رفتن به مطلب

داستان سکس با دوست دختر


behrooz

ارسال‌های توصیه شده


سکس با دوستِ دخترم
 

من مهتاب هستم. یه زن ۴۰ ساله متاهل که یه دختر ۲۰ ساله هم داره. داستانی که میخوام تعریف کنم در مورد رد شدنم از یه خط قرمز بزرگه که تبدیل شد به یه شب عجیب و لذتبخش
یکم از خودم بگم، به خودم خیلی میرسم و دائم ورزش میکنم واسه همین سنم خیلی کمتر از چیزی که هست نشون میده. قدم ۱۷۰ و وزنم ۵۹ کیلو و چون از همون جوونی ورزش کردم اصلا بهم نمیاد که زایمان داشتم یا حتی متاهل باشم. البته اهل لباس خیلی باز نیستم و سرم تو کار خودمه. به پسرها رو نمیدم و دنبال دردسر هم نیستم. خیلی زود ازدواج کردم، ۱۸ سالگی و خیلی زود هم بچه دار شدم اما به خاطر مسائلی فقط همین یه دختر رو دارم. اسم دخترم سما و خوشبختانه به مادرش رفته‌. فرم و رنگ مو و رنگ و حالت چشم و حتی حالت لب و بینیمون هم شبیهه با این تفاوت که پوست من خیلی روشنه و اون پوستش سبزه ست.
خب این جریان از دانشگاه شروع شد.‌ من توی قزوین بزرگ شدم و زمانی که نوبت کنکور من شد به خاطر افتضاحی که یکی از بچه های دانشجوی فامیل به بار آورد کلا دانشگاه رفتن توی فامیل ما ممنوع شد. نه اینکه علنی بگن اما بهونه میاوردن تا کسی دانشجو نشه. این تفکر احمقانه بزرگان فامیل که پدر من یکی از بدتریناشون بود باعث شد یه نسل بچه های فامیل ما از دانشگاه محروم بشن. همینم باعث شد که من به محض گرفتن دیپلم به اجبار خانواده ازدواج کنم و برم سر خونه و زندگی. نمیگم خیلی درسخون بودم اما دوست داشتم دانگشاه رو تجربه کنم. شوهرم اوایل خیلی خوب با من کنار میومد اما وقتی که باردار شدم متوجه شدم که سر و گوشش میجنبه. چند سال اول سر این کاراش کلی باهم دعوا میکردیم اما من هیچوقت یه مدرک درست و حسابی ازش گیر نیاوردم. از دیگران میشنیدم که با زن های مختلف جاهایی دیده شده یا حتی خودمم از دور دیده بودمش اما هیچوقت تو موقعیت بدی نبود که بتونم ازش بهونه ای برای طلاق دربیارم. وقتی دخترم بزرگ شد منم تصمیم گرفتم که به این کاراش بی توجهی کنم و خودم رو وقف دخترم بکنم‌. همین باعث شد که دخترم بشه صمیمی ترین آدمی که من توی زندگیم دارم. چون اهل دوست و رفیق هم نبودم. این صمیمیت ما باعث شد که وقتی دخترم به دوره بلوغ برسه هیچ چیزی رو از من مخفی نکنه و تک تک اتفاقاتی که براش میوفتاد رو برای من تعریف کنه. از اولین دیت تا اولین بوسه و چیزای دیگه. میشه گفت دخترم صمیمی ترین دوستم بود. البته براش خط قرمز مشخص کرده بودم و اجازه نمیدادم که با کسی سکس کنه، نه اینکه مشکلی با این موضوع داشته باشم از عواقبش میترسیدم.
وقتی دخترم به سن دانشگاه رسید فامیل، مخصوصا پدر من هنوزم سر دانشگاه حساس بود اما من تصمیم گرفته بودم به هر قیمتی که شده نذارم کسی اون رو از دانشگاه محروم کنه. دخترم که درسش خیلی خوب بود یه رشته خوب مهندسی توی تهران قبول شد. پدرش و من موافق بودیم که بره اما همونجور که حدس میزدم پدرم مخالفت شدید کرد. یا کلی بحث و دعوا قرار بر این شد که برای دخترم یه خونه بگیریم و من روزهایی که اون کلاس داره همراهش برم تهران و آخر هفته ها برگردیم قزوین. شوهرم که نه تنها ناراحت نبود خوشحال هم بود و با کمال میل پول رهن یه خونه خوب اطراف دانشگاه رو داد. البته از نظر مالی مشکلی نداشتیم چون شوهرم شغل پر درامدی داشت. پدرم هم با اینکه کاملا راضی نبود مجبور شد قبول کنه. چند روز قبل از ثبت نام با دخترم راهی تهران شدیم که یه خونه خوب پیدا کنیم. با اینکه پول کافی داشتیم خونه مناسب سخت گیر نمیومد. بعد از ۳ روز گشتن و بازدید بیشتر از ۵۰ تا خونه بلاخره یه مورد خوب پیدا شد. یه واحد آپارتمان ۱۰۰ متری طبقه سوم با قیمت مناسب. خوبیش این بود صاحب این واحد بنگاه دار بود و طبقه دوم خالی بود. طبقه اول هم یه زن جوون بود که تنها زندگی میکرد. ساختمون تقریبا خالی بود و این واسه ما که ۲ تا خانم تنها بودیم مناسب بود.
با باقی پول مقداری وسیله خریدیم و باقی وسایل هم از قزوین بار زدیم و آوردیم و یه خونه که نه میشد گفت دانشجوییه نه خانوادگی از توش دراوردیم.
محله خوب و آرومی بود، یه پارک کوچیک روبروی خونه بود و یه باشگاه سر خیابون که همون اول کاری من و دخترم رفتیم و اونجا ثبت نام کردیم چون هر دو اهل ورزش بودیم. دانشگاه که شروع شد دخترم مشغول درساش بود و تقریبا تا عصر کلاس بود و من تمام مدت خونه تنها بودم. وقتی میومد یه ساعت باشگاه میرفتیم و میومدیم خونه. این شرایط داشت من رو اذیت میکرد و حوصلم سر رفته بود. من آدم اجتماعی نیستم و خیلی سخت با کسی دوست میشم اما این تنهایی باعث شد گاهی برم توی پارک روبرو و اونجا با بقیه خانم های محل که اونجا جمع میشدن آشنا بشم. اولین بار اونجا با نرگس آشنا شدم. نرگس همسایه طبقه اول بود که کارمند بانک بود و اکثر مواقع ظهر میومد خونه. خیلی وقت بود که از همسرش جدا شده بود و یه مدتی بود که با یه مردی وارد رابطه شده بود اما زیاد بهش اجازه نمیداد وارد ساختمون بشه. دوستی ما آروم به داخل ساختمون کشیده شد و اون وقتی از سر کار میومد اگه حوصله داشت به من سر میزد. خیلی زود از شوهرش جدا شده بود و به کمک وام و مهریه تونسته بود طبقه اول این ساختمون رو بخره. زن قشنگی بود که مشخص بود که خیلیا جذبش میشن اما شاید به خاطر شغلش در برابر مردا خیلی خشک برخورد میکرد. دلیل طلاقش خیانت همسرش بود و بعد از اون هم به گفته خودش قصد ازواج نداشت.
نرگس دختر خوبی بود فقط تنها مشکلش کمی فوضول بودنش بود. بارها سما رو با همکلاسی های پسرش دیده بود و سعی داشت از زیر زبونم بکشه که باهاشون دوسته یا فقط همکلاسی هستن. منم چیزی نمیگفتم. اما خودم هم متوجه شده بودم که سما جدیدا با پسرهای زیادی دوست شده و گاهی از من روابطش رو مخفی میکنه. چیزی نمیگفتم چون حس میکردم روابطش رو تحت کنترلم دارم.
خب من یه مشکل خیلی بزرگ دارم. من به عنوان یه زن میانسال بیش از حد نیاز به سکس دارم یا به قول دخترم هورنی هستم. با وجود سال ها مشکل داشتن با شوهرم سکس ما کم نشده بود چون من به شدت بهش نیاز داشتم. یه بار که به دلایلی دانشگاه تعطیل شد من و سما زودتر از همیشه به قزوین برگشتیم و وقتی وارد خونه شدیم فهمیدم که همسرم یه دختر آورده خونه. سما بدون اینکه شوهرم بفهمه از خونه بیرون رفت اما من که بعد از سال ها تونسته بودم واسه اولین بار مچ شوهرم رو بگیرم یه دعوای حسابی باهاش کردم. دیگه واسه طلاق دیر بود و این دعوا فقط خالی کردن عقده بود. اما جوری شد که من وسایل خودم و دخترم رو جمع کردم و راهی تهران شدیم‌. شوهرم هم زیاد از این موضوع ناراحت نبود. حدود ۶ ماه بود که ما توی تهران بودیم و دعوامون هم از همه مخفی کرده بودیم. من سنگینی درس های سمارو بهونه کرده بودم واسه موندن توی تهران تا خانواده گیر ندن. اوایل مشکلی نبود اما کم کم نبود سکس به من فشار میاورد و ماه دوم بود که بعد از سال ها رو آوردم به خودارضایی کردن و وقتایی ‌که خونه بودم اینکارو میکردم. تولد سما نزدیک بود و اون هر سال تولدش رو با دوستاش توی قزوین میگرفت اما امسال امکانش نبود که برگرده. چند روزی بود که حس میکردم میخواد موضوعی رو بگه تا اینکه خودم بحثش رو پیش کشیدم و بهم گفت که دوست داره اینجا با دوستای دانشگاه تولد بگیره و پسرهای زیادی هم قرار بیان. استرسش واسه این بود که میخواست بگه اگه میشه مشروب هم باشه، خودش اهلش نبود ولی دوستاش بودن. به سختی قبول کردم چون دلم نمیخواست تو دلش بمونه اما نمیخواستم زمانی باشه که نرگس تو ساختمونه. با کمی سوال پیچ کردن نرگس فهمیدم که هفته بعدش که تعطیلی بود قرار چند روزی رو بره شهر زادگاهش. منم به سما گفتم که میتونه واسه اون روز تولدش رو هماهنگ کنه اما منم باید باشم.
