رفتن به مطلب

داستان سکسی ندا و پسرخاله


gayboys

ارسال‌های توصیه شده


من و پسر خالم کیارش
 

سلام اسم من ندا و ۲۰ سالمه.
این داستان که براتون تعریف میکنم نمیدونم چقدر باور میکنید یا نه. ولی اتفاقیه که توی ۱۹ سالگی یعنی یسال پیش اتفاق افتاد.
یکم طولانیه قضیه اش ولی ارزش خوندن و … آره😄

پارسال تقریبا نزدیکا عید بود. یروز قرار شده بود خالم و دخترش و پسرم خالم بیاد خونمون برای خرید عید.
نزدیک ساعت ۱۱ بود تقریبا. من به پسر خالم زنگ زدم کیارش که با مامانش بیاد خونمون ناهار. بعد حدود یک ساعت خالم و دختر ش و پسر خالم. اومدن و زنگ در زدن. رفتم درو باز کردم و اومدن تو. نشستیم دور هم و چایی آوردم و حرف زدیم. بعدش مامانم و خالم آماده شدن برن خرید. منم که نزدیک امتحانام بود گفتم من میمونم و خونه درس باید بخونم.‌ پسر خالم گفتش من هستم فعلا میمونم.‌
بعد همه که رفتن منم رفتم اتاقم و پسر خالم توی هال بود و نشسته بود.
حدود ساعت ۱۳ بود که یکی از دوستام بهم زنگ زدن که بریم باهم بیرون گشتی بزنیم.
منم رفتم بعدش یه دوش بگیرم و لباسام آماده کردم.
پسر خالمم تو حال داشت با گوشیش ور میرفت. از اتاقم اومدم بیرون و گفتم : تو هستی پس اینجا من برم یه دوش بگیرم. کیارش چون باشگاه میرفت بدن هیکلی و قدبلند بود نسبت و بعضی موقعا تو عروسی و تور های هفته منو خبر میکرد و باهم میرفتیم و خلاصه رابطم باهاش خوبه.
داشتم دوش میگرفتم بعدش که تموم شدم. دیدم وای، حوله مو نیوردم. بعد موندم چیکار کنم کسیم نبود خونه. بعد در حموم یخورده ای باز کردم و کیارش صدا زدم : کیارش، میتونی حوله مو بیاری از تو اتاقم، یادم رفت بردارم. روی تخته خواب فک کنم.
گفت باشه الا میارم. منم وایسام یلحظه. شنیدم صدا پاش اومد. رفت بیاره. اومد سمت حموم و از لبه در که فقط یک گوشه شونم بیرون بود دستمو جلو کردم که بگیرم. بعدش گرفتم و یادم رفت کلا درو کامل ببند و یه زره ای باز بود. بعد حوله رو دور خودم پیچوندم و اومدم بیرون و سریع رفتم اتاقم. کیارش تو هال بود.
اتاقم دقیقا روبرو هال. و خیلی سریع از جلوش رد شدم.
رفتم اتاقم ولی درو کامل نبستم و قفل نکردم. حوله رو باز کردم و داشتم لباسام بیرون میگرفتم از تو کمد.
پشتم به دیوار بود و همین که خم شدم شورتمو بپوشم، دیدم که یهوی در کامل باز شد.🤦‍♀️
یهو قلبم اومد دهنم و یه جیغ خفیفی زدم.‌ تا بلند شدم و سرمو چرخوندم دیدم کیارش یه ثانیه چشمش از پایین و بین پاهام شروع کرد و بالا اومد. یک ثانیه کامل چشم تو چشم شدیم. یهو با صدا نسبتا لرزوند گفت : وای ببخشید و درو بست. من هنوز همون‌جا خشکم زده بود. صورتم آتیش گرفته بود، قلبم دیوونه‌وار می‌زد و یه حس عجیب و داغ تو شکمم پیچیده بود. خجالت می‌کشیدم، ولی همزمان تنم مور مور می‌شد. هنوزم هر وقت یاد اون نگاه از پایین به بالا می‌افتم یجوری شدم. بعدش که لباسم و پوشیدم اومدم از اتاقم، کیارش با یک نگاه خجالتی و تعجب گفت : ببخشید ندا، یهوی وارد شدم. میخواستم بپرسم ازت شارژر گوشی داری. من نیاوردم با خودم و گوشیم خاموش شد.
منم که خیلی عصبی شدم ازینکه در نزده اومد تو ولی چیزی بهش نگفتم : اشکالی نداره پیش میاد دیگه. تقصیر من بود درو نبستم، فدا سرت. اینو گفتم بهش ولی چیزی نگفت. منم رفتم آشپز خونه. تا یه لیوان آب بخورم و دوباره رفتم اتاقم و آماده شدم. که برم
وقتی از خونه میزدم بیرون به کیارش گفتم: تو هستی، پس من درو قفل نمیکنم. با دوستام یجای میرم و احتمالا نزدیکا شب میام.
ازون روز که گشت دیگه هربار که میدیدمش و باش صحبت می‌کردم یجورای خجالتی بود بازم یجورای و وقتی باش صحبت می‌کردم به چشام نمیتونست درست نگاه کنه.
یروز که از کلاس زبون اومدم خونه دیدم کسی نیست خونه و دیدم یهو کیارش بهم زنگ زد که میام خونتون. بعد از ظهر.‌ چون کلاس کیارش تقریبا نزدیک خونه ما بود بعضی موقعا میومد خونمون.‌ بعد از ظهر بهم پیام داد که جلو خوندم و زنگ درو زد
رفتم درو باز کردم و سلام علیک و اینا. رفتم چایی دم کردم آوردم.
ولی متوجه شدم ازون روز که اونجوری شد هنوزم یجوریه رفتارش باهام و خجالتی شده کلا.
چای که زدیم‌ کیارش گفت من تو هال یخورده دراز میکشم یه چرت بزنم بعدا میرم.‌
منم تو اتاقم رفتم و به این غضیه فک کردم. برای اینکه احساس راحتی کنه و خجالت زده نباشه بابت اون روز تصمیم گرفتم دل به دریا بزنم و یه تصمیم داشتم. ولی خیلی استرسی بودم و حس عجیبی داشتم.
چند دقیقه گذشت. قلبم هنوز تند میزد بالاخره تصمیم گرفتم. در رو یه کم باز کردم و صداش کردم کیارش میشه بیای یه لحظه ؟
اومد تو. گفتم: «مامان گفته بود تختو یه کم جابجا کنیم، صبح تنهایی خیلی برام سنگینه. کمکم می‌کنی؟»
اون روز یه بلوز مشکی زیپ دار پوشیده بودم با یه شلوار سفید راحتی.
منم‌ کمکش کردم باهم تختو یکم جابجا کردیم. دیدم تخت یکم جابجا شده منم بلند شدم. قلبم داشت از سینه ام می‌پرید بیرون.
زیپ بلوزمو خیلی آروم پایین کشیدم و با دستم سینه چپمو بیرون کشیدم.
کیارش خم شده بود و داشت پیج تختو مینداخت. صورتم مثل آتش داغ بود و با صدای لرزون و خجالتی گفتم : کیارش. گفت بله ولی داشت کارشو میکرد. بار دوم گفتم : کیارش…
یهو سرشو چرخوند. چشماش بگم داشت از کاسه اش بیرون میزد دروغ نگفتم‌.
یهو با استرس گفتم : ببین کیارش… من خودم بهت نشون دادم الان. ببین بدون هیچ ترسی و خجالتی.
نمیخام بعد اون روز خجالت بکشی ازش و درضمن تقصیر تو نبود.
سینه‌مو پوشوندم. نشستم روی لبه تخت، دستامو گذاشتم رو پاهام و دیگه چیزی نگفتم. فقط خجالت می‌کشیدم.
کیارش وایستاده بود و بهم نگاه می‌کرد. صداش گرفته و آروم بود: تو خیلی مهربونی ندا.
کیارش آروم یه قدم جلو اومد. صدای نفسش سنگین‌تر شده.‌‌ “ندا… مطمئنی؟ یعنی… اینجوری نشونم دادی که…”
سر بالا کردم. چشماش پر از تعجب و یه چیزی دیگه بود، یه جور گرما که قبلاً ندیده بودم. آروم گفتم: «آره… نمی‌خوام دیگه اون روز بینمون بمونه. خجالت بکشی یا من. ما فامیل هستیم.
من سرمو پایین انداختم. دیگه نمی‌تونستم مستقیم تو چشماش نگاه کنم. صورتم داغ بود و دستامو محکم به لبه تخت چسبونده بودم. چند ثانیه سکوت شد. فقط صدای تیک‌تاک ساعت و نفسای خودمون تو اتاق می‌پیچید.
آروم گفتم: «نمی‌دونم کیارش… خودمم نمی‌دونم چی به سرم زده. فقط… از اون روز که اومدی تو اتاقم و اونجوری دیدیم، دیگه نتونستم مثل قبل باشم. هر شب یاد اون لحظه می‌افتم و… یه جورایی اذیتم می‌کنه. نمی‌خواستم تو هم خجالت بکشی ازم.»
کیارش یه نفس عمیق کشید و نشست کنارم روی لبه تخت. فاصله‌مون کم بود، ولی هنوز دست به هم نزدیم. پاشو تکون می‌داد، انگار خودش هم گیج و مردد بود.
«ندا، تو دختر خاله‌می… اگه مامانامون بفهمن چی می‌شه؟
نگاهم هنوز رو زمین بود. صدای لرزونم دراومد: «می‌دونم… احمقانه‌ست. ولی… فقط یه لحظه خواستم نشونت بدم که مشکلی نیست. که دیگه اون خجالت بینمون نمونه.
نگاهم هنوز رو زمین بود. دستامو محکم فشار دادم به لبه تخت و با صدای خیلی آروم و لرزون گفتم: «می‌دونم کیارش… خودمم هزار بار به خودم گفتم احمق شدی ندا. ولی… نمی‌تونم از ذهنم بیرون کنم. از اون روز که اومدی تو اتاق و منو اونجوری دیدی، هر شب بیدار می‌شم و یاد نگاهت می‌افتم. یه حس عجیبی تو دلم می‌پیچه… نه فقط خجالت، یه چیز دیگه هم هست…
کیارش ساکت بود. بعد آروم دستشو گذاشت رو دست من. اول فقط نوک انگشتاشو حس کردم، بعد کامل دستمو گرفت. دستش گرم و کمی مرطوب بود، انگار خودش هم استرس داشت.
«منم… راستش رو بخوای از همون روز دیگه نتونستم درست تو چشات نگاه کنم. هر بار که می‌دیدمت همون لحظه می‌اومد جلوی چشمم. فکر می‌کردم تو دیگه ازم بدت می‌آد یا…
حرفشو قطع کردم: نه… بدم نیومد. فقط… گیج شدم.»
یه لحظه دیگه سکوت شد. بعد کیارش آروم خم شد و پیشونیمو بوسید. بوسه‌اش خیلی سبک و مردد بود. بعد پایین‌تر اومد و لبامو بوسید. اول فقط یه تماس کوتاه، بعد یه کم بیشتر. منم چشمامو بستم و جواب دادم. قلبم انقدر تند می‌زد که تو گوشم صدا می‌داد.
دستش آروم رفت رو شونه‌م و از روی بلوز مشکی زیپ‌دارم کشید پایین. زیپ بلوز هنوز نیمه‌باز بود. آروم کاملشو پایین کشید. بلوز از شونه‌هام سر خورد و افتاد. سوتین مشکی‌م معلوم شد. نگاهش قفل شده بود به سینه‌هام، ولی سعی می‌کرد خیلی واضح زل نزنه.
«ندا… تو خیلی قشنگی…» زمزمه کرد و صداش گرفته بود.
منم خجالت کشیدم و یه دستمو گذاشتم جلوی سینه‌م، ولی کامل نپوشوندم. کیارش با دست لرزون بند سوتینمو باز کرد. سینه‌هام کامل بیرون اومد. نوک‌شون سفت شده بود. اول فقط با انگشتاش آروم لمس کرد، بعد خم شد و یکی‌شونو خیلی آروم بوسید. من یه آه کشیدم و دستمو بردم تو موهاش…

نوشته: آبپاش

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

لطفاً اگر به سن قانونی نرسیده اید این سایت را ترک کنید Please Leave this site if you are under 18