رفتن به مطلب

داستان سکسی شیمیل بازی


migmig

ارسال‌های توصیه شده


یه پیشنهاد منصفانه
 

راضیه یه شیمیل بود . این موضوع قبل از هر گونه صمیمتی از طرف اُون ابراز و گفته شد . من چند سالی بود که تو بیمارستان مشغول بکار شده ام . یه ازدواج نا موفق و بد عهدی از طرف همسر سابقم ، منو نسبت به تمامی مردها بی اعتماد کرده و با خودم عهد کردم که به همه درخواستهای بعدی برای ازدواج ، پاسخ رد بدم و از مردها دوری کنم . راضیه به طور اتفاقی وارد زندگیم شد و با هم صمیمی شدیم . اُون تُو دفتر خدماتِ قضایی کار می کرد و به من تو داستان طلاق و جدایی از شوهرم خیلی کمک کرد و همین آشنائیت ساده باعث شد تا دوستی مون گُل کنه و بیشتر بشه . همو بیشتر می دیدیم وخونه هم می رفتیم و دوستیمون هر روز صمیمی تر می شد . راضیه قصد نداشت از نقصی که داشت صحبت کنه اما من بطور تصادفی به این موضوع پی بردم .
اُون روز دعوتش کردم تا تو آپارتمانم شام مهمون من باشه . راضیه کمی زودتر زنگ خونم رو زد و منم تازه از حمام خارج شده بودم و فقط حوله تنم بود که صدای زنگ رو شنیدم . مجبور شدم با همون وضع در رو باز کنم و ازش دعوت کنم که بیاد داخل ، دیدنِ بدن لختم ، آغاز صمیمتِ بیشتر و آشنائیت عمیق ترمون شد . کمی تعریف و تمجید از من و همراهی کردنم تو کُرست بستن و کمی هم نوازش و دستمالی کردنم ، این حس را تو من احیا کرد که خیلی وقته دستمالی نشدم و نیاز به کمی نوازش دارم و خلاصه بد نیست یه سکس ملایم با یه همجنس داشته باشم . خودم رو شُل کردم و اجازه دادم تا راضیه منو دستمالی کنه و صیقلی به روح و روانمون بده . معلوم بود که اونم اهلشه و بدش نمی یاد . بعدِ اون شب بود که متوجه شدم یه شیمیل واقع ایی یعنی چی !!
راضیه خودش رو بهم تحمیل نکرد و اصراری نیز به این موضع نداشت . اون از روشی دیگه خودش رو وارد زندگیم کرد . اون شب هر دو لخت کنار هم بودم و قصد نوعی آمیزش زنانه در هردومون دیده و حس می شد . تا او لحظه نیز متوجه این نقیصه راضیه نشده بودم که ناگهان دستم به کیرِ شق شدش خورد و منو به خود آورد که راضیه به راستی از جوامع نسوانه یا چیزی که حس کردم یه زیورِ مردُونس ؟ !! سینه ها و چهره ایی زنانه داره اما آلتِ تناسلیش ، جنسیتش رو مورد سؤال قرار میداد . به سرعت رو انداز رو کنار زدم و رو تخت نشستم و نگاهی بهش انداختم . راضیه چشماش رو بسته و نگاهش رو ازم برگرفته بود . شاید نوعی خجالت و شاید هم این اجازه را داد تا من پی به واقعیت و رازش ببرم . از چنین اشخاصی صحبت می شد و شنیده بودم اما تا بحال ندیده بودم . باید می ترسیدم اما باید قبول کرد که اَمروزه همه چیز امکان پذیره . سعی کردم منطقی و واقع بین باشم .
صحنۀ عجیبی بود . در حالی که هردومون لخت کنار هم دراز کشیده بودیم ، به زندگی پُر تلاطم راضیه گوش میدادم . چند قطره ایی اَشک هم قاطی سرگذشت زندگیش کرد و اینکه سرنوشت ، اونو از جوامع نسوان و حتا مردونه ترد کرده و تو هیچ کدام از آنها جایگاهی نداشته و نداره . دل رحمی من کار دستم داد و همین ترحم و دلسوزی ، تبدیل به نوعی وابستگی بیشتر به یکدیگر شد . خودم پا پیش گذاشتم و بجای اینکه با تفکر و اندیشه ایی بیشتر به این روابط نگاه کنم ، احساسی برخورد کردم و این اجازه رو دادم تا دوستی مون عمیق تر و بیشتر بشه . همون شب خودم بهش راه دادم و اجازه دادم تا با کمی آمیزش ، کام ممون شیرین بشه . راضیه هم از خدا خواسته با حرارتی دوچندان ، هم خودش و هم منو سر حال آورد .
راضیه با دستهای نرم و بزرگش ، بدنم رو مورد نوازش قرار داد و باعث شد تا آه و ناله اَم بلند بشه و کُصم آب بندازه و همانند یه گلوله آتیش ، از خودش حرارت نشون بده . خیلی وقت بود که نزدیکی نداشتم و حالا با کمی نوازش دیگه تحملش برام غیر ممکن بنظر می رسید . راضیه با مهارتی خاص منو تحریک کرد و با دراختیار گرفتن تمام اعضای بدنم ، منوآماده میکرد تا خودم رو در اختیارش بذارم . دیدن وضعیت ظاهری راضیه کمی منو خجالت زده کرد برای همین سعی می کردم خیلی نگاهش نکنم . بصورت داگی رو تخت بودم و راضیه با زبونش سوراخ کونم رو لیس می زد . خیلی تحریک کننده بود و منم در برابر چنین حرکتی تحملم رو از دست داده بودم . همزمان دستش چوچله اَم رو می مالوند و با آبی که از کُصم جاری بود ، انگشتم می کرد . خودم رو تکون می دادم و هر وقتی عقب می دادم . از طریق آینۀ رو میز توالت ، راضیه رو می دیدم . با اینکه هیکلی بود اما بدنش تو فُرمه ، یه لحظه عقب کشید و کیرِ شق شدش که مثل دسته تبر بود ، رو دیدم . خودش رو آماده کرد تا با اون به اصطلاح دستۀ تبر خدمتم برسه . کمی خودم رو جمع کردم اما اون به راحتی کیرش رو با سوراخ کُصم مماس کرد و آروم سرش رو فرستاد تو . کمی سُوزش رو حس کردم اما سعی کردم عکس العملی نشون ندم و همین کارم باعث شد تا فشارش رو بیشتر کنه و لحظه ایی بعد تلمبه ها شروع شد . بخوبی کلفتی و بزرگی کیرش رو تو رحمم حس می کردم . چشمام رو بستم و سعی کردم با تمام وجودم از اون لحظات لذت ببرم . تلمبه ها آروم بود بنظر نمی خواست که این مراسمِ هیجانی زود تمام بشه ، خودم هم همینطور بودم . کمرم رو گرفته بود و تلمبه می زد . شدت ضرباتش فزونی یافت طوری که با هر بار تلمبه صدای جیرجیر تخت بلند می شد و منم به جلو پرت می شدم . بنظرم قصد داشت خودش هم بره تو رحمم که حالا بخوبی گشاد شده بود و چرخی بزنه . در اوج لذت بودم که یه مرتبه کیرش رو در آورد و اونو با سوراخ کونم مماسش کرد . تا اومدم به خودم بیام ، سرِ کیرش رو کرد تو کونم . جیغِ بلندی کشیدم و خودم رو ، رو تخت انداختم . راضیه هم روم خوابید و نذاشت کیرش از تو کونم در بیاد . حسابی درد داشتم و سعی کردم از زیرش خودم رو رهایی بدم اما اون هیکلی تر از منه و منم با او چثه نحیف و لاغر ، نتونستم با نیتش مخالفت کنم .
در حالی که به سینه رو تخت خوابیده بودم ، راضیه روم بود و کیرش تا نصفه تو کونم جولان میداد . از درد و ترس به خودم می پیچیدم ، بالش رو گاز گرفته بودم و ملحفۀ روی تخت رو چنگ میزدم و با کمی داد و فریاد و حتا التماس از وی میخواستم که اینکار رو نکنه . اما راضیه کنترلی رو خودش نداشت و با خشونت ، قصد داشت کیرش رو تو سوراخ کونم جا بده . دهانش رو آورد دمِ گوشم و گفت :
ـ … عزیزم خیلی تقلا نکن ، دردت ییشتر میشه ، یه نفس عمیق بکش تا ته بفرستم تو ، اون وقت می بینی که چقدر لذت داره !! …
نمی خواستم در برابر خواسته ظالمانه راضیه تسلیم بشم ، اما توانش رو نداشتم . در کمال تعجب ، ناگهان از روم بلند شد و کیرش رو درآورد . درآوردنش هم با سوزش و درد همراه بود ولی حداقل دیگه سوراخ کونم جر نمی خورد . کنارم خوابید و با دستای بزرگش نوازشم کرد و سعی داشت به قولی دلم رو بدست بیاره . از دستش ناراحت بودم . میتونست اون شب لذت بخش تر از اینها باشه اما جسارت راضیه نذاشت .
ساعت از نیمه شب گذشته بود و من تنها رو تختم دراز کشیده بودم و به حرکات راضیه و اعمالی که هردو انجام داده بودیم و بیشتر به شیمیل بودنش فکر می کردم . باید با ادامه دوستی باهاش تجدید نظر می کردم و اینکه آیا ادامه رابطه باهاش عقلانیه یا خیر ؟ دستی به کُصم کشیدم و سوارخ کونم رو مالوندم . هنوز کمی درد داشتم و این نوازش دردش رو بیادم آورد . با یه دستم عقبم رو می مالوندم و با دست دیگرم با چوچله ام بازی می کردم . کمی حالی به حالی شدم . یه مرتبه آرزو کردم کاش راضیه الآن اینجا بود و کمی با هم سکس می کردیم . خودم از تفکراتم خندم گرفت . تا لحظاتی قبل قصد قطعِ ارتباط باهاش داشتم و حالا دلم براش تنگ شده بود . تردید و دودلی در من بخوبی هویدا بود .
پنجشنبه شب بود که صدای آیفون اومد . راضیه بود . مردد بودم که در رو باز کنم یا اینکه بسته بمونه . دگمش رو زدم . با یه دسته گل و یه جعبه شیرینی وارد شد . یه بوسه سفت و محکم ، مقدمه آشتی کنان شد . خیلی سخت گیر نبودم و راحت زندگی می کردم لذا دستش رو گرفتم و به سمت خودم کشیدمش و بغلش کردم . راضیه اهل معاشرت بود اما اون روز حالتش فرق می کرد . بنظرم مطلبی رو میخواست بگه اما نمی گفت . با کمی خنده و حرفهای خنده دار ، یخش باز شد و رفت سر اصل موضوع ، پیشنهادِ عجیبی رو مطرح کرد . هنوز که هنوزه ، وقتی فکرش رو می کنم ، بدنم مُور مُور میشه . راضیه بعدِ ابراز خواسته اَش ، زودی رفت . منو حسابی تو فکر انداخت و این فرصت رو بهم داد تا حسابی درباره پیشنهادش فکر کنم . تصورات راضیه نسبت به من عجیب بود اما منو تواون فکرو پیشنهاد غرق کرد .
راضیه قصد زندگی داشت و از تنهایی عاجز اومده بود . بدنبال کسی می گشت که بتونه باهاش زندگی کنه . اما نقیصه ایی که داشت این اجازه رو بهش نمی داد تا مثلِ بقیه باشه . به من پیشنها داد تا باهاش یه زندگی مشترک رو شروع کنم . راضیه با اون زیورِ مردونش بشه مرد زندگی و من هم با لطافتِ زنانه ام ، بشم خانم خونه . در وهله اول کمی عجیب و حتا می توان گفت مشمئز گونه بنظر میرسید اما با کمی واقع بینانه نگریستن به این پیشنهاد ، بد هم نمی گفت . چند روزی به این پیشنهاد فکر کردم . به خوبی معلوم بود بر سر دو راهی هستم . راضیه منتظرِ پاسخ بود و من کمی در جواب دادن به قولی این پا اون پا می کردم . تا اینکه راضیه پیش دستی کرد .
اَمشب مهمونه راضیه هستم . با هزار ناز و عشوه ، قبول کردم که شب ، شام مهمونه اون باشم . یه حمام درست و حسابی رفتم و تر و تمیز کردم و با مقدار زیادی عطر و ادکلن و آرایشی مناسب ، راهی شدم . به محض اینکه درِ آپارتمانش رو به سُویم گشود ، رایحه قُرمه سبزی به صورت و مشامم خورد . بوش عجیب وسوسه کننده بود . از اون چشمگیر تر ، سر و وضعِ راضیه بود . موهاش رو پسرونه کوتاه کرده بود و با یه پیراهن مردونه و شلوار ، ازم استقبال کرد . بهم دست داد و منو بغل کرد و بوسید . خوشم اومد . لباس و سر وضعش ساده بود اما نظرم رو گرفت . برجستگی و شکافِ سینه هاش بخوبی دیده می شد و وقتی منو بغل کرد ، کمی منو به سینه هاش فشار داد . حسِ بدی نداشتم ، بهتره بگم احساسِ خوبی بهم داد . از وقتی اون پیشنهاد رو بهم داده بود ، حسی خوبی بهش نداشتم اما اَمشب بایستی توتفکراتم تجدید نظر کنم . سعی داشت کمی رسمی و به قولی سنگین تر باهام رفتار کنه اما سریع تر از آنچه تصور می رفت با کمی خنده و لُوس بازی ، جو حاکم بر خونه تغییر کرد .
مانتوم رو درآوردم و با یه تاپ و دامن ، خودم رو آزادتر کردم . رو کاناپه و کمی دور از هم نشستیم ، وقتی میوه بهم تعارف کرد ، خودش رو نزدیک تر نمود و کنارم جای گرفت . با چشماش می خواست منو بخوره ، معلوم بود که حسابی منو می پاد و زیر نظر داره ، منم این اجازه رو دادم تا حسابی چشم چرونی بکنه و نوازشی به چشماش بده . دامنم کوتاه بود و موقع نشستن قسمتِ زیادی از پاهام رو لخت نشون میداد . یه جوراب رنگ پا و نازک پام بود که معلوم بود وسوسه اَش میکرد ، خلاصه طاقت نیاورد و دستی به پاهام کشید . نگاۀ وسوسه انگیز و دستمالی کردنم ، باعث شد تا کمی بدنم مرطوب بشه و احساس گرما کنم . انتظارش میرفت که اَمشب هم با هم سکس داشته باشیم اما سعی داشتم تا اونجا که میشه از این حس دوری کنم . بنظرم منتظر پاسخِ پیشنهادش بود ، اما حرفی نمی زد . نمی خواستم موقع پاسخ دادن ، احساسی به موضوع برخورد کنم اما بنظر نتونم در برابر اعمالی که در پیش رو گرفته بود ، مقاومت نمایم . ازم تعریف و تمجید و همزمان با دستش پاهام رو می مالوند و نوازش می کرد . پاهام رو هم بود و راضیه نمی تونست خیلی پیشرفتی به قسمت خصوصی بدنم داشته باشه و شعاعِ حرکتِ دستاش ، کم بود با این حال ساق و رُون پام ، آماج نوازشش قرار داشت . خودش رو نزدیک تر کرد و بوسه ایی از گردنم گرفت . چه عطر خوش بویی به خودش زده بود . رایحه اَش وسوسه کننده بود و حال و هوایی سکسی به خونه میداد . آروم صورتم رو به سمتِ خودش برگردوند و لب تو لب شدیم . آنچنان لبام رو میک میزد و میخورد که انگار داره بستنی میخوره ، صدای ملچ ملوچش بلند شد . یه دستش رو پاهام بود و دستش دیگش زیر بغلم رو نوازش کرد . بخوبی حس کردم که زیر بغلم مرطوب و خیس شده ، اما راضیه توجهی به این رطوبت نداشت . دیگه نمی تونستم مقاومت کنم ، خودم رو شُل کردم و در اختیارش قرار دادم . با چنان ولعی بوسه بارونم می کرد که آه و نالم بلند شد . سرم بالا بود و این اجازه رو بهش دادم تا گردنم رو آماج بوسه هاش قرار بده و منو حالی به حالی تر کنه . رو زمین و مقابلم زانو زد . پاهام رو ، رو رُونهاش گذاشت و از انگشتای پام شروع به مالش کرد و اومد بالا ، آنچنان با لطافت می مالوند که حرارت بدنم با قدرت و حرارتِ خورشید برابری داشت . از روی جوراب ، پاهام رو بوسه میزد ، کمی دامنم رو بالا داد تا رونهام هویدا بشه . جورابم ساق بلند بود و کشش تا کشاله رونم رفته بود . قصد نداشت تا جورابم رو در بیاره ، بنظر این حالت سکسی تر بود . با ملایمت پاهام رو از هم باز کرد ، منم همکاری کردم . دستش رو لیز داد و کُصم رو لمس کرد . میدونستم اون قسمت از بدنم در چه حالیه ، آنچنان حشری بودم که رطوبتِ کُصم نشتی پیدا و شورتم رو هم خیس کرده بود ، با این اوصاف راضیه سعی داشت تا از روی شورتم ، کُصم رو هم آماج مالش هاش کنه و همین کار رو هم کرد .
با یه دستش کُصم رو می مالوند و با دستِ دیگش از رو تاپم ، سینه هام و زیر بغلم رو نوازش می کرد و حالا صورتش رو آورد نزدیک صورتم و لبم رو میک زد و زبونش رو تو دهنم کرد . دیگه قدرت نداشتم که خودم رو در برابر این حرکات ، کنترل کنم . صبر و بصیرت ازم دور می شد و طاقتم ، طاق شد . با آه و ناله بهش چراغ سبز نشون دادم . راضیه از من حشری تر بود ، منو رو کاناپه خوابوند و انگشتم کرد . سعی نداشت شورتم رو در بیاره و از روی شورتم ، انگشتش رو تو کُصم فرو می کرد و همین باعث می شد تا قسمتی از شورتم هم وارد کُصم بشه . الآن قسمت پایین تنم لخت بود و این فرصت رو به میزبان می داد تا باهام هر کاری بکنه . به آهستگی شورتم که حسابی مرطوب بود رو از پام درآورد . بلافاصله رایحه ایی که حاکی از حشری بودنم بود ، به مشمام خورد . شورتم رو بو کرد و سعی کرد اون مقدار رطوبتش رو به دستش منتقل کنه . نگاهی بهم کرد و بعد سرش رو لای پاهام جا کرد . از چوچلم شروع کرد . با اون زبونِ تیز و درازش بخوبی برای حشری کردنم استفاده می کرد و آه و نالم رو بلند کرد . بخوبی حس می کردم که کُصم آب انداخته و تبدیل به یه گلولۀ آتشین شده و راضیه هم دست بردار نبود . انگشتِ شصتش تو کُصم جولان میداد و با دیگر انگشتاش ، سوراخ کونم رو لمس می نمود . پاهام رو دادم بالا تا راحت تر و بهتر به اهدافش برسه و راضیه هم کم کاری نمی کرد . با تمام توانش انگشتم می کرد و سعی داشت منو از هوش ببره و به حق هم کارش رُو بلد بود . حرکتی به خودش داد و شلوار و شورتش رو در آورد و خودش رو ، روم انداخت و در همان لحظه کیرش که حسابی شق بود رو تو کُصم جا کرد . یه آه بلند کشیدم و تکونی به خودم دادم . راضیه توجهی به این صدا و حرکاتم نکرد و با شدت تلمبه میزد . معلوم بود که اونم از کنترل خارج شده و حشریه . دستاش رو از زیرم رد کرد و شونه هام رو گرفت و سفت فشار داد . با شدت تلمبه میزد ، به نفس نفس افتاده بود ، بخوبی شدتِ ضربانِ قلبش رو حس می کردم ، منم دسته کمی ازش نداشتم ، با اینکه کمی سنگین بود اما واقعاً به این نزدیکی و نوازش احتیاج داشتم . لحظاتی بعد ، از اون آب و تاب افتاد و خودش رو روم ولو کرد . هنوز کیرش تو کُصم بود اما کم کم اُون شقی رو از دست داد .
سر میز شام ، نگاهم به نگاه راضیه تلاقی کرد . تبسمی ملایم تو چهره اَم حس می کردم ، اونم لبخندی ملایم گوشۀ لبش نمایان بود . معلومه خُب یه کُصِ مفت و مجانی بدست آورده و ازش حسابی هم کار کشیده ، چرا که لبخند نزنه . منتظر بودم تا راضیه سر صحبت رو باز کنه و بعله رو ازم بگیره ، با اینکه می دونستم که جوابم احساسیه اما میخواستم بهش پاسخِ مثبت بدم و برای شروع کار ، مدتی کوتاه رو باهم باشیم .
اَمروز شروع هفته ششمِ زندگی مشترک من و راضیه هست . از آپارتمان خودم به آپارتمان راضیه نقلِ مکان کرده ام و با هم زندگی می کنیم . هر دو سر کار میریم و مخارج زندگی رو با هم میدیم . مشگلی هم با هم نداریم . اوایل احساسِ خوبی به این موضوع نداشتم اما کم کم بهتر شد . راضیه صبحها و عصرها سر کار بود و منم تو شیفتِ گردشی مشغول کار تو بیمارستان بودم . تو این مدت ، راضیه بارها و بارها منو کرد و مثل یه مردِ واقعی بهم حال میداد و منم خُب براش کم نمی ذاشتم . یه هفته ایی میشه یاد گرفته وقتی شیفت نیستم و میخواد بره سر کار ، منو میکنه و بعد لباس میپوشه و میره . میگه برای برکت کارش خوبه . میدونم که الکی میگه اما براش ممنوعیتی قائل نمیشم و رضایت دادم . زندگیمون به قول اَمروزی ها مثل یه ازدواجِ سفیده اما از نوع خودش . بعضی وقتها حسِ ناخوش آیندی بهم دست میده اما بعدش خودم رو توجیه می کنم که اینم یه نوع زندگیه !! .

نوشته: لادن رحیمی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • آخرین مطالب ارسال شده در انجمن

    • kale kiri
      دومادمون منو هم کرد!!   سلام اسم من میلاد هستش الان ۳۴ سالمه ولی داستانی که میخوام براتون تعریف کنم مربوط میشه به ۲۲ سالگیم اینم بگم که من زیاد خوشگل نبودم ولی کون و بدن خیلی خوبی داشتم ما ساکن شهرستان بودیم دامادمون آقا مجتبی ساکن تهران بود و یه مغازه کفش فروشی بزرگی داشت که معمولا دم عید خیلی سرش شلوغ میشد که یه سال دم عید خواهرم اینارو آورد گذاشت شهرستان رفتنی به من گفت میای بریم تا نیمه اول عید کمکم کنی حقوق خوبی بت میدم منم که بیکار بودم قبول کردم باهاش رفتم سه چهار روز اول همه چی خوب بود صب میرفتیم مغازه تا ده یازده شب،صبحونه و ناهار و اونجا میخوردیم برگشتنی غذا می گرفتیم می آوردیم خونه میخوردیم بعدش هر کدوممون دوش می گرفتیم و خوابیدیم صبح باز می رفتیم مغازه تا اینکه یه روز که خیلی سرمون شلوغ بود و خیلی خسته بودیم اومدیم خونه بعد شام دامادمون همونجور که دراز کشیده بود بهم ‌گفت میلاد خیلی خستم بلدی ماساژم بدی کمی خستگیم در بیاد بعد برم حموم ،منم گفتم زیاد بلد نیستم گفت عب نداره یه کم مشت و مالم بدی حله گفتم باشه دامادمون رو شکم چرخید و من رفتم پشتش چون زیاد بلد نبودم زیاد نتونستم خوب ماساژ بدم که دامادمون گفت کافیه ماساژ نمیدادی بهتر بود . وقتی بلند شد که بره حموم گفت بیا من ماساژت بدم تا یاد بگیری که منم قبول کردم و دراز کشیدم،گفت لباساتو در بیار فقط یه شورت تنت بزار بمونه که منم گفتم آخه گفت آخه نداره از رو لباس نمیشه که منم لباسامو در آوردم با یه شورت پادار دراز کشیدم شروع کرد ماساژ دادن که خدایی خیلی خوب ماساژ میداد،خیلی حال میداد،نمیدونم چرا ولی وقتی باسنمو ماساژ میداد کیرم سیخ سیخ شده بود،کارش که تموم شد گفت پاشو تو اول برو حموم من بعد تو میرم که وقتی من پاشدم دید که من بلند کردم خودمم خیلی خجالت کشیدم .خلاصه رفتم حموم و در اوردم اونم رفت دراومد اون شبو خوابیدم و صبح رفتیم سرکار. ولی سرکار هی می دیدم که دامادمون زیاد داره منو نگاه میکنه منم خجالت میکشیدم،خلاصه شب شد اومدیم خونه شام خوردیم بعد شام دامادمون بهم گفت ماساژ دیشب رو دوس داشتی گفتم آره خیلی خوب بود گفت دوست داری بریم حموم اونجا ماساژت بدم . منم که بدم نمیومد گفتم بریم خلاصه با کلی خجالت لخت شدم با یه شورت رفتم حموم اونم لباساشو کند اومد تو،کیرش یه کم بلند شده بود قشنگ از رو شورت معلوم بود،بعد شروع کردیم به شستن خودمون که بهم گفت دراز بکش تا ماساژت بدم منم دراز کشیدم اومد نشست رو باسنم و شروع کرد به ماساژ که من همینجوری کیرشو رو کونم حس میکردم ،خودمم شق کرده بودم وقتی رسید به کونم شورتمو داد بالا کامل انداخت لای کونم،باسنم کامل بیرون بود باسنمو خیلی مالید بعد بدون اینکه بهم بگه آروم شورتمو داد پایین که دستمو بردم نزارم دستمو گرفت همزمان شورتمو داد پایین شروع کرد به مالیدن سوراخم منم دیگه مقاومت نکردم چشامو گذاشتم رو دستم انگار که خجالت میکشم گذاشتم کارشو بکنه اونم خدایی کم نذاشت حسابی سوراخ کونمو مالید و لیس زد هراز گاهی هم چک سکسی میزد رو باسنم بعدش یه تف انداخت رو سوراخم و کیرشو گذاشت دم سوراخم آروم آروم اینقد عقب جلو کرد تا کامل تو کونم جا کرد ولی چند تا تلمبه که زد آبش اومد ریخت رو باسنم بعدش خودمونو شستیم اومدیم بیرون ولی فرداش مغازه همش به دیشب فک میکردم اونم هردفه نگام میکرد میگفت امشب باز برنامه داریمااا باشه منم با سر تایید میکردم . واسه همین اون شب خیلی زود مغازه رو بستیم رفتیم خونه که تا رسیدیم بهم گفت سریع دوش بگیر کارت دارم منم رفتم دوش گرفتم در اومدم سرمو سشوار میکشیدم که اومد گفت امشب میخوام مث یه تازه عروس بکنمت دستمو گرفت برد رو تختی که با خواهرم میخوابید گفت میشه لباس خواب خواهرتو بپوشی برام منم گفتم باشه لباس خواب خواهرمو پوشیدم اونم حسابی منو کرد زیر گوشم میگفت خیلی دوست دارم پیش خواهرت بکنمت حیف نمیشه .خلاصه قبل عید و هفته اول عید رو هرشب منو میکرد دیگه جوری شده بود که فیلم سکسمون رو میگرفت بعد با هم نگاه میکردیم.امیدوارم خوشتون بیاد نوشته: Milad.b
    • kale kiri
      جنده دانشگاه 2 سارا از دانشگاه متنفر بود. هر صبح که از خوابگاه بیرون می‌زد، حس می‌کرد داره می‌ره توی جهنم. راهروها پر از نگاه بود. نیلوفر اولین کسی بود که می‌دیدش. همیشه با اون لبخند کثیف و صدای بلندش: «آها، جنده‌ی دانشگاه اومد. کس‌ت هنوز از دیشب سامان می‌سوزه؟» دخترایی که توی کمپ نبودن هم فهمیده بودن. یکی‌شون یه بار توی سرویس بهداشتی گفت: «شنیدم شب کمپ همه کردن‌ت. حتی کونت رو هم.» سارا جوابی نداد. فقط سرش رو پایین انداخت و رفت. پسرا هم دست برنمی‌داشتن. کیان وقتی رد می‌شد شونه‌ش رو به شونه‌ی سارا می‌زد و آروم می‌گفت: «شب خونه سامان؟ یا امشب نوبت منه؟» پویا مستقیم‌تر بود. یه بار توی بوفه دستش رو گذاشت روی کمر سارا و فشرد: «کونت هنوز شله یا سفت شده؟» و سامان… سامان دیگه صاحبش شده بود. چت‌ها تموم‌نشدنی بودن. صبح، ظهر، شب. عکس و فیلم. فیلم‌هایی که خودش از سکس‌هاشون گرفته بود. سارا روی چهار دست و پا، کیر سامان تا ته توی کونش، صورت خیس از اشک و آب دهن. یا سارا که دهنش پر بود و سامان موهاش رو گرفته بود. زیر فیلم‌ها همیشه یه جمله بود: سامان: «اینو بفرستم گروه؟ یا خودت امشب میای خونه؟ انتخاب کن جنده.» سارا راضی نبود. هر بار که پیام می‌اومد، دلش می‌خواست گوشی رو پرت کنه و همه‌چیز رو بگه. ولی نمی‌تونست. سامان فیلم‌ها رو داشت. و هر بار که سارا مقاومت می‌کرد، یه عکس جدید می‌فرستاد یا تهدید می‌کرد که برای نیلوفر و الناز و حتی آراد می‌فرسته. پس سارا می‌رفت. خونه‌ی سامان. تخت سامان. کیر سامان. شده بود سکس‌پارتنر اون. نه دوست‌دختر، نه هیچی. فقط چیزی که وقتی سامان می‌خواست، پا می‌شد و کس و کون و دهنش رو می‌داد. آراد نگاش عوض شده بود. دیگه اون نگاه آروم اول ترم نبود. حالا وقتی سارا رو می‌دید، نگاهش سنگین و ارزیابی‌کننده بود. گاهی توی راهرو می‌ایستاد جلوش و با صدای بم، طوری که فقط خودش بشنوه، می‌گفت: «الناز حداقل وقتی می‌کنمش ناله می‌کشه قشنگ. نیلوفر جیغش بلنده. تو فقط ساکتی و تحمل می‌کنی. جنده‌ی بی‌صدا.» یه بار دیگه مقایسه کرد: «الناز کس‌ش تنگه و خودش درخواست می‌کنه. نیلوفر هر چی بگی می‌ده. تو… تو فقط چون مجبوری می‌دی. ولی کونت از هر دوشون شل‌تره.» سارا چیزی نمی‌گفت. فقط سرش رو پایین می‌نداخت و می‌رفت. جمعه شب، خونه‌ی سامان. سارا زودتر رسیده بود. سامان در رو باز کرد، فقط شورت پوشیده بود. بدون حرف سارا رو کشید داخل و هلش داد وسط پذیرایی. پویا و کیان هم بودن. هر سه لخت از کمر به بالا، کیرهاشون از قبل سیخ و آماده. هستی روی مبل بزرگ نشسته بود، فقط یه تی‌شرت سفید گشاد تنش بود که تا بالای ران می‌رسید. زیرش هیچی نبود. وقتی سارا اومد تو، هستی سرش رو بلند کرد و نگاه کوتاهی انداخت، بعد دوباره به سامان چشم دوخت. سامان به سارا اشاره کرد: «لباس دربیار. کامل.» سارا اطاعت کرد. لباس‌هاش رو یکی‌یکی درآورد تا کامل لخت شد. سامان اومد پشت سرش، دستش رو گذاشت روی سینه‌هاش و نوک‌ها رو بین انگشتاش فشرد. همزمان کیر سیخش رو مالوند به باسن سارا. «برو پیش هستی. پاهاش رو باز کن.» سارا رفت. هستی رو کمی خوابوند روی مبل و پاهاش رو از هم باز کرد. کس هستی از قبل خیس و متورم بود، لب‌هاش براق. سارا خم شد و زبانش رو از پایین به بالا کشید روی کس هستی. هستی ناله‌ی کوتاهی کرد. سارا لب‌ها رو مکید، بعد نوک زبانش رو برد روی کلیتوریس و دایره‌های کوچک و سریع کشید. همزمان دو تا انگشتش رو آروم فرو کرد داخل و شروع کرد به درآوردن. پویا اومد پشت سارا، زانو زد و بدون هیچ مقدمه‌ای سر کیر کلفت و رگ‌دارش رو گذاشت روی کس خیس سارا و با یه فشار محکم تا ته فرو کرد. سارا ناله‌ش توی کس هستی خفه شد. پویا دستش رو گذاشت رو کمر سارا و شروع کرد به کوبیدن. عمیق، سنگین، هر ضربه باسن سارا رو به جلو می‌روند و صورتش رو بیشتر توی کس هستی فشار می‌داد. کیان اومد بالای سر هستی، کیر بلندش رو گذاشت روی لب‌های هستی. «باز کن.» هستی دهنش رو باز کرد و کیان تا ته فرو کرد. دستش رو گذاشت پشت سر هستی و شروع کرد به کوبیدن گلوش. همزمان سامان اومد کنار پویا، انگشتش رو برد عقب و دو تا کرد توی کون سارا. باز کرد، چرخوند، بعد سر کیرش رو گذاشت روی سوراخ و با یه حرکت محکم تا نصف فرو کرد. جیغ سارا بلند شد. حالا دو تا کیر توی بدنش بود؛ پویا توی کس، سامان توی کون. دیواره‌ها از دو طرف فشرده شده بودن و هر حرکت یکی، اون یکی رو بیشتر فشار می‌داد. پویا و سامان ریتم‌شون رو هماهنگ کردن. گاهی با هم عمیق می‌رفتن، گاهی یکی بیرون می‌اومد و اون یکی تا ته فرو می‌کرد. صدای خیس برخورد پوست به پوست توی اتاق می‌پیچید. سارا بین دو کیر گیر کرده بود و فقط می‌تونست ناله و جیغ‌های خفه بکشه درحالی‌که هنوز زبانش روی کس هستی حرکت می‌کرد. کیان سرعتش رو بیشتر کرد توی دهن هستی. آب دهن از گوشه‌ی لب‌های هستی می‌ریخت پایین روی سینه‌هاش. پویا یکی از دستاش رو آورد جلو، موهای سارا رو از پشت گرفت و سرش رو عقب کشید. «بلندتر ناله کن.» بعد کف دستش رو چند بار محکم زد رو باسن سارا. جای قرمز ماند. سامان کیرش رو کامل تا ته توی کون سارا فرو کرد و چند ثانیه همون‌جا نگه داشت، بعد شروع کرد به تلمبه‌های کوتاه و سریع. «کونت داره شکل کیرم رو می‌گیره جنده.» همزمان پویا زاویه رو عوض کرد، پاهای سارا رو کمی بالاتر آورد تا عمیق‌تر بره توی کس. هر دو با تمام قدرت می‌کوبیدن. سارا بدنش می‌لرزید، پاهاش ضعیف شده بود و فقط با کمک دستای پسرها روی چهار دست و پا مونده بود. بعد از چند دقیقه سامان کشید بیرون از کون سارا، کیر براق و خیسش رو آورد جلو و کرد توی دهن سارا که هنوز بالای کس هستی بود. طعم مخلوط شیره‌ی خودش و کون سارا. همزمان پویا هنوز توی کس سارا بود و محکم می‌کوبید. کیان هم از دهن هستی کشید بیرون و اومد پشت هستی. هستی رو کمی بالاتر آورد و از پشت وارد کس‌ش شد. حالا سارا زیر هستی دراز کشیده بود و کس خیس و باز هستی رو می‌لیسید درحالی‌که پویا از پشت کس سارا رو پر می‌کرد و سامان گلوی سارا رو. کیان دستش رو گذاشت رو کمر هستی و شروع کرد به کوبیدن وحشیانه. هر ضربه سینه‌های هستی رو می‌لرزوند و کس‌ش رو بیشتر به صورت سارا فشار می‌داد. سارا زبانش رو برد داخل، لب‌ها رو مکید، کلیتوریس رو تند تند لیسید. هستی ناله‌هاش بلند شده بود. سامان ناگهان سارا رو کشید بالا. پویا هم کشید بیرون. سارا رو خوابوندن رو مبل، پاهاش رو باز. پویا از جلو وارد کس سارا شد، سامان از کنار اومد و کیرش رو کرد توی کون. دوباره دی‌پی. این‌بار سارا رو کمر بود و می‌تونست هر دو رو ببینه که چطور همزمان فرو می‌رن و بیرون می‌آن. کیان هم هستی رو آورد بالای صورت سارا. هستی زانو زد دو طرف سر سارا و کس خیس‌ش رو گذاشت روی دهن و بینی سارا. «بلیس. همزمان.» سارا بین دو کیر و کس هستی گیر کرده بود. پویا و سامان سرعت‌شون رو بالا بردن. هر ضربه عمیق‌تر و محکم‌تر. سامان کف دستش رو پشت سر هم می‌زد رو ران و باسن سارا. پویا یکی از دستاش رو آورد پایین و کلیتوریس سارا رو محکم می‌مالید. سارا جیغ‌هاش خفه می‌شد توی کس هستی. بدنش قوس برمی‌داشت و می‌لرزید. کیان از پشت هستی رو محکم‌تر می‌کوبید و گاهی دستش رو می‌آورد جلو و سینه‌های هستی رو می‌فشرد. «کس‌ت چقدر شل شده… هر دوتاتون جنده‌ین.» ساعت‌ها همین‌طور ادامه پیدا کرد. پسرها چند بار جا عوض کردن. گاهی هر سه روی سارا بودن؛ یکی توی دهن، یکی توی کس، یکی توی کون. گاهی روی هستی. سارا مجبور شد چند بار کس و کون هستی رو بلیسه درحالی‌که خودش پر بود. پسرها سیلی می‌زدن، مو می‌کشیدن، فحش می‌دادن و فیلم می‌گرفتن. نزدیک پایان، پویا داخل کس سارا خالی کرد، سامان داخل کونش، و کیان روی صورت و سینه‌های هستی. هر سه دختر و پسرها عرق‌کرده، نفس‌نفس‌زنان روی مبل و زمین افتاده بودن. شیره‌ها از بین پاهای سارا و هستی روی پارچه‌ی مبل می‌ریخت. نیم ساعت بعد در زده شد. آراد و الناز اومدن تو. هر دو لباس مرتب پوشیده بودن. الناز نگاه کوتاهی به صحنه‌ی به‌هم‌ریخته انداخت و فقط ابروهاش رو بالا داد. آراد هم چیزی نگفت. فقط نشست روی صندلی روبه‌رو. سامان سیگار روشن کرد و خندید: «دیر اومدید. تموم شده بود.» الناز موهاش رو پشت گوشش زد و پرسید: «نیلوفر کو؟ امشب نیومد؟» پویا شونه‌ش رو بالا انداخت: «پیام داد حال نداره.» الناز گوشی‌ش رو درآورد، یه عکس نشون داد. پسر جوون، خوش‌تیپ، ساعت گرون به دست، کنار یه ماشین خارجی. «با این دوست شده. بیرون دانشگاه. داره سعی می‌کنه کمتر… خب، کمتر جندگی کنه. انگار جدی گرفته.» سامان دود سیگار رو فوت کرد بالا و پوزخند زد: «جدی؟ پس باید یه کاریش کنیم. مثل سارا. یه کم تهدید، یه کم عکس، برمی‌گرده تو گروه.» آراد سرش رو تکون داد: «نه. بذار باشه. شاید این‌دفعه واقعاً خوشبخت بشه.» الناز هم خندید: «آره، بذار حداقل یکی‌شون نجات پیدا کنه.» همه ترکیدن از خنده. حتی هستی که هنوز لخت روی مبل بود، صورتش رو با دست پوشوند و خندید. آراد بلند شد، رفت سمت سارا که هنوز لخت و خسته گوشه‌ی مبل نشسته بود. دستش رو دراز کرد و سارا رو کشید بالا. آوردش بین خودش و الناز. دستش رو گذاشت دور کمر سارا، الناز هم از اون طرف دستش رو انداخت دور شانه‌ی سارا. هر دو به هم نگاه کردن و خندیدن. آراد با صدای آروم گفت: «امشب میای با ما. خونه ما می‌خوابی.» الناز هم خندید و موهای سارا رو از صورتش کنار زد: «آره. امشب مال مایی.» سارا چیزی نگفت. فقط سرش رو پایین انداخت. سامان از روی مبل نگاه می‌کرد و سیگار می‌کشید، ولی چیزی نگفت. نوشته: زیبای خفته
    • arshad
      سکس میلف خوشگل وطنی (تصاویر) .   کلیپ اول تایم: 00:10 - حجم: 1 تماشای آنلاین فیلم لینک دانلود فیلم کلیپ دوم تایم: 00:30 - حجم: 3 تماشای آنلاین فیلم لینک دانلود فیلم
    • arshad
      عکس های سکسی و لخت میلف ایرانی 11/11 برای تماشای تصاویر در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید     
    • arshad
      عکس های سکسی و لخت میلف ایرانی 10/11 برای تماشای تصاویر در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید     
×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

لطفاً اگر به سن قانونی نرسیده اید این سایت را ترک کنید Please Leave this site if you are under 18