تولد رو زیاد طولانی نمیکنم، یه مهمونی شاد بود با مشروب و رقص و کیک و کادو. البته من تا حالا تو همچین مهمونی هایی نبودم. یه لباس معمولی مجلسی پوشیده بودم ولی چسبودن بود و فرم بدنم رو خیلی زیاد نشون میداد. اما سما یه لباس خیلی باز پوشیده بود و وسط مهمونی دائم بدنش به چشم میومد. البته باقی دخترای جمع هم اینجوری بودن. توی جمعیت متوجه شدم یه پسر که خیلی هم جذاب بود با سما خیلی روابط صمیمی داره و حتی دیدم که دور از چشم من از هم لب گرفتن و فهمیدم که دوست پسر سماست که از من مخفی کرده بوده. یه پسر دیگه هم بود که خیلی شبیه اون یکی بود اما با تفاوت های جزئی توی چهره و قد. اون مهمونی تموم شد و من سر فرصت آمار اون ۲ تا پسر رو از سما گرفتم
دوقلو بودن و اونی که با سما بود اسمش محمد بود و اون یکی میلاد. در اصل اول میلاد از سما درخواست کرده بوده که باهاش دوست بشه اما سما محمد رو بیشتر دوست داشته و ردش کرده تا اینکه بعدا با محمد دوست شده. به گفته خودش محمد شوخ طبعی بیشتری داشت و اجتماعی تر بود واسه همین با اون وارد رابطه میشه. از وقتی من موضوع رو فهمیدم رفت و آمد محمد و گاهی میلاد به خونه ما زیاد شد. مخصوصا وقتایی که نرگس نبود تقریبا همیشه اینجا بودن. اوایل واسه من سخت بود چون جلوشون راحت نبودم اما بعدا برام عادی شد و جلوشون لباس بازتری میپوشیدم. سما هم کلا لباس پوشیدنش عوض شده بود و کاملا باز جلوشون میگشت. منم نمیخواستم با گیر دادن بهش باعث ناراحتیش بشم و فاصله بین خودمون رو زیاد کنم اما گاهی از حد میگذروند و مثلا حتی جلوی میلاد هم با سوتین میگشت. من میدونستم که سما با محمد سکس داشته اما منتظر بودم که خودش این موضوع رو به من بگه. تمام این اتفاقات تو شرایطی بود که من شدیدا از نبود سکس رنج میبردم و تو خلوت خودم حتی به سما هم حسودی میکردم چون محمد واقعا پسر جذابی بود. حتی کار به جایی رسید که من به خودم اومدم و دیدم که دارم با تصور سکس با محمد خودارضایی میکنم.
این اتفاقات گذشت تا اینکه شب تولد محمد و میلاد رسید. نمیخواستن جشن بگیرن واسه همین سما ازشون دعوت کرد واسه شام بیان خونه ما. میلاد هم تازه با دوست دخترش بهم زده بود واسه همین یه شام ۴ نفره بود. اون شب حال من خیلی خراب بود و حتی خودارضایی ظهر هم من رو آروم نکرده بود. سما یه نیم تنه چسبون پوشیده بود با یه دامن خیلی کوتاه تا زیر باسنش که شورت لامباداش زیرش دیده میشد. فرم بدن من و سما کاملا یکی بود، حتی سایز سینه هامون هم یکی بود واسه همین گاهی از لباس زیر هم استفاده میکردیم. اون شب هم یکی از ست های فانتزی من رو پوشیده بود. منم واسه اینکه جلوش کم نیارم یا تاپ چسبون بدون سوتین پوشیدم و یه شلوار استرج چسبون که کامل باسنم رو به نمایش میذاشت.‌اینقدر لباسم باز بود که حتس سما هم تعجب کرد. پسرها اومدن و شام رو خوردیم و مشروبی که آوردن هم باز کردن و مشغول شدن. سما با اشاره به من فهموند که میخواد کمی بخوره و منم بهش اجازه دادم. کمی خورد اما در حدی نبود که مست بشه و منم لب نزدم. دقت کرده بودم که از سر شب میلاد خیلی به من نزدیک میشه و دائم سعی میکنه کنارم بشینه اما جلوی سما بهش اجازه نمیدادم خیلی نزدیکم بشه. بعد از خوردن مشورب محمد انگار حضور من رو فراموش کرده بود دائم لب های سمارو میبوسید یا دستش رو روی باسنش میذاشت یا روی سینه هاش. حواسم بهشون بود اما دلم نمیخواست توی جمع به سما چیزی بگم که بهش بربخوره و حس بد بگیره ولی عصبانی بودم. خونه نیمه تاریک بود و من و میلاد روی مبل دو نفره اینور مشغول حرف زدن بودیم که حس کردم صدای ماچ ‌و بوسه بالا گرفته. اونور رو نگاه کردم و دیدم روی مبل دو نفره اونور محمد افتاده رو سما و داره گردنش رو میخوره و سما لب هاشو گاز گرفته که صداش درنیاد. تا اینکه نتونست تحمل کنه و از جاش بلند شد و دست محمد رو گرفت که برن تو اتاق. فقط موقع رفتن برگشت به من نگاه کرد و با حرکت لب هاش به من گفت ببخشید
عصبانی بودم اما کاری نمیتونستم بکنم چون مقصرش خودم بودم که جلوشون رو نگرفته بودم. میلاد هم کاملا عادی به حرفاش ادامه میداد انگار که اصلا اتفاقی نیوفتاده. اما من به سختی میتونستم روی حرفاش تمرکز کنم مخصوصا اینکه صدای آه و ناله سما داشت به گوشم میرسید. نمیدونم چی شد شاید به خاطر کمبود سکس بود که شنیدن صدای سما باعث شد حشری بشم به حدی که خودمم بیرون زدن نوک سینه هام رو حس میکردم. میلاد هم متوجه شده بود چون دائم نگاهش روی سینه های من بود و کم کم جسارت کرد و شروع کرد دست زدن به بدن من. من واقعا حواسم نبود که میلاد اصلا چی میگه و فقط با هر دستی که به من میزد حس میکردم شورتم داره خیس تر میشه. اون لحظه متوجه هیچی نبودم و فقط دلم سکس میخواست. ‌مغزم نیمه خمار بود و توی ذهنم داشتم با یه شخص ناشناس سکس میکردم و اصلا حواسم نبود که میلاد جلوم نشسته. تو این حالت حشری بودن شدید بودم که صدای ناله های سما بلند تر و کش دار تر شد و مشخص بود که تلمبه زدن محمد شروع شده جون صدای تخت هم میومد. به لب های میلاد نگاه کردم و دیگه تحمل نکردم. مثل یه آدم گشنه به لباش حمله کردم و اونم انگار که منتظر این فرصت بود دستاش رو روی سینه های من گذاشت و شروع کرد به خوردن لبام و مالیدن سینه هام.
