gayboys ارسال شده در 3 شهریور اشتراک گذاری ارسال شده در 3 شهریور میلاد و مامان زهرا 1 از وقتی یادم میاد دوست داشتم با مادرم سکس کنم. مادرم الان یه زن ۴۳ساله ست که منو تو ۲۰سالگی ش حامله شده. بله من میلاد ۲۳سالمه و مامانم مامان زهرا ۴۳ سالشه.از بچگی دوست داشتم باهاش باشم.نه فقط بخاطر سکس بخاطر اون آرامش بعد از سکس که فقط اونایی که سکس کردن میفهمن چی میگم.دوست داشتم این آرامش رو با اون تجربه کنم ولی نمیدونستم چطوری. اهل دوست دختر و این چیزا نبودم البته چندباری این کارا کردم ولی هردفعه یا قیافه مامان زهرا رو هنگام سکس باهاشون تجسم میکردم یا این که حس میکردم دارم به مامان زهرا خیانت میکنم. رابطه شون با بابام خوب بود و نمیتونستم از این جهت وارد بشم.باید کاری میکردم اما نمیدونستم چه کاری. تا این که یه روز با یه دختر تو تلگرام آشنا شدم اسمش رها بود پول میگرفت و سکس چت میکرد. بعد از این که پول رو براش زدم قرار شد شب باهم سکس چت کنیم. اصلا واسم مهم نبود که دختره یا پسره ولی چیزی که واسم اهمیت داشت این بود که اون نقش مامانم رو بازی کنه. اون روز شب شد و بهش گفتم نقش مامانم رو بازی کن اونم قبول کرد و یه سکسچت عالی باهاش داشتم.دیگه هر به دو یا سه شب بهش پیام میدادم و اونم بهترين سکسچت های عمرمو با نقش مامانم که بازی میکرد بهم میفروخت. تا این که یه روز بهم گفت میلاد میخوای فانتزی ت واقعی باشه؟ گفتم از خدامه گفت یه دارو بهت میدم شهوت هر زنی رو چندبار میکنه. فقط باید به خورد مامانت بدی.اولش نمیتونستم باور کنم و به رها اعتماد کنم ولی واقعا فکر واقعی شدن جق هام واقعا واسم لذت بخش بود.انگار یه نور امید توی وجودم زنده شده بود.به پیشنهاد رها عمل کردم و دارو خریدم ازش ولی قرار شد همه چیزا باهاش در میون بزارم. چند روز بعد دارو به دستم رسیدم. حالا باید نقشه میکشیدم چطوری به مامان زهرا بدم. بابام صبح میرفت سرکار و شب میومد.وقت داشتم ولی نمیدونستم چیکار کنم تا این که یه روز جرئت پیدا کردم پیام دادم رها. رها گفت واسه این که ببینیم حساسیت نداشته باشه فقط سه تا قطره بریز تو آبمیوه و عکس العملش رو بهم بگو.اونروز حدود ساعت ۷شب چندتا پرتقال رو آبش رو گرفتم و قطره هارو داخل لیوان مامانم ریختم و بهش دادم. خورد و لیوان ها موند روی میز جلوی مبلی که نشسته بود. زیر چشمی حواسم بهش بود تا این که چنددقیقه گذشت و با این که زمستون بود ولی پیرهنش که تو رو تاپش بود رو به بهونه گرما در آورد و با تاپ شد. چقدر من این زن رو دوست داشتم. چقدر واسه بدنش تشنه بودم. هنوز چنددقیقه نگذشته بود که به بابام زنگ زد و خواست زودتر بیاد خونه. پیش خودم ناامید شدم ولی به خودم دلداری دارم فقط سه قطره بود و نباید عجله کنم پس قدم اول رو محکم و مطمئن برداشته بودم… بابام غروب اومد، زود شام خوردیم بعد از شام مامانم به بهونه سردرد زود رفت خوابید. فکر میکردم اثر قطره ها از بین رفته ولی نمیدونستم تا سکس نکنه اثرش تو بدنش هست. بعداز شام یه میخواستیم با بابام فوتبال ببینیم ولی یه پیام رو گوشی بابام اومد. درسته مامان زهرا هوس کیر کرده بود و به بابام پیام داده بود بابامم هم گفت مامان سرش درد میکنه اگه میخوای فوتبال ببینی برو تو اتاقت و با گوشیم ببین. با حالت اخم رفتم تو اتاق و بابام رفت تو اتاق خوابشون. به محض ورودم به اتاقم به رها پیام دادم. از سیر تا پیاز قضیه رو گفتم. رها جواب داد که صبر کن سه روز دیگه پنج قطره بریز و زودتر بهش بده و اگه میتونی شونه هاشو ماساژ بده. فردای اون روز مامانم از صبح سرحال تر و شوخ تر بود. خوشم اومد از کاری که کردم میخواستم همون روز بهش قطره بدم ولی به حرف رها اعتماد کردم و صبر. اون روز و دو روز بعدش آب پرتقال معمولی خوردیم و روز سوم پنج قطره تو لیوانش ریختم و منتظر نتیجه شدم.ساعت حدود پنج بعداز ظهر بود. حدود سه ساعت تا اومدن بابام وقت داشتم.مامان زهرا آب پرتقال رو خورد و منمنتظر موندم باز. یه کم گذشت دیدم بازم احساس گرما میکنه. یه تیشرت پوشیده بود و نمیتونست در بیاره پس ازم خواست شوفاژ رو کم کنم.منم اطاعت امر کردم و همین کار رو کردم. چنددقیقه بعد زنگ زد به بابام و خواست زودتر بیاد ولی بابام گفت امشب مجبوره همون ساعت همیشگی بیاد. با بی حوصلگی گوشی رو قطع کرد و مشغول دیدن تلویزیون شد. یه کم که گذشت به مامان زهرا گفتم “مامان! چی شدی یهو؟ چرا بی حوصله شدی؟” جواب داد “نه، خوبم چیزیم نیس گفتم “مامان باهام حرف بزن، بابا چیزی گفت؟ گفت “نه ولی از این که وقتی بهش نیاز دارم نیس، کلافه میشم. گفتم " فدا سرت مامان قشنگم، خودم هستم گفت " میدونم قربونت برم، ولی یه کارایی هست که از دست تو بر نمیاد. گفتم " هرکاری از دستم برمیاد فقط کافیه بخوای. کوسن مبل رو پرت کرد طرفم و یا خنده گفت"بعضی کارا فقط از دست بابام بر میاد. منم خندیدم و گفتم” یه ماساژه ديگه منم میتونم. باز با خنده گفت” نه فقط بابات. دیگه منتظر نظرش نشدم. باید تا داغ بود یه کاری میکردم.رفتم پشت سرش و دستمو گذاشتم رو شونه هاش. یه آه خیلی خفیف کشید. سرشو بوسیدمو گفتم” من واسه مامان قشنگم همه کاری میکنم. و شروع کردم آروم ماساژ دادن. اونم یه لب زد و با صدای آروم گفت فقط ماساژ تا بابات بیاد. آروم شونه هاشو ماساژ میدادم و قربون صدقه ش میرفت. اونم آروم لبشو گاز میگرفت. تک تک حرکاتش رو زیر نظر داشتم نباید عجله میکردم. آروم از شونه هاش ماساژ میدادم و اومدم رو دستش. دستام به دستای لختش میمالید و این اولین تماس من بعد از مدتها با بدن مامان زهرا بود. دوست داشتم از تک تک لحظه ها و ثانیه ها استفاده کنم.نگاه ساعت کردم. یه کم از شش گذشته بود. هنوز حدود دوساعت وقت داشتم.دستمو برگردوندم رو شونه هاش. آروم گفتم مامان خوشگلم آروم شدی؟ با یه صدای شهوتی گفت گفت ادامه بده. بازوهاشو ماساژ میدادم و گرمی بدنشو حس میکردم آروم داشتم لذت میبردم و صدالبته کیرم داشت شلوارمو جر میداد. جرئتمو بیشتر کردم.شصستمو گذاشتم رو شونه هاشو چهار تا انگشتامو روی سینه هاش تکون دادم.سرشو داد عقب ولی چیزی نگفت. رو این قسمت بیشتر تمرکز کردم و بیشتر مالیدم. میدیدم لباشو چجور داره گاز میگیره ولی فقط باید با صبر میمالیدم تا حسابی داغ بشه. نفس هاش به شماره افتاده بود هر به چند ثانیه یه تکون میخورد. سرمو نزدیک گوشش کردم و گفتم"خوبی دورت بگردم؟" با یه حالت شهوتی گفت"آرررررره"گفتم "میخوای تیشرت تو در بیاری؟ سرشو تکون داد منم دست انداختم زیرش تیشرت آبی رنگشو درش آوردم. حالا بالا تنه مامانم با یه سوتین جلوم بود. سینه های سفیدش توی سوتین سبزش بهترین صحنه ای بود که تا اون روز دیده بودم. دوباره رفتم بالای سرش و قسمت بالای ممه هاشو میمالیدم.سرشو داده بود عقب و چشماشو بسته بود. نمیدونم روش نمیشد یا از شهوت زیاد ولی هرچی بود داشت لذت میبرد. یه کم گذشت و جرئتم بیشتر شد. دستامو آوردم پایین ممه شو تو سوتین گرفتم. یه تکون خورد و دستشو گذاشت رو دستم. هیچی نمیگفت فقط آه میکشید و چشمام هنوز بسته بود. ممه هاشو آروم میمالیدم. “قربون مامان قشنگم بشم.خودم ماساژت میدم. نمیزارم به کسی نیاز داشته باشی” مامانم آه های خفه میکشید ولی داشت لذت میبرد.دستمو بردم زیر سوتین و ممه هاشو درآوردم. حالا دیگه لخت میمالیدم. "جوووونم. نفسممم. آه بکش. ماساژ میخواستی؟ اینم ماساژ زیر دست پسرت آه های مامانم دیگه خفه نبود و آروم صداش به گوش میرسید. یه کم دیگه ممه هاشو مالیدم و اومدم کنارش نشستم.آروم یه بوس کوچولو از لبش گرفتم.هنوز چشماش بسته بود. صورتشو بوسیدم. گونشو بوسیدم. گردنشو آروم لیس زدم و اومدم رو ممه ش. ممه شو آروم بوسیدم و کردم تو دهنم. دستشو گذاشت رو سرم و بعداز این همه مدت به حرف اومد بخور مامان قربونت بره شیر بخور میلاد مامان پایان قسمت اول نوشته: شاهرخی لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده