migmig ارسال شده در 12 مهر اشتراک گذاری ارسال شده در 12 مهر بابام جفت خاله هام رو گایید سال 93 بود که مادرم سرطان گرفت. مامانم اون موقع 40 سالش بود. یادمه برای اون موقع مامانم رفت دکتر و بهش گفتن سرطان هست باید عمل بشه. عمل انجام شد و بعدش باید شیمی درمانی و پرتو درمانی شروع میشد. بابام کارگر کارخونه بود. خالم میومد خونه ما تا کمک یار مادرم باشه.روزای سختی بود. شیمی درمانی ادمو از پا در میاره. خالم از مامانم چهار سال بزرگ تر بود. دوتا دختر داشت و دختراش از من بزرگ تر بودن شوهرش هم کارمند بود. خالم صبح میومد تا شب میموند و بعد میرفت خونه. اگه بابام شیفت شب بود میموند شب ها پیش مامانم. گذشت و مامانم حالش بهتر شد و اون دوران درمان سپری شد. مامانم نرمال شده بود مثل یه انسان عادی. زندگی عالی بود. گذشت و گذشت تا شد سال 95 متاسفانه علائمی پیدا شد یه نشونه از بیماری دوباره. باز کابوس ها برگشتن. مامانم دوباره سرطانش برگشته بود منتها اینبار سرطان به سر ریشه کرده بود و یک تومور سرطانی پیدا شده بود. دکتر گفت باید عمل بشه. بد ترین تجربه برای هر انسان و خانوادش هست. وقت عملش رو دوماه بعد قرار بود انجام بده. تا قبل از عمل قرص و دارو های مادرم رو بیشتر کرد. مادرم قبلش روزی یه دوتا قرص میخورد برای اون سرطان قبلیش دکتر تجویز کره بود براش حالا هم یه تعداد قرص دیگه اضافه شده بود و مادرم رو بی حال تر و بی انرژی تر کرده بود. موقع تایم عمل رسید.من اون موقع تازه کلاس هفتم رفته بودم. یادمه مادرم رفت بیمارستان قرار بود فردا صبحش عمل بشه. یه عمل چند ساعته سنگین رو انجام داد و بعد از یک روز هم دکتر مرخصش کرد. خاله دومم که میشد خاله کوچیکه از شهرستان اومد که مراقب مادرم باشه. عمل سر خیلی سنگینه بیمار تا یک هفته الی دو هفته بعد از عمل نمیتونه حرف خوب بزنه یا خوب راه بره و نیاز به ریکاوری داره. خاله کوچیکم سه سال از مادرم کوچیک تره و دوتا بچه داره. بچه هاش رو قرار بود مادربزرگم ازشون نگهداری کنه و خالم هم اینجا یک هفته باشه و هفته بعدش هم خاله بزرگم بیاد و تا حال مادرم بهتر بشه و بتونه سر پا بشه. مادرم اومد خونه و توی اتاق روی تخت خوابیده بود. من صبح میرفتم مدرسه. خالم از مادرم مراقبت میکرد و پخت و پز میکرد. پدرم که تایم کارش بسته به شیفتش داشت. یا صبح کار بود یا شب کار. وقتی بابام میومد خونه خالم یه شال مینداخت سرش ولی با دامن یا تیشرت جلوی بابام میومد. شب بابام توی حال میخوابید. خالمم توی اتاق پیش مامانم میخوابید منم توی اتاق خودم میخوابیدم. هفته اول گذشت خاله کوچیکم رفت و خاله بزرگم اومد. خاله بزرگم جلوی بابام پوشیده تر بود. مثلا لباس استین دار یا بلند میپوشید و یه چادر سر میکرد. هفته دوم گذشت و هفته سوم شد. مامانم حالش بهتر شده بود توی این دو هفته ولی قرص و داروهایی که باید میخورد خیلی بی جون و بی حالش کرده بود و نود درصد خواب بود. تازه شیمی درمانی هم دوباره قرار بود شروع بشه. هفته سوم بود خاله کوچیکم دوباره اومده