تیشرتش رو دراورد و خودش رو روی من انداخت. لب های من رو میخورد و همزمان سعی میکرد تاپ من رو دربیاره. هر دو به شدت حشری بودیم و فقط میخواستیم زودتر کار رو تموم کنیم. تاپم رو دراورد و سرش رو برد پایین شروع کرد به خوردن سینه هام. با اولین لیسی که زد آه من بلند شد و دستام رفت پشت کمرش و شروع به مالیدن و فشار دادنش کرد. توی تاریکی و مست سکس بودن چشمام درست نمیدید اما حس میکردم که همزمان با خوردن سینه هام داره شلوارش رو درمیاره و بعدش دستاش تو طرف شلوار من رو گرفت و کشید پایین. همزمان شلوار و شورت من رو باهم پایین کشید و در عرض ۲ دقیقه از لب گرفتن من رو کاملا لخت کرد. کاملا در اختیارش بودم و هر کار میکرد باهاش همراهی میکردم. سینه های من رو حسابی میخورد و منم با صدای بلند ناله میکردم.‌ مطمئن بودم که صدام به گوش سما میرسه اما واسم مهم نبود. سرش رو به سینه هام فشار میدادم و اون هم با لذت میخوردشون. دستش رفت لای پاهام و شروع به مالیدن کصم کرد. کص من که خیلی وقت بود دست یه مرد بهش نخورده بود شروع کرد نبض زدن‌ و آب ازش جاری شد و چیزی نمونده بود که همونجا ارضا بشم. دلم نمیخواست اینقدر زود حسم تموم بشه و میخواستم ادامه دار تر بشه. واسه همین جلوش رو گرفتم و از خودم دورش کردم. داشتم نفس نفس میزدم که به حالت نشسته درومدم و نگاهش کردم. ترسیده بود و فکر کرده بود که پشیمون شدم اما بهش گفتم جلوم وایسا. من کاملا لخت بودم و اون فقط شورت پاش بود. کمی ازم فاصله گرفت و خودم با دستام کشیدمش سمتم و شورتش رو کشیدم پایین. کیرش نسبتا بزرگ بود، کمی از مال شوهرم بزرگ تر. شروع به خوردنش کردم، به لطف سال ها ساک زدن واسه شوهرم کاملا حرفه ای بودم. همون اولش گفت بریم تو اتاق اما من که میدونستم پاهام تحمل ایستادن نداره گفتم همینجا خوبه و به خوردن ادامه دادم. سعی کردم واسش خیلی خوب ساک بزنم و حسابی بهش حال بدم. اینکارو در حالی میکردم که تو پس زمینه ساک زدنم صدای ناله های سما پیچیده بود و من رو حشری تر میکرد. تا اینکه گفت کافیه. کیرش رو که حسابی خیس شده بود از دهنم دراوردم و تو پوزیشنی رفتم که عاشقش بودم. روی همون مبل به حالت داگی درومدم و بهش فهموندم که وقتش شده کار رو تموم کنه.
کمی سر کیرش رو روی کص من مالید و آروم آروم فرو کرد داخل. با یه آه بلند و کش دار از کیرش استقبال کردم و بهش فهموندم باید زود شروع کنه. اونم شروع کرد اولش آروم تلمبه زدن، کیرش رو آروم اما تا ته میکرد تو و درمیاورد. کص من اینقدر خیس بود که حتی با اینکه مدت طولانی بود که سکس نداشتم دردی نداشتم و ازش لذت میبردم. چشمام رو بسته بودم و بهش گفتم تندتر. اونم شروع کرد تندتر تلمبه بزن. منم چشمام رو بسته بودم و آه و ناله میکردم. خودم ‌رو نگه داشته بودم که زود ارضا نشم. توی همین حال بودم که متوجه شدم صدای ناله های سما دیگه نمیاد. چشمام رو به زحمت باز کردم و به در اتاقش نگاه انداختم. دیدم که سما کاملا لخت به چهارچوب در اتاقش تکیه زده و داره سکس مارو نگاه میکنه. میلاد اصلا متوجه نبود که فقط داشت با تمام توانش توی کص من تلمبه میزد. دیدن سما توی اون حالت و این تصور که داره سکسم رو نگاه میکنه باعث شد تحملم از دست بره و ارضا بشم. با یه ناله و آه بلند ارضا شدم و هنوز کامل آبم نیومده بود که میلاد هم‌ کیرش رو بیرون کشید و آب گرمش رو روی کمرم پاشید. چشمام سیاهی میرفت اما دیدم که سما برگشت داخل اتاق و آروم در اتاق رو بست. چند دقیقه ای من دراز کش روی مبل بودم و میلاد هم بی حال رو من افتاده بود. از زیرش ‌بلند شدم یه لیوان آب خوردم و بهش گفتم بریم تو اتاق دلم‌ نمیخواد سما مارو ببینه. اینو گفتم چون میخواستم ببینم که متوجه شده سما بیرون بوده یا نه. اونم بدون مخالفت لباس هارو برداشت و رفت تو اتاق. رفتیم تو اتاق و درو بستیم و روی تخت کنار هم دراز کشیدیم.
حالا که ارضا شده بودم ذهنم درگیر بود که کار درستی کردم یا نه. از سکس با میلاد به شدت لذت برده بودم چون کارش رو بلد بود اما اینکه جلوی دخترم سکس کرده بودم حس عجیبی داشت. اما سما قبلا موقع سکس با شوهرم من رو دیده بود. اما اون شوهرم بود نه یه پسر غریبه. میلاد با دستاش لای موهام میکشید که یهو خندش گرفت. ازش پرسیدم دلیل خندش چیه اما نمیگفت. با کلی بحث قبول کرد بگه به شرط اینکه بین خودمون باشه. بهم گفت که چند ماه پیش قبل اینکه سما با محمد وارد رابطه بشه با سما سکس داشته. در واقع اولین سکس سما و از دست دادن باکرگیش با میلاد بوده. البته محمد از این موضوع خبر نداشت و هر دو مخفی کرده بودن. بعد اون سکس میلاد از سما میخواد که باهاش باشه اما سما ترجیه میده که با محمد باشه. بهم گفت که واسش جالب بوده که تونسته هم با من سکس کنه هم با دخترم. البته اینم گفت که سکس با من واسش تجربه بهتری بود چون من با تجربه تر بودم.
من و میلاد یه بار دیگه هم تا صبح سکس کردیم و صدای یه سکس دیگه سما هم شنیده میشد.‌ صبح میلاد و محمد زودتر از ما بیدار شدن و رفتن. من لخت توی تخت خوابیده بودم و نمیدونستم که باید چجوری با سما روبرو بشم. مدتی بود که بیدار شده بودم و وقتی صدایی از سما نشنیدم به این نتیجه رسیدم که خوابیده. حوله رو برداشتم که برم حموم و در حموم بودم که دیدم سما هم لخت با حوله از اتاق بیرون اومد. از خجالت سرش پایین انداخته بود و من داشتم بهش نگاه میکردم. خیلی وقت بود که دقت نکرده بودم دخترم دیگه بزرگ شده و یه چهره و بدن جذاب داره. چند ثانیه همونجور گذشت تا اینکه با خجالت و صدایی که به زور درمیومد گفت که ببخشید که بهت‌ نگفتم. کمی سکوت کردم و بهش گفتم تو دیگه بزرگ شدی و تصمیماتت به خودت مربوطه. اما حواست باشه با هر کسی نباشی. اومد سمتم و بغلم کرد و منم محکم تو بغلم گرفتمش. همینجوری بودیم که گفت با میلاد خوش گذشت؟ منم گوشش رو گرفتم و انداختمش توی حموم و گفتم فضولیش به تو نیومده. اونم با همون خنده شیطنت آمیز همیشگیش درو بست و دوش رو باز کرد.
رابطه محمد و سما از اون شب به بعد علنی تر شد و منم چند بار دیگه با میلاد رابطه داشتم. البته تو زمان تنهایی نه جلوی سما. سما به من گفت که علاقه خاصی به محمد نداره و رابطش با اون یه دوستی ساده و بیشتر واسه سکسه. تا اینکه سما بلاخره به من گفت که اولین سکسش با میلاد بوده. این اعتراف اون باعث شد که یه مدت بعد عجیب ترین سکس خودم رو تجربه کنم و اونم تریسام من و سما و میلاد بود. البته باز هم بدون اینکه محمد بفهمه. بعد اون سکس من حس کردم دیگه از خط قرمزهای زیادی رد شدم و رابطم با میلاد رو قطع کردم. سما هم رابطش با محمد رو تموم کرد و این ماجراجویی های سکسی ما با دوقلوها تموم شد. البته که دیگه حیایی بین من و سما نبود و معلوم نیست در آینده چه اتفاقاتی ممکنه بیوفته
ممنون که‌ داستان من رو خوتدین

نوشته: مهتاب

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • آخرین مطالب ارسال شده در انجمن

    • kale kiri
      دومادمون منو هم کرد!!   سلام اسم من میلاد هستش الان ۳۴ سالمه ولی داستانی که میخوام براتون تعریف کنم مربوط میشه به ۲۲ سالگیم اینم بگم که من زیاد خوشگل نبودم ولی کون و بدن خیلی خوبی داشتم ما ساکن شهرستان بودیم دامادمون آقا مجتبی ساکن تهران بود و یه مغازه کفش فروشی بزرگی داشت که معمولا دم عید خیلی سرش شلوغ میشد که یه سال دم عید خواهرم اینارو آورد گذاشت شهرستان رفتنی به من گفت میای بریم تا نیمه اول عید کمکم کنی حقوق خوبی بت میدم منم که بیکار بودم قبول کردم باهاش رفتم سه چهار روز اول همه چی خوب بود صب میرفتیم مغازه تا ده یازده شب،صبحونه و ناهار و اونجا میخوردیم برگشتنی غذا می گرفتیم می آوردیم خونه میخوردیم بعدش هر کدوممون دوش می گرفتیم و خوابیدیم صبح باز می رفتیم مغازه تا اینکه یه روز که خیلی سرمون شلوغ بود و خیلی خسته بودیم اومدیم خونه بعد شام دامادمون همونجور که دراز کشیده بود بهم ‌گفت میلاد خیلی خستم بلدی ماساژم بدی کمی خستگیم در بیاد بعد برم حموم ،منم گفتم زیاد بلد نیستم گفت عب نداره یه کم مشت و مالم بدی حله گفتم باشه دامادمون رو شکم چرخید و من رفتم پشتش چون زیاد بلد نبودم زیاد نتونستم خوب ماساژ بدم که دامادمون گفت کافیه ماساژ نمیدادی بهتر بود . وقتی بلند شد که بره حموم گفت بیا من ماساژت بدم تا یاد بگیری که منم قبول کردم و دراز کشیدم،گفت لباساتو در بیار فقط یه شورت تنت بزار بمونه که منم گفتم آخه گفت آخه نداره از رو لباس نمیشه که منم لباسامو در آوردم با یه شورت پادار دراز کشیدم شروع کرد ماساژ دادن که خدایی خیلی خوب ماساژ میداد،خیلی حال میداد،نمیدونم چرا ولی وقتی باسنمو ماساژ میداد کیرم سیخ سیخ شده بود،کارش که تموم شد گفت پاشو تو اول برو حموم من بعد تو میرم که وقتی من پاشدم دید که من بلند کردم خودمم خیلی خجالت کشیدم .خلاصه رفتم حموم و در اوردم اونم رفت دراومد اون شبو خوابیدم و صبح رفتیم سرکار. ولی سرکار هی می دیدم که دامادمون زیاد داره منو نگاه میکنه منم خجالت میکشیدم،خلاصه شب شد اومدیم خونه شام خوردیم بعد شام دامادمون بهم گفت ماساژ دیشب رو دوس داشتی گفتم آره خیلی خوب بود گفت دوست داری بریم حموم اونجا ماساژت بدم . منم که بدم نمیومد گفتم بریم خلاصه با کلی خجالت لخت شدم با یه شورت رفتم حموم اونم لباساشو کند اومد تو،کیرش یه کم بلند شده بود قشنگ از رو شورت معلوم بود،بعد شروع کردیم به شستن خودمون که بهم گفت دراز بکش تا ماساژت بدم منم دراز کشیدم اومد نشست رو باسنم و شروع کرد به ماساژ که من همینجوری کیرشو رو کونم حس میکردم ،خودمم شق کرده بودم وقتی رسید به کونم شورتمو داد بالا کامل انداخت لای کونم،باسنم کامل بیرون بود باسنمو خیلی مالید بعد بدون اینکه بهم بگه آروم شورتمو داد پایین که دستمو بردم نزارم دستمو گرفت همزمان شورتمو داد پایین شروع کرد به مالیدن سوراخم منم دیگه مقاومت نکردم چشامو گذاشتم رو دستم انگار که خجالت میکشم گذاشتم کارشو بکنه اونم خدایی کم نذاشت حسابی سوراخ کونمو مالید و لیس زد هراز گاهی هم چک سکسی میزد رو باسنم بعدش یه تف انداخت رو سوراخم و کیرشو گذاشت دم سوراخم آروم آروم اینقد عقب جلو کرد تا کامل تو کونم جا کرد ولی چند تا تلمبه که زد آبش اومد ریخت رو باسنم بعدش خودمونو شستیم اومدیم بیرون ولی فرداش مغازه همش به دیشب فک میکردم اونم هردفه نگام میکرد میگفت امشب باز برنامه داریمااا باشه منم با سر تایید میکردم . واسه همین اون شب خیلی زود مغازه رو بستیم رفتیم خونه که تا رسیدیم بهم گفت سریع دوش بگیر کارت دارم منم رفتم دوش گرفتم در اومدم سرمو سشوار میکشیدم که اومد گفت امشب میخوام مث یه تازه عروس بکنمت دستمو گرفت برد رو تختی که با خواهرم میخوابید گفت میشه لباس خواب خواهرتو بپوشی برام منم گفتم باشه لباس خواب خواهرمو پوشیدم اونم حسابی منو کرد زیر گوشم میگفت خیلی دوست دارم پیش خواهرت بکنمت حیف نمیشه .خلاصه قبل عید و هفته اول عید رو هرشب منو میکرد دیگه جوری شده بود که فیلم سکسمون رو میگرفت بعد با هم نگاه میکردیم.امیدوارم خوشتون بیاد نوشته: Milad.b
    • kale kiri
      جنده دانشگاه 2 سارا از دانشگاه متنفر بود. هر صبح که از خوابگاه بیرون می‌زد، حس می‌کرد داره می‌ره توی جهنم. راهروها پر از نگاه بود. نیلوفر اولین کسی بود که می‌دیدش. همیشه با اون لبخند کثیف و صدای بلندش: «آها، جنده‌ی دانشگاه اومد. کس‌ت هنوز از دیشب سامان می‌سوزه؟» دخترایی که توی کمپ نبودن هم فهمیده بودن. یکی‌شون یه بار توی سرویس بهداشتی گفت: «شنیدم شب کمپ همه کردن‌ت. حتی کونت رو هم.» سارا جوابی نداد. فقط سرش رو پایین انداخت و رفت. پسرا هم دست برنمی‌داشتن. کیان وقتی رد می‌شد شونه‌ش رو به شونه‌ی سارا می‌زد و آروم می‌گفت: «شب خونه سامان؟ یا امشب نوبت منه؟» پویا مستقیم‌تر بود. یه بار توی بوفه دستش رو گذاشت روی کمر سارا و فشرد: «کونت هنوز شله یا سفت شده؟» و سامان… سامان دیگه صاحبش شده بود. چت‌ها تموم‌نشدنی بودن. صبح، ظهر، شب. عکس و فیلم. فیلم‌هایی که خودش از سکس‌هاشون گرفته بود. سارا روی چهار دست و پا، کیر سامان تا ته توی کونش، صورت خیس از اشک و آب دهن. یا سارا که دهنش پر بود و سامان موهاش رو گرفته بود. زیر فیلم‌ها همیشه یه جمله بود: سامان: «اینو بفرستم گروه؟ یا خودت امشب میای خونه؟ انتخاب کن جنده.» سارا راضی نبود. هر بار که پیام می‌اومد، دلش می‌خواست گوشی رو پرت کنه و همه‌چیز رو بگه. ولی نمی‌تونست. سامان فیلم‌ها رو داشت. و هر بار که سارا مقاومت می‌کرد، یه عکس جدید می‌فرستاد یا تهدید می‌کرد که برای نیلوفر و الناز و حتی آراد می‌فرسته. پس سارا می‌رفت. خونه‌ی سامان. تخت سامان. کیر سامان. شده بود سکس‌پارتنر اون. نه دوست‌دختر، نه هیچی. فقط چیزی که وقتی سامان می‌خواست، پا می‌شد و کس و کون و دهنش رو می‌داد. آراد نگاش عوض شده بود. دیگه اون نگاه آروم اول ترم نبود. حالا وقتی سارا رو می‌دید، نگاهش سنگین و ارزیابی‌کننده بود. گاهی توی راهرو می‌ایستاد جلوش و با صدای بم، طوری که فقط خودش بشنوه، می‌گفت: «الناز حداقل وقتی می‌کنمش ناله می‌کشه قشنگ. نیلوفر جیغش بلنده. تو فقط ساکتی و تحمل می‌کنی. جنده‌ی بی‌صدا.» یه بار دیگه مقایسه کرد: «الناز کس‌ش تنگه و خودش درخواست می‌کنه. نیلوفر هر چی بگی می‌ده. تو… تو فقط چون مجبوری می‌دی. ولی کونت از هر دوشون شل‌تره.» سارا چیزی نمی‌گفت. فقط سرش رو پایین می‌نداخت و می‌رفت. جمعه شب، خونه‌ی سامان. سارا زودتر رسیده بود. سامان در رو باز کرد، فقط شورت پوشیده بود. بدون حرف سارا رو کشید داخل و هلش داد وسط پذیرایی. پویا و کیان هم بودن. هر سه لخت از کمر به بالا، کیرهاشون از قبل سیخ و آماده. هستی روی مبل بزرگ نشسته بود، فقط یه تی‌شرت سفید گشاد تنش بود که تا بالای ران می‌رسید. زیرش هیچی نبود. وقتی سارا اومد تو، هستی سرش رو بلند کرد و نگاه کوتاهی انداخت، بعد دوباره به سامان چشم دوخت. سامان به سارا اشاره کرد: «لباس دربیار. کامل.» سارا اطاعت کرد. لباس‌هاش رو یکی‌یکی درآورد تا کامل لخت شد. سامان اومد پشت سرش، دستش رو گذاشت روی سینه‌هاش و نوک‌ها رو بین انگشتاش فشرد. همزمان کیر سیخش رو مالوند به باسن سارا. «برو پیش هستی. پاهاش رو باز کن.» سارا رفت. هستی رو کمی خوابوند روی مبل و پاهاش رو از هم باز کرد. کس هستی از قبل خیس و متورم بود، لب‌هاش براق. سارا خم شد و زبانش رو از پایین به بالا کشید روی کس هستی. هستی ناله‌ی کوتاهی کرد. سارا لب‌ها رو مکید، بعد نوک زبانش رو برد روی کلیتوریس و دایره‌های کوچک و سریع کشید. همزمان دو تا انگشتش رو آروم فرو کرد داخل و شروع کرد به درآوردن. پویا اومد پشت سارا، زانو زد و بدون هیچ مقدمه‌ای سر کیر کلفت و رگ‌دارش رو گذاشت روی کس خیس سارا و با یه فشار محکم تا ته فرو کرد. سارا ناله‌ش توی کس هستی خفه شد. پویا دستش رو گذاشت رو کمر سارا و شروع کرد به کوبیدن. عمیق، سنگین، هر ضربه باسن سارا رو به جلو می‌روند و صورتش رو بیشتر توی کس هستی فشار می‌داد. کیان اومد بالای سر هستی، کیر بلندش رو گذاشت روی لب‌های هستی. «باز کن.» هستی دهنش رو باز کرد و کیان تا ته فرو کرد. دستش رو گذاشت پشت سر هستی و شروع کرد به کوبیدن گلوش. همزمان سامان اومد کنار پویا، انگشتش رو برد عقب و دو تا کرد توی کون سارا. باز کرد، چرخوند، بعد سر کیرش رو گذاشت روی سوراخ و با یه حرکت محکم تا نصف فرو کرد. جیغ سارا بلند شد. حالا دو تا کیر توی بدنش بود؛ پویا توی کس، سامان توی کون. دیواره‌ها از دو طرف فشرده شده بودن و هر حرکت یکی، اون یکی رو بیشتر فشار می‌داد. پویا و سامان ریتم‌شون رو هماهنگ کردن. گاهی با هم عمیق می‌رفتن، گاهی یکی بیرون می‌اومد و اون یکی تا ته فرو می‌کرد. صدای خیس برخورد پوست به پوست توی اتاق می‌پیچید. سارا بین دو کیر گیر کرده بود و فقط می‌تونست ناله و جیغ‌های خفه بکشه درحالی‌که هنوز زبانش روی کس هستی حرکت می‌کرد. کیان سرعتش رو بیشتر کرد توی دهن هستی. آب دهن از گوشه‌ی لب‌های هستی می‌ریخت پایین روی سینه‌هاش. پویا یکی از دستاش رو آورد جلو، موهای سارا رو از پشت گرفت و سرش رو عقب کشید. «بلندتر ناله کن.» بعد کف دستش رو چند بار محکم زد رو باسن سارا. جای قرمز ماند. سامان کیرش رو کامل تا ته توی کون سارا فرو کرد و چند ثانیه همون‌جا نگه داشت، بعد شروع کرد به تلمبه‌های کوتاه و سریع. «کونت داره شکل کیرم رو می‌گیره جنده.» همزمان پویا زاویه رو عوض کرد، پاهای سارا رو کمی بالاتر آورد تا عمیق‌تر بره توی کس. هر دو با تمام قدرت می‌کوبیدن. سارا بدنش می‌لرزید، پاهاش ضعیف شده بود و فقط با کمک دستای پسرها روی چهار دست و پا مونده بود. بعد از چند دقیقه سامان کشید بیرون از کون سارا، کیر براق و خیسش رو آورد جلو و کرد توی دهن سارا که هنوز بالای کس هستی بود. طعم مخلوط شیره‌ی خودش و کون سارا. همزمان پویا هنوز توی کس سارا بود و محکم می‌کوبید. کیان هم از دهن هستی کشید بیرون و اومد پشت هستی. هستی رو کمی بالاتر آورد و از پشت وارد کس‌ش شد. حالا سارا زیر هستی دراز کشیده بود و کس خیس و باز هستی رو می‌لیسید درحالی‌که پویا از پشت کس سارا رو پر می‌کرد و سامان گلوی سارا رو. کیان دستش رو گذاشت رو کمر هستی و شروع کرد به کوبیدن وحشیانه. هر ضربه سینه‌های هستی رو می‌لرزوند و کس‌ش رو بیشتر به صورت سارا فشار می‌داد. سارا زبانش رو برد داخل، لب‌ها رو مکید، کلیتوریس رو تند تند لیسید. هستی ناله‌هاش بلند شده بود. سامان ناگهان سارا رو کشید بالا. پویا هم کشید بیرون. سارا رو خوابوندن رو مبل، پاهاش رو باز. پویا از جلو وارد کس سارا شد، سامان از کنار اومد و کیرش رو کرد توی کون. دوباره دی‌پی. این‌بار سارا رو کمر بود و می‌تونست هر دو رو ببینه که چطور همزمان فرو می‌رن و بیرون می‌آن. کیان هم هستی رو آورد بالای صورت سارا. هستی زانو زد دو طرف سر سارا و کس خیس‌ش رو گذاشت روی دهن و بینی سارا. «بلیس. همزمان.» سارا بین دو کیر و کس هستی گیر کرده بود. پویا و سامان سرعت‌شون رو بالا بردن. هر ضربه عمیق‌تر و محکم‌تر. سامان کف دستش رو پشت سر هم می‌زد رو ران و باسن سارا. پویا یکی از دستاش رو آورد پایین و کلیتوریس سارا رو محکم می‌مالید. سارا جیغ‌هاش خفه می‌شد توی کس هستی. بدنش قوس برمی‌داشت و می‌لرزید. کیان از پشت هستی رو محکم‌تر می‌کوبید و گاهی دستش رو می‌آورد جلو و سینه‌های هستی رو می‌فشرد. «کس‌ت چقدر شل شده… هر دوتاتون جنده‌ین.» ساعت‌ها همین‌طور ادامه پیدا کرد. پسرها چند بار جا عوض کردن. گاهی هر سه روی سارا بودن؛ یکی توی دهن، یکی توی کس، یکی توی کون. گاهی روی هستی. سارا مجبور شد چند بار کس و کون هستی رو بلیسه درحالی‌که خودش پر بود. پسرها سیلی می‌زدن، مو می‌کشیدن، فحش می‌دادن و فیلم می‌گرفتن. نزدیک پایان، پویا داخل کس سارا خالی کرد، سامان داخل کونش، و کیان روی صورت و سینه‌های هستی. هر سه دختر و پسرها عرق‌کرده، نفس‌نفس‌زنان روی مبل و زمین افتاده بودن. شیره‌ها از بین پاهای سارا و هستی روی پارچه‌ی مبل می‌ریخت. نیم ساعت بعد در زده شد. آراد و الناز اومدن تو. هر دو لباس مرتب پوشیده بودن. الناز نگاه کوتاهی به صحنه‌ی به‌هم‌ریخته انداخت و فقط ابروهاش رو بالا داد. آراد هم چیزی نگفت. فقط نشست روی صندلی روبه‌رو. سامان سیگار روشن کرد و خندید: «دیر اومدید. تموم شده بود.» الناز موهاش رو پشت گوشش زد و پرسید: «نیلوفر کو؟ امشب نیومد؟» پویا شونه‌ش رو بالا انداخت: «پیام داد حال نداره.» الناز گوشی‌ش رو درآورد، یه عکس نشون داد. پسر جوون، خوش‌تیپ، ساعت گرون به دست، کنار یه ماشین خارجی. «با این دوست شده. بیرون دانشگاه. داره سعی می‌کنه کمتر… خب، کمتر جندگی کنه. انگار جدی گرفته.» سامان دود سیگار رو فوت کرد بالا و پوزخند زد: «جدی؟ پس باید یه کاریش کنیم. مثل سارا. یه کم تهدید، یه کم عکس، برمی‌گرده تو گروه.» آراد سرش رو تکون داد: «نه. بذار باشه. شاید این‌دفعه واقعاً خوشبخت بشه.» الناز هم خندید: «آره، بذار حداقل یکی‌شون نجات پیدا کنه.» همه ترکیدن از خنده. حتی هستی که هنوز لخت روی مبل بود، صورتش رو با دست پوشوند و خندید. آراد بلند شد، رفت سمت سارا که هنوز لخت و خسته گوشه‌ی مبل نشسته بود. دستش رو دراز کرد و سارا رو کشید بالا. آوردش بین خودش و الناز. دستش رو گذاشت دور کمر سارا، الناز هم از اون طرف دستش رو انداخت دور شانه‌ی سارا. هر دو به هم نگاه کردن و خندیدن. آراد با صدای آروم گفت: «امشب میای با ما. خونه ما می‌خوابی.» الناز هم خندید و موهای سارا رو از صورتش کنار زد: «آره. امشب مال مایی.» سارا چیزی نگفت. فقط سرش رو پایین انداخت. سامان از روی مبل نگاه می‌کرد و سیگار می‌کشید، ولی چیزی نگفت. نوشته: زیبای خفته
    • arshad
      سکس میلف خوشگل وطنی (تصاویر) .   کلیپ اول تایم: 00:10 - حجم: 1 تماشای آنلاین فیلم لینک دانلود فیلم کلیپ دوم تایم: 00:30 - حجم: 3 تماشای آنلاین فیلم لینک دانلود فیلم
    • arshad
      عکس های سکسی و لخت میلف ایرانی 11/11 برای تماشای تصاویر در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید     
    • arshad
      عکس های سکسی و لخت میلف ایرانی 10/11 برای تماشای تصاویر در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید     
×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

لطفاً اگر به سن قانونی نرسیده اید این سایت را ترک کنید Please Leave this site if you are under 18