رفتن به مطلب

ارسال‌های توصیه شده

 بیغیرتی × زن شوهردار × سفر × داستان بیغیرتی × سکس بیغیرتی × داستان سفر × داستان زن شوهردار × سکس زن شوهردار × داستان سکسی ×

خاطرات سنگاپور

سلام
هر ساله به کشور رو انتخاب میکردم با تور های مسافرتی میرفتم یک سال ترکیه یک سال آنتالیا یک سال ارمنستان و تایلند خوش می‌گذشت یک تو اینستاگرام خیلی زیبایی سنگاپور به چشمم خورد با خودم گفتم بزار امسال برم سنگاپور تحقیق کردم دیدم عالیه تماس گرفتم همون تور مسافرتی هر سال گفت پنج شب و شیش رو با هتل پنج ستاره و کلی امکانات سی میلیون تومان حرکت ماه آینده هستش منم پول رو براشون واریز کردم پاسپورت دادم بهشون تا خودشون کارها رو انجام بدن.
بزارید از خودم بگم من کامران هستم 29 سالمه یک غرفه تره بار دارم وضعیت مالی خوبی دارم البته به لطف بابام قدم 188 اندازه التم 18 سانت و کلفت 🍆 واقعی و بسیار خوش قیافه و خوش هیکل هستم به خودم نمیرسم.
بگذریم روز موعود فرا رسید تور لیدر زنگ زد گفت فردا صبح ساعت 9 فرودگاه امام خمینی باش منم غرفه رو سپردم دست یکی از کارگرانم لباس و وسایل رو برداشتم و رسیدم تماس گرفتم با تور لیدر بهم گفت فلان جا در سالن اجتماعات هستیم رسیدم تقریباً بیست نفر بودیم یک خانواده یک خانوم سن بالا که ظاهراً به دیدن دخترش می‌رفت چندتا زن و شوهر تور لیدر داشت صحبت میکرد از جاهای دیدنی و و درب هتل ماشین میاد دنبالمون و میریم روزانه گردشگری و خلاصه کنم توی همین موقع یک زن و شوهر جوانی تقریباً بهشون میخورد 36 مرده و خانومه 32 سالی سن داشتن حواسشون به من بود تور لیدر گفت بیایید الان نوبت ماست وارد گیت ورودی شدیم وسایل تحویل دادیم و سوار هواپیما شدیم و هر کسی روی صندلی خودش نشست.
بعد از پرواز دل تو دلم نبود ببینم سنگاپور چه شکلیه رسیدیم فرودگاه چانکی خیلی زیبا بود همه جمع شدیم درب فرودگاه سه تا ماشین ون مانند آمدن سوار شدیم رفتیم هتل کاپلا خیلی شیک بود طبقه اول هتل توی یک راه روی هتل به همه ما اتاق دادن وای خدا چه هتل زیبای چه ویویی داشت اون روز تا شب توی هتل استراحت کردیم شب هم لباس عوض کردم رفتم استخر هتل که همه زن و مرد قاطی بودن یک قسمتی از هتل کلاب داشت کنار استخر چندتا از دوستانی که از ایران آمده بودن اونجا بودن از جمله همون زن و شوهر که با همدیگه بودیم ولی من بیشتر از این دختر های زیبا و خوش هیکل لذت میبردم لب آب نشستم پاهام گذاشتم تو آب استخر فقط نگاه میکردم البته چندتا دختر سنگاپوری چشم بادامی هم بودن سفید و خوشگل یکم شنا کردم آمدم کنار استخر نشستم یک آبجو کرونا گرفتم شروع کردم به خوردن اون زن و شوهر که آنجا بودن مرده آمد پیشم نشست و سلام و احترام من بهش احترام گذاشتم گفت اولین باره می‌آیی سنگاپور گفتم بله گفت من و خانومم چند باری آمدیم بیشتر جاهای دیدنی اینجا رو بلد هستیم اگر دوست دارید میتونیم با همدیگه بریم جاهای دیدنی.
گفتم نه عزیزم شما زوج جوان هستید دوست ندارم مزاحم شما بشم.
گفت نه بابا این چه حرفیه فردا صبح اگر دوست دارید بعد از صبحانه میریم بیرون کاری به تور لیدر نداشته باش جاهای تکراری میبره من و خانومم همه اینجا رو بلد هستیم دوست داریم یک دوست خوب کنارمون باشه.
گفت شما تنها آمدی ؟
گفتم بله من مجردم سالی یک کشور میرم برای تفریح.
گفت خوبه اسم من نیما هستش و خانومم لیلا بهش گفتم خوشبختم و من کامران هستم و نشست کنارم ازم می‌پرسید کارم چیه و کجا کار میکنم.
منم چون اعتماد نداشتم دست و پا شکسته جوابشو میدادم بعد چند دقیقه خانومش لیلا امد با لباس مایو شنا سینه های برجسته و صورت زیبا سلام کرد منم بلند شدم سلام کردم گفت به به آقا نیما دوست پیدا کردی اونم گفت بله برای اولین باره میاد سنگاپور.
لیلا گفت خوبه همه جا رو بهش معرفی کن.
نیما بهش گفت دارم همین کار رو میکنم بعد نیما و لیلا شروع کردن از جاهای دیدنی و جالب و تفریحی حرف زدن منم محو تماشای این دو نفر شدم بیشتر لیلا.
نیما به لیلا گفت الان بریم بخش ماساژور هتل نوبت بگیریم یک ماساژ توپ لیلا بهش گفت بریم لیلا نگاه کرد گفت آقا کامران شما هم بیایید خوش میگذره.
نیما گفت بیایید گفتم اوکی منم بلند شدم با همدیگه رفتیم رفتیم اتاق ماساژ چندتا تخت خالی بودند نیما به انگلیسی باهاشون صحبت کرد بعد نگاه ما کرد گفت دراز بکشید منم پرده رو کشیدم با شرت دراز کشیدم ماساژور خانم آمد پرده رو زد کنار به انگلیسی گفت شرتت رو در بیار متوجه نشدم نیما گفت میگه شرتت دربیار منم درآوردم دراز کشیدم پرده بینمون نیما آمد زد کنار گفت چرا پرده گذاشتی خجالت نکش تخت اول من بودم لیلا تخت کناری من بود و نیما تخت بعدی وقتی دیدم لیلا هیچی تنش نیست خجالت کشیدم روم کردم اون طرف خیلی جالب بود برای من و نیما دوتا ماساژور خانم آمدن برای لیلا آقا آمد ماساژور از کف پاهام شروع کرد به ماساژ دادن تا بالا میومد نیما صحبت میکرد من صورتم اون طرف بود که لیلا رو نبینم جواب میدادم لیلا گفت آقا کامران گفتم بله گفت چرا صورتت اون طرف کردی خجالت نکش راحت باش ولی باز خجالت می‌کشیدم واقعا صورتم کردم طرف لیلا و نیما وقتی دیدم لیلا خوابیده سینه های بزرگ رو تخت کون خوش فورمش رو در جا شق کردم ولی به روم نیوردم البته حرف های ما هم سر چه کشور های رفتم و یا اون ها رفتن حرف می‌زدیم ماساژور وقتی خوب شونه هام ماساژ داد گفت برعکس شو متوجه نشدم نیما گفت میگه برعکس شو منم انجام دادم ولی دستم رو کیرم بود دست باز کرد گذاشت قبل کیرم هم شق بود هنوز منم که خیلی وقت بود سکس نداشتم بدن لیلا دیونم کرده بود لیلا و نیما هم برعکس شدن سینه های ناز لیلا رو دیدم دیونه شدم خوب ماساژ تمام شد منم شرتم پوشیدم به نیما گفتم من حساب میکنم گفت نه اصلا تو مهمان من و لیلا هستی صحبتش نکن.
نیما و لیلا لباس پوشیدن منم داشتم با کیر شق کرده لباس میپوشیدم نگاه کردم لیلا داره نگاه میکنه میخنده منم خیس عرق شدم در صورتی که ماساژور های خانوم خوشگل بودن ولی ولی اندام لیلا یک چیز دیگه بود بعد رفتیم سمت اتاق های خودمون نیما گفت دوش بگیریم چند دقیقه دیگه بریم برای شام گفتم اوکی.
منم رفتم تو اتاق خودم لباس درآوردم رفتم حمام دوش گرفتم ولی فکر لیلا از سرم بیرون نمی‌رفت.
با خودم گفتم زشته این زن و شوهر میخوان با همدیگه باشیم من نباید اینقدر به فکر اون لیلا باشم شاید میخوان دوست باشیم.
حالا در آینده مشخص میشه ، تلفن اتاق زنگ خورد آقای کنعانی یا همون تور لیدر بود گفت برای شام تشریف بیاورید پایین اوکی دادم آماده شدم که برم بیرون نیما رو دیدیم گفت بریم شام ؟ گفتم بریم تو مسیر راهروی هتل بهش گفتم لیلا ؟ گفت الان میاد رفتم پایین یک میز انتخاب کردیم تور لیدر با منو آمد سفارش دادیم رفت که شام برامون بیارن لیلا آمد وای خدا چه خوشگل و خوشتیپ 😍 شده بود با یک لباس توری بلند مشکی که تقریباً شرت و سوتین زیرش پیدا بود با یک آرایش ملایم آمد سلام کرد منم بلند شدم باهاش دست دادم صورت نیما رو بوسید نشستیم شام آوردن شروع کردیم به خوردن بعد نیما گفت کامران جان بهتر امشب استراحت کنیم فردا صبح میریم بیرون جاهای دیدنی گفتم اوکی آقای کنعانی رو صدا زد آمد بهش گفت ما خودمون این چند روز میریم بیرون جاهای دیدنی رو ما بلد هستیم.
کنعانی گفت باشه مشکلی نیست راحت باشید شام خوردیم از جاهای دیدنی سنگاپور صحبت میکردن بعد رفتیم سمت اتاق های هتل دست نیما و لیلا به کمر همدیگه بودن رسیدیم آمدم برم داخل نیما گفت ساعت 8 صبح میام دنبالت که بریم گفتم اوکی شب بخیر دادیم و منم رفتم لباس درآوردم رفتم رو تخت دراز کشیدم فکر لیلا از سرم بیرون نمی‌رفت گفتم بزار یک جایی پیدا کنم حتما اینجا مثل تایلند بالاخره یک جایی داره که برم خودمو خالی کنم.
زنگ زدم به اتاق نیما لیلا گوشی برداشت سلام کردم گفتم گوشی میدی به نیما جان گفت البته.
نیما سلام کرد بهش گفتم یک لحظه می‌آیی پیشم کارت دارم گفت الان میام بعد از دو دقیقه در زد درب باز کردم آمد داخل بهش گفتم خجالت میکشم بهت بگو گفت بگو راحت باش.
بهش گفتم تو میگی همیشه می‌آیی سنگاپور گفت بله گفتم اینجا مثل تایلند جایی داره که بریم برنامه میشناسی ؟
گفت عجله نکن میریم فردا یا پس فردا میریم برنامه گفتم خوب گفت حالا امشب استراحت کن تا بهت بگم.
شب با هزاران فکر بالاخره خوابم برد.
صبح ساعت 7/30 گوشی اتاق زنگ خورد دیدم نیما گفت آماده بشو بریم صبحانه بعد بریم بیرون منم بلند شدم لباس شیک پوشیدم رفتم پایین صبحانه سلف سرویس بود مقدار برداشتم نشستم رو میز دیدم نیما و لیلا با شلوارک نمیا با تک پوش آستین کوتاه و لیلا با یک تاپ و کیف آمدن گفتم اینجوری بریم بیرون بچرخیم ؟
گفت بله نیما گفت آماده بشو که ببرمت جاهای دیدنی گفتم باشه صبحانه خوردیم کلی شوخی و خنده بلند شدیم رفتیم درب هتل نیما به یکی از ماشین ها صحبت کرد ما رو ببره رفتیم کلیسای چانگی و بعد رفتیم مارینا بی سندز یک هتل و مرکز خرید بود اونجا ناهار میگو و ماهی سفارش دادیم خوردیم بعد از اونجا هم رفتیم باغ های کنار خلیج خیلی خیلی زیبا بود هوا داشت تاریک میشد نیما گفت تا شب نشده بریم هتل استراحت فردا هم میریم جاهای دیگه دیدنی یک ماشین گرفت سه نفری حسابی با همدیگه شوخی میکردیم نیما رفت جلو نشست تعجب کردم من و لیلا رفتیم عقب نشستیم نیما داشت با راننده انگلیسی صحبت می کرد لیلا یک لحظه تاپشو زد بالا نافش و شکمش درآمد نگاهش کردم اونم نگاه کرد دوتایی زدیم زیر خنده گفت امشب پایه ای سه نفری یک ویسکی بگیریم بخوریم گفتم البته نیما صدا کرد گفت امشب یک ویسکی بگیر سه نفری دورهمی باشیم نیما هم گفت چشم.
تو مسیر یک ه‍اپیر مارکت ایستاد کلی خرید کرد منم رفتم سریع حساب کردم ظاهراً مقداری مزه و طعم این جور چیزها خرید بود
رفتیم تو ماشین نشستیم به سمت هتل رفتیم از دوتاشون تشکر کردم خیلی بهم خوش گذشت لیلا گفت نه عزیزم کاری نکردیم خودمون همیشه میاییم اینجا از فردا میریم جاهای دیگه من تو فکر بودم که نیما قول داده بود بریم جای حالی بکنیم ظاهراً لیلا چسبیده به ما رسیدیم هتل رفتیم سمت اتاق های هتل نیما گفت من ویسکی خوب دارم لباس عوض کن با یک لباس راحتی بیا سه نفری جشن بگیریم گفتم چشم چند دقیقه دیگه میام لباس عوض میکردم کیرم داشت میترکید یا بدن لیلا افتادم رو تخت ماساژ وااااای گفتم بزار یک دوش بگیرم بعد برم سریع دوش گرفتم و لباس راحتی پوشیدم رفتم درب اتاق نیما در زدم نیما درب باز کرد کنار تختشون روی میز عسلی میوه و خوراکی و ویسکی گذاشته بود نشستم گفتم لیلا کجاست گفت داره دوش میگیره الان میاد داشت می‌رفت سمت تلفن صداش کردم گفتم نیما گفت بله گفتم تا لیلا نیست بزار بهت بگم قرار بود بریم جای حالی بکنیم ؟ گفت غمت نباشه خندید گفت تو فکرت هستم.
تلفن زدن برامون یخ کوچیک بیارن لیلا هم از حمام زد بیرون آمد گفت به به آقا کامران خوش آمدید سلام کردم گفتم ظاهراً همش مزاحم شما میشم گفت نه عزیزم این چه حرفیه خوشحال میشم یک همسفر خوبی مثل شما داشته باشیم.
لیلا با یک شلوارک چسبون سفید تنگ پاش بود که خط کسش پیدا بود با یک تاپ مشکی سوتین نپوشیده بود نوک سینه هاش از روی تاپ پیدا بودن و نیم تنه بود حسابی حشری شده بودم اگر تو ایران بودم حتما میرفتم یک جایی خودمو خالی میکردم.
در زدن نیما رفت درب باز کرد یخ آوردن تو ظرف برای ویسکی داخل پیک هامون یکی یک تیکه یخ انداخت و ویسکی ریخت و سیستم موسیقی روشن کن یک آهنگ خارجی گذاشت شروع کردیم به سلامتی خوردن و صحبت کردن لیلا بعد از سه تا پیک رفت کنار نیما منم محو تماشای این لیلا شده بود کیرم داشت قدرت نمایی میکرد نیما پیک بعدی رو ریخت خوردیم نیما و لیلا شروع کردن از همدیگه لب گرفتن من هنگ کردم سرم انداختم پایین لیلا بلند شد آمد پیشم نشست گفت خجالت نکش بچه خوشگل گفتم من برم شما راحت باشید گفت نه عزیزم ما با تو راحت هستیم یک دفعه لباشو گذاشت رو لبام و ازم لب گرفتن من یک لحظه هنگ کردم نیما گفت مگه نمیخواستی یک جایی خودتو خالی کنی هم لذت داشتم هم اینکه جلوی شوهرش این کار رو میکنه دستش برد زیر لباسم بدن می‌مالید در حین لب گرفتن از روی لباس دستش گذاشت رو کیرم گرفت گفت اووووووف چه بزرگه دیدم نیما کیرشو درآورده بود داشت باهاش بازی میکرد و گفت حال کن لیلا گفت آره عزیزم من هستم چرا بری جای دیگه.
شلوارمو زد کنار کیرمو درآورد نیما بی غیرت داشت با کیر ده سانتیش بازی میکرد به نیما گفت به این میگن کیر ببین چقدر بزرگه و کلفته شروع کرد برام ساک زدن منم دستمو بردم سینه های نرم و بزرگش گرفتم و فشار میدادم.
فهمیدم با یک زوج بی غیرت آشنا شدم نیما آمد از پشت شلوارک چسبون لیلا رو کشید پایین نشست رو زمین از پشت داشت کس و کون لیلا رو میخورد لیلا هم آح میکشید و برام ساک میزد همه کیرمو نمیتونست بکنه تو دهنش ولی خوب بلد بود بلند شد شلوارک کامل از پاش درآورد گفت بیا رو تخت ببینم چکاره ای با این کیرت منم لخت شدم نگاهی به نیما کردم گفت برو مگه کس نمیخواستی اینم یک کس عروسک تاپشو درآوردم سینه هاش افتادن بیرون منم نوک سینه هاش میخوردم یک آحی کشید باورم نمیشد حتی چیزی که فکرشم نمیکردم بتونم اینجوری به دستش بیارم نیما آمد کنار تخت داشت نگاه میکرد و با کیرش بازی میکرد منم لیلا رو خوابوندم رو تخت شروع کردم به خوردن کسش واقعاً تمیز بود بدون هیچ تا مو و سفید لاش باز کردم زبون میزدم بلند شدم باهاش دادم بالا کیرمو گرفتم تو دستم سرش حسابی در کس خیسش بالا و پایین کردم چشماش می‌بست و آح میکشید گفت بزارش داخل دیگه آروم آروم گذاشتم داخلش با دستاش سینه گرفت گفت یواش پاره شدم چقدر کیرت کلفته منم آروم آروم عقب و جلو میکردم و بیشتر فشار میدادم داخل واقعا تنگ بود نیما گفت عزیزم خودت کیر کلفت میخواستی اینم کلفت بخورش و من هم شروع کردم به تلمبه زدن و بیشتر و بیشتر محکم تر میزدم صداش کل اتاق هتل برداشته بود نیما هم صدای آهنگ بیشتر کرده بود که صدا بیرون نره و منم همینطور تلمبه میزدم و صورت زیبا و حرکت سینه هاشو می‌دیدم و نفس تند تند شد و یک آحی کشید و لرزید فهمیدم ارضا شد منم کیرمو تا آخر فشار دادم تو کسش یک خنده ای کرد از همدیگه لب گرفتیم نیما بی غیرت آنقدر با کیرش بازی کرد از شدت لذت بی غیرتی که داشتم زنشو میکردم آبش آمد.
منم گفتم لیلا حالت داگی شو اونم حالت داگی شد منم از پشت کردم تو کسش و شروع کردم به تلمبه زدن با هر تلمبه من می‌گفت آح آح و سینه هاش عقب و جلو میرفتن آبم داشت میومد کونش گرد و خوشگلی داشت ولی معلوم بود از این پشت نداده چون سوراخ کونش تنگ بود دوست نداشتم آبم بیاد اوج لذت بودم و داشتم تلمبه میزدم نیما از دستشویی آمد داشت نگاه میکرد لیلا رو خوابوندم رو تخت از پشت داشتم میزدم آروم بهش گفتم آبم داره میاد گفت بریزش داخل دوست دارم وقتی اینو گفت خوشحال شدم از زیر دست کردم سینه هاشو گرفتم شدت تلمبه زدن رو بیشتر کردم آبم تا آخر ریختم داخلش گفت وای چقدر آبت آمد چقدر داغه کسم سوخت منم همین روش خواب بودم خندم گرفت بلند شدم کنارش دراز کشیدم دیگه جون نداشتم.
نیما گفت بفرما اینم اون چیزی که میخواستی خوب بود گفتم عالی بود خوب چیه لیلا بغلم گفت واقعا گفتم آره گفت این چند روز که اینجای مهمون منی گفتم خیلی خوش گذشت دوست ندارم مزاحمتون بشم هرچند خیلی لذت بردم.
لیلا گفت اتفاقاً منم از کیرت کلفتت لذت بردم باید این چند روز حسابی ازش استفاده کنم.
گفتم چشم مال خودت بلند شدم لباس پوشیدم گفت کجا گفتم برم تو اتاق خودم دوش بگیرم و استراحت کنم گفت همینجا دوش بگیر و پیش ما بمون.
نیما گفت راست میگه کجای میری بمون همین جا ما که همه چیزمون با همدیگه هستش همه جا با همدیگه میریم کجا میری بمون شاید لیلا جون نصف شب هوس کرد چیکار کنه.
گفتم باشه حوله نیما بردم حمام دوش گرفتم و آمدم دیدم نیما رو زمین خوابه لیلا گفت بیا پیشم گفتم نیما گفت اون عادت داره رفتم پیشش دراز کشیدم ازم لب گرفت گفت عزیزم من برم دوش بگیرم و بیام گفتم برو رفت حمام به نیما گفتم من برم تو اتاق خودم نگاه کرد گفت چرا گفتم دوست ندارم رو زمین بخوابی گفت نه عزیزم این چه حرفیه من عادت دارم این چند روز مهمان ما هستی لیلا از تو خوشش آمده لیلا رو ناراحت نکن.
نگاه کرد و گفت نظرت چیه زنم خوب بهت حال داد؟
گفتم واقعا زنته یا دوست دخترته ؟
گفت زنمه چرا ؟
گفتم عیبی نداره از نظر تو کسی باهاش هم خوابی داشته باشه ؟
گفت نه عزیزم دوتامون از این قضیه لذت میبریم ولی دفعه قبل که آمدیم سنگاپور یک آقایی مثل شما انتخاب کردیم برای برنامه برای لیلا مثل شما یعنی بیاد با لیلا برنامه داشته باشه ولی کیرش از من کوچکتر بود اصلا بلد نبود سکس کنه از اون شب به بعد لیلا تحویل نگرفتش ولی پدرمونو درآورد همش مثل این آدم های هول چسبیده بود بهمون خواستم باهاش دعوا کنم لیلا باهاش برخورد کرد ولی آبرومو برامون توی تور مسافرتی نزاشت.
بهش گفتم هر وقت دوست داشتید یا احساس کردید من مزاحم شما هستم بگید تا من برم.
گفت نه بابا لیلا عاشقت شده هم خوب باهاش سکس میکنی هم کیرت سایز مورد علاقه لیلا هستش و پسر با کلاس و دنیا دیده ای هستی.
لیلا از حمام آمد بیرون فقط حوله دور سرش بود سفیدی بدنش و سینه های نرمش دیدم دیوانه شدم دوباره.
بهش گفت لیلا جون نظرت راجب کامران چیه ؟
گفت حرف نداره گفت داشتم قضیه قبل که آمدیم سنگاپور اون پسره که باهاش برنامه داشتی تعریف میکردم لیلا نگاه کرد بهش گفت خاک تو سرت با اون انتخابت من خندیدم بهش گفتم خو منم نیما انتخاب کرد گفت نه عزیزم من تو رو انتخاب کردم به نیما گفتم بیایی پیشمون گفتم واقعا گفت بله عشقم کیر باد کردت زیر شلوار تو فرودگاه حسابی حشریم کرد دنبال جنده خونه هم می گشتی که به نیما گفتی امروز کلا باهم بودیم دیدم چه پسر مودبی هستی تو ماساژ رفتارتو دیدم همه گزینه ها رو داشتی به نیما گفتم خودشه.
بهش گفتم خوشحال شدم که باعث خوشحالی شما و رضایت شما هستم گفت بسه بیایید دوباره یک لبی تر کنیم منم با شورت رفتم نشستم نیما هم همینطور ولی لیلا لخت بود لیلا نشست بین من و نیما ساقی شد پیک میرخیت و ما هم می‌خوردیم و حرف می‌زدیم سینه های نرمش وقتی حرکت میکرد تکون می‌خوردند حشریم کرد کیرم داشت بلند میشد تقریباً ساعت سه شب به وقت سنگاپور بود بعد از چند تا پیک من لیوان چپ کردم گفتم نمیتونم.
لیلا و نیما دیگه نخوردن بعد از کلی حرف زدن تازه فهمیدم این زن و شوهر چقدر پولدار هستن.
بهترین جای تهران هم خونه دارند و ماشین مدل بالا و هیچ وقت متوجه نشدم که چرا این ها اینجوری دوست دارن که نفر سوم وارد زندگیشون بشه.
اون شب بعد از مشروب خوردن دوباره سکس کردیم ولی این دفعه خیلی طولانی شد نیما هم فقط نگاه میکرد و با کیرش بازی میکرد بعد از نیم ساعت سکس لیلا دوبار ارضا شد منم خوابیدم تو بغلش تا آخر فشار میدادم زیباترین لحظه سکس من با لیلا این بود وقتی تلمبه میزدم حرکت زیبای سینه هاش دیوونم میکرد لیلا متوجه شد دارم ارضا میشم با صدای لرزون گفت بریزش داخل منم دوباره تا آخر ریختمش تو کسش بی جون افتادم کنارش.
سه نفری خوابمون برد البته من تو بغل لیلا جون نیما پایین تخت خوابید دیدم گوشی اتاق زنگ میخوره بلند شدم که جواب بدم لیلا گفت جوابنده خودش بلند شد سلام و احوالپرسی کرد گفت چشم یکم دیگه میام صبحانه.
لیلا نگاه کرد گفت دیونه آقای کنعانی تور لیدر بود اگه تو گوشی برمیداشتی می‌گفت اینجا چیکار میکنی.
بهش گفتم اصلا حواسم نبود من برم تو اتاق خودم دوش بگیرم آماده بشم بعد برم پایین گفت برو من و نیما هم یکم دیگه میاییم پایین برای صبحانه رفتم تو اتاق خودم دوش گرفتم لباس پوشیدم رفتم پایین روی یک میز نشستم بعد از چند دقیقه نیما و لیلا آمدن صبحانه سلف سرویس انتخاب کردن آمدن پیشم نشستن نیما گفت به به آقا داماد خندم گرفت لیلا گفت اذیت نکن کیر کلفت منو بهتر تو نیست با این کیر کوچولوت هنوز نزاشتی آبت میاد.
نشستن رو میز همینجوری که صبحانه می‌خوردیم داشتن از شاهکارهای که کرده بودن تعریف میکردن از جنده بازی های خانوم و بی غیرتی نیما منم گوش میدادم و با خنده تعریف میکردن بهشون گفتم توی این همه مدت که برنامه داشتید کی از همه بهتر بود لیلا گفت فعلا تو ، منم خندیدم گفتم جلوم میگید ؟
گفت نه عزیزم هم خوب کیرت کلفته هم خوب میکنی هم خوشگلی و مودب هستی مثل این آدم های هول هم نیستی.
گفتم چرا فعلا مگه بعد از من هم میخواید برید سراغ کسی دیگه گفت از رفتن که میریم ولی منظورم اینه فردا برامون دردسر درست نکنی یا اذیت نکنی.
گفتم نه عزیزم چه دردسری چه اذیتی توی این دو روز حسابی کنار شما بهم خوش گذشت حسابی لذت بردم چرا دردسر.
نیما گفت امروز بریم بیرون چند جای دیدنی دیگه ببینیم بعد من امشب میخوام برم خونه یکی از دوستان فردا برمیگردم.
تا اینو گفت حالم گرفته شد گفتم حالا با لیلا میره منم امشب تنها تو هتل هستم آماده شدیم رفتیم جاهای دیدنی دیگه رو دیدیم بازار خوراکی خیابان های سنگاپور غذا خوردیم دیگه بعد ظهر شد بهشون گفتم من دیگه خستم اگه میشه یک ماشین برام بگیرید من برم هتل نیما گفت باشه کامران جان با لیلا برو منم میرم خونه دوستم گفتم مگه لیلا نمیاد باهات ؟
گفت نه لیلا امشب پیش تو باشه حواست باشه بهش من فردا میام.
یک لحظه از خوشحالی قند تو دلم آب شد.
برامون ماشین گرفت من و لیلا نشستیم تو ماشین حرکت به سمت هتل لیلا گفت امشب مهمون شما هستم منم همون عقب ماشین بغلش کردم گفتم خیلی خوش اومدی عزیزم تو راه اصلأ اعتنایی به راننده تاکسی نکردم دستم از بردم گذاشتم لابلای کسش با انگشت بازی میکردم اونم دو دستی بازومو گرفت گفت بسه بزار برسم هتل عشقم دارم دیونه میشم.
رسیدیم هتل گفت برو تو اتاقت منم لباس عوض میکنم میام پیشت تو اتاق خودت باشم.
گفتم چشم منم رفتم تو اتاق لباس درآوردم با شرت شدم مام و بادی اسپلش بدن زدن دیدم در زد آمد داخل با یک لباس توری خوشگل سلام کرد گفت عزیزم امشب مال خودت هستم بدون نیما گفتم عالیه باقی شیشه ویسکی آورد گذاشت رو میز عسلی بغلم کرد منم بغلش کردم و ازش لب حسابی گرفتم از داخل یخچال مقداری میوه خوراکی بود گذاشتم بهش گفتم یک چیزی ازت میخوام البته اگه ناراحت نمیشی گفت نه عزیزم بگو گفتم دوست دارم لخت بشی بدن نازتو ببینم بعد مشروب بخوریم گفت چشم بلند شد لباسشو درآورد با شورت و سوتین نشست گفتم نه دوست دارم ممه های نازتو ببینم سوتین مشکیشو درآورد سینه هاش افتادن بیرون دست کشیدم روشون گفت انگاری ممه دوست داری ؟
گفتم آره مخصوصا مال تو که آنقدر سفید و نرم هستند.
منم کیرم شق شده بود شروع کردم به پیک ریختن با همدیگه صحبت کردن بهش گفتم لیلا حالا کاری به تو ندارم که داری با مرد های غیر از شوهرت رابطه داری ولی برام سوال هستش که چرا نیما کاری نداره و از این قضیه داره لذت میبره ؟
گفت بزار واقعیت بهت بگم من و نیما با همدیگه دوست شدیم ولی من با به غیر از نیما با مرد های دیگه رابطه داشتم نیما عاشق من شده بود و فهمیده بود که من با دیگران رابطه دارم بهم پیشنهاد ازدواج داد منم بهش گفتم تو که میدونی من اهل رابطه هستم اونم گفت میدونم من دوست دارم ببینم زنم داره با دیگران سکس میکنه و ازت خوشم اومده ولی من به حرفاش اعتماد نکردم گفتم الان عاشقم شده ولی بعد ممکنه زندگیم به مشکل بخوره برای همین مدتی با همدیگه دوست بودیم و گاهی تو برنامه ها میرفتم با خودم میبردمش دیدم داره از سکس من لذت میبره و دوست داره از سکسم با دیگران براش تعریف کنم برای همین با همدیگه ازدواج کردیم و قرار بود از هر کسی من یا نیما خوشمون آمد رابطه برقرار کنیم.
ولی بعد از این چند سالی که ازدواج کردیم دیگه مثل گذشته با هر کسی وارد برنامه نمیشیم معمولاً تو مسافرت ها انجام میدیم که رهگذر باشه.
وقتی از فانتزی هاش و سکس هاش حسابی صحبت کرد حسابی کیرم بلند شده بود.
آمد نشست رو پام سینه هاش جلو دهنم بود شروع کردم به میک زدن و خوردن سینه هاش با دستاش سرم گرفت و آح میکشید و گفت قربونت برم منم عاشق ممه و همینجوری میخوردم بلندش کردم رفتیم رو تخت خواب خوابید خودشو ول کرد منم شرت خودمو درآوردم رفتم سراغش شرت اونم از پاش درآوردم پاهاش باز کردم شروع کردم به خوردن کسش و همش آح و ناله میکرد بلند شد گفت بخواب منم برات بخورمش منم دراز کشیدم شروع کرد برام ساک زدن خوب کیرم بلند شد با کسش نشست رو کیرم و بالا و پایین میکرد منم سینه هاش میگرفتم هی میگفت بچه خوشگل چه کیری داری و عقب جلو کرد بلند شد گفت داگی بکن بلند شد دولا شد منم از پشت کردم تو کسش و تلمبه زدن وااااای چه کسی چقدر خیس بود سرش گذاشت رو بالشت آح بلندی کشید و آروم شد افتاد رو تخت نگاه کرد و خندید پاهاش باز کرد منم کیرمو گذاشتم داخلش و تلمبه میزدم وای زیباترین صحنه سکس به نظرم اینجوری هستش صورت زیبا و سینه های نرم زیر سینت و از همدیگه لب می‌گرفتیم آبم داشت میمومد ولی دوست نداشتم به این زودی بیاد ولی اشکال نداشت چون قرار بود تا صبح پیشم باشه چند شب دیگه هم هنوز از مسافرت مونده بود آبم تا آخر ریختم داخل و خوابیدم تو بقلش دستش کشید تو صورتم گفت عرق کردی ها گفتم اوج لذت بود چرا نکنم بعد خوابیدم کنارش بقلش کردم و گفت تو با مردای دیگه فرق داری گفتم چه فرقی گفت معمولا مردا وقتی ابشون میاد دوست ندارن به زن دست بزنند چه برسه بقلشون کنند بهش گفتم نمیدونم ولی من اینجوری نیستم.
من لیلا تا صبح سه بار سکس کردیم واقعا این مسافرت برام لذت بخش بود دم دمای صبح بود لیلا یک چیزی بهم گفت تعجب کردم گفت دیشب نیما خونه دوستش نبود اینجوری قرار گذاشتیم که من امشب بیام پیشت اون تو اتاق خودش بمونه اون یک ساعت بعد از ما آمد تو اتاق خودش.
بهش گفتم ناراحت نشد گفت نه عزیزم این قرار ما بود که هر دومون راحت باشیم شب های دیگه میزارم بیاد کنارمون بلند شد لباسشو بپوشه که بره تو اتاق خودش گفت یکم استراحت کن که ظهر بریم بیرون گفتم چشم.
نگاه کرد گفت یک سوالی ازت دارم کامران جون.
گفتم بگو درخدمتم گفت توی این چند بار سکس تا حالا نگفتی از پشت میخوام برعکس بیشتر مردها که همشون دوست دارن زن رو از کون بکنند.
گفتم کون خوبه ولی من دوست دارم با کسی لذت ببرم که اونم لذت ببره نه من فقط کیف خودمو بکنم ولی اون درد بکشه بغلم کرد بوسیدم گفت دقیقه به دقیقه بیشتر ازت خوشم میاد.
بلند شدم یک لب حسابی از همدیگه گرفتیم گفت امروز ظهر میرم بیرون تا شب برمیگردیم.
گفتم باشه و رفتش منم دوش گرفتم لباس عوض کردم و رفتم پایین صبحانه خوردم و از آقای کنعانی آدرس طلا فروشی گرفتم بهش گفتم میخوام برای کادو آقای کنعانی از یکی از مستخدم های هتل آدرس گرفت روی یک کاغذ برام به انگلیسی نوشت گفت بده به راننده تاکسی تا ببرت خواستی برگردی آدرس هتل رو که داری ؟
گفتم بله و یک تاکسی گرفتم رفتم سمت یک مرکز تجاری تنها مشکلی داشتم زبان انگلیسی بلد نبودم ولی با هزاران مشکل بالخره یک نیم ست طلا خریدم برای لیلا گفتم بزار سورپرایزش کنم برگشتم هتل رفتم تو اتاقم استراحت کنم از شدت خستگی که تا صبح بیدار بودم و سه بار سکس داشتم خوب استراحت نکردم خوابم برد تو خواب صدای در زدن میومد بلند شدم درب باز کردم دیدم لیلا و نیما گفتند کجای هرچی زنگ زدیم اتاقت جواب ندادی الان کلی در زدیم نگران شدیم گفتم بیایید داخل آمدن گفت آماده شو بریم بیرون گفتم الان همین نشستن نیما گفت ها آقا داماد فهمیدم تا صبح حسابی مراقب زنم بودی خندیدم بهش گفتم آخه چنین عروسکی کی ازش میگذره که بگذرم گفت بله میدونم لباس پوشیدم رفتم تو کشو میز نیم ست طلا رو آوردم بهش دادم گفتم لیلا جان اینم یک هدیه ناقابل چشماش چهار تا شد گفت این چیه گفتم هدیه نیما گفت بازش کن بازش کرد دید گفت واقعا اینو برای من گرفتی گفتم بله گفت کی خریدی تو که همش با ما بودی گفتم امروز صبح که تو از پیشم رفتی منم رفتم بازار خریدم و آمدم بلند بقلم کرد گفت مرسی بوسیدم.
نیما گفت وای این چند شبه قراره چی بشه گفتم چی میشه ؟
گفت عروس خانوم حسابی باید تلافی کنه گفتم نه نیما جان لیلا جون حسابی این دو شب منو خوشحال کرد نوبت من بود که براش جبران کنم.
اون روز ها به بیرون رفتن و شب ها با سکس عالی گذشت فقط شب آخر بود که سکس سه نفره داشتیم نیما آمد ولی همون جوری که لیلا گفت کیر نیما شق میشد بنده خدا تا دوتا تلمبه میزد آبش میومد خیلی بهم خوش گذشت آنقدر رابطه با لیلا برام جالب بود که تمام زیبایی سنگاپور برام نادیده گرفته شد همش تو فکر سکس با لیلا بودم لیلا و نیما برای برگشتن به تهران شماره های همدیگه رو رد و بدل کردیم نیما آدرس خونشون بهم داد گفت بیا پیشمون خوشحال میشم نمیدونم در صورتی که داشتم با خود لیلا و نیما برمیگشتم که غمی تو دلم بود.
شاید خاطرات سکس بود.
ما رسیدیم تهران تو فرودگاه از همدیگه خداحافظی کردیم لیلا بهم گفت حتما بیایی خونمون منتظرت هستیم گفتم چشم رفتم خونه شب شد دیدم پیامک آمد شاه داماد کجای نگاه کردم دیدم نیما گفتم خونم گفت واتس آپ بیا تصویری رفتم تصویری دیدم نیما و لیلا سلام و احوالپرسی کلی با همدیگه گفتیم و خندیدیم نیما گفت آخر هفته ها بیا پیشمون سه نفری میریم شمال گفتم اوکی.
کل هفته گذشت قرار گذاشتیم پنجشنبه دورهمی با لیلا و نیما باشیم منم گفتم این بار مشروب و مزه با من رفتم شراب گرفتم و کلی میوه و مزه رفتم خونشون تا همدیگه رو دیدیم چقدر همدیگه رو بغل کردیم انگاری یک عمر همدیگه رو میشناختیم و بعد از مدتها همدیگه رو دیدیم نشستم لیلا طبق معمول روی میز ناهارخوری مزه و شراب گذاشت گفت برو لباساتو در بیار راحت باش گفتم لباس نیاوردم گفت نیما ببرش نیما گفت بیا کارت دارم رفتم تو اتاق خوابشون ولی خداییش خونه زیبای داشتن نیما یک شلوارک و یک تک پوش بهم داد گفت راحت باش لباس عوض کردم آمدم نشستم رو میز نهارخوری نیما آمد پیشم نشست لیلا گفت من الان میام شما شروع کنید به خوردن گفتم نه وقتی آمدی با همدیگه میخوریم چون دوست دارم تو ساقی بشی گفت چشم.
نیما گفت کامران یک چیزی بهت میگم باور کن ما با این همه مرد رابطه داشتیم معمولاً یک بار یا دو بار بوده و هیچ کدوم خونمون بلد نیستند بدون تو چقدر برای من و لیلا عزیزی که اوردیمت خونمون منم ازش تشکر کردم بعد از چند دقیقه لیلا با یک شرت و سوتین چرمی مشکی با یک آرایش شیک با اون نیم ست طلا که براش خریده بودم پوشیده بود آمد نشست گفت چطوره گفتم ماه شدی مثل همیشه زیبا نیما گفت تو که گفتی کامران دوست داره من لخت بشینم جلوش سینه هامو ببینه لیلا گفت کم کم براش درشون میارم بهش گفتم لیلا جون ماشاالله هرچی بهت میگم زود انتقال میدی خندید گفت آره دیگه منو نیما نداریم نیما دوست داره همه چیز بدونه چون بیشتر لذت میبره لیلا نشست بین منو نیما بهش گفتم باز خودت ساقی شو گفت چشم عشقم شروع کرد به شراب ریختن به سلامتی می‌زدیم دستشو گذاشت رو کیرم گرفت گفت این خوشگل من چطوره گفتم خوبه گفت نبینم بدیش به کسی وگرنه سرشو میکنم گفتم چشم پشتشو کرد به نیما گفت بند سوتین منو باز کن نیما بازش کرد بازم سینه های نرمش افتادن بیرون داشتم نگاه میکردم گفت نمیخوای باهاشون بازی کنی؟
گفتم البته با دوتا دستام گرفتمشون با دستام فشار میدادم وای خدا چه لذتی داشت با دست برای سه نفرمون شراب ریخت بازم خوردیم این دفعه دوتا پیک ریخت برای من و نیما نشست جلو پام کیرمو از تو شلوارک درآورد شروع کرد به ساک زدن با دستش با کیر نیما بازی میکرد بلند شد شرتش زد کنار نشست رو کیرم منم رو صندلی جلو نیما شوهرش رو کیرم بالا و پایین میکردمش و سینه هاشو میخوردم چند دقیقه طول کشید گفت دوست ندارم اینجوری آبم بیاد بریم رو تخت بلند شدم رفتیم تو اتاق خواب کمکم لباسمو درآوردم خوابید رو تخت منم پاهاش باز کردم شروع کردم دوباره به خوردن کسش با دوتا دست سینه هاش فشار میداد و آح میکشید گفت بسه دیگه بزارش داخل اون کیر کلفت منم با یک حرکت کردمش داخل یک جیغ زد و منم شروع کردم به تلمبه زدن مثل وحشی ها میزدم و هی میگفت وای وای و منم میزدم جرم دادی هنوز چند دقیقه نشد زود ارضا شد دوباره حالت داگی گذاشتم از پشت کردم توش نیما داشت با کیرش بازی میکرد و منم مثل وحشی ها تلمبه میزدم خوابیدم روش فشار میدادم داخلش دستم از زیر بردم سینه هاشو گرفتم فشار میدادم عشقم این بود که از پشت بخوابم رو کونش تلمبه بزنم از پشت تو کسش یا از جلو پاهاش باز کنم سینه رو سینه بکنم آبم داشت میومد تو گوشش گفتم بریزمش داخلت عشقم اونم می‌گفت بریز فشار دادم آبم ریختم تو کسش دوتامون بی جون افتادیم پیش همدیگه لیلا گفت پیشرفت کردی مثل وحشی ها تلمبه میزنی بهش گفتم اذیت شدی ببخشید گفت نه خوب بود بهش گفتم نیما تو چیکار میکی نمیخوای سکس کنی ؟
گفت سکس شما دوتا رو میبینم بیشتر لذت میبرم گفتم آخه چطوری دلت میاد چنین عروسکی داری بهش دست نمیزنی گفت این عروسک چند ساله مال منه و تا آخر مال خودمه هر بخوام باهاش سکس میکنم در حال حاضر با سکس تو این عروسک بیشتر لذت میبرم لیلا گفت یک چیزی ازت میخوام گفتم چی گفت بیا 69 بزنیم گفتم باشه نیما گفت اووووووف حالا آب کیرتو برات میخوره رفتم دستشویی خودمو شستم و آمدم دراز کشیدم رو تخت دوتامون به پهلو خوابیدیم به حالت 69 اون شروع کرد به ساک زدن منم کسشو میخوردم آنقدر ادامه دادم که آب لیلا آمد از شدت شهوت و لذت کیرمو تا آخر کرد تو دهنش آنجا دیونه شدم بهش گفتم تند تند بزن و محکم میخوردش آبم داشت میومد با فشار ریختم تو دهنش آبم خورد دیگه جون نداشتم سه نفری رو تخت خوابیدیم تا صبح بیدار شدم لباس پوشیدم لیلا بیدار شد لخت آمد پیشم گفت کجا میخوای بری گفتم برم خونه بازم میام پیشتون بقلم کرد و گفت دلم برات تنگ میشه بهش گفتم منم همینطور میشه چندتا عکس از بدنت بگیرم برای خودم میخوام گفت حتما همون لحظه با گوشی چندتا عکس از سینه هاش و کون و کسش گرفتم بوسیدمش گفتم حتما بهت زنگ میزنم و پیام میدم گفت هفته آینده سه نفری میریم شمال گفتم خوبه.
چند روز گذشت دیدم لیلا زنگ زد و گفت یک خبری برات دارم گفتم بگو گفت بالاخره مادر شدم گفتم واقعا خوبه نیما هم بابا شد گفت نه عزیزم نیما ناپدریشه تو بابای اصلی هستی میخوام بچتو نگه دارم گفتم خوبه ولی دیگه با این تفاسیر سکس من و تو هم فعلا کنسله گفت تحمل کن تا بچه به دنیا بیاد من هستم هر وقت خواستی با ساک زدن ابتو میارم غمت نباشه.
الان شیش ماهه من و لیلا رابطه سکس نداریم ولی همیشه پیش همدیگه هستیم نیما هم خوشحاله که زنش باردار شده از کسی دیگه خخخخخخخ واقعا تو عمرم زن و شوهر آنقدر بی غیرت و تخمی ندیده بودم ولی برای من خوب بود این همه سکس داشتم واقعا لیلا یک چیز دیگه ای بود.
حالا سر فرصت عکس های سینه و کون و کس لیلا رو هم میزارم براتون.
البته کلی تو سنگاپور عکس سلفی سه نفری و دونفری منو لیلا هم دارم.
ببخشید طولانی شد همچنان منتظر نشستم تا اون بچه به دنیا بیاد تا دوباره اون جنده رو بکنم.
دوستت دارم و همیشه جوری رفتار کنید که دیگران بیان سمتتون و بهتون پیشنهاد بدن.
موفق باشید

نوشته: کامران

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • آخرین مطالب ارسال شده در انجمن

    • gayboys
      فرشته - 1 بغلم کرد بردم توی اتاق هرچه داد می زدم و کمک میخواستم فایده نداشت جواد نامرد رفیقم بود من جسمم کوچیک بود ولی جواد خیلی بزرگ بود سنی هم یک سال بزرگتر بود یکی دو سال بود باهم تو کوچه فوتبال بازی میکردیم منم خوره کامپیوتر بودم علیرضام دو سه سال از من کوچیکتر بود همیشه میرفتم خونشون پلی استیشن بازی میکردم جواد من انداخت رو تخت و دو سه تا پس گردنی زد گفت خفه شو کاریت ندارم فقط میخوام لاپایی بکنمت دیگه داشتم گریه میکردم غرورم له شده بودم برا خودم حس میکردم کسیم ولی الان… علیرضای نامرد منو دعوت کرده بود خونه به بهونه درست کردن کامپیوترش خونه علیرضا و حواد یه دوطبقه بود که جواد اینا بالا بودن جواد چنباری گفته بود که علیرضا رو کرده و همیشه تا میدیدمش بهش میگفت تو زنمی جلو من. علیرضام هیچ واکنشی نشون نمیداد گاهی ناراحت میشد ولی هیچی نمیگفت منم یه پسر سفید و خوشکل که خیلی از دختر و پسرای محل دوست داشتن باهام دوست بشن ولی من فقط میرفتم پیش علیرضا چون مثل خودم بود و خانوادشم به من اطمینان داشتن چون بچه درس خون بودم رفت روی رونم و یهو شلور و شرتم باهم پایین کشید تا من خواستم عکس العملی نشون بدم روم خوابید کیرشو گذاشت لای پام و از زیر دستش رسوند به سینم یه ربع همینجوری بود علیرضا گفت بعد نوبت منه التماس جواد میکرد بزار منم بکنم من دیگه خفه شده بودم و تو دلم فقط فحش میداد فهمیدم که کسی خونه هاشون نیست که داد و فریاد های من براشون مهم نبود علیرضا هم می گفت داد نزن کسی نیست جواد به علیرضا گفت برو اسپری و روغن بیار کیر کلفت و داغش از لا پام دراورد و روی رونم نشست گفت مثل بچه ادم بهم میدی وگرنه کونت پاره میکنم من هنوز تو شوک بودم و ترس جونی برای تقلا برام نذاشته بود گفتم تورو خدا بزار برم به خدا به هیشکی نمیگم اون موقع نمیدونست اسپری بی حسیه زد به کیرش و شروع کرد به مالیدن بعد روغن ریخت روی کون و لای پام و بی هوا یه انگشتش هل داد توی کونم که دادم رفت هوا دونفری باهم لخت لختم کردن پاهامو بستن که تقلا نکنم دستامم از پشت بستن بعد به کم درازم کرد و به علیرضا گفت لخت شو گفت خود محمد هست بزار محمدو بکنیم گفت گوه نخور چاقال لخت شو کیرشو ساک بزن و خودتم برو توالت تمیز کن علیرضا رفت بعد چند دقیقه اومد کیر خوابیده من رو گرفت دهنش خایه هام و کیرم ده دقیقه یا بیشتر ساک زد تا آخر کیرم بلند شد تو این مدت هم جواد داشت کون علیرضا رو انگشت می کرد همینکه کیرم شق شد پاهام باز کرد به کیر منم اسپری زد به علیرضا گفت رو کیر محمد بشین برای بار اول داشت کیرم توی کون یکی می رفت یکم بالا پایین کرد جواد گفت بسه علیرضا عین این فیلما فقط ناله میکرد رو کیرم منو خوابوند به پشت و شروع کرد به خوردن سینه و گردنم اخرشم به زور لبام میخورد شهوتی شده بودم ولی هنوز ترس تو وجودم بود کم کم از اینکه کیرش از جلو لای پام بود داشت خوشم میومد شهوتی شده بودم دوباره به شکم خوابودنم شروع کرد به انگشت کردنم انگار دستش به چیزی خورده باشه وقتی تو کونم بود پا شد منم با دست بسته برد توی توالت به حالت سجدم کرد و با شلنگ و فشار اب هرچی توی کونم بود رو ریخت بیرون همونجا با آب کرم دوباره انگشتم کرد کیر علیرضا کوچیک بود و التماس میکرد بزار من بکنمش تا عادت کنه و باز بشه برا کیر جواد ولی من تا می خواستم جق بزنم بعضی وقتا با خیار تو کونم می کردم برا همین کونم اونقدم تنگ نبود کیر جواد لاغر سفید و بلند بود برم گردوندن رو تشک کیرم خوابیده بود دوباره روغن ریخت روی باسنم و توی کونم دیگه تقلا نمی کردم منتظر بودم تموم بشه یا بالش بزرگ گذاشت زیر شکممم و با همون روغن شروع کرد کیرمو چلوندن همینکه کیرم شق شد سر کیرش رو بدون هیچ مکثی هل داد تو کونم میخواستم فرار کنم برم جلو ولی نمیتونستم یکم گذاشت بمونه دوباره درش اورد روغن ریخت دوباره تا همون کلش هل داد چندبار این کار کرد تا یکبار تا نصفه داد تو داشتم می سوختم ولی همینطور اروم اروم تا ته همشو کرد توی کونم و روم دراز کشید بهم گفت فرشته تو زنم شدی دیگه کیرم تو دستش گرفت گفت اینم نشونش ببین چقد شق شده کیرت بعد ده دقیقه روم خوابید و کم کم شروع کرد تلمبه زدن کم کم تلمبه هاش تندتر و تندتر ش و دیگه کامل روم خوابیده بود نمی دونم چرا ولی حس خوبی داشتم دهنم بسته بودم که ناله نکنم چندتا کمر سفت و عمیق زد و همه آبش ریخت توی کونم رو به علیرضا کرد گفت بیا بکنش ولی دست به کیرش نزن که ابش نیاد کیر علیرضا کوچیک و کلفت بود موقع روم خوابید یکم درد کشیدم ولی راحت رو خوابید گفت اینجوری نمیتونم باید داگی بشه دستاشو باز کن تا بکنمش دستام باز کرد منم بدون هیچ حرفی داگی شدم علیرضا عین خروس تند تند شروع کرد به تلمبه زدن تمام آبم پشت خایه ام بود خواستم دستم ببرم سمت کیرم گفت دست بزنی جرت میدم کونی علیرضا ابش خالی کرد تو کونم جواد دوباره اومد ولی به علیرضا گفت برو لباس های خواهرتو بیار تا فرشته خانم رو حسابی عروس کنم یه دامن اورد کردن پام دیگه تسلیم بودم بهم گفت دست به کیرت بزنی زنگ می زنم به فلانی و فلانی بیان بکننت تمام اب کمرم تو خایم بود ولی جرات نکردم سوتین الناز خواهر علیرضا که اونم با اسم خواهرش دیگه صدا می زد رو اورد کرد تنم ویکم ارایشم کرد جلو اینه قدی دامنم از پشت داد بالا و کیرش یکم لای پام عقب جلو کرد بعد از پشت موهام کشید گفت دستاتو بزن به اینه نگاه خودت کن چه عروسی شدی تف انداخت در کونم و کیرش هل داد تا ته تو کونم شروع کرد تلمبه زدن فرشته جووون چه کونی داری زیر خواب کی هستی هیچی نگفتم محکم تر زد تا دادم هوا رفت گفت خواهر جنده مگه با تو نیستم مادر کونی جواب بده زیر خواب کی هستی جواد کونی کی هستی جواد اسمت چیه جنده خواستم بگم محمد ک زد در کونم فرشته افرینن کونی الناز هردوتون زیر خواب کیرمین کیرش در اورد گذاشت رو کمرم گفت کونتو بده عقب کمرت بده تو بعد بهم بگو ارباب لطفا کونمو بکن هیچی نگفتم محکم زد در کونم به علیرضا گفت زنگ بزن به محسن گفتم شوهرم منو بکن کیرت بکن تو کون خانومت فرشته خانوم کیرش مالید در کونم و یجا هلش داد تو بی اختیار اه کشیدم گفت جووون وایساد کشوندم تو بغلش گفت خانومم دوس داره تو تخت خواب بکنمش یا همینجا گفتم تخت دست کرد ریشه کیرم گرفت آب بیغیرتی تو خایته یه فشاری به خایم داد که درد وجودم گرفت دراز کشید رفتم سر کیرش از لباسی ک تنم بود انقدر حشری شده بودم که تند تند رو کیرش بالا پایین می کردم صدای الناز زد گفت کیرت بده دهنش تا اب الناز رو نیاری و نخوریش رو کیرم حق نداری بالا پایین کنی بعد میزارم بهم کون بدی فرشته جون اگه عروس‌خوبی باشی لباس مادرتم میدم بپوشی اونم میکنم دوس داری هیچی نگفتم التماس گونه گفتم میشه فقط فرشته رو بکنی کیر علیرضا رو گذاشتم دهنم داگیم کردن و مثل فیلما دونفری تلمبه میزدن اب علیرضا اومد گفت حق نداری تفش کنی به محسن زنگ میزنم بعد به الناز گفت از هم لب بگیرین و آب رو قورت بدین دوباره برم گردوند رو شکم دراز کشیدم همینکه کیرش تا ته رفت توی کونم ابم پاشید و همونجا شروع کردم به لرزیدن و اونم بعد چند ثانیه تلمبه هاش زیاد کرد و همه آبش تو کونم خالی کرد ادامه دارد نوشته: ناپلئون
    • gayboys
      سحر و پسر پررو در تاکسی سلام سحرم ۲۹ سالمه و مجردم، چند وقت پیش سوار تاکسی شدم که یه پیرزن عقب نشسته بود و بعد از سوار شدن من به پسر بچه حدودا،۱۶،۱۷ ساله سوار شد و کنار من نشست، من یه جین زخمی و تاپ با یه مانتو جلو باز پوشیده بودم ،یکم بعد از سوار شدنش دستشو گذاشت روی پاس جوری که پشت دستش به رون من چسبیده بود و یکم بعد حس کردم از پارگی شلوارم داره رونمو لمس میکنه ، نمیدونم چرا چیزی نگفتم و وانمود کردم حواسم نیست و تو گوشیم رفتم، اروم اروم حرکت دستش بیشتر شد تا جایی که انگشتشو کامل میکشید روی رونم از پارگی شلوارم ، یه, اون دستشو اورد و ارنج دستش که چسبیده بود بi بازوی من و گرفت ، من فهمیدم چکار میخواد بکنه و اصلا واکنش نشون ندادم ، به بهانه دادن کرایه اش شونه اش و اورد روی شونم حالا دستش که ارنجشو گرفته بود گاهی میخورد به سینم ،اروم اروم با انگشتش فقط سینمو لمس میکرد و میمالید به سینم دستشو ،لرزش دستشو حس میکردم حالا یا از ترس و اضطراب یا شهوت نمیدونم،یهو یکم که دستشو میمالید به سینم نمیدونم چه فکری کرد انگشتشو یکم کج کرد که از یقه تاپم بکنه داخل ،خوب دیگ نمیشد وانمود کنم حواسم نیست و نمیفهمم منم زدم زیر دستش گفتم مثل ادم بشبن بیچاره رنگش مثل گچ سفید شد و اروم گفت چشم ببخشید ، ولی دستش همچنان روی رونم بود تا پیاده شدن دیگه تکونش نداد اصلا ، منم حسابی خیس شده بودم نمیدونم چرا اصلا گذاشتم دست بزنه بهم ،این تجربه رو داشتم گفتم بگم براتون ، نوشته: سحر
    • gayboys
      روستای پدری سلام دوستان عزیز من معراج هستم الان ۲۴ سالمه داستانم بر میگرده ب زمانی ک من ۱۷ سالم بود من تک پسر ی خوانواده ۵ نفری هستم و بعد از دو خواهر ب دنیا اومدم پدرم ب خاطر ارثیه ایی ک از مادر و پدرش ک هردوی اونا هم از پدرو مادراشون ارث برده بودن وضع مالی خوبی داشت ما توی شهر زندگی میکنیم اما زمینا و باغاهمون توی روستاس هر روز صبح منو پدرم برای سرکشی ب زمینا و کارگرا ب روستا میومدیم خونه مادر بزرگم تو همون روستاس ی روز ک اومدیم اونجا من از مادر بزرگم خواستم ک از بابام بخواد اجازه بده امشبو بمونم پیشش و اونم قبول کرد اخه پدرم خیلی سخت گیر بود ی مرد مغرور ک عادت داشت ب همه از بالا نگاه کنه و دوست داشت منم مثل خودش باشم میگفت با کارگرا گرم نگیر با همسایه های مادر جوون حرف نزن نمیدونم شاید بخاطر خوشگلی من میترسید خلاصه اونشب با اصرار مادر جوون من موندم روستا مادر جون بعد شام قرصاشو خورد و رفت تو اتاقش ک بخوابه منم جامو تو ایوون خونش پهن کردم دراز کشیدم با گوشیم سرگرم بودم ک دیدم پشت بوم همسایه ی نفر نشسته داره سیگار میکشه گفتم هرکی هست سیگارش تموم میشه میره دیدم ی نیم ساعتی گذشت هنوز اونجاس از زیر درختا رفتم تا نزدیکش ببینم کیه فکر کردم حواسش ب من نیس تا رسیدم نزدیکش گفت معراج تویی یکم ترسیدم گفتم اره گفت نترس منم مهدی مهدی پسر همسایه بود خیلی وقت بود ندیده بودمش ۲۶ ۲۷ سالی داشت ی پسر خوش قیافه و خوش پوش با ی اندام و هیکل مردونه ی چند باری سعی کرده بود باهام گرم بگیره اما بخاطر اخلاق بابا زیاد نزدیکم نمیشد گفت نرفتی همراه بابا گفتم نه موندم اینجا البته پشیمون شدم خیلی حوصلم سر رفته گفت حتما هم صحبت نداری گفتم نه گفت میخوای بیا بالا پیش من بشینی ی کم حرف بزنیم ؟ گفتم اره اگه مزاحم نیستم گفت نه بابا بیا بالا ی نرده بون تو حیاط بود ب درخت تکیه داده بودن اونو اوردم گذاشتم رفتم بالا وقتی رفتم از نزدیک دیدمش خیلی جذاب شده بود قیافش ی ته ریش خوشگل بینی کشیده چشای مشکی لبای قلوه ایی درشت وقتی دید بهش خیره شدم خندش گرفت و گفت چیه چرا اینجوری نگام میکنی گفتم خیلی وقت ندیدمت تغییر کردی گفت توهم بزرگتر شدی با رکابی و شلوارک کوتاه بود زیر نور کم تیر چراغ برق موهای سینه و رونش و پاهاش خود نمایی میکرد رونای تو پری داشت دوست داشتم ب سینه و روناش دست بزنم اما نمی شد گفت خب چرا حالا حرف نمیزنی توک میخواستی حرف بزنی زبونم بند اومده بود تا حالا با ی مرد غریبه این مدلی تنها نصف شب بالا پشت بوم لاب لای درختا تنها نبودم گفتم چی بگم گفت خب من شروع میکنم گفت داشتم از اینجا نگات میکردم ک سرت تو گوشی بود داشتی با دوس دخترت چت میکردی گفتم ن من دوس دختر ندارم گفت پسری ب خشگلی تو چطور دوس دختر نداری حتما ی چندتایی زیر سر داری گفتم ندارم پرسیدم مگه تو داری گفت منم ندارم یعنی خوشم نمیاد از دخترا گفتم بدنسازی کار میکنی گفت اره چطور؟ گفتم از سینه و بازوهت معلومه منم خیلی دوس دارم برم و بدنم مث تو بشه اما اخلاق بابا رو میدونی اجازه نمیده بازوشو نگاه کردو گفت الان ک حجمش کم شده چند مدته اومدم روستا نمیرم باشگاه گفتم نه خوبه بدن رو فرمی داری گفت دوس داری دست بزنی ی کم خجالت کشیدم دستمو گرفت گذاشت رو بازوش خیلی داغ بود داغی بدنش ب منم سرایت کرد فکر کنم اونم متوجه لرزش دستام شد رکابیشو بالا زد گفت اینم شکمم اینبار خودم دست کشیدم زبری موهای شکمش واقعا شهوتیم کرد دستمو کشیدم گفت میذاری منم دست بزنم منتظر اجازه من نشد بازومو گرفت داشت رسما با بدنم ور میرفت منو نزدیک خودش برد گفت چرا میلرزی ترسیدی گفتم ن چرا بترسم گفت من جامو همینجا بالا پهن کردم بیا بریم اونجا من ی سیگار بکشم گفتم باید برم گفت بیا من سیگارمو بکشم بعد برو واقعا دلم نمیخواست برم قبول کردم ی کم اونورتر جاشو پهن کرده بود سیگار و فندکشو برداشت نشست رو تشکش منم اونور تر نشستم گفت بیا کنارم بشین رو تشک زمین سفته منم بدون اعتراض رفتم فهمیده بود ک منم دوس دارم بهم دست بزنه دست انداخت دور گردنم و سیگارشو میکشید گفت کجا میخوای بری امشب پیش من بخواب تا منم از تنهایی در بیام زبونم قفل شده بود حرفی نمیزدم لرزشی همه بدنمو گرفته بود تند تند اب دهنمو قورت میدادم اونم متوجه شده بود گفت فکر کنم سردته منو کامل کشید تو بغلش هیکل کوچیک من تو اون همه عضله گم شده بود داشت پهلوهامو نوازش میکرد کم کم اومد دستشو برد زیر تیشترم شکممو دست میکشید ی اخ ریزی گفت و بعد گفت چ بدنت بی مو منم لال شده بودم شق کرده بودم دیدم داره سینمو میماله گفت میخوای تیشرتت رو در بیاری گفتم اره درش اورد دراز کشید بغلشو وا کرد گفت توهم دراز بکش دیگه چراغ سبزو دیده بود محکم منو بغل کردو گردنمو میبوسید گوشمو میک میزد ی دفع اومد رومو شروع کرد لبامو خوردن حجم کیرشو قشنگ رو شکمم حس میکردم داغ داغ شده بودم زبونشو تو دهنم خیلی حرفه ایی میچرخوند ناخودا گاه همکاری کردم باهاش ب کمرش دست کشیدم زیر پوشش رو در اورد دست زدم ب کیرش بزرگ بود ۱۸ سانتی میشد و کلفت گفت میخوای بدم بخوری با سر تایید کردم شلوارکشو در اورد ی شرت تنگ مشکی پاش بود شلوار منم در اورد ی شرت ابی پام بود تا در اورد رونامو دید ی جون گفت با زبونو دهن افتاد ب جون بدنم همه جامو لیس میزد میگفت تو خیلی نرمی منم بی حال فقط ای ای ای میکردم اونم یک سر جووون جوون میکرد برم گرددوند شرتمو در اورد دوتا لپ کونمو گرفت گفت تمیزی گفتم بیرونش اره اما خودمو خالی نکردم اگه میخوای بکنی کثیف کاری میشه گفت پس برو خودتو خالی کن بیا منم برم داخل خونه وازلین بیارم ک حسابی حالت بیارم لباس پوشیدم بهم گفت حتما میای اره؟ گفتم میام تو دلم گفتم از این کیرو از این بدن مگه میشه گذشت قبلا یکی دوبار سکس داشتم ی بار با یکی از دوستام بود ک سایزش کوچیک بود ی بارم با مربیم بود ک اینقد هوول بود فرطی ارضا شد و چون حال نکردم دیگه بهش ندادم رفتم پایین خودمو خوب شستم و خالی کردم اومدم دیدم لخت لخت کیرشو گرفته تو دستش دراز کشیده کیرشو دیدم ی کم ترسیدم گفتم خیلی بزرگه گفت نترس اذیتت نمیکنم لباسمو در اورد گفت هر کار دوس داری با کیرم بکن نوکشو گرفتم تو دهنم پیش ابش اومده بود همشو خوردم خیلی مزه پیش ابو دوس دارم براش ساک زدم لیس میزدم از بالا تا پایینشودیدم داره حال میکنه خیلی تکون میخوره گفت خایمو بخور اول ی کم بو کردم دیدم تمیزه و بو صابون میده شورع کردم خوردن خایه هاش حسابی براش لیس زدم سرمو فشار میداد سمت لای باسناش با اینکه هیری بود اما اصلا بوی بد نمیداد و خودشو شسته بود منم از خود بیخود شدم زبونمو لای باسنش کشیدم رو سوراخش لیس‌ میزدم تا نوک کیرش کیرشو تا ته تو حلقم جا داد تلمبه میزد و نگه میداشت اب دهنم میریخت رو خایه هاش و میرفت لای باسنش بلند شد گفت داگی شو منم داگی شدم دیدم صورتشو اورد نزدیک سوراخمو ی تف غلیظ انداخ زبونشو گذاشت رو سوراخم اولین بار بود یکی سوراخمو لیس میزد خیلی حال میداد شاید بگم بهترین قسمتش همین بود ک زبون داغشو فرو میکرد داخل خایه هامم لیس میزد میگفت من عاشق کونم تا به حال شاید یکی دوبا کس کردم دیدم حال نمیده اما همیشه پسر کردم خوب ک کونمو لیس زد گفت اماده ایی معراج میخوام بکنمت گفتم فقط اروم گفت چشم عزیزم من تورو تازه پیدا کردم کیرشو وازلین زد اروم گذاشت رو سوراخم یواش یواش داشت فرو میکرد تو گفت خودت اروم بیا عقب هرجا دردت اومد نگه دار خلاصه بعد کلی درد کیرشو تا خایه جا کرد تو شرو کرد ب تلمبه زدن درد داشت کم کم از بین میرفت لذت جاشو میگرفت تا جایی ک اونقدر حال میداد ک خودم میگفتم بکن مهدی اونم نامردی نکرد محکم فشار داد جوری ک نتونستم تحمل کنم ب شکم خوابیدم اونم خوابید روم بیحال زیرش بودم اونم صورتمو برگردونده بود و لبامو محکم میک میزد تا جایی ک جا داشت تلمبه میزد و قربون صدقم میرفت گفت ابمو میخوری گفتم ن بدم میاد خیلی اسرار کرد قبول نکردم ی لحظه از حرکت وایستاد و ی اه بلند کشید و همشو خالی کرد تو کونم همونجور بی حال روم خوابید بعد کیرشو در اورد منو ب بغل خوابوند واسم جق زد اب منم پاشید تو دستش شرتمو برداشت ابمو پاک کرد لای پامم تمیز کرد و کیر خودشم تمیز کرد منو گرفت تو بغلش ی بوس رو گردنم کرد و گفت بهترین کونی بود ک کردم دمت گرم از من پرسید تو چی حال کردی منم با یه لب تایید کردم ی یساعتی تو بغلش خوابیدمو گفتم باید برم مادرجون واسه نماز بیدار میشه ببینه نیستم بد میشه شرتمو نگه داشت گفت اینو نگه میدارم یادگاری. الان بعد چند سال هنوز هر زمان ک میتونم میرم روستا و هر وقت ک برم میرم پیشش و با هم حال میکنیم الان چند ماهی هست ک رفته سمنان قراره اخر هفته اینده بیاد میگه خیلی دلش واسم تنگ شده منم همیطور . ببخشید اگه بد بود یا طولانی. پایان. نوشته: معراج
    • gayboys
      مونا - 3 چند روز بعد از اون اتفاقات؛ شب؛ بعدِ شام؛ با شهاب چند پیک شراب زدیم … من مست شده بودم و دلقک بازی در میاوردم … حتی وسطش از شدت مستی درحالیکه قهقهه میزدیم هردو؛ از شدت خنده افتادم کف آشپزخونه …شهاب به شوخی؛ مجبورم کرد که همه لباسامو از تنم دربیارم و کامل لخت بشم و چهار دست و پا ؛ راه برم و براش صدای حیوون در بیارم … که انتخاب کنه؛ با کدوم صدا بیشتر حشری میشه!! … اول میو میو کردم … بعد واق واق کردم … بعد صدای خر و الاغ درآوردم براش و بعد قُدقُد کردم …انگار که بخوام تخم بزارم مثلاً … شهاب که خیلی حشری شده بود؛ بهم گفت بیا بریم رو‌ تخت …مجبورم کردم که سکس کنیم… من بهش گفتم بزار موبایل رو بزارم که فیلم بگیریم بعداً ببینی … گفت باشه و موبایل رو گذاشتم رو میز آرایش روبروی تخت و روشن کردم که فیلم بگیره …. من مجبور بودم باهاش سکس کنم با اینکه درد داشتم ……آخه من بعد ماجرای عرشیا؛ خیلی سوزش شدید و درد داشتم …. ولی نمیتونستم چیزی بگم ….شهاب منو لخت کرد انداخت رو تخت … چراغها نیمه خاموش بود …یعنی بگم عین سگ منو کرد اغراق نکردم … از وسط جر خوردم … انقدر درد داشتم که که اوایل خیلی لذت نبردم اما بعدش کم کم لذت شروع شد… وسط کار یهو کیرشو کشید بیرون و پاهامو داد بالا و شروع کرد سوراخ کون منو و کسمو لیس زدن …. بلند آه و ناله می کردم ….عین خیار جرم داد از وسط ….موقع سکس هی می گفت ساک بزن برام ساک بزن … هی براش ساک میزدم … هی کیرشو میزد تو صورتم … می گفت دوست داری بکنمت؟ از سر ترس که چیزی لو نره گفتم آره شهاب جان از خدامه جرم بدی … در همه حالات منو کرد ….انقدر تلمبه زد که داشتم می میزدم از درد …. چون سوزش شدید و درد داشتم … فاطی چند روز بعدش نهار اومد پیشم …اتفاقات جالبی افتاد… که براتون میگم … وقتی از درب اومد تو؛ چون منم همون موقع رسیده بودم خونه؛ لباس بیرون تنم بود … اولش کلی نازم کرد و باهام لب داد …بهم گفت مونا جون میشه برام همینجا لخت بشی ؟ می خوام همش لخت باشی تو خونه برام ….همه لباسامو درآوردم … یکی یکی ازم می گرفت … هردو خنده مون گرفته بود … همینجور که لباسامو در میاوردم؛ به حالت کنایه، بهش گفتم خوشت اومده ها … گفت چه جور هم که خوشم اومده … تو زن منی …بدو در بیار سریع!! خلاصه کامل همه لباسامو درآوردم و آخر از همه جورابامو…… لخت مادرزاد شدم…. بهش گفتم ببین نازم ملتهب شده …پرسید چی؟ بهش گفتم انقدر با این عرشیا اذیتم کردین که شدید میسوزه … اومد به نازم نگاه کرد… با انگشت دو دستم کمی باز کردم از هم نشونش دادم … با دست چوچوله ام رو گرفته باز کرد … لب های چوچوله ام انگار مثلاً تاول زده باشه قرمز شده بود … بهم گفت چرا اینجوری شده ؟ با خنده گفتم نمیدونم باید از خودت بپرسی پرکاری زیاد … خندید گفت پیش دکتر نرفتی؟ گفتم نه بابا خجالت می کشم … هردو خندیدیم … حقیقتش نمی دونستم چرا اینجوری شده … فاطی با حالت شوخی گفت کُست شبیه گل رُز شده … خلاصه رفتیم تو آشپزخونه نشستیم به صحبت …فک کنین من لخت مادرزاد بادم و فاطی کامل لباس تنش بود و هی انگولکم میکرد هی موهامو به شوخی می کشید … یا در کونم می زد… بعد بهم گفت چند روز پیش پورن نگاه می کرده یکی از این پورن استارها خیلی شبیه من بوده و برام سرچ کرد و پلی کرد دیدم راست میگه چهره اش خیلی شبیه منه اسمش Blake Blossom هست فاطی می گفت حتی حرکاتش و حتی خندیدن هاش هم خیلی شبیه منه … البته پوست من از اون سفیدتر هست …(اگه خواستین سرچ کنین تا ببینینش فک کردم شاید بیشتر همراه پنداری کنین با چهره من )… بهش گفتم شبیه تو هم پورن استاری هست؟ گفت آره صبر کن … شروع کرد و سرچ کرد … یک عکس بهم نشون داد که چهره اش خیلی شبیه فاطی بود … اسمش رو ازش پرسیدم اسم پورن استارش؛ Sinn sage بود … بعد فاطی بهم گفت این کاری که با چند تا از دوستاش راه اندازه کرده؛ مقداری پول هم دستش رسیده که برام فرداش میزنه … هردو خندیدیم گفتم: فاطی منو گیر آوردی؟ گفتم آخه تو سر اون اجاره انقدر با شهاب بگو نگو کردی … فک کردم کارتون به کشت و کشتار برسه اونوقت الان به این راحتی برایمان پول میزنی؟ فاطی با خنده حالت حکیمانه به خودش گرفت گفت هر چیزی سرحال خودش ….چون اون پول سهم من هست و باید می داد …اتفاقاً اون پول رو گرفتم و قول من به تو هم سر جایش هست اگه دوباره هم سعیمو مدیره دقیقاً همین کارها رو میکنم … هردو خندیدیم. بهش گفتم یعنی اگه آخر این ماه هم پول تو رو نده باز منو میبری که عرشیا بکنه منو؟. هر دو قهقهه میزدیم … حرفامون لای خنده هامون گم شده بود… فاطی گفت دقیقاً … دقیقاً همین کار رو می کنم … بعد همینطور که می خندیدم براش مسخره بازی درمیاوردم خیلی خوشش میومد… قهقهه میزدیم هر دو می گفت تو دلقک کوچولوی منی …می خواستم پاشم برم دم گاز؛ یهو کونمو گرفت با دستش و انگشتشو کرد تو کونم …انگشتش عین کیر خر بود انقدر ضخیم بود!!؟ بی حرکت موندم … جیغ زدم گفتم یواش ناخونت تیزه سوراخ شدم….داغون کرد مقعدمو… فاطی شروع کرد به خندیدن… ادای حرف زدن منو درآورد که می گفتم مقعدم روی کلمه ع خیلی تشدید می کرد …می گفت مقعدت درد رفت ؟ بعد موهامو گرفته بود می کشید از بغل … گفت جوون …صبر کن بزار انگشتم بمونه تو کونت … به سیخ کردمت … من انگار عین عروسک هند پاپت؛ تکون نمیتونستم بخورم …داشتم میمردم از شدت شهوت بعد فاطی که دید من تحریک شدم … همونجوری که انگشتش تو سوراخ کونم بود؛ منو تو همون پوزیشن که وایساده بودم جلوش؛ کمی چرخوند و شروع کرد … دهنتو گذاشت رو کُس من و شروع به لیسیدن ناز من … چوچوله مو با دندون می کشید … جیغ میزدم …پاهامو باز کرده بودم از هم یک پامو گذاشته بودم رو صندلی بغلش … سوراخ کونم هم خیلی درد داشت و هم خیلی شهوت …،داشتم همونجا قالب تهی می کردم؛ که صدای باز شدن و بهم خوردن درب خونه اومد!!! همونجا خشکم زد … یعنی کی بود؟؟؟ احتمالاً شهاب بود …شاید چند ثانیه ای طول می کشید تا برسه به من ….سریع به فاطی گفتم همینجا بشین ….سریع پریدم از تو رخت چرکهای پشت یخچال دم پاسیو؛ یه پیرهن و شلوار تنم کردم … اون لحظه مغزم هنگ کرده بود …کار نمی کرد … … ولی چاره ای نبود …سعی کردم آرامشمون حفظ کنم…خیلی آروم اومدم بیرون… که مثلاً هرکی بود فکر کنه مشغول کار بودم … ولی انگار شهاب تو اتاق رفته بود … بعد شاید چند دقیقه؛ شهاب اومد تو آشپزخونه … با خنده با هردومون سلام علیک کرد… و کمی با فاطی خوش و بهش کرد … منم خودم سر گاز مشغول کردم تا حرفاشون تموم بشه … بعد اومد پیش من …برای اینکه فکر نکنه من غافلگیر شدم؛ و مثلاً شکی نکنه، سعی کردم خودمو ریلکس نشون بدم و بهش گفتم چه عالی و به موقع اومدی … میخواستیم الان ناهار بخوریم …با هم نهار بخوریم … شهاب خیلی یواش بهم گفت نه باید برم … باید از تو گاو صندوق اون برگه ها رو میبردم صبح یادم رفته بود … دیرم شده … بعد لپمو بوس کرد و با فاطی خداحافظی کرد و‌رفت … درب رو که بست من و فاطی هر دو بهم نگاه می کردیم خشکمون زده بود… بعد یادمه نشستم رو صندلی … که مثلاً شهاب از روابط ما بویی برده با نه ؟. فاطی که انگار توی مغز منو خونده بود؛ گفت مونا چته ؟ چشمات گرد شده ! به چی فکر میکنی؟ که شهاب فهمیده باشه ؟ با تعجب و تایید سرمو تکون دادم فاطی گفت اون که نفهمید از بس همیشه گیجه …ولی تو فکر کن اصلاً فهمیده بود… مگه ما نمی خوابم باهاش تری سام کنیم ؟ فوقش یک هفته دیگه میفهمه !.. من که سرم درد گرفته بود بابت این شوک … عصبانی شدم … بهش گفتم اصلاً حرفشو نزن واقعاً مغز من گنجایش برای اینهمه استرس نداره… جمله ام تموم نشده بود… که زنگ درب پایینو زدن! باز هر دو بهم نگاه کردیم … فاطی پرید رفت اِف اف یا همون آیفون رو برداشت و با کسی حرف زد و درب پایین رو زد که باز بشه!… و بعد با تعجب منو نگاه کرد… گفت مامان سروره ! ( مادر فاطی و شهاب!!) بعد از من پرسید برای چی امروز اینجا اومده؟؟ من نگاهش کردم… گفتم از من می پرسی ؟ مادرش؛ سرزده قبلاً بارها منزل ما اومده بود؛ اما اون روز بعدِ از شوکی که شهاب ایجاد کرد ؛ سورپرایز جالبی نبود … صدای آسانسور اومد فاطی رو کرد بهم گفت مونا بدو برو لباساتو عوض کن سریع … منم گفتم چشم و رفتم تو اتاق و لباسامو عوض کردم شلوار جین و پیراهن قرمز یقه دار و جوراب پام کردم و اومدم … همونطور که قبلاً هم گفته بودم؛ من تا قبل اون روز؛ همیشه؛ جلوی مادر فاطی؛ با لباس پوشیده بودم و حتی جورابمو در نیاورده بودم…شاید از رفتار خودمونی اش خجالت می کشیدم نمی دونم … مامانش اومده بود بالا و داشت با فاطی حال و احوال می کرد…من رفتم پیشش و سلام و علیک ماچ و بوسه کردیم … مادرش خیلی رفتار گرم و شوخ و شنگ‌ و اخلاق خیلی دوستانه ای داشت …مثل همیشه …و زیادی خودمونی بود و حتی شدت صمیمیتش؛ منو گاهی خیلی عذاب می داد …ولی نمیتونستم به فاطی هم بگم …چون به دو شقّ مساوی تقسیم می کرد … هرچی می گفتند باید سمعاً و طاعتا؛ گوش میکردم …تا از طرف فاطی؛ مورد مواخذه قرار نگیرم… مادرش خیلی مواقع که میومد باما کارت بازی می کرد ….تعریف کرد که اومده بوده نزدیک منزل ما کارداشته و چون فاطی گفته بوده که امروز پیش منه اونم اومده بوده … ازش پرسیدم شهاب رو ندیدین؟ گفت نه اینجا بوده؟ گفتم آره دقیقا پیشوای شما رفت … خیلی ناراحت شد که شهاب رو ندیده گفت کارش داشتم حیف شد … خلاصه نشستیم سه نفری نهار خوردیم … و شراب آوردم … مادرش که شراب نمی خورد …من؛مثل همیشه زیاد شراب خوردم و باز شروع کردم به کسشعر گفتن … بعد نهار مامانش ظرف ها رو آب میگرفت و میگذاشت داخل ماشین ظرفشویی …فاطی به من اشاره کرد و رفتیم تو اتاق … منو چسبوند به کمد و شروع کرد باهام لب دادن!! زبونشو کرد تو دهنم … زدمش کنار …بهش گفتم مامانت میفهمه جون هرکی دوست داری بی خیال … !!! ول کن نبود شروع ناز کردن من … گردنمو بوس کرد … بعد با خنده گفت: مونا جونم ! یک چیزی ازت می خوام. نه نگو ! با تعجب و خنده و چشمای گرد شده پرسیدم باز چی؟؟ گفت لباساتو دربیار بیا حموم تو وان بخواب بگم که حموم رفتی مثلاً … با تعجب گفتم که چی بشه؟؟؟ گفت برای اینکه برام لخت بشی … به این بهانه همش لخت هستی و منم می تونم ببینمت … با خنده اومدم بگم نه بیخیال؛ که سریع موهامو کشید و دستمو گرفت پیچوند … می خواستم جیغ بزنم … با خنده موهامو گرفته بود… کش سرم باز شد …فاطی گفت میایی حموم یا نه … اشکم دراومده بود هم از خنده و هم از درد … گفتم باشه چشم … چشم …ول کن موهام کنده شد … بعد دستمو ول کرد …بعد گفتم آخه زشته ظرفها چی میشه؟ فاطی گفت ما این حرفها رو ‌با هم داشتیم تا حالا؟ من انجام میدم … بیا با من … دست منو ول نمی کرد … می خواست ببره تو حموم… بهش گفتم صبر کن به مامان بگم … زشته … دستمو ول کرد … رفتم پیش مامانش با خنده گفتم مامان جونم …من می خواستم برم حموم…. اگه اشکالی نداره … وان آب داغ …با لبخند قشنگی گفت به به آره برو عزیزم حتماً …. حتماً راحت باش…من گفتم آخه خیلی ببخشین نمی خواستم تنهاتون بزارم … مامانش خندید گفت نه عزیزم فاطی هست تنها نیستم تو ببخش که من سر زده اومدم … گفتم نه اصلاً این چه حرفیه …خیلی هم خوشحال شدم … یادتون بودیم … خلاصه فاطی که دید دارم وراجی می کنم اومد دستمو گرفت با خنده گفت مونا چقدر زر میزنی!!!مگه نمی خواستی بری حموم … منو کشید و برد تو حموم ! و مجبورم کرد لباسهامو درآوردم … فاطی درب چاهک وان رو بست و شیر حموم رو باز کرد که وان پر بشه کامل لخت شدم و کش سرمو هم بهش دادم و لباسهامو ازم گرفت … بعد باهام لب داد … من همش نگران بودم مامانش و حتی شهاب بهم بیان تو !!! … بعد گفت برو تو وان و شامپو ریخت تو آب … کمی پرشده بود… نشستم کف وان … گفت پاهاتو دراز کن … دراز کردم … گفت صبر کن کامل ور بشه … بعد شیر رو ببند … پرسیدم خب بعدش چی میشه ؟ گفت همینجا تو وان باش اصلاًبیرون نیا… فهمیدی؟ گفتم آخه زشته … فاطی گفت چیش زشته ؟ گفتم مامانت فک میکنه من بهش بی ادبی کردم اینهمه وقت تو حموم … فاطی گفت نه تقصیر خودشه نباید سرزده بیاد … بعد کمی مکث بهم گفت : من بهش می گم تو خیلی از صبح خسته شدی و من مجبورت کردم بری وان آب گرم بگیری … ( البته قبلا ها هم حمام وان آب داغ زیاد گرفته بودم ) … آب وان کامل پر شده بود … لبریز بود …شیر آب رو بست و رفت بیرون درب رو بست … بعد چند دقیقه دوباره اومد و با فندک چند شمع که کنار حموم بود رو‌ روشن کرد و چراغ حموم رو خاموش کرد و همینکه می خواست بره؛ حوله ها رو هم با خنده برداشت گفت ریلکس کن … ! با تعجب پرسیدم حوله ها رو کجا میبری ؟؟؟ با خنده گفت که بیرون نیاییی!!! من کمی توی آب ریلکس کردم … حقیقتش هنوز میت بودم …دراز کشیدم چشمامو بستم … سرم از آب بیرون بود …بعد حدود ده دقیقه شاید؛ فاطی اومد تو با یک لیوان چایی و ظرف توت خشک خنده های شیطانی می کرد!!.. بهش گفتم چیه؟ چی شده … گفت هیچی مامان داره چایی میخوره … برای تو هم آوردم … نشست روی زمین بغل وان و موهامو ناز کرد … بهم گفت ببین فاطی! ازت یک چیزی میخوام!! بهش گفتم دیوونه ام مردی امروز!! چی میخوای ؟؟ فاطی با خنده گفت میخوام یک کار جالب بکنی!! پرسیدم چه کاری؟ گفت امروز باید مامانم تو رو‌لخت مادرزاد ببینه !!! خندیدم…نمیدونستم چی بگم … حقیقتش از وقتی با فاطی لز می کردم و بعد ماجرای سکس با دوست پسر سمی اش، عرشیا یا همون عن شیا ( به شوخی که می خواستم مسخره اش کنم به فاطی می گفتم!)… خیلی حشری شده بودم … خیلی خیلی زیاد …دوست داشتم جلوی همه آدم‌های خیابون لخت بشم و بهشون بدم … احساس جندگی، بی نظیره؛ بی نظیر……!! خیلی دوست داشتم جلوی مادر شوهرم لخت بشم … بابت لخت شدنم مثلاً جلوش تحقیر بشم … نمیدونم … حس عجیبی بود … همیشه عاشق دیده شدن بدن لُختم هستم همینجور فاطی رو نگاه کردم … پاهامو دراز کرده بودم و نوک شست پامو که از ته وان بیرون آورده بودم؛ با شیر آب بازی می کردم و انگشتای پامو که لاک زرد زده بودم؛ به شیر آب میمالیدم …پرسیدم خاک تو سرم! جلوی مامان لخت بشم؟؟ که چی بشه ؟ فاطی با خنده گفت برای اینکه من بینهایت تحریک بشم !!! و از وسط جرت بدم … که سکسامون خیلی جذاب تر بشه … که خودت هم لذت خیلی بیشتری ببری … بعد فاطی پرسید مونا تو چرا انقدر ناخن های پاتو انقدر از ته می گیری؟ پرسیدم چیه دوست نداری؟ فاطی گفت چرا اتفاقاً بیشتر تحریک کننده است …. ادامه داد که پس موافقی ؟ پرسیدم با چی ؟ فاطی گفت همینکه جلوی مامان لخت بشی…. بهش گفتم : خب برفرض که درست بگی … به چه بهانه ای باید جلوشون لخت بشم ؟ … فاطی ادای حرف زدن منو درآورد بعد با خنده دست کرد لای موهام …گفت کسخل! به چه بهانه ای ؟ همین الان لخت مادرزاد … توی حموم … توی وان … چه بهانه ای از این بهتر؟… مونده بودم چی بگم… گفت مگه تو کُست زخم نشده؟ هردو خندیدیم. با خنده گفتم دیوونه عفت کلام داشته باش … باز خندیدیم … بهش گفتم زخم چیه ؟ حساسیت پوستی هست یا همچین چیزی… خب حالا که چی؟؟ فاطی گفت مگه مامان؛ سوپر وایزر بیمارستان نبوده ؟ گفتم خب آره درسته … فاطی گفت من میرم بهش میگم که مونا یه حساسیت پوستی پیدا کرده نازش اینجوری شده … شما که چه می دونم سوپروایزر بودی … با دکترها و انواع مریضها سر و کارداشتی؛ بنظرت چیکار کنیم … بعد احتمالا میاد ببینه … با خنده بهش گفتم خجالت میکشم … حقیقتش هم خجالت می کشیدم. و هم حسّ شدید شهوت که منو لخت ببینه … به فاطی گفتم باشه بهش بگو … فاطی با لبخند؛ با دستش صورتمو ناز کرد و موهامو ناز کرد …بعد صورتشو آورد جلو و لباشو گذاشت رو‌لبم‌ و زبونشو کرد تو دهنم …شاید بیست ثانیه ای با هم لب دادیم … بعد دستشو کرد تو آب وان … یهو نازمو مالید … بی اختیار پریدم از جام … خندید … بعد سینه هامو که چاک سینه ام از آب بیرون بود رو شروع کرد مالیدن و با اون یکی دستش نازمو‌ از تو آب میمالید … من خیلی حشری شده بودم ….بعد گفت الان بهش می گم بیاد … فقط من هم باهاش میام تو … و هر چی بهت گفتم جلوی مامانم گوش کن باشه؟. منم با سر تایید کردم … خلاصه فاطی رفت بیرون … حدود شاید پنج دقیقه بعد درب حمومم رو باز کرد و چراغها رو روشن کرد … مامانش هم باهاش اومد تو… من تو وان دراز کشیدم بودم و چون کف بود تو آب؛ فقط قاچ سینه هام معلوم بود …مامانش اومد طرف وان و با لبخند خاصی؛ منو داشت نگاه می کرد… با لبخند گفت دختر گلم؛ چی شده؟ فاطی جون میگه واژنت؛ حساسیت پیدا کرده؟ گفت بهش نشون دادی خیلی ملتهب بوده !!! میخوای بمن نشون بدی مامان؟ شاید بتونم کمکی بکنم …منم با لبخند و خجالت به فاطی نگاه کردم که یعنی چرا بهش گفتی که به تو نشون دادم؟؟؟؟ به مامانش نگاه کردم … با خجالت و مؤدبانه گفتم : بله …نمی دونم چرا اینجوری شده ….فاطی گفت موناجون!؟چون مامان؛ تجربه دارن؛ تو بیمارستان بودن؛ شاید بتونن کمک کنن … منم با لبخند گفتم بله حتما همینطوره … ولی باز خجالت کشیدم که از جام تکون بخورم … حقیقتش یهو خیلی خجالت کشیدم … نمی دونم چرا… فاطی گفت مونا جون به مامان نشون بده مامان هم ببینن … !!! من دیدم هردوشون دارن منو نگاه می کنن… چند ثانیه سکوت برقرار شد… یهو مامانش گفت مونا جون خجالت نکش مامان ! ما که مرد نیستیم …فاطی که دیده؛ من که اشکالی نداره ببینم عین مادرت هستم …بعدا که بخوای ایشاله وضع حمل کنی!! همه هزار بار همه جا تو میبینن!! با خنده گفتم بله درست میگین … فاطی گفت مونا جون بلند شو بیا بیرون از وان ببینین مامان تو نور !!! منم آروم از تو آب و وان حموم بلند شدم … آب‌ها تکون خورد من ناخودآگاه برای اینکه ادب رو هم رعایت کرده باشم؛ یک دستمو جلوی نازم گرفته بودم و یک دست دیگمو جلوی سینه هام… فاطی حوله انداخت؛ دم وان گفت بیا اینجا وایسا … …پامو از وان گذاشتم بیرون روی حوله و لخت مادرزاد … همینکه خواستم جلوی هردوشون وایسم؛ فاطی یهو جلوی مامانش یک اسپنک محکم به کونم‌ زد… انقدر محکم زد در باسنِ من که شترق صدا داد … صدا تو حموم پیچید … شترق…ق…ق….باسنم قشنگ لرزید…من و مامانش مات و مبهوت به فاطی نگاه کردیم ……فاطی خندید …گفت ببخشین …ببخشین …خیلی گنده است باسن مونا ……باهاش شوخی میکنم گاهی …!!! مامانش بعد کمی مکث بهم گفت: مامان دستاتو بردار راحت باش کسی اینجا نیست!!! منم ناچاراً با حالت شرم، دستامو برداشتم چشماش؛ میخکوب شده بودند رو کُس و پستون من ….قبلاً هم گفته بودم؛ چونکه من لیزر کردم همه بدنمو … کُسم عین هلو شده بود یا بقول فاطی عین آلوی برقانی … اما اون روز؛ چوچوله ام بیشتر شبیه گل رز شده بود که گلبرگ هایش شبیه لبهای چوچوله ی من بود …و چوچوله ام قشنگ معلوم بود ….خیلی صحنه خجالت آوری بود….مامانش چند بار سرتاپای منو نگاه کرد …دیدم مامانش داره منو با نگاه میخوره… خجالت کشیدم … پستونای گنده و آویزون … باسن گنده …وای چه صحنه ای بود جلوی مادر شوهرم … من ناخودآگاه باسنمو یکم قنبل کردم … فاطی که بغل وایساده بود با دستش؛ به گودی کمرم فشار وارد کرد که بیشتر و بیشتر قمبل کنم تا سوراخ کونم بیشتر در دسترسش باشه ….خیلی حشری بودم …هی کونمو سعی میکردم بیشتر قنبل کنم براش …فاطی که یواشکی دستش از پشت رو کون من بود؛ و لپ کونمو با دست رفته بود … در اوج شهوت بودم …بعد یواشکی از پشت انگشتشو مالید به سوراخ کونم … من عاجزانه نگاهش کردم که یعنی تو رو خدا بسه !! مامانت میفهمه!!! یهو به مامانش گفت مامان ببین عروستو! عروست لخته! ببین چه عروس خوشگلی داری … مامانش با لبخند گفت بله بله … تو خوشگلی عروس منو نمیخواد به من گوشزد کنی … خودم دارم میبینم که چقدر ناز و خوشگله ….!! بعد فاطی چربی های زیر شکممو با دست گرفته بود…مامانش هم توجهش جلب شد و خندید… فاطی همینطور که می خندید پرسید اینا چیه ؟مگه عروس خوشگلمون باشگاه نمیره؟! هر سه مون خندیدیم … من که نمیدونستم اون وسط چی بگم یا چیکار کنم؛ انگشتای پامو میکشیدم رو‌حوله …فاطی و مامانش انگار میخواستن منو همونجا بخورن درسته ….انقدر که کس و پستونمو نگاه می کردن… فاطی که انگار میخواست منو بچزونه یا تحریک یا تحقیر کنه؛ گفت مامان ببین ناز عروست چجوری شده …مونا!! نشونشون بده ….گفتم چشم …خیلی صحنه عجیبی بود … فک کنین … منم هم حسّ شهوت داشتم و هم خجالت … با دو انگشت دو دستم؛ نازمو باز کردم … فاطی گفت مامان! میبینی! چه جوری شده … مامانش گفت مونا جون ول کن انگشتتو من ببینم … من انگشتامو برداشتم … مامانش انگشتش رو تو شیار کُسم می کشید …انگشتاش قشنگ به پره های کسم میخورد …من و فاطی همزمان چشم و تو چشم بودیم …بعد با دو انگشتش نازمو از هم باز کرد و چوچوله مو که عین گلبرگ قرمز شده بود رو با انگشتش گرفته بود و نگاه می کرد!!! فاطی دوباره برای اینکه بیشتر کِرم بریزه؛ با خنده و متلک گفت چوچوله اش اوخ شده !!! من تو چشمای فاطی نگاه کردم که یعنی اینکه بی خیال جون هرکی دوست داری!!! … بعد مامانش گفت : مامان ! حساسیت شدید شده … شاید خودتو درست نَشُستی!! پماد ویتامین آ د دارین تو خونه؟. گفتم نمیدونم شاید باشه … تو یخچال قاطی قرصها …( ما همه قرصها و پمادها موتو تو درب یخچال میزاریم ) به فاطی گفت؛ مامان! برو نگاه کن تو یخچال ببین مونا جون نذاشته؟ فاطی منو با خنده نگاه کرد و رفت بیرون از حموم … مامانش که نگاهش قفلی رو کُس و پستونِ من بود؛ بهم گفت : مامان! سابقه داشته؟ که قبلاً اینجوری بشه؟ من آخه بعضی خانوما که اطراف واژن رو اصلاح نمی کنن… مثلاً بخاطر آلودگی، ممکنه اینجوری میشه … ولی مال تو که … در حین صحبت با دو انگشتش چوچوله مو گرفته بود نگاه می کرد …من وسط کلامش گفتم : مامان! من لیزر کردم…. مامانش گفت آهان هم بخاطر مثلاً شرت و لباس ممکنه باشه که حساسیت های شدید پوستی مثل مثلاً خارش و قرمزی شدید می شه. ( انواع اطلاعاتشون داشت به رخ من میکشید!!) و هی به کس من نگاه می کرد …چوچوله مو ول نمی کرد… هم خیلی شهوتی شده بودم … هم خجالت بار بود … فاطی معلوم نبود کدوم گوری رفته بود… مطمئن بودم که از قصد نمیاد که مثلاً من لخت مادرزاد جلوی مامانش بیشتر تنها باشم !!! مامانش همینجوری که چوچوله مو با دو انگشت گرفته بود… با دو انگشت دیگه اونطرف چوچوله مو گرفت و درواقع کسمو باز کرده بود داشت مثلاً علت رو بررسی می کرد!! بعد گفت آخه مامان! اونایی هم که اپیلاسیون میکنن. اپیلاسیون یک روند خیلی دردناک و خطرناکیه!! بعضی موقع ها موها زیرپوستی رشد می کنند یعنی ممکنه پوستشون؛ قرمزی و خارش پیدا بکنه … نمی دونم داشت چی رو با دقت نگاه می کرد … اطراف کُسم رو هی دست می کشید … بعد پرسید: مامان جیش می کنی درد نداری؟! با خنده و تعجب گفتم نه مامان جون!! بعد درسید از کی اینجوری شده؟. من گفتم امروز صبح متوجه شدم … مامانش گفت احتمالاً حساسیت باشه ول نمی کرد چوچوله مو !!! نمیدونم علت انقدر مکس برای چی بود؟ چرا با دو دوست باز نگه داشته بود انقدر نگاهش می کرد؟؟؟ خودم هم انقدر کسمو نگاه نکرده بودم تا حالا !!! فاطی اومد تو حموم با صحنه ای مواجه شد که مامانش داره چوچول منو وارسی میکنه …. منم از عجیب بودن این موقعیت فقط گوشه لبمو گاز می گرفتم….فاطی همونطور که با لبخند تو چشمای متعجب و گرد شده من نگاه می کرد: … گفت مامان ویتامین آ د نداشتند … مامانش بالاخره رضایت داد که بیخیال کس من بشه که فاطی رو به من گفت مقعدتو به مامان نشون ندادی؟ مامانش با تعجب پرسید مگه چی شده ؟ من از روی خجالت گفتم هیچی … چیزی نشده … فاطی رو به مامانش گفت. مامان! الکی میگه … باسنم هم ملتهب شده … مامانش بهم گفت مامان جونم اینجا کسی نیست … نشون بده بهم ببینم چی شده منم پشتمو کردم به اونها و دو طرف کونم رو با دست‌هاش از هم باز کردم … هردوشون قشنگ می‌تونستند سوراخ کونمو ببینند .… و متوجه شدم مامانش کونمو با دست گرفته و دستش رو سوراخ کون من بود….شاید ۱۰ ثانیه گذشت … خیلی کوتاه مامانش خیلی جدی و‌مهربانانه‌ بهم گفت مامان جون! حتما نشون بده به دکتر … چون من تخصص ندارم … پماد بهت بده که زود خوب بشه … گفتم چشم مامان جون …خیلی لطف کردین حتماً حتماً… بعد باز کمی سکوت برقرار شد… دیدم باز داره به بدن لخت من نگاه می کنه… از اینکه جلوی مادر شوهرم تسلیم شده بودم خیلی حسّ لذت بهم میداد ….بعد مامانش رو به فاطی کرد گفت بیا ما بریم بیرون مونا جان راحت باشه… و رفتند بیرون … من برگشتم توی وان دراز کشیدم … تازه خوشم اومده بود… یادم افتاد فیلم سکس با شهاب رو باید بهش نشون بدم … فاطی که بعد حدود ۵ دقیقه اومد تو بهم گفت مامانش رفته کمی بخوابه … من بهش گفتم موبایل منو بیار و رفت آورد … و بیرونمان رو زمین بغل من نشست …فیلم رو براش پلی کردم و با لذت نگاه کرد … وسط هی به ممه های من که تو وان خوابیده بودم دست میزد و دستشو میکرد تو آب و بنازم که زیر آب بود دست میمالید … بهم گفت خُب؟! خوشت اومد جلوی مامانم لخت شدی بالاخره ؟ … هر دو خندیدیم … بعد شروع مرد از بیرون وان با دو دست مالیدن ممه های من تو آب … داشتم میمردم … یک پامو از آب آورده بودم بیرون … انگشتای پامو بهش نشون میدادم که بیشتر خوشش بیاد … بهم گفت کمی تو آب تکون بخورم و بیام بالاتر و یک دستشو گذاشت تو آب زیر کون من خلاصه دیدیم اینجوری نمیشه … رفت درب حمومم قفل کرد … بهم گفت رفتم نشستم لبه ی وان یعنی سه کنج دیوار و دو تا پاهامو هم گذاشتم دو لب وان … فاطی شلوار و جورابشو درآورد و پیرهنشو که خیس نشه … با شورت و سوتین اومد نشست تو وان نشست تپ آب روبروی من … بعد بهم گفت : انگشتات دو طرف کُست رو برام باز کن که ببینم توش چه رنگیه؟ منم با انگشتام‌دوطرف چوچوله ام رو باز کردم … سرشو آورد جلو هی نگاه کرد بعد گفت صورتیه … بعد با خنده گفت :البته هزار بار دیده بودمش کمی برام لیس زد بعد شروع کرد انگشتای پامو لیس زد … بعد دوباره شروع کرد کسمو لیس زد و چوچوله مو تو دهنش کرده بود … هی با زبون میزد تو کُسم …بعد کونمو آوردم بالاتر و سوراخ کونمو هی لیس میزد با دو انگشتش هی می‌کرد تو کُس من … هی ممه هامو میمالید و هی باهام لب میداد … شاید چند دقیقه هی دو انگشتشو تو کسم تلمبه میزد … و انقدر باهام ور رفت تا ارضا شدم …. بعدش بهم گفت دوست داره منو بشوره !! اول آب تو وان رو خالی کردیم … من بلند شدم سرپا کف وان وایسادم …لیف و صابون برداشت … اول رون‌هامون کشید … پاهامو بلند کردم … لیف صابون زد… پشت منو کامل کشید …. وقتی لیف میزد به لپ های کونم… لپهای کونم میلرزیدن … … لپ های کونم بالا پایین میرفت …و بعد جلوی بدنمو …هی زیر و بالای ممه هامو کف و صابون میزد … و ممه هام اینور اونور میرفت… لای نازمو … همه جا مو … بعد گفت قبل اینکه خودتو آب بکشی؛ برو تو آینه خودتو نگاه کن … دستمو گرفت از وان اومدم بیرون… تو آینه حموم خودمو نگاه کردم … فاطی با خنده بهم گفت: عین آدم برفی شدی !! … ادامه دارد … نوشته: مونا ز
    • migmig
      عکس های شکاری وطنی برای تماشای تصاویر مخفی در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید.
×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

به زودی فعالیت در انجمن عمومی خواهد شد، حتما قوانین را مطالعه بفرمایید.