رفتن به مطلب

داستان سکسی ارضا شدن مامان سوزان


minimoz

ارسال‌های توصیه شده


سوزان
 

داستانهای من ترجمه ای از یک داستان خوب خارجی است. بنابراین از صحت و سقم آنها هیچگونه اطلاعی ندارم.

سوزان در مقابل آینهٔ اتاق خوابش ایستاده بود و به خودش نگاه می‌کرد. موهای عسلی‌رنگش روی شانه‌هایش ریخته بود، چشمان آبی‌اش هنوز برق جوانی داشت، اما بدنش بعد از تولد میا تغییر کرده بود؛ تغییرهایی که خودش هم نمی‌دانست دوستشان دارد یا نه. سینه‌هایش، که همیشه بزرگ بودند، حالا به اندازهٔ FF رسیده بودند و پر از شیر. شکم کوچکی برایش مانده بود. نه چاق بود، نه لاغر؛ فقط یک انحنای نرم مادرانه که به او جذابیتی خاص می‌داد.
دارل امشب هم مثل همیشه ساعت هشت و نیم به خانه رسیده بود، خسته، با کت و شلوار گران‌قیمتش، یک بوسهٔ سریع روی گونهٔ سوزان زده بود و رفته بود پشت لپ‌تاپش در اتاق کار. آلومینیوم، سهام، جلسات هیئت مدیره… این‌ها همهٔ زندگی دارل بودند. آلت کوچکش حتی در بهترین حالت، نمی‌توانست سوزان را ارضا کند. سوزان سال‌ها بود که خودش را با خیال‌پردازی‌های شبانه آرام می‌کرد، اما از وقتی میا به دنیا آمده بود، این خیال‌ها شدیدتر شده بودند. هورمون‌ها، شیر، خستگی، تنهایی… همه چیز دست به دست هم داده بود تا او را به یک زن همیشه تحریک‌شده تبدیل کند.
هنری، پسر پانزده‌ساله‌شان، تازه وارد دبیرستان شده بود و امسال باید انتخاب رشته می کرد وسوزان دلش می خواست او تجربی را انتخاب کند و دکتر بشود، اما نمره‌هایش افتضاح بود. تنبل بود و قد کوتاه‌، و همیشه وقتی سوزان او را در آغوش می‌گرفت، صورتش دقیقاً میان سینه‌های بزرگش فرو می‌رفت. سوزان این را حس می‌کرد، اما هیچ‌وقت چیزی نمی‌گفت. فقط یک لبخند مادرانه می‌زد و موهای پسرش را نوازش می‌کرد.
جیمز، دوست هنری، اما کاملاً متفاوت بود. پانزده ساله، اما به‌خاطر بیماری‌های دوران کودکی بدن نحیفی داشت؛ او هم‌کلاس هنری بود. قد و وزن و جثه‌اش دقیقاً مثل هنری بود؛ کوچک و ظریف. اما صورتش… آه، صورتش مثل مجسمه‌های یونانی بود. موهای قهوه‌ای روشن، چشمان سبز درخشان، و لبخندی که هر بار سوزان را می‌لرزاند. جیمز همیشه شاگرد اول بود، باهوش، مودب، و… سوزان شایعه‌هایی از دخترهای مدرسه شنیده بود. شایعه‌هایی دربارهٔ اینکه جیمز “مجهز” است؛ خیلی مجهز. دو برابر دارل، ضخیم‌تر، قوی‌تر.
:سوزان یک روز به هنری گفت
“نمره‌هات که این‌جوری باشه، مجبوری بری انسانی. بذار جیمز بیاد کمکت کنه. اون خیلی باهوشه.”
هنری شانه ای بالا انداخت و گفت: “باشه مامان، هر چی تو بگی” و حالا جیمز در خانه‌شان بود. در اتاق نشیمن، پشت میز، کتاب‌های ریاضی و فیزیک باز بود. سوزان هم داشت میا را شیر می‌داد. میا دو ماهه بود و مثل همیشه، فقط کمی خورد و خوابش برد. اما سینه‌های سوزان هنوز پر بودند؛ پر و سنگین و دردناک. نوک سینهٔ بزرگ و قهوه‌ای رنگش از دهان میا بیرون آمد و چند قطره شیر سفید رویش ماند. سوزان آگاهانه لباسش را سریع بالا نکشید. می‌دانست جیمز می‌تواند سینه های او را ببیند. در آینهٔ نگاه کرد و دید که چشمان جیمز گرد شده‌اند، خیره به سینه‌اش.
خدایا منو ببخش… اما این نگاه… دلم می خواد نگاه کنه.""
آرام بلند شد، میا را در گهواره گذاشت، و هنوز با سینهٔ نیمه‌بیرون، به سمت آشپزخانه رفت. او به هایپرلکتیشن دچار بود و بدنش شیر زیادی تولید میکرد. شیر اضافی را باید می‌دوشید. دستگاه پمپ را برداشت و در اتاق خودش نشست. صدای دستگاه منظم بود، شیر سفید با فشار بیرون می‌ریخت. اما یخچال پر بود از بطری‌هاشیرهای دوشیده شده که روی هم چیده شده بودند. دیگر جایی برای قرار دادن بطری جدید نبود.
سوزان به خودش نگاه کرد. سینه‌هایش هنوز می‌چکیدند. یک ایدهٔ شیطانی به ذهنش رسید
“اگه بهشون بدم چی؟ اگه جیمز شیرمو بخوره؟”
لبخند زد. یک پارچ بزرگ برداشت، پمپ را مستقیم به پارچ وصل کرد و ادامه داد تا پر شد. دو لیوان بلند، چند تکه موز، و پارچ شیر گرم و تازه را روی سینی گذاشت.
در اتاق را باز کرد و وارد اتاق نشیمن شد. هر دو پسر خم شده بودند روی کتاب.
“.پسرا، یه کم استراحت کنید. براتون میان‌وعده آوردم”
سینی را روی میز گذاشت. هنری به موزها حمله کرد، اما وقتی لیوان شیر را دید، صورتش جمع شد:
“مامان، من شیر دوست ندارم. همون موز کافیه.”
جیمز اما لیوان را برداشت، یک جرعه خورد و چشمانش برق زد:
“وای خاله، این شیر… عالیه! خیلی تازه و شیرینه. از کجا خریدید؟”
سوزان لبخند زد، لبخندی که سعی می‌کرد بی‌گناه باشد، اما در دلش آتش بود.
نمی‌دونه… نمی‌دونه که داره شیر منو می‌خوره. شیر سینهٔ من داره از گلوی این پسر خوشگل پایین می‌ره.
“خودم درست کردم، جیمز جان. طبیعی و تازه.”
جیمز لیوان را سر کشید و دوباره پر کرد. هنری فقط موز می‌خورد و غر می‌زد که درس سخت است. جیمز اما هر چند دقیقه یک جرعه شیر می‌خورد و تعریف می‌کرد:
“واقعاً بهترین شیریه که تا حالا خوردم. انگار… نمی‌دونم، یه طعم خاص داره. گرم و غلیظ و …”
سوزان ایستاده بود و نگاهشان می‌کرد. دستش را روی لبهٔ میز گذاشته بود، سینه‌هایش زیر بلوز نازک تابستانی فشار می‌آوردند. هر بار که جیمز لیوان را بالا می‌برد، سوزان در ذهنش تصور می‌کرد که به جای لیوان، دهان جیمز مستقیم روی نوک سینه‌اش است.
خدایا… دارم دیوونه می‌شم. این گناهه؟ اما دارل هیچ‌وقت منو این‌جوری نگاه نکرده. جیمز داره شیر منو می‌خوره و من دارم خیس می‌شم.
تا پایان جلسه، پارچ کاملاً خالی شده بود. جیمز با رضایت لیوان آخر را گذاشت پایین و گفت:
“ممنونم خاله. واقعاً بهم انرژی داد.”
سوزان خندید: “خوشحالم که دوست داشتی.”
وقتی جیمز خواست برود، سوزان او را تا دم در همراهی کرد. هنری رفته بود حمام. سوزان یک شیشه بزرگ شیر (که صبح دوشیده بود) از یخچال برداشت و به جیمز داد.
“اینم ببر خونه، جیمز جان. خودت بخور. با هیچ‌کس تقسیم نکن. باشه؟”
جیمز با تعجب اما خوشحال شیشه را گرفت.
“جدی می‌گید؟ مرسی خاله! قول می‌دم فقط خودم بخورم”
سوزان دستش را روی شانهٔ جیمز گذاشت، کمی بیشتر از حد لازم دستش را آنجا نگه داشت، و در چشمان سبز او نگاه کرد.
“خوبه. دفعهٔ بعد که بیای درس بخونی، بازم برات می‌ذارم.”
جیمز رفت. سوزان در را بست و به دیوار تکیه داد. نفسش تند بود. دستش ناخودآگاه به سمت سینه‌اش رفت و یک قطره شیر از نوک سینه‌اش چکید.
دفعهٔ بعد… شاید بذارم مستقیم از منبع بخوره. شاید بذارم دهنش رو نوک سینه‌م باشه و من موهاشو نوازش کنم و بهش بگم “بخور، جیمز… همه‌شو بخور.”
در دلش دعا کرد: “خدایا منو ببخش… اما من یه زنم. منم نیاز دارم.”
و این فقط آغاز ماجرا بود.

==================

چند روزی از آن جلسهٔ اول گذشته بود، اما سوزان هنوز طعم لبخند جیمز را وقتی پارچ شیر را خالی کرده بود، از یاد نبرده بود. هر شب، وقتی دارل با خستگی به بغلش می‌افتاد و بعد از دو دقیقه خوابش می‌برد، سوزان در تاریکی به سقف خیره می‌شد و دستش ناخودآگاه به سمت سینه‌های سنگینش می‌رفت. شیر می‌چکید، خیسی روی انگشتانش می‌ماند و او در ذهنش جیمز را تصور می‌کرد که سرش را روی ران‌هایش گذاشته و با حرص شیر می‌خورد.
خدایا، من دارم دیوونه می‌شم. این گناهه؟ یا فقط یه زنم که سال‌هاست کسی بهش توجه نکرده؟
خانواده تازه از کلیسا برگشته بود و دارل، شوهر سوزان، رفته بود تا با دوستهایش گلف بازی کنه. امروز دوباره روز جلسهٔ درس بود. هنری مثل همیشه تنبل و بی‌حوصله پشت میز نشسته بود و جیمز با صبر همیشگی‌اش سعی می‌کرد مفاهیم فیزیک را برایش توضیح دهد. سوزان از صبح هیجان داشت. یخچال پر از شیشه‌های شیر بود، اما او امروز تصمیم گرفته بود کمتر پمپ کند. می‌خواست پر بماند. می‌خواست سنگین باشد. می‌خواست درد داشته باشد تا بهانه‌ای داشته باشد.
بلوز نازک سفیدش را پوشیده بود؛ دکمه‌های بالایی‌اش را باز گذاشته بود تا انحنای سینه‌هایش معلوم باشد. دامن بلند اما نرم تا زانو، موهای عسلی‌اش را باز گذاشته بود تا روی شانه‌هایش بریزد. در آینه نگاه کرد و لبخند زد.
امروز یه قدم جلوتر می‌رم.
ابتدا مثل دفعهٔ قبل، یک سینی کوچک آورد: دو لیوان کوچک شیر تازه (که خودش صبح دوشیده بود) و چند تکه موز کوچک. وقتی سینی را گذاشت روی میز، جیمز نگاهش کرد و لبخند زد.
“ممنون خاله.”
جیمز پیش خودش فکر کرد که “شاید امروز شیرشان تمام شده … شایدم … شایدم نخریدن.”
هنری حتی لیوانش را برنداشت و فقط موز خورد. جیمز اما هر دو لیوان کوچک را سر کشید و با لذت گفت: “هنوزم همون طعم عالی رو داره.”
و یاز پیش خودش فکر کرد شاید واقعاً تموم شده. حیف شد، بهترین شیری بود که تا حالا خورده بودم.
سوزان ایستاد و نگاهشان کرد. بعد از چند دقیقه دید که جیمز گوشی‌اش را برداشته و مشغول بازی شده. هنری خم شده بود روی دفتر و با مداد خط‌خطی می‌کرد.
سوزان اخم کرد و با لحن مادرانه اما جدی گفت: “جیمز، عزیزم چرا درس نمی‌خونی؟”
جیمز سریع گوشی را گذاشت پایین و با خجالت گفت: “ببخشید خاله. به هنری چند تا تمرین دادم، منتظرم حل کنه.”
بعد مکث کرد، صورتش کمی سرخ شد و با صدایی تقریباً کودکانه پرسید: “خاله… دیگه شیر ندارید؟”
چشمان سوزان برق زد. لبخند شیطنت‌آمیزی روی لب‌هایش نشست. در دلش فریاد کشید: آه، می‌خواد! علاقه داره! داره التماس می‌کنه!
با صدایی نرم و گرم گفت: “چرا، دارم عزیزم. حالا که بیکاری و هنری داره تمرین حل می‌کنه، بیا کمک خاله کن… با هم شیر درست کنیم.”
جملهٔ آخر را با درخششی خاص در چشمانش گفت. جیمز اول نفهمید، اما وقتی سوزان دستش را گرفت و به سمت آشپزخانه برد، قلبش تندتر زد.
در آشپزخانه، در را نیمه‌بست. پمپ را از کابینت درآورد، پارچ بزرگ شیشه‌ای را گذاشت روی کانتر. بعد، انگار کاملاً عادی است، شروع کرد به باز کردن دکمه‌های بلوزش. یکی، دو تا، سه تا… تا جایی که سینهٔ چپش کاملاً بیرون آمد. پدهای شیردهی را با آرامش برداشت و کنار گذاشت. نوک سینه‌اش بزرگ، قهوه‌ای رنگ، برجسته و پر از رگ‌های ریز بود. چند قطره شیر سفید از نوکش چکید.
جیمز خشکش زده بود. دهانش باز مانده بود، چشمان سبز زیبا و بزرگش خیره روی سینهٔ سوزان مانده بود.
