gayboys ارسال شده در 2 شهریور اشتراک گذاری ارسال شده در 2 شهریور کارای ناجور توی حموم وای افق کوروش انقدر شلوغ بود که کلافه شدم! ملت با چرخدستی میکوبیدن بهم و خودشون رو بهم میمالوندن. دیگه از بوی عرق و اودکلنهای درهمبرهمشون نگم که رسماً داشت حالم رو به هم میزد. ماشین رو تو پارکینگ پارک کردم و کیسههای خرید رو کشونکشون آوردم بالا تو خونه. فریزریها رو گذاشتم تو فریزر، یخچالیها رو هم چیدم تو یخچال و بقیه رو همینطوری ول کردم روی اپن آشپزخونه. هرکی دید خودش جمع کنه؛ من الآن فقط یه دوش واجب بودم. باید بوی گند عرق خودم و اون همه آدم تو یه هایپر مارکت کوچیکو از روی تنم میشستم. بدو بدو رفتم تو اتاق خواب و همه لباسامو در آوردم و گذاشتمشون یه گوشه که تا دوشم تموم شد، همه رو یکجا بریزم توی ماشین لباسشویی. بعدش رفتم داخل حموم، دوش رو باز کردم و رفتم زیر آب گرم. دکمهی سردوش رو چرخوندم روی حالت سوزنی و تیز؛ آخه فقط دلم میخواست این بوی ناخوشایندِ بازار و شلوغی از تنم پاک بشه. سردوش رو گرفتم دستم و روی تمام بدنم چرخوندم تا قشنگ حسِ تمیزی کنم و اون بوی بد شسته بشه بره. دقیقاً همون لحظه بود که دیدم وای، بدجور هم دستشویی دارم! من که عمراً برای یه دستشویی رفتن ساده، خودمو از این دوش آب گرم محروم میکردم و میاومدم بیرون! همونجا وایسادم، پاهامو کمی باز کردم و بدنمو شل کردم؛ جریان زرد رنگی از بین پاهام جاری شد، به کف حمام میپاشید و مستقیم میرفت سمت چاه فاضلاب. چشمامو بستم و گذاشتم مثانم کاملاً خالی بشه؛ وای که چقدر چسبید و خستگی رو از تنم به در کرد، اصلاً انگار جونِ تازه گرفتم. ناخودآگاه یه لبخند رضایت اومد روی لبم. کمکم حس کردم جریان جیشم کم و بعدش قطع شد و کل بدنم آرومِ آروم شد. سردوش رو آوردم پایین و آب رو مستقیم گرفتم بین پاهام؛ تا اون فشار تیز و سوزنیِ آب خورد به چوچولم، یهو نفسم بند اومد و چشمامو بستمو ناخودآگاه یه آهِ بلند کشیدم! زانوهام یه لحظه شل شد و پاهام لرزید، واسه همین سریع تکیه دادم به دیوارِ سرامیکی حموم. همینطوری که آب رو قشنگ روی کلیتوریسم تنظیم کرده بودم و حرکتش میدادم، نفسنفس زدنام تندتر و تندتر شد و انگشتام از شدت شهوت و هیجان، دورِ دستهی دوش قفل شد. حس لذت و ارضا شدن داشت ذرهذره توی تمام وجودم پخش میشد و پُر از یه داغی و فشارِ شدید میشدم؛ دقیقاً همون چیزی بود که دلم میخواست و بدجور بهش نیاز داشتم… دیگه واقعاً چیزی نمونده بود و داشتم به ارگاسم میرسیدم! خیلی حس خوبی داشت! یه لحظه زیر چشی چشامو وا کردم و نزدیک بود از تعجب و شوک سکته کنم، اما بهجای اینکه داد بزنم، نالم با موجِ لذت و شهوتی که توی بدنم میپیچید قاطی شد. پسرم کیا، دمِ درِ نیمه جفت شده ی حموم وایساده بود؛ شورتش رو کشیده بود پایین و کیرش دستش بود و داشت با سرعتِ تمام جق میزد. اصلا نفهمید زیر چشی دارم میبینم. نمیدونم خودم از شدت حواس پرتی حواسم نبود در حومومو ببندم یا کیای مارمولک خودش درو یواش باز کرده بود؛ ولی من داشتم خیلی سریع به لحظهی ارضا شدنم نزدیک میشدم و اصلاً دلم نمیخواست وسطِ کار وایسم. باید خودش و اون کیرِ راستشده و سفتش رو نادیده میگرفتم و به کارم ادامه میدادم. دوباره چشمام رو بستم و رومو چرخوندم سمت دوش و با برخوردِ پرفشار و باریکِ آبِ گرم به کلیتوریسم، نفسنفس زدنم تندتر شد و توی شهوت غرق شدم. نفسنفس میزدم، آب دهنمو رو قورت میدادم و بیاختیار کمر و کونمو روی فشار آب عقب و جلو میکردم؛ دیگه واقعاً چیزی نمونده بود و لبِ مرز بودم. تمام وجودم پر از فشار شده بود و آمادهی انفجار بود، و همون لحظه تصویرِ پسرم که داشت با سرعت کیرشو میمالوند و جق میزد توی ذهنم چرخید و بیشتر حریصم کرد. کمرم رو قشنگ خم کردم و یهو منفجر شدم؛ ارگاسمم با شدت فوران کرد و کلِ نفسم با یه جیغِ بلند از سرِ شهوت و لذت خالی شد. بعد از اینکه آروم شدم، مسیر آبِ دوش رو از روی کس و کلیتوریسم کج کردم، چرخیدم و سردوش رو گذاشتم سرِ جاش روی پایش و شیر آبو بستم تا جریان آب قطع بشه. آروم چرخیدم سمت در؛ پسرم رفته بود، اما خوب میدونستم چی دیدم. اون وایساده بود، ارضا شدنِ من رو زیر دوش تماشا میکرد و همونطور که زل زده بود بهم، داشت جق میزد. با خودم فکر کردم یعنی کارش تموم شد؟ اصلاً به روش نیاوردم و نذاشتم بفهمه که دیدمش، اما تمام ذهنم پر شده بود از تصویر کیرِ سفت و گوشتیش. تصویرِ دستش که با سرعت بالا و پایین میرفت و جق میزد، و اون کلاهک صورتی و کبود تیرَش که جلوی چشمام برق میزد سالها بود که کیرش رو از نزدیک و لخت ندیده بودم؛ یعنی از وقتی که بزرگ شده بود و واسه خودش مردی شده بود، فقط برجستگیش رو از روی لباس دیده بودم. قلبم داشت بهشدت توی سینَم میکوبید و تندتند میزد، وقتی تصور میکردم که رفتنِ اون کیر تو بدنم چه حسی داره… اینکه چطور دیوارههای کُسمو جلو و عقب میکنه و آبش رو پرفشار میپاشه اون تو. دست خودم نبود، دوباره دستم رفت سمت چوچولم؛ انگشتام شروع کردن به مالیدن و فشار دادن، و حتی ناخنام رو هم یکم روش کشیدم. با لرزش یه ارگاسمِ دیگه، یهو یه آهِ بلند و عمیق کشیدم. خدای من، آخه من چم شده بود؟! «روزت چطور بود؟» این رو کامران، شوهرم، همینطور که بعد از کار برگشته بود خونه و پشت میز آشپزخونه نشسته بود ازم پرسید. منم دمِ ظرفشویی وایساده بودم و داشتم برای شام سیبزمینی پوست میکندم. “وای، افق کوروش رو نگو که افتضاح بود! همه گدا گشنه ها ریخته بودن داشتن سبد کالا میگرفتن. مجبور شدم بدوبدو بیام خونه و مستقیم برم زیر دوش. بوی گند مردم کلافم کرد، خدایی، اصلاً از سر و کله زدن با آدمای غریبه و بیرون بیزارم.” من اصلا آدم اجتماعی نیستم، و هیچجوره نمیتونم با آدمای بیرون ارتباط بگیرم؛ و اصلا سعی نمیکنم سوار تاکسی بشم یا جاهایی برم که شلوغه. هرکسی که تو زندگی من نباشه ازش حس خوبی نمیگیرم. منم فقط وقتی مجبور باشم میرم بیرون، تازه اونم سعی میکنم وقتایی برم که خلوت باشه یا حداقل آدمِ کمتری تو دست و پا باشه. شوهرم درکم میکنه؛ یعنی میدونه چه حسی دارم. البته روشش برای کنار اومدن با این قضیه اینه که کلاً احساسات من رو دربارهی آدمهای بیرون نادیده میگیره؛ آخه فکر میکنه این رفتارم منطقی نیست. ولی اشتباه میکنه؛ این یه تنفرِ واقعی و ریشهدار و فوبیایه که از سر و کله زدن باهاشون دارم. «اوخ خانومم، خب بالاخره یه وقتایی مجبوری بری بیرون؛ وگرنه پس چطوری شکممون رو سیر کنیم؟ که نمیتونیم همهچی رو با پیک و اسنپ سفارش بدیم بیارن درِ خونه، بعدشم، خودت هم واقعاً نیاز داری هر از گاهی یه پایی بیرونِ این خونه بذاری و یه آب و هوایی عوض کنی.» حرفش رو با یه لبخند قشنگ و یه بوسِ از راه دور تموم کرد. خوب میدونست که حتی فکر کردن به اینکه یه غریبه به وسایل ما دست بزنه، اونها رو از قفسهها برداره، بذاره تو باکس موتورش و بعد برام بیاره، یا اینکه یه پیکِ ناشناس بلند شه بیاد دمِ درِ خونهی من و برام غذا بیاره، برام هزار برابر عذابآورتر و چندشتر از اینه که خودم شال و کلاه کنم و برم خرید. البته خودم رو اینطوری توجیه میکردم که اصلِ قضیه این چیزا نیست؛ مسئله اینه که هیچکس نمیتونه دقیقاً همون چیزی که من میخوام رو سوا و دسته بندی کنه و بیاره. آخه کی میدونه من دلم میخواد رگههای چربیِ روی گوشت گوساله یا تیکه ای چطوری باشه؟ یا سیبزمینیها باید چه اندازهای باشن و هویجها چقدر تپل و گوشتی؟ نه بخدا، آخه اونا از کجا میدونن؟ منم عیناً یه بوس هوایی واسش فرستادم براش و گفتم: “ولی دوشِ بعدش خیلی چسبید، الان دیگه کاملاً تمیز و خوشگل شدم. عشقم. این حموم واقعا بهم چسبید” یهو دیدم بلند شد و اومد سمتم، دستاش رو دورم حلقه کرد، بغلم کرد و لباش رو گذاشت رو لبام. حس کردم دستاش سرخوردن پایین و رسیدن به کونم و لپهای کونم رو از هم باز کردن. قشنگ میتونستم فشارِ کیرِ راستشده و سفتش رو روی شکمم حس کنم؛ حشری شدنش کاملاً معلوم بود و بدجور منو میخواست. آروم دامنمو داد بالا؛ جوری که رونای پام توی فضای آشپزخونه لخت شد. الان دیگه قشنگ میفهمید که زیرش شورت پام نیست! دستاش بدجوری داغ بود! «ای بابا، شما دوتا باز شروع کردین؟!» صدای کیا یهو پرید وسطِ خلوتِ ما و حس و حالمون رو پروند. کامران زد زیر خنده و یه قدم رفت عقب؛ دامنم دوباره افتاد پایین و اون حس و حالِ داغِ بینمون یهو پر کشید و رفت. چرخیدم سمت کیا و براش زبوندرازی کردم. بدون اینکه صدایی از گلوم دربیاد، آروم لب زدم: «عن دماغ!»؛ ولی همون لحظه تصویرِ اون کیرِ راست و سفتش کلِ ذهنم رو پر کرد. یه نفس عمیق کشیدم و تمام حواسم رو دادم به سیبزمینیها؛ اصلاً دلم نمیخواست دستم رو با اون چاقوی پوستکَن ببرم. سیبزمینیها قرار بود آبپز بشن تا باهاشون پوره درست کنم؛ چندتاشونو رو هم میخواستم خلالی خورد کنم نمک بزنم و بذارم تو هواپز تا برشته بشن و فردا شب، موقع تماشای تلویزیون به عنوان تنقلات بخوریمشون. اگه دستم رو میبریدم و خونم میریخت روی سیبزمینیها، مجبور میشدم همهشون رو بریزم سطل آشغال. اییش، اصلاً دلم این رو نمیخواست، عمراً! سیبزمینیها رو له کردم و بهش خامه اضافه کردم؛ خامهای که از لبنیاتی محلیمون خریده بودم. قشنگ دستم اومده بود که چه وقتایی برم اونجا که خلوت باشه و ریختِ بقیهی مردم رو نبینم. خامه و کره بزِ اونجا واقعاً محشر و لذیذ بود. همونطور که پوره تو قابلمه جا میافتاد، یکم هویج رنده کردم و غذا رو کشیدم. بدون سس فرانسوی هم که اصن اینجور غذاها مزه نمیده، از قبل آماده کرده بودم. بعد از اینکه شاممون رو تموم کردیم، کیا ظرفا رو گذاشت توی ماشین ظرفشویی و روشنش کرد؛ اینم از سهمِ اون تو کارهای خونه! کامران هم برای هرکدوممون یه پرتقال پوست کند و رفتیم جلوی تلویزیون لم دادیم و قسمت جدید «اشرف رویا» رو تماشا کردیم. بعد از یه شبنشینیِ خوب روی مبل، من و کامران رفتیم اتاق که بخوابیم؛ کیا همونجا روی مبل موند چون دلش میخواست بازی رئال تو لیگ قهرمانانو ببینه. قبل اتاق، من اول از همه رفتم سمت دستشویی. بعد از اینکه دامنمو دادم بالا و کون لخت به حالت دستشویی نشستم. همونطور که اونجا نشسته بودم، کامران هم اومد تو و شروع کرد به مسواک زدن دندوناش. واقعاً خیلی سخته که وقتی داری دندونات رو مسواک میزنی یا روی کاسه توالت دستشویی نشستی و داری جیش میکنی، بتونی حس و حالِ رمانتیک و حشری به خودت بگیری! با این حال، زل زدم به کیرش؛ قشنگ دیدم همین که متوجه شد دارم نگاهش میکنم، کیرش یه تکونِ ریز خورد و بالا اومد. خودم رو شستم و منتظر موندم تا کارش تموم بشه؛ بعد بلند شدم و شروع کردم به مسواک زدن دندونام. کامران اومد پشت سرم ایستاد و کیرش رو فشار داد دقیقاً وسطِ چاکِ کونم. یهو یه گرمای لذتبخش و داغ تو کلِ بدنم پیچید؛ از شدت هیجان، نوکِ سینههام تیز شدن و سفتِ سفت بیرون زدن، جوری که از غافلگیری نزدیک بود زبون خودم رو گاز بگیرم! با یه دستش یه لپ کونمو فشار داد و از دستش شویی رفت بیرون. کارم که تموم شد، با قلبی که داشت تپتپ میکوبید، رفتم سمت تخت؛ لحاف رو زدم کنار و دراز کشیدم و زل زدم به کامران که رفت سمت کلید لامپ اتاق. انگار کیرش جلوتر از خودش داشت حرکت میکرد؛ اصلاً جز اون کیر سیخ و براقی که معلوم بود با لوبریکانت چرب شده هیچچیزی رو نمیدیدم! کامران چراغ اتاق رو خاموش کرد و اتاق فقط با نورِ ملایمِ آباژورِ کوچیکِ پاتختیِ من روشن موند. توی ذهن من، کیرِ اون مثل مشعلِ المپیک میدرخشید و راهش رو نشون میداد! کیرش اول از همه اومد روی تخت و بعدش لبهای کامران نشست روی لبام. یهو از تو رویا پرت شدم وسط واقعیت؛ لبام رو محکم فشار دادم روی لباش، اونم زبونش رو فرستاد تو دهنم تا حسابی مالِ خودش کنه. دستام رو حلقه کردم پشتش و ناخونام رو فرو کردم تو شونههاش؛ کسم داشت از شدت شهوت تپتپ میکرد و نبض میزد و نفسم تو سینه حبس شده بود! «برگرد کون گنده ی من» این رو با یه لحن درگوشی ریز گفت و آروم خودش رو برد عقب. قشنگ میدونستم دلش چی میخواد؛ خودمم دقیقاً همون رو میخواستم. چرخیدم و روی زانوهام و دستام وایسادم و کمرمو دادم پایین، جوری که کونم کاملاً اومد بالا و گنده تر نشون میداد. کیرشو حس میکردم که خودش رو بین پاهام تنظیم کرد؛ یه بار دیگه کیرش رو بین دو تا لپ کونم حس کردم. به سمت بالا و پایین حرکت میکرد، کیرش داشت وسط چاک کونم و روی پوست حساسِ ورودیِ کوسم لیز میخورد و کوسم هر لحظه خیس و خیستر میشد. یهو فشار رو حس کردم، لبه کوسم از هم باز شدن و کیرش سر خورد رفت تو عمق وجودم؛ خیلی نرم، راحت، تو کوسم کامل جا شد! همونطور که کیرش داشت به دیوارههای کُسم فشار میآورد، قشنگ میتونستم حس کنم که پوستِ کیرش داره عقب و جلو میره، کلاهکش کاملاً سفته و لبههای سرِ کیرش داره دیوارههای کسم رو میخراشه و جلو میره. من عاشق همین مدل بودم؛ اینکه کیرش تا تهِ ته بره تو وجودم، بدون هیچ رو در رویی و هیچ صورتی زل نزنه تو صورتم. که قشنگ تو رویام پرواز کنم. اینجا بود که تخیلم راح پرواز میکرد؛ تو ذهنم قیافهی پارتنرم موقع دادنم بهش یه بار شبیه برد پیت میشد، یه بار حتی شبیه محمدرضا گلزار، ولی در نهایت همیشه همون شوهرم باقی میموند. کامران یه ریتمِ منظم و تند رو شروع کرد؛ کیرش مثل اره میرفت تو و میاومد بیرون، شکمش با صدای بلند و شالاپشالاپ میکوبید به کونم و نفسهای من دیگه تبدیل شده بود به نالههای بریدهبریده و آخ و اوخای حشری! سرم رو چرخوندم عقب و از بالای شونهام به سمت عشقم نگاه کردم که یهو دیدم درِ اتاق رو نبستیم و نیمه بازه؛ کیا اونجا ایستاده بود، کیرش رو گرفته بود دستش و داشت ما رو تماشا میکرد! نه، من اصلاً اینو نمیخواستم؛ دلم نمیخواست کسی دیدمون بزنه، ولی از اون طرفم نمیتونستم چشم از پسرم بردارم! نمیتونستم چشمام رو روی این صحنهی وحشتناک ببندم؛ اینکه توی خصوصیترین و داغترین لحظهی زندگیمون یکی داره نگامون میکنه و اون تماشاگر پسرمونه و داره جق میزنه! نفسام تندتر و بلندتر شد و نالههام اوج گرفت، همزمان کامران هم داشت محکمتر و عمیقتر کیرشو میکوبوند تو اون دالانِ داغ، خیس و پذیراش. فشارِ شهوت خیلی سریع، قشنگ برقآسا داشت توم بالا میرفت و لذت داشت کلِ بدنم رو منفجر میکرد. انگشتام رو فرو کردم تو ملافههای تخت و کونم رو با ریتم تلمبه هاش عقب و جلو میکردم و کامران هم داشت محکمتر و سریعتر تلمبه میزد! سرمو آوردم پایین و سعی کردم زیر زیرکی از بین دست و پایی که حالت داگی گرفته بودم بیرون درو نگاه کنم. دستِ کیا دیگه از سرعتِ جق زدنش برام تبدیل به یه سایهی تار شده بود و منم از بین چشمهای نیمهبازم داشتم نگاهش میکردم؛ تو ذهنم تصور کردم که کیرِ اون رفته تو وجودم، داره مادرش رو میکنه و منیش رو میپاشه تو کسم و آبش از کوس یه هیکلِ لوند بیرون میچکه! همون لحظه کامران یه نعرهای کشید و شروع کرد به فرتوفرت ناله کردن؛ حس کردم آبش داره مثل آتشفشان میریزه تو کسم و کلِ وجودمو پر میکنه، و همزمان تمام اون فشار و شهوتِ منم یهو آزاد شد. جیغ کشیدم، داد زدم و بدنم جوری تکون خورد و موج زد که خودم رو محکم کوبیدم عقب به کیر کامران، چون ارگاسمم داشت بندبندِ وجودم رو پاره میکرد و تا نوک انگشتای پام جلو میرفت! سرم یهو پرت شد جلو و چشمام قفل شد به تاجِ تخت، دیگه به پسرم که داشت اونجا جق میزد نگاه نکردم. حس بدی داشتم انگار حیام از بین رفته بود! کامران آروم خودش رو کشید عقب و کیرش از کسم درومد؛ کسم جوری باز مونده بود که منی اون داشت چکه چکه میریخت روی تخت. کامران غلت خورد اومد کنارم و به پشت دراز کشید. قشنگ میدونستم الان باید چیکار کنم؛ زل زدم به هدف نیمه تمومم. یعنی همون کیرش که داشت کمکم شل میشد و از سفیدیِ منیِ خودش و آبِ کسم برق میزد. خم شدم روی بدنش، سرم رو آوردم پایین و کیرش رو تا ته کردم تو دهنم. طعمش شور بود، یه جورایی هم مزهی آهن میداد؛ اینم از جایزه ی خوب دادنم به شوهرم، سسِ مخصوصی که از وجود اون برام آماده شده بود. همونطور که داشتم براش میلیسیدم و ساک میزدم، کیرش دوباره شروع کرد به سفت شدن؛ خون با فشار برگشت تو رگهاش و دوباره مثل سنگ راست شد. با دست راستم خایههاش رو گرفتم تو مشتم و با ناخونِ دست چپم آروم روی چین و چروکهای پوستِ خایهش خط میکشیدم. یهو کون کامران از روی تخت بلند شد و لگنش اومد بالا؛ یه نالهی بلندی از ته گلوش زد و یه فوران از منیِ داغش مستقیم شلیک شد تهِ حلقم. یه لبخند زدم؛ اون قشنگ کمرش خالی شده بود و دهنم پُرِ پر از آب غلیظی که باید آروم آروم قورتش میدادم، دقیقاً همونجوری که دوست داریم! دراز کشیدم، کامرانم لحاف رو کشید روی هردومون و بعدش، یهو نفهمیدم چطور شد که صبح شد. صبح بلند شدم، سارافونمو پوشیدم و رفتم پایین تا قبل از اینکه کامران بره سر کار، براش چایی و نون و پنیر درست کنم. اون بالا تو حمام بود؛ داشت دوش میگرفت، ریشش رو میزد و کلاً همون کارهایی رو میکرد که مردا صبحها انجام میدن. خودم بعد از اتفاقات دیشب شدیداً به یه دوشِ خوشگل نیاز داشتم و باید ملافهی تخت رو هم عوض میکردم، ولی کارای کامران واجبتر از من بود؛ چون من مجبور نبودم برای کار از خونه بزنم بیرون. قشنگ هنوز حس چسبندگی منی خشک شده رو بین پاهام حس میکردم و مطمئن بودم یه بویی هم راه افتاده، ولی بوی چایی تازه دم فعلاً تونسته بود اون بو رو بپوشونه. بعد صبحونه دَمِ در ما همدیگه رو بوسیدیم و بغل کردیم و کامرام رفت سر کار. منم ظرف و ظروف و وسایل کثیف رو گذاشتم داخل ماشین ظرفشویی و رفتم برای حموم؛ حالا دیگه نوبت خودم بود. لباسمو آویزون کردم رو رخت آویز پشت در اتاق خواب و رفتم سمت حموم. دوش رو باز کردم، موهام رو کردم و رفتم زیر فشار آب. وای خدا، واقعاً حس فوقالعادهای داشت! سردوش رو از روی پایهاش برداشتم و گرفتم بین پاهام؛ فشار آب اونقدر قوی بود که قشنگ داخل کسم رو هم تا حدودی شست و تمیز کرد. بوی دیشب داشت کاملاً پاک میشد! دیدم با سردوش حموم نمیشه. یعنی کاملِ کامل تمیز نمیشه. پس رفتم آب شلنگ توالت فرنگی رو بازک کردم. روی شلنگو یه خورده صابون زدم و کفی کردم و آروم یذره کردمش داخل کسم. واقعاً حس عجیب و شگفتانگیزی داشت! باید حواسم رو جمع میکردم که فشار آب خیلی بالا نره بزنه واژنمو داغون کنه، ولی خب اونقدری باشه که به تموم سوراخسمبههای داخل کسم برسه و ته مونده های منی دیشبو کاملاً بشوره و بیاره بیرون. برگشتم تا سریِ شلنگو رو دوباره ببندم بذارم سر جاش، که یهو از گوشه چشمم دوباره کیا رو دیدم از لای در داره تماشام میکنه. عجب گیری کردما، بازم؟! ایندفعه مطمئن شدم که خودشه آروم درو باز میکنه و ما درو باز نمیذاریم. هیچ حرفی نزدم و واکنشی نشون ندادم، فقط پشتم رو کردم بهش و گذاشتم قشنگ کونمو تماشا کنه. بعدش تماشاگر ثابت خودمو صدا زدم. «اگه قراره همینطوری اونجا وایسی برّوبر منو نگاه کنی، حداقل بیا یه کار مفیدی انجام؛ بیا این پشت و کمرم رو برام لیف بکش و بشور.» تو این فکر بودم که یعنی تعجب میکنه از اینکه فهمیدم اونجا وایساده و داره دزدکی دیدم میزنه؟ شایدم بیشتر از این متعجب بشه که خودم پاشدم و صداش کردم؟ صدای شرشرِ آبِ دوش نمیذاشت صدای پاهاش رو بشنوم، ولی همین که اومد و پشت سرم ایستاد، قشنگ داغیِ تنش رو حس کردم. دستاش شروع کردن به مالیدن و حرکت کردن روی پشتم؛ بعدش یکی از دستاش رو از بغل پشتم دراز کرد شامپو بدنو و اون لیفِ توریِ پفی رو برداشت. چند لحظه طول کشید و بعدش شروع کرد با لیف روی پشتم کشیدن؛ قشنگ چرکزدایی میکرد، میشست و با انگشتاش پشتم رو میمالوند و فشار میداد. یه فشارها و سیخونکهایی حس میکردم، که خیلی زود فهمیدم در واقع کیرِ راست شدهش بود که داشت فشار میآورد وسط چاکِ کونم و لای لپهای کونمو از هم باز میکرد. آب دهنم رو قورت دادم. داشتم چیکار میکردم؟ پام رو بیشتر باز کردم و کیرش سر خورد رفت اون زیر و قشنگ مماس شد با خطِ کسم. نفسم رو تو سینه حبس کردم؛ تنها کیری که حق داشت با کوسِ من در تماس باشه، کیر شوهرم بود، ولی حالا من اینجا وایساده بودم و داشتم میذاشتم پسرم با کیرش زیر کوسمو لمس کنه. حرکتِ لیف زدنش کندتر شد و سرِ کیرش درست دمِ ورودیِ کسم جا خوش کرد؛ چوچول و لبههای کسم شروع کردن به لرزیدن و بیقراری، و آبِ دوش از روی شکمم سر میخورد، میریخت روی کسم و از کوسم روی کیرش و از تَهِ کیرِ اون میچکید پایین. پاهام شل شده بود و آبِ داغ و کف لیف همهچیو لیزتر میکرد! کیرش یه تکونِ ناگهانی خورد، لبههای کسم از هم باز شد و همین که من یه ذره خودمو به جلو خم کردم، کیرِ پسرم شروع کرد به رفتن تو کوسم و دخول کردن به عمقِ وجودم. نفسم بند اومد، نفسمو حبسش کردم تو سینم و یکم دیگه بیشتر دولا شدم. کیرش هر لحظه داشت عمیقتر میرفت تو و بیشتر جا باز میکرد داخلِ کسم. کیرش جوری سفت و شق شده بود که به نظرم حتی از کیرِ کامرام هم خیلی سفتتر بود. کسم شروع کرد به انقباض و نبض زدن، و وقتی کیا با کیرش یه تلمبه محکمِ دیگه زد و تا تهِ ته کرد داخل کیرشو، دوباره یه نالهی بلند از ته گلو زدم؛ شکمش قشنگ چسبیده بود و فشار میآورد به کونم، و لپهای کونم کاملاً از هم وا شده بود و بدن لاغر و جوونش لای کونم انگار گم شده بود. کیرش رو یه ذره کشید عقب و بعد دوباره محکم تلمبه زد تو؛ کسم همزمان با عقب و جلو شدنش قشنگ دورِ کیرش قفل میشد و بهش میچسبید. قشنگ میتونستم حرکتِ پوستِ کیرش رو داخلِ بدنم حس کنم؛ حتی لبهی سفتِ گرد کیرش که دیوارههای کسم رو جر میداد و داخل تر میاومد رو لمس میکردم. شروع کرد به تندتر تلمبه زدن؛ بیشتر میکشید عقب و عمیقتر میکوبید تو. نفسنفس میزدم و دستام رو صاف چسبونده بودم به دیوارِ سرامیکیِ حموم، اونم درست زیر شرشرِ آبِ دوش داشت مامانشو میکرد. محکمتر و سریعتر تلمبه میزد؛ صدای برخوردِ شکمش به کونم قشنگ مثل صدای شلپشلوپِ آب وقتی بدنامون به هم میخورد میپیچید تو حموم، و نالهها و نفسنفس زدنام داشت لای صدای شر شر دوش آب گم میشد. محکمتر از قبل کیرشو فشار میداد تو کوسم، خیلی محکمتر از باباش؛ انگار کیرش داشت بیشتر از کیر باباش تو کوسم جا وا میکرد. یه جوری بود که حس میکردم داره دل و رودم رو از توم زنده زنده بیرون میکشه. اولین بار بود، یعنی دقیقاً از وقتی که با کامران ازدواج کرده بودم، به جز اون با هیچ مردِ دیگهای سکس نکرده بودم و کسی من رو اینطوری نکرده بود. قشنگ نفسم بالا نمیاومد؛ هم طوری که داشت اینقدر قوی و حشری منو میکرد و از طرفی هیجان ممنوعه و گناه بودنش لذتی داشت بهم میداد که باعث شده بود که مغزم سوت بکشه. اولین بارم نبود که داشتم سکس میکردم ولی چیزی که اینبار فرق داشت، این بود که چطور کیرش تا ته دهانه ی رحمم رسیده بود. کیا انگار واسه خودش مردی شده بود و کیرِ واقعاً کلفت و بزرگی داشت، یا شایدم کِس من زیر آبِ دوش آب گرم جمع و تنگتر شده بود! کیا داشت هی تندتر و محکمتر تلمبه میزد. نفس نفسام تبدیل شده بود به ناله و قشنگ پشتِ سرِ هم از تهِ گلوم ناخودآگاه میومد بیرون. آب همهجا شلپشلوپ میکرد و میریخت! فشاری که رو کسم بود دیگه به نقطهی انفجار رسیده بود و شستم خبردار شد که قرار بعد از بیست و خردهای سال زندگی مشترک، حالا دومین مردِ زندگیم قراره ارضام کنه و کار مادرشو بسازه. یهو یه جیغ بنفشی کشیدم و کونمو محکم انداختم عقب روی کیرش؛ همین که شهوتم زد بالا و ارگاسم شدم و تمام تنم لرزید، حس کردم کسم داره پرِ پر میشه. کیرِ جوونش داشت آبِ کمرش رو شلپشلپ تزریق میکرد تو کوس پا به سن گذاشتهی من؛ کسم رو انگار سیل برده بود و قشنگ جهش های شلیک منیش تا تهِ رحمم حس میشد. بعدش یه ذره خودش رو کشید عقب، کیرش که داشت شل میشد از کسم سر خورد بیرون و یهو حس کردم زیر دلم چقدر خالی شد. «تو دیگه بهتره بری» گفتم: «باید خودمو یه دور دیگه از اول آب بکشم و تمیز کنم.» اصلاً روم نمیشد برگردم و تو چشماش نگاه کنم. قشنگ دستگیرم شده بود که چه خاکی به سرمون ریختیم و من خودم راه رو واسش باز کردم، ولی با این حال، هنوز اونقدر پررو نشده بودم که بتونم راحت زل بزنم تو چش و ابروی کسی که لای پامو براش وا کرده بودم؛ این دیگه واقعاً زیادهروی بود و حرمتها رو کلاً نابود میکرد. رو سیاه بودم و از خجالت داشتم آب میشدم. «باشه مامانی» اینو گفت و رفت؛ بعدش من موندم و تنهایی و یه کسِ وارفته و شل که داشت ازش آب میچکید. سردوش رو برداشتم و گرفتم اون زیر؛ کسم اونقدر وا رفته و باز شده بود که آبِ دوش راحت میرفت توش و تمامِ پسآب و منیِ پسرم رو میشست و میآورد بیرون. چند دقیقهای همینطور ایستاده بودم و داشتم خودم رو آب میکشیدم و تو دلم دو دو تا چهار تا میکردم که آخه من چرا گذاشتم این کارو بکنه؟ یعنی خودم چراغ سبز نشون داده بودم؟ خودم دلم میخواست؟ با خودم گفتم نه بابا، ولی خب بهم چسبیده بود و قشنگ کیف کرده بودم؛ اینم خوب میدونستم که دفعهی بعد هم خودم باید راه رو واسش باز بذارم که دوباره بیاد سراغم. آبِ دوش انگار همهی شک و تردیدها و عذابوجدانم رو شست و با خودش برد… نوشته: مامیکا واکنش ها : Kuros و Mosco1213 2 لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده