رفتن به مطلب

ارسال‌های توصیه شده

سواری پسر حشری روی کیر شیمیل تا ته میکنه توی کونش .

4d2gucq31dx1.jpg

تایم: 01:40 - حجم: 5

تماشای آنلاین فیلم

لینک دانلود فیلم

  • Like 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 711
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

  • migmig

    79

  • arshad

    71

  • gayboys

    69

  • dozens

    66

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع


  • آخرین مطالب ارسال شده در انجمن

    • gayboys
      ثوابش به دورهمی این داستان گی هستش، ادامه ندید اگر داستان گی دوست ندارید. اسم من آرشه، بابلسر یه خونه قدیمی شریکی با خاله اینا داریم. همیشه تعطیلات و اینها میریم اونجا و من تقریبا از 18 سالگی یعنی سه سال پیش که توی تهران با کسی آشنا شدم و سکس رو شروع کردم وقتی می اومدم شمال خیلی دوست داشتم کسی باشه که سکس کنم و بالاخره با یه نفر که توی مرکز خرید مغازه داشت و رفته بودم شلوار بخرم و یه کم خودنمایی کردم و اون هم اهلش بود و گرفت و آشنا شدم 32 سالش بود و اسمش مهدی بود و هر بار که می رفتیم بالاخره یکی دو بار سکس رو مکان جور می کرد و بهش می دادم. خیلی هیکلی ه و نسبت به من که قد متوسط و 176 دارم یکی دو سایزی از نظر قد و هیکل بزرگتره و کیرش هم خوش فرم. تنها ایرادش اینه که مدت سکس اش خیلی نیست و زود تموم میکنه، که برای من و مقداری که من رو ارضا میکنه این زمان کوتاه اصلا حال نمی ده و ارضام نمی کنه. با کسی هم که توی تهران بودم هم همیشه بعد از ارضا شدن اش مجبور بودم جق بزنم که ارضا بشم. خرداد بود و جنگ شروع شد و دانشگاه تعطیل شد و قرار شد بریم بابلسر، فردا که رسیدیم به مهدی پیام دادم که اومدیم بابلسر، از عید سکس نداشتیم، جواب داد که سریع یه مکان اوکی می کنم. از عید شلوغ تر شده بود و یکی دو روز بعد مهدی پیام داد که فردا سر ظهر آماده باش که بیام دنبالت. بدن من مو داره ولی خب در حد زیر شکم و وسط سینه و کمر و خیلی کمه، رفتم حموم و با ژیلت شیو کردم و توی فرنگی حموم خودم رو خالی کردم و تا لباس بپوشم بهش پیام دادم، سر ظهر بود و همه مشغول ناهار و من زدم بیرون. سر کوچه رسیده بود و منتظر من. سوار شدیم و گفت بریم کلید از دوستم بگیرم و بیام. خب همیشه یا خونه خودشون بود یا از این ویلاها که اجاره می دادن برای رفیق و دوستی، نزدیک بازار روز بود که یه نفر ایستاده بود و اومد سوار ماشین شد، اسمش بهرام بود،از مهدی بزرگتر می زد، شاید حدود 36/7 ساله، احوالپرسی و اینا، رسیدیم به دم در و همه پیاده شدیم، با تعجب به مهدی نگاه کردم که یعنی این چی میگه ؟ اشاره کرد که هیچی نگو ... سر ظهر و کوچه خلوت، بهرام همونطوری که در حیاط رو باز میکرد، رو به من کرد و گفت: بچه تهرانی ؟ گفتم اوهوم... در و باز کرد و رفتیم داخل، یه خونه ویلایی دو طبقه بود. بهرام جلوتر می رفت و بعد مهدی ومن هم پشت سرشون، گفتم شاید بهرام فکر می کنه برای اجاره یک شب و اینا اومدم. داخل شدیم و بهرام تعارف کرد و رفتیم داخل. من و مهدی روی کاناپه نشستیم و بهرام هم یه پارچ آب و لیوان آورد و نشست روبرو... یه کم سکوت بود و مهدی دستش رو دورم حلقه کرد و نزدیک تر نشست و رو به بهرام گفت : این آرش جون، یه کم شیطون ه و حسابی با هم خاطره داریم... امروز ببینیم چه حالی می ده.... راستش توی اون لحظه قشنگ سرخ شدن صورتم رو حس می کردم... یعنی مهدی حتی به من هم نگفته و قراره چکار کنند ... راستش یه حس عجیبی از خجالت و تحقیر و اینکه نامردی کرده توم بود. شاید به خودم می گفت مشکلی نداشتم. اصلا گاهی توی فانتزی هام گروهی رو دوست داشتم. اما این مدلی حس می کردم اختیاری ندارم و اصلا ارزشی ندارم و باید مطیع سرویس بدم. با ناراحتی دست مهدی رو از دورم پس زدم و بهرام که دید من ناراحت شدم، بلند شد و با لحن مهربون طوری به مهدی گفت : تا تو آرش جون رو راضی کنی من برم پایین و بیام و از پله ها رفت پایین. مهدی گفت: ببین آرش ... بهرام آدم بدی نیست. رفیقمه ... گفت اگه راضی میشه منم ... و انگار روش نشه بگه ... بعد یه کم مکث کرد و ادامه داد : اون دفعه که گفتی من ارضا نمی شم و کاش تاخیری بخوری ... گفتم به تو هم حال می ده ... راستش بیراه هم نمی گفت ... واقعا نیاز داشتم برای ارضا شدن، مدت زیادی طول بکشه ... اینجوری بد هم نبود ... یه کم ادا تنگا رو درآوردم و مهدی هم یه کم حرف زد و مثلا راضی شدم بهش گفتم : باشه ... ولی ای کاش اولش به خود ممی گفتی ... صورتم رو بوسید و سمت خودش کشید و با خنده گفت : اینجوری خوبه دیگه سورپرایز شدی ... حالا پسر خوبی باش و لباسات رو درآر... بعد موبایل اش رو درآورد و به بهرام میس انداخت و بهرام با یه شیشه مشروب اومد بالا ... من با یه شورت نشستم کنار مهدی و مهدی هم پیراهن و عرق گیرش رو درآورد، بهرام یه کم نگاهم کرد و با خنده گفت : تیکه خوبی ه، بعد از توی آشپزخونه وسایل و مزه ها رو آورد و روی میز چید و نشست اونطرف من و اون هم پیرهنش رو درآورد، هم استرس داشتم و هم حشری بودم ... هر دو شروع کردن به خوردن مشروب و مهدی اول یکی دو تا لب گرفت و بعد انگار بخواد تعارف کنه، صورتم رو روبه بهرام کرد و بهرام هم یه کم لب گرفت و بعد مهدی دستم رو گرفت و گفت: ما کارمون تموم شد صدات می کنم ... بهرام انگار توی ذوق اش خورده باشه، گفت : نه بابا ... ثوابش به دورهمی ه ... مهدی نگاهم کرد و بعد بهرام ادامه داد : اگه آرش جون مشکل نداشته باشه کنار هم باشیم و بعد بلند شد و کنار من و مهدی دستش رو روی کون و پهلوهام کشید و پرسید : اوکی ه ؟ گفتم باشه ... خندید و من رو چسبوند به خودش و بعد چونه ام رو گرفت و ازم لب گرفت... از نظر هیکلی اندازه مهدی نبود ولی خب از من قدش بلندتر بود و هیکلی تر ... حالا لخت بین دو تا مرد ایستاده بودم . تجربه گروهی نداشتم و حس اینکه قراره جلوی یه نفر به دیگری بدم حشری ترم می کرد. بعد مهدی از کیف کمری ه که همراه داشت ژل و کاندوم درآورد و بعد لخت شد و با شورت من رو بغل کرد و نشست روی کاناپه و شروع کرد به مالیدن بدنم و وسطاش هم لب گرفتن، بهرام هم میز وسط رو کشید کناری و بعد از توی اتاق یه پتو و ملافه و بالشت آورد و وسط پذیرایی پهن کرد، بعد ماهواره رو روشن کرد و روی شبکه موزیک و لخت شد و اومد کنارم نشست و هر دو با شورت بودن ولی می شد شق شدن کیرشون رو از زیر شورت ها دید. دستاشون روی بدنم می چرخید، نوبتی ازم لب میگرفتن، انگار سینه هام برای بهرام جذاب تر بود، توی دستش میچلوند و میخورد و با زبون نوک سینه هام رو زبون می زد و انگار سینه ها بزرگ یه زن رو می می زنه با لذت نوک سینه هام توی دهنش بود و میک می زد... حس و هیجان بهرام رو دوست داشتم. شورتم رو درآورد و بعد با حس خاصی دودول کوچولو و شل و ولم رو توی دستش مالید و بعد دستش رو روی کونم برد و لپای کونم رو انگار بخواد جنسی رو چک کنه توی دستش چلوند و بعد آروم چند تا سیلی زد و با یه لحن شیطنت گفت : چه حالی کنیم با این کون گنده و ژله ای ... بعد بلند شد و روبروم ایستاد و دستم رو گذاشت روی کیرش و همونجوری که مهدی داشت ازم لب میگرفت و دستش روی کونم می چرخید و لای کونم و سوراخم رو با انگشت بازی می داد، شروع کردم به مالیدن از روی شورتش... کیرش رو از توی شورتش کشیدم بیرون و زیر چشمی نگاهش کردم، نیمه شق بود و صاف و تروتمیز هم بود. همون حالت یه کم مالیدم کیرش رو که گفت : مهدی ولش کن، بذار کارش رو کنه ... شورتش رو درآورد و نزدیک تر اومد و من همونجوری نشسته که نشسته بودم کیرش رو یه کم مالیدم و توی دستم گرفتم و سرش رو بالا آوردم و با زبون یه کم زبون زدم و دور کلاهکش کشیدم و شروع کردم به گردوندن زبون دور کلاهکش و با لحن حشری گفت : آفرین پسر خوب ... کارش رو بلده ها ... با دست دیگم کیر مهدی رو از توی شورتش درآورده بودم و می مالیدم، مهدی کم کم بلند شد و کنار بهرام ایستاد. کیر مهدی رو می مالیدم و بعد شروع کردم همزمان سرم رو روی کیر بهرام عقب و جلو کردن و ساک زدن. مشغول ساک زدن بودم و داشتن از اون حالت که بین دو تا مرد نشستم و مثل یه پورن استار قراره دو تا کیر رو ساک بزنم لذت می بردم. بهرام سرم رو نگه داشت و یه کم آروم عقب و جلو کرد که حالت عق زدن شد و کیرش رو بیرون کشید و سرم رو سمت مهدی گرفت و شروع کردم به چرخوندن زبونم دور کلاهک کیرش و بعد کیرش رو تا ته داخل دهنم کردم و با زبون زیر کیرش رو لیس زدم و شروع کردم به عقب و جلو کردن کیرش، همزمان کیر بهرام رو توی دستم می مالیدم و برای کیر مهدی ساک می زدم. تجربه دیوانه کننده ای بود، بین دو تا مرد که بالا سرم ایستاده بودن و کیرهاشون توی دستم و نوبتی براشون ساک می زدم. توی اون حالت حسابی حشری شده بودم و با ولع تلاش می کردم بهترین خودم رو ارائه بدم. صدای آه شهوتی و جوون گفتن دوتاشون همراه صدای اوم اوم من توی گوشم بود و حجم شق شده کیرهاشون توی دستاشون و جا دادن کیرهاشون توی دهنم واقعا لذتبخش بود. دهنم خسته شده بود ولی دوست نداشتم تموم بشه. بهرام دستش رو پشت سرم گذاشت و بعد نزدیک به مهدی ایستاد و از پایین نگاهش کردم، اشاره کرد به کیر مهدی و با چشمان و صورتی پر از شیطنت و شهوت گفت : دوتاش رو ... سر دو تا کیر رو کنار هم نگه داشتم و سعی کردم سر دو تا کیر توی دهنم جا بشه ... مهدی هم خودش رو نزدیک کرد و هر دو کیرشون رو جلو داده بودن و من سر کیرهاشون رو زبون می زدم و سعی می کردم توی دهنم نگه اش دارم.کیراشون شق شده بودند و سرخ سرخ و سر کیرهاشون سرخ و گنده شده بود. بهرام با نفس کشیدن گفت : اووفف . دهن سرویس ... عقب کشید و کیرش رو توی دستش گرفت و مهدی هم همینطور ... ساک زدن بس بود، البته من هنوز سیر نشده بودم. بهرام من رو آروم هل داد رو مبل و با یه حالت فاتحانه گفت : اول خودم این کون رو باید بزنم ... مهدی ایستاده بود و داشت تماشا می کرد. بهرام نزدیک شد و دو تا انگشت اش رو روی لب هام مالید و بعد فشار داد که دهنم رو باز کنم، داخل کرد و خیس کرد و بعد پاهام روباز کرد و زانوش رو گذاشت لبه مبل و بعد انگشت وسطش رو روی سوراخم مالید و آروم داخل کرد و آروم ناله کردم و سرش رو آورد جلو و یه کم لبهام رو مکید و بعد گردنم رو و همونجوری شروع کرد انگشتش رو توی سوراخم بازی دادن. همونجوری نشسته بودم و پاهام رو باز نگه داشته بودم و بهرام هم شروع کرد به خوردن سینه هام و انگشتش رو تند تند داخلم بازی میداد و وحشیانه و از سر شهوت سینه هام رو توی دهنش گرفته بود و میمکید و میخورد و گاهی گاز های کوچیک از نوک سینه هام می گرفت و گاهی هم بزرگ ولی آروم تر ... داشتم دیوونه میشدم و ناله هام مثل یه جنده توی یه فیلم پورن شهوتی بود. انگشت دومش رو داخل کرد و سرش رو روی بدنم فشار دادم و بهرام حالا دو انگشتی داخلم عقب و جلو می کرد. کیرش کنار رونم بود و با تکونهاش می خورد به رونم و دیونه ام می کرد. با یه دستم خواستم کیرش رو بگیرم و بمالم که نگذاشت و از روم بلند شد و حالا داشتم مهدی رو می دیدم که نشسته و داشت مشروب می خورد و کیرش رو می مالید. بهرام بلندم کرد و پس گردنم رو گرفت و برد سمت پتویی که وسط انداخته بود و گفت به شکم بخواب و منم اطاعت کردم و دراز کشیدم ولی یه وری و داشتم تماشا میکردم چیکار میکنه. روی کیرش کاندوم کشید و ژل رو از روی میز برداشت و یه ذره به کیرش مالید و بعد اومد سمتم و من به شکم شدم و نشست روی پاهام و بعد گفت باز کن خودت رو ببینم ... لپای کونم رو از هم باز کردم و خنکی و نرمی ژل رو حس کردم که با انگشت روی سوراخم مالید و کمی اش رو با سر انگشت داخل داد و بعد سر کیرش رو یه کم لای کونم و سوراخم مالید و چند تا ضربه زد و بعد یه سیلی زد به کونم و گفت : خوبه ... روم نیم خیز شد و سر کیرش رو روی سوراخم فیکس کرد و یه کم فشار داد جوری که داخل نره ولی تکون هم نخوره... بعد آروم روم خوابید و یه دستش وسط بدن هامون بود و کیرش رو گرفته بود و دست دیگه اش رو برد زیر گردنم و بعد آروم توی گوشم گفت : آماده ای خوشگل پسر ؟ یه اوهوم گفتم و رو به مهدی کرد و با یه حالت تمسخر گفت : آقا مهدی! اجازه هست ... سرم رو اونوری کردم که مهدی رو نگاه کنم که دستش رو از کیرش کشید و یه لحظه اولین فشار رو حس کردم که قلمبگی سر کیرش داشت روی سوراخم فشار می آورد تا سوراخم رو باز کنه و راه پیدا کنه و یه لحظه انگار سر بخوره، سر کیرش از حلقه تنگ سوراخم رد شد و همزمان که کامل می خوابید کیرش سر خورد و با درد و فشار بدی توم فرو رفت و ناله ام در اومد که بهرام دست دیگه اش رو هم دورم حلقه کرد و با پاهاش و بدنش ، بدنم رو مهار کرد که تکون نخورم و من سرم رو روی زمین فشار می دادم و تقلا می کردم و درد و فشار توی سوراخم و زیر دلم می پیچید ... بهرام با آروم آروم ... تکون نخور جا باز می کنه و نوازش بدنم سعی می کردم آروم بشم ... مهدی گفت : جر دادیش که ... بهرام با لحنی شهوتی و حالت خوشحالی از فتح کون بی دفاع من ، جواب داد: نه بابا ... سوسول بارش آوردی ... بعد سرش رو نزدیک سرم آورد و آروم گفت : نه !!!؟؟ و شروع کرد به لب گرفت و من سعی می کردم تکون نخورم و تحمل کنم تا کیرش توم جا باز کنه. راستش خودم دیونه این بخش سخت سکس ام، وقتی حس می کنی داری جر میخوری و با خودت میگی عجب غلطی کردم ... ولی بعد از سکس که بهش فکر می کنی ، دلت می خواد دوباره اون درد و فشار و تحمل کردن رو تجربه کنی ... آروم کیرش رو کمی بیرون کشید و بعد نگه داشت و یه فشار داد که کیرش حالا تا ته داخل شد و قشنگ بدنش به بدنم چسبید و زیرش از درد و شوک وارد شدن کیرش سر خوردم به جلو و ناله ام توی لب گرفتن اش خفه می شد... حالا حجم کیرش رو توی خودم تا اعماق سوراخم حس می کرد، توی همون حالت نگه داشته بود، بعد آروم عقب کشید و دوباره داخل کرد، با هر بار عقب و جلو کردن ناله می کردم. من رو محکم بغل کرده بود و سنگین روم بود، آروم آروم سوراخم باز شد و درد کم شد، حالا راحت داشت کیرش رو داخلم عقب و جلو می کرد و آه و ناله هام شهوتی بود و از لذت بردن.بهرام کامل روم بود و زیرش نمی تونستم تکون بخورم. کمرم داشت می شکست ... حالا تلمبه هاش تند تند شده بود و هر چی جلوتر می رفت تحمل اش سخت تر می شد. سوراخم از حرکت کیرش داغ داغ شده بود و تحمل گاییده شدن سخت سخت تر می شد. چند تا تلمبه سنگین و محکم و ضربه ای زد و بعد من رو به پهلو چرخوند به مهدی گفت : نمیای ؟ مهدی کیرش کمی خوابیده بود، بلند شد و اومد نزدیک و کنار سرم روی زانو نشست و کیرش رو گرفتم و سعی می کردم زیر تلمبه های بهرام براش ساک بزنم. بهرام آروم ولی عمیق تلمبه می زد، کیرش رو تا جایی که از سوراخم درنیاد بیرون می کشید و بعد کامل داخل می کرد، دستاش دورم بود و با یه دست نگه ام داشته بود و با دست دیگه اش سینه هام رو که حالا انقدر چلونده بود و موقع باز کردن سوراخم گاز گرفته بود که قرمز قرمز شده بود و درد خفیفی توی گوشت اشون حس میکردم. کیر مهدی قشنگ شق شق شده بود و ناله اش درومده بود، گاهی از دستم می گرفت و کمی می مالید تا تحریک نشه و آبش زود بیاد... من شهوتم توی اوج بود، بهرام منو بیشتر سمت خودش کشید و سرش رو کنار سرم آورد و گفت یه کم هیجانی اش کنیم ... بعد کیرش رو بیرون کشید و مهدی هم بلند شد. بعد دستم رو گرفت و بلند شدم و سمت کاناپه برد، بعد همونجوری که دستش روی کونم بود و میمالیدشون گفت : چهار دست و پا بشین ... رفتم روی مبل و چهار دست و پا شدم، بهرام رفت پشتم و مهدی اومد جلو، بهرام کونم رو می مالید و آروم سیلی می زد، بعد سر کیرش رو روی سوراخم فشار داد و آروم کیرش رو تا نصفه داخل کرد و مهدی هم که انگار منتظر بود کیر داخل کونم بره جلوتر اومد و سرم رو توی دستش گرفت و دهنم رو باز کردم و کیرش رو توی دهنم انداخت و حالا هر دو کیرهاشون تا نصفه توی سوراخ و دهنم بود، بهرام آروم شروع کرد به عقب و جلو کردن و من هم دهنم رو باز باز کردم و مهدی شروع کرد به عقب و جلو کردن کیرش توی دهنم، بهرام کمرم رو با دو دست گرفته بود یه پاش روی زمین بود و پای دیگه اش لبه مبل و مهدی هم همینطور، بعد از چند تا عقب و جلو کردن، حالا دیگه اوکی شده بودن و همزمان داشتن دهن و کونم رو می گاییدن. اولین بارم بود که گروپ رو تجربه میکردم و راستش از اون وضعیت که کامل در اختیار بودم و بین دستهاشون و صد البته کیرهاشون عقب و جلو می شدم واقعا خوشم میومد. هر کدوم تا ته نمیکردن ولی تند تند تلمبه میزد، کونم خب بخش آسون ماجرا بود ولی دهنم سخت بود، بهرام با هر چند تا تلمبه ای که می زد یه سیلی به کونم می زد و من حتی با کیری که توی دهنم بود سعی می کردم ناله کنم تا بفهمه که از اسپنک خوشم می آد ... سیلی هاش محکم تر می شد و تلمبه هاش هم همینطور، بعد بهرام با خنده شیطانی گفت : مهدی جون، عمیق اش کن، می خوام این کونی رو به سیخ بکشیم ... و کمرم رو محکم گرفت و کامل به سمت خودش کشید و کیرش کامل داخل شد و کیر مهدی عقب کشیده شد و سرش توی دهنم بود و با زبون نگه اش داشته بودم که مهدی هم جلوتر اومد و کیرش تا نصفه داخل شد، بعد تلمبه های همزمان شروع شد، کونم و دهنم، عمیق عمیق، جای نفس نداشتم، نه خودم رو می تونستم تکون بدم و نه بین آنها فاصله ای مونده بود که استراحت کنم. خودم رو عقب می کشیدم که کیر مهدی تا حلقم زیاد نره و عق نزنم، گاهی هم که می رفت فقط اندازه یه عق و نفس تازه کردن کیرش عقب می رفت و دوباره ادامه ماجرا، صورتم داغ داغ شده بود، یه وضعیت ناچاری و فشار بود ولی خب داشتم از گاییده شدن همزمان دهن و کونم لذت می بردم، بهرام انگار دوست داشت، اینکه تسلط داشته باشه روی بدن من و اینکه لذت میبرد کار رو سخت تر کنه، بدنش رو به بدنم فشار میداد و کیرش تا ته داخل کوبیده می شد و همزمان کیر مهدی تا ته میرفت داخل، فقط گاهی می تونستم با یه دست بدن مهدی رو عقب بدم که کمی نفس بگیرم و استراحت کنم ولی خیلی نبود. تلمبه های بهرام شدید و کوبنده بود و سوراخم داشت منفجر میشد، درد و سوزش و داغی داخل سوراخم مدام بیشتر می شد، یه لحظه بهرام خودش رو فشار داد و انگار مهدی رو هم هماهنگ کرده باشه هر دو جلو اومدن، حالا یه کیر توی سوراخم داشت فشار می آورد و حس میکردم رونهام مورمور میشه و هر لحظه حس ارضا شدن داشتم و از طرفی به سختی از دماغم نفس می کشیدم و کیر مهدی توی حلقم فشار می آورد. هر دو کمرهاشون رو فشار میداد و من اون وسط هیچ جایی برای تکون خوردن نداشتم. مهدی زودتر عقب کشید و بعدش بهرام، مهدی رها کرد و نمی خواست زودتر آبش بیاد، از طرفی هم هنوز من رو نکرده بود، بهرام چند تا تلمبه زد و بعد کیرش رو بیرون کشید و من رو چرخوند که طاق باز بخوابم، با دستام پشتی مبل و دسته رو نگه داشته بودم و پاهام رو باز کرد و کیرش رو با دست داخل کرد و بعد مچ های پاهام رو گرفت و آروم آروم عقب و جلو کرد و من دودول و تخمام رو توی دستم جمع کردم و بهرام رو به مهدی کرد و گفت : آبت دیگه داره می آد ؟ مهدی گفت آره و در حالی که کیرش رو آروم میمالید داشت گاییدن من توسط بهرام رو تماشا می کرد. بهرام تلمبه هاش آروم بود و انگار منتظر چیزی بود ... مهدی رفت پشت اش و بعد بهرام کیرش رو درآورد و بلندم کرد و مهدی نشست روی کاناپه و بهرام هدایتم کرد و مهدی گفت : بشین روش ... روبروش رفتم جلو و پاهام رو دو طرف پاهاش گرفتم و نشستم روی پاهاش و بلندم کرد و روی زانوهام روی مبل خودم رو بلند کردم و کیرش رو با دست روی سوراخم میزون کرد و سرش داخل شد و نشستم و پاهام رو دو طرف گذاشتم و دستاش رو زیر مونم گرفت و شروع کردم با کمک مهدی روی کیرش بالا و پایین شدن و سواری رفتن، مهدی همیشه من رو بدون کاندوم می کرد آبش رو هم گاهی داخلم و گاهی روی بدنم می ریخت. بدنم رو به بدنش چسبونده بود و دستاش رو دورم حلقه کرد و خودش کم کم توم تلمبه میزد و منم سعی میکردم بالا و پایین بشم. گاهی کامل می نشستم و کیرش تا ته داخل می شد. دستای بهرام رو روی کونم حس کردم، به کونم سیلی زد و با حالت دستوری گفت : تندتر کونی خان ... مهدی سرعتش رو بیشتر کرد و منم با سرعتش هماهنگ شدم، هر چند تا تلمبه ولی بهرام چند تا سیلی حواله کونم می کرد. درد لذت بخشی داشت و سوزش ضربه دستش روی پوستم حس خاصی داشت. مهدی دستاش رو برد لای کونم و لای کونم رو از هم باز کرد و ادامه تلمبه هاش، بعد بهرام کنارمون نشست و مهدی که دیگه خسته شد از کردن من، رهام کرد و از روی کیرش پیاده شدم و بهرام من رو گرفت و روی کفی مبل دولام کرد و خودش پشتم قرار گرفت و پاهاش دوطرفم گرفت و کیرش رو از بالا داخل کرد و یه حالت سوار شدن روی کونم شروع کرد به تلمبه زدن، گردنم رو با دست گرفته بود و روی کفی مبل فشار میداد و با یه حالت خشن و محکم داخلم تلمبه می زد، زیر کیرش ناله می کردم و بهرام انگار به اوج حشرش رسیده بود و با یه لحن جدی و انگار خشمگین با هر ضربه کیرش داخلم می گفت : جرت میدم کونی ... کونت رو سرخ کردم ... حال می ده کونی و گردنم رو فشار می داد ... بعد انگار بخواد جوابش رو بدم، تکرار کرد : کیرم حال می ده بهت کونی ؟/؟ هاا؟ با ناله شهوتی جواب می دادم. ... آره ... جرم بده ... تلمبه هاش توم کوبیده می شد و زانوهام که روی سرامیک بین مبل و فرش بود داشت از فشار وزن و سوار شدن روی کونم می ترکید. سوراخم که دیگه نگم ... انگار آب جوش ریخته بودن . ملتهب شده بود و می سوخت و درد و فشار داشت منفجر می کرد. ناله هام دیگه شبیه هق هق شده بود ... بهرام نفس نفس میزد و تلمبه هاش تند تند شده بود، کیرش رو بیرون کشید و بلندم کرد و طاق باز روی پتو خوابوند و پاهام روباز کرد و کیرش رو بدون معطلی داخل کرد و پاهام رو دو طرف اش نگه داشته بودم و اون هم رونام رو زیر دستش گرفته بود و ادامه تلمبه زدن. هر چی جلوتر می رفتیم بهرام سریعتر و محکم تر تلمبه میزد، من زیرش به سختی خودم رو نگه داشته بودم، هی روم بیشتر خم می شد، خیز برداشت و چند تا تلمبه زد و بعد کامل خوابید روم، پاهام رو از هم باز باز کرده بودم ولی سخت بود توی اون حالت و کشاله هام کشیده می شد، کیرم و تخمام بین بدنش و بدنم داشت له میشد، صورتش رو می دیدم. انگار از چهره شهوتی من که ناله میکنم لذت می برد و تماشام می کرد. سرش رو عقب برد و دهنش رو برد سمت سینه ام و توی دهنش می مکید و حالت بادکش کردن با دهنش می کشید و چند تا تلمبه محکم زد و بعد سرش رو روی سینه ام فشار داد، صدای ناله اوم اوم اش می اومد و هزمان که داشت تکون میخورد و ارضا میشد، سینه ام رو آروم گاز میگرفت و آخرش هم یه فشار داد و دردم اومد و سینه هام رو رها کرد و از روم بلند شد، کیرش هنوز توم بود، صورتش سرخ بود و خسته و نفس نفس میزد، عقب کشید و کیرش از توم دراومد و کمی عقب رفت و روی زمین طاق باز دراز کشید، داشتم به مهدی نگاه می کردم که منتظر بود بهرام کارش باهام تموم بشه، بلند شد و اومد سمتم و کیرش رو تف زد و بعد سوراخم رو تف زد و بعد داخل کرد، کیر گوشتی و نرم و خیس مهدی توی سوراخ داغ و گاییده شده من واقعا آرامش بخش بود. شروع کرد به عقب و جلو کردن، مچ پاهام رو توی دستاش گرفته بود و داشت عمیق تلمبه می زد، کیرش رو تا نصفه بیشتر بیرون می کشید و داخل می کرد، هر از چندتایی یه ضربه هم می کوبید، من توی اوج شهوتم بودم، حس می کردم که بدنم داره خودش رو پیدا می کنه... داغ و شهوتی بودم. دلم می خواست مهدی کیرش کلفت تر بود و سوراخ باز شده ام کیر کلفت تری نصیب اش می شد و درد و فشار بیشتری تحمل می کردم. شاید اولین تجربه من از شهوتی شدن زیر کیر بود که داشت به اوج می رسید. همیشه نصفه نیمه تموم میشد، مهدی پاهام رو جفت هم کرد و همونجوری روی کیرش که داخلم بود من رو چرخوند و به پهلو شدم و روی زانو بلند شد و دستش رو روی کون و پهلوهام تکیه داد و شروع کرد به تلمبه زدن، عمیق می زد و من می دونستم وقتی عمیق میزنه و کنترل میکنه یعنی نزدیک ارضا شدنشه... نگاهش می کردم و اون هم نگاهم می کرد، داشتم فکر می کردم چه کار خوبی کرد که امروز بهرام رو آورده، توی شهوت انگار بی حال بودم، یه چیزی شبیه اینکه مطیع باشی و خودت رو رها کنی تا کسی که می کنه هر کاری دلش میخواد بکنه، حتی درد و ضربه هم دوست داشتم، سینه هام و دودولم رو توی دستام می فشردم می مالیدم. حشری شده بودم، به مهدی با شهوتی ترین حالت گفتم : مهدی جرم بده ... محکم بزن ... دردش رو دوست دارم و مهدی از شهوت و حرف های من انگار موتورش روشن شده باشه تند تند ترش میکرد، بعد کیرش رو بیرون کشید، من رو به شکم کمی چرخوند و اومد روم و گفت : کیرت رو بده لای پات، این مدلی رو خیلی دوست داشتم، کیرم رو می بردم لای پام و با دست لای پام رو می مالیدم و طرف روم می خوابید و می کرد. سریع انجام داد و مهدی کیر رو جا کرد و کامل خوابید روم، انگار از قصد وزنش رو انداخته بود روم، یه دستم زیرم و لای پام بود و سر و گردنم روی بازوهای مهدی که دورم حلقه کرده بود . مهدی تلمبه می زد و من از شهوت دیوونه میشدم، مهدی جرم بده، آبت رو می خوام ... جرم بده ... بهم رحم نکن ... مهدی با تمام قدرت توم تلمبه میزد، آه ... محکم ... دردش رو می خوام ... یه دستش رو آورد روی شکمم و ناخودآگاه گفتم : حامله ام کن مهدی ... کیرت رو تا ته ... که حس کردم حس شهوت مثل یه جریان از توی رونهام شروع شد و تمام تنم مور مور شد و خودم رو سفت کردم، جوری که کیر مهدی که نصفه داخلم بود قشنگ فشار می آورد و انگار دوبرابر شده باشه و گرمای آبم رو لای پام حس کردم، مهدی وقتی دید زیرش ارضا شدم چند تا تلمبه محکم زد و دو سه تای آخری رو توم فشار داد و بعد خودش رو رها کرد و تمام وزنش رو روم انداخت و ناله های ارضا شدن اش توی گوشم بود و داخلم ارضا شد.... گرمای آبش که داشت توم جاری می شد رو حس می کردم. چشمام رو بستم و از اینکه با گاییده شدن ارضا شدم از زیر مردی بودن لذت می بردم. مهدی یه کم روم بود و جون که گرفت خواست بلند شده که بهش گفتم : یه کم دیگه... روم بود. کیرش رو که دیگه مثل قبل سفت و شق نبود رو داخلم حس می کردم. جون نداشتم ... از روم غلت خورد کیرش از توم بیرون کشیده شد و کنارم دراز کشید. بهرام دستمال رو بهمون داد. خودم رو تمیز کردم طاق باز کنار مهدی دراز کشیدم، بهرام هم رفته بود سرویس و خودش رو تمیز کرده بود و کنار من دراز کشید، یه کم بعد، بین دو تا مردی که من رو گاییده بودن چشمام رو بسته بودم و اونها داشتن با بدنم بازی میکرد و نوازش می کردند. Ornetpub
    • gayboys
      همسایه چادری   سلام من مهدی هستم اهل قزوین(اطراف قزوین ) سنم ۲۵ قد ۱۷۸ بریم سر داستان ما تویه کوچه نزدیک ۲۰ سال زندگی کردیم همسایه های زیادی داشتیم مستاجر بودن میومدن میرفتن تو کوچه ما خونه ها ویلایی بودن همه خونه ویلایی ها نورگیر از سقف دارن من که درس،تموم کرده بودم بیکار تر از همیشه تو پشت بوم بودم بیشتر وقتا دنبال این بودم زن های همسایه دید بزنم بعضی وقتا جور میشد بعضی وقتا نه یه همسایه بغلی داشتیم اسمش رقیه بود یه زن چادری با پوست سفید سینش فکر کنم ۹۵ یا ۱۰۰ بود خیلی بزرگ بودن کونش نگم براتون از پشت چادر میتونستی قشنگ ببینی چی داره این رقیه وقتی تو کوچه راه میرفت من از عقب تر دنبالش میرفتم تا جای که شک نکنه یه روز سر ظهر بود بدجور تو کف هیزی بودم دیدم داره با گوشی حرف میزنه صداش کم میومد ولی شنیدم گفت دارم میام سر سه راه منم سریع بیصدا از پشت بوم رفتم پایین دوچرخه برداشتم سر رفتم سه راهی ته کوچه ما یه میدون داشت ۱۰۰ متر بعد میدون یه سه راهی بود تو سایه درخت نشستم دیدم یه جنسیس سدان سفید با پلاک تهران اونجا بود تو محل ما از این مدل ماشین کسی نداشت بعد ۲۰ دقیقه دیدم رقیه امد با یه تیپ کارمندی چادری سریع سوار ماشین شد رفت اون روز یه چیزی فهمیدم که داره به شوهرش خیانت میکنه این منو کنجکاو کرد بیشتر رفتم تو نخش ببینم چیکار میکنه یه ماهی گذشت خبری نبود تا اینکه با موتور صاحبکار داشتم یخ می گرفتم همون ماشین دیدم داره میره یخ گرفتم سریع رفتم دنبالش دیدم چند تا خیابون اونطرف تر از خونه ما بود بعد نیم ساعت این رقیه پیداش شد سوار شد رفتن منم با یه موتور لنگ دنبالشون رفتم این موتور چاس پاس میکرد (ریپ میزد)تا نزدیکی محمدیه زیباشهر دنبالش رفتم تا منطقه ۱ زیباشهر رفتم دنبالشون دیدم یه ویلا بزرگ درش باز شد رفت تو منم فقط تونستم یه عکس از ماشین داشت میرفت داخل خونه بگیرم چند دقیقه دیگه رفتم نزدیک خونه چند تا عکس انداختم دوباره رفتم سر کوچه نشستم منتظر بودم بیان بیرون یخ که گرفتم تو پلاستیک کلا آب شد استادکار یکسر زنگ میزد فحش میداد بهانه مختلفی گرفتم ساعت شد ۴ دیدم ماشین امد بیرون یکی دوتا عکس گرفتم دنبالشون راه افتادم دیدم این دفعه لب اتوبان پیاده شد چندتا عکس گرفتم ولی چادر سرش نبود داشت مغنه درست میکرد یهو پسر پیاده شد رفت اون ور چندتا پلاستیک داد بهش از اون طرفم دیدیم یه آژانس آمد سوار ماشین شد رفت منم رفتم سرکار موتور دادم استا کارم با دعوا از دستش در رفتم من کصخل مونده بودم با چند تا عکس یه روز خونه ما روضه بود منم مثل همیشه پشت بوم بودم مادرم زنگ زد در همسایه بسته شده کلید گم کرده منم از خدا خواسته رفتم درو باز کنم دیدم این خنگ خدا در قفل کرد از پشت در بهم ادرس میداد میگفت تو اتاق خواب کلید هست رفتم کلید پیدا کردم ولی گفتم اینجا نیست مادرم با رقیه پشت در بودن رقیه گفت پسر من از حیاط شما میام بالا پشت بوم کمک کن بیام پایین خودم پیدا کنم گفتم باشه امد بالا می خواست از نردبام بیاد پایین یهو نردبون سه تا پله پایینش شکست افتاد وسط حیاط مثل خیار ترکید داشتم نگاهش میکردم گفتم بیا کمک کن بلند شدم بلندش کردم رفت تو اتاق کمرش دستش خیلی درد میکرد چادرش افتاده بود منم کم نذاشتم داشتم سینشو میگرفتم از زیر بغل بهم گفت نمیخواد نگیر منم یهو ولش کردم دوباره افتاد بعدش در رو باز کردم مادرم اومد تو اینا یه چند روز گذشت مادر من پدرم رفتن قم منم بهانه کار گرفتم نرفتم از صبح پشت بوم بودم تا شب فرداش صبح ساعت ۷نیم بود داشتم میرفتم نونوایی نون بگیرم دیدم همون پسره از ماشین پیاده شد با چند تا پلاستیک میوه آبمیوه همه چیز بود داشت میرفت تو کوچه منم سریع برگشتم رفتم خونه رفتم بالا دیدم در خونه رقیه زنگ خورد در باز شد رفت تو منم گوشی زدم سر فیلم برداری بتونم یه اتو از این جنده خانم بگیرم داشتن حرف میزدن یهو پسر گفت انقدر دلم تنگ شده تو نیومدی من آمدم رقیه گفت بهت گفتم نیا چیزی نیست خوبم پسره که الان فهمیدم وحید اسمش وحید گفت من نمیدونم الان میخوام همین الان زده بالا بدجور رقیه گفت زود بکن ولی کونم درد میکنه نمیتونم کون بدم وحید بکش پایین یهو صدای رقیه آمد داشت ناله میکرد میگفت یواش تر بزن صدای شالاپ شلوپ کل خونه گرفت بود منم داشتم هم فیلم می گرفتم هم جق میزدم بعد چند دقیقه اب من اومد وحید میگفت یه بست کشیدم دهنت سرویسه یه نیم ساعتی داشت میکرد گوشی من حافظش پر شد قط شد منم تاز فیلم سریع خشن دانلود کرده بودم از قسمت ۱ تا ۷اونارو پاک کردم یه کم حافظ باز شد زدم فیلم ادامه گرفتم بعد وحید ابشو ریخت کف خونه داشت لباس میپوشید منم اومدم تا برم پام خورد به آجر یه صدای رفت پایین منم رفتم تو حیاط از جلو در وعید آمد بیرون فیلم گرفتم بعدش رفتم خونه یه نیم ساعتی گذشت مادرم زنگ زد گفت برو خونه رقیه خاله یخچالش خراب شده تعمیر کار آمده گفت یکی بیاد کمک گفتم نمیرم اینا مادرم شک نکنه گفت برو گناه داره شوهرش سرکار نیست خودش کمرش درد میکنه با زور قبول کردم رفتم میدونستم هیچ تعمیر کاری نبود در زدم در باز شد گفتم خاله مامان گفت بیام کمک گفت بیا تو رفتم تو دیدم کسی نیست گفتم مکانیک کجاست گفت تو راه گفت بشین نشستم گفت تو پشت بوم میری گفتم نه خاله چطور مگ گفت بعضی وقتا یه صدایی میاد گفتم شاید تو باشی بعد رفت تو گوشی پیام بازی کرد گفت تعمیرکار نمیاد گفتم باشه من رفتم بعد بهم گفت یه سوال گفتم بله گفت قسم بخور جون مادرت تو بالا نبود گیر کردم گفتم اره من بودم یه دعوایی راه اندخت گفت میرم شکایت میکنم به مادرت میگم داشت زنگ میزد به مامانم منم فیلم آخرین گذاشتم براش خشک شد تلفن قطع کرد ادامه داره قربان شما مش مهدی نوشته: مهدی قزوینی
    • gayboys
      تریسام با دوست شوهرم 2 (این سری داستان فانتزیه نه خاطره) سه هفته از اون شب با آرش گذشته بود. اون روز صبح امیر رفته بود شرکت، قرار بود بره انبار شهرک صنعتی چون یه محموله اومده بود. من تو خونه داشتم لباس‌ها رو جمع می‌کردم که زنگ در خورد. در رو باز کردم، آرش بود. تی‌شرت سفید تنش بود، شلوار جین، موهاشو کوتاه کرده بود. گفت ساعتش رو دیشب اینجا جا گذاشته، اومده برداره. گفتم بفرما بالا، احتمالاً تو اتاق خوابه. رفتیم بالا. من لباس خونه تنم بود، یه شلوارک نخی کوتاه و یه تاپ سفید بدون سینه‌بند. آرش رفت تو اتاق، من بیرون ایستاده بودم. دیدم داره نگاهم می‌کنه. اومد جلو، گفت ساعتش رو پیدا نکرد. نزدیک شد، دستش رو برد گوشه‌ی صورتم، نوازش کرد. قلبم شروع کرد به تند زدن. یاد اون شب افتادم. دستش رفت پشت کمرم، کشیدم به سمت خودش. سینه‌هام به سینه‌ش خورد. لب‌هامون نزدیک شد به هم. بوی عطرش رفت تو بینی‌م. دستش رفت پایین، رو شلوارکم. انگشتش لمس کرد پوستم رو. یه لرزه افتاد به بدنم. ولی یه دفعه یه چیزی تو سرم زنگ زد. گفتم نه آرش، نمی‌تونم. بدون امیر نمی‌تونم. نگاهم کرد، تعجب کرده بود. گفتم شرمنده‌م، ولی نه. عقب کشید، دستش رو از رو شلوارکم برداشت. گفت باشه، می‌فهمم. ساعتش رو از رو میز برداشت، رفت. من ایستاده بودم تو اتاق، بدنم داغ شده بود، ولی یه احساس عجیب رضایت هم داشتم که این کار رو بدون امیر نکردم. شب امیر اومد خونه. شام خوردیم، تلویزیون نگاه کردیم. رفتیم تو تخت. تاریک بود. من رو به روش دراز کشیده بودم. گفتم امیر، یه چیزی باید بگم. گفت چی؟ گفتم امروز آرش اومد بود. گفت آره می‌دونستم، گفته بود میاد. گفتم یه اتفاقی افتاد. نزدیک بود کار از کار بگذره. ولی نگذشت. چون تو نبودی. سکوت کرد. تاریک بود، چهره‌ش رو نمی‌دیدم. بعد دستم رو گرفت. گفت سپیده، تو اگه می‌خواستی، می‌تونستی؟ گفتم نمی‌دونم، شاید آره. شایدم نه. گفت سپیده من خیلی دوست دارم و برام مهمه که تو راضی باشی و وقتی تو خوشحال باشی منم خوشحالم. و برای من مهم اینه که تو راحت باشی. اگه با من راحتی، اگه بدون من هم راحتی، هرجوری که هست، من دوست دارم بدونم خوشحالی. این حرفش رو با یه صدای آروم زد، انگار داشت با خودش حرف می‌زد. فهمیدم داره می‌گه اشکال نداره. گفتم پس تو راضی‌ای؟ گفت من راضی‌ام که تو راضی باشی. همین کافی بود. دو هفته بعد، یه روز صبح رفتم آموزشگاه. مدیر گفت یه معلم جدید اومده، امروز اولین روزشه، می‌خواد چند جلسه‌ای باهات کار کنه تا بدونه روش تدریس ما چطوریه. رفتم دفترم. در زده شد. برگشتم دیدم یه پسر ایستاده. قدش حدود یک متر و هشتاد و پنج، شیش بود، شونه‌هاش پهن، صورتش خوش‌تراش، چشماش قهوه‌ای روشن، موهاش کوتاه و مرتب. لباسش پیراهن سفید بود، شلوار کتان مشکی. گفت سلام، من کیانم. گفتم سپیده، معلم زبان خصوصی. دست دادیم. دستش قوی بود، پوستش نرم. نشستیم پشت میز. درباره‌ی برنامه‌ی کلاس‌ها حرف زدیم. صداش آروم بود، ولی وقتی می‌خندید، دندوناش سفید می‌درخشید. چشمم به گردنش افتاد، گردنش قوی بود، یه تتو کوچیک روی گردنش داشت. پرسیدم شما چند سالتونه؟ گفت بیست و پنج. گفتم من بیست و نه سالمه. نگاهم کرد، گفت ماشاالله بهتون نمیخوره، کمتر نشون می‌دین. خندیدم. روزهای بعد، هر روز بیشتر باهاش در تماس بودم. می‌اومد دفترم، سوال می‌پرسید، گاهی تو کلاس می‌نشست و می‌گفت می‌خوام ببینم چطور درس می‌دی. بوی عطرش مثل نعنا و چوب بود. یه روز تو سالن آشپزخونه‌ی آموزشگاه، داشت قهوه درست می‌کرد، منم اومدم آب بردارم. رسیدم بهش، گفتم چه عطر خوبی داری. برگشت، نگاهم کرد، گفت ممنونم، شما هم بوی گل می‌دین. نزدیک شدم، یه لیوان برداشتم، دستم به دستش خورد. نگاه کرد به چشام. یه ثانیه طول کشید، بعد لبخند زد و عقب کشید. ولی من دیدم که نگاهش موند. اون نگاه رو می‌شناختم. اون نگاه مردونه‌ای بود که داره فکر می‌کنه. یه هفته بعدش، تولد مریم بود. تو آموزشگاه دعوت کرد همه رو خونه‌شون. آپارتمانشون تو شهرک غرب بود، بزرگ، با پنجره‌های بلند. از همون در که وارد شدم، بوی عطر و شیرینی و موسیقی قاطی شده بود. خونه شلوغ بود. بعضی‌ها می‌رقصیدن، بعضی‌ها گوشه‌کنار نشسته بودن و حرف می‌زدن. صداها تو هم می‌پیچید. قرار بود امیر هم بیاد. صبح گفت یه قرار کاری براش پیش اومده و نمی‌تونه. ولی به من گفت که ببخشید عشقم، اشکالی نداره که خودت تنهایی بری. با اینکه دوست داشتم امیر بیاد ولی قبول کردم که تنهایی برم. ساعت هشت شب بود که رسیدم. یه پیراهن قرمز کوتاه پوشیده بودم، پشتش کمی باز بود، کفش پاشنه‌بلند مشکی. جلوی آینه که ایستادم، خودمم فهمیدم امشب یه چیزی توی من فرق داره. نمی‌خوام دروغ بگم؛ دوست داشتم دیده بشم. کیان(معلم جدید آموزشگاه) هم اونجا بود. پیراهن مشکی تنش بود، شلوار جین تیره. صورتش تازه اصلاح شده بود. وقتی منو دید، یه لحظه مکث کرد، بعد نگاهش رو دزدید. منم نگاهش کردم. تو اون شلوغی، انگار یه خط نامرئی بین ما کشیده شد. بقیه بودن، ولی انگار هیچ‌کس نبود. اول به مریم سلام کردم و تبریک گفتم و بعد گفت که خیلی خوش اومدی و بعد چند دقیقه ای هم گفت که تو آشپزخونه از خودت پذیرایی کن. رفتم سمت آشپزخونه که یه نوشیدنی بردارم. کیان اومد پیشم و سلام کرد. گفت همسرت نیومد؟ گفتم نه، کار داشت. گفت پس امشب تنهایی؟ گفتم آره، تنهام. نگاه کرد به لباسم. گفت رنگ قرمز بهت میاد. گفتم ممنون. یه لیوان شراب بهم داد. گرفتم، دستم به دستش خورد. انگشتاش گرم بود. یه ثانیه هر دو مکث کردیم. بعد رفتیم تو سالن. نشستیم رو یه کاناپه. بقیه داشتن می‌رقصیدن. موسیقی آروم بود. یه کم از کار حرف زدیم، از آموزشگاه، از بچه‌ها، از چیزایی که هیچ‌کدوم واقعاً مهم نبود. فقط می‌خواستم صداش رو بشنوم. صداش آروم بود، ولی یه چیزی زیرش بود که آرومم نمی‌گذاشت. گفتم بریم یه گوشه‌ای که راحت‌تر حرف بزنیم. بلند شدیم. رفتیم یه گوشه‌ی اتاق، پشت یه ستون. اونجا تاریک‌تر بود، نور از پشت پرده می‌اومد. یه صندلی راحتی بود، نشستیم. از وقتی کیان رو تو آموزشگاه دیده بودم، دوست داشتم یک شب رو با اون و امیر(شوهرم) باشم و همیشه بهش فکر میکردم. چند ثانیه توی چشماش زل زدم. گفتم کیان، تو چند وقته داری منو نگاه می‌کنی؟ گفت منظورت چیه؟ گفتم می‌بینم. هر روز میای دفترم. گفت چون کارمه. گفتم نه، یه چیز دیگه هم هست. خندید، ولی خنده‌ش رنگ نداشت. نگاهش کردم. دستم رو آروم گذاشتم روی پاش و همینطوری به هم نگاه میکردیم. همچنان دستم روی پاش بود و معلوم بود که شک شده. گفت سپیده، تو شوهر داری. گفتم می‌دونم. ولی امشب تنهام. آروم آروم دستم رو بردم بالاتر و روی اونجاش گذاشتم. سفت شده بود. کامل حسش کردم از روی شلوار. نفسش عمیق شد. گفت آخه... گفتم آخه چی؟! با همون حالت سر در گمی و شک گفت اینجا جاش نیست. گفتم پس دنبالم بیا، مریم یه تراس داره بالا. رفتیم بالا. تراس خالی بود. کیان در رو بست. اومد جلو، گفت سپیده، تو خیلی جذابی. ولی من نمی‌خوام دردسر درست کنم. گفتم دردسر نمی‌کنی. دستش رو گرفتم، کشیدم به سمت خودم. چسبیده بودیم به هم. لب هامون نزدیک هم شده بود. گفتم بوسم کن. نگاه کرد به چشام، بعد لب هاشو گذاشت روی لب هام و بوسیدیم همو. بوسه کوتاه بود، ولی محکم. دستش رفت دور کمرم، کشیدم به سمت خودش. دستم رو بردم پایین، آروم آروم بردم سمت اونجاش و لمسش کردم از روی شلوار. گفت وای، سپیده..... گفتم هیششش فقط لذت ببر. زیپ شلوارش رو پایین کشیدم. دستم رفت تو شلوارش. گرم بود، سفت بود، بزرگ بود. دستمو روش حرکت دادم. سرش رو بردم عقب، نگاه کردم بهش. گفت باید بریم، الان می‌رسن بالا. گفتم باشه، ولی این تموم نشده. زیپش رو بستم. برگشتیم پایین. نور ها خیلی کم شده بود و بیشتر رقص نور بود و تقریبا همه داشتن میرقصیدن. من هم رفتم از آشپزخونه دوتا گیلاس آوردم برای خودم و کیان و به درخواست من شروع کردیم به رقصیدن. موزیک آروم بود و داشتیم آروم میرقصیدیم. کم کم موزیک رفت بالاتر و گیلاس هارو گذاشتیم کنار. کل تایم داشتیم تو چشمای همدیگه نگاه میکردیم. فضا طوری بود که هیچ کس به کسی کاری نداشت و همه داشتن حال میکردن. به رقصیدن ادامه دادیم ولی هرلحظه به هم نزدیکتر می شدیم و بیشتر به هم چسبیدیم. با اینکه خیلی دلم میخواست که دست هام رو بزارم دور گردنش و اون هم با دستش کمرم رو بگیره اما میترسیدم که دیگران ببینن و بد بشه، چون از بچه های آموزشگاه هم اونجا بودن. یکم رقصیدیم و بعدش حدودا ساعت یازده یا دوازده شب بود. جشن داشت تموم می‌شد و داشتیم می رفتیم. کیان وقتی متوجه شد که ماشین ندارم گفت اگه مشکلی نداره من می‌رسونتم. منم گفتم اوکی و سوار ماشینش شدم. یه ماشین مشکی لوکس بود. صندلی چرم داشت. نشستم کنارش. راه افتادیم. تقریبا وسط های راه بودیم، منم همینطوری هعی نگاش میکردم و اون هم یه لبخند ریزی میزد. داشتم خودم و کیان و امیر رو باهم تصور میکردم، دستم رو آروم گذاشتم روی رونش. با همون حال گفت سپیده، امشب خیلی چیزا شد که نباید می‌شد. گفتم چرا نباید می‌شد؟ گفت چون تو شوهر داری. گفتم ولی شوهرم می‌خواد که من خوشحال باشم. گفتم شوهرم مخالف نیست و خودتم متوجه میشی که دوست داره. دستم رو بردم بالاتر، لمسش کردم از روی شلوار. گفت الان نه، دارم رانندگی می‌کنم. گفتم باشه.رسیدیم و پیاده شدم. رفتم سمت در راننده و از پنجره گفتم می‌خوای بیای بالا یه چیزی بخوریم؟ گفت امیر خونه‌ست؟ گفتم آره، ولی اشکال نداره. گفت نه، من نمیتونم بیام. گفتم باشه بعدا در موردش صحبت میکنیم و بوسیدمش، این دفعه طولانی‌تر. این دفعه از زبونم هم استفاده کردم. بعد جدا شدیم و رفت. سه شب از اون مهمونی گذشته بود. کیان هر روز بهم پیام می‌داد. پیام‌های کوتاه، شوخی‌های کوچیک، گاهی یه عکس از خودش. منم جواب می‌دادم و گاهی براش عکس می‌فرستادم. امیر می‌دید. می‌خندید و می‌پرسید کیه؟ می‌گفتم معلم جدید. می‌گفت خوش‌تیپه. می‌گفتم آره. یه بار گفت دوست داری بیاد خونه؟ نگاهش کردم. گفتم شوخی می‌کنی؟ گفت نه، جدی می‌گم. گفتم نمی‌دونم. من واقعا دلم میخواست که کیان رو با امیر آشنا کنم و با هم وقت بگذرونیم ولی دو دل بودم که اتفاقات اون مهمونی رو براش تعریف کنم یا نه. اما اون شب کم کم شروع کردم به تعریف کردن و از اون شب و از کیان میگفتم. امیر هم خیلی ازش خوشش اومده بود و گفت اگه دوست داشتی بگو یه شب بیاد باهم آشنا بشیم. حدودا دو سه روز بعد تو آموزشگاه با کیان تنها شده بودم و داشتیم صحبت میکردیم. کیان گفت حرف هایی که اون شب زدی واقعی بود؟ گفتم که همش واقعی بود و امیر شوهرم هم میخواد تورو ببینه و براش ازت تعریف کردم و ازت خوشش اومده. شب شد و زنگ زدم به کیان و دعوتش کردیم به یک کافه رستوران. فردا شب شد و من امیر زودتر رفتیم اون کافه رستورانه. اونجا یک میز مستطیلی و با دیوار هایی دورش داشت که یک فضای نسبتا خصوصی ای داشت. من کنار امیر نشستم و بعد چند دقیقه کیان هم اومد و رو به روی ما نشست. من شروع کردم به هم معرفیشون کردن. مشخص بود که کیان معذب بود اولش. و من سعی میکردم کاری کنم که باهم راحت تر بشن و بیشتر صحبت کنن. یکم زمان گذشت و امیر و کیان راحت تر شدن با هم و در مورد چیزای مختلف حرف میزدن. قبل از اینکه غذا بیاد من رفتم تا دستم رو بشورم، وقتی برگشتم یه نگاه به امیر کردم و یه نگاه به کیان. امیر لبخند ریزی بهم زد. نمیدونم چرا ولی اونجا تصمیم گرفتم که این کار رو بکنم و این دفعه رفتم کنار کیان نشستم. لبخند امیر بیشتر شد. کیان بهم نگاه کرد و اون هم خندید. کم کم داشتیم غذا میخوردیم و حرف میزدیم و کیان هم صمیمی شده بود طوری که خودش رو کامل بهم نزدیک کرده بود و دستش رو گذاشته بود دور کمرم و منو می کشید سمت خودش و با دستش منو نوازش میکرد و میمالید. کیان متوجه این هم شده بود امیر هم خوشش میاد و راضیه. از رستوران رفتیم بیرون و گفتم بریم خونه ما. رسیدیم و من لباسم رو عوض کردم. یک شلوارک جذب مشکی با تاپ مشکی که بند داشت و از شونه هام تا اول سینه هام باز بود پوشیدم. سینه بند نپوشیده بودم و نوک سینه هام کامل مشخص بود. رفتم کنار امیر نشستم. امیر هم یه نگاه به من کرد و دستش رو برد، گذاشت رو سینه‌ام. از روی تاپم فشار داد. گفت می‌خوای کیان ببینه؟ نگاه کردم به کیان. کیان نگاهم می‌کرد. گفتم آره. امیر بند یکطرف تاپم رو در آورد و تاپم رو آروم زد کنار و ممه سمت چپم کامل معلوم شد. امیر گفت کیان، بیا اینور بشین. کیان بلند شد، اومد نشست کنار من. من بین امیر و کیان بودم. امیر از اون ور، کیان از این ور. امیر دستش رو برد،اون یکی بند رو هم در آورد و زد کنار. سینه هام کامل باز بودن دیگه. کیان نگاه کرد به امیر، بعد به من. دستش رو برد آروم، گذاشت رو سینه‌ام. پوستم داغ شده بود. کیان شروع کرد به فشار دادن سینه ام. امیر نگاه می‌کرد. کیان دستش رفت رو رانم، از روی شلوارکم رونم رو میمالید. باز هم حس عجیب و خوبی داشتم. کیان شروع کرد به خوردن گردنم و دستش رو کم کم می برد بین پاهام. امیر دستش رو گذاشت روی چونم و صورتم رو به سمت خودش کرد و لبش رو گذاشت روی لبم. درحالی که کیان داشت از روی شلوارکم کصم رو میمالید و داغ شده بودم، داشتم با امیر لب می گرفتم و از زبونمون استفاده میکردیم. چند دقیقه ای اینطوری گذشت و شلوارم خیس شد بس که داغ شده بودم. امیر و کیان دوتایی شلوارم رو در آوردن. یک شورت نازک مشکی داشتم که امیر اون رو هم در آورد و کامل لخت شده بودم. ایستادیم و درحالی که بینشون داشتم باهاشون لب میگرفتم امیر و کیان هم لباسشون رو در آوردن و من کمک کردم کیان شلوارش رو هم دربیاره. کیان شورتش رو در نیاورده بود و از روی شرتش کیرش که کامل راست شده بود معلوم بود. زانو زدم و از روی شرت کیرش رو لیس زدم. امیر شورتش رو هم درآورده بود و بعد از چند ثانیه شروع کردم برای امیر خوردن، در حالی که زانو زده بودم و امیر و کیان دو طرفم ایستاده بودن. خیلی براشون نخورده بودم که امیر بلندم کرد و گذاشتتم روی مبل و شروع کرد برام خوردن. من دراز کشیده بودم و شوهرم امیر داشت برام میخورد. امیر اونقدری خوب میخورد که جیغم در میومد. کیان هم نشست روی مبل و سرم رو گذاشت روی پاهاش طوری که بتونم براش بخورم. خیلی حس خوبی داشت، امیر داشت برای من میخورد و من هم برای کیان. بدن کیان خیلی ورزشکاری بود و وقتی سرم رو گذاشتم رو شکمش، عضله های شکمشو کامل حس کردم. بعد از چند دقیقه که برای کیان خوردم، امیر پاشد و گفت بریم روی تخت. کیان یک دستش رو گذاشت پشت کونم و یکی دیگه زیر پاهام و بلندم کرد و منو برد تو اتاق. امیر از این حرکت کیان خیلی خوشش اومد. رفتیم تو اتاق و کیان منو گذاشت روی تخت و بعد پاهامو گرفت و چرخوند و منو به حالت داگی کرد لبه تخت و خودش پایین تخت ایستاده بود. با دستاش به کصم تف زد و یکم مالید. بعد کیرش رو آروم آروم کرد توم. امیر اومد جلوم و شروع کرد به خوردن لبم. کیان هعی ضربه هاش رو سریعتر میکرد. خیلی کارش خوب بود و با دستاش پهلو هام رو میمالید تا به ممه هام برسه و بمالتشون. بعد هم برمیگشت هعی بهم اسپنک میزد. عاشق اسپنک هاش شده بودم. همون موقع شروع کردم به خوردن برای امیر. چند دقیقه ای خوردم و بعدش امیر گفت صبر کن و دوباره شروع کرد به خوردن لب هام. وقتی خواستم باز هم برای امیر بخورم، امیر نذاشت و گفت فعلا نه عشقم. برام عجیب بود که نذاشت و اینکه آب امیر زود نمیاد و خوب دووم میاره پس میدونستم مشکلش این نیست. کیان هم که داشت از پشت داگی منو میکرد و هی بهم اسپنک میزد و حرف های سکسی میزد. امیر روی تخت دراز کشید یکم دورتر از من و داشت کیرش رو میمالید و یک جمله عجیب گفت که برام عجیب بود و تا حالا این حرکت رو نکرده بود. امیر به کیان گفت هرطوری که میتونی سپیده رو بکن. دوست دارم ببینم داری بهت میده و لذت میبره. حالا فهمیدم چرا نذاشت براش بخورم. امیر داشت از اینکه من و کیان داریم جلوش سکس میکنیم حال میکرد. بعدش کیان منو برگردوند و به پشت خوابوند و خودش تقریبا روم دراز کشید و منم پاهام رو دور کمرش سفت کردم. شروع کردیم به لب گرفتن و کیان هم هی تلمبه میزد. امیر گوشه تخت نشسته بود و داشت مارو نگاه میکرد و کیرشو میمالید. چند دقیقه ای همینطوری ادامه دادیم و بعدش کیان بلند شد و منو بلند کرد. منو برد کنار میز و منو دولا کرد طوری که بالا تنم روی میز بود. کیرش رو خیس کرد و دوباره شروع کرد. جفت دستش روی ممه هام بود و داشت گردنم رو هم میخورد همزمان که داشت تلمبه میزد. من میدیم که امیر هم داره مارو نگاه میکنه از روی تخت. خیلی داغ شده بودم و بعد چند دقیقه ارضا شدم ولی ایندفعه یکم فرق داشت. ایندفعه یکم آبم پاشید از بس که خوب ارضا شده بودم. پاهام هم شروع کرد به لرزیدن بعد از ارضا شدن. بعد چند دقیقه باز هم تلمبه زدن، کیان رفت عقب و بهم گفت بشین. من زانو زدم و کیرشو گذاشت تو دهنم ولی ایندفعه میخواست تا ته بکنه تو دهنم. هر کاری کردم نتونستم کیرش رو تا ته بکنم تو دهنم و هی اوق میزدم. بعدش شروع کردم به خوردن تخم هاش با دستم کیرشو میمالیدم. همین لحظه بود که امیر هم بلند شد. کیان خودش کیرشو گرفت و متوجه شدم که داره آبش میاد. یک آهه طولانی کشید و کل آبش رو پاشید روی صورتم. خیلی آبش زیاد بود. صورتم از آبش پرشده و بود و رگه های داغه آبش رو روی صورتم و پلک هام حس میکردم. امیر هم اومد و با اینکه آب کیان رو صورتم بود، گفت برام بخور. و بعد از چند دقیقه امیر هم اومد و اون هم ریخت روی صورتم. اولین بار بود که کسی آبشو میریزه رو صورتم. حس عجیب و خوبی داشت. صورتم گرم شده بود. من صورتم رو شستم و برگشتم. امیر و کیان اومدن پیشم و دوطرفم ایستادن و شروع کردیم بازهم لب گرفتن. و بعد رفتیم روی تخت و اون شب رو سه تایی پیش هم خوابیدیم. (ایده یک قسمت با داستانی متفاوت تر رو دارم، ممنون میشم نظرتون رو درمورد این قسمت بگین تا بتونم قسمت های بعدی رو بهتر بنویسم) (و ممنون میشم اگه دوست داشتین لایک کنید) نوشته: سپیده
    • migmig
      عکس سکسی ایرانی برای تماشای تصاویر در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید.     
    • migmig
      عکس مخفی سکسی ایرانی برای تماشای تصاویر مخفی در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید      
×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

لطفاً اگر به سن قانونی نرسیده اید این سایت را ترک کنید Please Leave this site if you are under 18