سوزان با نوک انگشتش دور هالهٔ سینه‌اش کشید، بعد نوک سینه را فشار داد. یک نالهٔ نرم از گلویش بیرون آمد: “آههه…”
جیمز بالاخره توانست حرف بزند، صدایش لرزان: بود “خ… خاله… این… چیه…؟”
سوزان لبخند زد و گفت: “پمپ مخصوص دوشیدن شیر است. چون شیرم زیاداست، باید شیر اضافی رو با این دستگاه خارج کنم… پارچ رو بیار اینجا عزیزم. شلنگ پمپ رو بذار توش.”
جیمز مثل ربات حرکت کرد، پارچ را آورد. سوزان کاپ پمپ را روی سینه‌اش گذاشت و دستگاه را روشن کرد. صدای منظم دستگاه بلند شد و شیر با فشار بیرون ریخت. اما بعد از مدت کوتاهی سوزان صورتش را جمع کرد و با صدای آهسته گفت: “آی… درد داره… خدایا… واقعاً… درد داره…”
جیمز نگران شد: “دردتون می‌آد خاله؟ می‌تونم کمک کنم؟”
سوزان در دلش خندید .دقیقاً همینو می‌خواستم بشنوم.
با صدای لرزان گفت: ببین عزیزم… این دستگاه… مکانیکیه و سرد… برای همین… آآآآی ی ی ی… دردم میاد."
بعد پمپ را برداشت، خاموش کرد و سینه‌اش هنوز می‌چکید. “یه راه دیگه هم هست… کاملا طبیعی…”
جیمز با هیجان پرسید: “چی هست خاله؟ کاری از دست من برمیاد؟”
سوزان روی فرش آشپزخانه نشست، پاهایش را جمع کرد و با لب‌های گازگرفته گفت: “می‌تونی با دهنت… مستقیم از نوک سینه ام شیر بخوری.”
جیمز نفسش بند آمد. سوزان با نوک انگشتانش نوک سینه‌اش را مالید و چند قطره شیر پاشید بیرون. بعد روی رانش زد و گفت: “بیا اینجا عزیزم. سرت رو بذار رو پام… بذار بهت شیر بدم.”
جیمز مثل خواب‌زده ها نزدیک شد، روی زمین زانو زد و سرش را روی ران‌های نرم و گرم سوزان گذاشت. سوزان دستش را در موهای قهوه‌ای روشن جیمز فرو برد و نوازش کرد.
“حالا… نوکشو بگیر عزیزم. اول دور نوک سینه رو لیس بزن… آروم… آههه بله… همین‌جوری… حالا آروم بگیرش تو دهنت… نه این‌قدر محکم… آروم‌تر… آه خدایا… حالا بمک…”
جیمز شروع کرد. اول با تردید، اما وقتی طعم شیر گرم و شیرین به زبانش خورد، مثل نوزاد گرسنه می مکید. مکیدنش قوی بود، خیلی قوی‌تر از میا. سوزان سرش را عقب برد و ناله کرد: “آههه… جیمز… عزیزم… همین‌جوری… قوی‌تر…”
شیر با فشار بیرون می‌ریخت، جیمز قورت می‌داد، گاهی کمی از گوشهٔ لبش می‌ریخت روی گونه‌اش. سوزان با دست دیگرش سینه‌اش را فشار می‌داد تا بیشتر بیرون بیاید.
این همونه که می‌خواستم… دهنش داغه… زبونش نرم… داره منو خالی می‌کنه… خدایا چقدر خوبه…
پانزده دقیقه گذشت. سوزان احساس سبکی می‌کرد، اما سینهٔ راستش هنوز پر بود. می‌خواست جیمز را بذاره زیر سینه دیگه اش که صدای هنری از طبقهٔ بالا آمد: “جیمز! کجایی؟ این تمرین رو نمی‌فهمم!”
جیمز با اکراه نوک سینه را رها کرد. لب‌هایش خیس و براق بود. سوزان با لبخند گفت: “برو عزیزم… بعداً ادامه می‌دیم.”
جیمز بلند شد، صورتش سرخ، شلوارش… خب، معلوم بود که تحریک شده. سوزان او را تا پله‌ها همراهی کرد و در گوشش زمزمه کرد: “دفعهٔ بعد، باید هر دو تا رو بخوری.”
جیمز رفت بالا. سوزان به آشپزخانه برگشت، پمپ را دوباره روشن کرد و سینهٔ راستش را خالی کرد. دو شیشه بزرگ پر کرد و در یخچال گذاشت.
وقتی می‌خواد بره، بهش می‌دم. و می‌گم… فقط خودش بخوره.
در دلش فکر کرد: دفعهٔ بعد، شاید بذارم بیشتر بمونه. شاید بذارم دستش رو بدنه‌م بکشه. شاید…
شب که دارل آمد، سوزان با لبخند خاصی به او نگاه کرد. دارل مثل همیشه خسته بود و چیزی نفهمید. اما سوزان آرام آرام داشت طعم لذت رو می چشید.
این فقط قدم دوم بود.