بود. یک شنبه بود. شب ساعت ده بود رفتم بخوابم. صبح باید میرفتم مدرسه. خوابیدم. از خواب بیدار شدم باید میرفتم دستشویی. نگاه ساعت کردم نزدیک یک شب بود. چراغای خونه تقریبا خاموش بود و فقط چراغ مخفی های سقف توی آشپزخونه روشن بود. داشتم میرفتم برم دستشویی. دیدم صدای حرف زدن خاله و بابام میاد. دیدم خالم بدون شال و راحت کنار بابام روی میز نشسته و بابام داشت شام میخورد. تازه اومده بود خونه انگار. یکم عجیب بود برام. خودمو نشون ندادم و رفتم برگشتم تو اتاق بی خیال دستشویی شدم. حس خوبی نداشتم و از طرفی دستشویی هم نرفته بودم نميتونستم بخوابم. ساعت نگاه کردم یک و نیم بود. رفتم بیرون یواش که برم دستشویی دیگه نمیتونستم تحمل کنم. برقا خاموش بود. فقط تلویزیون روشن بود که صداش بسته بود و فقط نورش محیط رو روشن کرده بود. دیدم روی مبل خالم و بابام توی بغل هم هست و خالم روی پاهای بابام نشسته و داره خودشو بالا و پایین میکنه. اون موقع تازه چند ماهی میشد از سکس و این چیزا سر در اورده بودم. توی مدرسه توی اون سن همه راجبش میگفتن و منم خودم توی گوگل کلی راجبش خونده بودم و ویدیو دیده بودم و میدونستم چی به چیه. این شده بود اولین سکس واقعی که دیدم باورم نمیشد. خالم و بابام اونا دارن باهم سکس میکنن؟ اخه برای چی. بابام چرا به مامانم داره خیانت میکنه یا خالم چرا به شوهرش خیانت داره میکنه. همه اینا توی ذهنم از خودم میپرسیدم و توی اون سکوت و نور کم تلوزیون صدای شلپ شلوپ خیلی ارومی میومد. بابام روی مبل نشسته بود. جلوش هم تلویزیون بود. خالم هم پشت به تلویزیون و رو به بابام اومده بود پاهاش رو باز کرده بود نشسته بود روی پاهای بابام. سر بابام توی سینه خالم بود و خالم لباسش رو بیرون اورده بود. لخت با سوتین بود ولی دامنش رو در نیاورده بود دامنش کص و کون و کیر و پاهای بابام رو پوشونده بود. خالم موهاشو باز کرد موهای بلندش افتاده بود روی کمرش و با هر بالا و پایین شدن روی کیر بابام مثل موج دریا عقب جلو میشد. بابام با دستاش کمر و پشت خالمو گرفت و بغلش کرد. اروم اروم خالم خودشو و بالا و پایین میکرد روی کیر. بابام هم شروع کرد به تلمبه زدن. انگار موقع ارضا شدنش رسیده بود و خودش داشت سرعتش رو بیشتر میکرد و محکم خالم رو به خودش فشار داد و بعدش جفتشون وایسادن. یک دقیقه جفتشون بی حرکت تو بغل هم بودن. خالم دست کرد موهاشو بست بعد هم از بغل مبل دست کرد تیشرت رو برداشت و پوشید و از روی کیر بابام بلند شد. شورتش رو هم برداشت و پوشید همون زیر دامنش. بابام کیرش هنوز شق شده وایساده بود. بابام وایساد. خالم کیر بابام رو به طرف پایین گرفت و با یه دستش کاندوم رو از کیر بابام در اورد. معلوم بود پر از اب شده. کاندوم رو گره زد تا ابش نریزه و رفت طرف دستشویی. بابام هم رفت دستمال کاغذی برداشت کیرشو تمیز کرد و شورتش رو پوشید.