dozens ارسال شده در 5 شهریور اشتراک گذاری ارسال شده در 5 شهریور عمهی مهربون 1 هفته آخر اسفند بود نزدیکای عید همه تو بدو بدوی شب عید بودن،همه خیابونا شلوغ ، ترافیک… بعدازظهر بود پیاده داشتم میرفتم با سرعت هر چه تمام آخه داشت دیر میشد، ساعت ۴ باید میرسیدم اگه دیر میرسیدم بد میشد دوباره جریمه میشدم… البته دیگه برام عادی شده بود، اون بالاخره یه بهونه ای پیدا میکرد که جریمم کنه … همه شب عید یه جوری گرفتار بودن، منم گرفتار بودم البته جنس گرفتاری من فرق میکرد… این گرفتاری از سه ماه پیش شروع شده بود. آخرای آذر ماه بود نزدیک امتحانات ترم اول، هفته دیگه امتحان ریاضی داشتیم، ریاضی همیشه درس سختی بود و معلم مون هم خیلی خوب درس نمیداد ومنم واقعا مشکل داشتم و نمیدونستم چیکار کنم… زنگ اول عربی داشتیم بغل دستی من رضا بود و اونروز غایب بود و نیومده بود، خشایار یکی از بچه های کلاس بود که اومد نشست کنار من گفت میشه امروز اینجا بشینم، گفتم آره بابا بشین. دوم دبیرستان میخوندم و تازه وارد این مدرسه شده بودم و خیلی رفیق صمیمی نداشتم ، یه رضا بود بغل دستم میشست کمی با هم صمیمی بودیم. به غیر از اون با بقیه بچه ها خیلی صمیمی نبودم خلاصه زنگ عربی بود و منم عربیم بدک نبود، در عوض خشایار میگفت من اصلا حالیم نمیشه، بهش گفتم عربی که راحته ریاضی رو چیکارش کنیم، گفت آره ریاضی که خیلی سخته… خلاصه زنگ تموم شد و رفتیم حیاط داشتیم در مورد ریاضی و امتحان هفته بعد میگفتیم که خشایار گفت من یه عمه دارم ریاضیش خوبه من شبای امتحان میرم پیشش، خلاصه کارم رو راه میندازه یه نمره قبولی میگیرم، میخوای ایندفعه باهم بریم پیشش؟! گفتم آخه نمیخوام مزاحم بشم، گفت نه بابا … عمم آدم خوبیه حوالی ۴۰ سالشه مجرده یه خونه مجردی هم داره اصلاً مزاحمش نیستیم… گفت باهاش هماهنگ میکنم بهت خبر میدم. از مدرسه رسیدم خونه تازه ناهار خورده بودم که خشایار زنگ زد به گوشیم، گفت با عمه ام صحبت کردم قرار شد ساعت ۴ بریم خونش، گفتم زود نیست؟! امتحان هفته دیگه س ها!! گفت عیب نداره یه جلسه دیگه هم میریم میشه دو جلسه، ساعت یه ربع به چهار فلان جا منتظرم، گفتم ok گفتم پاشم یه دوش بگیرم تا بو گند عرق ندم میرم اونجا، تو حموم نمیدونم چرا این معامله من خیلی بیقراری میکرد داشتم با ژیلت به پشمهاش حمله میکردم اونم انگار میدونست چه خبره خیلی بیقرار بود و هی اعلام موجودیت میکرد و هی بلند میشد سرک میکشید، آخه میدونید من عاشق خانومهای بزرگتر از خودمم یعنی طرف ۲۰ سال از من بزرگتر باشه خیلی حال میکنم باهاش تا با این دختر های هم سن خودم که هی باید نازشونو بکشی هی قهر کنن و هی منت کشی کنی و… البته اینم بگم به همین علت من تا حالا دوست دختر نداشتم و از اون موقع که خشایار از عمه ش گفت من ته دلم یه جورایی شدم. خلاصه تمام موهای زائد بدنم رو اعم از جلو عقب و بالا و پایین همه رو زدم و شدم یه پسر سفید بی موی ترو تمیز و دسته گل… از حموم اومدم بیرون و لباس پوشیدم و عطر و خوشگیل و موشگیل یه کتاب و دفتر هم برداشتم و به مادرم گفتم من میرم خونه دوستم یه کم درس بخونیم اونم گفت میری درس بخونی یا عروسی؟! خیلی دیر نیایی ها!! گفتم باشه… مادرم به من اعتماد داشت و میدونست بچه شلوغی نیستم و خیالش راحت بود. خلاصه رفتم و رسیدم سر قرار با خشایار دیدم که اون رسیده و منتظر منه، سلام و احوالپرسی کردیم و دیدم اون هیچی همراش نیست ، گفتم کتابی دفتری؟؟!! گفت نمیخواد تو داری بسته از همون استفاده میکنم. تا برسیم اونجا دوباره بهش گفتم خشایار مطمئنی مزاحمشون نیستیم؟ گفت نه بابا عمه ام آدم مهربون و باحالیه خیلی هم خوشحال میشه مارو ببینه و چون مجرده گرفتاریه خاصی هم نداره و وقتش آزاده و خلاصه میری میبینی که چجوریه… گفتم باشه دمت گرم. خلاصه حوالی ساعت ۴ رسیدیم در خونه شون، یه خونه حیاط دار دو طبقه قدیمی بود که خشایار میگفت از پدر بزرگم به عمم ارث رسیده، زنگ آیفون رو زد بعدش در باز شد ابتدا داخل حیاط شدیم رفتیم تا در ورودی ساختمان که رسیدیم ، یهو در باز شد و یه خانوم زیبای شاسی بلند هیکل درشت ( حوالی ۸۰ کیلو) با یه شلوار جین سورمه ای چسبون با موهای مشکی نیمه بلندِ باز با یه پیرهن مردونه دکمه دار راه راه و با یه صورت مهربون خوشگل(همون چیزی که همیشه تو رویاهام بود، ۴۰ ساله جاافتاده درشت) اومد بیرون…!! من همینطور مات و مبهوت داشتم نگاهش میکردم که یهو خانومه سلام کرد و من به خودم اومدم با تِتِه پِته گفتم سلام پدرام هستم، اونم گفت منم سودابه هستم خیلی خوش آمدید بفرمایید داخل، بعد خودش رفت داخل از پله ها رفت بالا به سمت طبقه دوم خشایار گفت برو تو، کفشها رو در آوردیم و رفتیم دنبال عمه سودابه طبقه بالا، از اون دو طبقه ها که راه پله از داخل خونه بود و به هم راه داشتن… تو دلم میگفتم: خشایار با این عمه ات مگه ما میتونیم درسم بفهمیم، یا خدا… خلاصه رسیدیم بالا یه حال با یه دست مبل و تلویزیون بود و ظاهرا دوتا اتاق و یه آشپزخونه… عمه گفت بشینید و رفت یه چایی آورد و یه پذیرایی مختصر و اینکه چطورید چه خبرا و درس و اینا، منم گفتم ببخشید که مزاحم شما شدیم و عمه گفت نه این حرفها چیه خونه خودتونه حالا بیشتر میاین همدیگرو ملاقات میکنیم، منم گفتم لطف دارید. بعد گفت اگه حاضرید بریم تو اتاق شروع کنیم اونجا راحتتره. خشایار گفت باشه ما آماده ایم، پاشدیم و رفتیم سمت یکی از اتاقها، داخل شدیم یه کمد لباس بود یه میز کار یا تحریر نسبتا بزرگ بود بود با سه تا صندلی چوبی بدون دسته که دور میز چیده بودن، عمه نشست ضلع بزرگ خشایار روبروی عمه و من هم راس میز نشستم. عمه کتاب رو باز کرد و یه کم ورق زد و گفت خب کجا اشکال دارید، من گفتم تو فصل دوم وسوم اشکال زیاد دارم، عمه یه نگاهی به کتاب انداخت و شروع کرد چنتا مسئله حل کردن و توضیح دادن… من بعد از ده دقیقه دیدم انگار عمه اصلا بلد نیست، یه جورایی داره پرت و پلا توضیح میده موقع توضیحات هم هی با دستش میزنه رو رونِ پای من که مثلا خوب متوجه بشم، خشایار این صحنه هارو نمیتونست ببینه چون اونور نشسته بود و عمه هم علاوه بر زدن به پای من هر از گاهی دستشو میکشید یا میمالید روی رون من ، منم مونده بودم این چرا اینجوری میکنه یه نگاه به خشایار انداختم دیدم اصلا تو باغ نیست حواسش تو درس بود، یه نگاه به عمه کردم دیدم منو نگاه میکنه یه چشمک شیطانی بهم زد و دستشو همینجور روی رونم آورد بالا و گذاشت روی کیرم… همونجا میخ شدم،نگاهم رو کتاب قفل شد جرات نداشتم جایی رو نگاه کنم، اونم همینجور داشت ور میرفت باهاش… یهو به خشایار گفت این مسئله رو حل کن و توضیح بده، اونم شوت بود اصلا حواسش نبود ما داریم چیکار میکنیم!! شروع کرد به حل کردن. به عمه نگاه کردم دیدم همچنان با او چشمهای شیطانی داره منو نگاه میکنه با اون یکی دستش یواش دکمه لباسشو باز کرد از زیرش سوتین مشکیش پیدا بود که معلوم بود ممه های درشتی هم زیرشه… تو همین حین یهو زنگ خونه رو زدن، من برق از سرم پرید، عمه به خشایار گفت برو ببین کیه عمه. خشایار رفت و در و بست، عمه هم که انگار منتظر این لحظه بود یهو گفت خب چطوری آقا پدرام؟!!! از جاش پاشد صندلیشو کشید اومد کنار من… هی موهامو نوازش میکرد هی دست به بازوهام میزد دست انداخت دکمه پیراهنشو باز کرد و اون ممه های درشتو نشونم میداد، گفت چطوره؟ دلت میخواد از ازینا؟!! منم که لال شده بودم، تو دلم میگفتم جووون… خشایار عجب عمه ای داری ممنونم ازت… روم نمیشد دست بزنم بهش از طرفی میگفتم الان خشایار میاد ضایع س، که خودش دستمو گرفت گذاشت روی سینه هاش و فشار داد… گفتم آخه الان خشایار میاد ناجوره، گفت نترس فرستادمش دنبال نخود سیاه خیالت راحت… منم دفعه اولم بود به یه زن دست میزدم نمیدونستم چیکار کنم، یه کم مالیدم و چلوندم و راست کرده بودم ، اونم دوباره دست زد به کیرمو گفت اوووه این چی میگه … پاشد پیرهنش درآورد و صندلیش داد عقب صندلی منو چرخوند طرف خودش و زانو زد جلوم بعد کمربندمو باز کرد و شلوارمو در آورد و انداخت اونور اتاق،بعد یه دستی رو کیرم مالید بعدهم یه گاز ریزی از کیرم زدو یهو شرتمم کشید پایین و درآورد انداخت اونور… منم داشتم شاخ در میآوردم، خشایار خشایار کجایی که ببینی … دمت گرم پسر ازت ممنونم منو کجا آوردی؟؟!!! کیرمو یه دستی گرفت بعد زبونشو از زیر خایه هام گذاشت همینطور کشید آورد تا سر کیرم… وای که چه حالی داد داشتم میمردم… بعد کیرمو کرد تو دهنش داشت میخورد عین این جنده های تو پورن خیلی حرفه ای… خشایار خشایار کجایی پسر… کجایی ببینی عمه ات چه غوغایی میکنه…اصلا باور کردنی نبود تنها ۴۰ دقیقه از حضور من تو خونه عمه نگذشته بود، حالا کیرم تا دسته تو دهنش بود… همینجور تو دهنش نگه داشته بود دستاشو برد پشتش سوتینشو باز کرد انداخت اونور، ممه های درشت مرمری هدیه به این پسر حشری…جوووون چه ممه هایی… بعد که یه خورده ساک زد در میآورد میزاشت لای ممه هاش … کیرم گم میشد لای ممه هاش… خشایار خشایار کجایی ببینی کیرم لای پستونای عمت جا خوش کرده، دستمو بردم لای موهاش یواش گقتم خوب کاری کردی خشایار دک کردی… اونم کیرمو مثل میکروفن گرفت دستش مثل بستنی یه لیسی بهش زد و گفت حالا کجاشو دیدی، دارم برات به ناموس دوستت خیانت میکنی، بعد خندید و دوباره تا دسته کرد تو حلقش… بعد از اینکه کلی برام ساک زد، پاشد پشت به من وایساد هی کونشو جلوی صورت من میرقصوند وای که چه کونی… درشت و مجلسی اصلا اندام عمه حرف نداشت همه جاش عالی بود، یواش یواش شروع کرد شلوارشو داد پایین، که دیدم یه شرت مشکی پاشه وای که چقدر زیباست کون سفید با شرت مشکی… اصلا به نظر من بهترین ترکیب رنگ سکسی همین کون سفید با شرت مشکیه… یواش دو تا دستمو گذاشتم روی لپای کونش وای که چقدر کون خوشگلی داشت ، گفتم عمه من میمیرم برای این کون ، اصلا صاحب این کون هرکاری بخواد براش میکنم، جوووون… صورتمو چسبوندم به کونش ماچش کردم بغلش کردم… وای که چه حالی میداد… همونجور که پشتش به من بود شلوارشو به زور داد پایین اینقدر که تنگ بود منم کمک کردم تا از مچ پاش دربیاره بعد شلوارو انداخت اونور…یه تکونی به کونش داد بعد آروم آروم شرتشم داد پایین، دیدن این صحنه ها داشت منو میکشت… بعد یه دستشو گذاشت به کمرش یهو برگشت… من همونجا خشکم زد… چشمتون روز بد نبینه… عمه یه کیر کلفت لای پاش بود…!!! شوکه شدم …آخه این چیه … عمه چرا اینجوری شد… خیلی ترسیده بودم… عمه همینجور منو نگاه میکرد یه دستشم به کیرش بود باهاش بازی میکرد… آروم خم شد یواش درگوشم گفت کیرتو خوردم حال کردی؟؟!! از ترس آب دهنمو قورت دادم هیچی نگفتم… دوباره پرسید برات خوردم حال کردی؟؟!! سرمو تکون دادم یعنی آره… گفت حالا نوبت توئه که بخوری…!!! کمرشو صاف کرد کیرشو آورد جلو صورتم با چشم و ابروش اشاره کرد یعنی که بخورش… لال شده بودم نمیدونستم چیکار باید بکنم، ولی باید فرار میکردم… تا اومدم از جام بلندشم و فرار کنم یهو دوتا دست از پشت چسبوندنم به صندلی… خیلی ترسیدم … اول فکر کردم که خشایاره ، سرمو برگردوندم دیدم یه زنه دیگه تو هیبت عمه سودابه، یکم درشتتر وایساده پشت سرم منو محکم چسبونده به صندلی… یا خدا … اینجا چه خبره؟!! این دیگه کیه؟!! کِی اومد تو اتاق؟!!! یهو عمه دستشو گذاشت رو چونم سرمو برگردوند سمت خودش… گفت ببین بچه جون فکر فرار از سرت بیرون کن، اصلا گیریم فرار کردی، کون برهنه میخوای بری بیرون ؟؟!! پس مثل بچه آدم بشین سرجات هرچی بهت میگم بگو چشم، آفرین پسر خوب… یه لحظه دیدم راست میگه اصلا معلوم نیست شلوارمو کجا انداخته لباسام کجاست؟!!، ترس منو ورداشته بود، اینا گنده تر از من بودن زورم نمیرسید بهشون… نمیدونستم چیکار کنم…که سودابه دوباره کیرشو آورد جلو صورتم گفت بخورش، گفتم لطفا با من این کارو نکنید خواهش میکنم بزارید برم خواهش میکنم!! عمه دوباره با سر اشاره کرد یعنی بخورش، منم التماس میکردم تورو جون هرکی دوست داری با من این کارو نکن بزار من برم، تو همین التماس کردنها یهو کیرشو هل داد تو دهنم، دیگه لال شدم … اونم آروم شروع کرد جلو عقب کردن… یعنی همه قبح مردونه مون یهو ریخت… ناگهان یاد خشایار افتادم، یعنی تف تو کونت خشایار ای لعنت بهت خشایار الان این چیه تو دهن من؟؟!!! کدوم گوری رفتی… یعنی تو یه لحظه همه چی برعکس شد، حالا با گذشت فقط ۴۵ دقیقه از حضور من تو خونه عمه، الان این کیر عمه بود که تا دسته تو دهن من بود… خشایار خشایار… در همین حین که عمه داشت دهن منو مورد عنایت خودش قرار میداد اون دوستش از پشتم اومد روبروم کنار عمه وایساد اونم یه دست شرت و سوتین مشکی (لامصب انگار اینم سلیقه منو میدونست، البته این یکی پوستش کمی سبزه بود) تنش بود دستمو گرفت گذاشت روی شرتش… یا خدا … اینم یه کیر داشت از کیر منم بزرگتر بود… هیچی دیگه یکی داشت دهنمو میگایید اون یکی هم تو صف وایساده بود… یه کم ن داد پایین گذاشت تو دستم گفت ماساژ لطفا… مونده بودم چیکار کنم اینا چه بلایی سرم میارن… سودابه یه پاشو آورد بالا گذاشت لبه صندلی و دستشو از پشت کرد تو موهام عین این جنده ها سرمو هل میداد سمت کیرش عین این وحشی ها باهام رفتار میکرد منم وسطش هی اوق میزدم اونم بیشتر خوشش میومد… خلاصه یه کم بعد کیرشو در آورد یه نفسی کشیدم و کیرشو تمام قد گذاشت رو صورتم ، گفت چطوره خوشمزه س؟ گفتم توروخدا بسه اذیتم نکن… گفت کجاشو دیدی حالا اولشه ، گفتم بسه دیگه لطفا ، گفت مگه خودت نگفتی صاحب این کون هر کاری بخواد براش میکنم… گفتم غلط کردم گوه خوردم… گفت دیگه دیر شده فایده نداره هر چی هم بخوری نوش جونت… حالا پاشو قمبل کن رو صندلی سوراختو نشون عمه بده… گفتم نه دیگه، عمرا این کارو بکنم منو بکشی هم این کارو نمیکنم … گفت چرا میکنی… گفتم من این کارو نمیکنم، گفت مجبوری بکنی… بعد به دوستش که اسمش تهمینه بود اشاره کرد تهمینه هم یه جعبه دستمال کاغذی روی میز بود پشتش یه گوشی بود اونو آورد داد به سودابه، عوضی نمیدونم اون گوشی رو کِی گذاشته بودن اونجا ، فیلم گرفته بودن … خلاصه اونجاشو که دست کرده بود تو موهامو نشونم داد گفت نظرت چیه این فیلم تو مدرستون پخش بشه… یا برسه دست آقای احمدوند(اسم مدیرمون بود)… تَشتَکم پرید، این اسم مدیرمون رو از کجا میدونه بچه ها رو از کجا میشناسه… بدبخت شده بودم اگه این فیلم تو مدرسه پخش بشه اگه مدیر ببینه اگه پدر و مادرم بفهمن… واااای چیکار کنم … خشایار کدوم گوری هستی … بدبختم کردی… بدجوری گرفتار شده بودم، مونده بودم چیکار کنم… یعنی باید وا میدادم؟!! دستشو گرفت زیر چونم، تکونش داد گفت به به چه پسری، حالا مثل یه بچه خوب پاشو قمبل کن زود باش… گفتم جون هر کی دوست داری بیخیال من شو بزار برم، با لبخند گفت حالا به ناموس دوستت خیانت میکنی؟؟ زود باش زود باش … با دستاش بلندم کرد چرخوندم رو صندلی قمبل کردم، دوتا زد در کونم گفت جووون، تهمینه عجب سفید مفید و تمیزه لامصب، (من خر رو بگو که با دستهای خودم خودمو کرده بودم هلوی بی مو) بعد انگشت شست شو از پشت آورد کرد تو دهنم خیسش کرد برد گذاشت رو سوراخ کونم کمی خیسش کرد و کمکم شروع کرد بمالیدن و هی فرو میکرد توش… از اینطرف هم تهمینه اومد پشت صندلی یه دستی به صورتم کشید و سرمو خم کرد و کیرشو کرد تو دهنم، اونم شروع کرد دهنمو گاییدن… سودابه که موفق شده بود با انگشتش یه راهی به سوراخم وا کنه، انگشتشو درآورد و کیرشو چسبوند به سوراخم، پیش خودم گفتم اگه گذاشتم توش بکنی، اینقدر سفت و تنگش میکنم که خسته بشی، اونم کم کم میخواست هل بده تو ولی نمیشد ، گفت شل کن بره اینقدر سفتش نکن ، گفتم بابا خیلی تنگه نمیشه بیخیال شو، گفت با زبون خوش شل کن بره وگرنه خودم بازش میکنم ها… منم توجهی نکردم… گفت خودت خواستی …چند ثانیه بعد یهو حس کردم یه چیزی اسپری کرد رو سوراخم، این چی بود ؟ بی حس کننده بود؟؟ چند لحظه تحمل کرد یهو دیدم سوراخ کونم از هم باز شد!!! جااااان !!! این دیگه چی بود ؟! اصلا سوراخ کونم عین غنچه از هم باز شد… مگه میشه؟!! این چه مدلشه ؟! سودابه گفت همینو میخواستی؟! بهت گفتم که مقامت نکن ، ببین ما اینجا منت کسیو نمیکشیم کونی رو که لختش کردیم رو تا تهش فرو میکنیم… خلاصه خیلی آروم و حرفه ای تمام کیرشو کرد تو کونم … یه درد عجببی داشت ، شروع کرد آروم آروم جلو عقب کردن… بعد چند دقیقه من شده بودم عین این جنده ها … یکی از عقب گذاشته بود کونم یکی از جلو دهنمو میگایید… نمیدونستم خجالت بکشم نمیدونستم درد بکشم نمیدونستم حال کنم… نمیدونستم به خشایار فحش بدم. آخ خشایار خشایار مگه گیرم نیفتی… یاد فیلم قیصر افتادم، خواهر قیصر هم رفته بود خونه دوستش درس بخونه بعد داداش دوستش اومد کردش و حامله ش کرد، خلاصه سر کس خواهر قیصر چند نفر تو فیلم به گا رفتن و کشته شدن… منم فقط اومده بودم درس بخونیم… آخه این چه وضعیه…؟؟!!! بعد از چند دقیقه سودابه کشید بیرون و اومد دراز کشید رو زمین و گفت بیا بشین روش، منم ناچار بودم اوامر رو اطاعت کنم اومدم نشستم روش و تهمینه هم اومد وایساد کنار منو دوباره کرد تو دهنم، شانس آوردم تهمینه کونم نزاشت چون کیر اون بزرگتر بود کونمو پاره میکرد… بعد از چند دقیقه یهو در اتاق باز شد و یه زن لخت دیگه اینم مثل این دوتا یه کیر لاپاش بود وارد اتاق شد… یا خدا این دیگه کیه اینا مگه چنتا هستن ای بابا… تهمینه گفت مرجان بیا، من میرم سراغ اون یکی… پیش خودم گفتم اون یکی دیگه کیه ؟!!چه خبره اینجا ؟!! نکنه اونم خشایاره؟؟!!! ولی عمه گفت اونو فرستادم دنبال نخود سیاه، بعدشم با برادرزادش اینکارو نمیکنه!!! خلاصه تهمینه رفت بیرون مرجان اومد، باز شانس آوردم مرجان هم خودش کوچکتر بود هم معامله اش… سودابه زد در کونم یعنی پاشو ، پا شدم مرجان دستمو گرفت برد طرف میز خم کردم رو میز، اونم از پشت چنتا زد در کونم گفت سودی این از اون یکی بهتره ها… سودابه ام اومد یه دستی کشید رو کونم گفت آره این جنده خودمه… بعد مرجان کیرشو گذاشت تو سراخو هل داد تو و دِ بکن… سودابه رفت اونور میز نشست رو صندلی پاشو آورد رو میز انگشتای پاشو آورد جلو دهنم و گفت بخورشون، بعد انگشتاشو کرد تو دهنم، حالت بدی داشتم دیگه خیلی تحقیر میشدم… گوشی رو برداشت چنتا عکس ازم گرفت تو اون حالت، احتمالا برای محکم کاری. یه کم بعد آب مرجان اومد و خالی کرد تو کونم و اومد اینور، بعدش دوباره سودابه رفت و شروع کرد به کردن و یه کم بعد اونم آبش اومد و ریخت روی کونم و یه آهی کشید و گفت آخ که چه کونی بکنیم از این به بعد… منم که تقریبا بیهوش افتادم رو میز با خودم گفتم ای داد چه گیری افتادم یعنی چی تو سر ایناست؟!!.. تهمینه رفت سراغ کی؟؟!. چرا خشایار نگفت عمه اش ترنسِ؟؟!!! ادامه دارد… نوشته: BEHROOZ واکنش ها : Kuros 1 لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده