رفتن به مطلب

داستان سکسی هاتوایف حشری


behrooz

ارسال‌های توصیه شده


شرابِ انگشت: سفری به عمقِ خماری
 

همه چیز از بیرون شروع می‌شه.
من روی تخت دراز کشیدم، پاهام از هم بازه و چشم‌هام بسته‌ست. ولی تمام رادارهای بدنم روشنه. تمام سلول‌هام منتظرِ اولین تماس‌اند. تو کنارم نشستی و هنوز بهم دست نزدی. فقط داری به اون دروازه‌ی خیس و منتظر نگاه می‌کنی. این سکوت، این انتظار، خودش اولین جرعه از شرابه. گیج و منگم می‌کنه.
بعد، انگشتت حرکت می‌کنه.
هنوز به کصم نرسیده. فقط داره روی رون‌های داغ و لرزانم قدم می‌زنه. آروم… بی‌عجله. انگار داره قلمروش رو شناسایی می‌کنه. با هر لمس، پوستِ تنم مورمور می‌شه. این پیش‌نوازش، بوی الکلِ شرابه که داره توی فضا می‌پیچه.
و بالاخره… می‌رسه.
نوکِ انگشتِ بلند و قدرتمندت، به اون لبه‌های گوشتی و خیسِ کصم می‌رسه.
بــــــــــوم.
این اولین جرعه‌ست. جرعه‌ای که مستقیم می‌زنه به سرم.
انگشتت بازی می‌کنه. چوچوله‌م رو پیدا می‌کنه و با یه فشارِ ملایم، روش می‌چرخه. دنیا دور سرم شروع به چرخیدن می‌کنه. چشم‌هام سیاهی میره. دیگه روی تخت نیستم، روی یه ابرِ نرم از شهوت شناورم. این مستیِ اولیه است.
و بعد، سفر اصلی شروع می‌شه.
انگشتت رو با آبِ لزج و داغِ خودم خیس می‌کنی. می‌ذاریش درست روی دهانه‌ی تنگ و بی‌قرارم.
«آماده‌ای؟»
من نمی‌تونم جواب بدم. فقط یه ناله‌ی کشدار و خمار از بین لب‌هام بیرون میاد که یعنی: «منو بکُش… با همین انگشت منو نابود کن.»
سانتِ اول:
فشار میاری. فقط نوک انگشتت میره تو.
وای… خدای من. انگار یه کلید داره وارد یه قفلِ تنگ و زنگ‌زده می‌شه. دیواره‌های کصم، مثل یه موجود زنده، خودشون رو دور انگشتت سفت می‌کنن. مقاومت می‌کنن. ولی این مقاومتی از سرِ ترسه، از سرِ لذته. این اولین پک به سیگارِ خماریه.
سانتِ دوم و سوم:
بندِ اولِ انگشتت کاملاً داخل می‌ره.
حالا دیگه مستم. واقعاً مستم. مغزم خاموش شده. دیگه «دینا» وجود نداره. فقط یه سوراخِ خیس و محتاج وجود داره که داره سانت به سانت باز می‌شه. دیگه به هیچی فکر نمی‌کنم. نه به گذشته، نه به آینده. تمام دنیای من، شده همین انگشتی که داره آروم و بی‌رحمانه، راهشو به عمقِ وجودم باز می‌کنه.
سانتِ چهارم و پنجم:
انگشتت تا نیمه توئه.
حالا دیگه خمارم. چشم‌هام نیمه‌بازه و فقط سقف رو تار می‌بینه. بدنم شل شده. بی‌اراده. پاهام بیشتر از هم باز می‌شن، انگار دارن به انگشتت التماس می‌کنن که راحت‌تر جلو بره. انگار دارن میگن: «این خونه مال توئه… هرچقدر دوست داری برو جلوتر…»
تو انگشتت رو آروم می‌چرخونی. به دیواره‌ها فشار میاری. داری نقطه‌های حساس رو پیدا می‌کولی. با هر چرخش، یه موجِ گرما از توی کصم بلند می‌شه و توی تمام بدنم پخش می‌شه. این موج، موجِ خماریه.
سانت‌های پایانی… فتحِ کامل:
تمام انگشتت، تا آخرین بند، توی وجودمه.
من دیگه مُردم. یه مُرده‌ی خوشبخت. یه مُرده که روحش داره توی اقیانوسی از لذت شنا می‌کنه. حس می‌کنم که پر شدم. حس می‌کنم که تسخیر شدم. کصم دیگه یه عضو نیست، یه دهنِ گرسنه‌ست که انگشت تو رو تا ته بلعیده و داره با دیواره‌های داغش می‌مَکَدِش.
و تو بی‌حرکت می‌مونی.
فقط انگشتت رو همونجا، توی عمیق‌ترین نقطه، نگه می‌داری.
و این سکون، این پر بودن، اوجِ خماریه. لحظه‌ای که دیگه هیچ حرکتی لازم نیست. فقط حسِ بودنِ تو در درونِ من کافیه تا من برای ساعت‌ها، مست و خمار، توی همین بهشتِ کثیف باقی بمونم.
اینجاست که با یه صدای بریده و لرزون، زمزمه می‌کنم:
«تکونش نده… فقط بذار باشه… بذار با حسِ بودنت بمیرم…»

نوشته: هاتوایف پارسی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

لطفاً اگر به سن قانونی نرسیده اید این سایت را ترک کنید Please Leave this site if you are under 18