==================

روزها گذشتند و جلسات درس ادامه داشت. هر بار، سوزان کمی جلوتر می‌رفت. در جلسهٔ سوم، وقتی جیمز آمد، قبل از اینکه درس شروع شود سوزان او را مستقیم به آشپزخانه برد. هنری هنوز در اتاقش بود.
“بیا عزیزم، اول یه کم شیر بخور تا جون بگیری.”
جیمز با هیجان دنبالش رفت. در آشپزخانه، سوزان بلوزش را باز کرد و این بار هر دو سینه را بیرون آورد. “امروز همه رو باید بخوری. بیا، بنشین روی صندلی.”
جیمز نشست و سوزان روی پایش نشست، صورت جیمز درست مقابل نوک سینه هاش بود. نوک سینه اش را به دهان جیمز نزدیک کرد. “بگیر… آههه… آرررره…”
جیمز مکید، دست‌های کوچکش ناخودآگاه دور کمر سوزان حلقه زد. سوزان ناله کرد: “عزیزم… یغلم کن…”
خدایا، دست‌هاش روی بدنمه… گرم ونرم… قربونش برم که با آن دستهای کوچیکش منو بغل کرده. داره منو لمس می‌کنه.
آن جلسه، جیمز هر دو سینه را خالی کرد و وقتی تمام شد، سوزان او را بوسید – یک بوسهٔ نرم روی لب‌ها… “این راز بینمان می مونه. باشه؟”
جیمز نفس‌زنان گفت: “چشم خاله، حتما… خاله… خیلی… کیف داره. شیرتون… خیلی خوشمزه ست…”
سوزان لبخند زد: “جونم … عزیزم. از این به بعد هر موقع دلت خواست بیا و شیرمو بخور.”

==================

از آن روز به بعد، زندگی سوزان کاملاً تغییر کرد. جیمز حالا بخشی جدایی‌ناپذیر از روزمرگی‌اش شده بود. هر روز، صبح، بعدازظهر، و گاهی حتی شب‌ها – وقتی دارل در خانه بود – جیمز می‌آمد. سوزان همیشه راهی پیدا می‌کرد تا با او تنها باشد، حتی اگر شده برای فقط چند دقیقه. هنری فکر می‌کرد جیمز فقط برای درس خواندن می‌آید، دارل هم اصلا مشکوک نبود. اما سوزان و جیمز راز خودشان را داشتند.
صبح‌ها بهترین زمان بود. دارل ساعت هفت خانه را ترک می‌کرد، با کت و شلوار گران‌قیمتش و لپ‌تاپ زیر بغل. به محض اینکه صدای ماشینش در خیابان گم می‌شد، سوزان نفس عمیقی می‌کشید و آماده می‌شد. آشپزخانه را تمیز می‌کرد، میز را با صبحانه‌ای سالم و دلچسب می‌چید. نان تازه، مربا، عسل، پنیر و گردو، گاهی تخم‌مرغ نیمرو با گوجه، یا میوه‌های فصل. او همه چیز را به تکه‌های کوچک برش می‌داد – لقمه‌های آماده – چون می‌دانست جیمز گرسنه می‌آید و می‌خواهد با شیرش همه چیز را بخورد.
وقتی زنگ در به صدا درمی‌آمد، سوزان با لبخند در را باز می‌کرد. جیمز با موهای قهوه‌ای روشن به‌هم‌ریخته و چشمان سبز درخشان وارد می‌شد. سوزان دستهاش رو باز میکرد و جیمز با خجالت یک “صبح بخیر خاله” میگفت و یکراست میرفت در آغوشش. بخاطر قد کوتاه و اندام کوچکش، صورتش همیشه وسط سینه های بزرگ سوزان قرار میگرفت و سوزان موهای نرم و مخملی او را نوازش میکرد.
سوزان او را مستقیم به آشپزخانه می‌برد. روی فرش نرم آشپزخانه می‌نشست، پاهایش را جمع می‌کرد و با دست به رانش اشاره می‌کرد: “بیا عزیز دلم، سرت رو بذار رو پاهام و راحت باش.”
جیمز بدون حرف روی زمین زانو می‌زد و سرش را روی ران‌های گرم و نرم سوزان می‌گذاشت. بوی بدن سوزان – مخلوطی از عطر ملایم و شیر تازه – جیمز را مست می‌کرد. سوزان موهایش را نوازش می‌کرد، انگشتانش را در میان تارهای نرم موی او فرو می‌برد و آرام می‌گفت: “حالا دهنت رو باز کن، عزیز دلم.”
اولین لقمه را برمی‌داشت – مثلاً یک تکه نان و مربا – و آرام در دهان جیمز می‌گذاشت. “بخور عزیزم… لقمه آماده ست…”
جیمز می‌جوید و چشمانش از لذت بسته بود. سوزان صبر می‌کرد تا کامل بجود، بعد بلوزش را باز می‌کرد، سینهٔ چپش را بیرون می‌آورد و نوک سینهٔ بزرگ و قهوه‌ای رنگش را به لب‌های جیمز نزدیک می‌کرد. “حالا با شیر… قورتش بده بره پایین … بگیرش… آههه… آررره… همین‌جوری…”
جیمز نوک سینه را می‌گرفت و شروع به مکیدن می‌کرد. مکیدنش قوی و ریتمیک بود، مثل کسی که واقعاً تشنه است. شیر با فشار بیرون می‌ریخت و جیمز قورت می‌داد، تا آخرین قطره. سوزان سعی می‌کرد ناله‌های نرمش را کنترل کند ، اما هر مکیدن مثل ضربه‌ای مستقیم به چوچولش بود. بدنش می‌لرزید، پایین‌تنه‌اش خیس می‌شد، و در عرض چند دقیقه اولین ارگاسم به سراغش می‌آمد – بی‌صدا، اما شدید. او سرش را عقب می‌برد، لبش را گاز می‌گرفت و در دلش فریاد می‌زد:
خدایا…چه کیفی داره… هر مکیدنش… انگار داره کسمو میک میزنه… مستقیم… آه، جیمز… عزیزم… محکم تر میک بزن… همه شو بخور…
وقتی سینهٔ چپ خالی می‌شد، سوزان آرام نوک سینه را از دهان جیمز بیرون می‌کشید، چند قطره شیر روی لب‌های او می‌ماند و او آن‌ها را با زبان لیس می‌زد. بعد لقمهٔ بعدی را می‌داد – نان و عسل، یا پنیر و گردو – و بعد سینهٔ راست را پیش می‌کشید. “حالا نوبتی هم که باشه نوبت این یکیه… همه‌ش رو بخور، دورت بگردم. نذار یه قطره هم بمونه.”
جیمز با حرص بیشتری می مکید، انگار هر روز گرسنه‌تر می‌شد. سوزان دوباره ارگاسم می‌شد، گاهی دو بار، گاهی سه بار. بدنش داغ بود، نفسش تند، اما هیچ‌وقت اجازه نمی‌داد جیمز متوجه شود – یا شاید متوجه می‌شد، اما چیزی نمی‌گفت.
درطی این جلسات، سوزان اخیراً متوجه چیزی شده بود که نمی‌توانست نادیده بگیرد: برآمدگی شلوار جیمز. هر بار که سرش روی پایش بود و مکیدن شروع می‌شد، آن برآمدگی بزرگ‌تر می‌شد. سوزان از گوشهٔ چشم نگاه می‌کرد و قلبش تندتر می‌زد.
خدایا کمکم کن… چقدر بزرگه… کیرش خیلی بزرگ‌تر از کیر شوهرمه… ضخیم‌تر… تصور کن اگه لمسش کنم… اگه ببینمش… نه، سوزان، نمی‌تونی. اگه شروع کنی، دیگه نمی‌تونی جلوی خودتو بگیری. ممکنه همه چیز از کنترل خارج بشه. تو یه مادر مذهبی هستی… این کار خلاف آئین کلیسات… اما این میل… این میل داره منو می‌کشه.
دستش گاهی نزدیک می‌رفت، اما همیشه عقب می‌کشید. سعی میکرد فقط موهاش رو نوازش کنه و بهش شیر بده. نه بیشتر. اما تا کی میتونست به این وضعیت ادامه بده؟
بعدازظهرها هم همین‌طور بود. جیمز بعد از مدرسه می‌آمد، گاهی به بهانهٔ درس، گاهی بدون بهانه. سوزان او را به اتاق خودش می‌برد یا به آشپزخانه، و دوباره همان مراسم تکرار می‌شد. گاهی می‌نشست روی مبل و جیمز سرش را روی سینه‌اش می‌گذاشت، مکیدن مستقیم بدون لقمه. سوزان دستش را دور شانه‌های باریک جیمز می‌انداخت و آرام تکان می‌خورد، مثل مادری که نوزادش را آرام می‌کند.
شب‌ها خطرناک‌تر بود. وقتی دارل خانه بود، سوزان باید خیلی مراقب می‌بود. گاهی جیمز پیام می‌داد: “خاله، می‌تونم بیام؟” و سوزان جواب می‌داد: “آره، اما آروم. دارل خوابه.” جیمز از در پشتی وارد می‌شد و مستقیم به آشپزخانه می‌رفت. دارل در اتاق کارش بود یا خواب. سوزان در را قفل می‌کرد، روی زمین می‌نشست و جیمز را در آغوش می‌گرفت. توی نور کم لامپ کنار ماکروفر می توانست چشمان سبز و خوشگل جیمز رو ببینه.
“سر و صدا نکن عزیزم… فقط شیرمو بخور…”
جیمز می مکید، سوزان ارگاسم میشد، و وقتی تمام می شد، جیمز آرام می‌رفت. نه بیشتر و نه کمتر.
این روزها، میل سوزان به دارل هم زیاد شده بود. شب‌ها او را بیدار می‌کرد، رویش می‌پرید، با حرص بوسه می‌داد. دارل اول شوکه شد: “سوزان، چی شده؟ این همه انرژی از کجا آمده؟”
اولش خوب بود اما بعد از چند روز که گذشت، دارل خسته شد. آلت کوچکش نمی‌توانست با این میل جدید همگام شود. بعد از چند بار تلاش ناموفق، دارل غرغر کنان می گفت: “خسته‌ام سوزان… فردا جلسه دارم.”
و سوزان تنها می ماند. بعد از هر جلسه با جیمز – که همیشه او را پر از میل… اما ناتمام می‌گذاشت – به حمام یا اتاق خودش می‌رفت، در را قفل می‌کرد و با انگشتانش خودش را نوازش و ارضاء می‌کرد. شدید، سریع، با تصور آلت جیمز، با تصور اینکه روزی شاید…
خدایا، منو ببخش… اما من دیگه نمی‌تونم. همیشه حشری ام، همیشه خیس، همیشه آماده. جیمز منو خالی می‌کنه، اما همزمان پرترم می‌کنه. این چرخه تمومی نداره.
سینه‌هایش همیشه پر بودند، نوک سینه‌هایش همیشه حساس، پایین‌تنه‌اش همیشه آماده. حالا او زنی بود که نیازهای جنسیش کاملاً بیدار شده بود – مذهبی؟… بله… مادرانه؟… بله… اما عمیقاً جنسی.
و جیمز هر روز می‌آمد. گرسنه‌تر، و مدام از او شیر می‌خورد.
و این رازشان ادامه داشت، روز به روز شیرین‌تر، روز به روز خطرناک‌تر.
سوزان می‌دانست که روزی این مرز شکسته خواهد شد. اما هنوز وقتش نرسیده بود… هنوز نه…در حال حاضر او بود و ارگاسم‌های پنهانش.

==================

سوزان دیگر نمی‌توانست تحمل کند. شهوت او روزبه‌روز قوی‌تر می‌شد، مثل آتشی که در درونش شعله‌ور بود و هیچ آبی خاموشش نمی‌کرد. هر بار که جیمز شیر می‌خورد، نه تنها سینه‌هایش خالی می‌شد، بلکه چیزی در وجود خودش هم پرتر می‌شد – میل به لمس کردن، به دیدن، به داشتن. او متوجه شده بود که شیرش روی جیمز اثر عجیبی گذاشته؛ آلتش هر روز سفت‌تر و بزرگ‌تر به نظر می‌رسید، و جیمز بعدها اعتراف کرد که در خانه با فکر کردن به سوزان و سینه‌هایش گاهی سه یا چهار بار خودش را ارضاء می کرده.
یک صبح آفتابی، جیمز مثل همیشه زود آمد. دارل رفته بود سر کار، هنری خواب بود، میا هم در گهواره آرام گرفته بود. سوزان از قبل همه چیز را آماده کرده بود: یک ضیافت واقعی روی میز آشپزخانه. لقمه‌های کوچک و رنگارنگ – نان و مربا، نان و عسل طلایی، پنیر تازه با گردوی خردشده، تخم‌مرغ نیمرو با سبزی، میوه‌های برش‌خورده. همه و همه برای این بود که جیمز با شیرش آنها را بخورد.
جیمز که وارد شد، چشمانش برق زد. “خاله… وای، چی آماده کردید!”
سوزان لبخند شیطنت‌آمیزی زد و او را روی فرش نشاند، سرش را روی رانش گذاشت. “بیا عزیزم، امروز می خوام حسابی بهت شیر بدم… و سیرت کنم.”
لقمه به لقمه به دهان جیمز می گذاشت، صبر می کرد تا بجود، بعد نوک سینه‌اش را در دهانش فرو می برد. جیمز با ولع میک میزد و شیر گرم و غلیظ با فشار بیرون می ریخت. سوزان مثل همیشه چندین بار ارگاسم شد، بدنش می‌لرزید، اما این بار تصمیمش را گرفته بود. امروز فقط شیر نبود.
وقتی هر دو سینه کاملاً خالی شد – سوزان اصرار داشت که او تا آخرین قطره را بمکد – جیمز با رضایت نفس عمیقی کشید. سوزان اما دستش را آرام روی برآمدگی شلوار جیمز گذاشت. اول فقط نوازش، بعد فشار ملایم.
جیمز نفسش بند آمد: "خاله… "
سوزان به چشمان سبز او نگاه کرد، لب‌هایش را به لب‌های جیمز چسباند و بوسه‌ای عمیق و پرحرارت از او گرفت. زبانش در دهان جیمز چرخید، همزمان دستش را محکم‌تر روی آلتش می مالید. جیمز در دهانش ناله میکرد.
سوزان زمزمه کنان گفت: “بلند شو عزیزم…”
جیمز ایستاد، سوزان جلویش زانو زد. دستان لرزانش زیپ شلوار را باز کرد و سپس شلوار و شورت او را پایین کشید. و در آن لحظه بود که با آلت بزرگ و ضخیم جیمز، سفت و آماده، با رگ‌های برجسته و سر بزرگ قرمز مواجه شد. واقعاً کیرش دو برابر دارل بود، خیلی ضخیم‌تر، خیلی طولانی‌تر. چند قطره پیش‌آب از نوکش می چکید.
سوزان با احترام و عشقی مادرانه، نوک کیرش را بوسید و پیش‌آب او را با زبان خود لیسید. طعم شور و شیرینش او را دیوانه کرد. بعد با عشق نگاهش کرد، نوک کیرش را گرفت و آرام در دهان داغ و خیسش فرو برد. زبانش دور سرش می چرخید، گویی آب‌نبات میک میزند. بعد فک‌هایش را شل کرد، به چشمان جیمز نگاه کرد و آرام‌ آرام او را به نقاط عمیق‌تر گلویش برد… تا جایی که بینی‌اش به موهای نازک و کم‌پشت جیمز خورد.
جیمز نتوانست تحمل کند. با ناله‌ای بلند، حجم عظیمی از آب داغ را در گلوی سوزان ریخت. سوزان حتی یک قطره هم هدر نداد – همه را قورت داد، مثل شیری که خودش به جیمز می‌داد.
وقتی جیمز آرام شد، سوزان ایستاد، دستش را گرفت و آرام گفت: “بیا عزیزم… حالا نوبت دور دومه.”
او را به اتاق خواب خودش برد – همان تخت کینگ‌سایزی که سال‌ها با دارل در آن خوابیده بود. در را قفل کرد. در یک چشم به هم زدن لباس‌هایش را درآورد – بدن مادرانه‌اش، سینه‌های بزرگ و خالی‌شده، شکم نرم، پایین‌تنه خیس و آماده. به جیمز گفت لباس‌هایش را درآورد و جیمز با دستان لرزان این کار را کرد.
در عرض چند ثانیه روی هم افتادند، بوسه، لمس، ناله. سوزان خودش را روی تخت انداخت، در وسط تخت، پاهای نرم و مادرانه‌اش را باز کرد. جیمز که باکره بود، مردد ایستاده بود.
سوزان با دست خودش را نوازش کرد – خیس‌تر از همیشه بود – و با صدای گرم گفت: “بیا بین پاهام، عزیزم.”
وقتی مردد بودن جیمز رو دید، کیرش را در دست گرفت و آنرا به سمت ورودی کسش هدایت کرد‌. “حالا فشار بده… آروم… آهههه… آررره… همین‌جوری…”
جیمز آرام جلو رفت. سوزان نفسش را حبس کرد – خیلی بزرگ بود، خیلی پرکننده. چند دقیقه طول کشید تا جیمز از منطقه دارل گذشت و به اعماق و جاهایی رسید که هیچ‌کس تا به حال به آنجا نرسیده بود. وقتی نوک کیرش دهانه رحمش رو بوسید، سوزان با فریادی خفه ارگاسم شد و بدنش مثل گیره دور جیمز منقبض شد.
وقتی ارگاسمش تمام شد، زمزمه کرد: “حالا عقب و جلو کن عزیزم… بکش بیرون… بعد دوباره بکن تو… آهههه…آررره…”
جیمز شروع کرد به تلمبه زدن، اول آهسته، بعد سریع‌تر. سوزان بعد از چند دقیقه دوباره ارگاسم شد، این بار قوی‌تر. جیمز داشت آبش می آمد و با صدایی کودکانه گفت: “خاله… دارم… می‌خوام ادرار کنم…”
سوزان پاهای نرمش را دور کمر باریک جیمز قفل کرد و او را محکم نگه داشت. “بذار بیاد عزیزم… همه شو بریز تو…جووون”
وقتی جیمز داخلش منفجر شد، حجم زیاد و داغی آبش سوزان را به ارگاسم نفس گیری رساند. برای اولین بار در زندگی‌اش آب سوزان همچون فوران آتشفشانی بیرون آمد – مایع گرم آب کسش روی ملافه‌ها پاشید. او حتی نمی‌دانست که بدنش قادر به انجام این کار است. سوزان بعد براش توضیح داد که “عزیز دلم، این ادرار نیست… این اسمش آب کیر است…”
ساعت‌ها ادامه دادند. داگی، کاوگرل، روی شکم – سوزان دمرو زیر جیمز خوابیده بود و با ریتم خودش حرکت میکرد، سینه‌های بزرگش در اطراف بدنش قرار داشت. جیمز چندین بار داخل سوزان ارضاء شد، سوزان هم بارها ارگاسم گرفت. تا اینکه هر دو خسته و عرق‌کرده افتادند کنار هم.
سوزان ملافه‌ها را عوض کرد، حمام سریع گرفتند. بعد یک ناهار سالم و دیرهنگام برای جیمز آماده کرد – بخش اصلی ناهار شیر تازه‌ خودش بود.
وقتی جیمز رفت، سوزان در آشپزخانه ایستاد، با لبخندی که سرتاسر صورتش را فرا گرفته بود؛ او گرمای آب کیر جیمز را هنوز داخل کسش حس میکرد. پایین‌تنه‌اش درد دلپذیری داشت، بدنش سبک بود، روحش سیر.
خدایا منو ببخش… اما من هیچ‌وقت این‌قدر راضی نبودم. هیچ‌وقت این‌قدر سرزنده نبودم.
از آن روز به بعد، رازشان عمیق‌تر شد. جیمز هر روز می‌آمد، و سوزان هر روز بیشتر به او معتاد می‌شد. زندگی ادامه داشت – دارل هیچ نمی‌دانست، هنری هم همینطور– اما برای سوزان، دنیا رنگ دیگری گرفته بود. رنگ رضایت کامل.

==================

تا پایان بهار، رابطهٔ سوزان و جیمز به عمقی رسیده بود که حتی خودش هم تصور نمی‌کرد. دیگر فقط شیر دادن نبود، فقط صبحانه‌های مخفی نبود؛ حالا از هر لحظهٔ ممکن برای سکس استفاده می کردند. سوزان عاشق این بود که با جیمز سکس کند، ‌خصوصا وقتی دارل در خانه بود. آن هیجانِ خطر، آن حس گناه شیرین که می‌دانست دقیقاً پشت دیوار، شوهرش نشسته و هیچ نمی‌داند، لذت او را دوچندان می‌کرد. هر بار که جیمز آبش رو می ریخت تو، سوزان در دلش فریاد می‌زد: جووون …این مال منه… این پسر مال منه… و دارل هیچ‌وقت نمی‌فهمه.
یک بعدازظهر گرم بهاری، دارل در اتاق نشیمن نشسته بود، یک قوطی آبجو دستش، چشم به تلویزیون دوخته بود و بازی تیم محبوبش رو تماشا میکرد. صدای بلند مسابقهٔ فوتبال تمام خانه را پر کرده بود. سوزان در آشپزخانه بود، دامن گل‌گلی‌ به تن داشت و موهای عسلی‌اش را باز گذاشته بود. وقتی صدای بازشدن در پشتی را شنید، قلبش تندتر زد. جیمز با کلیدی که سوزان بهش داده بود وارد شد.
به محض اینکه جیمز وارد آشپزخانه شد، سوزان در را نیمه‌باز گذاشت – فقط یک شکاف کوچک، کافی برای اینکه دارل را ببیند. بعد دامنش را تا کمر بالا کشید، شرتش را کنار زد و درحالیکه چشمان آبی‌اش پر از آتش بود به جیمز نگاه کرد و گفت “زود باش. بیا پشتم”
جیمز با نگرانی زمزمه کنان کقت: “ولی خاله… شوهرت اونجاست…”
سوزان انگشتش را روی لب‌های جیمز گذاشت: “هیسسس… هیچی نگو… فقط بکن.”
روی کانتر دولا شد، پاهایش را باز کرد و به جیمز با اشاره فهماند که از پشت بکنه. جیمز شلوارش را پایین کشید، آلت بزرگ و آشنا را بیرون آورد و آرام داخل کس داغ و حشری سوزان فرو کرد. سوزان از شکاف در به دارل نگاه می‌کرد – شوهرش غرق در مسابقه بود و آبجو می‌نوشید، هیچ نمی‌دانست که هم‌کلاسی پسرش دارد همسرش را می‌کند.
سکس بین این دو یک ریتم خاص داشت. وقتی جیمز تا ته میکرد تو، مثل همیشه، سوزان ارگاسم اولش را تجربه میکرد – شدید، بی‌صدا، و بدنش دور جیمز منقبض میشد. لبش را گاز میگرفت تا ناله نکند. بعد جیمز شروع میکرد به تلمبه زدن، آرام و ریتمیک. چند دقیقه که می گذشت، ارگاسم دوم را، قوی‌تر تجربه می کرد. سوزان دستش را پشت کمر جیمز می گذاشت و او را به خودش فشار می داد.
جیمز دیگر نتوانست آرام بماند. با شدت بیشتری شروع کرد به تلمبه زدن، سریع و عمیق. سوزان چشمانش را بست، اما از شکاف در هنوز دارل را می‌دید. وقتی جیمز با ناله‌ای خفه داخل کسش منفجر شد، حجم داغ منی‌اش سوزان را به ارگاسم سوم رساند – این بار مثل عروسک پارچه‌ای لرزید، و پاهایش سست شد.
چند دقیقه همان‌جا ماندند، قفل‌شده به هم، نفس‌نفس‌زنان. جیمز آرام کیرش رو درآورد، سوزان دامنش را پایین کشید، خودش را مرتب کرد. آب کیر گرم جیمز داخل رحمش ماند، حس می‌کرد با هر حرکت کمی بیرون می‌ریزد، اما اهمیتی نمی‌داد.
بعد یک سینی برداشت، چند بشقاب میان‌وعده – چیپس، آجیل، کیک خانگی – و دو فنجان چای داغ گذاشت روش. با لبخند آرام، مثل یک همسر نمونه، به اتاق نشیمن پیش شوهرش رفت. بدون اینکه خم به ابرو بیاره یا احساس شرمساری کنه به شوهرش گفت:
“عزیزم، برات میان‌وعده آوردم.”
دارل بدون اینکه چشم از تلویزیون بردارد، دستش را دراز کرد و گفت: “مرسی عزیزم. به موقع بود!”
سوزان کنارش نشست، فنجان چای را به او داد و در دلش خندید: اگه می‌دونستی چند دقیقهٔ پیش چی کار کردم…
بهار تمام شد، امتحانات هنری و جیمز به پایان رسید. برای اولین بار، هنری نمره‌های عالی گرفت. سوزان از خوشحالی در پوست خودش نمی‌گنجید. در جشن خانوادگی کوچک، وقتی همه دور میز بودند، سوزان دست هنری را گرفت و با لبخند گفت: “آفرین پسرم! تو موفق شدی… البته باید بگما… یکی از بهترین معلمها داشته به تو درس می داده.”
جیمز از آن طرف میز به او نگاه کرد، چشمان سبز و معصومش برق زد. سوزان در دلش گفت: بهترین معلم… و بهترین عاشق.
تابستان گذشت و رابطه‌شان همچنان ادامه داشت. هر روز، یک فرصت جدید بود. سوزان هیچ‌وقت از جلوگیری استفاده نمی کرد – نمی‌خواست… دوست نداشت. در طول تابستان صدها دوز آب کیر جیمز داخل کسش ریخته شده بود، عمیق و گرم. تا اینکه اواخر تابستان بود که تست بارداری مثبت از آب درآمد.
وقتی به دارل گفت، او از خوشحالی جیغ کشید، بغلش کرد، بوسیدش: “وای سوزان! تو حامله ای؟ چقدر عاالی!”
هنری هم خوشحال بود. درواقع همه خوشحال بودند. هیچ‌کس نمی‌دانست پدر واقعی کیست – و سوزان قصد داشت قضیه رو همین‌طور مسکوت بگذارد. در دلش فکر می‌کرد: این بچهٔ من و جیمزه. و بعدی هم همین‌طور. خونه رو پر از بچه‌هامون می‌کنم. دارل پول داره، همه چیز رو تأمین می‌کنه. و جیمز… جیمز همیشه اینجا خواهد بود.
گاهی شب‌ها، وقتی دارل خواب بود، سوزان دستش را روی شکم کوچکش می‌گذاشت و لبخند می‌زد. جیمز پیام می‌داد: “خاله، دوستت دارم.” و سوزان جواب می‌داد: “دورت بگردم، منم دوستت دارم. بیا فردا… اولین بچه‌مون رو با هم جشن بگیریم.”
رازشان ادامه داشت، عمیق‌تر از همیشه. سوزان دیگر فقط یک مادر و همسر نبود – او زنی بود که همه چیز داشت: عشق ممنوعه، رضایت کامل، و آینده‌ای پر از بچه‌هایی که حاصل یک عشق ناب و واقعی بودند.

نوشته: شکسپیروتیکا

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

لطفاً اگر به سن قانونی نرسیده اید این سایت را ترک کنید Please Leave this site if you are under 18