رفتن به مطلب

داستان سکسی دختر افغان


gayboys

ارسال‌های توصیه شده


پرنسس افغان
 

سلام شهابم…تازه دوباره برگشتم ایران…البته تازه که نه یک سال بیشتره این ماجرا که واستون مینویسم مال چندین سال قبله…وقتی که تازه خدمت رو تموم کرده بودم و فقط هدفم خروج از ایران بود البته دایی هام همه اروپا بودند و رفتن اونجا واسم راحت بود…(دوستان ماجرا واقعی هستش فقط اسامی تغییر پیدا کردند).رفقا من توی سکس و زندگی دست رد به سینه هیچ نر و ماده ای نزدم،،معتقدم کردنی رو باید کرد…تو نکنی هستند که بکنند.پدرم جزو ملاکین و پولدارهای منطقه بود و هست…توی منطقه ویلایی شمال شهرمون باغ بزرگی رو تقسیم بندی کرد و چند تا ویلای هزار متری خوشگل و مجهز ازش در آورد…اولی سر نبشی رو داد به من‌… هر چی میخواستم نه نمی‌گفت…هدفش فقط موندگار شدن بودن من در ایران بود.ماشین خوب ویلا و آپارتمان خوب…حساب پر پول همه چی در اختیارم بود…تک پسر بودم و خواهرام ازم بزرگتر بودند و خوب هوای منو داشتند…یادمه ظهر بود و اواخر بهار بود توی بنگاه املاک بزرگ پدرم نشسته بودم که جل الخالق زنه اومد داخل چادر ملی سرش بود خوشگل خوشگل چشمان رنگی لبها ناز و کوچیک و گوشتی خوش اندام عین حوری و پری توی قصه ها.سلام ارومی داد و پرسید ببخشید آقا…خودشون نیستند…گفتم خودشون دیگه کیه،؟گفت حاج احمد آقا…گفتم نخیر غروب میان…واسه چی؟گفت قرار بود واسه سرایداری یکی از ویلاهاشون من و خانواده رو استخدام کنند.گفتم بابای من…گفت نمیدونم همین حاج آقا که اینجا بودن…کمی چاق هستند و کلاه لبه دار میزارند…آره خودشه من نمیدونم بزار خودش بیاد بعد…گفت آخه امروز روز آخریه که ما توی ویلا قبلی هستیم آخه صاحبش اونجا رو فروخته و مالک جدیدش ما رو نمیخواد…گفتم چرا نخواهد؟گفت میگه سرایدار افغان نمیخوام…گفتم مگه شما افغانی هستید بهتون نمیخوره لهجه هم ندارید.؟گفت آخه ما بیشتر از۲۰ساله ایران هستیم…شوهرم مریضه حتی بچه هام هم کار میکنند تمام اسباب وسایلم رو ریخته توی باغ میگه اتاق سرایداری رو لازم دارم…طفلکی اشک چشمای قشنگش هم اومد…گفتم بهت نگفت کدوم ویلا؟گفت نه قرار بود بریم ببینیم…زنگ زدم پدرم…گفت آره راست میگه ببر ویلای خودتو نشون بده واسه تو گفتم…شوهرش باغبون خوبیه…اون ویلا بزرگتره درختهای خوبی داره و چاه موتور اصلی اونجاست…گفتم من حقوق مقوق نمیدم ها…گفت ای بدبخته خسیس…ببرشون.گفتم کسی نیست که فقط۱خانومه، گفت اشکال نداره شوهرش تصادف کرده پاهاش مشکل داره خوب میشه…زنه رو برداشتم و رفتم سمت ویلای خودم…گفتم گاز نداره ها…باید با نفت و کپسول سر کنی،تا گاز بیاد بکشیم…گفت اشکال نداره فعلا هوا گرمه کو تا برسه زمستون بیاد…نشست کنارم و بردمش توی ویلا…گفت اوه چقدر قشنگ و بزرگه…گفتم ببین اینجا مال منه ها…اولش بگم من اینجا رو واسه عشق و حال خودم راه انداختم…رفیقام زیاد میان…رک بگم زید مید زیاد دارم.ببینم به پدرم راپورت دادن یکشبه بیرونت میندازم به شوهرت و بچه هات هم بگو…در ضمن چون افغانی هستید مشکلی واسه ما درست نکنید…گفت نه بخدا ما مجوز اقامت داریم بچه هام شناسنامه ایرانی دارند.بعدشم ما از این چیزها توی ویلای قبلی زیاد دیدیم،به ما چی شما توی ملکتون میخواین چیکار کنید وظیفه ما اطاعت کردنه.و نگهداری ویلا.گفتم افرین…گفتم حالا بیا داخل رو هم ببین…بقران یک کونی داشت اندازه بقچه از زیر چادر حجمش معلوم بود.گرمش بود صورت خوشگلش عرق کرده بود…پرسیدم چندتا بچه داری؟گفت ۲تا۱پسر۱۴ساله و۱دختر۱۶ساله…گفتم خوبه…باشه…توی سوئیت رو خوب نگاه کرد گفت خیلی خوبه.برم اسبابامو بیارم…گفتم صبرکن پدرم بیاد قرار داد بنویسه شر نشه واسمون…گفت تو رو خدا بقران چی شری؟نزدیک نزدیک من شد کم مونده بوده بدنش بچسبه به بدنم.حتی برای خواهش دستمو گرفت…بخدا مجبوریم…گفتم بشرطی که قول بدی هر چی و هر کی اینجادیدی،هر کاری دیدی پیش پدرم و کسی چیزی نگی تازه قول میدم هواتو هم داشته باشم…گفت به جون۲تابچه هام خیالت راحت…دست دراز کردم دست داد…لبخند نازی زد…پرسیدم اسمت چیه؟گفت نسرین هستم…گفتم خیلی خوشگلی ها…خندید گفت مرسی…گفتم نسرین رک بگم اهل حال هستی یانه،؟گفت اگه دهنت قرص باشه آره… چرا نباشم…شوهرم مفنگی شده و از کار افتاده…ولی من هنوز جوونم…گفتم نسرین الان میتونی یه حال کوچولو بهم بدی…گفت بعدش برم وسایل بیارم…گفتم آره بیا این هم کلید در بزرگه ورودی…گفت دمت گرم…سریع چادر در آورد زیرش شلوار لی تنگی با یک تاپ تنش بود…اوه چه موهایی داشت طلایی بلنده بلند…تازه الان زیبایی این موجود معلوم شد…جانم به این سینه ها…بزرگ قلمبه…زود بغلش گرفتم. لبهاشو خودش چسبوند به لبهام…هورم نفسهاش دیوونه ام می‌کرد… کیرم در جا مث گرز رستم شد…کونش رو میچلوندم،گفتم دوستش داری؟گفتم خیلی معلومه تنگ و نرمه گفت آره… از روی شلوار کوسو مالیدم مث کلوچه گنده و نرم بود.نشست پایین کمربند و زیپشو باز کرد و زندونی از قفس آزاد شد.گفت آفرین عجب کیریه،دمت گرم

آخ امان از ساک زدنش…گفتم آروم خوشگله الان آبم میاد…گفت بزار بیاد من دیگه همیشه هستم…الان زود بریم به کارمون برسیم…بخدا عجله دارم…یک‌جور ساک میزد دو دقیقه نشده آبم اومد بیشترش رو خورد…زودی رفت دهنش رو شست…من هم رفتم کیرمو شستم…بوسش کردم و مهلت نشد لختش کنم.گفتم زیرش نزنی ها…اولین فرصت عشق و حال کامل ازت میخام.گفت چشم ارباب و خندید…بردم رسوندمش تا دم ویلای قبلی که خیلی هم دور بود…خودم بدجور گرسنه شده بودم…و از طرفی هم از شکاری که امروز زده بودم خوشحال بودم…به هیچ عنوان هم توی رستوران‌های قدیمی ناهار و غذا نمیخوردم…ولی چون بدجور گرسنه بودم رفتم توی رستوران…چقدر شلوغ بود…فقط هم چلوکباب زغالی درجه۱سنتی داشت…سفارش دادم و روی۱تخت توی آلاچیق کوچیک نشستم…اون موقع تازه ازین گوشی جدیدها اومده بود.مشغول خودم بودم…یکهو صدای سلام قشنگی اومد و گفت خوش اومدین…تا سر بلند کردم به خداوندی خدا قسم یک دختره لباس فرم رستوران سبز یشمی تنش بود.کلاه قشنگی سرش بود و موهای طلایی بلندش از زیر کلاه بیرون آویزون بود…آلاچیق رو تر تمیزش میکرد.گفتم سلام به روی ماهت نازنین…تو فرشته ای یا آدمی… خندید.گفت شما هرچی دوست داری فک کن…گفتم میتونی بعد ناهار قلیون چایی واسم بیاری؟گفت آره حتما…بزار واست اول سرویس بیارم سوپ بخور تا ناهارت حاضر بشه،گفتم ممنونم فرشته خانوم…گفت اسمم نرگسه.گفتم مث گل نرگسی…نرگس این کارت منه…گفت وای من۱۶سالمه ها.گفتم من هم۲۲سالمه…نگران نشو فقط دوست بشیم…گفت وای مامانم بفهمه منو میکشه، گفتم خب نزار بفهمه…خندید و رفت…سفره و سرویس و سوپی واسم آورد… و رفت…یکربع بیشتر شدجاتون خالی ناهار آورد.همون موقع ۱پسره رسید گفت نرگس بدو بریم مامان زنگ زد خونه پیدا کرده.گفته تا شب نشده بریم کمک وسایل ببریم.شک کردم اینها بچه های نسرین باشند…نرگس گفت نادر عجله نکن محمود آقا سرش شلوغه نمیزاره بریم…تازه الان بریم سهم غذای امروزمون مالیده میشه…گفت نه بجنب مامان گفته تا یارو پشیمون نشده زودی بریم کمک.تا وانت بگیره وسایل ببریم…گفتم نادر آقا به مامانت بگو صاحبش پشیمون نیست و نمیشه…عجله نکنید همه با هم بریم…گفت شما از کجا میدونید…گفتم من صاحب ویلای جدید هستم…مگه شما بچه های نسرین خانوم نیستین…پدرتون تصادف کرده…افغانی هم هستین…پسره کمی ترسید گفت آره… خودمونیم.گفتم پس برو زنگ بزن مادرت بگو آقا شهاب داره ناهار میخوره بعد ناهار خودش ما رو میرسونه عجله نکنه…گفت چشم…گفتم اصلا بیا با همراه من زنگ بزن مامانت…گوشی که داره،؟گفت آره داره…هدفم فقط داشتن شماره نسرین بود…پسره رفت بیرون و با مادرش حرف زد و بعد گوشیو داد به من‌ و حرف زدیم مطمئن شد خودم هستم و گفتم تایکساعت دیگه واست وانت میارم وسایل ببر…به پسره گفتم برو یک قلیون خوب چاق کن…آخه دیدم مسئول قلیانها این بود.واسه چند تا آلاچیق دیگه هم برد…گفت چشم…پسره با اون کون چاقش از ننه و خواهرش خوشگلتر بود…لامصب ها یکی از یکی خوشگلتر بودند…نرگس رفت به کارش برسه ولی نادر بیشتر دور و بر من میچرخید…بعد کمی استراحت و قلیون کشیدن سوارشون کردم و بردمشون باغشون…گفت واقعا آدرسو بلدی ها…توی ماشین همش از توی آینه نگاهش میکردم…بی‌نظیر خوشگل بود.چشماش جادویی بود…گوشواره های بدل و قشنگی توی گوشش بود…اینقدری مژه هاش بلند بود حد نداشت.داداشه از خواهره قشنگتر…خلاصه اون روز گذشت و چند روزی کار داشتم و بعد چند روز رفتم سراغ ویلا…با ماشین رفتم داخل…کسی داخل نبود…رفتم داخل ویلای خودمون…نه سوئیت سرایداری…تر و تمیز بود…چون بهش گفته بودم اونجا رو هم تمیز کنند

خیلی هوا گرم بود موقع ناهار نبود اما چون صبحانه نخورده زده بودم بیرون بدجور گرسنه شده بودم …رفتم آشپزخونه سراغ یخچال تا در رو باز کردم یهو صدای ترانه نازی از توی محوطه سرویسها حموم دستشویی میومد…ترانه افغانی(بیا بریم به مزار ملاممدجان سیر گل لاله زار ملامحمد جان)آخ جان در باز بود و نرگس خوشگله زیر دوش بود…لخته لخت مادر زاد عین این شخصیت‌های کارتونی سکسی ژاپنی باربی زیبا کمر باریک و کوچولو.قد متوسط لاغر سفید عین برف موها بلند طلایی مایل به قهوه ای کم رنگ…وای اما از کون کوچیک و تپلش.وای چه بدنی داشت و چه صدای قشنگی…موهاش پر کف شامپو بود پشتش به در بود…درجا شق کردم.ب قران چه صدایی داشت…دستاشو که میداد بالا موهاشو آب بکشه.‌سینه های ناز و قشنگ و سفت و زیباش با نوک قهوه‌ای قشنگش دیده می‌شدند دیوانه ترم می‌کردند.زیر بغلش کمی موی مشکی داشت که روانی می‌کرد آدمو،آرومی لخت شدم.اصلا کوسخوله کوسخول شده بودم…دلمو زدم به دریا دیگه گفتم هرچی بادآباد…کیر۱۸سانتی و کلفتم عین دسته کلنگ سر بزرگ آماده گایش کوس و کون کوچولوی نرگس شده بود…در ورودی کمی باز بود داخل دیده می‌شد.کشویی بود آروم بازش کردم رفتم داخل…لخته لخت و شقه شق بودم…یهو تا برگشت منو دید جیغ بلندی زد و در جا غش کرد…ای بابا…ای دل غافل از ترس ریدم به خودم…افتاد کف حموم…آب رو بستم و بغلش گرفتم بردمش بیرون…حوله و لباسهاشو بیرون گذاشته بود روی کاناپه…حوله پیچیدم دورش تندتند خشکش کردم و خودم هم لباس پوشیدم…بقران واقعا قلبش نمیزد…ریده بودم به خودم…چند تا زدم روی صورتش و نرگس نرگس کردم…انگار نه انگار که اصلا چیزی میشنوه…لباس تنش کردم موهاش خیسه خیس بود…فرشته کوچولو رو بغل گرفتم انداختم توی ماشین و بردمش بیمارستان…یکربعی تخته گاز رفتم تا رسیدم…بغلش گرفتم و بردمش اورژانس…پرسیدن چی شده چکارش شده این کیه؟؟؟گفتم خواهرم سگ بهش حمله کرده ترسیده،،غش کرده بیدار نمیشه…با بدبختی و بیچارگی بعد کلی زحمت به هوش اومد…سرومی وصلش کردند و تا منو دید گریه کرد…تا پرستاره رفت نمیدونم چی بیاره…گفتم نرگس خانوم جان نرگس جان…تو رو خدا نگی منو دیدی ترسیدی ها…گفتم خواهرمه سگ بهش حمله کرده ترسیده غش کرده.پرسید من کجام؟گفتم نرگس جان توی اورژانسی،من دیدم ترسیدی زودی اوردمت اینجا…پرسید بگو با من چکار کردی؟گفتم به جون مامانم به جون خودم و خودت بقران هیچ کاری نکردم…من وقتی غش کردی از حال رفتی، از تو بیشتر ترسیدم،آخه فک کردم دور از جونت مردی…گفت بگو به خدا بدبختم نکرده باشی…گفتم نه بخدا نه بقران…خیالت راحت…پرستاره اومد چند تا آمپول توی سرمش زد و رفت…دو ساعت کمتر بودیم و سرحال شد بلند شد با هم برگشتیم…توی ماشین ساکت بود…گفت منو برسون رستوران.وقت کارمه،اگه نرم اخراج میشم.گفتم چشم…گفتم واسم یک سرویس بیار از گشنگی دارم میمیرم…اصلا به خرج من مهمون منی،گفت باشه خودم هم گشنه ام…به صاحب رستوران گفتم و نیم ساعتی اجازه اش رو گرفتم…پرسیدم چقدر صدات قشنگ بود چه ترانه ای بود میخوندی،گفت تو از کی اومده بودی؟گفتم از اولی که شامپو زدی موهای قشنگت رو شستی،،گفت خیلی بد و بی ادبی،گفتم چرا خب اونجا دوش میگرفتی؟گفت آخه توی سوئیت خودمون آبگرمکن نداریم که…گفتم آهان راست میگی،،حاجی بابات گفت بزار خود شهاب بیاد میگم بخره…آقا شهاب تو رو خدا بگو بیهوش بودم با من چیکار کردی،؟گفتم به قرآن هیچکاری،بیا ببرمت دکتر زنان تا بفهمی…متوجه بشی راست میگم.ناهاری باهم خوردیم…پرسیدم تا کی اینجا هستی؟گفت تا قبل شام…بعدش مامانم یا داداشم میان دنبالم…گفتم میخوای خودم بیام…؟گفت تو بیایی،آخه چرا،؟گفتم چون دوستت دارم. گفت وای نه نیا.گفتم یعنی تو دوستم نداری ازم بدت میاد؟گفت نه بخدا…ولی خب زشته اگه کسی بفهمه بد میشه…گفتم هیچکس نمی‌فهمه…سر راهم میام دنبالت.گفت حالا برو این محمود آقا فضوله به بابام زنگ میزنه…من زودی برگشتم ویلا تازه یاد خوشگلی مامان این افتادم و یاد اون وعده وعیدی که به من داده بود…

بشدت خسته و شهوتی بودم…رسیدم ویلا نسرین توی حیاط سرایداری ویلا داشت رخت پهن میکرد.رفتم توی ویلا…قبلش بلند بلند صداش زدم تند تند دوید اومد سمت من…گفت بله آقا شهاب امری بود…گفتم میتونی یک چایی قلیون آماده کنی،؟گفت چشم الان…لباس پوشیده قشنگی تنش بود حتی شال هم سرش بود…رفت توی آشپزخونه خیلی زیبا و خوش اندام بود.آروم رفتم پشتش…بغلش گرفتم از پشت سر بوسیدمش.گفتم جیگر خانوم حالت چطوره جا و مکانت خوبه؟آروم بود و ساکت،برگشت چشماش پر اشک بود…گفتم چته چی شده…گفت بقران من شوهر دارم و دوستش دارم.به جون دو تا بچه هام از اون روز که بخاطر اومدن توی این ویلا اون کار کثیف رو انجام دادم حالم خرابه نمیتونم توی روی شوهرم نگاه کنم…بقران مجبور بودم و بهت دروغ گفتم.بعدشم محکم زد زیر گریه…ولش کردم…من توی عمرم هر کاری تا الان کرده بودم اما ظلم نکرده بودم.از حالش معلوم بود که دروغ نمیگه…گفت شوهرم که از کار افتاد با ماشین همون صاحب رستوران چپ کرد…چون برای کار شخصی ماشین رو بدون اجازه برداشته بود…بعدش چپ کرد…باید خسارت به همون محمود آقا بدیم…بچه ها به جای شوهرم براش کار می‌کنند و خودم مجبورم اینجا باشم…برو خونه ببینش از دو پا شل شده.گفتم خب چرا گریه میکنی،گفت آخه بهت دروغ گفتم …من نمیتونم به شوهرم خیانت کنم…بخدا اون روز هم مجبور بودم.گفتم ولی حرکاتت و عجله توی کارت بهم میگفت خیلی وارد تر از این حرفهایی،گفت بخدا مجبور بودم.‌چکار کنم بدبختیم دیگه…گفتم باشه کاریت ندارم…حالا چایی قلیونت رو آماده کن…کلا بیخیالش شدم.همون موقع خوابم برده بود.نه چایی خوردم و نه قلیون کشیدم…ساعت۷بود گوشیم زنگ می‌خورد بلند شدم تقریبا همه جا تاریک بود…گوشی رو دیدم.شماره ناشناس بود.خواستم جواب ندم…ولی نمیشد.تندتند زنگ میزد…گفتم بله…صدای نازی گفت آقا شهاب پس چرا نیومدی دنبالم…گفتی باش تا خودم بیام…بخدا داره تاریک میشه…من مامان و نادر رو پیچوندم گفتم باید برم خرید میخام برم توی شهر باورشون شده… الان پیاده توی راه هستم.گفتم بمون هرجا هستی الان میرسم…تندی سوییچ رو برداشتم و رفتم سراغش.‌این دختر فرشته روی زمین بود و هست…رسیدم بهش کنار یک درخت بزرگ توی تاریکی توی اون مسیر تاریک و پر درخت قایم شده بود…زودی سوار شد…معلوم بود خیلی ترسیده…گفتم بخدا ببخشید خوابم برده بود…ساکته ساکت بود.رفتم سمت شهر کمی چرخوندنش و گفتم نرگس جون ببخشید دیگه،گفت اولین قرارمون اینجوری شد…اگه بخوای بهم دروغ بگی دیگه باهات دوست نمیشم و قرار نمیزارم…خندیدم گفتم که ببخشید…رفتیم سمت ویلا…مادرش دم در منتظرش بود…نمی‌دونست که با منه،،وقتی ما رو باهم دید.گفتم سر راه تو ایستگاه منتظر بود دیدمش سوارش کردم. تندی با خشم پرسید پس کو خریدات،کجا بودی؟گفت مامان بخدا پولم نرسید نتونستم اونی که میخوام رو بخرم…دستش رو گرفت و بردش توی خونه…من رفتم دنبالش که بهش بگم سفارش آبگرمکن دادم بیارند واسشون نصب کنند.و هر کم و کسر دیگه دارند بهم بگن…داشتند تندتند و بلند با هم جر رو بحث می‌کردند.نمی دانستند من پشت سرشون هستم…گفت اصلا تو بیخود کردی سوار ماشین این پسره شدی،؟گفت مامان مجبور بودم تاریک و دیر وقت بود.‌.بعدشم مگه حالا چی شده ها…گفت دلم نمیخواد این پسره پررو و هیز چشمش دنبالت باشه…گفت مامان اصلا هم اینجوری نیست…شهاب خیلی پسر گلیه،گفت غلط کرده با تو که گله،،گوهه نه گل،،عصبی شدم گفتم نسرین خانوم بی‌زحمت فردا تا ظهر نشده تمام اسباب وسایلتون رو جمع میکنی از این گوه دونی میری بیرون…تا اینو گفتم هر دو تا برگشتن سمت من…نرگس اروم جیغی هم زد.نسرین تا خواست حرفی بزنه…برگشتم سمت ویلا ماشین رو آوردم داخل و درب اصلی رو بستم.رفتم داخل…یک ربع نبود نسرین بدون در زدن با یک سینی چایی و مخلفات آمد داخل…من تازه شماره بابام رو گرفتم…گوشی روی آیفون بلندگو بود.گفت جانم پسرم.گفتم بابا بی‌زحمت این نگهبان سرایدار ها رو ببرشون ویلای خودت…گفت آخه چرا.،؟گفتم من خودم نگهبان جدید گرفتم…گفت آخه من اون ویلاها رو فروختم اونها هم فک نکنم سرایدار بخوان…گفتم بمن ربطی نداره…و قطع کردم…نسرین گفت آقا شهاب تو رو خدا ببخشید غلط کردم…اصلا هیچچی نگفتم.سینی رو گذاشت و رفت…من دست به هیچچی نزدم…فقط کمی شیر از توی یخچال برداشتم و سر کشیدم…نیم‌ساعت نشد این بار نرگس اومد.سلام داد.گفتم بفرما کاری بود…مگه مامانت نگفت دیگه دورو بر آدمای هیز و گوه نباش…گفت شهاب…گفتم آقا شهاب،،آروم گفت آقا شهاب،،میخوای اخراجمون کنی؟گفتم تو چی فک میکنی؟اصلا تو بودی چیکار میکردی؟خودتو بزار جای من…پرسیدم الان کاری داری؟گفت نه اومدم سینی رو ببرم…وای چیزی هم نخوردی که،نیشخندی زدم و سینی رو برداشت رفت…من خیلی از شون کفری بودم آخه نه بهشون بی احترامی کرده بودم نه.چیزی ازشون خواستم بودم. بدون اینکه مدرکی ازشون بگیریم یا اذیتشون کنیم استخدام بودن

اون مسئله سکسی هم خودش باهام راه اومد و گفت مشکلی ندارم.اگه نه قحطی کوس و دختر واسه من نبود که،،اما مادرش پشت سرم حرفای بدی بهم میزد.نرگس که رفت یک ربع بعد نسترن آمد و گفت آقا شهاب تو رو خدا کوتاه بیا…از دیر کردن نرگس عصبی بودم‌.نفهمیدم چی گفتم.گفتم مهم نیست قبلا هم ازت دروغ شنیدم…به هر حال دیگه حوصله ات رو ندارم…گفت خواهش میکنم بخدا دستاتو میبوسم…بخدا این مسئله هم باشه یه وقت خوب که حالم خوب باشه…تلافی میکنم.گفتم امشب تلافی کردی،،لازم نیست زحمت بکشی…من اگه آدم بدی بودم امروز میتونستم حسابی از خجالتت بیرون بیام و ازت کام بگیرم…ولی دیدم گریه میکردی دلم سوخت…اونوقت به من میگی هیز و گوه…خودت چی هستی؟یک فاحشه دروغگو…گریه کرد و رفت…ساعت۱۰رد بود مسعود رفیق صمیمیم و دوست دوران بچگیم اس داد کونی کجایی؟نوشتم ویلام هستم و خسته و بی حال.نوشت توی راهم.جواب دادم خورد و خوراک فراموش نشه…اس بعدی که اومد نسرین بود نوشته بود.ساعت۱به بعد میام پیشت…بزار بچه ها بخوابند.واست تلافی میکنم…فقط لج نکن بذار بمونیم…اصلا جواب ندادم…چند دقیقه بعد نوشت.لج نکن ببخشید…الان میرم با آب سرد هم که شده دوش میگیرم.آخر شب میام از خجالتت در میام…نوشتم ببینیم وتعریف کنیم…تقریبا یک ساعت طول کشید که من فقط توی فکر بودم چطوری اینو بکنمش…تا هم دلم آروم بشه هم رام من بشه.که گوشیم زنگ خورد.مسعود بود.گفت در رو باز کن دیگه لاشی…غذا سرد شد…رفتم در رو باز کردم با اون ماشین گنده اش اومد داخل…خودش هم پر حرف و گنده و لات بود.کلی چیز میز آورده بود.تازه یادم اومد که هی بابا امشب میخاد نسرین بیاد حال کنیم…حالا اینو چکار کنم.؟با خودم گفتم باید تلافی کنم…بزار مسعود هم بکنه و کیف کنه،،شام و تنقلات و زدیم و چند تا پیک هم روش…آروم و شمرده تموم ماجرای افغانی ها رو بهش گفتم، ،گفت مشنگ دختر و کوس ناز ایرونی کمه که بیام افغانی چیز بکنم…و ببخشید فحش هم داد…گفتم نه دیوونه رو دستش زن ندیدی…توی زیبایی تکه،گفت حالا بزار بیاد…تقریبا نزدیک۱ بود اس دادم…پس کجا موندی،؟نوشت آقا شهاب تو که مهمون داری؟گفتم نه این مسته دو دقیقه دیگه میفته می‌خوابه تا۱۱صبح هم بیدار نمیشه…تو نیم‌ساعت صبر کن بعد بیا…که این بیفته بکپه،نوشت بخدا بزار برای فردا شب…نوشتم اصلا امکانش نیست…یا امشب یا هیچوقت…جریان رو به مسعود گفتم…خندید گفت افغانیه،ناز هم میکنه،گفتم خنگه بزار بیاد بعد حرف مفت بزن…خلاصه که مثلا مسعود خوابه،ساعات رد شده بود.باغ هم تاریک بود.دیدم پنجره اتاق خواب رو می‌زنند… خودش بود…رفتم آوردمش داخل…مسعود روی کاناپه خوابیده بود…مثلا خواب بود.اینو بردمش توی اتاق خوابم…رسیده نرسیده گفتم زود باش لباساتو بکن و لخت شو…حرف گوش میداد.شالش رو در اورد،بعدش تیشرت تنگش رو…اتاق نور کمی داشت اما خوب معلوم بود سینه های ناز و گنده ای داره،شلوارش رو در آورد شورت نداشت…کوسش صافه صاف بود…گفتم جون آماده آماده اومدی،گفت هیچی نگو فقط کارت رو بکن زود برگردم،گفتم کجا برگردی؟تا صبح پیش خودمی،گفت وای نه…اگه شوهرم بیدار بشه چی بهش بگم…تو رو خدا اذیتم نکن.گفتم حالا بیا بشین مث اون روز واسم بخورش شروع کرد به خوردن میخواست صدش رو بزاره و زودی ابمو بیاره بره…ولی بدبخت نمی‌دونست که من و مسعود جوری تاخیری و ویاگرا استفاده کردیم…که هر چی هم بخوره باز هم آبم ممکن نیست که به این زودی بیاد…گفتم پاشو لخته لخت برو روی تخت…اوف افتادم به حال و حول…ماچ و بوسه…اصلا جواب نمی‌داد فقط مث مرده خودش رو انداخته بود روی تخت…گفتم نسرین خداشاهده بخای گاو بازی در بیاری مث مرده روی تخت غسالخانه بیفتی روی تخت همیت امشب اسباب لوازمت رو میریزم بیرون…گفت من نمیتونم خیانت کنم…گفتم پس گوه خوردی روز اول دروغ گفتی،مگه من بهت نگفتم اینجا فقط مال عشق و حاله…مگه ازت نپرسیدم اهلشی،گفتی اره،،خودت واسم ساک زدی،،گفت میدونم بخدا میدونم…ببخشید تو رو خدا اشتباه کردم…گفتم پس اون حرفها رو چرا امشب به نرگس گفتی،؟گفت بخدا محمود رستورانچی،به من زنگ زد این پسره از ظهری دم پر دخترت میچرخه آخرش کار دستت میده…بخدا ترسیدم ازت…آخه نرگس من خیلی خوشگله…چندبار نزدیک بوده بهش تعرض کنند.گفتم بمن این حرفها مربوطی نیست حال اون کوسکش خایمال رو که میگیرم…ولی اگه میخای بمونی امشب و شاید شبهای دیگه هم ازت سکس میخام زیاد هم میخام…گریه کرد. گفتم برو بالاتر پاهاتو باز کن…آخ چه سینه هایی داشت…هرچی میمکیدم بدتر نوکشون سفت میشد و ناله می‌کرد نکن بخدا سیاه کبود میشن،،شوهرم میفهمه،رفتم سراغ کوسش بخدا میتونم بگم جزو زیباترین کسهای عالم بود و هست…چیکار میکردم دیگه فقط ناله می‌کرد و آه میکشید چند بار هم موهامو محکم می‌گرفت و سرم رو فشار کوسش میداد…فهمیدم دیگه راه اومده…گفتم داگی کن…گفت باشه فقط آروم بکن…مال شوهرم نازکه.مال تو کلفته اذیتم

میشم،بزار اول بهش عادت کنم.تف زدم و فشار دادم توی کوسش اوخ بلندی گفت و من هم تلمبه زدن رو شروع کردم. سرش روی بالش بود و کوسش خیس و ابدار شده بود.ضربه های سنگینی به کوسش میزدم و جیغ جیغ های کوچیکی هم می‌کرد.انگشت شصتم رو خیسش کردم و فشار دادم توی سوراخ تنگ کونش زودی برگشت گفت اصلا و عمرا بهش دست نزن…فقط کوس بکن…گفتم نسرین خدا شاهده بار دیگه دارم حال میکنم ضدحال بزنی طوری توی کونت میکنم که صدات تا خود قندهار بره…ترسید گفت تو رو خدا عقب نه،،بدجور دردم میاد.گفتم به درک…بچرخ زر زر نکن.فهمید شوخی باهاش ندارم…دوباره داگی کرد.دوباره ولی بیشتر انگشتمو فشار کونش دادم و کامل انگشت کلفت و بزرگم توی کونش بود و توی کوسشم تلمبه میزدم…همون حین متوجه شدم مسعود لخته لخت سینه خیز اومد توی اتاق…کوسکش کیرش کوتاه بود ولی چقدر کلفت و سیاه بود.با انگشت اشاره کردم هیس…گفتم نسرین سرت پایین باشه میخوام دوباره خیس کنم بکنمت…گفت باشه فقط انگشتتو درش بیار.گفتم پس برنگرد.گفت چشم…پس تو هم پسر خوبی باش…تا اومدم کنار مسعود سریع رفت پشتش…نور اتاق خیلی کم بود.اخه نمی‌خواستیم کسی از بیرون متوجه کار ما بشه…این هم حواسش فقط به کونش بود…و منتظر بود که ارضا بشم و بزاره بره…مسعود تف زد سر کیرش و با یک فشار محکم تا ته داد توی کوسش…چه جیغی زد.اومد از دست مسعود فرار کنه ببینه جریان چیه که کوسش درد گرفته…مسعود محکم از کمرش گرفته بود.زانوهاش ول شد دمر شد مسعود بدتر با اون هیکلش افتاد روی نسرین و کیرش کامل و محکمتر رفت توی کوسش…نسرین تا منو دید تازه متوجه شد یکی دیگه داره میکنه…جیغ داد و گریه کرد…گفتم هیس تو که نمیخای شوهر و بچه هات بفهمند.افتاد به التماس که من جنده نیستم ابرو دارم‌… گفتم اگه زر بزنی حال ندی قسم میخورم زنگ بزنم چندتا رفیق دیگه من هم بیاند…گفت نه بخدا گناه دارم،ابرو دارم‌.گفتم پس ساکت باش و حال کن.تو که باید بدی پس درست و درمون بده…گفت پس بزار بلند بشم نفسم گرفت خیلی سنگینه،،گفتم مسعود پاشو…برگشت لنگها رو داد بالا…من سینه هاشو دهن گرفتم و مسعود کیر کلفتشو تا ته فشار میداد توی کوس قشنگ نسرین…چقدر صدای تلمبه زدنش قشنگ بود خایه های گنده اش شلق شلق میخوردن به زیرکوسش،گفت شهاب بخدا تا الان این همه کوس کردم ولی این یک چیز دیگه هستش،نسرین هم اشک میریخت. گفتم گریه نکن دیگه،دل به کار بده بزار حال کنیم…گفت بخدا دارم از درد میمیرم…ببین چقدر آلتش کلفته،جونه ها بادمجون نیست که،،اصلا چرا ابتون نمیاد‌.خندیدیم،گفت نامردها از اولش برام برنامه داشتین و چیزی مصرف کردین.تو رو خدا پاشو خسته شدم…مسعود گفت صبر کن صبر کن…شاید رگباری بیست تا تلمبه دیگه محکم زد وقتی کشید بیرون آبش اومد پاشید تا اونور تخت.نسرین بدجور اشک می‌ریخت.و نفس نفس میزد.مسعودم از سر و کونش عرق میریخت…پاشد و بدون تشکر عین گاو رفت دوش بگیره بخوابه صبح برگرده سر کارش…توی نمایشگاه باباش هم کار میکرد…من موندم و نسرین…دیگه اصلا حال نداشت…گفتم برگرد من موندم.گریه کرد.چرخید.کرم دست و صورت آوردم و زدم سوراخ کونش. بیشتر گریه کرد میدونست راه فرار نداره…فشار اول رو که دادم توی کونش صدای جیغش کل ویلا رو برداشت،میخواست از زیر کیر در بره نذاشتم.دمر شده بود،طوری کونش رو کردم که مث غار دهن باز کرده بود…واقعا تنگ تنگ بود.آبمو ریختم توی کونش…از روش که بلند شدم زودی لباس پوشید بدون اینکه خودشو تمیز کنه دویید سمت سوئیت خودشون…مسعود اومد بیرون گفت شهاب این کی بود…بخدا شاه کوس بود.عجب بود مگه افغانی هم به این خوشگلی میشه؟گفتم یکی طلبم،،گفت بخدا صدتا طلبت،چقدر ناز بود و کردنی،،بعد دوش گرفتن خوابیدم.صبح که نه ظهر بیدار شدم مسعود نبود.ولی دیدم اسباب وسایل نسرین اینها بیرون هستند.شوهرش با دوتا عصا بود.همش میگفت نسرین جان خانم جان…آخه کجا بریم؟گفت هر جا بغیر اینجا.گفت آخه برای چی؟مگه چی شده؟گفت هیچی لامصب پدرسگ هیچی،شوهرش خیلی خجالت کشید…چون منو دید.نشست روی نیمکت سنگی و سیگارش رو روشن کرد.نرگس و نادر هم داشتند پدر مادرشون رو نگاه می‌کردند.نرگس تا منو دید.دویید سمتم.گفت آقا شهاب تو رو خدا تو به مامانم یه چی بگو…میخواد ما رو در به در کنه، گفتم باشه چشم…تازه نسرین متوجه من شد و دوید توی خونه…رفتم دنبالش،رفت توی اتاق خوابش که تقریبا وسایلش رو جمع کرده بود.دستشو گرفتم و گفتم نسرین نسرین خانوم…تو رو خدا صبر کن ببخشید بخدا ما دیشب مست بودیم.گفت هیس لامصب صدات بیرون میره،بخدا اگه شوهرم و بچه هام بفهمندخودمو خلاص میکنم.گفتم نه تو رو خدا ببخشید نرو دیگه قول میدم هیچ کاری به کارت نداشته باشم بمونید و کار کنید حقوق بگیرید.نرو دوستت دارم.ولی خودت مقصری و از روز اول بهم قول دادی یادته…گفت آره میدونم خود رو سیاهم مقصرم.خدا مرگم رو بده.گفتم حالا بمون نرو.گفت قسم بخور دیگه کارم نداری،گفتم به هر چی بگی

قسم…قسم بخور به دخترم هم کاری نداری،گفتم نسرین دیوونه ای،؟مگه من چی هستم،من کلی دختر و زن توی دست و بالم هست.چیکار به دختر تو دارم؟شجریان تو هم چون خودت قول دادی حسرتت به دلم بود و با خودم لج کرده بودم…تازشم من کاری به کار تو نداشتم که،تو بودی که منو به فحش کشیدی نکنه فراموشت شده،گفت پس الان برو نمون…میبینمت عصبی میشم…گفتم چشم…اون روز رفتم و چند وقتی گذشت و آبها از آسیاب افتاد و همه چی عادی شد و به روال اولش برگشت.‌.تقریبا ساعت۳بعدازظهر بود که داشتم از پیش مسعود برمیگشتم که بدجور هم گرسنه بودم.اخه کونی ظهر دیزی سفارش داده بود من هم دوست نداشتم و نخوردم…دلم هوای چلو کباب زغالی کرد…یعنی در اصل دلم هوای نرگس رو کرد.رفتم رستوران جنگلی محمود…نرگس دم در ورودی بود.پرسیدم پس بقیه کجان.چرا خلوته،گفت زود غذا تموم کردیم ساعت۳رد شده دیگه…گفتم پس تو اینجا چیکار میکنی؟گفت منتظر مادرم تا بیاد برگردیم خونه…امروز فقط شیفت روز بودیم،گفتم پس کجاست؟گفت رفت اتاق محمود نیم‌ساعته نیومده…گفتم اتاقش کجاست،گفت پشت سالنه توی حیاط پشتی،گفتم بمون برم دنبالش،،توی چشماش پر تردید بود…منننو ممممن…می‌کرد.رفتم حیاط پشتی…تا پنجره اتاقش رو رد کردم صدای گریه میومد…برگشتم داخل تاریک بود چیزی خوب دیده نمی شد.با احتیاط رفتم داخل…در رو که باز کردم به چی و به کی قسم…کوسکش لاشی بچه رو روی کاناپه اتاقش داگی لخته مادرزاد کرده بود و داشت با اون کیر کلفت و سیاه و کوتاهش رگباری توی کونش تلمبه میزد و اون هم گریه میکرد…توشی مرگبار میزد…وقتی صدای در رو شنید و کشید کنار باور کنید اندازه یک استکان کون بچه سوراخش باز بود…کیرش بد کلفت بود.نادر زودی لباسهاشو پوشید.کیر محمود از زیپش بیرون بود.من یقه اشو گرفتم و تا می‌خورد زدمش،به دست و پا افتاده بود…دو سه تا از اشپزهاش اومدن و ما رو جدا کردن…ولی محمود التماسم می‌کرد… همه رو انداخت بیرون…گفتم زود بگو جریان چیه…ناکس بخاطر اون تصادف پدر اینها…کار خر رو از این بچه ها میکشید…کون این طفلی هم میذاشت…سفته هم گرفته بود…من که نمیدونستم تندی خودش سفته ها رو داد و خودش همه چی رو لو داد.چند تا بسته تراول هم داد بابت دستمزدشون،و با لب دهن خونی کلی معذرت خواهی کرد…نادر هنوز گریه میکرد. نرگس بیرون بود.دستشون رو گرفتم بردمشون ویلا،توی کل راه هر دو فقط گریه میکردند.وقتی رسیدیم مادرش تا اینها رو با من دید.ترش کرد…نادر دویید توی ویلا.گفتم نادر بدو برو دوش بگیر.نرگس گریه کرد رفت بغل مادرش،من رفتم توی ویلای خودم…نسرین دویید اومد پیشم.گفت چیه چی شده؟باز چکار کردی؟گفتم بشین تا بگم…کل ماجرا رو واسش گفتم و تمام بسته های پول و سفته ها رو پسش دادم.خون گریه میکرد.کلی ازم تشکر کرد.گفتم دیگه تموم شد نزار برن اونجا کار کردن.گفتم ولی شکایت نکن.چون میتونه سفته هاشو ازت پس بگیره…بعدشم آبروی پسرت و خانواده ات میره…البته من ترسیدم این شکایت کنه…اون هم بخاطر لب دهن خونیش از من شکایت کنه…بهش گفتم نسرین از بچه ها بپرس من بدجوری کتکش زدم…تمام هیکلش پر خون شد…بخدا خودش پرید بغلم کرد بوسم کرد.گفت مرسی شهاب جان.مرسی…گفتم خودم نادر رو میزارم جای بابای مسعود نمایشگاه کار کنه.هم کار تمیزیه هم پولش خوبه.هم انعام خوبی داره.باز ازم تشکر کرد.

نیم ساعتی بود داشتم استراحت میکردم که دیدم نسرین و شوهرش و پسرش تاکسی گرفتند و رفتند…دو دقیقه نشد نرگس دویید اومد پیش من…در زده نزده اومد داخل.گفتم چه خبرته نرگس دری صدایی چیزی،گفت اقاشهاب تو رو خدا یک‌کاری بکن بابام لج کرده که بره از محمود شکایت کنه…گفتم چرا آخه.گفت آخه چند ماهه خون ما رو به شیشه کرده…چند برابر پول ساخت ماشین براش کار کردیم…تازه به نادر هم تجاوز کرده…گفتم ولی تو میدونستی و به کسی نگفتی،؟گفت آره حتی یکبار میخواست با من هم بکنه اما گریه و زاری کردم ولم کرد…گفتم اونوقت همش اون روز به من میگفتی،،تو رو خدا بگو با من چیکار کردی؟گفت آخه آخه، گفتم آخه چی،گفت آخه پیش تو بی هوش شدم.‌چه میدونم کاری باهام کردی یا نه؟بخدا شاید باورت نشه…بخدا چیزی بگم میگی داره از خودش تعریف میکنه…این خوشگلی واقعا واسه من و مامانم و داداشم دردسر شده…همیشه توی خیابون پارک بازار لات و لوتها به ما گیر میدن.حرفهای زشت می‌زنند.خندیدم.گفتم حق دارند.خوشگلین خب دلشون میره…خود من الان نمیدونم با تو و مامانت چیکار کنم.،لبخند زد.گفت بی ادبی دیگه…مگه میخواستی چکار کنی،گفتم حالا؟گفت وای فراموشم شد.تو رو خدا به بابام زنگ بزن.گفتم نترس خودش بلده حقشو بگیره…رفته پولاشو زنده کنه…گفتم بیا پیشم خوشگله…خب میگفتی مثلا چی میگن توی خیابون…؟خندید گفت مثلا میگن نازشو بخورم…یکروز یکی گیر داده بود…به مامانم می گفت لامصب کلوچه نیست که کیک تولده، خوش به حال اونی که هرشب با این کیک جشن میگیره…گفتم حق دارن بخدا.خندیدم.گفت نخند تو رو خدا…اومده بود باهام باشه و لاس بزنیم…خودم فهمیدم این هم دلش پیش من گیره…نشستم روی کاناپه…گفتم برو از توی یخچال دو تا انرژی زا خنک بیار بخوریم انرژی بگیریم…گفت باشه.‌رفت اومد گفتم بشین روی پام.گفت نه یه وقت کسی میاد…گفتم نترس عزیزم هرکی بیاد باید اول از توی باغ رد شه،،میتونیم ببینیمش…بیا عشقم عزیزم…چقدر تو خوشگلی،گفت مرسی.نشست روی پام.گفتم بازش کنم واست،گفت ممنون میشم…کون تپل و کوچیکش روی پام بود.موهاش بوی خوبی میداد…عروسکی بود واسه خودش…نقصی نمیتونستی توی هیکلش پیدا کنی،،نگاهم کرد لبامو بردم جلو اولش مکثی کرد ولی خودش لباشو گذاشت روی لبام.گفتم جانم به این گرمای لبهات.گفت شهاب من سن و سالم کمه.ولی خوب و بد رو میفهمم میدونم پسرا از دخترا چی میخوان…اما عاشقت شدم…ببین نسل ما از نسل دختران افغان هزاره هستش…اگه عاشق بشیم تا آخر عمر نمی توانیم از یارمون جدا بشیم…اگه نه می‌میریم،،گفتم یعنی تو کوچولو الان عاشقمی،گفت نمیدونم اما اینو میدونم خیلی دوست دارم.همش دلم میخواد پیشت باشم باهات حرف بزنم.بوسیدمش گفتم من هم دوستت دارم نازنین…گفتم اگه گفتی الان با این نوشیدنی چی می‌چسبید؟گفت نمیدونم چی؟گفتم کلوچه،.خندید گفت خیلی بی ادبی،.گفتم چرا اخه،،دلم کلوچه میخاد.گفت الان نمیشه…ولی بعدا بهت کیک و کلوچه و ممه با هم میدم بخوری،گفتم نرگس تو رو خدا چند وقته خیلی توی حسرت بدنت موندم…مخصوصا از روزی که توی حموم بودی،گفت آخه دوش نگرفتم.گفتم تو حموم نرفته هم بی نظیری،گفت در ضمن من میدونم با مامانم کار بد کردی ها…گفتم نه…گفت اونشب دیدم اومد پیشت…با اون دوستت باهاش هر کاری کردین من دیدم.مست بودین حواستون نبودکسی پشت پنجره نگاهتون میکنه.حتی اومدم داخل متوجه نشدین.ولی نامردی کردین مامانمو اذیت کردین…آهان پس فیلم سکسی زنده دیدی تحریک شدی،اگه نه تو که دختر خوبی بودی،گفت شهاب یعنی الان که دوستت دارم میخام مال تو بشم دختر بدی هستم…لبخند زدم گفتم نه بخدا تازه دارم باهات حال میکنم.خودش ماچم کرد و از روی پام بلند شد

پرسیدم کجا میری؟گفت صبر کن…رفت پرده رو قشنگ کشید تا داخل دیده نشه.برگشت روبروی من وایستاد.گفت شهاب اگه مردی و روی حرفت هستی و دوستم داری من مال تو میشم،اما اگه نامردی کنی تا روز قیامت ازت راضی نمیشم من تازه۱۶سالم شده…خودت میدونی و میدونم چون خوشگلم همه دوستم دارند.اما من بخاطر نادر عاشقت شدم…میدونی روزی که محمود میخواست بهم تجاوز کنه نادر باهاش درگیر شد ولی زورش بهش نرسید.بخاطر من مجبور شد باهاش کنار بیاد…نمیدونم بار اول چکار کرد که نادر بعد جیغی که زد نیم‌ساعت بیهوش بود و بعد هم چند روز مریض شد…وقتی تو محمود رو کتکش زدی عاشقت شدم…فهمیدم دوستم داری اگه نه همون روزی که توی حموم ترسیدم غش کردم میتونستی هرکاری میخوای باهام بکنی.‌پس نامرد نباش…گفتم باشه باشه…مطمئن باش تنهات نمیزارم.آروم آروم لخت شد…زیبای افغان میگفتن تازه میدیدم منظور چی بود…لامصب چشاش یک چیزی بین دختران هندی مغولی بود اندامش مث دخترای توی انیمه ژاپنی بود.رنگ بدنش و موهایش سفید مو طلایی مث آلمانی‌ها بود…چنان نرم و نازک بود رگهای سبز نازکش از زیر پوست سفیدش دیده می شوند…با شورت و کرست روبروی من ایستاده بود…کوس کوچولوش از زیر شورت مشکی قشنگش کوچولو تپل بود.سگ پدر چشاش سک نداشت ببر داشت پلنگ داشت…نگاهش چنان گیرا بود…از ذوق و شوق پاهاش شل شده بودن زانوهام میلرزیدن…شاید از وقتی لخت دیده و لمسش کرده بودم ده بار بیشتر به یادش جق زده بودم…آرومی کشیدمش توی بغل خودم لبهای ناز و کوچیکش رو که از استرس زیاد خشک شده بودن رو آروم بوسیدم.گفتم بشین الان میام…رفتم واسش آبمیوه آوردم خورد.گفتم اینجوری نگام نکن خودت خواستی من که چیزی نگفتم و ادعایی نداشتم.گفت شهاب اینقدری دوستت دارم دست خودم نیست.همش میخام نگاهت کنم.گفتم لامصب چرا اینقدر خوشگلی تو،؟گفت چون خدا تو رو خیلی دوستت داره…منو واسه تو ساخته،بغلش گرفتم چقدر بوسیدمش.بغلش کردم عین بچه گربه ناز و ملوس توی بغلم بود بردمش روی تختم…گفتم مطمئنی؟پشیمون نشی؟گفت نه…ولی تو قالم نزاری ها…گناه دارم.بعدا خدا دیگه دوستت نداره ها.گفتم خیالت راحت.گفت دست بده،بهش دست دادم و لبهامون دوباره رفت روی هم…آهسته آهسته لخت شدم…اون هم شورت و کرست رد در آورد… وای چه ممه های ناز و کوچکی،امان از کوس کوچولوش،کم مو زیبا جمع وجور،گفتم دراز بکش عزیزم…خوابید روی تخت…با شورت رفتم کنارش،،لب تو لب شدیم…عین پری کوچولوی قصه ها.که زیر دیو سیاه افتاده بود…با اون بدن ناز و لطیفش زیر بدن گنده و پشمالوی من افتاده و محو شده بود…سینه هاشو که میخوردم گفت…شهاب جان یواش نوکشون درد میگیره،گفتم باشه چشم عزیزم…گردن نازشو آروم مکیدم گوشش،رو بوسیدم،دستای قشنگشو بوسیدم،رفتم روی شکم و نافش،بعدش کوس قشنگش،،چقدر زیبا بود.از بوسیدن کوچولو شروع کردم.بعدشم دیگه لیسیدن کوس نازش.‌‌آه قشنگی میکشید…چرخوندمش متوجه شد منظورم چیه،دمر شد…وای امان از کون تنگ و ناز و کوچولوی سفید و تپلش،به هرچی بگی سوراخ کونش چنان تنگ بود انگار اصلا کونش سوراخ نداره…چقدر لیسیدم و بوسیدم کونش رو…شورتمو آروم در آوردم… خودمو کشیدم بالا…اصلا نمیدونستم باید باهاش چکار کنم…این کیر به این کلفتی رو به کجای این فرو کنم…مادرش توی کوس نمیتونست تحمل کنه…این میخواد توی کونش تحمل کنه…رفتم روش آب دهن زدم سر کیرم.گذاشتم لاش،،تازه متوجه آلتم شد که لای کونش رفته…اومد از زیرم بره بیرون…گفتم هیشششش،،آروم باش عزیزم نترس خب،گفت وای شهاب،چقدر بزرگه،لای پاهامه،،ازش میترسم…اون شب مامانم خیلی جیغ جیغ میکرد.گفتم اون از روی لذتش بود.گفت نه توی خونه رفت حموم توی حموم گریه میکرد. گفتم اون بخاطر خیانتی بود که به پدرت کرد و خودش مقصر بود.اروم لایی میزدم.گفت شهاب میخوای چیکارم کنی؟گفتم یعنی چی،گفت میخوای اینو به این بزرگی بزاری کجام…مال تو از مال محمود و بابام و داداشم هم بزرگتره،گفتم مال داداشت رو کجا دیدی،گفت هر روز که محمود نادر رو میکرد بعضی وقتا میرفتم از لای در نگاهشون میکردم…اولش مال همدیگه رو میخوردن…محمود اینقدر توی این چند وقته نادر رو کرده بود که دیگه نادر خودش شبها بهم می گفت دردم میاد.خوشمم میاد.بابام هم که افتاد مریض شد.بعضی وقتا توی جاش واسش لگن می‌بردم ادرار میکرد چیزش اینقدر نبود.گفتم عزیزم خب من خودمم،قد بلند و گنده ترم دیگه،،گفتم اگه بزارم پشتت درد بیاد.باهام قهر میکنی،گفت نمیدونم،ولی آروم بذار دردم میاد.گفتم باشه چشم…دوباره سوراخش رو لیسیدم.یک بالش زیر کونش گذاشتم و قنبلی تر شد.گفتم دو دسته لاش رو باز کن سوراختو ببینم.گفت باشه بکن…سر کیرمو خوب خیس کردم و بدون معطلی چپوندم توی کونش…چون اگه دست دست کنی.‌‌.طرف که بار اولشه درد و حس کنه دیگه نمیزاره راحت بکنیش،،خون به جیگرت میکنه تا بده،،آقا نگم براتون…تا کیر خوشگل و کلفتم تا نصفه رفت توش…ولی فشار محکمی دادم ها…تا رفت توش

چنان جیغ وحشتناکی کشید.نمیتونم شدتش،رو توصیف کنم…تند تند با مشت میزد روی تخت و جیغ ممتد میکشید.ولی از روش بلند شدم.خوابیدم روش،گفتم هیس…همه خانمها یک بار این درد و حس می‌کنند.مگه نگفتی عاشقمی دوستم داری،با هق هق گریه زیاد گفت مگه میخوای بمیرم…نفسم بالا نمیاد.قلبم داره وایمیسته،چرا تو دوستم نداری،گفتم بخدا من هم خیلی دوستت دارم…گفتم شل کن تا ازت بکشم بیرون.گفت نمیتونم،اصلا دست خودم نیست که،میترسم،گفتم نه شل کن نترس…تا ماهیچه‌های باسنش رو شل کرد…ازش کشیدم بیرون جیغ بدتری زد.ولو شد روی تخت.وای از بغل سوراخش خون زد بیرون…جر خورده بود.گفتم دراز بکش بلند نشو.لای کون رو باز کردم با دستمال کاغذی خون رو تمیز کردم…وقتی گریه میکرد سوراخش باز و بسته میشد…دستمال کاغذی گذاشتم لای کونش.گفتم پاشو بریم دوش بگیر دردت آروم بشه.گفت شهاب نمیتونم بلندشم…گفتم نه بخدا نترس بلند شو.‌رفتم اب رو توی وان ول دادم اومدم بغلش گرفتم بردمش گذاشتمش توی وان.هنوز گریه میکرد. گفت شهاب تازه فهمیدم چرا نادر اون روز غش کرد و چند روز حرف نمی زد چیزی نمی‌خورد.اروم کنارش دراز کشیدم و ناز و نوازشش میکردم…گفتم عزیزم عقب همیشه درد داره…ولی جلو رو خدا آفریده واسه رابطه و زاییدن…ولی اونقدری اون کون نازتون قشنگه که ما مردها نمیتونیم ازش بگذریم…ساکته ساکت بود.بوسیدمش،سرش رو گذاشت روی شونه من.خیلی کوچولو و ناز بود…یک ربعی بودیم و در اومدیم بیرون…خودمم دلم نمیخواست اذیت بشه،گفت شهاب…گفتم جانم؟گفت دیگه از اون کارا با مامانم نکنی ها…اگه نه ازت دلگیر میشم و قهر میکنم.گفتم باشه چشم بهت قول میدم…به شرطی که تو هم بتونی تحمل کنی دیگه،،تا اینو گفتم چنان سریع سر بلند کرد نگاهم کرد گفت یعنی هنوزم میخوای منو بکنی،گفتم خب اگه تو رو نکنم پس چکار کنم کیو بکنم…من مرد هستم ها،دلم رابطه میخواد ها…گفت بهت میدم از جلو بکن.دوستم همکلاسیم رو۱۴سالگی شوهر دادن بهم میگفت خیلی از جلو خوبه کیف میکنی،از پشت که بغیر درد کیفی نداره.گفتم یعنی رابطه زن و شوهری کامل بکنیم،گفت مگه تو نگفتی دوستم داری. ؟به این زودی زدی زیرش،گفتم نه دیوونه من برای خودت میگم که کم سن و سالی،گفت نه نترس. ما افغان ها کلا زود پدر مادر میشیم…سخت جونم،گفتم باشه…بلند شدیم رفتیم بیرون و لباس پوشیدیم.دیگه وارد جزئیات بیخودی نمیشم…‌دوست دخترم شده بود و مادرش هم خیلی دوستم داشت…برادرش پیش رفیقم کار میکرد…بماند که فهمیدم اونجا هم کون میده…دیگه کونش روال شده بود.اما خودش دوست داشت…یعنی رفیقم میگفت مث دخترا که از کوس دادن لذت می‌برند این هم از کون دادن لذت میبره.دو سه ماهی بیشتر بود با نرگس بودم.اما دلم رابطه خوب میخواست نه فقط لاپایی و ساک و لیسیدن.میدونستم اگه از جلو بکنم تا ابدالاباد باید نگهش دارم…همینجوری هم دیوانه وار دوستم داشت…کم توقع بود ولی عاشق…همه جا باهام میومد…هر مهمونی میرفتم لباس‌های شیک تنش میکردم عین پریزاد بود کنارم…همه کف میکرد…فقط مسعود دیوونست دختره افغانی و کارگرمون،مدرسه ها باز شده بودند.خواهر برادر دوباره برگشتند سر درس و مدرسه.دیگه دست و بالم بازتر شده بود.مجبور بود نصف روز رو قید منو بزنه…ابان بود چند روزی رو با رفقا رفتیم.کویر و بعدش بندرعباس و قشم.شاید ده روزی نبودم…توی این مدت با ثریا نامی رفیق شدم.روال کوس میداد.میگفت،پرده ام حلقویه،در ضمن بچه پولدار بود و خیلی خوشگل،گهگداری تلفنی با نرگس حرف میزدم.دایما پشت گوشی گریه میکرد. از دوری من غمگین بود…خدا وکیلی خودمم دلم واسش تنگ شده بود…برای نگاه قشنگش،چشمای نازش…صدای بی نظیرش،باور کنید میتونست بهترین خواننده بشه.بعد برگشتنم،روز اولی که منو دید اومد توی ویلا…از شوق و ذوق میخواست سکته کنه…گفتم چته مگه،گفت دلم واست یه ذره شده بود.بدجور عاشق و گرفتار شده بود…من هم دوستش داشتم ها ولی فاز عاشقی نداشتم.تا اینکه واسه خودم و دلخوشی الکی جشن تولدی گرفتم و دوست و رفیقام رو همه رو شبونه جمع کردم ویلا و پارتی بزرگی گرفتم…از قبل غروب هنوز هوا روشن بود همینجور ماشین بود که نر و ماده میومدن توی ویلا،گفته بودم شب بیایید ولی لامصب ها بیکار بودن همه به هم خبر داده بودند زودتر اومده بودند…ثریا هم با چند تا از دوستاش اومدن…سکسی و لوند.نسرین و نادر و دوتا زن دیگه مسوول پذیرایی بودند…نسرین از رابطه من و نرگس خبر داشت…بهش گفتم تو نمیخواد پذیرایی کنی نرگس بیاد توی مجلس بد میشه…در ضمن نه نرگس نه ثریا از وجود هم خبری نداشتند.فقط رفیقای قدیمیم،اون هم پسر ها می دانستند…نرگس جونش برای من در میاد.من به نرگس گفتم میخوام برم آرایشگاه…گفتم تو هم دست کوچولویی به خودت بکش.گفت بلد نیستم…با هم رفتیم آرایشگاه.مسعود و زیدش هم بودن…نرگس و زید مسعود با هم بودن و اونها رفتن سالن.من و مسعود هم باهم رفتیم.مسعود گفت شهاب امشب میخوای با ثریا و نرگس چیکار کنی،گفتم وای

راست میگی ها…بدجور استرس داشتم.اقا بدبختی برگشتیم ویلا مادر و خواهرام و حتی دختر خاله پسر خاله و غیره هم اومده بودند.خودم ست زیبایی دادم نرگس گفتم عزیزم اینها رو موقع کادو بده بهم.بوس کوچیکی منو کرد گفت قربونت بشم که حواست به من هم هست…آقا ارکستر توی باغ سنگین می‌نواخت.و جماعت مث کرم توی هم میلولیدن…ما۴تا تا رسیدیم.مادرم تعجب کرد این فرشته هستش پریزاده آدمه کیه؟تازه خواهرم بهش گفته بود این دختره نسرینه،با شهاب رفیق شده…اخه این لامصب هم بدجور زیبا و ناز بود و هستش،دوستا نوبتی میومدن و دست میدادن و تبریک میگفتن…این سگ توله ثریا رسید نرسید لب قشنگی بهم داد.نرگس مارس موند.دستشو گرفتم.ثریا ساکت شد.این جقله جوجه کیه با من…اون هم فکر میکرد.من بخاطر پولش و کوسش هم که شده…حتما میخامش…آروم عقب کشید و پچ پچ شروع شد.نسرین خسته و افسرده زیبا و درمونده ما رو نگاه می‌کرد.و نمی‌دونست به دخترش چی بگه.توی چشای نسرین چیزی بغیر التماس نبود که هوای دخترش رو داشته باشم.مامانم منو کشید کنار.گفت اینجا چه خبره…مگه کوری نمیبینی…خاله و دختر خاله ات هستند…مگه نگفتم.ترانه رو واست خواستگاری کردم.این دخترها کی هستند دستشون رو گرفتی و لب توی لب.گفتم مامان دیگه ولم کن.گفت ولت کردم که یله و سرخود شدی،گفتم مامان اون دختره خودش باباش حاجی فلانیه،و میلیاردره،ولی فقط دوستیم نمیخام بگیرمش که،گفت خب اون یکی کوچیکه چی،مث عروس شاه پریون خودشو درست کرده.گفتم چی خوشگله مگه نه،؟فقط۱۶سالشه،گفت بله خبر دار شدم ابجیت میگفت این دختره خوشگله…دختر همین افغانیه هستش که سرایدارته،گفتم باشه مگه چی میشه.مگه افغانی‌ها و سرایدارها آدم نیستند،گفت خاک توی اون سرت که میخای افغانی در به در بگیری،همون موقع ثریا و پناه دو تا رفیق بودن نمیدونم به بهونه چی اومدن توی خونه…آخه همه توی محوطه باغ بودند.ثریا تموم حرفها مون رو شنید.گفت حاج خانوم من میدونم شهاب با من ازدواج نمیکنه…ما فقط دوستیم.ولی خب شهاب حیفه…بخاد دوماد افغانی‌ها بشه…اونم از نوع سرایدارش،ما خودمون چند تا سرایدار خوب ایرانی داریم…گفتم ثریا چرت نگو.احترام خودتو نگه دار.گفت فقط اومدم کادوی تو رو بدم و برم…تالار بهشت عروسی دوستم دعوتم…بوس قشنگی از لپم کرد و رفت…همون لحظه مادرم گفت. بدبخت دیدی چی بهت گفت…یعنی لیاقت تو بیشتر از سرایدار نیست…گفتم مامان جون اون رو ولش کن از کون سوزیش زر زد…مطلقه و جنده هستش،صد بار با من رابطه داشته.تحویلش نمیگیرم.کی هست اصلا…بدبختی ثریا هنوز دم در بود و حرفامو شنید.لحظه ای که اومد حرفی بزنه.نرگس هم رسید.ولی مادرم حال دو تاشون رو گرفت…که اگه یکبار دیگه دم پر من بچرخند…میدونه با هر دوتاشون چه برخوردی بکنه.و به نسرین نمیدونم چی گفت که دویید دست نرگس و نادر رو گرفت و تندی رفتند توی صورتشون،من موندم و کلی مهمون و حال گرفته ام…شب تخمی شد و بالاخره تموم شد و رفت و پیروز میدون فقط مامان و خاله ام بودند.ساعت۳صبح رد شده بود باغ خالی خالی شد.حتی دوستام همه رفتند.خسته خسته بودم…توی تختم دراز کشیدم.مادرم دیر وقت رفت.هر چی گفت بیا خونه نرفتم خونه و به بهونه جمع کردن لوازم پذیرایی موندم توی باغ،تازه دراز کشیده بودم که نرگس آرومی اومده بود توی اتاقم،دراز کشید بغلم.گفتم کجا بودی چرا تنهام گذاشتی،؟گفت تو که دورو برت پر دختر و زن بودن.منو میخواستی چکار؟سرم داغ بود داغه داغ،مشروب روم اثر گذاشته بود. گفتم چرت نگو مگه نگفتی دوستم داری،؟گفت هنوزم میگم.اون دختره کی بود.؟گفتم ولش کن ۱جنده خر پول بود.چند باری زیرم خوابید.گفت وای کی،؟گفتم توی همون مدتی که مسافرت بودم…گفت یعنی بهم دروغ گفتی،گفتم من بهت گفتم کاری به مامانت ندارم…نگفتم که با دخترای دیگه نیستم،من دلم رابطه میخواد تو بچه ای و برات این کار زوده،گفت نه بخدا دوستم نداری اگه نه که بهم خیانت نمیکردی،؟گفتم لامصب مگه تو زنمی نامزدمی؟؟آخه چکاره منی،؟گفت عشقتم عشقت،خودت گفتی.نکنه فراموش کردی؟گفتم وای نرگس ول کن این حرفها رو کدوم عشق که دائم آدم تشنه و حسرت کش رابطه باشه،تو بچه ای کله ات باد داره،اوه اوه چی اشکی از چشماش میومد…اون چشمای زیبای نازش،آروم بی صدا چنان اشکی می‌ریخت دلم کباب میشد.ارومی گفت من که حرفی ندارم خودت تا الان نخواستی منو بدست بیاری.خودت نخواستی منو کاملا مال خودت کنی،گفتم ای بابا نرگس جون برو به زندگیت برس…بزار من هم به درد خودم بمیرم،من و تو فقط یکبار سکس از پشت داشتیم چند روز مریض بودی…کوچولویی ظریفی،عزیزم این کارا واست زوده،گفت نه من دیگه دلت رو زدم…تو تنوع طلبی اگه نه که،من و تو هنوز چیزی بینمون اتفاق نیفتاده که، بعدش بلند شد لخته لخت شد.گفت برو کنار بیام بغلت.گفتم برو خونه اتون نرگس…آخرش کار دست من و خودت میدی ها،گفت پس دیدی خودت دلت میخواد.نگاش کردم چقدر این دختر زیبا بود.دمت گرم خدایا چقدر وقت گذاشته بودی و این

بنده کوچولوت رو خلقت کرده بودی،بغلش گرفتم موها و صورت و اندامش بوی خوبی میدادن،هنوز بوی آرایشگاه میداد.چنان لب و دهنی بهم مالیدیم و بوسه و بوسیدن رو شروع کردیم،انگار اولین بارمونه،که هم رو می‌بینیم… چقدر عاشقانه و از ته دل بغلم گرفته بود…اصلا خودش ته دلش میخارید، کیرم رو گرفت و ناز می‌مالید… یک لحظه فکر کنید،زیباترین و لطیف ترین،دختری که ممکنه توی عمرتون ببینید…توی۱۶سالگی لخته مادرزاد شده و داره بهت لب میده و کیرت رو میماله،و خودش دلش میخواد گاییده بشه،و تو هم مسته و داغی،،میتونی تحمل کنی، من هم تموم لباسام رو درشون آوردم و لخته کامل خوابوندمش زیرم…بدون اینکه لیسی چیزی بزنم…فقط سر کیرمو خیس کردم و سوراخ ناز و کوچولوی کوسش رو…گفتم خودت خواستی،پاهاشو دادم بالاتر.با یکضرب بدون وقفه وحشیانه کیرو چپوندم توی کوسش.انگاری چاقو رو توی شیکم دشمنت فرو میکنی،تا اومد جیغ بزنه دهنش رو محکم گرفتم.و تلمبه رو با یک فشار و ضرب دیگه تکرارش کردم و ولش نکردم.زیر دست و پام له و گم بود.دومی و سومی رو هم محکم تر و عمیق تر زدم.طفلی بی حال شد زیر کیرم لبهاشو بوسیدم و گاییدمش.‌گریه میکرد.دستم رو از روی لباش برداشتم.گفتم دردش فقط امشبه،،بعدا فقط لذت میبری،گریه کرد. آبم اومد ریختم ته ته کوس کوچولوش،از روش بلند شدم و شکم و ملحفه و پاهاش همه پر خون بودند.با تیشرت خوشگله و سفیده تر و تمیزش کردم.ساکت بود…بغلش گرفتم بردمش حموم گذاشتمش توی وان،،دراز کشیدم کنارش،،ازش آب خون میرفت،ساکته ساکت بود.گفتم نرگس خودت خواستی،حالا چرا باهام قهری،تو که گفتی دوستم داری،پس چی شد،؟بدون حرف زدن فقط گردنم رو گرفت و خودشو توی بغلم کوچیک کرد و گریه کرد. گفتم عزیزم ببخشید میدونم خیلی دردت اومد.ولی برای بار اول لازمت بود.بالاخره زبون باز کرد و گفت شهاب.بخدا اگه منو تنهام بزاری ولم کنی…خودم رو میکشم…من فقط تو رو دوستت دارم.دردش برام مهم نیست.حاضرم واسه تو بمیرم.گفتم خدا نکنه.نترس خب کسی کسیو تنها نمیزاره.نگران نباش،خلاصه دوستان با رضایت خودش همسر غیر قانونی من بود هر چند روز یکبار که مادر پدرش نبودن…زیر خوابم بود و دیگه روال بهم کوس میداد.اون کوس کوچولوش رو…تا اینکه مادرم چند باری بهم گفت بیا خونه خاله بریم خواستگاری و من نمی‌رفتم… پدرم از رابطه من و نرگس خبردار شده بود.بهم گفت پسر جان دختره غریب و تنهاست گناه داره…من باهاش حرف زدم جونشو برات میده…ولی مادرت نمیذاره تو اینو بگیریش،میدونم و مادر دختره هم میدونه تو کارش رو یکسره کردی،میخوام از پدرش اجازه بگیرم واسه صیغه اش کنم… تا مادرت راضی به ازدواجتون بشه…خلاصه بدون اذن مادرم نرگس رو صیغه کردم و دیگه راحت بودیم حتی شبها هم بغلم می‌خوابید… تا اینکه مادرم مریض شد و گفتند سرطان داره…آقا دکتر زیاد می‌رفت که.گفتن فایده نداره.و باید بره خارج…مادرم مجبورم کرد.و گفت تو راضی هستی اینجا پیش این افغانی بمونی ولی مادرت بمیره،گفتم خدا نکنه مادر جونم،گفت پس منو ببر دکتر خوب،پدرم زورش به مادرم نمیرسید.من و نرگس فقط ۱کاغذ صیغه نامه داشتیم و بس،خلاصه با دوز و کلک با مادرم رفتیم ایتالیا پیش دایی بزرگم…در ضمن خانواده مادریم خر پول تر بودن…دو ماه نبود که خاله و دخترش هم رسیدند.تازه فهمیدم همه کلک بوده و هستش.مادرم سالمه سالم بود.رابطه من و نرگس فقط تلفنی بود.که اون هم داشت کمرنگ میشد،فقط میگفت تو رو خدا برگرد.تو قول دادی،آقا رفتن من همان و ولی مادرم هر کاری کرد اونجا هم نه با ترانه و نه با هیچکس دیگه ای ازدواج نکردم…فقط تموم۵سالی که اونجا بودم به کس کلک بازی گذشت،حتی دو ماه هم سر کار نرفتم.داییم نمیذاشت برگردم ایران…مادرم دو سالی کنارم بود و بعدش بخاطر پدرم برگشت ایران…خدا شاهده خودم بدون خبر دادن بعد چند سال برگشتم ایران…اون موقع الکی به دایی و مادرم گفتم میخوام با دوستای خارجیم بریم اسپانیا،برام پول فرستاد و از دایی گرفتم.مادرم توی خونه ما بدجوری قدرت داشت،البته زیادی هم دوستم داشت و دوستش داشتم،ولی برگشتم ایران،،شب ساعت۲رسیدم باغ ویلای خودم…میدونستم و خبر داشتم که هنوزم نرگس و خانواده اش اینجا زندگی می‌کردند.فقط با پدرم ارتباط داشتم.ماشینم توی حیاط بود دم سوئیت نسرین اینا…آروم چپیدم توی ویلا.کسی داخلش نبود ولی تر و تمیز بود.دراز کشیدم روی تخت و خوابم برد.وقتی بیدار شدم صدای موتور ماشینم بود که روشن بود و گازش میدادن.اوه نادر بود چی بزرگ شده بود…خوشتیپ زیبا.پدرش خوبه خوب شده بود.سر حال بود‌‌…کاپوت ماشین بالا بود و گاز میدادن…کارشون که تموم شد.بدون اینکه کسی بفهمه…لباس پوشیدم و زدم بیرون و رفتم نزدیک بنگاه املاک پدرم…توی تاکسی بودم.عینک آفتابی داشتم…ساعت۱۱و نیم رد شده بود.حتی چایی هم نخورده بودم.راننده تاکسی بهم گفت چکار کنم.گفتم بدو برو نوشیدنی خوردنی بگیر بیار دهنم تلخه.فکر پول نباش.صد یورو بهش دادم توی کونش عروسی

شد.گفت دمت گرم داداش. بشین تا بیام.من هم به پدرم و مشتری هاش نگاه میکردم.تازه داشتم آبمیوه کیک میخوردم که.نادر با ماشین خودم رسید.خدا شاهده نرگس باهاش بود با دوتا بچه خوشگل.یک پسر و یک دختر…معلوم بود دوقلو هستند.نرگس چی خانوم و بزرگ شده بود…دلم آتیش شد…عجب دختری رو از دست داده بودم.نادر رفت و نرگس رفت پیش پدرم…گوشیم خاموش بود.خط ایرانی هم نداشتم…چقدر زیبا و دلفریب شده بود.دختره شلوغ کار تر بود.همش میومد توی خیابون و نرگس دعواش می‌کرد برگرده توی مغازه،منتظر بودم شوهر نرگس برسه،پدرم اومد بیرون دختره رو بغل گرفت.قشنگ صداشون میومد.پسره گفت آقا جون منو هم بغلم کن…فکم افتاد آقاجون یعنی چی؟اینا بچه های کی بودن.‌نکنه بابام با نرگس ازدواج کرده…قلبم تالاپ تولوپ میزد.هر چی خوردم بالا آوردم در رو که باز کردم افتادم توی جوب کنار در تاکسی،راننده گفت ای بابا داداش چکارت شد…چنان فشار عصبی روم بود نمیتونستم حرف بزنم…راننده که دویید اومد این طرف منو بلندم کرد.مردم جمع شدن…پدرم هم نگو اومده بود ببینه اون سمت خیابون چی شده مردم جمع شدن…راننده گفت حالش خوب بود ها…نمیدونم توی بنگاه رو نگاه کرد چی دید حالش بد شد…صدای پدرم رو شنیدم.پرسید توی بنگاه ما رو تماشا می‌کرد؟طرف گفت آره حاجی،بیا ببین میشناسیش،زنگ بزنید آمبولانس،تا پدرم منو دید.گفت یا امام هشتم.شهاب پسرم بابا جان.کی برگشتی…؟؟آقا فقط یادمه هر دو تایمون،توی یک اتاق توی اورژانس بودیم و سروم به دست،اون حالش بهتر بود.تا چشم باز کردم…نرگس روی سرم بود.منو دید چشاش پر اشک بود چسبید بهم و بوسم می‌کرد.دکتر دعواش کرد خانوم این آقا حالش خیلی بده سکته قلبی رو رد کرده…بیا کنار.پرسیدم من کجام اقاجون،گفت نترس پسرم حالت خوب میشه، چند دقیقه نشد که خانواده ما…فامیل…همه جمع شدن…صدای کولی بازی مادرم میومد.نرگس زودی رفت،پدرم گفت فتنه اومد.من خودم به خواب زدم.دکتر فهمید.مادرم بوسم می‌کرد.خواهرام و بقیه نوبتی میومدن.دکتر همه رو بیرون انداخت،پدرم گفت پاشو همه رفتند.گفتم آقا جون جریان چیه؟گفت تو بگو کی برگشتی؟گفتم دیشب رسیدم…رفتم باغ.گفتم آقاجون اون بچه ها کی بودن؟گفت، پدرسگ از من میپرسی کی بودن…اونها نیما و مینا،بچه های خودتن،نوه های من.وقتی تو رفتی نرگس حامله بود.مادرت فهمیده بود و با کلک تو رو برد ایتالیا،ولی نرگس لج کرد بچه ها رو ننداخت…من بزرگشون کردم.بلند شو خوب شو دست زن و بچه ات رو بگیر برو زندگی کن و خوب بزرگشون کن.مادرت نمیزاشت کسی بهت بگه…از نرگس متنفره،ولی من میخامش،اون دوتا جقله که نفس و روح قلب من هستند…دختره عین خودته بی کله و شلوغ کاره…پسره آروم و مهربون مث مادرشه،بعد دو سه روز از بیمارستان خارج شدم.نرگس نبود…بردنم خونه مادرم.همه دورم جمع بودند…گفتم مامان بگو نرگس بیاد و بچه هامو بیاره…گفت چی؟کی بهت گفت،؟مادرم کف کرد.پدرم گفت بقران خودش اومده بود دم بنگاه اونها رو دید که حالش بد شد.خودم رو زدم کولی بازی و زنگ زدن نرگس اومد…دوتا فرشته خوشگل عین خودش رو آورد.دستاشون رو گرفته بود.دختره اول سلام داد…سلام آقاجون سلام مامان جون…بابام بوسشون کرد.مادرم ساکت بود.من روی کاناپه بودم.نرگس چشاش پر اشک بود.پدرم گفت بیا جلو عزیزم.تو هم بیا نیما جونم…آفرین باباجونم،یادته همیشه میگفتم کی رفته سفر،؟کی زود برمیگرده،؟گفت بابا شهاب،افرین،بیا عزیزم بابا شهاب برگشته…بیا بیا عزیزم…بیا جلو جونم تو هم بیا دخترم…دستشون رو گرفت آورد جلو.گفت این هم بابا شهاب،پسره سرش پایین بود دخترم پشت پای بابام قایم شده بود.نشستم روی زمین…خونه شلوغه شلوغ بود.خواهرم داشت فیلم می‌گرفت… دستامو باز کردم بغلشون کنم…گفتم بیا عزیزم بیا قربونت بشم…دست پسره رو گرفتم آروم کشیدم توی بغلم…پدرم دختره رو آروم هل داد طرف من…وقتی بغلشون کردم.انگار برق۳فاز بهم وصل کردن…چه حالی بهم دست داد.نمیدونستم کدومشون رو ببوسم.چقدر ناز و کوچک بودن.فقط گریه میکردم.خواهرم نشستن کنارم پدرم همینجور.خواهر کوچیکم اشکامو پاک می‌کرد.دخترم محکم گردنم رو گرفته بود.ولم نمی‌کرد.انگاری می‌ترسید دوباره از دستم بده.قلبم داشت از جاش بیرون میومد.خدایا من کجا بودم.کی پدر شدم چرا بهم نگفتند…اینها فرشته اند پریزاد هستند.چی هستن…من که بار اوله میبینمشون،چرا اینقدر دوستشون دارم.پسره نشست روی پام دستمو محکم گرفته بود توی دستای کوچیکش،دختره چنان گردنم رو فشار میداد…چقدر دستای کوچیکشون رو بوسیدم…بلند شدم هر دو تا رو بغل گرفتم.به مادرم نشونشون دادم گفتم چطوری دلت اومد.بله دوستان همون موقع طفلی حامله بوده ولی ازترس مادرم جرات نمیکرده پشت گوشی بهم بگه…چون داییم دم کلفته و به حرف مادرم اینها رو تهدید به اخراج از ایران کرده بود شون…پدرم بعد تولد بچه ها هر دو رو میبره آزمایش و میفهمه نوه های خودش هستن…از نرگس و بچه ها توی شهر نگهداری میکنه تا من برگردم.

نوشته: شهاب

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

لطفاً اگر به سن قانونی نرسیده اید این سایت را ترک کنید Please Leave this site if you are under 18