رفتن به مطلب

داستان سکسی مادر خوبان


dozens

ارسال‌های توصیه شده


زندگی ثریا 1

این قسمت فاقد صحنه‌های سکسی میباشد

دهه هفتاد بود اما توی اون روزها هم هنوز سنت های قدیمی پابرجا بود.
ازدواج فامیلی بشدت بین طوایف اون منطقه رواج داشت…بخصوص ثریا که پدر و مادرش تو یه تصادف از بین رفته بودن و با عموی بزرگش زندگی می‌کرد.
یه پسر و یه دختر حاصل ازدواج یاسر و ثریا بود.
یاسر و ثریا باهم پسرعمو دخترعمو بودن و در سنت مردم اون منطقه عقد پسرعمو دخترعمو تو آسمونها بسته می‌شد. ثریا بعداز مرگ پدرو مادرش بعنوان تنها فرزندشون سه سال بود که در منزل عموی بزرگش زندگی می‌کرد.
ثریا از همون نوجوانی یکی از زیباترین دختران طایفه شون بود. اندامش خدادادی تراشیده شده بود. فرم گودی کمرش و برجستگی باسنش چشم نواز بود و گردی و ژله ای بودن سینه هاش وقتی خرامان خرامان راه می‌رفت عقل و هوش هر بیننده ای را از سر می‌برد.
یاسر ته تغاری منزلشون ، هیجده سالش بود که با ثریای پانزده ساله عقد کرد و رفت سربازی…
به محض پایان دوره سربازی جشن عروسی برپاشد. آخه ثریا باردار بود. یاسر نتونست در برابر زیبایی اندام ثریا مقاومت کنه و در یکی از مرخصی هایی که اواخر خدمتش اومده بود…مقاومت در برابر اندام زیبای ثریا با اون مژگان انبوه ، چشم‌های خمار و صورت فرشته گونه ش برای یاسر خیلی سخت بود و ثریا باردار شد…
یاسر کنار پدرش در بازار شهرشون مشغول شد.
ماهان درحالی به دنیا اومد که با مادرش هفده و با پدرش بیست سال اختلاف سنی داشت. زمستان دوسال بعد وقتی ثریا مهتاب را باردار بود یاسر موقع پارو کردن برفهای از روی پشت بام پایین افتاد و قطع نخاع شد…مادر یاسر ، یعنی زن عموی ثریا از همون موقع شد دشمن خونی ثریا…می‌گفت این زن نحس هست ، اون از پدرو مادرش که بخاطر نحسی این دختر مردن ، بارداریش هم که بدبختی میاره ، اون از آبروریزی زمان عروسی که شکمش بالا بود. اینم از توله دومش که پسرمو علیل کرد…اما ثریا مثل یک فرشته از یاسر مراقبت میکردو بعضشو فرو می‌برد.
پدر یاسر اما نگاهی متفاوت به ثریا داشت و کمتر از دخترم بهش نمی‌گفت.
یاسر از گردن به پایین قدرت حرکت نداشت و حتی قدرت تکلم هم ازش گرفته شده بود و ثریا مدام بهش رسیدگی می‌کرد.یاسر اما با همان نگاهش همواره ممنون ثریا بود…تمام هزینه های درمان را پدر یاسر طوری که زنش و بچه های دیگه ش نفهمن پرداخت میکرد. ثریا مثل یک شیر زن هم به شوهر قطع نخاعیش میرسید و هم حواسش به ماهان و مهتاب بود…سه سال بعد یاسر علیرغم مراقبتهای ثریا فوت کرد…زخم زبانهای مادرشوهر بیشتر شد…ماهان پنج ساله بود و مهتاب دو ساله که یتیم شدند. مراسم چهلم یاسر که تمام شد پدر یاسر به منزل ثریا اومد. قدری اشک ریخت و بچه هارو نوازش کرد. بسته ای پیچیده در دستمال را بطرف ثریا گرفت و گفت: دخترم اتفاقی که برای یاسر افتاد به هیچ وجه تقصیر تو نبود. کاری که تو در این سه سال و اندی برای یاسر کردی کمتر از مادری نبود براش. مادرش بجای اینکه عصای دستت بشه شد عذابِ روحت. ولی تو صدات درنیومد…پیرمرد نگاهی به صورت زیبای عروسش انداخت که انگار در بیست سالگی پیر و شکسته شده بود و قطرات شفاف اشک را روی گونه های برجسته ی عروسش دید…بسته ی پیچیده شده در دستمال را بسمت ثریا نزدیکتر کردو ادامه داد: از وقتی اسمت تو شناسنامه یاسر اومد ، یه حجره به نیتش خریدم که وقتی تو بازار بلده کار شد کسب و کار خودشو راه بندازه ولی…بچم…شونه های پیرمرد لرزید و اشکهاش جاری شد…نفسشو به بیرون فوت کردو گفت:ناقابله دخترم ولی این حق تو و بچه هات هست…نگاهی به دیوارهای خونه انداخت و گفت:و این خونه…اینا دستت باشه و فردا بیا دفترخانه تا بنامت کنم. بعدش هرکاریشون خواستی بکن…میخوای بفروشی و یا نگهداری…مختاری…ثریا با چشمانی اشکبار به پیرمرد نگاه می‌کرد. پیرمرد ادامه داد:یه دفترچه حساب هم هست:سهم الارث یاسره…نمیخام هیچکس خبر بشه…نه مادرش و نه برادر خواهراش…اگر پسر دیگه ای داشتم نمیذاشتم تنها بمونی ولی یاسر ته تغاریم بود…دوباره شونه های پیرمرد لرزید…دستشو به زانوش گرفتو بلند شد…ثریا دم در عموشو تو بغل گرفت و گریست…
دو هفته بعد از مراسم اولین سالگرد فوت یاسر ثریا با چادر مشکیش جلوی حجره عموش بود. پیرمرد نگاهی به عروسش کردو به داخل دعوتش کرد و شاگردش رد کرد…
-چخبر دخترم؟!چیشده؟! کمی کاستی دارید؟!
ثریا مژگان انبوهشو باز و بسته کردو نگاهش بر روی موزاییکهای کف حجره ثابت موند. با کمی مکث گفت:عمو جان با اجازه تون میخام دست بچه هامو بگیرم از این شهر برم…پیرمرد گرهی بر ابروانش انداخت و چین و چروکهای پیشانیش چند برابر شد.
غرید: طاقتت طاق شده میدونم از زخم زبونهای زن عموت…نفسشو حبس کردو گفت:کجا بری تنها تو این دنیای نامرد دخترم؟! تو هنوز جوونی خوشگلی گرگها در کمینت هستن…ثریا با گوشه ی چادرش اشکشو از روی گونه هاش پاک کردو گفت:من از پسِ هر گرگی بر میام اما دیگه توان شنیدن زخم زبونهایی که هیچ تقصیری در اونها ندارم در وجودم نیست عمو…بخدا آدمِ گله گزاری نیستم…برعکس دلم برای زن عمو خونه…شوخی که نیست…جوونش بوده…اما من اگر بمونم بچه هام بعد پدر ، بی مادر میشن…میخام همه وجودمو نثار ماهان و مهتاب کنم…پیرمرد گفت: بمون دخترم ، اجازه نمیدم زنم به زخم زبوناش ادامه بده…ثریا نیشخند تلخی زدو گفت: عمو خودتم میدونی که کسی حریف زن عمو نمیشه…
از زیر چادر سندهای حجره و خونه رو بطرف پیرمرد گرفتو گفت:زحمت فروشش با شما عموجان…میرم…بی‌خبر میرم اما هرجا باشیم شمارو باخبر میکنیم… ثریا خداحافظی کرد و رفت و پیرمرد به جای خالیش خیره شد…

دوازده سال بعد در شهری بزرگ:
ثریای سیو دو ساله هنوز زیبا و خوش اندام دارای یک مزون خیاطی لباس مجلسی زنانه و چند خیاط بانو که برای ثریا کار میکردن
مزون چسبیده به خونه بود و ثریا اینطوری هم میتونست به کارش برسه و هم حواسش به ماهان و مهتاب باشه …ماهان هفده ساله خوشتیپ و قد بلند و مهتاب پانزده ساله بسیار شبیه مادر…ماهان پسری که براحتی با کسی دوست نمیشد و بیشتر سرش تو لاک خودش بود…اما مهتاب با نوجوانی های ثریا مو نمیزد. زیبا و خوش اندام ، پوستی سفید و چهره ای دلنشین… بجز وقت مدرسه و درس خوندن بیشتر با ثریا تو خیاطی بود یا توی خونه آهنگ می‌گذاشت و میرقصید. رابطه ی ماهان و مهتاب نسبتا خوب بود اما مثل همه ی خواهرو برادرها گاهی توی سرو کله ی هم میزدن…مهتاب گاهی هنگام رقصیدن دست ثریارو می‌گرفت و میگفت:بیا مامان یه قری بده دلت باز بشه…ثریا می‌خندید و میگفت: من دیگه از قر دادنم گذشته دخترم…ولی معمولا مهتاب پیروز میشد و ثریا برای اینکه این شادی در خونه ش دوام داشته باشه با دخترش همراهی می‌کرد…
ثریا بجز چند باری که برای مراسم فوت زن عموش و دو سال بعد فوت عموش(پدرشوهرش) به شهرشون رفته بود دیگه پا توی اون شهر نگذاشته بود. اون شهر دیگه چیزی نداشت که ثریا بهش دل ببنده…
در این سال‌ها ثریا گرچه هیچوقت اجازه نداد مهر مرد دیگری در دلش جا بگیره اما به خودش و سرو وضعش می‌رسید…تیپ روز می‌گشت و البته برای بچه ها هم کم نمیگذاشت…خونه ی خوب ، ماشین ، کامپیوتر ، موبایل و هر امکانات اون زمان که لازم بود براشون تهیه کرده بود. ظاهرا همه چیز خوب بود و ثریا خوشحال بود که تونسته چنین زندگیی دست و پا کنه…
اما گویا قرار نبود همه چیز بهمین شکل پیش بره…
ماهان هفده سالش شده بود و از طریق یکی از همکلاسی ها بنام بهمن با مجله های پورن آشنا شده بود. بهمن بچه ی مظلومی بود و معمولا مورد اذیت و آزار بچه های دیگه قرار می‌گرفت. یک روز ماهان که قدو قواره ش دیگه به مردها می‌خورد بیرون مدرسه دید که دوتا از بچه های سال بالایی دارن بهمن رو اذیت میکنن. ماهان با اونها درگیر شد و با دخالت بچه های دیگه دعوا ادامه پیدا نکرد. بی اختیار همراه بهمن رفت تا جلوی خونه شون. بهمن با مهربونی به ماهان گفت:بیا تو تنهام…ماهان گفت:نه باید برم…بهمن گفت:میخام یچیزی نشونت بدم…ماهان نگاهی به ساعتش کردو رفت تو…یه خونه شیک و بزرگ…بهمن گفت بریم تو اتاق خودم…بهمن کامپیوترشو روشن کرد. فیلمی را پلی کردو بسمت دستشویی رفت. ماهان نگاهش به مانیتور بود. مردی شروع به بوسیدن زنی کرد…مرد ادامه داد و رفته رفته لباسهای زن را درآورد و خودشم لخت شد…بهمن که از دستشویی برگشت ماهان محو فیلم بود. بهمن کنار ماهان نشست.ماهان با کمال تعجب دید که زن و مرد کاملا لخت شدند…در مورد فیلم‌های پورن شنیده بود اما اولین بار بود که میدید…زن شروع به خوردن کیر مرد کرد…ماهان کیرش قد کشید و محو فیلم شد. چند دقیقه بعد مرد از پشت سرشو برد لای پاهای زنه و شروع کرد بوسیدن کونش و بعد لیس زد…کیر ماهان تو شلوارش در حال نبض زدن بود که بهمن دستشو بسمت کیر ماهان آورد. ماهان با تعجب به بهمن نگاه کرد. بهمن زیپ شلوار ماهانو پایین کشید و کمربندشو باز کرد. دستشو به کیر ماهان رسوند و بیرون کشیدو بلافاصله لبهاشو گذاشت روی کلاهک کیر ماهان…ماهان نفساش تندتر شد…بهمن گفت:واااای خیلی کلفته نمیدونم طاقتشو دارم یا نه؟! بهمن شلوارشو در آورد. ماهان نگاهش به بدن بهمن بود…کون گرد ، سفید ، برجسته و بدون موی بهمن توجهشو جلب کرد…بهمن اومد و با کون نشست روی کیر ماهان و کونشو تکون داد…سرشو عقب بردو گفت:تو هم کون منو لیس میزنی مثل این مرده؟! منتظر جواب ماهان نشد و روی زمین به حالت چهاردست و پا شد و کون گردشو تکون داد…ماهان دستهاشو دوطرف کون بهمن گذاشت، خوشش اومد از کون بهمن…بوسیدش…بوسیدش و لیسش زد…نگاهی به مانیتور انداخت ، مرد در همین حالت کیرشو از پشت توی کس زن فرو کرد. ماهان هم کیرشو لای کون بهمن مالید. بهمن آب دهنشو تو دستش ریخت و مالید به سوراخ کونش و گفت:ماهان جان آروم آروم بکن توش باشه؟!ماهان جوابی نداد و فقط نوک کیرشو به سوراخ کون بهمن فشار داد…بهمن گفت:وااای خیلی کلفته یواش یواش بکن توم…با کمی تقلا کیر شونزده سانتی ماهان رفت تو کون بهمن بهمن هنوز کونش به کلفتی کیر ماهان عادت نکرده بود که آب ماهان تو کونش خالی شد. بهمن معترض گفت : آخ ماهان چرا انقدر زود آبت اومد؟ میزاشتی منم یکم حال کنم؟! ماهان چیزی نگفت و همونطور رو زانو نشست. بهمن چند دستمال کاغذی لای کونش گذاشت و چند لحظه بعد خودشو به پشت ماهان رسوند و ماهان رو به جلو هدایت کرد. ماهان بیاختیار خواسته های بهمن رو اجرا میکرد. بهمن دستشو روی کون نچندان گوشتی ماهان کشیدو گفت باید خیلی چیزارو یادت بدم. کیر کوچولوشو گذاشت لای کون ماهان و دستشو به کیر ماهان رسوند…ماهان گفت:من اینجوری دوست ندارم…بهمن کیرشو به کون ماهان فشرد و گفت:نمیکنم تو کونت عزیزم، فقط میخام دوباره این جیگر رو راست کنم و کیر ماهانو تو دستش فشرد…چند دقیقه خیره به مانیتور شدن.بهمن کیرشو لای کون ماهان بالا پایین میکرد و تخم‌ها و کیرشو میمالید… دوباره کیر ماهان راست شد. بهمن گفت: من میخوابم دوباره بکن تو پشتم این خوشگله رو… ولی سعی کن زودی آبت نیاد تا منم حال بیام…هروقت دیدی داره آبت میاد بکش بیرون…کاش اسپری داشتم یکم میزدم به این کیر خوشگلت تا دیر ارضا بشی و حسابی پُرم کنی…چند لحظه بعد ماهان کیرشو تا ته تو کون بهمن میکرد و صدای جووون جووون گفتنهای بهمنو میشنید…بهمن به حالت چهاردست و پا شد و همزمان که کیر ماهان تو کونش بود کیرشو میمالید…لحظاتی بعد آب بهمن رسخت توی دستش و کون بهمن شروع به باز و بسته شدن کرد…ماهان سرعت تلمبه اشو بیشتر کرد و آبشو تو کون بهمن خالی کرد…بهمن گفت:وااااای بازم ریختی تو کونم؟!..
بعد از اونروز ماهان شد بکن بهمن و هفته ای چندبار کون بهمن می‌گذاشت. بهمن برای ماهان لباسهای مامانشو می‌پوشید و می‌رقصید. وقت گاییده شدن کونش میگفت:ماهان فکر کن داری مامانمو میکنی…ماهان تقریبا هر هفته دوبار بهمنو میکرد و حالش با بهمن خوب بود ولی هر وقت بهمن با لباسهای مامانش بود خیلی لذت بیشتری می‌برد.
یک روز ماهان بعد از کردن بهمن موقع رفتن جلوی در خونه شون مادر بهمنو دید. سلام کرد. مادر بهمن که زنی چهل و دوسه ساله بنظر می‌رسید با مانتو و روسری بود.کمی چاق و توپر…بهمن گفت: مامان ایشون ماهان هست ، همون دوستم که گفتم گاهی باهام ریاضی کار میکنه…مادر بهمن گفت:آقا ماهان دستت درد نکنه، بعد رو به بهمن کردو گفت:از دوستت پذیرایی کردی؟! بهمن طوری که مادرش نبینه چشمکی به ماهان زد و گفت: یه کم ولی پذیرایی مامان کجا و پذیرایی من کجا؟! مادر بهمن گفت: آقا ماهان لطف کنید برگردید داخل ، من اینجوری شرمنده ی شما میشم ، یه چایی و میوه که قابل شمارو نداره…ماهان با خجالت گفت:نه ممنون باید برم…بهمن پرید وسط حرفمو ماهان و گفت:شما بفرمایید مامان ، من ماهانو میارم داخل…مادر بهمن جلو رفت و در حالی که تعارف می‌کرد وارد خونه شد. ماهان رو به بهمن کردو گفت: بهمن من روم نمیشه…بهمن گفت:بیا تو دیگه… بعد با صدایی آروم ادامه داد:میخام مامانمو خوب برانداز کنی ببینی کردنی هست یا نه؟!
ماهان معذب وارد پذیرایی شد و روی مبل نشست…مادر بهمن توی آشپزخونه بود. چایی ساز برقی رو روشن کرد و گفت: خوش اومدید آقا ماهان ، تا این آب جوش بیاد من لباسمو عوض می‌کنمو میام…مامان بهمن رفت توی اتاقش و در رو کمی بست…بهمن بسمت در رفت…بهمن که کنار ماهان نشسته بود با نفس در گوش ماهان گفت: دلت می‌خواست الان میرفتی تو اتاق لخت شدنِ مامانمو میدیدی؟! ماهان کیرش تکونی خوردو. در همون لحظه مامان بهمن به پذیرایی برگشت و یکراست بسمت آشپزخانه رفت…ماهان با دیدن مادر بهمن آب دهنشو قورت داد. یه تیشرت آستین کوتاه چسبون و یه دامن که بلندش تا پایین زانوی مامان بهمن می‌رسید لباسی بود که مادر بهمن تنش بود. موهای بلوندشو از پشت بسته بود. مادر بهمن گفت:بهمن جان مادر یکی لز میز عسلی هارو بزار جلوی آقا ماهان…بهمن اطاعت کرد. مادر بهمن میوه بدست اومد. وقتی سینی میوه رو جلوی ماهان گرفت یک لحظه چاک وسط سینه هاش نمایان شد…بهمن که عمدا روبروی ماهان نشسته بود وقتی مادرش خم شد سرشو برد پایین و نگاهی به پاهای لخت مامانش کرد. وقتی مادر بهمن جلوی بهمن میوه گرفت ماهان تا بالای زانوی مادر بهمنو دید…کیر ماهان حسابی شق شده بود…

ادامه دارد

نوشته: الف ، ز

  • Like 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...


زندگی ثریا 2

بعد از اون روز هروقت ماهان روی کون بهمن می‌خوابید بهش میگفت: قربون پستونهای مامانت برم و بهمن میگفت:آخ ماهان اگر کون مامانمو لخت ببینی درجا آبت میاد…پستونهاش که دیگه نگو اوففففف نرم و بزرگ…آخخخخ ماهان کُسِ مامانم قلمبه هست…دلم میخاد کیرتو با دست خودم بکنم تو کسِ مامانم…و ماهان هربار با این تصور آبشو تو کون بهمن خالی می‌کرد.
یه روز ماهان به بهمن گفت:بهمن واقعا دلت میخاد من مامانتو بکنم؟! بهمن گفت: حقیقتش آره…فکر اینکه اون کیر بزرگتر تو کس مامانم بکنی خیلی حشریم میکنه ولی ماهان درسته که مامانم جلوم راحت میگرده ولی اصلا امکان همچین کاری نیست مگر اینکه بیهوشش کنیم…
یک روز ماهان از دبیرستان که برمیگشت، جلوی ویترین بوتیک‌ها مشغول نگاه کردن به مانکن ها بود. صدای دو جوان جلوی یکی از بوتیک‌ها توجهشو جلب کرد؛
اولی:پسر زنه عجب اندامی داره ،
دومی:صورتش هم خیلی جذاب و قشنگه
اولی:صورتشو بیخیال ، حواست بود که چه کون خوش تراشی داشت؟! چه اندام رو فرمی داشت؟!
دومی: من آنقدر محو صورتش شده بودم که حواسم به کونش نبود.
اولی:الان که میاد بره از پشت نگاهش کن ببین چه هیکلی داره!!! دلم میخاد از پشت سرمو بزارم لای کونش بو کنم اوووومممممم…
دومی: یه گوزم تو دهنت میداد…هردو خندیدند…اولی یدفه خنده شو قطع کردو گفت: هیسسس داره میاد هیکلو داشته باش…
ماهان ناخودآگاه خودشو کناری قایم کرد و بی اختیار منتظر شد ببینه زنی که در موردش صحبت میکردن چجوریه؟!
ماهان اما با دیدن زن درجا خشکش زد…زن بسمتش اومدو گفت:ماهان جان مامان اینجا چیکار میکنی؟!
نگاه ماهان از روی شانه های مادر به دو جوان افتاد که با لذت نظاره گر کونِ مامانش بودن…رگ گردنش متورم شدو بسمت دو جوان رفت. یقه ی دوتاشونو با هم گرفتو غرید: هوی عوضیا چشاتونو درویش کنید تا نزدم دوتاتونوعَن کنم!!!..دو جوان که گویی در اون فروشگاه کار میکردن با دیدن صاحب بوتیک که مردی سن و سال دار بود بدون هیچ حرفی به داخل فروشگاه رفتن…ثریا با تعجب گفت:ماهان؟!!! چیکار میکنی؟! دست ماهانو گرفتو بسمت ماشین کشید: چته تو؟!سوار شو ببینم!!! ثریا پشت فرمون نشست و نگاه غضب آلودی به ماهان انداخت. ماهان سرشو پایین انداخت و ثریا ادامه داد: برای چی یقه شونو گرفتی؟! دعوایی شدی؟! چشمم روشن!!! ماهان کلافه گفت:مامان داشتن حرف مفت میزدن و چشم چرونی میکردن. ثریا بلافاصله گفت:به توچه؟! مگه تو کلانتر محلی؟! ماهان باعصبانیت گفت: مامان!!! داشتن به شما نگاه میکردن و پشت سرتون حرفهای بدی میزدن…ثریا به چهره ی برافروخته ی پسرش نگاه کرد. ته دلش خوشش اومده بود که پسرش غیرتی شده بود. اما گفت: هر غلطی میخان بکنن ، آدم باید خودش پاک باشه ،مامان جان ما که نمیتونیم دور بیفتیم یقه هرکی نگاه چپ بهمون کرد بگیریم که…ماهان سکوت کرد و ثریا چندین بار با مهربونی در طول مسیر نگاهش کرد…خونه که رسیدن تو راهرو ثریا دست ماهانو گرفتو گفت:اوه اوه قربون پسر غیرتیم برم که رگ گردنش واسه مامانش بیرون میزنه…بعد خندید و بغلش کرد و ماهانو بخودش فشردو گفت:ببخشید عزیزم سرت داد زدم…نگاهی به صورت ماهان کردو گفت:آشتی دیگه…ماهان هنوز اخم کرده بود. ثریا صورت ماهانو چندبار بوسیدو گفت:دل مامانو نشکن دیگه…بخند دیگه … بالاخره ماهان خندید. ثریا گفت: اینجوری فایده نداره یه بغل به مامان بده تا مطمئن بشم منو بخشیدی…ماهان تو بغل مامان جا گرفتو دستهاشو دور مامان حلقه کرد. ثریا چندین بار گونه های ماهانو بوسید و ماهانو قلقلک داد. همین باعث شد دستهای ماهان بی‌اختیار پایین‌تر بره و روی برجستگی باسن ثریا جا بگیره…یدفه ماهان هیچ صدایی دیگه نشنید جز حرفه‌ای اون دو جوون: چه کونی داره…دستشو بسرعت کشیدو از مامان فاصله گرفت و بسمت خونه رفت:صدای ثریا هنوز میومد:اخم نکنیااااااا… ماهان یاد بهمن افتاد و تو دلش چندتا فحش نثار بهمن کرد که باعث شده همچین حسی به مادر خودش پیدا کنه…اما این موضوع و اون حس دست از سرش بر نمی‌داشت…
آه این چه حس کوفتی بود؟!
چرا از سر ماهان بیرون نمیرفت؟!
خدا لعنتت کنه بهمنِ کونی…
چرا از اون روز هربار مامان ثریا خم میشه نگاهمو نمیتونم از روی کونش بردارم؟!
خاک بر سرت ماهان…نفهم مادرته…چقدر برات زحمت کشیده…هم پدرت بوده هم مادرت…ماهان تو بهمن نیستی…
دیگه نگاهش نمیکنم ، قول میدم…اصلا دیگه پیش بهمن هم نمیرم…
اینها حرفهایی بود که ماهان در ذهنش با خودش می‌زد اما وقتی ثریا تو خونه با اون شلوار تنگ قدم می‌زد و لمبرهای کونش می‌لرزید انگار ماهان دیگه اختیارش دست خودش نبود…بی اختیار می‌رفت سر لباسهای مامانش و شورتهاشو بو میکردو یاد حرفهای بهمن و اون جوون لعنتی میفتاد…ماهان آنقدر شورتهای ثریارو به کیرش میمالید تا آبش بیاد و بعد پشیمانی…اما دوباره این داستان تکرار می‌شد…ثریا یکروز که از حمام اومد و خواست لباس زیر برداره متوجه بهم ریختن لباسهاش شد اما تصور کرد شاید خودش مرتب نکرده و یا شاید مهتاب دست زده. با صحنه ای که اون روز از غیرتی شدن ماهان دید مطمئن بود که کار ماهان نمیتونه باشه…ثریا در همه ی این سالها نیاز جنسیشو با خودارضایی رفع کرده بود که گرچه جای آغوش یک مرد را نمی‌گرفت اما شعله ی سرکش شهوت را کمی کنترل می‌کرد…ثریا بارها و بارها پیشنهاد ازدواج داشت اما رد کرد و هرگز بعد از یاسر طعم آغوش یک مرد دیگر را نچشید…تا اینکه یک روز ماهان موقع ارضا کردن خودش با شورت مادر کمی از آب منیش ریخت روی شورت ثریا…ماهان به گمان اینکه مادر متوجه نمیشه شورت را داخل کشو لباسهای مادر گذاشت اما ثریا به محض بو کردن شورتش متوجه بوی عجیبش شد…از اون به بعد به ماهان شک کرد و سعی کرد زیر نظر بگیرتش…اونروز ثریا و مهتاب داخل مزون بودن. ماهان که به خونه اومد ثریا متوجه شد و خیلی آروم رفت داخل اتاقش و پشت لباسهای روی چوب لباسی قایم شد…ماهان بعد از عوض کردن لباسهاش آهسته وارد اتاق مادر شد. جلوی کشوی لباسهاش زانو زد و یکی از شورت های مامانشو برداشت…ثریا میخواست با عصبانیت بسمت ماهان بیاد که وقتی دید ماهان شورت و شلوارشو با هم کشید پایین درجا میخکوب شد…کیر شق ماهانو که دید ناخودآگاه دهانش نیمه باز شد…باورش نمیشد پسرش انقدر بزرگ شده باشه…نگاهشو نمیتونست از روی کیر شونزده هفده سانتی و کلفت پسرش برداره…ماهان شورت ثریارو به کیرش میمالید و آه آه می‌کرد…گاهی شورت رو باز میکردو جای کس ثریارو زبون می‌زد و آهسته و تقریبا با نفس میگفت:قربون کست برم مامان ، قربون کونت که تو این شورت جا میگیره…اوففففف… و دوباره شورت ثریارو به کیرش میمالید…ثریا که با دیدن کیر مردانه ی ماهان دهانش خشک شده بود زمزمه های ماهانو میشنید و با کمال تعجب متوجه شد که بشدت کسش خیس شده…چند دقیقه بعد ماهان چند دستمال کاغذی از روی دراور برداشت و جوووون جووووون کنان آبشو ریخت روی دستمال کاغذی…رگهای کیر ماهان متورم شده بود…چند لحظه بعد ماهان شورت ثریارو داخل کشور گذاشت و رفت…ثریا هنوز خشکش زده بود…چند دقیقه بعد آهسته به مزون برگشت اما نه حرفی زد و نه حرفی شنید…
آه این چه مصیبتی بود ثریا؟!
بعد از اینهمه سال تنها موندن و تحریک به مردای دیگه نشدن حالا باید کست با پسر خودت آب بندازه؟!
وای خدا ماهانو چیکار کنم؟! برم بزنم تو گوشش؟! خب جوونه چیکار کنم زن براش بگیرم؟!
نه اون که وقت زن گرفتنش که نیست!!!
شاید لباسهایی که تو خونه میپوشم تحریکش کرده؟!
آره باید پوشیده تر باشم جلوش
تقصیر منه…همش تقصیر منه…
اون جوونه نیاز داره…اینها حرفه‌ای ذهن ثریا بود.
اون شب ثریا در اتاقشو خیلی آهسته قفل کردو شورتی که دست ماهان بودو از تو کشو برداشت.
روی تخت خوابیدو شورتشو به صورتش نزدیک کرد…آهههه انگار هنوز بوی کیر بزرگِ پسرشو بهمراه داشت…شورتو برد پایین و کشید روی کسش…کسش خیس شد از ترشح…دستشو همرا با شورت برد زیر شلوارش و مالید لای پاهاش…مالید به چوچولش…و با دست دیگه ش نوک برجسته ی سینه هاشو مالید و با نفس گفت:آه قربون کیرت ماهانم…قربون اون کیر مردونه ت… آه…کیرت تو کسم ماهانم…آه…اوففف…ثریا دوتا انگشتشو کرد تو کسش و تصور کرد کیر کلفت پسرش داخل کسشه و…آه…ثریا یاد نداشت که اینطور ارضا شده باشه…آنقدر آب از کسش بیرون اومده بود که حتی اون شورتی که دستش بود رو هم خیس کرده بود…بلند شد شورتو تا کرد و روی همه ی لباسها قرار داد…انگار داشت با پسرش همکاری می‌کرد…شاید ناخودآگاه داشت به پسرش حال می‌داد…
ماهان صبح که از اتاق بیرون اومد با دیدن مادرش خشکش زد.
ثریا یه شلوارک جذب پوشیده بود و یک تیشرت یقه باز که هم گردن بلورینشو به نمايش می‌گذاشت و هم خط وسط سینه هاش نمایان بود طوری که وقتی خم میشد از پشت قشنگ برآمدگی کس مامانشو میدید و از جلو یک سوم سینه های مرمرینش… درجا کیرش تو شلوارش راست شد…ثریا متوجه جا خوردن ماهان شد و لبخندی شیطنت آمیز روی لبهاش نشست…بسمت ماهان اومدو گفت:سلام پسرم صبحت بخیر…یه بغل به مامان میدی؟!منتظر پاسخ ماهان نشد و بغلش کردو با یه فشار متوجه شق شدن کیر پسرش شد…ثریا خیلی عادی بطرف آشپزخونه رفت و گفت:تا دست و صورتتو بشوری من صبحونه حاضر میکنم. مهتاب بعدازظهریه مدرسه ش بزار بخوابه…ماهان سریع بسمت دستشویی رفت تا برجستگی کیرش بیشتر تابلو نشه اما ثریا کامل حواسش پیش کیر ماهان بود…
آهای ثریا میفهمی داری چیکار میکنی؟! پسرته هاااا؟!!!
خب باشه…من که سایه مرد بالای سر خودم ندیدم
حالا که پسرم اینجوری دوست داره چرا من بهش حال ندم؟!
بره با این دخترای خیابونی یا زنهای جنده خوبه؟!
این صداها مدام تو سر ثریا بود…
ماهان اما از وقتی مامان ثریا رو با اون شلوارک جذب و تیشرت یقه باز دیده بود دیگه به جق زدن با شورت مامانش راضی نمیشد. دو سه هفته ای بود که سراغ بهمن نرفته بود. اونروز رفت. وقتی کیرشو تو کون بهمن جلو عقب می‌کرد، کون مامان ثریا تو ذهنش بود…
ثریا باوجود کشمکش‌های ذهنیش تصمیم گرفته بود فضای بازتری برای ماهان بوجود بیاره اما حواسش بود که این کارو کاملا دور از چشم مهتاب انجام بده و چون هنوز شبها ماهان و مهتاب تو یه اتاق می‌خوابیدند نگران مهتاب هم بود. اما وقتی مهتاب مدرسه بود میتونست راحتتر به ماهان فضا بده. نمیدونست ته این داستان به کجا ختم میشه اما اینو میدونست که ماهان باعث شده بود خودشو جوانتر حس کنه…پپپ
برای همین یروز بعدازظهر که مهتاب مدرسه بود و ماهان تو اتاقش بدون اینکه لباس زیر و حوله با خودش ببره رفت حمام…توی حمام وقتی مشغول شیو کردن موهای کسش بود با فکر کیر ماهان انگشتشو کشید وسط کسش و کرد تو…نفسشو با صدا بیرون دادو دوباره کارشو تکرار کرد…فکر رگهای متورم کیر پسرش از ذهنش بیرون نمی‌رفت…توی خونه شون حمام و رختکن جدا بودن…در رختکنو کمی باز کرد و صدا زد:ماهان جان پسرم…کمی طول کشید تا صدای ماهان در حالی که به رختکن نزدیک میشد اومد:جانم مامان:عمدا طوری که کمی بدنش پیدا بشه سرشو بیرون آورد و گفت:ببخش مامان جان یادم رفت حوله و لباس زیر بیارم میشه بیاری بزاری تو رختکن برام؟!
ماهان با دیدن گردن و شونه های لخت مامان به سختی آب دهنشوقورت داد و گفت:حوله و لباسهاتون کجاست مامان؟! ثریا میدونست که ماهان داره زمان میخره برای بیشتر دید زدنِ بدنِ لختِ مامانش و از فکر اینکه ماهان داره لذت میبره قند تو دلش آب میشد…طوری که حداقل یکی از پستانهاشو به نمايش بزاره دستشو از لای در رختکن بیرون آوردو گفت:ماهان جان حوله م روی چوب لباسی پشت در هست و لباسهامم که خودت خوب بلدی توکشو هست…ثریا خوب بلدیو عمدا داشت طوری میگفت که به ماهان بفهمونه میدونم میری سر کشوی لباسهام…ثریا بعد از گفتن این جمله نگاهشو به شلوار ورزشی ماهان دوخت و حس کرد کیر پسرش داره قد میکشه…ماهان با دیدن یکی از پستونهای گردو سفید مامان کاملا کیرش راست شده بود. بسمت کشو لباسهای مامان رفت و از بین لباس زیرهاش یه سوتین شیری رنگ و شورت ست با اون سوتینو انتخاب کردو سعی کردبدن مامانو تو اون شورت و سوتین تصور کنه… بسمت رختکن رفت. در رختکن نیمه باز بود ولی در حمام بسته بود. بدن لخت و سفید مامانشو از پشت شیشه مشجر نگاه کرد. شورت و سوتین مامانو همونجا به کیرش مالید، به چوب لباسی توی رختکن آویزون کردو بوسه ای بر جلوی شورت و جلوی سوتین زدو اومد بیرون و گفت:مامان جان لباسهاتو آویزون کردم تو رختکن…وقتی اومد بیرون مامان صدازد:مرسی عزیزدلم ، حوله هم آوردی؟ ماهان گفت:ببخشید حوله یادم رفت الان میارم. ثریا لای در حمامو باز کردو نگاهی به شورت و سوتین انتخابی پسرش انداخت و لبخندی زد.صدا زد:ماهان جان مادر ، لباس هم برام بیار …ثریا با این کار میخواست ببینه ماهان دوست داره مامانشو تو چه لباسی ببینه…ماهان چشمی گفت و ثریا این بار عمدا لای در حمام را کمی باز گذاشت و رفت زیر دوش…ماهان حوله و لباسهای مامانو که آویزون کرد متوجه بخار داخل حمام شد و دید که لای در حمام بازه…با خودش گفت:چقدر عالی که مامان حواسش نبوده در رو ببنده و با کنجکاوی داخل حمامو نگاه کرد.ثریا که متوجه نگاه ماهان شده بود به بغل ایستاد تا ماهان از دیدن بدنش لذت ببره…ماهان از اون زاویه یکی از پستونهای مامانشو میدید …نفسشو حبس کردو قطره های آب را که برجستگی های بدن مادرشو طی میکرددنبال کرد ، شکمی صاف…گودی کمر و…آه لمبرهای برجسته ی کون مامان که از یکطرف پیدا بود…ناخودآگاه دستش بسمت کیرش رفت…ثریا خیلی خونسرد چرخی زدو کونشو بسمت ماهان کرد و آروم آهنگی را زمزمه کرد…ماهان از این زاویه کاملا کون مامانشو میدید…آه مامان تو چقدر بدنت زیباست…ثریا زیر دوش آروم یه چرخش ۱۸۰ درجه ای زد و این بار کاملا روبروی ماهان ایستاد و زمزمه کنان مشغول شستن بدنش شد ولی زیر چشمی ماهانو میدید که در فاصله ای کمتر از یک متر دستش روی کیرش و داره بدن لخت مادرشو نگاه میکنه…ثریا عمدا پستونهاشو میمالید به حالت شستشو و گاهی دستی لای کسش می‌کشید…ماهان بدون اینکه کیرشو بماله یک آن با فشار آبش پاشید تو شرتش و سراسیمه از حمام بیرون رفت و بسمت دستشویی دوید…ثریا آب را بست…نگاهی کرد و متوجه شد ماهان رفته…حوله رو برداشت. خودشو خشک کردو لباس زیرهای انتخابی پسرشو با اشتیاق تنش کرد. نگاه کرد دید ماهان اون شلوارک جذب و تیشرت یقه باز رو براش آورده. دلش ضف رفت که برای پسرش اینارو بپوشه…
ماهان توی دستشویی شورت و شلوار ورزشی که پاش بودو درآورد ، پر شده بود از منی، خودشو شست ، لباسشو عوض کردو لباسهای کثیفشو توی ماشین لباسشویی انداخت. توی پذیرایی روی کاناپه دراز کشید و کنترل تلوزیون رو دست گرفت اما فکرش روی بدن لخت مامانش بود…تصور می‌کرد اگر میتونست مامانشو بدست بیاره ، اون بدن زیبا ، اون پوست مرمرین، اون سینه های لرزون و بزرگ ، اون کون پهن و برجسته و در نهایت اون کسِ زیباشو میپرستید، همچون یک الهه…ثریا بعد از پوشیدن لباسهاش در حالی که موهای بلندشو خشک می‌کرد وارد پذیرایی شد.نگاهی به ساعت کرد ، هنوز یک ساعت و نیم تا برگشتن مهتاب مونده بود. ماهانو دید که روی کاناپه دراز کشیده. ماهان گفت:عافیت باشه مامان ، و نگاهی به لباسهای مامان کرد که خودش براش انتخاب کرده بود وتو دلش کیف کرد. ثریا خیلی سریع متوجه عوض شدن شلوار پسرش شد ، نزدیک ماهان شدو گفت:سلامت باشی مامان ، چرخی زدو در حالی که بسمت آشپزخونه می‌رفت با لبخندی دل ربا گفت:بابت لباسها ممنون عزیزم…ماهان نگاهش روی کون مامانش خشک شد و تو دلش گفت وااای اگر الان مامان لخت راه می‌رفت کونش چقدر دیدنی تر میشد.
ثریا در ماشین لباسشویی رو باز کرد. شورت ماهانو کمی بیرون آورد و آثار خیسی منی پسرشو روش دید. نگاهی بسمت پذیرایی کرد و شورت رو به بینیش نزدیک کردو ریه هاشو با بوی وایتکس گونه ی آب کیر پسرش پُر کرد…کسش درجا ترشح کرد و ثریا متوجه خیسی کسش شد. بسمت کاناپه رفت و طوری که قسمتی از رونش بچسبه به پای ماهان نشست کنارشو گفت:فیلم میبینی؟! ماهان میخواست خودشو کنار بکشه اما دلش نیومد از رون نرم مامان بگذره…ثریا خمیازه ای کشیدو گفت:واااای ماهان آنقدر خسته هستم که امشب اگر زلزله‌ هم بیاد من نمیفهمم…شونه هام خیلی درد میکنه فکر میکردم حمام خستگیمو از بین میبره…ثریا از گوشه چشم نگاهی به کیر پسرش انداخت ولی بزرگ شدنشون حس نکرد. تو دلش گفت:حق داره تازه کلی آب ازش خارج شده … ولی باز شیطنت رهاش نکردو گفت:ماهان عزیزم میشه یکم شونه هامو ماساژ بدی؟! ماهان بلافاصله گفت :البته مامان و بلند شد پشت کاناپه ایستاد. مامان تکیه داد و ماهان آروم شونه های مامانو ماساژ می‌داد. کمی بعد ثریا گفت:ممنونم ماهان جان برم یچیزی واسه شام درست کنم چون مطمئنم امشب اگر تانک هم از روم رد بشه هیچی نمیفهمم…ثریا مطمئن نبود پالس‌هایی که میفرسته رو ماهان میگیره یا نه ، برای اطمینان باید تا شب صبر می‌کرد. ماهان حتی تصورشو نمیکرد که مامان ثریا داره بهش نخ میده و همه ی صحنه های لختی مامان رو که دیده بود و حرفهاشو شانس خودش میدونست…اما ته دلش نگران بود که اگر مامانم بفهمه کیرم براش راست شده!اگر بفمه همه جای بدنشو لخت دیدم ، اگر بفمه با شورتهاش خودارضایی میکنم بیچاره میشم…اما اون لحظه فکر ماهان درگیر حرفهای مامان بود: امشب زلزله هم بیاد نمیفهمم…تانک هم از روم رد بشه متوجه نمیشم…
پایان قسمت دوم
دوستان ضمن تشکر از لایک های شما ، داستان را بصورت کامل نوشته و ارسال کردم اما چون سایت قسمت دوم را به اشتراک نگذاشته بود به ناچار دوباره فرستادم
اگر تکرار شد پوزش میخواهم🙏

نوشته: الف، ز

  • Like 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

زندگی ثریا 3

ماهان با تصور اتفاقی که قراره اونشب بیفته از خونه زد بیرون…دلش می‌خواست اگر امکانش بوجود اومد و رفت سروقت مامان حسابی باهاش حال کنه…میدونست در حالت طبیعی حتی اگر دستشو روی کون مامان بزاره آبش میاد…به یاد حرفهای بهمن افتاد:اگر میدونستم انقدر زود آبت میاد یکم اسپری به کیرت میزدم…کمی از محل زندگیشون دور شد و وارد یه داروخونه شد. داروخونه خلوت بود. یکطرف یه جوان بیست و پنج شیش ساله نشسته بود. نزدیکش شدو با مِن مِن گفت:دندونم درد میکنه ، پسره گفت: مُسَکِن میخوای؟! مفنامیک اسید بدم؟! ماهان با کمی دستپاچگی و خجالت گفت : نه یچیزی میخام که سِرِّش کُنه ، چشم‌های مرد جوان کمی ریز شدو با صدایی آروم گفت: دندونتو سِر کنه یااااا؟!!!..و لبخندی معنی دار زد .ماهان با خجالت نفسشو فوت کرد بیرون و گفت:آره همون…مرد جوان با همون لبخند رفت و چند لحظه بعد برگشت. موقع دریافت وجه و تحویل اسپری سرشو آورد جلو و آروم گفت:استفاده ازشو بلدی بچه جون؟!ماهان مبهوت و متعجب نگاهش کرد. مرد جوان تقریبا با نفس در گوش ماهان گفت: یه پیس یا نهایتا دوتا ، ده دقیقه قبل از عملیات بزن بالای تخمهات…خوش بگذره…دستی هم به سرِ ما بِکِش…ماهان ممنونی گفت و اسپری بدست بسرعت از داروخونه زد بیرون…
وقتی برگشت خونه مهتاب و مامان مشغول صحبت بودن. ماهان سلام کردو بسمت اتاق رفت. متوجه شد که مامان لباس قبلیشو عوض کرده و لباسی پوشیده تر تنش کرده…
در واقع ثریا دلش نمیخواست جلوی مهتاب لباسی که بخاطر ماهان پوشیده بود تنش باشه…
تقریبا یکی دوساعت بعد از اینکه شام خوردن ، مهتاب بسمت اتاق رفتو گفت:مامان جان من میخوابم خسته م…ماهان میشه صدای تلوزیون رو کم کنی؟! ماهان گفت:بارسا بازی داره میخام ببینم. مهتاب اداشو درآورد و گفت: بارسا بازی داره…خب یخورده کمش کن میخام بخوابم…مامان ثریا گفت:چشم مهتاب جان ، ماهان الان کمش میکنه منم میخام زودتر بخوابم…ماهان بالاجبار صدای تلوزیون رو کم کرد. ثریا وارد اتاقش شد و رفت سراغ کمد لباسهاش . از توی کمد لباس خواب ساتن کوتاه و نرمی رو بیرون آورد. ثریا نمیدونست چی امشب در انتظارش هست و کارهاش نه از روی عقل که غریزی بود. دلش می‌خواست خودشو تقدیم به پسرش بکنه اما خوب میدونست که چنین کاری چه عواقبی میتونست بهمراه داشته باشه. میدونست که ممکنه بعد از امشب دیگه رابطه ی خودش و ماهان از شکل مادر و فرزندی خارج بشه…
لباسهایی که تنش بودو بجز شورت درآورد و لباس خوابو پوشید. توی آینه درآور خودشو نگاه کرد. سینه هاشو لمس کرد و کمی بالاتر نگهشون داشت ، با دیدن اندام لخت خودش لبخندی از روی رضایت روی لبهاش نشست…فکری کردو مشغول کرم زدن به دستهاش و پاهاش شد. قبل از خوابیدن روی تخت شورتشو درآورد و روی دراور گذاشت و بدون اینکه چیزی روی بدنش بندازه دراز کشید. برقو خاموش کرد و چراغ خواب کوچکشو روشن گذاشت…ماهان بمحض اینکه چراغ اتاق مامان ثریا خاموش شد خیلی آهسته بسمت اتاق خودشو مهتاب رفت. اسپری لیدوکایین را از زیر تختش برداشت. وقتی میخواست از اتاق بیرون بره متوجه مهتاب شد که به شکم دراز کشیده بود و کونشو عقب داده بود. تو دلش گفت: مهتاب چقدر کونش شبیه کون مامانه فقط یمقدار جمع و جور تر…لبخندی روی لبهاش نشست و رفت روی کاناپه جلوی تلوزیون دراز کشید. باید مطمئن میشد که مامان خوابش برده…تقریبا یکساعت بعد ماهان بسمت دستشویی رفت. همونطور که مرد جوان توی داروخونه گفته بود دوتا پیس بالای تخمهاش زد.اولش کمی سوزش داشت ولی چند ثانیه بعد بی حس شدن کیر و تخمهاشو متوجه شد. وارد اتاق خودشو مهتاب شد. صدای نفسهای منظم مهتاب رو می‌شناخت و شک نداشت که مهتاب خوابه. اسپری رو توی کشوی خودش گذاشت و بیرون رفت…جلوی در اتاق مامان ثریا ایستاد…توی سکوت شب تنها صدایی که میشنید صدای نفسهاشو ضربان قلبش بود که هر لحظه شدت میگرفت…خوشبختانه در اتاق مامان کمی باز بود…ثریا که تا اون لحظه منتظر اومدن ماهان بودبا ورود ماهان احساس کرد از نوک انگشتان پا تا سر یه حالت سِر شدن بهش دست داده…ثریا به پهلو خوابیده بود و پشت به در، که با ماهان چشم تو چشم نشه…ماهان با احتیاط درب اتاق مامانو بست و پاورچین پاورچین به تخت مامان ثریا نزدیک شد…نگاهش که به بدن مامان افتاد میخکوب شد…اندام زیبا و کون برجسته ی مامانش تو این لباس خوابِ ساتن به مراتب زیباتر بودو در نور کم چراغ خواب می‌درخشید. ماهان آب دهنشوقورت دادو نزدیک گوش مامان ثریا با نفس گفت:مامان؟! مامان؟! ثریا می‌شنید ولی جوابی نداد. ماهان دستشو روی بازوی مامان گذاشت و تکونش دادو باز مامانشو با نفس صدا زد…ثریا که میدونست قصد ماهان اطمینان از خواب بودنشه بازم جواب نداد…اینبار ماهان جرات پیدا کردو دستشو روی کپل مامانش گذاشت و با تکون بیشتری گفت:مامان جان؟!..ثریا نفسشو حبس کرده بود و از طرفی کمی از کارهای ماهان خنده ش گرفته بود…
ماهان وقتی هیچ جوابی از مامان نشنید نفسی به راحتی کشیدو دستشو از روی لباس روی کون مامان کشید. دستاش می‌لرزید. هم از ترس و هم از هیجان…اولین بار بود که بدن مامانشو به این شکل لمس میکرد اونم کون مامان که انقدر خواهانش شده بود. دست ماهان آروم بسمت رونهای لخت مامان رفت و از بالا به پایین تا ساق پای مامان ثریارو لمس کرد و با هر تماس دستش با پوست لطیف پاهای مامانش کیرش شق تر میشد…ثریا توی کسش پر شده بود از ترشح…ماهان آروم لباس خواب مامانو از روی کونش کنار زد ووقتی متوجه شد مامان شورت پاش نیست ناخودآگاه سرشو برد جلو و روی لمبر مامانشو بوسیدو با نفس گفت:جووووون قربون کونت برم مامان…دوباره بوسیدو گفت:آخخخخ مامان عاشقتممممم…محکمتر بوسیدو گفت:کاش میشد کیرمو مهمون اون کس خوشگلت کنم مامان جوووونممممم و بار چهارم لای کون مامانشو یه لیس زد…گرمای نفس ماهان و خیسی بوسه هاش و زبونش ، ثریارو تا مرز ارضاشدن پیش برده بود…ماهان کنار تخت نشست دوتا دستهاشو دوطرف کون مامان گذاشت و کمی از هم بازشون کرد. به طرز عجیبی کون مامان ثریا نرم و زیبا بود. در نور کم چراغ خواب نگاهی به صورت زیبای مامان ثریا انداخت و بعد سرشو برد لای کون مامان. چند نفس عمیق کشید و عطر کس وکون مامانشو استشمام کرد. ثریا دلش می‌خواست سر پسرشو فشار بده لای کونش تا لبهاش به کسش برسه اما نمیتونست…ماهان آنقدر در لذت غرق شده بود که حواسش به بیدار شدنِ احتمالی مامان ثریا نبود. زبونشو لای کون مامانش برد و زبونشو تا آخر بیرون آورد و همزمان با سوراخ کون مامان ثریا ،بسختی نوک زبونشو به کس و چوچوله ی مامانش رسوند…ثریا در حالی که در اوج لذت بود تو دلش گفت:پدرسوخته کجا این کارهارو یاد گرفته؟!..داره جیغمو در میاره…وااااای داره دیوونم میکنه…
بخاطر بزرگی کون ثریا ، زبون ماهان تماس کامل با کس و چوچوله ثریا نداشت ، پس ماهان سرشو بیشتر لای کون مامان ثریا برد و با نوک زبونش سوراخ کون مامانو لمس کرد.ثریا از شدت شهوت بی‌اختیار کمی کونشو داد عقبتر تا پسرش بتونه همزمان کس و کونشو لیس بزنه. ماهان اما آنقدر غرق لذت بود که متوجه حرکت مامان نشد…حالا در این وضعیت نوک دماغ ماهان لای کون ثریاّ بود و لبها و زبونش در حال بوسیدن و لیسیدن دوتا سوراخهای مامانش بود…تو همین حالت ثریا بدنش به لرزش افتاد…ثریا داشت توی دهن پسرش و روی زبون ماهانش ارضا میشد…ماهان متوجه لرزش‌های رون مامان ثریا شد و به تصور اینکه مامانش داره بیدار میشه بسرعت سرشو عقب کشید و با ترس و لرز ، نفس نفس زنان پایین تخت دراز کشید. ثریا دلش می‌خواست فریاد بزنه بگه نه پسرم نترس ، به لیسیدن کس مامان ادامه بده…ثریا بدون هیچ فکری دستشو روی کسش گذاشت و کار نیمه تمام ماهانو با چند بار ورود انگشتش به کسش به پایان رسوند و ارضا شد و به شکم روی تخت دراز کشیدو سرشو روی دستش گذاشت…
ماهان که از ترس قبض روح شده بود به تنها چیزی که دقت نکرد نفس نفس زدنهای مامان ثریا بود و تو دلش میگفت:گوه خوردم مامان ، تورو خدا بیدار نشو…غلط کردم…دیگه اینکارو نمیکنم ، تو فقط بیدار نشو مامان…
ثریا پاهاشو کمی از هم باز کرد و سرشو بسمت مخالف نور چراغ خواب گردوند تا ماهان متوجه بیدار بودنش نشه. دلش می‌خواست ماهانو صدا بزنه و بگه:پاشو بیا عزیزدلم ، مامان هنوز مزه ی کیر کلفتتو تو کسش حس نکرده…پاشو پسرم ، بیا کیرتو بزار لای چاک کونم ، مگه عاشقِ کونِ مامان نبودی؟!
ده دقیقه ای به این شکل گذشت ، ماهان تقریبا مطمئن شده بود که مامان بیدار نشده ، اون لحظه میخواست فقط اتاق مامانو ترک کنه تا بلکه ضربان قلبش آروم تر بشه…با احتیاط نیمخیز شد و بسمت در رفت. درو آروم باز کرد. قبل از خروج نگاهی به مامان انداخت…
واااای مامان چرا اینکارو با من میکنی؟! چرا این کون خوشگلتو به نمايش گذاشتی آخه؟! ثریا که صدای باز شدن در رو شنیده بود با نگرانی تو دلش میگفت:نرو ماهانم ، من دلم کیرتو میخاد ، کسم برای استقبال از اون کیر خواستنیت آماده س…نرو ماهان…
ماهان بدون اینکه در را ببنده بی اختیار بسمت مامان برگشت…خدایا مگر زیباتر از کون مامانم و خوش تراش تر از اندامش تو دنیا هست؟! با احتیاط نوک انگشتان خودشو روی قوس زیبای کون مامان گذاشت.ثریا تمام تنش مور مور شد. نفس راحتی کشید و لبخند رضایت روی لبهاش نشست. تو دلش گفت:میدونستم نمیتونی از خیر این کون بگذری پسرم… ماهان بسمت در اتاق رفت. در را با احتیاط بست و خودشو کنار تخت رسوند. چندین بار با دو دست رونهای مامان و کونشو چلوند تا مطمئن بشه مامان ثریا بیدار نمیشه…کیرش به نهایت شقی رسیده بود…شلوار و شورتشو با هم پایین کشید کنار تخت زانو زد و کیرشو به لمبرهای نرم کون مامانش چسبوند…ثریا بالاخره داغی کیر پسرشو با تنش حس کرد…
ماهان با زانو رفت روی تخت مامان ، پاهاشو دوطرف رونهای مامان گذاشت و خیلی آروم نشست روی رونهاش…با تماس رونهای مادر و پسر ، هردو میدونستند که قراره چه اتفاقی بیفته…ثریا هر لحظه حس می‌کرد کسش خیس تر میشه و ماهان کیر خودشو هیچوقت تا به این حد شق ندیده بود…
ثریا دلش می‌خواست با دستهاش لای کونشو باز کنه و کونشو بالاتر بیاره تا کیر پسرش تا عمق کسش نفوذ کنه…
ماهان خودش دست بکار شد و لای کون مامانو باز کرد و هرچه آب دهان داشت روی سوراخ کون مامان ریخت و با انگشت مالید به سوراخ کونش. ابروهای ثریا در هم گره خورد و با تعجب تو دلش گفت: یعنی چی؟! این دیگه چه کاری بود؟؟؟!!! یعنی ماهان میخاد منو از کون بکنه؟! پسره ی دیوونه مگه کسم چه مشکلی داره؟! نکنه فکر میکنه من باکره هستم؟! تو همین افکار بود که ماهان لای کون مامانشو باز کرد و سر کیرشو به سوراخ کون مامان کمی فشار داد.ثریا یکی از ابروهاشو بالا بردو و با یک حرکتِ باسن کیر پسرشو لای پاهاش فرو برد.
ماهان که از حرکت بدن مامان ترسیده بود همونطور نیمخیز و بی حرکت موند و تا چند لحظه جُم نخورد. یادش افتاد که وقتی اولین بار بهمنو از کون کرد اولاش بهمن میگفت درد داره. ماهان تو دلش به خودش گفت:احمق ، نزدیک بود مامانو بیدار کنی، همینطور یدفه میخای کیرتو بی هوا بکنی تو کون مامانت و بیدارم نشه؟! واقعا که!!!..
لحظاتی بعد ماهان گرمای لای پای مامانو حس کردو تصمیم گرفت فعلا از خیر کون مامان بگذره و همون لاپایی کیرشو جلو عقب بکنه. تا همینجاشم باورش نمیشد بتونه پیش بره ، خیالش که راحت شد مامان هنوز خوابه آروم آروم کیرشو جلوتر برد. ثریا از اینکه پسرش با اون کیر کلفتش از خیر کونش گذشت نفس راحتی کشید و سعی کرد کیر ماهانو بسمت جایی که خودش دلش میخواست هدایت کنه…ماهان آروم آروم لای پای مامانش تلمبه می‌زد و غرق در لذت بود و هر لحظه وزنشو بیشتر روی کون مامان مینداخت… حالا ثریا نفسهای گرم ماهان رو پشت گردنش حس می‌کرد. ثریا خیلی آروم کمی پاهاشو بازتر کرد و کونشو بالاتر گرفت تا نوک کیر ماهان قشنگ به ورودی کسش رسید. دلش می‌خواست همه ی کیر پسرشو با کسش قورت بده.با خودش گفت: آه کون بزرگ هم یجاهایی ضرر هست ، وگرنه الان باید کیر ماهان داخل کسم باشه…ماهان کمی فشارشو روی کون مامان بیشتر کردو باز هم بیشتر…یک لحظه نفس ثریا تو سینه حبس شد…کلاهک کیر پسرش حالا داخل کس مامانش بود…آه…آره مامان همین‌جاست…آخخخخخخ…اوفففففف…جوووووونمممم…
ثریا اگر در هر وضعیت دیگه ای بودی الان دلش می‌خواست از شدت شهوت جیغ بزنه…ماهان وقتی گرما و تنگی کس مامانو روی کیرش حس کرد فشارشو بیشتر کرد و کیرشو بیشتر تو عمق کس مامان فرو می‌کرد…باوجود آب کس ثریا باز هم کسش تنگ بود. ثریا بعد از سالها داشت مزه ی کیر رو حس میکرد…کیر سفتِ پسرش دیواره های کسِ ثریارو خراشی دلپذیر میداد و جلو و عقب میرفت…چند لحظه بعد ماهان آنقدر در شهوت غوطه ور بود که کاملا داشت به کون مامان تقه می‌زد. وقتی کیرش توی کس مامان می‌رفت کون خوشگلش موج برمیداشت…تو دلش گفت :بنده خدا مامانم گفت اگر تانک از روم رد بشه نمیفهمم…نمیدونست قراره کیر پسرش بره تو کس تنگش…ثریا خوشحال بود که پسرش کمری سفت داشت و حسابی به کس مامان حال داده…ثریا لبهاشو به دندون گرفت و با منقبض کردن ماهیچه های داخل کسش برای دومین بار ارضا شد و رونهاش لرزید. ماهان اما خیس از عرق شهوت حتی متوجه ی ارضا شدن دوباره ی مامان نشد…ماهان کامل وزنشو روی بدن مامان انداخته بود. پشت گردن مامانو بوسید و سعی کرد دستهاشو به پستونهای مامان برسونه…ثریا که نوک پستونهاش حسابی متورم شده بود دلش می‌خواست این امکان رو هم برای پسرش مهیا کنه…تکونی به بدنش داد و همونطور که انتظار می‌رفت ماهان سریع از روی مامان بلند شد و پایین تخت دراز کشید. ماهان نفس نفس زنان خودشو کنار تخت پنهان کرد. ثریا به پشت خوابید و پاهاشو از دوطرف تا جایی که میشد باز کرد تا ماهان راحت بتونه حالشو بکنه…برای اینکه چشمهاشو ماهان نبینه دستشو بالا آورد و ساعد دستشو روی چشمهاش گذاشت…چند لحظه بعد این بار ماهان با جسارت بیشتری بلند شد…با دیدن پستانهای شق مامانش دوباره کیرش به آخرین حد شقی رسید. لباس خواب مامانو بالا داد ، نگاهش به کسِ بدون مو و زیبای مامان خورد و آهی از سر شهوت کشید. نوک انگشت اشاره شو به چوچول مامان مالید و گرما و خیسی لای کس مامانو حس کرد…خودشو بین پاهای مامان رسوند و کیرشو لای کسش گذاشت. همزمان لباس خواب مامانو بالاتر داد تا رسید به پستونهای خوشفرم مامان…وزنشو آروم روی مامان انداخت و همزمان که کیرش تو کس تنگ مامان فرو می‌رفت لبهاشو به نوک پستونهای مامان نزدیک می‌کرد. حالا کیر ماهان تا آخر تو کس ثریا بود و نوک یکی لز پستونهاش توی دهن ماهان…ماهان به آرامی داشت تو کس مامانش تلمبه می‌زد و پستونهاشو یکی یکی میمالید و میک می‌زد…ثریا خوشحال بود که چشمهاشو پوشونده و به راحتی داشت از قطر و درازای کیر پسرش لذت میبرد…مکیده شدن نوک پستونهاش شهوتشو بیشتر میکرد…ماهان نگاهش به لبهای مامان ثریا افتاد. کیرشو عمیق تر توی کس مامانش فرو کرد و لبهاشو به لبهای مامانش چسبوند. ثریا دلش می‌خواست لبهای پسرشو میک بزنه اما جلوی خودشو گرفت…ماهان سرعت تلمبه هاشو بیشتر کرد و لب پایینیه ثریا رو تو دهن گرفت…ثریا میدونست که ارضا شدن ماهان نزدیکه…ماهان عرق ریزان و ناله کنان به سرعتش افزود…و…آه…آه…ماهان تا آخرین قطره ی آب کیرشو تو کس مامانش خالی کرد و بی رمق روی مامان خوابید. ثریا همزمان با ماهان و برای سومین بار ارضا شد و داغی آب کیر پسرشو توی کسش حس کرد…آه کاش میتونستم بغلت کنم عزیزم…چقدر کسم تشنه ی آب کیر بود…آه…قربونه این نبض زدنهای کیرت ماهانم…مرد شدنت مبارک پسرم…قربون کیرت برم که هنوز تو کسِ مامان دل میزنه…آه ماهانم ، مردِ من ، عاشقتم…ماهان با یک حرکت ، غلتی زدو کنار مامان دراز کشید…ثریا انگار که تازه سرعقل اومده باشه یدفه با خودش گفت:ای وای خاک بر سرم…آبشو تا آخر خالی کرد تو کسم…خدا مرگم بده ، از پسرم آبستن نشم یهو؟!چند دقیقه بعد ماهان کنار تخت ایستاد. شلوار و شورتشو تنش کرد. لباس خواب مامانشو مرتب کرد. خیلی با احتیاط دستمال کاغذی برداشت و لای کس و کون مامانو تمیز کرد. تختشو مرتب کرد و بطرف اتاقش رفت ثریا حالا لحظه شماری میکرد که ماهان بره تا ببینه چه خاکی تو سرش شده…ماهان با ورود به اتاق خودشو مهتاب دید که مهتاب همچنان دمر خوابیده و صدای یکنواخت نفسهاش به گوش می‌رسه…ماهان نگاهی به کون مهتاب انداخت و از شباهت کون خواهرش با کون مامانش خنده ش گرفت و تو دلش گفت: خوب شد من کونم به مامانم نرفته…ماهان روی تختش دراز کشید و صحنه های امشبو مرور کرد…بالاخره تونستم مامان ثریارو بکنم…کاش میشد بیدار باشه و ببینه چجوری میکنمش… وااااای مامان جونم مرسی ، چه حالی دادی ، ممنونم که انقدر خوابت عمیق بود…قربونه اندامت برم که تو دنیا نظیر نداره…و در همین افکار به خوابی عمیق فرو رفت…مامان ثریا بعد از رفتن ماهان سریع شورتشو پاش کرد و با رعایت احتیاط خودشو به یخچال رسوند و بعد از کمی جستجو قرص های ال دی را پیدا کرد. دوتاشو با یک لیوان آب خورد و بسمت دستشویی رفت. شورتشو که پایین کشید قطرات آب کیر پسرش از کیش سرازیر شد…لبخندی زد و تو دلش گفت:قربون این آب کیرت برم پسرم آخه چرا ریختی تو کسم؟!
میخوای مامانو آبستن کنی؟! اونوقت بچمون بهت بگه بابا یا داداش؟! ثریا ریز ریز خندیدو شلنگ آب گرم تو کسش باز کرد و باز تو دلش گفت:امیدوارم اسپرم هات مثل خودت شیطون نباشن و بیان بیرون…
ساعت ۷ صبح بود و ماهان باید برای رفتن به مدرسه بیدار میشد اما برخلاف روزهای قبل در خوابی عمیق بود. ثریا صبح زود بیدار شده بود ، حمامشو رفته بود و در حالی که حوله شو روی سرش بسته بود اومد تو اتاق مهتاب و ماهان ، با لبخند و عشق به چهره ی ماهان نگاه کرد و کنار تختش نشست. تودلش گفت:آقا داماد نمیخان بیدار بشن؟! ببین عروست بیدار شده رفته دوش گرفته منتظر مردش نشسته!!! آخ کاش میشد این حرفهارو بهش بگم…دستی به صورت ماهان کشید و آروم گفت:ماهان جان عزیزم دیرت میشه…ماهان چشمهاش باز کرد. روی نگاه کردن به چهره ی مامانشو نداشت.با خودش میگفت اگر مامان فهمیده باشه چی؟! ولی رفتار مامان ثریا چیزی نشون نمیداد. ثریا نگاهی به ماهان کرد و گفت: با شما هستم مرد خوش قیافه ، مدریه ت دیر میشه! ماهان گفت:مگه ساعت چنده مامان؟! مامان با اون صدای فرشته گونه گفت:هفت گذشته پسرم ، تو که همیشه سحرخیز بودی مگه دیشب تا ساعت چند بیدار بودی که الان خواب موندی؟! ماهان صحنه های دیشبو تو ذهنش مرور کرد و گفت: هیچی مامان کاری نمیکردم. ثریا با لبخندی معنی دار گفت: چرا دیگه حتما فوتبال میدیدی؟! بسمت در اتاق رفت و ادامه داد: پاشو ماهان جان اگر لازم میدونی یه دوش بگیر تا من صبحونه تو حاضر کنم. ماهان نگاهی به ساعت دیواری انداخت و گفت: دیرم میشه مامان طهر که برگشتم میرم حمام…
ماهان تو دلش گفت دلم نمیاد عطر تن مامانمو که به بدنم چسبیده الان برم حمام بشورمش…بزار حداقل تا بعد از مدرسه روی تنم بمونه…اون روز ثریا تو مزون آنقدر شاد رفتار می‌کرد انگار یه دختر بیست ساله شده…خانمهای خیاط متوجه تغییر رفتار ثریا شده بودن و مدام با چشم به هم اشاره میکردن. مژده خیاطی بود که سالها پیش ثریا کار کرده بود و تا حدودی روش به ثریا باز بود. وقتی ثریا رفت توی دفتر کارش مژده اومد تو و گفت:هاااا خانوم خانوما؟!چیشده که کبکت خروس میخونه؟! ثریا خندید و گفت: چیزی نشده مژده جان! اشکالی داره آدم یروز سرحال باشه؟! مژده چپ چپ به ثریا نگاه کردو گفت: اشکال که نه ولی تو مشکوک میزنی؟! میگم جان مژده با کسی دوست شدی؟! ثریا گرهی به ابروهاش انداخت. با خودش گفت: واقعا که ثریا!!! جمع کن خودتو تا بندو آب ندادی…سرفه ای کردو خیلی خونسرد به مژده گفت: نه عزیزم خودت میدونی که من از این اخلاقیات ندارم. اگر دوست نداری بشم همون ثریای جدی و سختگیر؟! مژده بلافاصله گفت:نه نه نه نه همینجوری خوبه عزیزم ، با همین فرمون برو جلو که دارم عاشقت میشم. ثریا لبخندی زدو گفت:نمیخاد عاشق بشی فقط برو به این خیاطها بگو کم پشت سرم پچ پچ کنن ، گوش دارم می‌شنوم…ثریا حال عجیبی داشت اون روز…مدام به ساعت نگاه می‌کرد ببینه ماهان کی از مدرسه برمیگرده؟! گاهی تو دلش به خودش نهیب میزد؛
هوی چته ثریا؟! ناسلامتی همین دیشب یک ساعت زیرش بودی!!!
دوباره به خودش میگفت:خب چیکار کنم دلم برای مرد زندگیم تنگ شده!!!
مرد زندگیت؟! خره اون پسرته
خب چکنم ؟! من که تا اومدم مزه شوهر داشتند حس کنم شوهرم ناقص شد بعدشم مرد…حتی یک بار هم نتونست منو ارضا کنه ولی ماهان همون دیشب سه بار منو ارضا کرد…واااای اگر بدون شرم و حیا منو ماهان با هم باشیم چی میشه؟!..فکر کنم هر بار ده بار منو ارضا کنه…
خجالت بکش ثریا!تو این همه ساله اجازه ندادی مردی وارد زندگیت بشه حالا چطور آنقدر دلت ماهانو میخواد؟!
دلم ماهانمو میخاد چون ماهان عشقمه پسرمه مردمه…
ثریا آنقدر ذهنش درگیر این موضوع بود که مهتاب رو فراموش کرده بود. حتی برای ناهار هم چیزی تدارک ندیده بود و نزدیک ظهر بود. زنگ زد پیتزا فروشی محل و سه تا پیتزای بزرگ سفارش داد…ماهان هم تو مدرسه وضعیت مشابهی با ثریا داشت…مدام صحنه های سکس دیشبش با مامان ثریا میومد جلوی چشمش…با خودشو وجدانش در حال گفتگو بود و میگفت:کاش مامان ثریا می‌فهمید چقدر من دوسش دارم…ماهان خان مامانتو دوست داری یا؟؟؟!!!چرا خودتو گول میزنی؟! تو مامانتو میخوای بخاطر اندامش ، بخاطر لوندیش بخاطر سینه های مرمریش، بخاطر کون بزرگ و نرم و سفیدش ، بخاطر کسِ تنگش…
نخیرم…من عاشق مامانم هستم…میمیرم بدون مامان…
اگه راست میگی و عاشقش هستی مثل قبل باهاش رفتار کن ، فقط پسرش باش نه بُکُنش…ماهان تا نفهمیده تمومش کن…میدونی اگر مامانت متوجه بشه چی میشه؟!
بجای اینکه نقشه بکشی برای کردنش مراقبش باش…احمق اون مادرته…با این خوشگلی و خوش هیکلی که داره میتونست بعد از پدرت ازدواج کنه…میتونست دوست پسر داشته باشه ولی موند پای شماها…
باشه دیگه نگاهمو به مامانم عوض میکنم…میشم پسرش…قول میدم فقط مراقبش باشم
ماهان…مرد باش و سر حرفت بمون…

ماهان اونروز خیلی با خودش کلنجار رفت…تصمیم گرفت دیگه برای رفع نیاز جنسی نه سمت مامان بره و نه سمت لباسهاش…در عوض مراقبش باشه…

دوستان ادامه ی این داستان بسته به خواست شماست…
اگر دوست دارید ادامه ی این داستان را بنویسم با لایک هاتون حمایت کنید
ممنون

نوشته: الف، ز

  • Like 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...


زندگی ثریا 4

این قسمت:‌ مهتاب

مهتاب برعکس ماهان دختری پر جنب و جوش بود و عاشق موسیقی و رقص…
تو مدرسه دوستان زیادی داشت اما یاسمن صمیمی ترین دوستش بود و بیشتر وقتشو توی مدرسه با یاسمن می‌گذراند…مهتاب اول دبیرستان بود و تو اوج بلوغ جسمی . اندامش رو به رشد بود و اکثر خانمهای خیاطی به محض دیدنش میگفتن چقدر سایه مادرشه…بدنی خوش تراش ، سینه هایی ۶۵ اما در حال رشد قامتی کشیده ، گودی کمر و باطنی خوشفرم و برجسته ، رونهای توپر و استوانه ای ، چهره ای دلنشین و پوستی سفید…توی مدرسه هم اکثر دخترها علیرغم حسادت به زیبایی مهتاب معترف بودند. بارها شده بود که یاسمن بهش میگفت:مهتاب من اگر خوشگلی های تورو داشتم تا حالا ده تا دوست پسر انتخاب کرده بودم. تو چرا به پسرها محل نمیزاری؟! مهتاب معمولا در جواب میگفت: مامانم همیشه میگه در دلتو به روی کسی باز کن که تورو بخاطر خودت بخاد نه ظاهرت…یاسمن دختری ریزاندام اما شیطون بود. چهره ای بچه گونه داشت و اندامی لاغر…اما خوب بلد بود سر به سر پسرهای مسیر مدرسه بزاره…
یک روز هنگام تعطیل شدن مدرسه وقتی یاسمن و مهتاب بسمت خونه میرفتن یاسمن رو به مهتاب کردو گفت:مهتاب طوری که تابلو نشه اون پسره رو ببین اونطرف خیابون! مهتاب خیلی عادی نگاهشو به طرفی که یاسمن گفته بود برگردوند و گفت:تیشرت سفیده؟! یاسمن گفت: آره همون
مهتاب: خب؟! یاسمن:فکر کنم چشش تورو گرفته چون چند روزه میبینم همون جا می ایسته و بهت زل میزنه. مهتاب: از این پسرهای هَوَل ریخته تو خیابون محلش نزار بیا بریم…یاسمن: خوشتیپه یبار دیگه نگاهش کن مهتاب قدمهاشو سرعت دادو گفت: اصلا دلم نمیخاد اینجور پسرهایی که تو خیابون دنبال عشق میگردنو ببینم خودت میدونی اینجور آدما آخرش چی از آدم میخان؟! یاسمن خندیدو آروم گفت: اوهوم میدونم ممه میخان و کون و با صدای بلند خندیدم…مهتاب اخمی کردو گفت: یاسی؟! خجالت بکش…یاسمن گفت: باور کن مهتاب این کون و ممه ای که تو داری منم خاطر خواهشون شدم چه برسه به پسرها…مهتاب ته دلش از تعریف یاسمن خوشش اومد ولی خیلی جدی گفت: یاسی بسه…نزن تو جاده خاکی…
مهتاب بعد از اون مکالمه با یاسمن گاهی وقتها که تو خونه تنها بود جلوی آینه قدی اندام خودشو برانداز میکرد و خوشحال بود که اندام زیبایی داره…یکبار توی حمام وقتی هیچ لباسی تنش نبود بخار آینه ی توی حمام رو پاک کردو به سینه هاش نگاه کرد. با دستش سینه هاشو مالید و هاله ی صورتی وسط سینه هاشو لمس کرد…مهتاب از این کار لذت برد و رفته رفته جاهای دیگه ی بدنشو لمس کرد. وقتی سرانگشتانشو لای کسش کشید تمام بدنش لرزید. لذت عجیبی توی بدنش پیچید. انگشتهاشو عمیق تر لای کسش برد و نوک انگشتشو به سوراخ کونش رسوند…مهتاب درحال کشف بدن خودش بود و لذتی ناشناخته رو داشت تجربه می‌کرد…مهتاب بی‌اختیار سرعت لمس چوچولش ، کسش و سوراخ کونشو بیشتر کرد…هربار بیشتر لذت می‌برد و حس می‌کرد داخل کسش پُر شده از ترشح…و یک لحظه رونهاش لرزید و تمام تنش مور مور شد…مهتاب برای اولین بار خودارضایی رو تجربه کرد و این شد که هربار داخل حمام بود این کارو انجام می‌داد…
تا اینکه یکبار نزدیکهای صبح مهتاب دستشوییش گرفت وقتی از دستشویی برگشت در روشنایی ابتدای روز متوجه شد ماهان جلوی شلوارش برجسته شده…اتاق مهتاب و ماهان یکی بود. اتاقی بزرگ که یکطرف تخت مهتاب و وسایلش بود و طرف دیگه ش تخت ماهان و وسایل برادرش…مهتاب میدونست که ماهان خوابه و ممکن هست هر لحظه بیدار بشه اما کنجکاوی دست از سرش بر نمی‌داشت…خیلی آروم و با احتیاط به تخت ماهان نزدیک شد و کنار تختش زانو زد. جلوی شلوار ماهان برجسته شده بود و مهتاب با تعجب نگاهش می‌کرد. خیلی آروم دستشو به برجستگی نزدیک کرد و با نوک انگشتاش به نرمی لمسش کرد. وقتی هیچ حرکتی از ماهان ندید جراتشو بیشتر کردو خیلی با احتیاط کیر ماهانو لای انگشتهاش فشرد. مهتاب مثل وقتهایی که بدن خودشو لمس میکرد تمام بدنش مور مور شد. در همون لحظه ماهان تکونی خورد و مهتاب به سرعت بسمت تخت خودش رفت…مهتاب میدونست چیکار کرده و اون برجستگی چیه اما چیزی که براش عجیب بود این بود که از اون شب هربار تو حمام خودارضایی می‌کرد، دوست داشت تصور کنه به جای انگشتهاش کیر ماهان لای کسش باشه و با این فکر هم لذت بیشتری می‌برد و هم سریعتر ارضا میشد…یه روز هنگام اینجور صحبت ها با یاسمن گفت: یاسی فکر میکنی پس ها بیشتر از همه چیه دخترهارو دوست دارن؟! یاسمن نگاه معنی داری به مهتاب کردو گفت: اگر من پسر بودمو تو دوست دخترم بودی بلافاصله کونت میگذاشتم…و جون کش داری گفت…مهتاب نفسشو فوت کرد بیرونو گفت: پس خداروشکر تو پسر نیستی…یاسمن گفت: مهتاب! میشه یه خواهشی ازت بکنم؟! مهتاب زیرچشمی نگاهش کردو گفت: بنال…یاسمن یکم فکر کردو گفت: میشه …چجوری بگم آخه…مهتاب سوالی به یاسمن نگاه کردو گفت: نگو که الان خجالت می‌کشی حرفتو بزنی؟! و زد زیر خنده و ادامه داد: اووووو یاسی جونم خجالت میکشه…چی میبینم؟! یاسمن کلافه شد و گفت: اصلا ولش کن…و به حالت قهر سرشو برگردوند…مهتاب که دید زیاده روی کرده گفت: خب ببخشید معذرت میخام…یاسمن هیچی نگفت و مهتاب ادامه داد: گفتم ببخشید دیگه تو که قهری نبودی؟! بگو عزیزم چیکار کنم برات؟! هرچی بخای قبوله حالا اخماتو وا کن…یاسمن با همون اخم گفت: هرچی بخام؟! مهتاب محکم گفت: هرچی بخای ، یاسمن مکثی کردو گفت: دلم میخاد یکبار لخت مادرزاد بغلت کنم…مهتاب لبخندش روی لبهاش خشک شد. یاسمن گفت: زیر قولت نزنیااا گفتی هرچی بخام انجام میدی…مهتاب نگاهی به سرتاپای یاسمن کردو گفت: نکنه تو واقعا پسر باشی؟! آخه لختِ من به چه کارت میاد؟! یاسمن قهقهه ای زدو گفت: شایدم باشم…تو لخت شو تا منم کیرمو نشونت بدم و دوباره قهقهه زد…مهتاب به محض شنیدن کلمه ی کیر فکرش رفت پیش برجستگی جلوی شلوار ماهان…یاسمن با اخم گفت: نخواستم بابا حالا چرا انقدر رفتی تو فکر؟! مهتاب نگاهی به یاسمن کردو گفت: بفرض که منم قبول کردم کجا چنین امکانی هست؟! یاسمن بلافاصله گفت: تو قبول کن اونش با من…میدونی که من بیشتر وقتها خونه تنهام تازه مثل شما اتاقم با داداشم یکی نیست ، در اتاقم هم قفل داره…حالا چی؟! دیگه چه بهونه ای داری؟! مهتاب فکری کردو گفت: خب کِی؟! یاسمن گفت: این هفته که صبح مدرسه هستیم بعداز ظهرهاش همش تنهام. مامان که بیمارستانه بابا هم که تا هفت و هشت شب نمیاد خونه همین امروزم اگر بیای حله. مهتاب گفت: باید از مامانم اجازه بگیرم…فکری کردو گفت: بیا همین الان با هم بریم پیش مامانم…
وقتی مهتاب به مامانش گفت: مامان جان ، امروز عصر قراره با یاسی با هم یه کار تحقیقاتی درسی انجام بدیم ثریا اول گفت: خب همین جا انجام بدید تو خونه! مهتاب گفت: مامان چون داداش ماهان هست یاسی معذبه اگر اجازه بدی من برم خونه یاسی اینا؟!
ثریا یاسمن رو خیلی دوست داشت و دلیلی نداشت به مهتاب اجازه نده ، برای همین قبول کرد. ساعت چهار بعدازظهر بود که مهتاب راهی خونه یاسمن شد. مادر یاسمن پرستار بود و پدرش دفتر وکالت داشت. یاسمن تنها فرزندشون بود. مهتاب وارد خونه ی شیک و بزرگ یاسمن شد. یه خونه دوطبقه با حیاطی باصفا…
مهتاب و یاسمن به طبقه دوم خونشون داخل اتاق یاسمن رفتن. بعد از تعارفات و کمی خوردن میوه یاسمن در اتاقشو قفل کرد و گفت: خب مهتاب جون وقتشه که لخت بشی و من با کیرم کس و کونتو پاره کنم…و هردو زدن زیر خنده…مهتاب گفت: واقعا دوست داری منو لخت ببینی؟! یاسمن سرشو به علامت تایید تکون دادو گفت: خیلی دوست دارم. مهتاب گفت: شرطش اینه که تو هم لخت بشی…یاسمن با یه حرکت تیشرتشو از تنش درآوردو گفت: با کمال میل عزیزم و بلافاصله شلوارشو کشید پایین…حالا یاسمن با شورت و سوتین جلوی مهتاب بود…مهتاب بهش نزدیک شد و با دقت به اندام ظریف یاسمن نگاه کرد…دستشو از روی شورت روی کس یاسمن کشیدو گفت: آخیش خیالم راحت شد که کیر نداری…یاسمن با خنده گفت میخای اینهارو هم دربیارم؟! مهتاب در گوش یاسمن با صدایی شهوتناک گفت: نه اونهارو خودم میخام در بیارم جیگر…و ادامه داد: کلک بدن قشنگی داری و هی از من تعریف میکنیااااا؟! یاسمن نفسشو فوت کرد بیرون و گفت: لخت میشی یا خودم لختت کنم؟! مهتاب پشت سر یاسمن ایستادو گفت : تا نگفتم برنگردیااااا یاسمن گفت: چششششممممم چند لحظه بعد مهتاب گفت: حالا برگرد سمت من…یاسمن با دهانی نیمه باز به بدن مهتاب خیره شد…مهتاب درحالی که فقط شورت و سوتین تنش بود چرخی زدو گفت: چطورم؟! یاسمن آب دهنشو قورت دادو گفت: وااااای دختر تو عالی هستی ، خوردنی هستی ، لیسیدن هستی ، مالیدن هستی…اوفففف مهتاب تو خیلی کردنی هستی و دستهاشو به لمبرهای کون مهتاب رسوندو بغلش کرد…مهتاب هم دستشو روی کون یاسمن گذاشت و گفت: خودتم خیلی خواستنی هستیاااا یاسی جونم…نگاهشون تو هم گره خورد…یاسمن طاقت نیاورد لبهای مهتاب بوسید. مهتاب لبخندی زدو بوسه ی یاسمن پاسخ داد و لحظه ای بعد لبهاشون تو هم قفل شد و دستهاشون روی بدن‌های هم کشیده میشد…یاسمن لبهاشو به گردن مهتاب رسوند و مهتاب تمام تنش مور مور شد…یاسمن گفت: جوووونمممم دوست داری گردنت خورده بشه؟! مهتاب لبخند زد و یاسمن ادامه داد: ولی من دلم ممه میخاد…دستهاشو به پشت سوتین مهتاب رسوند و بازشون کرد…با کنار رفتن سوتین سینه های گرد و خوشفرم مهتاب نمایان شد…یاسمن چندین بار پستونهای مهتاب مالید و بعد لبهاشو به نوک سینه هاش رسوند.زبونشو روی هاله ی صورتی ممه های مهتاب کشید و نوک پستونهای مهتاب به کام فرو برد…مهتاب از شدت لذت سر یاسمن به سینه هاش فشرد…یاسمن همینطور که نوک سینه هایمهتابو میک می‌زد گفت: دوجای حساستو تا حالا با زبون کشف کردم عشقم…مهتاب با عشوه گفت: ببینم دیگه چه کاری از زبونت بر میاد…یاسمن دوباره اومد سراغ لبهای مهتاب و گفت: تو هم یه خودی نشون بده عشقم…مهتاب لبخندی زدو بند سوتین یاسمن باز کرد…نگاهش به سینه های کوچیک یاسمن افتاد…تو دستش مشتشان کردو گفت: اوفففف قربون این پستونهای کوچولوت برم من و نوکشونو با زبون به بازی گرفت…یاسمن آهی کشیدو گفت: عشقم اگر میخای منو ببری تو فضا برو پایین تر…و سر مهتاب رو فشار داد…مهتاب جلوی یاسمن زانو زد و شورتشو پایین کشید. انگشتشو لای کس یاسمن کشید. کس یاسمن خیس بود. مهتاب گفت بخواب رو تخت…یاسمن نشست و لبه های شورت مهتاب پایین کشید و با هر بار پایین کشیدن لبهاشو به بدن مهتاب چسبوندو گفت: اینجوری میبرن تو فضا عشقم…و لبهاشو روی چوچول مهتاب گذاشت. مهتاب بی اختیار جیغ خفیفی زد و یاسمن با انگشتهاش سه رو نشون داد یعنی این سه جای حساست که کشف کردم…مهتاب را روی تخت خوابوند و پاهاشو از هم باز کرد. لیسی از چوچول مهتاب زدو گفت: اوفففف قربون کس عشقم برم که انقدر خوشگله…و زبونشو پهن کرد روی کس مهتاب…مهتاب پاهاشو بیشتر باز کرد و بالا برد و یاسمن زبونشو پایین تر برد تا نوک زبونش با سوراخ کون مهتاب تماس برقرار کرد…مهتاب جون کش داری گفت و یاسمن با انگشتهاش عدد چهارو نشون داد…مهتاب بشدت به سوراخ کونش حساس بود و دلش می‌خواست یاسمن باز هم لیسش بزنه برای همین دستشو پشت سر یاسمن گذاشت و به سوراخ کونش فشردش. یاسمن نوک زبونشو تیز کردو فشار داد روی سوراخ کون مهتاب…وقتی نوک زبون یاسمن وارد کون مهتاب شد تمام بدنش بشدت لرزید و رونهاش به رعشه افتادو اولین ارضا با یاسمن را تجربه کرد…یاسمن که متوجه ارضا شدن مهتاب شد باز هم زبونشو تو کون مهتاب فرو برد و کارشو تکرار کرد تا لرزش های مهتاب کم شد…سرشو بالا آوردو گفت: کونیه خودمی عشقم…هروقت بس بود بگو و این بار داخل رونهای مهتابو لیس زد تا به کسش رسید…نوک زبونشو تو کس مهتاب کرد. مهتاب کمی پاهاشو به سر یاسمن فشرد و گفت: یاسی پرده م ؟! یاسمن سرشو کمی عقب بردو گفت:حواسم هست عشقم تو حالتو بکن…و دوباره زبونشو کرد تو کس مهتاب…همزمان با دستهاش پستونهاشو میمالید…چند لحظه بعد مهتاب حس کرد همه ی وجودش از کسش داره میریزه بیرون…ناله کنان سر یاسمن به کسش فشار دادو گفت:جوووونمممم یاسی…بخور…بخووووررررر…کسمو بخوررررر لیسشششش بزننننن آهههه‌…یاسمن همینجور که کس مهتاب رو می‌خورد گفت:جوووووون چه جنده ای ازت بسازم من…مهتاب گفت: آه…آره منو جنده کن…اوففففف…یاسمن انگشتشو به کون مهتاب فشار دادو گفت: دوست داشتی الان یه کیر تو اینجا بود؟! مهتاب یاد کیر ماهان افتادو گفت: آخخخ آره…یک کیر دراز…اوممممم می‌رفت تو کونم…می‌رفت تو کسم…یاسمن انگشتشو خیس کردو کرد تو کون مهتاب و گفت بیا…اینم کیررررر…مهتاب آنقدر غرق در شهوت بود که به راحتی گونش انگشت یاسمن پذیرفت…یاسمن در حالی که انگشتش تو کون مهتاب بود زبونشو تو کس مهتاب می‌کرد و درمی‌آورد…یاسمن گفت: آخخخ مهتاب جونم ، عشقم…جنده ی من …یه روزی با دستای خودم یه کیر تو کست جا میدم یکی هم تو کونت…آهههه دوتا سوراختو میگم پُر کنن از آبِ کیر…آبِ کیر دوس داری عشقم؟! مهتاب تقریبا جیغ زدو گفت: آ…آ…آخخخخخ میمیرم واسه کیرررررر…میمیرم واسه آبِ کیرررررر و توی دهن یاسمن ارضا شد…مهتاب نعره می‌کشید و کسشو به دهن یاسمن فشار میداد… چندین قطره آب شفافی از کس مهتاب سرازیر شد و روی لبها و زبون یاسمن نشست…یاسمن در حالی که هنوز انگشتش تا آخر تو کون مهتاب بود ، دور تا دور کس و کون مهتاب رو لیس زد و گفت: اوفففففف مهتاب جونم ، باورت میشه من از حالی که تو داشتی ارضا شدم؟! بدون اینکه کسو کونم لیس زده بشه یا حتی لمس بشه؟!..باورت میشه؟! مهتاب بی‌رمق لبخندی زد و گفت: یاسی جونم اگر انگشتشو از کونم در بیاری بیشتر باورم میشه…یاسمن با خنده و خجالت گفت: آخ ببخشید فکر کردم انگشتم تا اطلاع ثانوی باید تو کونِ عشقم بمونه…و هر دو زدن زیر خنده…مهتاب همونطور که به پشت خوابیده بود روی تخت بغل باز کردو یاسمنو تو آغوش گرفت. یاسمن لبهاشو روی لبهای مهتاب چسبوند و سرشو روی بازوی مهتاب گذاشت. مهتاب دست یاسمنو تو دستش گرفت و در گوش زمزمه کرد:مرسی یاسی جونم ، تو عمرم چنین حالی نکرده بودم. دست یاسمنو به لبهاش نزدیک کرد که ببوسه. یاسمن گفت: این دستم نه عزیزم ،
مهتابی گرهی به ابروهاش انداخت و گفت: چرا؟! یاسمن گفت: آخه بو عَن میده همونه که تو کونت بود…
مهتاب زد زیر خنده و گفت : خیلی بدی یاسی…کونه من بو عَن میده؟!
یاسمن با خنده گفت: عزیزم خب اسم دیگه ی کون همون عَن دونیه دیگه عشقم…هردو با هم بلند خندیدن.
یاسمن گفت: عَن دون مثل قَندون…مهتاب درحالی که از شدن خنده اشکش دراومده بود گفت: اَه اَه اَه دیگه قند و چایی هم نمیخورم چون یاد عَن میفتم…و دوباره شلیک خنده ها…
اون روز مهتاب هم برای یاسمن بدنشو خورد و ارضاش کرد و در نهایت وقتی مشغول پوشیدن لباسهاشون بودن مهتاب رو به یاسمن کردو گفت: یاسی؟! یاسمن گفت: جونه یاسی؟! مهتاب گفت: تو تا حالا کیر از نزدیک دیدی؟! یاسمن لبخند کجی زدو گفت: میخای تخلیه اطلاعاتیم کنی؟! مهتاب دستهای یاسمنو تو دستش گرفت و گفت: جونِ مهتاب؟! یاسمن نگاهشو به دور دست انداخت و گفت: یه پسرعمو دارم یه مدت باهاش بودم…فقط پرده مو نزد وگرنه همه کاری با هم کردیم…مهتاب گفت: هنوزم؟! یاسمن گفت: نه عزیزم ، پسر عموم زن گرفت و رفت پی زندگیش…مهتاب غمگین گفت: واقعا؟! یاسمن قطره اشکی از گوشه چشمش گرفتو گفت: پونزده سال باهام اختلاف سنی داشت…مهتاب ابروهاش از شدت تعجب بالارفتو گفت: پونزده سال؟! خب چرا اجازه دادی از اول؟! یاسمن گفت: بیخیال مهتاب جان داغ دلمو تازه نکن!!! مهتاب اخمی کردو گفت: تقصیر خودته نباید به اون نامرد اجازه میدادی…یاسمن پرید وسط حرفِ مهتاب و با بغض گفت: مهتاب من عاشق اون نامرد بودم…و بغضش ترکید…مهتاب یاسمنو تو آغوش کشیدو گفت: ای وای یاسی جونم معذرت میخام نباید سوال پیچت میکردم…ببخش عزیزدلم ، الهی من نباشم که اشکاتو ببینم…یاسمن مهتاب رو محکم تو بغل گرفت ، تو چشمهاش نگاه کرد انگشتشو روی لبهای مهتاب گذاشت و گفت: خدا نکنه عشقم ،دیگه این حرفو نزنیااا… بعد از چند لحظه مهتاب چشمهاشو بسمت لبهاش لوچ کرد و خیلی جدی و با نگرانی گفت: یاسی؟! این همون انگشتت نیست که تو کونم بود؟!..یاسمن اشک و خنده قاطی مهتاب رو بغل کردو گفت: الهی من فدات بشم که خوب بلدی حال آدمو عوض کنی…مهتاب یاسمنو در آغوش فشردو تو ذهنش حس کردفصل جدیدی در زندگیش درحال آغاز شدنه…
مهتاب و یاسمن هفته ای یکی دوبار با هم لز میکردن و رفته رفته پای خیار به رابطه شون باز شد. اولاش خیارهای قلمی و بعد خیارهای تا قطر سه سانت رو تو کون هم میکردن و لذت میبردن…
یاسمن به مهتاب میگفت بیا به همدیگه قول بدیم تا وقتی ازدواج نکردیم باهم باشیم و مهتاب هم پذیرفته بود اما از وقتی تعریفهای یاسمن در مورد فرم کونشو شنیده بود و از طرفی چندین بار صبح ها کیر شق شده ی ماهانو دیده بود خیلی به ماهان کشش پیدا کرده بود. دیگه باهاش کل کل نمیکرد و برعکس باهاش مهربون شده بود…

ادامه دارد…

نوشته: الف، ز

  • Like 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...


زندگی ثریا 5

دوستان ممنون از حمایت هاتون
با توجه به طولانی شدن این داستان، ادامه ی این داستان را با این عنوان دنبال کنید
“داستان زندگی”

ماهان تصمیم گرفته بود دیگه به سکس با مامان ثریا و خودارضایی با شورتهاش خاتمه بده برای همین سعی می‌کرد در زمان تنها بودن کمتر تو خونه باشه و برای همین تصمیم گرفت بره باشگاه بدنسازی ثبت نام کنه… از طرفی ثریا سعی داشت از ماهان دلبری کنه و با حفظ فاصله هم حال خودشو خوب کنه و هم حال ماهانو…
شب جمعه بود. مهتاب روی تختش دراز کشیده بود و ماهان تو پذیرایی جلوی تلویزیون. ثریا مشغول شستن ظرفهای شام بود و دلش می‌خواست امشب ماهان بیاد سراغش…یک هفته از اون شب رویایی گذشته بود و دلش حسابی برای کیر پسرش تنگ شده بود. ثریا متوجه سرد شدن ماهان شده بود اما تصورش این بود که شاید موقعیت مناسب برای ماهان مهیا نکرده.
یاسمن به مهتاب پیام داد: عشقم فردا صبح میتونی بیای؟! مهتاب جواب داد: مگه مامان و بابات نیستن؟ یاسمن: مامان شیفته و بابا صبح زود با دوستاش میره کوه … مهتاب: آخ جووووون پس فردا صبح یه حال اساسی میکنیم. فقط یه کاری کن یاسی جونم
یاسمن: تو جون بخواه عشقم ، بگو چیکار کنم؟! مهتاب: من خودمو به خواب میزنم تو چند دقیقه بعد زنگ بزن به مامانم و بگو اگر امکانش هست فردا صبح به مهتاب اجازه بدید بیاد خونه ما درسهامون نیمه کاره مونده. یاسمن: الان پیام میدم میگم مامان ثریا اجازه بدید فردا من با یه خیار بزرگ کون دخترتونو پاره کنم. مهتاب: یخمک کاری که بهت گفتمو بکن ، من گوشیمو سایلنت میکنم…با شنیدن صدای زنگ موبایل ثریا دستاشو شست و به موبایلش نگاه کرد. شماره یاسمن رو ذخیره داشت. گوشیو روی اسپیکر گذاشت و گفت : سلام یاسمن جان خوبی خاله؟! مامان بابا خوبن؟!
یاسمن سلام خاله ممنون همه خوبن شما خوبین؟! شرمنده خاله مزاحم شما شدم ، مهتاب جون گوشیشو جواب نداد. ثریا گوشیشو برداشت و ب سمت اتاق رفت و گفت: فکر کنم خوابش برده خاله…ثریا نگاهی به اتاق انداخت و با صدایی آهسته تر گفت: آره یاسمن جان خوابه کاری داری بگو من بهش بگم؟! یاسمن گفت: میخواستم ببینم فردا صبح میتونه بیاد کار درسیمونو تموم کنیم یا نه؟! ثریا گفت: آره عزیزم چرا که نه؟! صبح چه ساعتی بیاد که خواب نباشید؟! یاسمن گفت: ۸ و ۹ خوبه دیگه ما بیداریم. لطفا بهش بگید صبحونه منتظرشم ثریا گفت: چشم یاسمن جان صبح خودم بیدارش میکنم و راهیش میکنم…یاسمن: مرسی خاله ، سلام برسونید. ثریا: قربونت برم خاله ، شما هم سلام برسون خدمت پدر و مادر…مهتاب که همه چیزو شنیده بود قند تو دلش آب شد و با خودش گفت: اوفففففف چه حالی بکنیم فردا…ثریا اومد تو اتاق و مهتاب رو صدا زد: مهتاب جان مادر؟! مهتاب جواب نداد تا مامان دوباره صداش بزنه و وقتی مامان دوباره صداش زد چشماشو مالید و گفت: جونم مامان؟! ثریا گفت: الان یاسمن زنگ زد به من ، انگار گوشیت سایلنت بوده ، مهتاب با خونسردی پرسید: نگفت چیکار داشت؟! ثریا: چرا گفت فردا ۸ هشت و نیم بیا درس کار کنیم. گفت صبحونه منتظرته. مهتاب گفت: چشم مامان ، شب بخیر…ثریا صورتشو به لپ دخترش نزدیک کرد ، بوسه ای روی گونه ش زد و گفت: شب بخیر دختر قشنگم… به محض خروج ثریا از اتاق مهتاب به یاسمن پیام داد: صبح خودتو آماده کن میخوام جرت بدم…یاسمن جواب داد: جنده ی خودمی…
ثریا به پذیرایی برگشت و دید ماهان روی کاناپه خوابش برده…بهش نزدیک شد. قدوبالای پسرشو برانداز کرد و با خودش گفت: کاش میتونستم دستاتو بگیرم و ببرمت تو اتاقم و یک شب جمعه ی رویایی برات مهیا کنم…آروم صدا زد : ماهان جانم ، پسر گلم ، کمرت درد میگیره برو رو تختت بخواب مامان ، تو دلش گفت: تخت منم هست عزیزدلم…ماهان بلند شد. تلویزیونو خاموش کرد و رفت داخل اتاقش…دم در اتاقش بهترین نگاه کرد و گفت: شب بخیر مامان…ثریا: شب بخیر مردِ من…ثریا عمدا از کلمه ی مردِ من استفاده کرد چون دیگه واقعا ماهان را مرد زندگیش میدونست…ثریا بعد از خاموش کردن چراغها به سمت اتاقش رفت…لباسهاشو در آورد و لباس خواب ساتنشو تنش کرد. شورتشم درآورد…دست و پاهاشو کِرِم زد و دراز کشید و چشم انتظار ماهان شد…ساعت دو نیمه شب شد ولی خبری از ماهان نشد…ثریا دلش گرفته بود و با خودش فکر می‌کرد چرا ماهان دیگه نمیاد سراغم؟! حتی به شورتهام هم دست نزده!!! نکنه با کسی هست؟!
ماهان اما خواب خواب بود…ساعت سه صبح شد و تازه چشم‌های ثریا از شدت خستگی خواب آلود شد. از اومدن ماهان ناامید شد. ساعتو گذاشت روی ۷ و نیم و خوابید…
با صدای زنگ ساعت ثریا به سختی بیدار شد. دلش می‌خواست تا ظهر بخوابه ولی باید مهتاب رو صدا می‌زد…شلوار و تیشرت روی لباس خوابش پوشید
و رفت مهتاب رو بیدار کرد…مهتابو تا دم در بدرقه کرد و رفت سمت اتاقش…شلوار و تیشرت درآورد و با همون لباس خواب ساتن دراز کشید…چند لحظه بعد صدای نفسهای یکسان ثریا بلند شد…
ماهان حدود نه و نیم صبح بیدار شد…رفت دستشویی و وقتی می خواست بسمت پذیرایی بره متوجه شد در اتاق مامان ثریا کمی باز هست…با احتیاط داخل اتاقو نگاه کرد و دید که مامان ثریا به پشت دراز کشیده و خوابه…بی اختیار وارد اتاق شد و به تخت نزدیک شد. با دیدن اندام لوند مامان به سرعت کیرش قد کشید…رونهای تپل مامان پیدا بودن قسمتی از سینه های مامان…آب دهنشو به سختی قورت داد…میدونست که مهتاب رفته اما مطمئن نبود مامان ثریا خواب باشه…ماهان دستشو روی دست مامانش گذاشت و با نفس گفت: مامان؟! مامان جان؟! ثریا غرق در خواب بود…ماهان دستشو روی لختی سینه ی مامان گذاشت و خیلی آروم پستونشو چلوند و باز گفت: مامان جان؟!..ماهان صدایی نشنید و اینبار کف دستشو کامل روی رون مامان گذاشت درست نزدیک کسش و باز صدا زد…ثریا همین لحظه بیدار شد اما چشمهاشو باز نکرد…گرما و لرزش دست ماهانو روی رونش حس کرد و تگون نخورد…دست ماهان و سرانگشتانش هر لحظه به کس ثریا نزدیکتر میشد…ضربان قلب ثریا بالا رفت…کاش میتونست آغوشتو باز کنه و ماهانو تو بغل بگیره و بگه: کجا بودی مردِ من؟! دلم برای آغوشت ی ذره شده بود…ماهان لباس مامان ثریا رو از روی کسش کنار زد و به تماشای کس زیبای مامانش مشغول شد…سرشو به کس مامانش نزدیک کرد و بوسه ای روی چاک کس ثریا زد…ثریا کسش درجا خیس شد… ماهان باز هم کس مامانشو بوسید…دلش می‌خواست راحت تر میتونست کس مامان ثریا رو بخوره ولی در این حالت امکانش نبود…ثریا دستشو بلند کرد روی چشمهاش گذاشت و همزمان پاهاشو به طرفین جمع کرد…در واقع داشت به ماهان فضا می داد تا راحت تر بتونه کس مامانشو بهش سرویس بده…ماهان که از حرکت مامان ثریا غافلگیر شده بود سریع خودشو پشت چوب‌لباسی پنهان کرد. وقتی دایی نشنید خیلی آهسته بسمت مامان ثریا برگشت. ثریا خیلی یکنواخت نفس می‌کشید تا خیال ماهان راحت بشه…ماهان آروم اومد روی تخت. وسط پاهای مامانش قرار گرفت و سرشو برد به سمت کس مامان…نوک زبونشو لای کس مامان کشید. ثریا کمی بدنش تکون خورد ولی تمام سعیمو کرد که خواب به نظر برسه…ماهان هر بار فشار زبونشو روی چوچوله و کس مامان بیشتر کرد و وقتی حرکتی از مامان ندید دیگه کاملا مشغول خوردن کسِ مامان ثریا شد…ثریا تو فضا بود…دلش می‌خواست این حالت ساعتها ادامه پیدا کنه…ماهان گاهی نوک زبونشو به سوراخ کون مامان میرسوند و ثریا لذت بیشتری می‌برد…وقتی ماهان زبونشو تو کسِ مامان کرد ثریا دیگه نتونست مقاومت کنه و تو دهن پسرش ارضا شد…پاهاشو به سر ماهان فشار داد و حرکت خفیفی به بدنش داد…ماهان که پاک غافلگیر شده بود نه راه پس داشت نه راه پیش…لحظه ای بعد ثریا آروم گرفت و دوباره پاهاشو باز کرد و حالت خواب بودن به خودش گرفت…ماهان که حسابی ترسیده بود روی تخت بین پاهای مامان نشست…وقتی متوجه شد مامان ثریا خوابه نفس راحتی کشید…رفت پایین تخت و شلوارشو درآورد. دوباره اومد روی تخت وسط پاهای مامان…کیر شقشو از شورت بیرون آورد و کشید لای کس مامان…سوراخ کس مامان پیدا بود و مایع شفافی ورودی کسش بود…ماهان کیرشو مالید به مایع شفاف و کلاهک کیرشو تو کس مامانش جا داد…با دو دستش کون مامانو گرفت و کمی بالا آورد و همونطور نشسته تا آخر ویرشو کرد تو کس مامان…وقتی میدید کیرش چطور کسِ تنگ مامانشو پر میکنه نفس هاش شدت گرفت…بندهای لباس خواب مامانو کنار زد و نوک پستونهای مامان ثریا رو مکید…ثریا باز هم ارضا شد و این بار تونست لرزش‌های کنترل کنه
ثریا میدونست که ماهان عاشق کونش هست و دلش می‌خواست ماهان از کونش لذت ببره…ماهان چون اسپری نزده بود به ارضا شدن نزدیک بود…ثریا تکونی به بدنش داد و ماهان مثل فنر از روی تخت پایین پرید…ثریا به شکم خوابید لبخندی روی لبهاش نشست و تو دلش گفت: نترس مردِ من ، میخوام حالِ بیشتری بهت بدم ، ماهان وقتی دید مامان هنوز خوابه به آهستگی روی رونهای مامان نشست. لای کون مامانشو باز کرد و کیرشو مالید به سوراخ کون مامان…ثریا با خودش گفت: نخیر انگار این آقا تا اون کیر کلفتشو تو کون من جا نده ولم نمیکنه…ثریا با یک حرکت کپل کیر ماهانو بسمت لای پاهاش هدایت کرد…ماهان روی مامانش خوابید و کیرشو فشار داد. نوک کیر ماهان داخل کس ثریا بود…با چند حرکت و یک حرکت عمیق ماهان باز هم تا آخرین قطره ی آبشو تو کس مامان خالی کرد. ثریا تو دلش گفت: قربونت برم که دلت میخواد مامانو آبستن کنی…نفس نفس زدنهای ماهان آروم شد ولی ماهان دلش نمیخواست از روی کون نرم مامان بلند بشه…اما هر لحظه ممکن بود مامان بیدار بشه…ماهان کنار تخت ایستاد، دو سه تا دستمال کاغذی برداشت لای کس و کون مامانشو کمی خشک کرد. قطرات آب کیر ماهان از کس ثریا بیرون ریخته بود. ماهان بعد از تمیز کردن لای پای مامانش بوسه ای بر دو طرف کون مامان ثریا زد و لباسشو روی کونش کشید و اتاق ثریا رو ترک کرد و درو کامل بست…ثریا با احتیاط سرشو برگردوند وقتی مطمئن شد ماهان رفته به پشت خوابید. لباسشو مرتب کرد. انگشتشو لای کسش کشید و به آب خارج شده از کسش آغشته کرد بعد انگشتشو داخل دهانش کرد…و تو دلش گفت: قربون آب کیرت برم مردِ من…نمیدونی که این معجونی که از سر کیرت تو دل مادرت میریزی چقدر مامانو جوون تر میکنه…
در همون لحظات یاسمن و مهتاب در حال ديدن یک فیلم لز بودن…مهتاب بهگفت: یاسی فیلم دیگه ای نداری؟ یاسمن گفت: دارم عزیزم ، فیلم دارم که از دیدنش آبت بیاد…مهتاب گفت: زن با زن نباشه یاسی…یاسی با لبخند معنی داری به مهتاب نگاه کردو گفت: اوففففف جنده خانومِ من هوسِ دیدن کیر کرده…یاسی یکی دیگه از ویدئوهارو پلی کردو گفت: آماده باش میخام بکنمت عشقم…زن و نرد هر واری میکردن یاسمن و مهتاب هم انجام میدادن و بجای کیرِ مرد خیار نقششو بخوبی اجرا میکرد… دقایقی بعد یاسمن مهتاب رو چهار دست و پا کرده بود و خیاری بیست سانتی با قطر حدودا سه سانت رو تقریبا تا نصفه تو کون مهتاب فرو کرده بود… مهتاب با یک دستش کسش رو میمالید و آخ جوووووونمممم آخخخخخ جوووووونمممم می‌کرد…یاسمین خیار را بیرون کشید زبونشو روی سوراخ کون مهتاب کشید ، چند بار محکم به کون مهتاب اسپنک زد و گفت: این کون ماله کیه جنده خانوم؟! و مهتاب در حالی که از شدت لذت جیغ های خفه میزد گفت: ماله توعه یاسی جونم…بکن اون کیر کلفتتو تو کون منه جنده…آه…منه کونی…اوففففففف بکن تا آخرشو یاسی…یاسی روی تخت به پشت خوابید و خیار را مثل کیر شق لای پاهاش گرفت و گفت:عشقم با کون بشین رو کیرم… مهتاب در حالی که خیس از عَرَقِ شهوت بود پاهاشو دوطرف یاسمن گذاشت و زانوهاش کم کم خم کرد تا خیار عاج های ورودی کونشو لمس کرد. بعد آروم آروم و در حالی که کسشو میمالید نشست روی خیار…هر لحظه خیار بیشتر تو کون مهتاب فرو می‌رفت و لذت مهتاب بیشتر می‌شد…یاسمن گفت: عشقم بسه یهو تو کونت میشکنه بدبخت میشیم…اما مهتاب آنقدر موقع کون دادن لذت می‌برد که براش مهم نبود و شروع کرد روی خیار بالا و پایین کردن…مهتاب کیر شق شده ی ماهانو تصور کرد و به سرعتش افزود…یاسمن همزمان با دندان‌های بهم فشرده چوچوله ی مهتابو میمالید …چند لحظه بعد مهتاب گفت: یاسی دارم میام…دارم میام…داااا…ررررررممممم…میااااااااااممممممم…و چندین قطره آب از کس مهتاب بیرون اومد و روی رونهاش جاری شد…یاسمن آبِ کسِ مهتابو با دستش مالید به رونهاش و گاهی انگشتهاشو لیس میزدو میگفت: آه قربونه آب کست برم من عشقم…
طبق معمول چند دقیقه بعد این مهتاب بود که خیار دیگری را در عمق کون یاسمن فرو می‌کرد و آنقدر نوک پستونهاش وکسشو لیس می‌زد تا یاسمن ارضا بشه و بعد لخت تو بغل هم می‌خوابیدند و روان هاشونو تو هم گره میزدن…
یاسمن در حالی که سرش روی سینه ی مهتاب بود و آروم با نوک پستونهاش بازی می‌کرد تو فکر بود…مهتاب موهای یاسمن و نوازش کرد و گفت: چیه یاسی جونم چرا تو فکری؟! یاسمن بدون اینکه به مهتاب نگاه کنه گفت:مهتاب؟! تو ازدواج کنی منو بیخیال میشی؟! مهتاب نگاهشو به سقف اتاق دوخت و گفت:دیوونه مگه میشه آدم بیخیاله بهترین و صمیمی ترین دوستش بشه؟! یاسمن تو همون حالت گفت: ولی تو بهترین دوستِ من نیستی…مکثی کرد و گفت: تو عشقمی مهتاب…من عاشقت شدم…قطرات اشک از چشم‌های یاسمن جاری شد و روی بدن مهتاب ریخت…مهتاب که متوجه اشک ریختن یاسمن شده بود ، سرشو به سمتش برگردوند ، نگاه به صورت مظلوم یاسمن کردو گفت: یاسی جونم ، خدا منو بکشه اگر دلتو بشکنم…یاسمن خودشو به مهتاب فشرد ، لبهاشو به لبهای مهتاب نزدیک کرد و با صدایی خفه گفت: خدا نکنه عشقه من و لبهاشو به لبهای مهتاب فشرد و چندین قطره اشک از چشمانش روی صورت مهتاب جاری کرد…
ماهان زیر دوش بود و صحنه های صبح را مرور می‌کرد و با وجدانش طبق معمول در حال بگو مگو بود:
-دیدی آقا ماهان سر حرفت نبودی؟!

    دِ آخه لامصب مگه بدنشو نمیبینی؟! بی اختیار منو به خودش جذب میکنه درست مثل یه آهنربا…
    من نمیدونم فقط به این فکر کن درست وقتی کیرت تا خایه تو کسِ مامانتو یهو چشماشو باز کنه و ببینه پسرش داره تو کسش تلمبه میزنه ، اصلا بیدار نشه…تو فکر نمیکنی هربار تا آخرین قطره آب کیرتو خالی میکنی تو کسِ مادرت یهو ازت آبستن میشه؟!
    واااای خدااااا به این فکر نکرده بودم!!! اگر مامان باردار بشه چی؟! زندگیم به فنا میره…مامان در جا دِق میکنه…
    خب بگیر جلوی این کیر بی صاحب شده رو…نمیتونی جلوشو بگیری برو سر وقت یکی دیگه…یجا این آب کیرتو خالی کن که هی واسه مامانت راست نکنی…

ثریا روز جمعه ظهر در حالی که آهنگی را زمزمه می‌کرد شاد و سرحال مشغول آماده کردن ناهار بود…
تو ذهنش داشت به این فکر می‌کرد که این بار ماهان اومد سراغش چجوری بهش حال بده که مامانش براش یکنواخت نشه و با خودش گفت: آخ که اگر میتونستم با ماهان روبرو بشم چه کارها که براش نمیکردم؟!
یک بار آنقدر کیرشو تو دهنم میکردم که همون تو دهنم آبش بیاد…یبار دیگه به پشت میخوابوندمش و می‌نشستم روی کیرششششش اوفففف قربون اون کیرت برم مامان که هر سری بیشتر شیفته ش میشم…

مهتاب در حالی که یه دامن بلند و یه تیشرت آستین حلقه ای تنش بود در حال رقصیدن توی پذیرایی بود که ماهان اومد تو خونه ، عمدا جلوی ماهان کونشو تابی داد و گفت: حالا خان داداش میاد وسط…اوووووو…لی لی لی لی لی لی…دستهاشو بسمت ماهان دراز کرد و گفت: بیا دیگه ناز نکن…ماهان اخمی کرد و خواست بره تو اتاق ، مهتاب گفت: اگر افتخار نمیدی لااقل رقص خواهر یکی یه دونه تو نگاه کن…مهتاب سینه هاشو لرزوند ، دستهاشو به گردنش گرفت و به سبک بابا کرم شروع به قر دادن کمر و چرخش کونش کرد…ماهان به ظاهر بی تفاوت کمی به مهتاب نگاه کرد ، سرتا پاشو برانداز کرد و گفت: آفرین خواهر جون ، دیدم ، خوب بود ، خیلی هم پیشرفت کردی تو رقص!!!حالا اجازه هست برم؟! مهتاب چشمکی دلبرانه به ماهان زد و در حالی که میرقصید گفت: اجازه ی ما هم دست شماست شازده پسر… ماهان داخل اتاق شد، روی تختش نشست و سرشو تو دستاش گرفت و تو فکر فرو رفت. چند لحظه بعد مهتاب اومد تو اتاق ، کنار ماهان نشست و با لحن شوخی گفت: عاشق شدی رفت آره؟!..ماهان تو حال و هوای خودش جوابی نداد. مهتاب لبهاشو به گوش ماهان نزدیک کرد و گفت: دختره کیه؟! خوشگله؟! میخای خودم برات برم خواستگاری؟! و خندید…ماهان سرشو بالا آورد و زل زد تو چشم‌های درشت مهتاب و گفت: چی میگی تو مهتاب؟! عشق کدومه؟! خواستگاری چیه؟! بزار تو حال خودم باشم…مهتاب یه لحظه دلش به حال ماهان سوخت. دست ماهان رو تو دستش گرفتو گفت: ماهان داداش ، من خواهرتم ، منو تو فقط همدیگه رو داریم ، اگر چیزی تو دلت هست میتونی به من بگی ، قول میدم راز نگهدار خوبی باشم ، منم اگر جایی نیاز به همدردی داشتم باید اول از همه به تو بگم…ماهان با مهربونی دست مهتاب رو نوازش کرد. لبخند ریزی زد و گفت: دقت کردی هر دو داریم بزرگتر و عاقلتر میشیم؟! دیگه تو سر و کله همدیگه نمیزنیم؟! بجاش دلمون میخاد غمخوارِ هم باشیم؟! مهتاب دستشو از دست ماهان بیرون کشید و گفت: ولی من هنوز دلم میخاد گاهی تو سر و کله ی داداشِ یکی یه دونم بزنم… و شروع کرد آروم تو سر ماهان زدن…ماهان خندیدو کمی خودشو جمع کرد و گفت: ببین که نمیشه بهت رو داد؟! مهتاب با سرانگشتاش می‌کوبید به پهلوهای ماهان و میگفت: رو نده ببینم چیکار میخای بکنی؟! هاااا میخای چیکار کنی جوجو؟! ماهان در حالی که میخندید یکی از دستهای مهتاب رو گرفت و با یه حرکت پیچوند…مهتاب که دید راه فرار نداره چرخید و پشتشو به ماهان کردو گفت: آی آی آی غلط کردم ولم کن…ماهان دست مهتابو بیشتر پیچوند و با دست دیگه ش شروع کرد به قلقلک دادن مهتاب و گفت: که دوس داری تو سرو کله من بزنی آره؟! مهتاب جیغ های کوچیک کوچیک میزدو میگفت: نه دیگه نمیزنم ببخشید ولم کن…ماهان دستشو ول کرد…مهتاب از پشت محکم مامانو بغل کرد و گفت: الان بهت نشون میدم جوجه ، دست منو میپیچونی؟ و پهلوی ماهانو چنگ زد ماهان با صدای بلند آخی گفت و دستهای مهتاب رو از دور کمرش باز کرد و گفت: نخیر تو آدم بشو نیستی! انگار دلت کتک میخواد؟! ماهان دستشو انداخت روی شکم مهتاب و چرخوندش بعد انگشت‌های دو دستشو تو هم قفل کرد و گفت حالا اگر میتونی خودتو نجات بده…مهتاب تقلا کرد اما تکونهاش باعث شد یک آن قشنگ کون برجسته ش روی کیر ماهان جا بگیره. مهتاب سعی می‌کرد قفل دستهای ماهان رو با فشار و ناخن کشیدن باز کنه…خودشو به عقب فشار داد و ماهان تعادلش بهم خورد و به پشت نشست روی تخت و مهتاب هم همونطور نشست روی پاهای ماهان…هر دو نفس نفس میزدن و میخندیدن. مهتاب یه دفعه ساکت شد و سرشو کمی برگردند بسمت ماهان و گفت: شازده…ماهان گفت: چیه جوجه؟! مهتاب گفت: دستات!!! ماهان نگاهی به جلو کرد…دستهاش هرکدوم یکی از پستونهای مهتاب رو در اختیار داشت…ماهان به محض متوجه شد دستشو کشید و گفت: ای وای ببخشید ببخشید…ولی تو همین زمان کیرش تکون خورد و یه فشار کوچولو به کون مهتاب آورد که مهتاب کاملا متوجه نیم خیز شدن کیر داداشش شد… ماهان خودشو کنار کشید و مهتاب هم کنارش روی تخت نشست…ماهان ادامه داد : کاملا اتفاقی بود آبجی…مهتاب بلند شد از گوشه لبش لبخندی زد و گفت: کاملا اتفاقی…مشخصه…و با چشماش اشاره ای به کیر ماهان کرد و از اتاق بیرون رفت…ماهان هنگ کرد…اون واقعا منظوری نداشت و همه ی این اتفاقها ناخواسته و در یک آن بوجود اومده بود…بیشتر از این ناراحت بود که مهتاب به سفت شدن کیرش اشاره کرد…خودشو راست و ریست کرد و از اتاق اومد بیرون…مهتاب تو آشپزخونه بود…ماهان بسمتش آمد و گفت: مهتاب جان!!! مهتاب با لبخند گفت: داداش مگه خودت نگفتی داریم بزرگ میشیم؟! خب این چیزا طبیعی هست و من اصلا ناراحت نشدم.
چشمک قشنگی به برادرش تحویل داد و ادامه داد: فکر تو درگیرش نکن ، هر اتفاقی بیفته تو تا ابد اولین تکیه گاه من خواهی بود…البته بعد از مامان…ماهان نگاهی سرشار از محبت به مهتاب کرد و گفت: ممنون بخاطر فهم بالات…مهتاب نزدیکش شد و با انگشت آروم زد به نوک بینی ماهان و گفت: این باعث نمیشه دیگه تو سرو کله ت نزنم خان داداش و چشمکی به ماهان زد…ماهان خندید و گفت: از دست تو دختر شیطون بلا…و بسمت درب خونه رفت…مهتاب گفت: شیطون بلا رو خوب اومدی؟!..ماهان که بیرون رفت مهتاب بی‌اختیار دستاشو روی پستانهایش گذاشت و با لذت اون صحنه رو مرور کرد…
ثریا تا سوم راهنمایی بیشتر درس نخونده بود اما در طول سال‌های تنهاییش ضمن تلاش برای راه اندازی مزون خیاطی، کلاسهای آموزشی می‌رفت…کلاس هایی مثل کلاس خیاطی حرفه ای ، کامپیوتر، حسابداری مقدماتی ، ورزش روانشناسی و کنار کلاسها علاقمندی خاصی به یادگیری اطلاعات عمومی داشت. هر وقت کاری نداشت کتابی در دستش بود و سعی داشت یاد بگیره…ثریا در کل زن کاملی شده بود و تا قبل از قضیه ی ماهان همیشه سنجیده عمل می‌کرد. خانمهای خیاط همیشه ثریا رو به عنوان الگوی خودشون انتخاب میکنند…
ثریا پریود شده بود و برعکس خیلی از خانمها دوران پریودیشو را دوست داشت و معتقد بود پریود شدن نشانه ی سلامت یک زن هست. ثریا علیرغم مجرد بودن ، تست های پاپ اسمیر شو مرتب می‌رفت و بسیار به سلامتی ، تن و روح خودش اهمیت میداد و سعی کرده بود این اخلاق و رفتارشو در وجود مهتاب هم نهادینه کنه…اون شب وقتی ثریا توی دستشویی مشغول تعویض نوار بهداشتی بود لبخندی روی لبهاش بود چون خیالش راحت شده بود دو باری که ماهان آبشو تو کسش خالی کرده موجب بارداریش نشده…ثریا به این فکر بود که بره پیش یک پزشک زنان و جلوی بارداری احتمالی شو بگیره و با خودش گفت: من که فکر نمی‌کنم هیچوقت بتونم رو در رو با ماهان سکس داشته باشم و باید با همین روش ادامه بدم تا حجب و حیای مادر پسری از بین نره ، و از قرار معلوم ماهان جونم دوست داره هر سری آبشو تو کسِ مامانش خالی کنه پس بهترین راه اینه که برم خودمو نازا کنم تا این پسر کیر کلفتم آبستنم نکرده…چشماشو بست و تو دلش گفت: آخخخخ که چقدر دوست دارم اون کیرشو تو دهنم جا بدم و براش بخورم…ولی…
مهتاب تا شب هر بار به دستهای ماهان روی سینه هاش و شق شدن کیرش فکر می‌کرد… دلش ضف می‌رفت برای یه کیر واقعی اما جرات ارتباط با پسرهای دیگه رو نداشت. با خودش میگفت: آخه چی میشد اگر این خان داداشِ ما رضایت میداد و به خواهر خودش یه حالی میداد؟! زمین که به آسمون نمی‌رسید که!!! بعد فکری کرد و با خودش گفت: باید جذبش کنم ، ماهان وقتی با لمس ناخودآگاه سینه هام شق میکنه پس میشه رامش کرد…لبخند شیطنت آمیزی روی لبهای مهتاب نشست…
مهتاب میدونست که ماهان شبها جلوی تلویزیون لش میکنه ، مامان ثریا هم که تو اتاق خودشه…پس باید یه کاری کنم ماهان خودش بیاد سمتم…
مهتاب صبر کرد تا مامان رفت تو اتاق خوابش، سوتینشو باز کرد و یه تیشرت آزاد پوشید. چراغ خوابی که روی میز بین دو تخت مهتاب و ماهان بودو روشن کرد.
یکی از دامن هاشو تنش کرد و به شکم روی تخت دراز کشید. لبه های شورتشو جمع کرد لای چاک کونش تا لمبرهای سفیدش کاملا مشخص باشه. پتوی نازکی را روی کمرش انداخت. دامنش رو بالا داد طوری که کامل کونش مشخص باشه و تا اونجا که ممکن بود کونشو بطرف لبه ی تخت قنبل کرد ، بسمت تخت ماهان و با خودش گفت: دیگه ماهان باید کور باشه این کون منو نبینه…مهتاب دل تو دلش نبود تا ماهان بیاد…چندین بار تمرینِ خودشو بخواب زدن کرد و سعی کرد یکنواخت نفس کشیدن امتحان کنه…با خودش گفت: خب اگر ماهان نیومد سمتم چی؟! اگر حاضر نشد با خواهرش حال کنه چی؟! ولی اون کیری که با لمس چند ثانیه ای سینه هام من دیدم راست شد امکان نداره با دیدن این کون سفید و نرم و قمبل شده بی‌تفاوت بمونه…مهتاب لبخند ی به خاطر کونی که داشت روی لبهاش نشست و در افکارش ادامه داد: خب حالا فرض کنیم ماهان اومد سمتم…من چیکار. کنم؟! باهاش همراهی کنم؟! برگردم سمتش و تو بغل بگیرمش؟! بزارم خودش هرکاری میخواد بکنه؟! وااااای دارم دیوونه میشم از فکر و خیال…ساعت حدود یک نیمه شب شد…مهتاب از بس کونشو سمت تخت ماهان قنبل کرده بود کمرش درد گرفته بود و از طرفی چشماش پر از خواب بود.صدای تلویزیون هنوز به گوشش می‌رسید. با خودش گفت: حالا اگر اومد؟! اصلا ممکنه رو کاناپه خوابش برده باشه و تا صبح نیاد تو اتاق! ولش کن ، من اگر شانس داشتم نباید دو ساعت کونم هوا باشد تا آقا تشریف بیارن ، بلکه ببینن و بلکه بپسندند و یه دستی به کونم بکشن…مهتاب تو همین فکرها چشمهاش گرم شد و خوابش برد…
حدود نیم ساعت بعد بازی فوتبال که تموم شد ماهان تلوزیونو خاموش کرد ، دستشویی شو رفت و نگاهی به درب بسته ی اتاق مامان ثریا کرد و رفت تو اتاق خودشو مهتاب…روی تخت نشست و خواست دراز بکشه که متوجه ی کون مهتاب شد…واااای باورم نمیشه مهتاب کونش به این خوش فرمی باشه؟! درست مثل کون مامان ثریا ولی کوچکتر و جمع و جورتر و البته جوانتر…دامن مهتاب بالا رفته بود ، لبه های شورت مهتاب جمع شده بود داخل و این باعث شده بود ماهان دید بهتری به کون مهتاب داشته باشه…ماهان با خودش فکر کرد: حالا که قراره سمت مامان ثریا نرم شاید بتونم با کون مهتاب یه حالی بکنم؟! ولی اگر بفهمد چی؟!
ماهان داری چیکار میکنی؟ مامانتو کردی بس نبود حالا میخوای با خواهرت حال کنی؟!
فقط یکم کیرمو به کونش میمالم تا آبم بیاد…ماهان آروم اومد کنار تخت مهتاب و از نزدیک به کون مهتاب نگاه کرد. کیرش به سرعت شق شد…همین که میخواست دستشو روی کون مهتاب بزاره صدای در اتاق مامانو شنید و از اونجا که درب اتاقها روبروی هم بود ، ماهان بسرعت بسمت تختش رفت و دراز کشید…چراغ دستشویی روشن شد و ماهان متوجه شد که مامان ثریا رفته دستشویی…نفس راحتی کشید و پشت به مهتاب چشماشو بست…ماهان با خودش گفت: خوب شد که مامان منو به خودم آورد و این کار را ادامه ندادم…نفسشو با حرص بیرون داد و سعی کرد بخوابه…مامان ثریا به اتاقش برگشت و در اتاقشو بست…مهتاب ساعتی بعد از خواب بیدار شد. نگاهی به تخت ماهان کرد و دید که ماهان به پشت دراز کشیده…دندوناشو بهم فشرد و تو دلش گفت: بی لیاقت ، همون بهتر که با یاسمن باشم…شورتشو که هنوز لای کونش بود درست کرد و سعی کرد بخوابه ولی خواب از سرش پریده بود. در واقع بهش برخورده بود که ماهان اهمیتی بهش نداده بود. با خودش گفت: من که خوابم برد شایدم اصلا متوجه کونم نشده یا پتو روی کونم بوده…نگاهی به ماهان انداخت…نشست روی تخت و فکری را توی سرش مرور کرد…از روی تخت پایین اومد و همونطور نشسته نزدیک تخت ماهان شد…نگاه کرد به شلوار ورزشی ماهان، هیچ برجستگی حس نکرد ، دستشو بسمت شلوار ماهان برد ولی نگاهش به صورت ماهان بود…آروم دستشو وسط پاهای ماهان گذاشت و همچنان به چهره ماهان خیره موند. نرمی کیر ماهان رو حس کرد. کمی انگشت هاشو تکون داد. نفسش به شماره افتاده بود…با دست دیگه ش شلوار ماهان رو از بدنش فاصله داد و انگشت‌های اون دستشو برد زیر شلوار و از روی شورت کیر ماهان رو لمس کرد. همچنان کیر ماهان نرم بود…این بار سرانگشتانشو زیر شورت ماهان برد. گرمای پوست ماهان رو که حس کرد ، کسش ترشح کرد…از شدت هیجان ضربان قلبشو کاملا میشنید…سر انگشت هاشو بسمت کیر ماهان برد و یک لحظه کلاهک کیر ماهان رو حس کرد…ماهان تکونی خورد و مهتاب مجبور شد سریع دستشو بیرون بیاره و بسمت تخت بره…مهتاب از واکنش ماهان هراس داشت و همین باعث شد اون شب بیخیال بشه شاید وقت و شرایط بهتری گیرش بیاد…
با خودش گفت: نه مهتاب خانوم این راهش نیست…باید بهش نخ بدم شهوتیش کنم، عُرضه داشت بیاد جلو ، کونمو تقدیمش میکنم ، عُرضه نداشت باید یجای دیگه دنبال کیر بگردم…نهایتش به یاسمن و خیار راضی میشم…

پایان قسمت پنجم

این داستان با نام " داستان زندگی" ادامه خواهد داشت…

نوشته: الف، ز

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

لطفاً اگر به سن قانونی نرسیده اید این سایت را ترک کنید Please Leave this site if you are under 18