منم سریع رفتم تو اتاق. ده دقیقه بعدش نگاه کردم دیدم بابام وخالم هم خوابیدن. همه جا چراغا خاموشه. خالم پیش مامانم خوابیده بود. بابام هم روی مبل و یه پتو انداخته بود روی خودش. رفتم دستشویی منم از این صحنه توی اون سن حشری شده بودم ولی فکرم درگیر بود. اومدم تو اتاق. تاصبح تو فکر بودم. هزار تا فکر مختلف. ولی خودمو اینجور قانع کردم که مامانم مریض بود و نمیتونست با اون حالش نیاز بابامو برطرف کنه بعدشم با خالم سکس کردن کسی هم نفهمید و نه اسمون به زمین رسید نه دنیا بهم ریخت هیچی نشد فقط یه سکس بوده. اینجوری خودمو قانع کردم ولی باز دوست داشتم ببینم. فکرش میکردم دوپامین تو مغزم فعال میشد توی خونه سعی میکردم بیشتر توی اتاقم باشم و زیاد افتابی نشم جلوی خاله و بابام تا یواشکی ببینم کاری میکنن یا نه. مامانم که کلا تو اتاق بود و روی تخت در حال استراحت بود و نمیتونست زیاد حرکت کنه. منم تو اتاقم بودم ولی بعد از ظهر یا شبا یواشکی میرفتم این دوتا رو زیر نظر میگرفتم ببینم چیکار میکنن. فقط وقتی که من نبودم خالم شالش کلا میزاشت کنار و جلوی بابام راحت بود. لباسای باز و راحت هم میپوشید. همیشه هم یه دامن پوشیده بود. چند روز شد و چهارشنبه شب شد. من مثل همیشه به بهونه خواب ساعت ده دیگه رفتم تو اتاقم. مامانمم که شامش رو خالم میداد بهش و قرصا رو بهش میداد دیگه بیهوش کامل میشد و تا صبح تو خواب بود. شیفت کار بابام از شب کاری به صبح تغیر کرده بود. گفتم شاید امشب که بابام خونس کاری کنن. اروم زیر نظر گرفتمشون. مثل هر شب برقا رو خاموش کردن و تلویزیون روشن بود. خاله و بابام کنار هم نشسته بودن و مثلا داشتن ماهواره میدیدن. دیدم جفتشون تو بغل هم هست. خالم بلند شد اومد طرف اتاق خواب من سریع رفتم تو اتاق و خودمو به خواب زدم دیدم اومد یه نگاه کرد به اتاق من و بعدش هم اتاق مامانم و برگشت. ساعت 1شب بود. اروم رفتم بیرون از اتاق دیدم. جفتشون لخت شدن و خالم رو مبل خوابیده و بابام هم افتاده رو خالم و همدیگه رو میمالن و لب میگیرن از هم. خالم کصش بزرگ بود. کون سفیدی هم داشت. ممه های خوشگل گردش هم از بهشت اومده بود انگار درحال عشقو حال باهم بودن که بابام بلند شد داشت میومد سمت اتاق. من دوباره سریع رفتم تو اتاقم و خودمو به خواب زدم دیدم بابام اومد تو اتاق من و از تو کمد دیواری اروم و بی سر و صدا یه تشک خواب برداشت و رفت بیرون. خیلی اروم این کارو انجام داد که من بیدار نشم. دیدم تشک رو پهن کرده کف حال و بابام خوابیده بود. کیرش هم سیخ شده بود و خالم به حالت رکوع داشت براش ساک میزد قمبل کون خالم خیلی خوشگل و دیدنی بود. ساک میزد وبا دستش تخماشو میمالید. چند دقیقه ای داشت میخورد. بعد از خوردن بابام بلند شد خالم رو خوابوند یه کاندوم باز کرد کشید رو کیرش و یکمم ژل روان کننده زد سر کیرش. بعد افتاد روی خالم و کیرشو تا ته کرد تو کصش و شروع کرد تلمبه زدن. تلمب های اروم و یواشی میزد اما کیرشو کامل تا تخماش فرو میکرد تو کص خالم. صدای خالم داشت در میومد ولی بابام با دستش جلوی دهنش رو گرفت بود و یکم سرعتش رو بیشتر کرد. میشنیدم که بابام میگفت جون ولی خیلی اروم و یواش میگفت. تغیر پوزیشن دادن. خالم رو خوابوند به رو تشک و زیر شکشم چند تا بالش گذاشت. بعد از پشت کیرشو فرو کرد. با دستاش کمر و پهلو خاله رو گرفته بود و تند تند تلمبه میزد. صداش تلمبه زدنشون داشت بلند میشد خالم گفت یواش تر ولی بابام ول کن نبود وحشی تر شده بود و به اه ریز کشید بابام و ارضا شد. کیرشو در اورد و کاندوم رو دراورد. کیرشو تمیز کرد. بعد کنار خالم گرفت دراز کشید و همدیگه رو بغل کردن و شروع به بوسیدن هم کردن. صبر کردم دیدم انگار قرار نیست خالم بره تو اتاق بخوابه جفتشون تو بغل هم خوابیدن. پتو کشیدن روی خودشون و تلوزیون هم خاموش کردن. منم رفتم تو اتاقم خوابیدم. صبح ساعت شیش بیدار شدم باید حاضر میشدم میرفتم مدرسه. دیدم بابام ساعت پنج رفته سر کار و نیست و خالم هنوز لخت بود انگار ولی زیر پتو بود. خالم ساعت شیش و نیم منو بیدار میکرد که برم مدرسه واسه همین برگشتم تو اتاق خالم گوشیشوهشدارش زنگ خورد بیدارش شد خودشو جمع و جور کرد اومد منو صدا زد که بیدار بشم واسه مدرسه. این روندر سکس خاله کوچیکم با بابام دوماه ادامه داشت. مامانم باید دوباره شیمی درمانی میشد واسه همین این دوماه طول کشید یک هفته خاله بزرگم میومد و یک هفته هم خاله کوچیکم. توی این مدت روند سکسشون همینطور بود. شب هایی که بابام خونه بود جفتشون اخر شب توی چند پوزیشن مختلف باهم سکس میکردن و خیال میکردن کسی هم نمیفهمه. زمان گذشت مادرم دیگه مثل قبل نبود خیلی ضعیف شده بود. بیماری و داروها از پا درش اورده بود. بابام و من کارهای خونه رو انجام میدادیم. مامانم حالش دوباره به بد تر شدن میرفت. تا اینکه برای بار سوم بیماری لعنتی برگشت و اینبار مادرم توی سال 97 توی بیمارستان فوت کرد. خیلی سخت بود برام. من کلاس 9 بودم اون موقع و خیلی سخت بود توی اون سن و سال. دو ماه از مراسم خاکسپاری گذشته بود. صبح جمعه بود. ساعت هشت بود. ازخواب بیدار شدم. بابام هنوز خواب بود. دیدم زنگ خونمون صدا خورد. دیدم خاله بزرگم هست. من دوست نداشتم خالم هام رو ببینم. یه جورایی یاد مادرم می افتادم و حس تلخی بود. واسه همین من رفتم تو اتاق. دیدم بابام بیدار شده اومد دید خاله ام هست در رو باز کرد. خالم اومد تو صداش بغض داشت. سلام کرد به بابام. حال منو پرسید گفت کجاس. بابام گفت تو اتاقشه خوابه فکر کنم. من رو تخت پتو کشیدم رو خودم و انگار خواب هستم. خالم اومد بالا سرم. یکم صدای گریش اومد و رفت. در رو بست. چون روز بود نمیتونستم برم بیرون ببینم چی میگن. تو اتاق بودم. دیدم صداشون از کانال کولر میاد. رفته بودن توی اتاق مامان و بابام. اتاق اونا کنار اتاق منو کنال کولر مشترک داره و صدا از اون اتاق راحت میاد به اتاق من. بحث و حرفی که میزدن این بود که خالم اومده بود تا لباسا و وسایل شخصی مامانم هرچی هست رو جمع کنه ببره. مثلا خالم میگفت این مانتو چقدر بهش میومد یا این کیف رو چقدر دوست داشت. یه ساعت شد وسط حرفاشون بابام گفت دلم براش تنگ شده. دوست دارم یه بار دیگه بغلش کنم بوسش کنم. خالمم صدای گریه های ارومش میومد. بابام گفت اخرین باری که بوسش کردم یه سال پیش بود. هر روز حسرت میخورم چرا یه بار دیگه توی این روزای اخر بغلش نکردم و بوسش نکردم. بعد بابام گفت خیلی شبیه تو بود. تو رو میبینم فکر میکنم اونه. یکم این حرفا رو زد بعد دیدم صدای ماچ کردن و گریه میاد. صدای گریه شبیه صدای گریه پدرم بود. من فضول هم میخواستم ببینم چی داره میشه. رفتم در اتاق باز کردم رفتم جلو در اتاق مامان و اونجا سعی کردم از سوراخ کلید ببینم. زیاد واضح نبود اما بابامو دیدم که خاله بزرگم رو بغل کرده و داره بوسش میکنه و گریه میکنه. بعدشم سرشو گذاشت روی سینه های خالم و اروم گرفته بود. خالمم سرشو بوس میکرد و با پشت دست کمرشو اروم نوازش میکرد و اشک میریخت. فضا احساسی اروم تر شده بود. جفتشون اروم و ساکت تو بغل هم بودن. اما فضا از حالت احساسی به جنسی تغیر کرد. بابام شروع کرد بوسیدن لب خاله و دست زدن و مالیدن سینه های خاله. خاله اولش مقاومت میکرد یا میخواست جلو گیری کنه مشخص نبود ولی انگار فایده نداشت و کون و کیر لخت بابام رو از سوراخ قفل در دیدم که رفت روی تخت و پاهاشون معلوم بود مثل همیشه پوزیشن مورد علاقه بابام داشت سکس میکرد. همیشه دوست داشت بیافته روی زنه و زنه وقتی خوابیده کیرشو بکنه تو کص زنه. حداقل سکسی که با خاله کوچیکم میکرد اینجور پوزیشین رو زیاد انجام میاد. الان فقط پاهای جفتشون معلوم بود. بابام انگار کامل لخت بود و خالمم شلوارشو کشیده بود پایین و از پاهاش در نیاورده بود.صدای تلمبه زدنا شروع شد. بلند و سریع. وقتی مردی به مدت طولانی سکس نکنه همه کار میکنه. الانم مهم نبود براش و تند تند داشت میکرد. به دو دقیقه نکشید که ارضا شد. من رفتم تو اتاقم گفتم ممکنه بیان بیرون. صدای خالم میومد که با گریه میگفت جرا اینکارو کردی. اصن نباید تنها میومدم. حیف بچه تو اون اتاقه نمیخوام بفهمه وگرنه کل همسایه هارو خبر دار میکردم عوضی اشغال. بابام میگفت معذرت میخوام دست خودم نبود و ببخشید. خالم میگفت ریختی توم و باید قرص ضدبارداری بخور عوضی. پاشو دستمال بیار داره میریزه بیرون. بابام انقدر معذرت خواهی کرد که خالم تقریبا اروم شده بود ولی همچنان فحش میداد. بابام همچنان داشت معذرت خواهی میکرد. خالم گفت اینارو جمع کن خودت فردا میام میبرم مرتیکه حرومزاده عوضی بعدشم پاشد و رفت. بابام چند دقیقه بعدش از خونه زد بیرون. منم از اتاق اومدم بیرون دیدم اتاق مامان بهم ریختش. تمام کشو و کمد ها بازه و لباسای مامان و وسایل شخصیش روی زمینه. کل اتاق بوی منی گرفته بود. دیدم روی تخت هم یه خورده اب منی ریخته. همونایی که خالم میگفت دستمال بیار داره میریزه بیرون. خیلی از حجم زیادش ریخته بو روی تخت. شب شد بابام تقریبا وسایل رو جمع کرده بود. تابستون هم بود. بابام شب رفت سر کار و صبح اومد. خالم ساعت ده صبح با دخترش اومد و وسایل رو برداشتن و رفتن. قسمت دوم ماجرهای بابام و خاله بزرگم رو بیشتر تعریف میکنم نمیخوام این داستان زیاد بشه نوشته: ناشناس لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده