ایمان جون … حالا دوتاتون رو با هم می کنم … چطوره ؟ گفتم : جووون … عالی ه … گفت : مرجان رو خوب کردم ؟ گفتم : آره … جرش دادی … گفت : دوست داری آبم رو کجاش بریزم ؟ گفتم : سینه هاش … گفت : تو هم امروز باید آبت رو بیاری … می خوام بریزی روی صورتش … گفتم : چشم … گفت : حالا اول بکن توی کون آبجی ات یا تو ؟ گفتم : اول من رو بگاه … کیر می خوام … کیرت رو می خوام … کیرش رو روی سوراخم می مالید و کمی ژل زد و با انگشت داخل سوراخم فرو کرد … یه کم انگشت کرد و بعد کیرش رو لای کونم می مالید و روی سوراخم می زد … سینه های مرجان پشتم بود و موهاش روی صورت من هم ریخته بود … با دستاش شونه هام رو گرفته بود و نرمی شکم و بدنش رو پشتم حس می کردم … قلمبگی سر کیر افشین رو که روی سوراخم فشار داد حس کردم و سعی کردم خودم رو شل بگیرم، افشین یه فشار داد و سرش که داخل شد منتظر ناله من هم نشد و یه فشار دیگه داد و سوراخم داشت پاره می شد … درد و فشار پیچید توی سوراخم و ناله ام درومد … افشین گفت : جووون …کونی هرزه … کونی بودن درد داره … دردش رو دوست داری ؟ با ناله گفتم : اوهوم … بعد با التماس گفتم : صبر کن … درد داره … بذار باز شه … وخودم رو شل کرده بودم و تکون نمی خوردم که جا باز کنه … ولی افشین قرار بود امروز درس خوبی بهم بده و یه فشار دیگه داد و رونهاش به رونها وکونم چسبید و کیرش تا ته فرو رفت و انگار یه گرز داغ داخلم کرده باشه … تقلا می کردم ولی خیلی نمی تونستم کاری کنم … با ناله گفتم : تورورخدا افشین … خیلی درد داره … دستم رو به سختی عقب بردم که نگه اش دارم … یه کم کیرش رو توم نگه داشت و بعد کشید بیرون … یه فضای خالی رو توم حس می کردم … با صدای ناله مرجان متوجه شدم که کیرش رو کرده توی مرجان … بعد با خنده گفت : آبجی ات جورت رو می کشه … مرجان رو که می کرد صدای ناله اش توی گوشم بود و خودش روم سر می خورد و بدنش و نرمی اش روی کونم و پشتم حس می کردم … دست افشین رو حس کردم که خیس کرده بود و روی سوراخ مالید و کیرش رو دوباره داخل من کرد، دردش کمتر شده بود و قابل تحمل … تلمبه می زد و سعی می کرد عمیق تلمبه بزنه و کیرش رو خیلی بیرون می کشید و داخل تا ته می کرد و آخرش که می رسید ضربه می خورد توی کونم … یه چندتا تلمبه زد و گفت : چرا ساکتی کونی ؟ مثل آبجی جنده ات ناله کن … بعد صدای ضربه سیلی به کون مرجان رو می شنیدم که با صدای برخورد بدنش به بدنم قاطی شده بود و من و مرجان با هم آه و ناله می کردیم … چند تا تلمبه تندتند که سوراخم رو داغ کنه زد و کیرش رو درآورد و کرد توی کون مرجان … چندتا توی من و چند تا توی مرجان … قشنگ و حسابی هردومون رو گایید و بعد گفت بسه دیگه … مرجان رو از روم بلند کرد و مرجان کنارم روی تخت دراز کشید و افشین به کونم زد و گفت برگرد بیا بالا … خودم رو کشیدم روی تخت … هر دو طاق باز بودیم و پاهای مرجان رو باز کرد و یه بالشت گذاشت زیر کمرش و بعد کیرش رو تا ته داخل کونش کرد و شروع کرد به تلمبه زدن … داشتم تماشاش می کردم، مچ پاهاش دست افشین بود و رونهای تپلی و سکسی اش بالا بود و با هر ضربه تلمبه کل بدنش انگار می رقصید … سینه هاش عقب و جلو تکون می خوردن و شکم و رونهاش قشنگ زیر تلمبه های افشین موج برمی داشت و می لرزید … از شهوت ناله می کرد … تلمبه هاش تندتند بود توش و ناله های مرجان دیگه به جیغ تبدیل شده بود و سینه هاش رو محکم گرفته بود و می مالید، افشین خم شد روی مرجان و دستش رو کنار زد و سینه هاش رو توی مشت اش گرفت و بی رحمانه می چلوند سینه های سفت مرجان و توش تلمبه می زد … چند تا تلمبه آخر رو محکم زد و کشید بیرون و اومد سراغ من … پاهام رو بلند کرد و وسط اشون ایستاد و کیرش رو توم جا داد و بعد پاهام رو خم کرد و به دو طرف کامل باز کرد و جلوتراومد و رونهام رو توی دستاش گرفت و چند بار عقب و جلو کرد و بعد شورت مرجان رو برداشت و خم شد روم و زد توی صورتم و گفت : دهنت روباز کن کونی … بعد شورت مرجان رو داخل دهنم کرد و دوباره زد توی صورتم و بعد دستش رو روی دودولم که حالا سفت شده بود زد و گفت : این به درد نخور رو بمال … آبت باید بیاد … می خوام بریزی روی سینه های مرجان … دستم رو بردم روی دودولم و شروع کردم به مالیدن … افشین شروع کرد به تلمبه زدن، عمیق عمیق می زد، آروم عقب می کشید و تا سرش که می رسید دوباره تا ته می کرد … این فرورفتن کامل کیرش با هر بار تلمبه دیونه ام می کرد … ناله ام با شورتی که توی دهنم بود خفه می شد … دودولم سفت شده بود و شق شده بود … یه کم این مدلی کرد و بعد پاهام رو جفت هم کرد و همونجوری که کیرش توم بود به بغل چرخوند و شروع کرد به سیلی زدن به لپ کونم که به سمت بالا بود و همزمان توم تلمبه زدن … دست برد روی دودولم و یه کم مالید و گفت : خوبه … آفرین کونی … بعد کیرش رو کشید و رفت سراغ مرجان … همون مدلی به سمت من چرخوند و کیرش رو لای پاش و روی کص اش کرد و یه کم روی کص مرجان عقب و جلو کرد و بعد به من گفت : بیا نزدیک … روی زانو بغل سر مرجان پاشدم و دودولم رو می مالیدم … افشین کیرش رو درآورد و کرد توی کون مرجان و پهلوهاش و بالای کونش رو توی مشت اش گرفت و شروع کرد به تلمبه کردن … بعد رو به من کرد و گفت هر وقت خواست آبت بیاد بگو … بریز روی سینه های آبجی جون جنده ات … باشه … شورت رو از توی دهنم دراوردم و همونجوری روی زانو دودولم رو می مالیدم … بدن مرجان جلوی چشمام زیر کیر افشین بود و با هر تلمبه می رقصید و صدای برخورد بدن افشین به بدنش و ناله های مرجان حشری ام می کرد … شهوت جونم رو پر کرده بود … رو به افشین گفتم : بکن جنده رو … جرش بده … خواهرم رو بگا افشین … افشین با شهوت گفت : آبم رو کجاش بریزم ؟ گفتم روی صورتش … .روی سینه اش … گفت نه : می خوام خالی کنم توی کونش … هر سه داشتیم آه و ناله می کردیم و نفس نفس می زدیم … افشین یه ناله نعره طوری کرد و کیرش رو تا ته داخل کرد و مرجان مثل یه مرده انگار بیهوش بود و خسته و فقط ناله می کرد … افشین داشت ارضا می شد و آبش رو داشت می ریخت توش … این صحنه من رو هم حشری کرد … رونهام مور مور می شد … با ناله گفتم : داره می آد … افشین کیرش رو بیرون کشید و مرجان رو طاق باز کرد … خودم رو بردم روش … ارضا شدم و جهش آبم ریخته شد روی سینه های برجسته مرجان و سر خورد روی بدنش … انگار خواب بود … افشین بغل تخت نشت و من طاق باز ولو شدم … یه کم بعد افشین گفت : یه کم دیگه سرحال می شه … بلند شدم و هنوز سوتین تنم بود، اومدم دربیارم که افشین شورت مرجان رو از روی تخت برداشت و دستمال داد دستم و گفت : نه درنیار … دستمال داد و کیرم رو پاک کردم و گفت : برگرد ببینم و من رو دولا کرد روی تخت، بات پلاگ رو برداشت و تف ریخت روش و آروم فشار داد توم … جای کلفتش حلقه سوراخم رو باز کرد و گفتم آخخخخ … بات پلاگ جا شد و بعد بلندم کرد و روبروش ایستادم … بعد شورت مرجان رو داد و گفت بپوش … گفتم چی ؟ گفت : بپوش تا بگم … شورت مرجان رو پوشیدم و افشین چونه ام رو گرفت و گفت : این ها رو می پوشی و می ری خونه … نگه دار برای دفعه بعد … می خوام توی همین ها دفعه بعد بکنمت … دستم رو گرفت و با خودش از اتاق برد بیرون … رفتم سر لباس هام و پوشیدم … سوتین از زیر پیرهنم معلوم بود، کاپشن رو پوشیدم و زیپ اش رو کشیدم … به افشین گفتم : نفهمه … یعنی … نگی بهش … افشین خندید و گفت : نترس … به حال بیاد فکر می کنه توهم زده … بدو … برو … وسایلم رو برداشتم و زدم بیرون … حس عجیبی داشتم … سوتین و شورت مرجان تنم بود و توی خیابون بودم … اسنپ گرفتم … توی ماشین نشستم اصلا حواسم به بات پلاگ نبود … راحت نشستم و قشنگ تا ته جا گرفت و یه کم دردم اومد … رسیدم خونه …نامزد مرجان خونه ما بود برای شام … توی اتاق لباس ها رو درآوردم و گذاشتم زیر تشک تختم و بات پلاگ رو که قشنگ جا گرفته بود و انگار چسبیده بود بهم رو کشیدم بیرون و یه جا مخفی اش کردم و رفتم دوش گرفتم … اومدم بیرون و مامانم پرسید مرجان جواب نمی ده … نگرانش شده بود … گفتم سه / 4 بود پیام دادم و فکر کنم با دوستاش رفته بیرون … فکر کنم گوشی اش رو سالینت کرده …شاید رفتن تئاتری چیزی … نزدیک ساعت 7 اینا بود که مرجان اومد خونه. شوخی می کرد و خسته بود، سرش درد می کرد و رفت دوش گرفت … مامانم چیزی درست کرد و نشستیم توی آشپزخونه و مشغول خوردن … مرجان گاهی نگاهم می کرد و انگار گیج می زد … راستش ترسیده بودم … چرا به افشین گوش کرده بودم … پیام افشین توی واست آپ اومد رفتم توی اتاقم … دیم دو تا ویس داده … هدفون گذاشتم و دیدم صدای حرف زدنش با مرجان ه … وای حالم یه جوری ه … حالت تهوع دارم … چی بود دادی کشیدم ؟ نترس خوشگلم … مگه حال نداد … با خنده گفت : آره … دختر بدی بودم امروز … نه خیلی هم خوب بودی … بدن خوشگلت واقعا خوشمزه است . راست بگو افشین … چی بود دادی کشیدم … مشروب که خوردم … ولی از مشروب نبود … شبیه خواب بود … مگه خوب نبود ؟ حال نداد بهت … چرا … ولی انگار خواب می دیدم … کسای دیگه رو می ددیم … آره … پس حسابی های بودی … توهم هم زدی انگار وای دیر شده … امیر هم اومده … وای جوابش رو ندادم … دلم نمی خواد که … ولی باشه . دیرت می شه … بریم برسونمت … نه . یکی می بینه … اصلا امیر می بینه شر می شه … عقب می شینی و می گی اسنپ گرفتم خب … افشین لباسام کو ؟ هیچی عزیزم … یه کم کثیف شد … خیس شد … کجا انداختی ؟ نمی دونستم چکارش کنم، انداختم سطل آشغال … کثیف بود اه … الان چی بپوشم … عیب نداره عزیزم … بپوش بریم حالا … نفس راحتی کشیدم … اونقدر توی فضا بوده که فکر کرده من رو خواب دیده و توهم زده …برای افشین زدم : دهنت سرویس … سکته کردم … می فهمید چی ؟ افشین خنده فرستاد و نوشت : نترس کونی جون … کارم رو بلدم … بعد گفت : تلگرام رو چک کن … چند تا عکس اومد … عکس های بدن مرجان بود بدون صورت … سینه هاش … کص اش و سوراخش که باز باز شده بود … بعد پیام داد . دوست دخترم سکسی ه نه ؟ براش نوشتم : آره … نوشت مثل خودت جنده است … نه ؟ نوشتم : آره … یه کونی و یه جنده … راستش تا یکی دو روز گیج بودم… صحنه های بدن مرجان جلوی چشمام بود … بدن نرم اش زیر کیر افشین … به هر تیکه از سکس که فکر می کردم حشری می شدم … فکر کردن به این قضیه انگار چیزی رو درونم تغییر داده بود … عجیب بود ولی دوست داشتم یه بار دیگه سکس کردن با مرجان زیر کیر رو تجربه کنم … بعد ازاون سکس، راستش استرس گرفته بودم که این رابطه باعث بشه توی رابطه اش با نامزدش مشکل ایجاد کنه … می ترسیدم سر این وسوسه و شهوت اش سوتی بده … اینکه چطور افشین با مرجان اوکی شده بود رو از افشین پرسیدم و گفت چندباری دنبالم اومده و خونه رو یاد گرفته و بعدش مرجان رو تعقیب کرده و کم کم توی جاهایی که می رفته باهاش تیک زده … مرجان هم گفته بود که نامزد داره و افشین هم سر اینکه دوست باشیم و کم کم مخ اش رو سر فانتزی ها زده بود و مرجان هم دنبال هیجان راضی شده بود و اونروز آماده شده بود که از کون به افشین بده … راستش انگار این ژن هیجان و شهوت توی ما دردسرساز بود … افشین سر اینکه فانتزی کردن همزمان یه خواهروبرادر رو داشت و وقتی دید من اوکی ام رفته بود سراغ مرجان و راضی اش کرده بود … و مرجان هم تنوع طلب و دنبال تجربه کردن کارهای خاص … می دونستم که با نامزدش هم سکس داره … نامزدش که ارشد رو تموم می کرد با هم ازدواج می کردن . چندماهی از اون قضیه گذشته بود و با افشین فقط یه بار دیگه با همون لباس ها سکس کردم … فقط فرق اش با دفعه قبلی این بود که خیلی حرفی از مرجان نمی زد و خب فقط من بودم و تمام وقت کیرش برای من بود … یه روز جمعه بود و صبح افشین بهم پیام داد که امروز می تونی بیای ؟ گفتم باید شیو کنم … برای چه ساعتی ؟ گفت باشه … کی می شه ؟ گفتم ظهر اوکیه ؟ گفت باشه چه ساعتی ؟ گفتم 1 اینا می رسم … گفت : عالیه … باهم ناهار می خوریم … یه چند دقیقه بعد پیام داد : لباس زیر نیار … پسرونه بیا … جواب دادم : بات پلاگ چی ؟ گفت : بذار … خواستی راه بیفتی پیام بده … رفتم حموم و بات پلاگ رو هم بردم و یه تروتمیزی سطحی نیاز بود انجام دادم و خودم رو خالی کردم و با روغن نارگیلی که برای موهای مرجان بود چرب اش کردم و آروم آروم جا کردم … لباس پوشیدم و به افشین پیام دادم … پیام داد تا بیای غذا هم می آد ؟ سوخاری می خوری یا پیتزا ؟ گفتم سوخاری … رسیدم و زنگ زدم و رفتم بالا … در رو که باز کرد با یه حالتی گفت : به به، آقای ایمان عزیز … رفتم تو و رسیدم پذیرایی دیدم یه مرد دیگه نشسته … حدود 37/8 اینا می شد … گیج شده بودم … با معرفی افشین فهمیدم طرف مهمون ناخونده است گویا … افشین گفت : آقا ایمان هم باشگاهی ه و خیلی بچه با معرفتی ه . ایشون هم اقا صادق هستند … از رفقای سرکار … نشستیم و یه کم احوالپرسی و افشین کمی با من و کمی با صادق حرف زد و که ناهار رسید … پسره که رفت دست بشوره به افشین گفتم : کیه ؟ گفت هیچی … اوکی ه … کل غذا فکر کنم یه ربع هم نشد … افشین جمع کرد و اومد کنارم نشست و دستش رو دور گردنم انداخت و گفت : صادق جون … این آقا ایمان خیلی بچه باحالی ه … کلی حواسش به من هست و کلی حال داده بهم … خنده و نگاه صادق از اول هم کمی مشکوک بود … بعد افشین گفت : گاهی با هم شیطونی هم می کنیم … این آقا ایمان برای خودش یه جنیفر لوپزی ه … افشین رو نگاهش کردم … گفت نترس ایمان جون … من با صادق خاطره مشترک زیاد داریم … امروز هم چون پسر خوبی هستی گفتم سورپرایزت کنم و دور هم حال کنیم … بعد رو کرد به صادق و گفت : ایمان جون خیلی گروپ دوست داره و آخرین بار دلش هیجان زیاد می خواست … شوک شده بودم … یه چیزی بین شوک شدن و خجالت و ناراحتی از افشین که من رو توی این موقعیت قرار داده بود … همینجوری که با ناراحتی صورت افشین رو نگاه می کردم و دستش رو از روی شونه ام پایین انداختم ، خواستم بلندشم بیام بیرون که افشین گرفتم و به خودش چسبوند و با خنده گفت : خب یه کم خجالت می کشه … ولی پسر حرف گوش کنی ه … صادق با خنده گفت : افشین داداش ، این رفیق ات که ترسیده … اذیتش نکن … افشین گفت : نه بابا … ایمان کارش درسته … الان فقط سورپرایز شده … امروز می خواد حسابی غوغا کنه … بعد چونه ام رو گرفت و گفت : نه ایمان جون و لبهام رو بوسید و ادامه داد جوننن … بعد رو کرد به صادق و گفت نمی دونی چقدر خوشمزه است این لبها … بعد یه لب دیگه گرفت … من انگار خشک شده بودم … راستش فقط گیج شده بودم … یه لحظه یاد دفعه قبلی سکس با افشین افتادم که چهاردستو پا بودم و توم تلمبه می زد و گفت : دوست داشتی الان یه کیر دیگه توی دهنت بود ؟ و من توی اون شهوت گفتم : آره … باید الان یه کیر دهنم رو همزمان کونم می گایید … کم کم دو سه بار سوال های مرتبط اش رو که وسط سکس یا توی چت پرسیده بود توی ذهنم مرور شد … صادق بلند شد و اونطرفم نشست و دستش رو روی پاهام گذاشت و بعد گفت : اگه بذاری منم ببینم این لبها چه مزه ای ه … افشین سرم رو به سمت صادق چرخوند و صادق بهم نگه کرد و گفت : می تونم ؟ راستش توی اون حالت که بین دو تا مرد نشستم و هر دو مشتاق لمس کردن و لب گرفتن و سکس کردن باهام هستند شهوتی ام کرده بود … ناخودآگاه سرم رو تکون دادم . صادق شروع کرد به لب گرفتن و لبهام رو می مکید و می خورد و بعد زبونش رو کرد توی دهنم و با ولع شروع کرد به لب گرفتن و منم همکاری کردن باهاش … افشین گفت : آها … دیدی … این پسر حرف گوش کن خودمه … افشین پیرهنم رو در آورد و دستهاشون روی سینه ها و بدنم می چرخید و نوازش می کردن و می مالیدن … و نوبت به نوبت ازم لب می گرفتند … این حس دست به دست شدن واقعا عجیب و حشری کننده بود … دستاشون روی سینه هام بازی می کرد و نوک سینه هام رو می خوردن و سینه هام رو توی دستاشون می چلوندن … تکیه داده بودم و نوبت به نوبت یکی ازم لب می گرفت و سینه هام رو می مالید و اون یکی هم سینه هام رو می خورد و من داشتم بهترین لذت رو می بردم … افشین بلندم کرد و شلوارم و شورتم رو درآورد و هردو لخت شدن و با شورت نشستم و من رو بین اشون گرفتن و کون و رونهام رو می مالیدن و می چلوندن … صادق دودول کوچولوم رو کمی با دستش مالید و با خنده گفت : چه کوچولوه … بعد سرش رو خم کرد و با دو انگشت گرفت و کرد توی دهنش و با زبون باهاش بازی می کرد … افشین هم دستش روی کونم بود و همزمان که ازم لب می گرفت و زبونش توی دهنم بود و براش می خوردم کونم رو می مالید و گاهی انگشت رو می برد روی بات پلاگ و فشار می داد توم … من یه دستم روی کیر افشین ودست دیگه ام روی کیر صادق بود و از روی شورت می مالیدمش … و به این فکر می کردم که قراره این دو تا کیر رو همزمان ساک بزنم… مثل پورن هایی که یه پسر وسط دو تا مرد سکس می کنه … صادق سرش رو بند کرد و شروع کرد به ولع سینه هام رو نوبتی خوردن … می گرفت توی دستش و فشار می داد قلمبه می کرد و گاهی گازهای آروم می گرفت و گاهی نوک سینه هام رو بین دندوناش می گرفت و کمی می کشید … توی ذهنم داشتم به سورپرایز کردن های افشین فکر می کردم … خیلی سنگین بود و شوک آور ولی خب به شدت تجربه خاص بود برام … صادق دستش رو برد روی کونم و لپای کونم رو توی دستاش می چلوند و انگار بخواد اندازه بگیره با حالت خاصی گفت : چه کونی داری پسر … عجب چیزی ه … دستش رو برد لای کونم که برسونه به سوراخم که دستش خورد به پلاگ و گفت این چیه … !؟ افشین لب گرفتن من رو بی خیال شد و گفت : بهت گفتم ایمان حاضر و آماده است … یه سوراخ تروتمیز و اماده برای هرکاری که دلت بخواد … صادق پلاگ رو فشار داد توم و گفت : قربونش برم … بعد شروع کرد به لب گرفتن و افشین بلند شد و ایستاده بود و گفت بسه دیگه … صادق هم ولم کرد و بلند شد و دستام رو گرفتن وبلند شدم و افشین پس گردنم رو گرفت و صادق هم لپ کونم رو توی دستش گرفت و به سمت اتاق رفتیم … من عاشق اینم که لخت لخت باشم و توی خونه راه برم یا کسی اینجوری من رو توی خونه بچرخونه و لذت می بردم که دوتا مرد مثل شکاری که کردن و دارند می برن که بخورنش من رو اینجوری به سمت اتاق می بردن … داخل اتاق روی تخت نشستم و افشین یه ژل از توی کشوی کنسول در اورد و رفت بیرون دستمال آورد و صادق هم روی تخت دراز کشید و من رو بغل کرده بود و بدنم رو می مالید . صادق گفت : کیف کمری من رو آوردی … افشین گفت : چی می خوای ؟ گفت هیچی … کاندوم … افشین با خنده گفت : من و ایمان که از این حرف ها نداریم … یه جاهایی اش آب ریختم که نگم برات … بعد رو کرد به من و چشمک زد و گفت : نه ایمان ؟ … بعد از توی کشو دو سه تا کاندوم گذاشت بالای کنسول و سمت بازتر تخت که فضا داشت ایستاد و دستم رو گرفت و گفت : بیا اینجا کونی خان … رفتم پایین و من رو نشوند روی زمین … صادق بلند شد و اومد کنارش بایسته … چشمم به آینه قدی گوشه اتاق افتاد … به افشین گفتم بریم اونجا … رفتم جلو آینه و روبروی آینه نشستم و دوطرفم ایستادن … شورت صادق رو درآوردم و افشین هم خودش شورتش رو درآورد … کیر صادق رو ندیده بودم و خیلی صاف و بدون خمیدگی شق شده بود و خیلی صاف بود و سرش هم خیلی قلمبه نبود … خوشتراش بود و راستش از این فرم کیرهای صاف بیشتر خوشم می آد … توی دستام گرفتم و براشون می مالیدم … چشمم به آینه بود و رونهای لختم که توی اون حالت خیلی به چشم می اومد و بدن لختم که حالا سینه هام خیلی قرمز شده بود و دو تا کیر توی دستم … خواستم با کیر افشین شروع کنم که افشین سرم رو چرخوند و با خنده گفت : اول مهمون … سر کیر صادق رو بالا آوردم و کلاهکش رو زبون زدم و شروع کردم آروم آروم لیسیدن کیرش و زبون زدن و همزمان اون یکی کیر رو می مالیدم … شروع کردم سر کیر صادق رو ساک زدن و قشنگ که سرحال اومد رفتم سراغ اون یکی کیر … از پایین کیرش تا زیر کلاهکش می لیسیدم و می رسیدم به زیر کلاهکش با زبون یه کم به لبه کلاهکش زبون می زدم و دوباره از پایین تا بالا لیس زدم … بعد کل کیرش رو که خیس کردم کامل کردم توی دهنم و زبونم رو زیرش نگه داشتم و به سمت بالا فشار دادم وبا لب بالایی روی کیر رو فشار دادم و کیرش رو کشیدم عقب و دوباره داخل می کردم … افشین روبه صادق کرد و گفت : چطوره ؟ گفت : اوففف … واقعا جنیفره … کون گنده بهتر از هر کصی ه … بعد گفت : ایمان جون پاهات رو دو طرف ات بگیر … دو زانو نشسته بودم و صادق که گفت ، پاهام رو به دو طرفم گرفتم و حالا باید کمی بلندتر می شدم که کیرشون روبروی دهنم باشه … صادق گفت : آهان … چه کونی … نوبت نوبت روی کیرشون ساک می زدم … خیلی مزه می داد … بین دو تا مرد نشسته بودم و دو تا کیر که توی دستم شق شق شده بودن رو ساک می زدم … افشین خواست سرم رو بگیره که توی دهنم تلمبه بزنه که صادق گفت : نه … ولش کن … بذار خودش انجام بده … بعد رو به من گفت : ایمان جون حلقی اش کن … ببینم چه کار بلدی … کیرها رو ول کردم و دستام رو گذاشتم روی رونهاشون و بهم نزدیک کردم و بعد کیر شق شده و آویزون صادق رو با دهن گرفتم و تا نصفه داخل دهنم کردم و دستام رو گذاشتم روی رونهاش و شروع کردم به ساک زدن و صادق گفت : آهان … آفرین کونی … یه چند تا عقب وجلو کردم و بعد دهنم رو باز کردم و سعی کردم راه نفس داشته باشم و سرم رو تا انتها بردم و سرکیرش که توی حلقم نشست، کمی نگه داشتم و بعد یه فشار دادم و کمی نگه داشتم و برگشتم و نفس تازه کردم و چند تا عقب جلو و دوباره همین حلقی رو زدم … هر بار صادق با شهوت می گفت : آفرین … کارت رو خوب بلده … ای پسر بد … ای کونی … حس می کردم با هر حلقی که براش می زدم کیرش شق تر می شد و سفت تر می شد … افشین آروم زد روی صورتم و گفت : بسه کونی … بیا اینور … .سر از کیر صادق برداشتم و کمی با دست مالیدمش و رفتم سراغ کیر افشین … اولین حلقی رو که زدم افشین سرم رو نگه داشت و بیشتر از حدی که خودم می تونستم نگه داشت و پاهاش رو که فشار دادم ول کرد … بعد رو به صادق گفت : اینجوری باید دهنش رو سرویس کنی … بعد چونه ام رو گرفت به سمت بالا و گفت : نه کونی ؟ کیرش توی دهنم بود وبا سر وچشمام اوهوم گفتم و ادامه کار … هر بار افشین با حالت هیجانی کیرش رو که توی حلقم فشار می داد و تقلا می کردم … با آهان … اینجوری گفتن انگار به صادق نشون می داد که باهام مدارا نکنه … بعد سرم رو توی دستش گرفت و شروع کرد به تلمبه زدن و بعد با خنده به صادق گفت : ساک زدن یه چیزه ولی گاییدن دهن این کونی یه چیز دیگه است … توی دهنم عقب و جلو می کرد و گاهی سر کیرش رو تا حلقم می رسوند ولی نگه نمی داشت و ادامه کار … یه کم دهنم رو گایید و بعد سرم رو عقب کشید و سمت صادق برد و صادق سرم رو توی دستش گرفت و شروع کرد به تلمبه توی دهنم … بعد با لذت گفت : آره … اینجوری بیشتر حال می ده … صادق که دهنم رو کامل گایید و سیر شد رها کرد و هر دو عقب کشیدن و افشین بلندم کرد و صورتم رو پاک کرد و صادق رفت سمت کنسول و یه کاندوم برداشت و روی کیرش کشید … افشین هم من رو برد روی تخت و وسط تخت و لبه تخت چهاردست و پام کرد و بعد حالت چهاردست وپا شدم و افشین روی کونم خم شده بود و صادق پشتم روی زمین ایستاده بود … بعد شروع کرد با دست روی کونم مالیدن و حس کردم یه چیز چرب بین کونم و دستش مالیده می شه … سرم رو عقب بردم دیدم دستاش روغنی و داره کونم رو حسابی می ماله و انگار بخواد همه جای کونم رو پوشش بده دستاش رو همه جای کونم می مالید و لای کونم و تا زیر پهلوهام … بعد با دو دست زد روی کونم و خب روغنی بودن باعث شد درد داشته باشه و گفت : خب الان اماده است … سعی می کردم عقب رو نگاه کنم … افشین همونجوری که روی کمر و پشت من تکیه داده بود و کونم رو می مالید و از هم باز می کرد … دستش رو برد روی پلاگ و سرش رو گرفت و آروم کشید بیرون … وقتی رسید به کلفت ترین قسمت اش به صادق گفت : ببین … همین قدر می شه … از فشار و باز شدن سوراخم آخ گفتم و افشین گفت : جووون … بعد دوباره پلاگ رو داخل کرد و دوباره تا اون قسمت کشید بیرون … نگه داشت و صادق با انگشت کمی ژل می مالید به حلقه سوراخم که حالا بازترین حالتش بود و داشتم تحمل می کردم … بعدلاگ رو کشید بیرون و با سرش ژل ها رو جمع کرد روی سوراخم و دوباره داخل کرد … دو بار دیگه تا همون قسمت کلفت می کشید و نگه می داشت و صادق کونم رو باز می کرد و دور سوراخم می مالید … انگار بخواد اون وضعیت رو برام قابل تحمل کنه … کم کم درد و فشارش کم شده بود … ولی راستش هر بار تا اون قسمت کلفت که بیرون می کشید حس می کردم هر لحظه ممکنه سوراخم پاره بشه … افشین پلاگ رو درآورد و کنار گذاشت و بعد صادق لای کونم رو باز باز کرد و با انگشت سوراخم رو نگه داشت و بعد آب دهنش رو چند بار خالی کرد توی سوراخم … خب پلاگ فکر کنم یک ساعتی داخلم بود و سوراخم با این بازی های افشین باز بازشده بود و خبری از اون درد اولیه ورود نبود … افشین لای کونم رو باز کرد و به صادق گفت : خب … افتتاحش کن … صادق سر کیرش رو روی سوراخم گذاشت و با خنده گفت : افتتاح ؟ چند بار کردی اش ؟ افشین خندید و گفت : هنوز به حد نصاب من نرسیده … صادق کیرش رو فشار داد و تا نصفه داخل کرد … فشار و درد خفیف لذت بخشی همراه لذت ورود کیر رو با جووون گفتنن و ناله شهوتی جواب دادم و صادق یه ضربه دیگه زد و کیرش تا ته رفت ولی خب بات پلاگ فقط تا نصفه سوراخ رو باز می کرد و سر کیر صادق با فشار راهش رو باز کرد و تا ته رفت و درد کمی زیر دلم پیچید و مثل قفل شدن چیزی ، کیرش توم فیکس شد و ناله ام بلند شد … افشین کونم رو ول کرد و اومد این سمت و روی لبه تخت با زانو خودش رو نگه داشت و کیرش رو جلوی صورتم گرفت و خواستم با یه دست خودم رو نگه دارم و با دست دیگه براش ساک بزنم که گفت : نمی خواد … روی زانو ایستاده بود و سرم رو گرفت و سر کیرش رو توی دهنم کرد و آروم آروم عقب وجلو می کرد … بعد آروم روی صورتم زد و گفت : امروز قراره حسابی خسته بشی … بعد با خنده گفت :امروز قراره ازت نفت دربیاد … بعد دستش رو برد روی نوک سینه ام و با انگشتاش گرفت و آروم آروم کیرش رو توی دهنم عقب و جلو می کرد … صادق هم چندبار کیرش رو تا نصفه عقب کشید و داخل کرده بود و حالا دیگه داشت تلمبه می زد … پایین تخت بودیم و افشین که جاش رو عوض کرد خودم رو توی آینه گوشه اتاق می دیدم … حس عجیبی بود که حالا صحنه اش رو هم می دیدم … صادق کونم رو توی بغلش گرفته بود و داشت توم تلمبه می زد و از جلو هم افشین داشت توی دهنم تلمبه می کرد.اولین تجربه گاییده شدن همزمان دهن و کونم بود … هر دو آروم آروم تلمبه می زدند و راستش من حشری بودم و دوست داشتم هیجان بیشتری بود، صادق کیرش رو درآورد و بعد با دو تا انگشت انگار بخواد جرم بده آروم سوراخم رو باز کرد و خیلی آهسته آهسته از هم فاصله می داد و انگشتاش رو تا نصفه داخل کرده بود … دستم رو بردم عقب که دردم می آد و نکن … بی خیال شد و دوباره با کیرش شروع کرد به گاییدن … حالا یه کم بهتر تلمبه می زد … کم کم سرعتشون بیشتر شد … افشین تا نصفه کیرش توی دهنم بود و راحت می تونستم عقب و جلو رفتن رو هندل کنم … صادق دوباره همون کار رو با سوراخم کرد … بعد شروع کرد با پلاگ با سوراخم بازی کردن …راستش اونقدر بازی بازی کرده بود با سوراخم که پلاگ فقط لذت بخش بود و کلفتی اش بهم حال می داد وقتی نگه می داشت و دوباره فرور می کرد … بعد صادق دوباره کیرش رو کرد تو و شروع کرد به تندتر از قبل تلمبه زدن و افشین هم کمی خیز برداشت و حالا کیرش بیشتر از نصفه داخل دهنم بود و تلمبه می زد … افشین گفت : چطوره کونی ؟ خوشت می آد ؟ آروم می زد روی صورتم و بعدش صادق هم سیلی می زد روی کونم و گفت این کون رو امروز می خوام جر بدم … بعد با حرص گوشت لپای کونم رو توی مشت اش فشار می داد و توم ضربه می زد … یه کم همین مدلی من رو گاییدن و بعد صادق گفت خوبه ؟ افشین گفت : نه … عمیق اش کن صادق جون … تا ته … بعد خودش رو کشید جلو و سرم رو با دو دست گرفت و کیرش رو تا حلقم فروکرد و صادق هم همزمان کیرش رو تا ته فرو کرد و بعد صادق با زدن روی کونم انگار هماهنگ می کرد و هر دو فشار می دادن … همزمان بین دوتاشون بودم و کیرهاشون تا جایی که دهن و کونم جا داشت داخل رفته بود و فشار می دادن … بعد شل می گرفتن … حالت خفگی و عق داشتم و به سختی با دماغ نفس می کشیدم و دوباره با صدای ضربه سیلی صادق روی کونم هر دو فشار دادن … دو سه بار اولش واقعا سخت بود ولی بعدش قابل تحمل شد … راستش هر بار که فشار می دادن تنم مورمور می شد و فشار کیر روی ته کونم باعث می شد حس کنم هرلحظه ممکنه ارضا بشم … هر دو کیرهاشون رو درآوردن و یه کم حال عق و نفس نفس زدم و افشین با یه لحن فاتحانه گفت : خوب گاییده شدی کونی ؟ چونم رو گرفت و بالا کرد و گفت : آره خواهر جنده ؟ بعد من رو چرخوند و طاق باز خوابوند و سرم لبه تخت به سمت صادق و کونم سمت افشین … افشین اومد وسط پاهام و پاهام رو از هم باز کرد و با دستش سر کیرش رو توی سوراخم جا کرد و بعد صادق کاندوم رو از کیرش در آورد و کنار سرم نشست و افشین روی زانو بلند شد و شروع کرد به تلمبه زدن و کیر صادق رو توی دستم گرفتم و شروع کردم همونجوری طاق باز براش ساک زدن … صادق هم با نوک سینه هام باز یم کرد و به پهلو شده بود و سینه هام رو می مالید … افشین توم تلبمه می زد و مچ پاهام رو توی دستش گرفته بود و خیلی محکم تر از نگه داشتن فشار می داد … خب نسبت به پوزیشن قبلی این پوزیشن عالی بود … کونم جوری باز شده بود که راستش وقتی خیلی تندتند تلمبه می زد یا وقتی تا ته می کرد فقط بهم حال می داد … توی اون حالت سر کیرش رو ساک می زدم و صادق گفت : بیشتر بده تو ایمان جون …سرم رو بالاتر آوردم که سر کیرش نباشه و بیشتر کیرش رو ساک بزنم … یه کم توی اون حالت بودیم و افشین یه پام رو ول کرد و پای دیگه ام رو خم کرد و بعد کیرش رو تا نصفه بیرون کشید و دستش رو برد بین بدن خودش و من و حس کردم کیرش یه جوری شده و داخل شد … انگار یه چیزی همراه کیرش داخل کرد … نگاهش کردم ، انگشت شستش رو روی کیرش گذاشته بود و آروم با کیرش داخل سوراخم کرده بود … فشارش توی سوراخم درد خفیف داشت و لذت بخش بود … به ساک زدن ادامه دادم و افشین هم هر از گاهی این کار رو می کرد و من در حالی که کیر داخل دهنم بود ناله می کردم … صادق رو به افشین گفت : اینجا صندلی ای چیزی نداری ؟ افشین گفت روی تخت … گفت نه … ارتفاع اش کمه … افشین گفت مبل تکی راحتی هست توی پذیرایی … گفت پس بریم بیرون ؟ گفت نه … بعد افشین من رو چرخوند و به سمت بالای تخت هدایت کرد و گفت : به شکم بخواب … بعد به صادق گفت : بکنش تا من بیام … از اتاق رفت بیرون و صادق اومد بالای تخت کمی به سمت پایین کشید و بعد روی رونهام نشست و سوراخم رو با دست باز کرد و یه کم آب دهن ریخت توش و بعد یه کاندوم برداشت و کشید و با دستش کیرش رو گرفت جا داد توی کونم و خوابید روم و دستهاش رو دورم حلقه کرد و شروع کرد به تلمبه زدن … سرش رو آورد کنار سرم و شروع کرد به لب گرفتن … یه کم اون مدلی تلمبه زد و بعد روم بلند شد و دستاش دوطرف بود و روشون بلند شد و شروع کرد به تملبه های عمیق و ضربه ای … جوری که روی تخت کوبیده می شدم. سایه افشین که کنار تخت منتظر بود رو دیدم که اومد توی اتاق … گفت : مبل رو ردیف کردم … صادق دو سه تا تلمبه زد و از روم کشید عقب و به افشین گفت : بیا … افشین گفت بریم بیرون … صادق بلندم کرد و افشین راه افتاد رفت و صادق هم دستش رو برد لای کونم و انگشت وسطش رو توم فرو کرد و به سمت بیرون اتاق هلم داد و رفتیم توی پذیرایی … افشین مبل راحتی رو کشیده بود وسط تر و یه ملافه گل گلی انداخته بود روش … بعد صادق نشست روی مبل و گفت : ایمان جون وقت سواری ه … گقتم کدوم وری ؟ دستش رو دوطرف کونم گرفت و پشت به خودش چرخوند و عقب برد و بلندم کرد و کیرش رو با دست گرفت و روی سوراخم گرفت و کمی خودم رو پایین دادم و سر کیر رفت توم … پاهام رو بلند کرد و دو طرف پاش نگه داشتم و به سمت عقب خم شدم و یه دستم رو گذاشتم دسته مبل و شروع کردم به بالا و پایین و سواری روی کیر صادق … افشین هم کیرش رو می مالید و تماشا می کرد … بعد رو کرد به من گفت : سوراخت حسابی باز شده آره کونی ؟ گفتم آره … حال می ده یا نه ؟ گفتم عالیه …داری کون می دی هرزه ؟ گفتم آره … دارم کون می دم … گفت : قشنگ تا ته بشین جنده … کمی شل گرفتم و تا ته نشستم و کیر صادق تا ته رفت توم و صادق با شهوت گفت : جووون … آفرین چاقال … همینجوری … تا ته می نشستم و بالا و پایین می کردم … افشین نزدیک شد و انگشتش رو کرد توی دهنم و بعد آروم زد روی صورتم و بعد دستش رو برد پایین و به صادق گفت : نگه دار … صادق کیرش نصفه داخلم بود کمی بیشتر کرد تو و افشین انگشت رو از کنار کیر صادق داخل سوراخم کرد … ناله کردم … بعد آروم آروم عقب و جلو کرد … و گفت : اینجوری حال می ده نه ؟ گفتم آره … گفت انگشت دوم رو می تونی ؟ گفتم نمی دونم … گفت باید بتونی کونی خان … بعد انگشت اش رو در آورد و صادق دستش رو دور شکمم حلقه کرد و افشین دو انگشت رو کمی از هم باز شده از کنار کیر صادق داخل کرد … درد خفیف داشت و واقعا حال می داد … داشتم با خودم فکر می کردم چقدر باز شدم که یه کیر با دو تا انگشت تازه اندازه سوراخمه … افشین آروم آروم عقب وجلو می کرد و صادق هم با حرکت انگشتا کیرش رو عقب و جلو می کرد و من آه و ناله می کردم و از این حرکت واقعا لذت می بردم … افشین انگشتاش رو بیرون کشید و صادق یکی دو تا تلمبه زد و از روی خودش بلندم کرد … افشین اول من رو دولا کرد و لای کونم رو باز کرد و بعد با دو انگشت سوراخم رو باز کرد به دو طرف و کشید … خیلی زیاد بود و دردم اومد و پریدم جلو … افشین گفت : خوبه … بعد نشست و خواستم بشینم روی کیرش که گفت نه … برعکس … برعکس شدم و افشین جلوتر اومد و کیرش رو توم جا داد و پاهام دو طرف پاهاش نگه داشت و دستش رو دو طرف کونم گرفت و گفت : خب کونی … قشنگ سواری بده … تا ته می شینی ها، باشه خواهر جنده ؟ گفتم چشم … با دستش هماهنگ می کرد و تا ته می نشستم و بلند می شدم و دستام رو شونه هاش بود و افشین هم لای کونم رو با دستش گرفته بود و از هم باز کرده بود … صادق اومد کنارم و شروع کرد به لب گرفتن و زبونش رو توی دهنم می کرد و من براش می خوردم … افشین گاهی دستاش رو نزدیک سوراخم می گرفت و بازم می کرد و بعد نوک انگشتش اش رو دو طرف سوراخم می گرفت و به دو طرف می کشید و با ضربه کیرش رو می کوبید و با شهوت و وحشی ترین لحن اش می گفت : جرت می دم امروز … صادق کیرش و می مالید و ازم لب می گرفت و افشین هم سعی داشت سوراخم رو جر بده وباز کرده بود کیرش توم عقب و جلو می شد و ضربه می زد … سینه هام رو بروی صورت بود و اول می لیسیدم و می خورد بعد یه بار کیرش رو تا ته کرد و بیشتر از قبل انگشتاش داخل شد و سوراخم رو کشید و با ناله و آخ گفتن من سینه ام رو که توی دهنش بود گاز گرفت که آخ گفتنم توی دهنم که داشتم زبون صادق رو می خوردم خفه می شد. یه کم عقب کشیدم و همونجوری نشسته روی کیرش کمی استراحت داد و بعد یه کم جابجا شد و کمی جلوتر اومد و به سمت عقب خم شد و پاهاش رو کمی بازتر کرد و منم پاهام بازتر شد، بعد دستاش رو دورم حلقه کرد و قشنگ چسبوند به خودش و سینه هام روی سینه هاش چسبید و بعد انگار بخواد بغل کنم و نگه ام داره کمی دستاش رو تنگ تر کردم و کاملا توی بغلش ثابت شدم … بعد آروم چند تا تلمبه زد و صادق اومد جلو با یه دست لپ کونم رو باز کرد و خواستم برگردم عقب که افشین من رو محکم فشار داد به خودش … بعد افشین کیرش رو تا سرش بیرون کشید و حس کردم صادق داره پشت یه کاری می کنه … اول فکر کردم داره لای کونم رو می ماله … بعد افشین شروع کرد به لب گرفتن و زبونش توی دهنم بود و براش شروع کردم به خوردن . یه لحظه حس کردم یه جیزی داره به سوراخم فشار می آره … خواستم سرم رو برگردونم که افشین دستش رو پشت سرم رسوند که ادامه بدم و یه دفعه فشار و درد عجیبی توی سوراخم حس کردم … صادق داشت سر کیرش رو کنار کیر افشین جا می کرد … ترسیده بودم … خیلی با سوراخم ور رفته بودن حسابی باز شده بود ولی دو تا کیر همزمان … تقلا می کردم که خودم رو نجات بدم … سرم رو از زیر دست افشین عقب کشیدم و گفتم : توروخدا افشین … پاره می شم … دستام رو مهار کرده بود توی بغل اش … با لحن آرومی گفت : نترس … آروم آروم می کنه … التماس می کردم … تورورخدا … داشت گریه ام می گرفت … اصلا نمی تونستم تصور کنم که دو تا کیر رو بتونم جا بدم توی خودم … حس می کردم الان پاره می شم … برای سوراخ من که حسابی چربش کرده بودن و بازی کرده بودن و باز شده بود و حسابی گاییده بودنش دوتا کیر شبیه وقتی بود که بخواد یه کیر بدون باز کردن وارد آدم بشه … سرکیر صادق که از حلقه سوراخم رد شد … درد و فشار عجیبی توی سوراخم پیچید … صادق با احتیاط خودش رو ثابت نگه داشته بود و افشین هم من رو محکم گرفته بود و هی می گفت : تکون نخور … تکون بخوری بدتره … صادق هم همراهی میکرد … الان تموم می شه … ببین سرش رفت داخل … تکون نخور … عاقلانه ترین کار این بود که شل کنم و تکون نخورم … هر دو سر کیر رو توم نگه داشته بودند … کمی آروم شدم و صدام در نمی اومد … افشین توی صورتم نگاه کردم و خواست لبم رو ببوسه که سرم رو چرخوندم … گفت آفرین پسر خوب … خرابش نکن … بذار تا تهش انجام بدیم … صادق انگار بخواد کمک کنه با دو دست لای کونم رو باز نگه داشته بود و … بعد گفت : ایمان جون هر وقت اوکی بودی بگو … کمرم درد می کرد و پاهام نمی دونم بخاطر فشار بود یا استرس ولی می لرزید و جون نداشت … یه کم بعد افشین گفت : خوبی ؟ گفتم : اوهوم … گفت : آفرین کونی خودمی … صادق یه کم تف ریخت روی کیر و لبه سوراخ و به افشین گفت: یه کم دیگه می کنم تو … خودم رو شل گرفتم و آماده شدم … افشین گفت : بکن توش … ایمان جون امروز می خواد رکورد بزنه … بعد یه سیلی به کونم زد و گفت : آره کونی ؟ بعد انگار به صادق بگه گفت : کارش رو بلده … حرف گوش کنه … جنده حرف گوش کن … صادق یه کم دیگه هل داد و وقتی کیرش رو فشار می داد افشین هم شروع کرد و کمی داخل شد … راستش مثل درد اولیه نبود … یه کم نگاه داشتن و وقتی دیدن خیلی تقلا نمی کنم یه کم دیگه فشار دادن. اون پوزیشن اجازه بیشتر داخل شدن رو نمی داد … توی بغل افشین بودم … حس عجیبی بود … حس کردن اینکه دو تا کیر داخلته هم حشری می کنه وهم هر لحظه با هر تکون می ترسی … اینکه سوراخم اونقدر باز شده که دو تا کیر با هم توش جا شدن حس خاصی می داد … انگار اون چیزی که توی اوج شهوت و سکس وقتی یه نفر داره می کنه و دوست داری فشار و درد بیشتری باشه و نمی شه چون سوراخت باز شده و کیر راحت داخل ات عقب جلو می شه ، داشت برام اتفاق می افتاد … یه فشار دادن که آخم درومد وو آروم عقب کشیدن … بعد صادق به افشین گفت هماهنگ باش که درنیاد … بعد شروع کردن آروم کیرها رو بیرون کشیدن و بعد داخل کردن … حس می کردم یه تنه درخت داخلمه … هیچ جای باز شدنی نبود انگار … اون درد خفیف وفشار اصلا کم نمی شد … آروم عقب و جلو می کردند … دیگه افشین رهام کرده بود و فقط کونم رو نگه داشته بود و با هم داخلم تلمبه می کردند … بعد افشین گفت : جنده ناله کن … دوست دارم وقتی می کنمت آه و ناله کنی … شروع کردم با هر بار تلمبه آه و ناله ام رو بلندتر کردن و کم کم دیگه برام لذت بخش شده بود … وقتی فکر می کردم الان دوتا کیر داخلم داره تلمبه می شه مورمور می شدم … بعد افشین گفت : دوست داشتی مرجان هم بود ؟ با ناله گفتم اوهوم … صادق گفت : مرجان کیه … افشین گفت : به درد تو نمی خوره … تو که فقط کون می کنی … بعد صادق پرسید : نه بی شوخی کیه … افشین گفت : آبجی جنده اشه … صادق گفت : اونم کردی مگه … ؟ افشین گفت : آره … از کون کردمش … یه کون مثل ایمان داره … بعد صادق گفت : نه بابا … حال نمی ده … کون فقط کون پسر … افشین گفت : خب دفعه بعد من مرجان رو می کنم . توی ایمان رو … چطوره ؟ گفت: جدی خواهرش رو کردی ؟ شهوت و حس شرم و لذت از اینکه درباره خواهرم حرف می زنن یه طرف و حس کردن حجم دو تا کیر توم از طرف دیگه، روی فضا بودم و داشتم فکر می کردم عجب سکسی شد … و خنده ام گرفته بود که چقدر ترسیده بودم اولش … افشین جواب داد آره … یه بار آوردمش و ایمان رو هم آوردم و دوتاشون رو روی این تخت کردم … صادق زد به کونم و گفت : آره کونی ؟ گفتم اوهوم … گفت : خیلی دوست دارم جلوی خواهرت بکنمت … افشین گفت : قلق داره … حالا دیگه تلمبه هاشون با احتیاط نبود و راحت توم عقب و جلو می کردن و گاهی که هر دو داخل تر میکردند واقعا لذت بخش بود و سعی می کردم با جنده ترین حالت خودم آه و ناله کنم … بعد صادق گفت : افشین یه کم بده بالاتر … افشین من رو روی خودش جابجا کرد و صادق هم جلوتر اومد و حالا کیرها بیشتر از قبل داخلم فرو می رفتن … نمی دونم چه حسی بود … فشار و درد و حس اینکه سوراخم دیگه مثل قبل نیست و اصلا یه حالت دیگه شده … پاهام می لرزید … جون نداشت … افشین کیرش رو تا ته داخل کرد و ثابت نگه داشت … و صادق شروع کرد به عقب و جلو کردن … حالت قبلی رو بیشتر دوس داشتم … به افشین گفتم : چرا واستادی … خندید و گفت : ای جنده … نترس الان جرت می دم … شروع کرد به عقب و جلو … حالا دو تا کیر با تاخیر و ناهماهنگ توم عقب وجلو می شدن و خیلی حال می داد … آه و ناله هام با صدای برخود بدنشون و نفس نفس اشون توی خونه پیچیده بود … صادق دستاش رو روی شونه هام گذاشت و روم خم شد … حالا بین دوتاشون بودم و کیرهاشون توم غوغا می کردند … صادق سرم رو برگردوند و شروع کرد زبونش رو توی دهنم برد و براش می خوردم وکیرهاشون داشتن من رو با تمام توان می گاییدن … صادق سرش رو عقب کشید و ناله بلندی کرد و گفت : اوووفففف … لامصب … بعد انگار ندونه چکار کنه کیرش رو فشار داد توم که دردم اومد و گفتم آییییی … افشین دو تا تلمبه بعدش از صادق ارضا شد و گفت داره می اد … صادق کیرش رو بیرون کشید و حس می کردم درونم سوراخ شده و آب افشین رو توی خودم حس کردم … گرماش یه جور آرامش بود برای سوراخ گاییده و جر خورده من … افشین آروم گفت : بلند شو … خودم رو بلند کردم … پاهام جون نداشت و کمرم گرفته بود … به سختی خودم رو کشیدم روی زمین و به شکم خوابیدم که آبش از کونم نریزه … صادق دستمال داد به افشین و بعد نشست پشتم و چندتا دستمال گذاشت لای کونم و کنارم دراز کشید … افشین هم اومد و اونطرف روی زمین دراز کشید … یه کم توی اون حالت بودم … افشین رو نگاه کردم دیدم شکمش خیس آب ه … آروم آروم ارضا شده بودم و آبم ریخته بود روی شکمش … هنوز پاهام یه جور بود و حس لرزش داشتم … افشین داشت شکمش رو پاک می کرد و با خنده گفت : رکورد زدی کونی … آره … بعد رو به صادق کرد و گفت :دیدی شد … روی سینه ها و شکم رونهام دست می کشیدن و نوازش می کردند … بعد افشین رو به صادق کرد و گفت : حالا صبر کن آبجی اش اوکی بده … کنار هم روی تخت … توی ایمان روبکن و منم مرجان رو … صادق گفت : اووووف … عالی … بعد ادامه داد : جلوی خواهرت دادی ؟ گفتم نمی دونه … گفت چی ؟ نمی دونه تو کون می دی ؟ گفتم نه … بعد رو به افشین کرد و گفت پس چی می گفتی ؟ افشین گفت قصه داره … گفت : برای ما هم تعریف کنید … افشین پاشد رفت گوشی اش رو آورد و هر دو نزدیک من شدن و افشین توی گوشی اش عکس های قبل و بعد سکس مرجان رو نشون داد و گفت: اونروز مرجان رو چت کردم و مثل امروز ایمان رو سورپرایز کردم … کنار هم حال کردیم … صادق گفت : پس می دونه دیگه … افشین گفت : نه بابا … توی فضا بود … بعدش فکر می کرد توهم زده که کسی دیگه هم بوده … صادق گوشی رو گرفت و عکس های رو عقب وجلو می کرد … بدن لخت مرجان رو تماشا می کرد و روی سینه و کص اش زوم می کرد… بعد گوشی رو داد به افشین و من رو چرخوند و از پشت بغلم کرد و گفت : ولی من فقط ایمان جون رو می خوام … صورتم رو بوسید و گفت : امروز هم اذیت شدی و هم خسته … آره … خندیدم و گفتم : جونم رو کشیدید بیرون … ولی حال داد … افشین ازم لب گرفت و گفت : ای کونی هرزه … یه کم جون گرفتم و رفتم سرویس … سوراخم انگار بی حس شده بود حتی نمی تونستم بهش دست بزنم … باز باز شده بود حس می کردم کنترلی روش ندارم … کمرم و پاهاش گرفته بودن و جون نداشتم … یه کم استراحت کردیم و حرف زدیم و لباس پوشیدم و صادق من رو تا خونه رسوند … راستش خیلی آدم احساسی بود و خیلی از من خوشش اومده بود … نوشته: Ornetpub واکنش ها : mohsen 1 لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
mohsen ارسال شده در 22 آبان اشتراک گذاری ارسال شده در 22 آبان فانتزی های ایمان و مرجان 2 به تگ های موضوعی دقت کنید : داستان دارای گی – گروپ و بی غیرتی است . بعد از اون سکس، راستش استرس گرفته بودم که این رابطه باعث بشه توی رابطه اش با نامزدش مشکل ایجاد کنه … می ترسیدم سر این وسوسه و شهوت اش سوتی بده … اینکه چطور افشین با مرجان اوکی شده بود رو از افشین پرسیدم و گفت چندباری دنبالم اومده و خونه رو یاد گرفته و بعدش مرجان رو تعقیب کرده و کم کم توی جاهایی که می رفته باهاش تیک زده … مرجان هم گفته بود که نامزد داره و افشین هم سر اینکه دوست باشیم و کم کم مخ اش رو سر فانتزی ها زده بود و مرجان هم دنبال هیجان راضی شده بود و اون روز آماده شده بود که از کون به افشین بده … راستش انگار این ژن هیجان و شهوت توی ما دردسرساز بود … افشین سر اینکه فانتزی کردن همزمان یه خواهر برادر رو داشت و وقتی دید من اوکی ام رفته بود سراغ مرجان و راضی اش کرده بود … و مرجان هم تنوع طلب و دنبال تجربه کردن کارهای خاص … می دونستم که با نامزدش هم سکس داره … نامزدش که ارشد رو تموم می کرد با هم ازدواج می کردن . چند ماه از اون قضیه گذشته بود و با افشین فقط یه بار دیگه با همون لباس ها سکس کردم … فقط فرق اش با دفعه قبلی این بود که خیلی حرفی از مرجان نمی زد و خب فقط من بودم و تمام وقت کیرش برای من بود … یه روز جمعه بود و صبح افشین بهم پیام داد که امروز می تونی بیای ؟ گفتم باید شیو کنم … برای چه ساعتی ؟ گفت باشه … کی میشه ؟ گفتم ظهر اوکیه ؟ گفت باشه چه ساعتی ؟ گفتم 1 اینا می رسم … گفت : عالیه … باهم ناهار می خوریم … یه چند دقیقه بعد پیام داد : لباس زیر نیار … پسرونه بیا … جواب دادم : بات پلاگ چی ؟ گفت : بذار … خواستی راه بیفتی پیام بده … رفتم حموم و بات پلاگ رو هم بردم و یه تروتمیزی سطحی نیاز بود انجام دادم و خودم رو خالی کردم و با روغن نارگیلی که برای موهای مرجان بود چرب اش کردم و آروم آروم جا کردم … لباس پوشیدم و به افشین پیام دادم … پیام داد تا بیای غذا هم می آد ؟ سوخاری می خوری یا پیتزا ؟ گفتم سوخاری … رسیدم و زنگ زدم و رفتم بالا … در رو که باز کرد با یه حالتی گفت : به به، آقای ایمان عزیز … رفتم تو و رسیدم پذیرایی دیدم یه مرد دیگه نشسته … حدود 37/8 اینا می شد … گیج شده بودم … با معرفی افشین فهمیدم طرف مهمون ناخونده است گویا … افشین گفت : آقا ایمان هم باشگاهی ه و خیلی بچه با معرفتی ه . ایشون هم آقا صادق هستند … از رفقای سرکار … نشستیم و یه کم احوالپرسی و افشین کمی با من و کمی با صادق حرف زد و که ناهار رسید … پسره که رفت دست بشوره به افشین گفتم : کیه ؟ گفت هیچی … اوکی ه … کل غذا فکر کنم یه ربع هم نشد … افشین جمع کرد و اومد کنارم نشست و دستش رو دور گردنم انداخت و گفت : صادق جون … این آقا ایمان خیلی بچه باحالیه … کلی حواسش به من هست و کلی حال داده بهم … خنده و نگاه صادق از اول هم کمی مشکوک بود … بعد افشین گفت : گاهی با هم شیطونی هم می کنیم … این آقا ایمان برای خودش یه جنیفر لوپزی ه … افشین رو نگاهش کردم … گفت نترس ایمان جون … من با صادق خاطره مشترک زیاد داریم … امروز هم چون پسر خوبی هستی گفتم سورپرایزت کنم و دور هم حال کنیم … بعد رو کرد به صادق و گفت : ایمان جون خیلی گروپ دوست داره و آخرین بار دلش هیجان زیاد می خواست … شوک شده بودم … یه چیزی بین شوک شدن و خجالت و ناراحتی از افشین که من رو توی این موقعیت قرار داده بود … همینجوری که با ناراحتی صورت افشین رو نگاه می کردم و دستش رو از روی شونه ام پایین انداختم ، خواستم بلند شم بیام بیرون که افشین گرفتم و به خودش چسبوند و با خنده گفت : خب یه کم خجالت میکشه … ولی پسر حرف گوش کنی ه … صادق با خنده گفت : افشین داداش ، این رفیقت که ترسیده … اذیتش نکن … افشین گفت : نه بابا … ایمان کارش درسته … الان فقط سورپرایز شده … امروز میخواد حسابی غوغا کنه … بعد چونه ام رو گرفت و گفت : نه ایمان جون و لبهام رو بوسید و ادامه داد جوننن … بعد رو کرد به صادق و گفت نمی دونی چقدر خوشمزه است این لبها … بعد یه لب دیگه گرفت … من انگار خشک شده بودم … راستش فقط گیج شده بودم … یه لحظه یاد دفعه قبلی سکس با افشین افتادم که چهار دست و پا بودم و توم تلمبه می زد و گفت : دوست داشتی الان یه کیر دیگه توی دهنت بود ؟ و من توی اون شهوت گفتم : آره … باید الان یه کیر دهنم رو همزمان کونم می گایید … کم کم دو سه بار سوال های مرتبط اش رو که وسط سکس یا توی چت پرسیده بود توی ذهنم مرور شد … صادق بلند شد و اونطرفم نشست و دستش رو روی پاهام گذاشت و بعد گفت : اگه بذاری منم ببینم این لبها چه مزه ای ه … افشین سرم رو به سمت صادق چرخوند و صادق بهم نگه کرد و گفت : میتونم ؟ راستش توی اون حالت که بین دو تا مرد نشستم و هر دو مشتاق لمس کردن و لب گرفتن و سکس کردن باهام هستند شهوتی ام کرده بود … ناخودآگاه سرم رو تکون دادم . صادق شروع کرد به لب گرفتن و لبهام رو می مکید و می خورد و بعد زبونش رو کرد توی دهنم و با ولع شروع کرد به لب گرفتن و منم همکاری کردن باهاش … افشین گفت : آها … دیدی … این پسر حرف گوش کن خودمه … افشین پیرهنم رو در آورد و دستاشون روی سینه ها و بدنم می چرخید و نوازش میکرد و می مالیدن … و نوبت به نوبت ازم لب می گرفتند … این حس دست به دست شدن واقعا عجیب و حشری کننده بود … دستاشون روی سینه هام بازی می کرد و نوک سینه هام رو می خوردن و سینه هام رو توی دستاشون می چلوندن … تکیه داده بودم و نوبت به نوبت یکی ازم لب میگرفت و سینه هام رو می مالید و اون یکی هم سینه هام رو می خورد و من داشتم بهترین لذت رو می بردم … افشین بلندم کرد و شلوارم و شورتم رو درآورد و هردو لخت شدن و با شورت نشستم و من رو بین اشون گرفتن و کون و رونهام رو می مالیدن و می چلوندن … صادق دودول کوچولوم رو کمی با دستش مالید و با خنده گفت : چه کوچولوها … بعد سرش رو خم کرد و با دو انگشت گرفت و کرد توی دهنش و با زبون باهاش بازی می کرد … افشین هم دستش روی کونم بود و همزمان که ازم لب میگرفت و زبونش توی دهنم بود و براش میخوردم کونم رو می مالید و گاهی انگشت رو می برد روی بات پلاگ و فشار میداد توم … من یه دستم روی کیر افشین و دست دیگه ام روی کیر صادق بود و از روی شورت می مالیدمش … و به این فکر می کردم که قراره این دو تا کیر رو همزمان ساک بزنم… مثل پورن هایی که یه پسر وسط دو تا مرد سکس می کنه … صادق سرش رو بند کرد و شروع کرد به ولع سینه هام رو نوبتی خوردن … می گرفت توی دستش و فشار می داد قلمبه می کرد و گاهی گازهای آروم می گرفت و گاهی نوک سینه هام رو بین دندوناش می گرفت و کمی می کشید … توی ذهنم داشتم به سورپرایز کردن های افشین فکر می کردم … خیلی سنگین بود و شوک آور ولی خب به شدت تجربه خاص بود برام … صادق دستش رو برد روی کونم و لپای کونم رو توی دستاش می چلوند و انگار بخواد اندازه بگیره با حالت خاصی گفت : چه کونی داری پسر … عجب چیزیه … دستش رو برد لای کونم که برسونه به سوراخم که دستش خورد به پلاگ و گفت این چیه … !؟ افشین لب گرفتن من رو بیخیال شد و گفت : بهت گفتم ایمان حاضر و آماده است … یه سوراخ تر تمیز و آماده برای هرکاری که دلت بخواد … صادق پلاگ رو فشار داد توم و گفت : قربونش برم … بعد شروع کرد به لب گرفتن و افشین بلند شد و ایستاده بود و گفت بسه دیگه … صادق هم ولم کرد و بلند شد و دستام رو گرفتن و بلند شدم و افشین پس گردنم رو گرفت و صادق هم لپ کونم رو توی دستش گرفت و به سمت اتاق رفتیم … من عاشق اینم که لخت لخت باشم و توی خونه راه برم یا کسی اینجوری من رو توی خونه بچرخونه و لذت می بردم که دوتا مرد مثل شکاری که کردن و دارند می برن که بخورنش من رو اینجوری به سمت اتاق می بردن … داخل اتاق روی تخت نشستم و افشین یه ژل از توی کشوی کنسول در اورد و رفت بیرون دستمال آورد و صادق هم روی تخت دراز کشید و من رو بغل کرده بود و بدنم رو می مالید . صادق گفت : کیف کمری من رو آوردی … افشین گفت : چی میخوای ؟ گفت هیچی … کاندوم … افشین با خنده گفت : من و ایمان که از این حرف ها نداریم … یه جاهایی اش آب ریختم که نگم برات … بعد رو کرد به من و چشمک زد و گفت : نه ایمان ؟ … بعد از توی کشو دو سه تا کاندوم گذاشت بالای کنسول و سمت بازار تخت که فضا داشت ایستاد و دستم رو گرفت و گفت : بیا اینجا کونی خان … رفتم پایین و من رو نشوند روی زمین … صادق بلند شد و اومد کنارش بایسته … چشمم به آینه قدی گوشه اتاق افتاد … به افشین گفتم بریم اونجا … رفتم جلو آینه و روبروی آینه نشستم و دوطرفم ایستادن … شورت صادق رو درآوردم و افشین هم خودش شورتش رو درآورد … کیر صادق رو ندیده بودم و خیلی صاف و بدون خمیدگی شق شده بود و خیلی صاف بود و سرش هم خیلی قلمبه نبود … خوش تراش بود و راستش از این فرم کیرهای صاف بیشتر خوشم می آد … توی دستام گرفتم و براشون می مالیدم … چشمم به آینه بود و رونهای لختم که توی اون حالت خیلی به چشم می اومد و بدن لختم که حالا سینه هام خیلی قرمز شده بود و دو تا کیر توی دستم … خواستم با کیر افشین شروع کنم که افشین سرم رو چرخوند و با خنده گفت : اول مهمون … سر کیر صادق رو بالا آوردم و کلاهکش رو زبون زدم و شروع کردم آروم آروم لیسیدن کیرش و زبون زدن و همزمان اون یکی کیر رو می مالیدم … شروع کردم سر کیر صادق رو ساک زدن و قشنگ که سرحال اومد رفتم سراغ اون یکی کیر … از پایین کیرش تا زیر کلاهکش می لیسیدم و می رسیدم به زیر کلاهکش با زبون یه کم به لبه کلاهکش زبون می زدم و دوباره از پایین تا بالا لیس زدم … بعد کل کیرش رو که خیس کردم کامل کردم توی دهنم و زبونم رو زیرش نگه داشتم و به سمت بالا فشار دادم وبا لب بالایی روی کیر رو فشار دادم و کیرش رو کشیدم عقب و دوباره داخل می کردم … افشین روبه صادق کرد و گفت : چطوره ؟ گفت : اوففف … واقعا جنیفره … کون گنده بهتر از هرکسی ه … بعد گفت : ایمان جون پاهات رو دو طرف ات بگیر … دو زانو نشسته بودم و صادق که گفت ، پاهام رو به دو طرفم گرفتم و حالا باید کمی بلندتر می شدم که کیرشون روبروی دهنم باشه … صادق گفت : آهان … چه کونی … نوبت نوبت روی کیرشون ساک می زدم … خیلی مزه می داد … بین دو تا مرد نشسته بودم و دو تا کیر که توی دستم شق شق شده بودن رو ساک می زدم … افشین خواست سرم رو بگیره که توی دهنم تلمبه بزنه که صادق گفت : نه … ولش کن … بذار خودش انجام بده … بعد رو به من گفت : ایمان جون حلقی اش کن … ببینم چه کار بلدی … کیرها رو ول کردم و دستام رو گذاشتم روی رون هاشون و بهم نزدیک کردم و بعد کیر شق شده و آویزون صادق رو با دهن گرفتم و تا نصفه داخل دهنم کردم و دستام رو گذاشتم روی رون پاش و شروع کردم به ساک زدن و صادق گفت : آهان … آفرین کونی … یه چند تا عقب و جلو کردم و بعد دهنم رو باز کردم و سعی کردم راه نفس داشته باشم و سرم رو تا انتها بردم و سر کیرش که توی حلقم نشست، کمی نگه داشتم و بعد یه فشار دادم و کمی نگه داشتم و برگشتم و نفس تازه کردم و چند تا عقب جلو و دوباره همین حلقی رو زدم … هر بار صادق با شهوت می گفت : آفرین … کارت رو خوب بلده … ای پسر بد … ای کونی … حس می کردم با هر حلقی که براش می زدم کیرش شق تر می شد و سفت تر می شد … افشین آروم زد روی صورتم و گفت : بسه کونی … بیا اینور … .سر از کیر صادق برداشتم و کمی با دست مالیدمش و رفتم سراغ کیر افشین … اولین حلقی رو که زدم افشین سرم رو نگه داشت و بیشتر از حدی که خودم می تونستم نگه داشت و پاهاش رو که فشار دادم ول کرد … بعد رو به صادق گفت : اینجوری باید دهنش رو سرویس کنی … بعد چونه ام رو گرفت به سمت بالا و گفت : نه کونی ؟ کیرش توی دهنم بود و با سر وچشمام اوهوم گفتم و ادامه کار … هر بار افشین با حالت هیجانی کیرش رو که توی حلقم فشار می داد و تقلا می کردم … با آهان … اینجوری گفتن انگار به صادق نشون میداد که باهام مدارا نکنه … بعد سرم رو توی دستش گرفت و شروع کرد به تلمبه زدن و بعد با خنده به صادق گفت : ساک زدن یه چیزه ولی گاییدن دهن این کونی یه چیز دیگه است … توی دهنم عقب و جلو می کرد و گاهی سر کیرش رو تا حلقم می رسوند ولی نگه نمی داشت و ادامه کار … یه کم دهنم رو گایید و بعد سرم رو عقب کشید و سمت صادق برد و صادق سرم رو توی دستش گرفت و شروع کرد به تلمبه توی دهنم … بعد با لذت گفت : آره … اینجوری بیشتر حال می ده … صادق که دهنم رو کامل گایید و سیر شد رها کرد و هر دو عقب کشیدن و افشین بلندم کرد و صورتم رو پاک کرد و صادق رفت سمت کنسول و یه کاندوم برداشت و روی کیرش کشید … افشین هم من رو برد روی تخت و وسط تخت و لبه تخت چهار دست و پام کرد و بعد حالت چهاردست و پا شدم و افشین روی کونم خم شده بود و صادق پشتم روی زمین ایستاده بود … بعد شروع کرد با دست روی کونم مالیدن و حس کردم یه چیز چرب بین کونم و دستش مالیده می شه … سرم رو عقب بردم دیدم دستاش روغنی و داره کونم رو حسابی می ماله و انگار بخواد همه جای کونم رو پوشش بده دستاش رو همه جای کونم می مالید و لای کونم و تا زیر پهلوهام … بعد با دو دست زد روی کونم و خب روغنی بودن باعث شد درد داشته باشه و گفت : خب الان اماده است … سعی می کردم عقب رو نگاه کنم … افشین همونجوری که روی کمر و پشت من تکیه داده بود و کونم رو می مالید و از هم باز می کرد … دستش رو برد روی پلاگ و سرش رو گرفت و آروم کشید بیرون … وقتی رسید به کلفت ترین قسمت اش به صادق گفت : ببین … همین قدر می شه … از فشار و باز شدن سوراخم آخ گفتم و افشین گفت : جووون … بعد دوباره پلاگ رو داخل کرد و دوباره تا اون قسمت کشید بیرون … نگه داشت و صادق با انگشت کمی ژل می مالید به حلقه سوراخم که حالا بازترین حالتش بود و داشتم تحمل می کردم … بعد لاگ رو کشید بیرون و با سرش ژل ها رو جمع کرد روی سوراخم و دوباره داخل کرد … دو بار دیگه تا همون قسمت کلفت می کشید و نگه می داشت و صادق کونم رو باز می کرد و دور سوراخم می مالید … انگار بخواد اون وضعیت رو برام قابل تحمل کنه … کم کم درد و فشارش کم شده بود … ولی راستش هر بار تا اون قسمت کلفت که بیرون می کشید حس میکردم هر لحظه ممکنه سوراخم پاره بشه … افشین پلاگ رو درآورد و کنار گذاشت و بعد صادق لای کونم رو باز باز کرد و با انگشت سوراخم رو نگه داشت و بعد آب دهنش رو چند بار خالی کرد توی سوراخم … خب پلاگ فکر کنم یک ساعتی داخلم بود و سوراخم با این بازی های افشین باز باز شده بود و خبری از اون درد اولیه ورود نبود … افشین لای کونم رو باز کرد و به صادق گفت : خب … افتتاحش کن … صادق سر کیرش رو روی سوراخم گذاشت و با خنده گفت : افتتاح ؟ چند بار کردی اش ؟ افشین خندید و گفت : هنوز به حد نصاب من نرسیده … صادق کیرش رو فشار داد و تا نصفه داخل کرد … فشار و درد خفیف لذت بخشی همراه لذت ورود کیر رو با جووون گفتن و ناله شهوتی جواب دادم و صادق یه ضربه دیگه زد و کیرش تا ته رفت ولی خب بات پلاگ فقط تا نصفه سوراخ رو باز می کرد و سر کیر صادق با فشار راهش رو باز کرد و تا ته رفت و درد کمی زیر دلم پیچید و مثل قفل شدن چیزی ، کیرش توم فیکس شد و ناله ام بلند شد … افشین کونم رو ول کرد و اومد این سمت و روی لبه تخت با زانو خودش رو نگه داشت و کیرش رو جلوی صورتم گرفت و خواستم با یه دست خودم رو نگه دارم و با دست دیگه براش ساک بزنم که گفت : نمی خواد … روی زانو ایستاده بود و سرم رو گرفت و سر کیرش رو توی دهنم کرد و آروم آروم عقب وجلو می کرد … بعد آروم روی صورتم زد و گفت : امروز قراره حسابی خسته بشی … بعد با خنده گفت :امروز قراره ازت نفت دربیاد … بعد دستش رو برد روی نوک سینه ام و با انگشتاش گرفت و آروم آروم کیرش رو توی دهنم عقب و جلو می کرد … صادق هم چندبار کیرش رو تا نصفه عقب کشید و داخل کرده بود و حالا دیگه داشت تلمبه می زد … پایین تخت بودیم و افشین که جاش رو عوض کرد خودم رو توی آینه گوشه اتاق می دیدم … حس عجیبی بود که حالا صحنه اش رو هم می دیدم … صادق کونم رو توی بغلش گرفته بود و داشت توم تلمبه می زد و از جلو هم افشین داشت توی دهنم تلمبه می کرد.اولین تجربه گاییده شدن همزمان دهن و کونم بود … هر دو آروم آروم تلمبه میزد و راستش من حشری بودم و دوست داشتم هیجان بیشتری بود، صادق کیرش رو درآورد و بعد با دو تا انگشت انگار بخواد جرم بده آروم سوراخم رو باز کرد و خیلی آهسته آهسته از هم فاصله میداد و انگشتاش رو تا نصفه داخل کرده بود … دستم رو بردم عقب که دردم می آد و نکن … بی خیال شد و دوباره با کیرش شروع کرد به گاییدن … حالا یه کم بهتر تلمبه می زد … کم کم سرعتشون بیشتر شد … افشین تا نصفه کیرش توی دهنم بود و راحت میتونستم عقب و جلو رفتن رو هندل کنم … صادق دوباره همون کار رو با سوراخم کرد … بعد شروع کرد با پلاگ با سوراخم بازی کردن …راستش اونقدر بازی بازی کرده بود با سوراخم که پلاگ فقط لذت بخش بود و کلفتی اش بهم حال میداد وقتی نگه می داشت و دوباره فرور می کرد … بعد صادق دوباره کیرش رو کرد تو و شروع کرد به تندتر از قبل تلمبه زدن و افشین هم کمی خیز برداشت و حالا کیرش بیشتر از نصفه داخل دهنم بود و تلمبه می زد … افشین گفت : چطوره کونی ؟ خوشت می آد ؟ آروم می زد روی صورتم و بعدش صادق هم سیلی می زد روی کونم و گفت این کون رو امروز می خوام جر بدم … بعد با حرص گوشت لپای کونم رو توی مشتش فشار میداد و توم ضربه می زد … یه کم همین مدلی من رو گاییدن و بعد صادق گفت خوبه ؟ افشین گفت : نه … عمیق اش کن صادق جون … تا ته … بعد خودش رو کشید جلو و سرم رو با دو دست گرفت و کیرش رو تا حلقم فرو کرد و صادق هم همزمان کیرش رو تا ته فرو کرد و بعد صادق با زدن روی کونم انگار هماهنگ می کرد و هر دو فشار میداد … همزمان بین دوتاشون بودم و کیرهاشون تا جایی که دهن و کونم جا داشت داخل رفته بود و فشار میداد … بعد شل می گرفتن … حالت خفگی و عق داشتم و به سختی با دماغ نفس می کشیدم و دوباره با صدای ضربه سیلی صادق روی کونم هر دو فشار دادن … دو سه بار اولش واقعا سخت بود ولی بعدش قابل تحمل شد … راستش هر بار که فشار میداد تنم مورمور می شد و فشار کیر روی ته کونم باعث می شد حس کنم هر لحظه ممکنه ارضا بشم … هر دو کیرهاشون رو درآوردن و یه کم حال عق و نفس نفس زدم و افشین با یه لحن فاتحانه گفت : خوب گاییده شدی کونی ؟ چونم رو گرفت و بالا کرد و گفت : آره خواهر جنده ؟ بعد من رو چرخوند و طاق باز خوابوند و سرم لبه تخت به سمت صادق و کونم سمت افشین … افشین اومد وسط پاهام و پاهام رو از هم باز کرد و با دستش سر کیرش رو توی سوراخم جا کرد و بعد صادق کاندوم رو از کیرش در آورد و کنار سرم نشست و افشین روی زانو بلند شد و شروع کرد به تلمبه زدن و کیر صادق رو توی دستم گرفتم و شروع کردم همونجوری طاق باز براش ساک زدن … صادق هم با نوک سینه هام باز یم کرد و به پهلو شده بود و سینه هام رو می مالید … افشین توم تلمبه میزد و مچ پاهام رو توی دستش گرفته بود و خیلی محکم تر از نگه داشتن فشار می داد … خب نسبت به پوزیشن قبلی این پوزیشن عالی بود … کونم جوری باز شده بود که راستش وقتی خیلی تند تند تلمبه میزد یا وقتی تا ته می کرد فقط بهم حال می داد … توی اون حالت سر کیرش رو ساک می زدم و صادق گفت : بیشتر بده تو ایمان جون …سرم رو بالاتر آوردم که سر کیرش نباشه و بیشتر کیرش رو ساک بزنم … یه کم توی اون حالت بودیم و افشین یه پام رو ول کرد و پای دیگه ام رو خم کرد و بعد کیرش رو تا نصفه بیرون کشید و دستش رو برد بین بدن خودش و من و حس کردم کیرش یه جوری شده و داخل شد … انگار یه چیزی همراه کیرش داخل کرد … نگاهش کردم ، انگشت شستش رو روی کیرش گذاشته بود و آروم با کیرش داخل سوراخم کرده بود … فشارش توی سوراخم درد خفیف داشت و لذت بخش بود … به ساک زدن ادامه دادم و افشین هم هر از گاهی این کار رو می کرد و من در حالی که کیر داخل دهنم بود ناله می کردم … صادق رو به افشین گفت : اینجا صندلی ای چیزی نداری ؟ افشین گفت روی تخت … گفت نه … ارتفاع اش کمه … افشین گفت مبل تکی راحتی هست توی پذیرایی … گفت پس بریم بیرون ؟ گفت نه … بعد افشین من رو چرخوند و به سمت بالای تخت هدایت کرد و گفت : به شکم بخواب … بعد به صادق گفت : بکنش تا من بیام … از اتاق رفت بیرون و صادق اومد بالای تخت کمی به سمت پایین کشید و بعد روی رون پام نشست و سوراخم رو با دست باز کرد و یه کم آب دهن ریخت توش و بعد یه کاندوم برداشت و کشید و با دستش کیرش رو گرفت جا داد توی کونم و خوابید روم و دستش رو دورم حلقه کرد و شروع کرد به تلمبه زدن … سرش رو آورد کنار سرم و شروع کرد به لب گرفتن … یه کم اون مدلی تلمبه زد و بعد روم بلند شد و دستاش دوطرف بود و روشون بلند شد و شروع کرد به تلمبه های عمیق و ضربه ای … جوری که روی تخت کوبیده می شدم. سایه افشین که کنار تخت منتظر بود رو دیدم که اومد توی اتاق … گفت : مبل رو ردیف کردم … صادق دو سه تا تلمبه زد و از روم کشید عقب و به افشین گفت : بیا … افشین گفت بریم بیرون … صادق بلندم کرد و افشین راه افتاد رفت و صادق هم دستش رو برد لای کونم و انگشت وسطش رو توش فرو کرد و به سمت بیرون اتاق هلم داد و رفتیم توی پذیرایی … افشین مبل راحتی رو کشیده بود وسط تر و یه ملافه گل گلی انداخته بود روش … بعد صادق نشست روی مبل و گفت : ایمان جون وقت سواری ه … گفتم کدوم وری ؟ دستش رو دوطرف کونم گرفت و پشت به خودش چرخوند و عقب برد و بلندم کرد و کیرش رو با دست گرفت و روی سوراخم گرفت و کمی خودم رو پایین دادم و سر کیر رفت توم … پاهام رو بلند کرد و دو طرف پاش نگه داشتم و به سمت عقب خم شدم و یه دستم رو گذاشتم دسته مبل و شروع کردم به بالا و پایین و سواری روی کیر صادق … افشین هم کیرش رو می مالید و تماشا می کرد … بعد رو کرد به من گفت : سوراخش حسابی باز شده آره کونی ؟ گفتم آره … حال میده یا نه ؟ گفتم عالیه …داری کون میدی هرزه ؟ گفتم آره … دارم کون میدم … گفت : قشنگ تا ته بشین جنده … کمی شل گرفتم و تا ته نشستم و کیر صادق تا ته رفت توم و صادق با شهوت گفت : جووون … آفرین چاقال … همینجوری … تا ته می نشستم و بالا و پایین می کردم … افشین نزدیک شد و انگشتش رو کرد توی دهنم و بعد آروم زد روی صورتم و بعد دستش رو برد پایین و به صادق گفت : نگه دار … صادق کیرش نصفه داخلم بود کمی بیشتر کرد تو و افشین انگشت رو از کنار کیر صادق داخل سوراخم کرد … ناله کردم … بعد آروم آروم عقب و جلو کرد … و گفت : اینجوری حال میده نه ؟ گفتم آره … گفت انگشت دوم رو می تونی ؟ گفتم نمی دونم … گفت باید بتونی کونی خان … بعد انگشت اش رو در آورد و صادق دستش رو دور شکمم حلقه کرد و افشین دو انگشت رو کمی از هم باز شده از کنار کیر صادق داخل کرد … درد خفیف داشت و واقعا حال می داد … داشتم با خودم فکر می کردم چقدر باز شدم که یه کیر با دو تا انگشت تازه اندازه سوراخمه … افشین آروم آروم عقب وجلو می کرد و صادق هم با حرکت انگشتا کیرش رو عقب و جلو میکرد و من آه و ناله می کردم و از این حرکت واقعا لذت می بردم … افشین انگشتاش رو بیرون کشید و صادق یکی دو تا تلمبه زد و از روی خودش بلندم کرد … افشین اول من رو دولا کرد و لای کونم رو باز کرد و بعد با دو انگشت سوراخم رو باز کرد به دو طرف و کشید … خیلی زیاد بود و دردم اومد و پریدم جلو … افشین گفت : خوبه … بعد نشست و خواستم بشینم روی کیرش که گفت نه … برعکس … برعکس شدم و افشین جلوتر اومد و کیرش رو توم جا داد و پاهام دو طرف پاهاش نگه داشت و دستش رو دو طرف کونم گرفت و گفت : خب کونی … قشنگ سواری بده … تا ته میشینی ها، باشه خواهر جنده ؟ گفتم چشم … با دستش هماهنگ می کرد و تا ته می نشستم و بلند می شدم و دستام رو شونه هاش بود و افشین هم لای کونم رو با دستش گرفته بود و از هم باز کرده بود … صادق اومد کنارم و شروع کرد به لب گرفتن و زبونش رو توی دهنم می کرد و من براش می خوردم … افشین گاهی دستاش رو نزدیک سوراخم می گرفت و بازم می کرد و بعد نوک انگشتش اش رو دو طرف سوراخم می گرفت و به دو طرف می کشید و با ضربه کیرش رو می کوبید و با شهوت و وحشی ترین لحن اش می گفت : جرت میدم امروز … صادق کیرش و می مالید و ازم لب می گرفت و افشین هم سعی داشت سوراخم رو جر بده و باز کرده بود کیرش توم عقب و جلو می شد و ضربه می زد … سینه هام رو روی صورت بود و اول میلیسید و میخورد بعد یه بار کیرش رو تا ته کرد و بیشتر از قبل انگشتاش داخل شد و سوراخم رو کشید و با ناله و آخ گفتن من سینه ام رو که توی دهنش بود گاز گرفت که آخ گفتنم توی دهنم که داشتم زبون صادق رو می خوردم خفه می شد. یه کم عقب کشیدم و همونجوری نشسته روی کیرش کمی استراحت داد و بعد یه کم جابجا شد و کمی جلوتر اومد و به سمت عقب خم شد و پاهاش رو کمی بازتر کرد و منم پاهام باز تر شد، بعد دستش رو دورم حلقه کرد و قشنگ چسبوند به خودش و سینه هام روی سینه هاش چسبید و بعد انگار بخواد بغل کنم و نگه ام داره کمی دستاش رو تنگ تر کردم و کاملا توی بغلش ثابت شدم … بعد آروم چند تا تلمبه زد و صادق اومد جلو با یه دست لپ کونم رو باز کرد و خواستم برگردم عقب که افشین من رو محکم فشار داد به خودش … بعد افشین کیرش رو تا سرش بیرون کشید و حس کردم صادق داره پشت یه کاری می کنه … اول فکر کردم داره لای کونم رو می ماله … بعد افشین شروع کرد به لب گرفتن و زبونش توی دهنم بود و براش شروع کردم به خوردن . یه لحظه حس کردم یه چیزی داره به سوراخم فشار می آره … خواستم سرم رو برگردونم که افشین دستش رو پشت سرم رسوند که ادامه بدم و یه دفعه فشار و درد عجیبی توی سوراخم حس کردم … صادق داشت سر کیرش رو کنار کیر افشین جا می کرد … ترسیده بودم … خیلی با سوراخم ور رفته بودن حسابی باز شده بود ولی دو تا کیر همزمان … تقلا می کردم که خودم رو نجات بدم … سرم رو از زیر دست افشین عقب کشیدم و گفتم : توروخدا افشین … پاره میشم … دستام رو مهار کرده بود توی بغل اش … با لحن آرومی گفت : نترس … آروم آروم می کنه … التماس می کردم … توروخدا … داشت گریه ام می گرفت … اصلا نمی تونستم تصور کنم که دو تا کیر رو بتونم جا بدم توی خودم … حس میکردم الان پاره میشم … برای سوراخ من که حسابی چربش کرده بودن و بازی کرده بودن و باز شده بود و حسابی گاییده بودنش دوتا کیر شبیه وقتی بود که بخواد یه کیر بدون باز کردن وارد آدم بشه … سرکیر صادق که از حلقه سوراخم رد شد … درد و فشار عجیبی توی سوراخم پیچید … صادق با احتیاط خودش رو ثابت نگه داشته بود و افشین هم من رو محکم گرفته بود و هی می گفت : تکون نخور … تکون بخوری بدتره … صادق هم همراهی میکرد … الان تموم میشه … ببین سرش رفت داخل … تکون نخور … عاقلانه ترین کار این بود که شل کنم و تکون نخورم … هر دو سر کیر رو توم نگه داشته بودند … کمی آروم شدم و صدام در نمی اومد … افشین توی صورتم نگاه کردم و خواست لبم رو ببوسه که سرم رو چرخوندم … گفت آفرین پسر خوب … خرابش نکن … بذار تا تهش انجام بدیم … صادق انگار بخواد کمک کنه با دو دست لای کونم رو باز نگه داشته بود و … بعد گفت : ایمان جون هر وقت اوکی بودی بگو … کمرم درد می کرد و پاهام نمی دونم بخاطر فشار بود یا استرس ولی می لرزید و جون نداشت … یه کم بعد افشین گفت : خوبی ؟ گفتم : اوهوم … گفت : آفرین کونی خودمی … صادق یه کم تف ریخت روی کیر و لبه سوراخ و به افشین گفت: یه کم دیگه می کنم تو … خودم رو شل گرفتم و آماده شدم … افشین گفت : بکن توش … ایمان جون امروز می خواد رکورد بزنه … بعد یه سیلی به کونم زد و گفت : آره کونی ؟ بعد انگار به صادق بگه گفت : کارش رو بلده … حرف گوش کنه … جنده حرف گوش کن … صادق یه کم دیگه هل داد و وقتی کیرش رو فشار می داد افشین هم شروع کرد و کمی داخل شد … راستش مثل درد اولیه نبود … یه کم نگاه داشتن و وقتی دیدن خیلی تقلا نمی کنم یه کم دیگه فشار دادن. اون پوزیشن اجازه بیشتر داخل شدن رو نمی داد … توی بغل افشین بودم … حس عجیبی بود … حس کردن اینکه دو تا کیر داخلته هم حشری می کنه وهم هر لحظه با هر تکون می ترسی … اینکه سوراخم اونقدر باز شده که دو تا کیر با هم توش جا شدن حس خاصی می داد … انگار اون چیزی که توی اوج شهوت و سکس وقتی یه نفر داره می کنه و دوست داری فشار و درد بیشتری باشه و نمی شه چون سوراخت باز شده و کیر راحت داخل ات عقب جلو می شه ، داشت برام اتفاق می افتاد … یه فشار دادن که آخم درومد وو آروم عقب کشیدن … بعد صادق به افشین گفت هماهنگ باش که درنیاد … بعد شروع کردن آروم کیرها رو بیرون کشیدن و بعد داخل کردن … حس می کردم یه تنه درخت داخلمه … هیچ جای باز شدنی نبود انگار … اون درد خفیف وفشار اصلا کم نمی شد … آروم عقب و جلو می کردند … دیگه افشین رهام کرده بود و فقط کونم رو نگه داشته بود و با هم داخلم تلمبه می کردند … بعد افشین گفت : جنده ناله کن … دوست دارم وقتی میکنمت آه و ناله کنی … شروع کردم با هر بار تلمبه آه و ناله ام رو بلندتر کردن و کم کم دیگه برام لذت بخش شده بود … وقتی فکر می کردم الان دوتا کیر داخلم داره تلمبه می شه مورمور می شدم … بعد افشین گفت : دوست داشتی مرجان هم بود ؟ با ناله گفتم اوهوم … صادق گفت : مرجان کیه … افشین گفت : به درد تو نمیخوره … تو که فقط کون می کنی … بعد صادق پرسید : نه بی شوخی کیه … افشین گفت : آبجی جنده اشه … صادق گفت : اونم کردی مگه … ؟ افشین گفت : آره … از کون کردمش … یه کون مثل ایمان داره … بعد صادق گفت : نه بابا … حال نمی ده … کون فقط کون پسر … افشین گفت : خب دفعه بعد من مرجان رو می کنم . توی ایمان رو … چطوره ؟ گفت: جدی خواهرش رو کردی ؟ شهوت و حس شرم و لذت از اینکه درباره خواهرم حرف میزنه یه طرف و حس کردن حجم دو تا کیر توم از طرف دیگه، روی فضا بودم و داشتم فکر می کردم عجب سکسی شد … و خنده ام گرفته بود که چقدر ترسیده بودم اولش … افشین جواب داد آره … یه بار آوردمش و ایمان رو هم آوردم و دوتاشون رو روی این تخت کردم … صادق زد به کونم و گفت : آره کونی ؟ گفتم اوهوم … گفت : خیلی دوست دارم جلوی خواهرت بکنمت … افشین گفت : قلق داره … حالا دیگه تلمبه هاشون با احتیاط نبود و راحت توم عقب و جلو می کردن و گاهی که هر دو داخل تر می کردند واقعا لذت بخش بود و سعی می کردم با جنده ترین حالت خودم آه و ناله کنم … بعد صادق گفت : افشین یه کم بده بالاتر … افشین من رو روی خودش جابجا کرد و صادق هم جلوتر اومد و حالا کیرها بیشتر از قبل داخلم فرو می رفتن … نمیدونم چه حسی بود … فشار و درد و حس اینکه سوراخم دیگه مثل قبل نیست و اصلا یه حالت دیگه شده … پاهام می لرزید … جون نداشت … افشین کیرش رو تا ته داخل کرد و ثابت نگه داشت … و صادق شروع کرد به عقب و جلو کردن … حالت قبلی رو بیشتر دوس داشتم … به افشین گفتم : چرا واستادی … خندید و گفت : ای جنده … نترس الان جرت میدم … شروع کرد به عقب و جلو … حالا دو تا کیر با تاخیر و ناهماهنگ توم عقب و جلو می شدن و خیلی حال می داد … آه و ناله هام با صدای برخورد بدنشون و نفس نفس اشون توی خونه پیچیده بود … صادق دستاش رو روی شونه هام گذاشت و روم خم شد … حالا بین دوتاشون بودم و کیراشون توم غوغا می کردند … صادق سرم رو برگردوند و شروع کرد زبونش رو توی دهنم برد و براش میخوردم وکیرهاشون داشتن من رو با تمام توان می گاییدن … صادق سرش رو عقب کشید و ناله بلندی کرد و گفت : اوووفففف … لامصب … بعد انگار ندونه چکار کنه کیرش رو فشار داد توم که دردم اومد و گفتم آییییی … افشین دو تا تلمبه بعدش از صادق ارضا شد و گفت داره میاد … صادق کیرش رو بیرون کشید و حس می کردم درونم سوراخ شده و آب افشین رو توی خودم حس کردم … گرماش یه جور آرامش بود برای سوراخ گاییده و جر خورده من … افشین آروم گفت : بلند شو … خودم رو بلند کردم … پاهام جون نداشت و کمرم گرفته بود … به سختی خودم رو کشیدم روی زمین و به شکم خوابیدم که آبش از کونم نریزه … صادق دستمال داد به افشین و بعد نشست پشتم و چندتا دستمال گذاشت لای کونم و کنارم دراز کشید … افشین هم اومد و اون طرف روی زمین دراز کشید … یه کم توی اون حالت بودم … افشین رو نگاه کردم دیدم شکمش خیس آبه … آروم آروم ارضا شده بودم و آبم ریخته بود روی شکمش … هنوز پاهام یه جور بود و حس لرزش داشتم … افشین داشت شکمش رو پاک می کرد و با خنده گفت : رکورد زدی کونی … آره … بعد رو به صادق کرد و گفت :دیدی شد … روی سینه ها و شکم رونهام دست میکشید و نوازش می کردند … بعد افشین رو به صادق کرد و گفت : حالا صبر کن آبجی اش اوکی بده … کنار هم روی تخت … توی ایمان روبکن و منم مرجان رو … صادق گفت : اووووف … عالی … بعد ادامه داد : جلوی خواهرت دادی ؟ گفتم نمی دونه … گفت چی ؟ نمیدونه تو کون میدی ؟ گفتم نه … بعد رو به افشین کرد و گفت پس چی میگفتی ؟ افشین گفت قصه داره … گفت : برای ما هم تعریف کنید … افشین پاشد رفت گوشی اش رو آورد و هر دو نزدیک من شدن و افشین توی گوشی اش عکس های قبل و بعد سکس مرجان رو نشون داد و گفت: اونروز مرجان رو چت کردم و مثل امروز ایمان رو سورپرایز کردم … کنار هم حال کردیم … صادق گفت : پس میدونه دیگه … افشین گفت : نه بابا … توی فضا بود … بعدش فکر می کرد توهم زده که کسی دیگه هم بوده … صادق گوشی رو گرفت و عکس های رو عقب وجلو می کرد … بدن لخت مرجان رو تماشا می کرد و روی سینه و کس اش زوم می کرد… بعد گوشی رو داد به افشین و من رو چرخوند و از پشت بغلم کرد و گفت : ولی من فقط ایمان جون رو می خوام … صورتم رو بوسید و گفت : امروز هم اذیت شدی و هم خسته … آره … خندیدم و گفتم : جونم رو کشیدید بیرون … ولی حال داد … افشین ازم لب گرفت و گفت : ای کونی هرزه … یه کم جون گرفتم و رفتم سرویس … سوراخم انگار بی حس شده بود حتی نمی تونستم بهش دست بزنم … باز باز شده بود حس میکردم کنترلی روش ندارم … کمرم و پاهاش گرفته بودن و جون نداشتم … یه کم استراحت کردیم و حرف زدیم و لباس پوشیدم و صادق من رو تا خونه رسوند … راستش خیلی آدم احساسی بود و خیلی از من خوشش اومده بود … نوشته: Ornetpub لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده