migmig ارسال شده در 12 مهر اشتراک گذاری ارسال شده در 12 مهر هُما، زندائی نازم سلام . من محمدرضا هستم و اومدم اتفاقی که همین دیشب افتاد رو بنویسم و برم. اولین بارمه داستان مینویسم. پس خیلی سخت نگیرین. من 22 سالم هست و ساکن اصفهان هستیم. پدرم و دائیم باهم شریک هستن و یه کارگاه تولیدی دارن، و علاوه بر اون در همه مراودات مالیشون با هم شریک هستن. در این حد که خونههامون هم کنار هم هست و همسایه هستیم. خودم تک فرزند هستم و مامانم هم کارمند بانک هست. دائیم از مامانم بزرگتره و زودتر هم ازدواج کرده. برای همین پسر دائی و دختر دائیم از من بزرگتر هستن. پسر دائیم تهران دانشجوی ارشد هست و دیر به دیر میاد خونه، دختر دائیم هم همین ازدواج کرده. زن دائیم هم معلم ورزش مقطع متوسطه هست. یه زن 47-48 ساله به شدت سکسی. اصلاً اهل آرایش کردن و شیتان پیتان های امروزی نیست ولی اینقدر خوشگل و جذاب و خوش هیکله که به سختی میشه توصیفش کرد. برای همینم از وقتی به بلوغ رسیدم و با سکس آشنا شدم و جنس مخالف رو شناختم روش کراش داشتم. خیلی هم خونگرم و مهربونه و همیشه رابطه خوبی باهاش داشتم. یه خونه دو طبقه داریم که قبل از جنگ، که از دانشگاه انصراف دادم و دیگه کلاس نداشتم، بیشتر اوغات من خونه تنها بودم. بخصوص صبح ها که همه میرفتن سر کار. امّا از وقتی جنگ شروع شد اوضاع تغییر کرد. دانشگاه و مدارس یه مدتی تعطیل شد، پسر دائیم از تهران اومد، زن دائیم (هُما) دیگه سر کار نمیرفت، ولی همچنان مامانم و بابام و دائیم باید میرفتن. برای همین منم بیشتر وقتمو پائین پیش زندائیی و سجاد، پسر دائیم میگذروندم. چند وقته دارم زبان میخونم که مهاجرت کنم. برای همین از حضور پسر دائیم استفاده میکردم تا باهام کار کنه. زندائی هما هم مشغول کار خونه و گاهی تلویزیون تماشا کردن و این چیزا بود و خیلی به کار ما کاری نداشت. مگه یه وقتی حوصلهاش سر میرفت و اگر فرصتی بود تخته نرد میاورد که با یکی از ما بازی کنه. تا بعد از عید اوضاع یکنواخت بود. تا اینکه اواخر اردیبهشت، دانشگاهها به صورت پراکنده باز شدن. حالا یکی حضوری، یکی غیر حضوری… برای همین سجاد برگشت تهران ولی زن دائیم همچنان خونه بود. منم دیگه طبق عادت هر روز بیدار میشدم و میرفتم پائین با زندائیم صبحانه میخوردم و تا ظهر که مامان اینا بیان، اونجا بودم. اینترنت هنوز وصل نشده بود، و آتش بس اعلام نشده بود، ولی اواخر جنگ بود من پائین بودم، هُما ازم کمک خواست که تو رنگ کردن موهاش کمکش کنم. بعدش هم یه کلاه لاستیکی گذاشت سرش و یکم به کارهای خونه رسیدگی کرد، و بعد از نیم ساعت رفت حمام که هم موهاشو بشوره هم دوش بگیره. منم جلوی تلویزیون داشتم پلی استیشن بازی میکردم. حمام خونههامون تو اتاق خواب هست، برای همین مزاحمتی براش نداشتم و از جام تکون نخوردم. کمتر از نیم ساعت که گذشت، یه موشک زدن نزدیک خونمون، و اینقدر صدای وحشتناکی داشت و همه جا لرزید، که من از ترس سریع خوابیدم زمین و زیر مبل پناه گرفتم. حتی سوت موشک رو قبل از برخورد شنیدم. اینقدر نزدیک بود به خونه ما. ولی خب آسیبی نزد. اما این صدای وحشتناک، هُمارو بدجوری ترسونده بود، از ترسش همونطوری لخت از حمام اومد بیرون و بدو بدو اومد تو پذیرایی. همه این اتفاقات انفجار و پناه گرفتن من و دویدن هُما، تو چند ثانیه به طور همزمان اتفاق افتاد. اولش اصلاً متوجه زندائیم نبودم، همینکه مطمئن شدم خطری وجود نداره، خواستم بلند شم برم کنار پنجره یا تو حیاط ببینم کجارو زدن. تا از جام بلند شدم دیدم زندائی هُما، کاملاً لخت و وحشت زده، ایستاده کنار پنجره و داره بیرونو نگاه میکنه. اینقدر بهش شوک وارد شده بود که انگار یادش نبود لباس تنش نیست. درسته زیاد اهل حجاب نبود، ولی آدمی بی اعتقادی هم نبود. تو خونه و در حضور بابام اینا وشال و روسری نمیپوشید ولی خب اونطوری هم نبود که بدنشو به نمایش بذاره. برای همین برای منم تازگی داشت و از دیدن این صحنه خشکم شده بود. بی اختیار بهش خیره شده بودم و نمیتونستم چشم از باسنش بردارم. بدنش مثل یه دختر بچه که تا حالا آفتاب به پوستش نخورده سفید بود. باسن گرد و قوس دار. سینههای نسبتاً بزرگ و موهای خیس که همینطوری از بدنش داشت آب میچکید و زیر پاهاشو خیس میکرد. به تلافی تمام اون سالهایی که حسرت این صحنه به دلم مونده بود یه دل سیر بدن لخت زندائیمو تماشا کردم. اونم خوب که بیرون رو نگاه کرد و حس کنجکاویش فروکش کرد و احساس امنیت کرد، برگشت و با من مواجه شد که خیره شدم بهش. از دیدن من یکبار دیگه ترسید. حتی یادش رفته بود که تنها نیست و منم تو خونم. یه نفس عمیق کشید و گفت: رضا، خفه نشی، ترسوندیم. وقتی برگشت یه نظر بین پاهاشو نگاه کردم. کُسش تُپُل بود و یه خط کوچک بین پاهاش معلوم بود. چون روبروم بود نتونستم خیلی خیره بشم، سریع سرمو انداختم پائین، و تازه اونجا یادش افتاد که لخته. دستشو گرفت جلو سینهها و بین پاهاش و در حالی که تند تند میگفت خاک بر سرم، بدو بدو رفت دوباره تو اتاق. اون اولین جرقه بود. بعدش روم نشد بمونم و وقتی از حمام میاد بیرون باهاش روبرو بشم. اومدم بالا خونه خودمون. یکی دو روز خودمو از نگاهش پنهان میکردم، چون میترسیدم از اینکه ایستاده بودم و تماشاش میکردم عصبانی باشه. ولی بعدش شام اومدن بالا و هر دوتامون طوری رفتار کردیم که انگار نه انگار اتفاقی افتاده. اگرچه اون شب که اومدن بالا یه بلوز و شلوار تنش بود ولی بعد از چیزی که دیده بودم برای من فرقی با لخت نداشت. حتی سکسیتر از قبل به نظر میرسید. از فرداش هم دوباره منو صدا کرد پائین و یه لیست خرید بهم داد و فرستادم دنبال خرید برای مهمونیش. و دوباره همه چیز نرمال شد. تا همین دیروز صبح. اما از دو روز قبلش میخوام بگم. که عصر با مامان نشسته بودن و تعریف میکردن. هُما داشت از خونه نشینی و اینکه حوصلهاش داره تو خونه سر میره گلایه میکرد. کهآخرش صحبتهاشون تصمیم گرفت بره باشگاه ثبت نام کنه. چون کلاً زن فعال و اهل ورزش کردنی بوده و هست. و این مدت خونه نشینی خیلی با شخصیت و خصوصیات اخلاقیش جور نبود. برای همین چهارشنبه صبح با همکارهاش رفت استخر، عصرش هم رفت باشگاه بدنسازی ثبت نام کرد و تمرین کرد. بعد از چند ماه، اون روز اولین روزی بود که دوباره تو خونه تنها بودم. شب که دور هم جمع شده بودیم و شام میخوردیم، خیلی انرژی داشت و از تصمیمی که گفته بود خوشحال بود. اما میرسیم به دیروز صبح، طبق معمول خونه تنها بودم، تازه بیدار شده بودم و داشتم صورتمو اصلاح میکردم. بعدش میخواستم با دوستام برم بیرون. یهو صدای هُما رو شنیدم که از توی راه پله صدام میکرد. رضا؟ بیدار شدی؟ جوابشو که دادم، گفت بیا پائین کارت دارم. منم اصلاح صورتمو تموم کردم و یه آبی به صورتم زدم و رفتم پائین. لباس خونه تنم بود. یه شلوارک و تیشرت معمولی. وارد خونه که شدم، دیدم همه جا سوت و کوره. تعجب کردم. این که الان منو صدا کرد. پس کجا رفته؟ صداش کردم : زندائیی؟ از تو اتاق جواب داد: بیا اینجا رضا جان. رفتم دیدم روی شکم دراز کشیده روی تخت. دستاشو گذاشته زیر سرش. پرسیدم چی شده زندائی؟ حالت خوبه؟ گفت از دیروز که رفتم باشگاه، تمام بدنم درد میکنه. عضلههام گرفته. بیا یکم شونههامو ماساژ بده. این حرفارو در حالی زد که حتی نگاهم نکرد. منم پشتش ایستاده بود و تمرکزم روی باسنش بود. یه سارافون بلند تنش بود، که آستین نداشت و پائینش هم یکمی رفته بود بالا و شونه و دستاش و همینطور ساق پاهاش مشخص بود. یه جوری این لباس خوابیده بود روی بدنش که تمام تمرکزم روی باسنش جمع شد. از خداخواسته رفتم کنارش نشستم روی تخت. دستامو بردم گذاشتم دو طرف گردنش و به آرومی شروع کردم به مالیدن. اونم موهاشو جمع کرد و از سمت راست گردنش کشید جلو که نیاد زیر دستم. یکم مالیدم و پرسیدم اینطوری خوبه؟ همونطوری که کُپه موهاش تو دستش بود و دستاشو جمع کرده بود زیر سینهاش، یکم سرشو تکون داد و تائید کرد ولی چیزی نگفت. منم دو زانو نشستم کنارش و شروع کردم به ماساز دادن. تقریباً یک ربعی شونه، بازو، گردن و کمرشو ماساژ دادم. و در تمام مدت اون بدن سفید و سکسیش جلو چشمم بود و داشتم لذت میبردم. بعد از 15 دقیقه به نظرم رسید که دیگه کافیه. گفتم خوبه زندائیی؟ جواب داد: به همین زودی خسته شدی؟ رضا بخدا همه جام گرفته، یکم پاهامو بمال پسرم. یه نگاه به ساق پاهاش کردم. با اینکه دستام خسته شده بود و با دوستام هم قرار داشتم ولی تا پاهاش لختشو دیدم خود پاهاش متقاعدم کردن. رفتم نشستم پائین پاهاش. مچ پاهاشو به هم چسبوندم و از کف پا شروع کردم به ماساژ دادن و در طول بیست دقیقه فقط به باسنش نگاه میکردم و پاهاشو ماساژ میدادم. حتی گاهی یکم شیطنت میکردم و کاری میکردم که باسنش مثل ژله بلرزه ولی تو این 20 دقیقه رسیدم تازه به پشت زانوهاش. هر چی میومدم بالاتر بدنش نرمتر میشد و بیشتر برای خودم لذت بخش میشد این فرایند ماساژ دادن. زندائی هُما هم که حسابی شُل شده بود و داشت لذت میبرد. پیش خودم حساب کرده بودم نهایتاً تا زانوهاش میتونم ماساژ بدم و درست نیست که بالاتر برم. برای همین همه توانمو گذاشته بودم برای ماساژ اون قسمت. ولی همینطوری که رفتم بالاتر و رسیدم پشت زانوهاش، خیلی آروم دستاشو آورد دوطرف پاهاش و به آرومی هر چه تمام پایین سارافونشو گرفت و همینطور که لباسشو جمع میکرد تو دستش، یکمی کشید بالاتر. در حدی که چند سانت از ران پاهاش هم پیدا شد. اگرچه با بند بند وجودم دلم میخواست بیفتم به جون باسنش و بچلونمش، ولی جرات نداشتم. برای همین تا زانو میرفتم و دوباره برمیگشتم پائین. تا اینکه خودش بهم چراغ سبز داد. همونطوری که ریلکس کرده بود، با چشمای بسته گفت: رضا بشین پائین پاهام، بالاتر هم ماساژ بده. بعد بدون اینکه من چیزی بگم خودش ادامه داد، توام مثل سجادی برام. عیب نداره. بعد یکمی دیگه لباسشو کشید بالاتر و دوباره دستاشو برد زیر سینهاش جمع کرد. منم پاهاشو چسبوندم به هم و زانوهامو گذاشتم دوطرف پاهای زندائی و نشستم پشت ساق پاهاش. لباسش تقریباً تا زیر باسن رفته بود بالا. شروع کردم به ماساژ دادن. منم شلوارک پام بود و همینکه نشستم روی پاهاش، گرمای بدنشو زیرم حس کردم و پاهام هم با بدنش برخورد کرد و برای همین خیلی طول نکشید که لذت ماساژ دادن هما، یه شکل تازه ای گرفت. کیرم شروع کرد به راست شدن و ته دلم قلقلک میومد. حسشو دوست داشتم. و ناخودآگاه تو ماساژ دادنم هم تاثیر داشت. شیطنتم بیشتر شده بود و یه جاهایی عمداً انگشتامو بیشتر میبردم بین ران پاهاش. و اونم در سکوت مطلق داشت لذت میبرد و هیچ مخالفتی نداشت. 5 دقیقه که پشت ران پاهاشو مشت و مال دادم، از انقباظات بدنش، نوع نفس کشیدن و ریاکشنش یه فاز سکسی گرفتم. هیچ کار اضافه ای نکرد ولی قشنگ حس میکردم اونم یکم حشری شده. بدون اینکه دست از ماساژ بکشم، یکم با دقت بیشتر حرکات بدنشو زیر نظر گرفتم. چشماشو روی هم فشار میداد. عمیقتر نفس میکشید و راستش بدنش هم داغ شده بود. تا اینکه نه از روی کرم ریختن و شیطنت کردنف بلکه از روی غریزه، و به صورت غیر ارادی انگار، بدون اینکه ازش اجازه بگیرم، آروم آروم اومدم بالاتر و باسنشو مشت و مال دادم. کیرم اگز از تو شورتم میومد بیرون، دقیقاً وسط دوتا پاهاش و هم راستا با چاک باسنش بود. و بعید هم نبود راهشو به بیرون پیدا کنه اینقدر که راست شده بود. چون دیگه یکم خودمم اومده بودم بالاتر و نشسته بودم پشت زانوهاش، دو دستی افتاده بودم به جون باسنش و از روی لباس محکم داشتم میمالیدم، اونم زانوهاشو خم کرده بود گاهی با پاشنه میزد به کمرم. فقط مراقب بودم کیرم با بدنش برخورد نداشته باشه که یوقت متوجه راست بودنش نشه. البته میگم از روی لباس، فکر نکنید حالا انگار چی تنش بود. چون اون سارافون که اولاً خیلی نازک بود و حتی خط شورتشو زیر دستم حس میکردم، دوماً اینقدر موقع ماساژ دادن رفته بود بالا که گاهی انگشت شصتم با بدنش برخورد میکرد و منم عمداً همون انگشت شصتم که میفتاد نزدیک سوراخهاش رو بیشتر فشار میداد. یه سکوت سنگین حاکم بود و هردوتامون داشتیم اتفاقی که در حال رخ دادنه رو انکار میکردیم. چون عملاً مشخص بود هر دو داریم از این شرایط لذت میبریم و منم دیگه میدونستم خطری وجود نداره، چون اگر همه چیز به حالت نرمال بود، خیلی وقت پیش باید بهم تذکر میداد یا این ماساژ رو تمام میکردیم. به هرحال، از وقتی شروع به ماساژ شونهها و گردنش کرده بودم، تا الان که داشتم با شیطنت عامدانه باسنشو میمالیدم، حدود 45 دقیقه گذشته بود. یهو هُما کاملاً غافلگیرانه سکوت رو شکست و پرسید: +رضا میتونم بهت اعتماد کنم؟ همونطور که لُپهای باسنش تو دستم بود، مکث کردم و گفتم: _ آره زندائی. چی شده؟ اگر میتونی دهنتو بسته نگهداری، منو بکن اینقدر از این رُک بودنش و مستقیم سر اصل مطلب رفتنش جا خوردم که زبونم بند اومد. همونطور که نشسته بودم نزدیک باسنش، یکم بهش خیره شدم، باسنش هنوز تو دستم بود ولی از شدت تعجب دستامو شُل کرده بود. باورم نمیشد و فکر میکردم اشتباه شنیدم، با تردید پرسیدم: _ چکار کنم؟ دستاشو آورد عقب، لباسشو کامل زد بالا، یه شورت سورمهاس تنش بود، شورتشو تا زیر باسنش کشید پائین، همونجا دستش خورد به کیر من. به محض اینکه پشت دستش کیرمو لمس کرد، یکم مکث کرد و آب دهنشو قورت داد. هنوز چشماش بسته بود. یکم از روی شلوار کیرمو مالید، دوباره گفت: بکن رضا، دیگه طاقت ندارم. همونطور که از روی شلوار کیرمو با نوک انگشتاش گرفته بود، کش شلوارمو گرفتم و با شورت کشیدم پائین تا کیرم بیفته بیرون. گرفت تو دستش و از همون لحظه اول یه آه سکسی کشید. اون یکی دستش هم آورد عقب و دو دستی کیرمو میمالید و میچسبوند به باسنش، منم تو همون چند لحظه که میل زندائی میلفمو به سکس دیدم، شهوتم چندبرابر شد. یکم خودمو از روی پاهاش جدا کردم، به حالت نیم خیز شدم و شورتشو کشیدم پائین، روی ساق پاهاش. چشمم افتاد به فاق شورتش. خیس خیس بود. برای همین اولین کاری که کردم از پشت، دوتا انگشتمو کشیدم بین پاهاش. نفسشو حبس کرد و یه جیغ کوتاه کشید. کُسش خیلی حساس شده بود. چندبار انگشتامو روی سوراغ عقب و سوراخ واژنش مالیدم و اینقدر خیس و لرج بود که خیلی راحت هر دوتا انگشتمو فرو کردم داخل. در جا دوتا دستشو برد جلو و تکیه داد، خودشو از شدت لذت، از زمین جدا کرد. پاهاشو از ززیر من کشید بیرون، منم بلند شدم شلواکمو کامل با شورتم درآوردم. کیرم یه نفس راحت کشید. واقعاً جاش تنگ بود. نمیتونستم چشم از کُس و کون زندائی بردارم. شونههاش روی زمین بود و چهار زانو شد ولی زانوهاشو خیلی از هم باز کرده بود. برای همین نمیشه گفت حالت داگی بود. دستمو از بین پاهاش بردم و گذاشتم روی شکمش. طوری که ساعد دستم روی کلیتش بود و کامل دستم خیس شد. اونم کمرشو به تخت فشار داد که دست من بمونه بین تخت و بدنش تا بتونه به کُسش فشار بود. یکم توی اون حالت کمرشو چرخوند و کُسشو مالید به دستم. بعد همونطوری که کف دستم روی شکمش بود، دستمو آوردم عقب و از روی کُسش کشیدم و آوردم تا انگشت شصتم روی سوراغ عقبش قرار گرفت. یکم با چهارتا انگشت واژنشو مالیدم و سوراخشو فشار دادم. و اینقدر این کار باعث لذت بردنش شد که آه و نالههاش از همونجا شروع شد. یه اسپنک نسبتا محکم زدم روی باسنش. همزمان اونم یه جیغ زد و گفت: رضا طولش نده. بکن تو دارم میمیرم پسرم. بکن دیگه… از پشت بهش نزدیک شدم و کیرم افتاد بین پاهاش. کیرمو با دست گرفتم و کلاهک کیرمو با کُسش تنظیم کردم. و چون زانوهاشو از هم باز کرده بود، کمرش پائین بود. بنابراین اگر میخواستم کیرمو فرو کنم، باید میخوابیدم روش،. اول یکم خم شدم و سینههاشو گرفتم تا سر کیرم یکمی بره داخل. اینقدر لزج و خیس بود و کُسش آب انداخته بود که خیلی راحت فرو رفت. و منم همونطوری دراز کشیدم و کیرمو تا آخر فرو کردم. بیضههام چسبیده بود به باسنش. و در تمام لحظاتی که کیرم داشت فرو میرفت تو کُس زندائی هُما، اونم نفسشو حبس کرده بود. یکمی در همون حالت ثابت موندم و سینههاشو مالیدم. خودش دوتا سینهشو انداخته بود بیرون. داشتم گردنشو میلیسیدم و زبون میکشیدم که دیدم خودش سعی داره باسنشو تکون بده تا کیرم جلو و عقب بشه. واقعا حشری بود و طاقت نداشت. منم دیگه طولش ندادم و دستام گذاشتم روی کمری، شروع کردم به تلنبه زدن. همین که 4-5 بار کیرم تو کُسش جلو و عقب شد، دوباره شروع کرد به آه و ناله ولی اینبار با صدای بلند. تند تند میگفت: آیییییییییییییی بکن آیییییییییی آی آی آیییییییییی منم شهووتم بیشتر میشد با این صداها. اینقدر سکسی بود که اصلاً یادم رفته بود بیشتر از دوبرابر من سن داره. حدود 6-7 دقیقه تلنبه زدم. تا اینکه حس کردم اگر اینطوری ادامه بدم آبم میاد. برای همین یکم سرعتمو کم کردم که اوضاع رو کنترل کنم، ولی بلافاصله هُما با یه لحن هول و نزدیک به ارگاسم گفت: رضا وانیسا… واینیسا رضا… بکن. تندتر بکن شروع کردم به تند تند تلنبه زدن. این وسط چندتا اسپنک واقعاً محکم هم زدم با باسنش که قرمز شد. تا اینکه این تند تند تلنبه زدن باعث ششد آبم بیاد. بهش گفت آبم داره میاد! بدون معطلی گفت: واینیسا رضا، بکـــــــــــــــــــــن… و وسط بکن گفتنش ارگاسم شد. نتونست جملهشو تموم کنه و صورتشو چسبونده بود به تخت و دستش هم بین پاهاش بود و تند تند کلیتشو میمالید. و منم با همین حرکاتش با چنان لذتی ارضا شدم که حیفم اومد کیرمو بکشم بیرون. تمام آبمو ریختم تو کُس زندائی هما و از پشت خوابیدم روش. بدنش خیس عرق بود. یکمی کمرشو بوسیدم. گردنشو بوسیدم. و همچنان کیرم تو کُسش بود و آروم آروم داشت کوچیک میشد. تا اینکه همونطوری غلطیدم کنارش و دراز کشیدم. اونم پشتشو بهم کرد و خودشو داد عقب منم دستمو انداختم دورش و شروع کردم به ناز و نوازش و مالیدن سینههاش. تقریباً 5 دقیقه در همین حالت بودیم. حتی یکبار هم نگاهم نکرد. همچنان پشتش بهم بود. دستم که روی سینهاش بود رو گرفت و برد به سمت دهنش. دوتا انگشتمو کامل کرد تو دهنش و چندبار مکید. بعد لباشو گذاشت روی دستمو بوسید و گفت: +مرسی عزیزم. حالا تا کسی نیومده پاشو برو بالا دوش بگیر. فقط رضا این راز بین ما دو نفره. یادت نره چه قولی بهم دادیا؟ انگار نمیتونست تو چشمام نگاه کنه و از روبرو شدن باهام اجتناب میکرد. یکمی کیر خوابیدهام رو به باسنش فشار دادم، سینههاشو گرفتم تو مشتم و شونهاش رو بوسیدم. بعد با تذکر دوبارهاش، لباسهامو گرفتم دستم و اومدم بالا خونه خودمون. درسته یه سکس کوتاه و 10 دقیقهای بود که یهویی اتفاق افتاد، درسته نه ساک زدنی در کار بود نه معاشقه و لب بازی، ولی چنان لذتی بردم که الان در حد مرگ هیجان زدهام. بخصوص موقع ارضا شدن خیلی بهم مزه داد که تقریباً باهم ارضا شدیم و آبمو ریختم توش. و فقط منتظرم فردا از راه برسه و دوباره با هُما تو خونه تنها بشم تا بغلش کنم و یکبار دیگه انطور که دلم میخواد باهاش عشق بازی کنم و بکنمش… چون دیروز صبح که سکس کردیم پنجشنبه بود، امروز هم جمعه همه خونه بودن. اما فردا صبح اول هفته هست و دوباره روز از نو روزی از نو. اگر دوباره اتفاق بیفته حتما میام مینویسم. نوشته: merfan لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده