رفتن به مطلب

داستان سکسی مادرزن


gayboys

ارسال‌های توصیه شده


اوستا علم این یکی رو بکش قلم! (۱)
 

من از بچگی این اخلاق و نداشتم که اتفاقاتی که بیرون از خونه می افته رو بیام خونه تعریف کنم ،ولی خیلی ها رو میدیدم که راجع به همه اتفاقات روز شون با هم صحبت میکردند، یکی از همین ها محمد بود
محمد که نزدیک ۴ ماه بود تو شرکت ما استخدام شده بود خیلی پر جنب و جوش و بیش فعال بود، با همه شوخی می‌کرد و تو ماه اول تقریبا بجز چند نفر که جرأت نمی‌کرد کیر همه بچه های شرکت رو گرفته بود و هر وقت یکی بی هوا جیغ می‌کشید می‌فهمیدیم که محمد دست به کار شده! حتی همکارای خانم هم ماجرای شوخی دستی هاشو فهمیده بودند و سر به سرش میذاشتن، ولی محمد همیشه با من با احترام صحبت می‌کرد منم چند باری هواشو داشتم حتی یکبار جلوی اخراج شو گرفتم ، خیلی دوست داشت باهام صمیمی بشه چند باری پیشنهاد استخر و فوتبال و شام و …‌. رو داده بود ولی من اهل رفیق بازی نیستم و در کنار خانواده بودن و ترجیح میدادم
محمد تو همه موارد زندگی اش با من مشورت می‌کرد از خرید و فروش یه وسیله تا مسائل زناشوئی اش ، محمد ۳۲ سالشه و حدود دو ساله که ازدواج کرده و همیشه از راهنمایی هایی که بهش میکردم تشکر می‌کرد و میگفت چقدر به کارش اومده
بزرگترین ایراد محمد دهن لقی اش بود چند باری که چیزی بهش گفته بودم از دهن بچه های شرکت شنیدم و ناراحت شده بودم اما یکبار که یه خاطره خنده دار از مجردی ام رو براش تعریف کرده بودم و فرداش گفت که برای زنم تعریف کردم و اون از خنده پاره شد کاملا جا خوردم ، می‌گفت خانمم خودش و جای اون کوسی که اونجا جا گذاشتیش میذاشت و هر دفعه یه چیز خنده داری میگفت، ولی من دیگه نمیشنیدم از شرم صورتم سرخ شد ،وسط حرفاش گفتم چقدر عوضی هستی چرا اینو گفتی ؟ گفت مگه چیه آخه ، سمیرا همه داستان ها و خاطرات تو رو از حفظه!
هر شب میگیم و میخندیم
تا شبش هزار جور فکر تو سرم اومد ولی نهایتا همه چیز و گذاشتم پای کوسخولیش آخه مگه میشه یه آدم با زنش اینقدر راحت باشه مگر اینکه کوسخول باشه!
جدا از همه این ماجراها ، صحبت کردن با محمد برام یه حس خوبی داشت چون حدود ۱۰ سالی بود که دوست صمیمی نداشتم و باهاش که صحبت می‌کردم خود خودم بودم و خیلی شنونده خوبی بود در واقع مثل یه ضبط صوت عمل میکرد چندباری هم دیدم خاطره های من و بنام خودش تو شرکت تعریف میکرد!
از زندگیم و زن و بچه ام سوال می‌کرد ولی من بر عکس اون دوست نداشتم چیزی بگم و خیلی خلاصه میگفتم که شکر خدا همه چی خوبه!
بر عکس محمد که چیزی از خانواده من نمیدونست من حتی اسم و سایز سینه های دختر خاله های خانم اش رو هم میدونستم انگار یه حسی رو تو من زنده کرده بود که خیلی وقت بود فراموش کرده بودم، چندباری تلاش کرد که دوستای خانم اش رو با من دوست کنه و با هم مهمونی بریم کوه بریم ولی نه که بترسم ازین که متاهل ام و یا چیز دیگه ای ، ازین که دیگه پسر بیست ساله نیستم بخوام هر لحظه کس لیسی کنم ناز بکشم کادو بگیرم برم بیام وابسته بشن گریه نفرین و هزارتا تو مخی دیگه ، میگفتم نه!
در کل هم محمد هم سمیرا خیلی مهربون بودند یکبار که از دست پخت خوب سمیرا به محمد گفته بودم دیگه هر وقت کتلت یا فسنجون درست می‌کرد جداگانه واسه منم می فرستاد
حدود یکسالی شده بود که با محمد رفیق شده بودم خیلی وقتها سمیرا زنگ میزد بهم که نصیحت اش کنم یا باهاش حرف بزنم راجع به مسئله‌ای و منم انجام می‌دادم ،راستش محمد خیلی گنده گوز بود همیشه حرف که میزد بهش میگفتم به اندازه کونت بگوز، این گوز واسه این کون نیستها! یه حرفایی تو خونه میزد و تن اون دختر و میلرزوند ولی بعدش یا یادش میرفت یا بی خیال میشد ولی سمیرا همش تو استرس بود،
چند باری غیر مستقیم گفته بودم که این قمپز در میکنه نه تا حالا استعفا داده نه هیچ دعوایی تو شرکت یا بیرون شرکت نداره، نه کسی میخواد اینو بزنه نه این میتونه کسی رو بزنه ولی محمد هر روز تقریبا ازین خالی بندی ها می‌کرد تو خونه
بگذریم داره طولانی میشه داستان
محمد چندباری از مادر زنش صحبت کرده بود یه جورایی حس میکردم به مادر زنش چشم داره یه روز بهم گفت که مادر زنم داره میاد چند روزی بمونه پیش ما ((مادر سمیرا با خواهر و شوهر خواهرش شهرستان زندگی می‌کردن، بیچاره پدر سمیرا از روی داربست افتاده بود و چند سالی بود که فوت کرده بود مادرش هم بازنشسته آموزش و پرورش بود ولی با همه تصوراتی که هممون داریم فرق می‌کرد)) میخوایم براش تولد بگیریم ، سمیرا گفت ازت بپرسم میتونی برای آخر هفته مشروب برامون بگیری و خودت هم بیای یعنی تشریف بیاری؟
گفتم مشروب خوب خونه دارم بهت میدم ولی خودم که روم نمیشه بیام ، ولی فرداش با زنگ سمیرا راضی شدم که برم راستش خودمم خیلی دوست داشتم تو جمع شون باشم خیلی بهم احترام میذاشتن و دوستم داشتن ، پنج شنبه ای که دعوت بودم خونه شون،محمد تو شرکت چندتا از عکس های مادر خانم شو بهم نشون داد و گفت ببین چه گوشتیه!
با تعجب گفتم کیه؟ محمد خندید گفت میخوام امشب داماد ات کنم مادرزن جونیه!
محمد عادت داشت همه حرفایی که میزد رو با رسم شکل توضیح می‌داد! عکس همه خاندان خودش و سمیرا رو داشت
گوشی رو ازش گرفتم زوم کردم و با دقت نگاه کردم به به چه استایلی ،چقدر ترکه ای بود بدنش ، یه تیشرت چسبون زرد پوشیده بود که فرم بدنش پیدا بود یه شلنگ قلیون دستش بود، عکس و دیشب محمد گرفته بود سمیرا هم کنار مادرش نشسته بود هر دو داشتند می‌خندیدند، تو دلم گفتم این همونه که میخواستم یه ذره دیگه صورتش و دیدم گفتم واقعا چه مادرزنی داری! خیلی خوبه
هی با خنده و شوخی میگفت بیوه ست و میوه،جلوی ما نکنیش حالا، بزن نفت در بیاد ولی من جدی جدی میخواستم بکنمش!
تو صحبت ها گفت سمیرا گفته ردیف کن دیگه مست میکنیم شب بمون دیگه رانندگی نکن خطرناکه جا تو هم میندازیم کنار حاج خانم تا صبح برات بچوسه
خندیدیم و زودتر از شرکت زدم بیرون
دل تو دلم نبود میدونستم که اگر شب بمونم حتما میکنمش
من مشکلی واسه شب بیرون موندن از خونه ندارم بر عکس خیلی وقتها از طرف خانواده اصرار می‌کنند که برو با دوستات خوش باش! (این درون گرایی منم بد کوفتیه یعنی همه فکر میکنند غول سیاه افسردگیه)
زودتر رفتم خونه اصلاح کردم دوش گرفتم خوش تیپ کردم و مشروب برداشتم
یه سبد گل گرفتم یه کیف پول زنانه مارک بابت کادو تولد
حدود ۸ شب بود که رسیدم،ساختمون شون قدیمی بود ولی خیلی نمای قشنگی داشت خونه شون طبقه سوم بود زنگ و زدم اما آیفون خراب بود و در و باز نمیکرد چند دقیقه منتظر بودم که دیدم سمیرا خودش اومده پایین در و باز کنه ، دیدمش دلم هورری ریخت هر از گاهی عکس های پروفایل شو چک میکردم خوشگل بود ‌ولی امشب تو این لباس مثل فرشته هاست، یه پیرهن کرم رنگ کوتاه بالای زانو پوشیده بود موهاش رو شینیون کرده بود و آرایشی داشت که معلوم بود آرایشگاه بوده، دست دادم خیلی برخورد اول مون خوب بود انگار از چیزی خجالت بکشه یه دفعه سرخ شد، بعد تعارف رفتیم که بریم بالا ،تو این سه طبقه چندباری نگاهم افتاد به پاهاش و باسن اش، حرومت باشه محمد, تو این گوهر و داری و با اون دوزاری ها چت میکنی
خیلی نگاه نکردم کیرم تابلو نشه ولی جفتمون یه جوری بودیم به سمیرا از سختی پله گفتم ولی اونم صداش مثل من در نمیومد و جفتمون خندیدیم
جلوی در محمد و آذر وایساده بودن. محمدی که اندازه یه گوسفند پشم داره با یه رکابی چرک و شلوارک و آذر خانمی که خوب به خودش رسیده بود
با آذر دست دادم تبریک گفتم تولدش رو، سبد گل رو هم دادم به سمیرا با محمد روبوسی کردم
گفتم مگه نمیدونی امروز چه روزیه ؟! این چه سر و وضعیه برو خوشتیپ کن بیا
گفت حس اش نیست خودمونیم دیگه ، یه چشم غرّه بهش رفتم که زشته بابا ، ولی تا آخرش هم لباس مرتب نپوشید
آذر یه پیرهن مشکی پشت باز پوشیده بود با یه کفش پاشنه بلند بی نهایت زیبا بود اما تا وقتی که سمیرا رو ندیده بودم ، حواسم بود که خیلی از آذر تعریف نکنم هم میخواستم بکنمش هم نه ، از سمیرا خیلی خجالت می‌کشیدم خیلی با نگاهش مواظبم بود ، منم دیدم برای اینکه فضا بهتر بشه پیشنهاد دادم اول از همه چی مست کنیم
محمد و آذر که اصلا نخورده بودن تا حالا ، اگر هم خورده بودند تو شماره نمیرفت ولی سمیرا با بچه های سالن شون می‌خورد، حرفه ای بود سینی مزه خوبی هم چیده بود بعد پیک چهارم اجازه گرفتم تا برم تو بالکن یه سیگار بکشم سمیرا گفت باهام میاد راهنماییم کنه پاشدیم رفتیم تو بالکن سرمون داغ شده بود یه سیگار براش در آوردم گفت زیاده از سیگار تو میکشم اول شو براش روشن کردم دادم کام حبس دود ، بالکن خیلی کوچک بود نزدیک هم و روبرو ایستاده بودیم ، دودش میخورد تو قلب من ! چقدر این دختر ناز بود
بهش گفتم این حرف و بزار پای مستیم
گفت چی و
گفتم این همه خوشگلی چجوری تو ۶۰ کیلو جا شده؟
با خنده گفت چقدر ترازوت دقیقه
گفتم قربون خنده هات برم
خجالت کشید و رفت داخل
خیسی فیلتر سیگارش آتیشی تو من روشن کرد
چیکار داری میکنی تو ؟! به خودت بیا
اون الان مسته میخنده فردا شر درست میشه
رفتم تو دیدم سمیرا آهنگ کی بهتر از تو عارف و گذاشته بود آذر و محمد هم پا شدن محمد رفت یه بوس چندش از سمیرا کرد تا باهم برقصن منم با حجب و حیا و فاصله با آذر شروع کردم به رقصیدن، آذر هم خوب بود ولی من حواسم جای دیگه بود ، بعد دو سه تا پیک دیگه دیدم محمد با کیر راست وسط سالن چپ کرده، گفتم من و ببخشید به قول حضرت حافظ ؛ میگه دوتا چیز هرگز نمیخوابه بخت آدم پولدار و کیر آدم فقیر! محمد و نشون دادم و سه تایی پاچیدیم از خنده
بغلش کردم و بردمش گذاشتمش رو تخت
برگشتم دیدم آذر هنوز داره میخنده گفت این بیشتر به ایرج میرزا میخوره تا حافظ، گفتم هر کی میخوره نوش جووونش، آذر گوشه لب شو گاز گرفت و چشاشو خمار کرد یه پیک دیگه براش ریختم
،دوباره رقصیدیم جفتشون و می‌مالیدم خیلی مستی خوبی بود ، مدیریت میکردم که حال هیچ کدوم شون بد نشه ، هم سمیرا هم آذر ریز جسته بودند راحت میتونستم بغلشون کنم و بچرخونمشون، آذر انگشتاشو کرده بود تو انگشتای من و نمیذاشت جدا شیم یا سمیرا رو بغل کنم چند باری هم پرید و بوسم کرد و تنها چیزی که باعث می‌شد در لحظه نکنمش خجالت از سمیرا بود
هردومون خیلی حشری شده بودیم
چند باری سمیرا رفت تو آشپزخونه لبای آذر و بوسیدم حالش خراب بود تو سالن میخواست کمربند مو باز کنه و کیرم و بخوره اما نزاشتم ، کلی هم جوجه گرفته بودند که کباب کنیم اما محمد که بیهوش شد ما هم با مزه خوری سیر شده بودیم
چند باری سمیرا صدام کرد بالکن رفتیم و سیگار کشیدیم ولی دیگه چیزی نگفتم احساس میکردم میخواد دوباره بشنوه ازم که قربون صدقه اش برم
ساعت حدود دو بود نشستیم به صحبت ،سمیرا گفت خاطره شمال و تعریف کن
گفتم شمال همش خاطره است کدوم شو
گفت خواهر دوقلو هارو دو قلوهای افسانه ای خندید
نه نه اون که شوهرش اومد
یا ماجرای حنابندان و بگو
گفتم این محمد نخود تو دهن اش خیس نخورده ، همه رو گفته
خلاصه تا نزدیک ۴ صبح نشستیم اونقدر خندوندم شون از دل درد میگفتن فقط چیزی نگو دهن مو گرفته بودند که چیزی نگم، سمیرا دست راستم آذر دست چپم آذر تو کف من، من دلم پیش سمیرا
دیگه می‌خواستیم بریم بخوابیم که من گفتم همینجا رو کاناپه میخوابم که آذر به شوخی قاطی کرد گفت پیش خودم میخوابی عزیززززم جای مارو تو اتاق بنداز سمیرا
به شوخی با ترس گفتم ایشالا خیره
هر دو لباس خواب پوشیدن اما لباس های محمد بمن نخورد و گفتم تو اتاق عوض میکنم
یه لحظه دو دل شدم که آذر رو واقعا بکنمش یا نه، همه چی رو از نگاه سمیرا میدیدم ولی آخر به این نتیجه رسیدم که سیلی نقد به از حلوای نسیه و اینکه هر ربطی را که نچینی بوقت ، آب شود بعد به شاخ درخت!
جاها رو انداختن رفتیم تو اتاق، در قفل اش خراب بود بسته نمیشد یه پارچه گذاشتم لاش فشار دادم ،هوا داشت روشن میشد هنوز مست بودیم سرپا بغلش کردم موهاش خیلی بوی خوبی میداد رفتم لباش و بوسیدم بی مقدمه دستم و گذاشتم رو کس اش ، اومد دستم و برداره برنامه اش عوض شد دستم و فشار داد رو کسش ، بردمش یه کنج دیوار تند و تند لباس هاش و از تن اش کندم گیج بود باورش نمیشد من که بیرون اتاق انقدر با کلاس رفتار میکردم الان چجوری مثل گرگ میدرمش
سوتین توری مشکی با شورت آبی پوشیده بود
خوابیدیم رو زمین فقط گازش میگرفتم از سر تا پا شو لیس میزدم از شکم تختش که پرسیدم گفت یه مدت تو استخر … نجات غریق و مربی بودم الان دیگه فقط پیاده روی میکنم شاخام داشت در میومد این بدن یه پری دریایی واقعا ،چرا من نمیدونستم مربی شنایی که اینقدر برات ناز نکنم
تا قبل از اون شب فکر میکردم تمام بازنشسته آموزش و پرورش مثل فاطمه مهاجرانی میمونن
اما دختر کم سن هم همچین بدنی نداشت سوتین شو باز کردم و با خنده گفتم میگن ممه رو هر وقت از سوتین بگیری تازست!! از حشر و خجالت نگام نمیکردو حتی نمیخندید، نوک سینه هاش کم رنگ بود کوچک و ناز ، منم لیس و بوس و گاز…
طاقت نداشتم طولش بدم اومدم پایین
واسه من بیشترین لذتی که سکس اول داره اینه که شورت میکشم پایین یه بوس ریز از کس اش میکنم بینی مو میمالم به کوسش، این یعنی دیگه تمومه ، رسیدم به مراد!
هولم داد کنار، اومد با عجله کمربند مو باز کرد ، کیرم از سر شب نیمه راست بود
خیلی قشنگ میخورد بیضه هامو می‌کرد تو دهنش نفس هام بند میومد گفتم بچرخ منم واست بخورم
جوری خوردم که لرزید و خودش و جمع کرد قربون صدقه اش رفتم خوابوندمش که کیرم و بکنم تو کسش، یدفعه گفت صیغه بخون اینجوری گناهه، برای بار دوم شاخام در اومد
خلاصه از تو نت پیدا کردم و خوندم و حوصله کیرم سر رفته بود دیگه میخواست بخوابه که رسیدیم سر مهریه ، دیدم دردش انگار همین بوده خلاصه از کیفم ۵۰۰ تومن در آوردم با دو تا کاندوم ، گفت تو کیف پول ات همیشه کاندوم میذاری؟!
گفتم آره یه شکارچی واقعی همیشه تفنگ و فشنگش همراهشه
خلاصه به شوخی و جدی مهریه رو دادیم و سر کیرم و گذاشتم که بره خلاصه با تف و کرمی که تو اتاق بود هر کاری کردم کیرم نرفت داخل انگار داشتم تو سوراخ نافش میکردم
از درد بخودش می‌پیچید، از گریه تمام ریمل اش پخش صورتش شده بود دلم براش سوخت گفتم با دست ارضات میکنم منم نمیخوام با اصرار گفت که طاقت میارم برگشت رو شکم و یه بالش گذاشت زیر شکمش ، چه بدن زیبایی ، خلاصه به زور تف و کرم رفت تو ولی تمام مدت داشت گریه میکرد و درد می‌کشید خیلی حرکاتم کنترل شده بود که دردش نیاد ولی خیلی تنگ بود اولین کوسی بود که میکردم و اینقدر تنگ بود اونم تو این سن و سال
چه پوست صافی داشت من چه زاویه دید خوبی داشتم ، با اینکه کیر منم بخاطر تنگی اش درد گرفته بود اما نمیخواستم تموم شه، گفتم هر وقت ارضا شدی بگو منم بشم با سرش گفت باشه
خیلی لذت بخش بود یکی از بهترین سکس هام بود فقط حیف که نمی شد داد بکشیم
جفتمون ارضا شدیم روش خوابیدم غرق بوسه اش کردم ،فقط شورت مو پوشیدم اومدم دستشویی ، برگشتم تو اتاق باز دیدم داره گریه میکنه بغلش کردم گفتم درد داری؟ گفت نه! خیلی خوب بودی همه چیت خوب بود
لباش و بوسیدمو خوابیدیم

۱۰ صبح با صدای محمد که داشت شعر عروس چقد قشنگه ایشالا مبارکش باد بیدار شدیم ، آذر سرش و گذاشته بود رو بازوی من با لبخند بهم بیدار شدیم بوسیدمش لباس هامو پوشیدم و رفتم از اتاق بیرون ، نتونستم جلوی محمد نخندم با شعرهایی که داشت میخوند ، چشم تو چشم که شدیم قیافه شو کج و کوله کرد بهم گفت بابااا اومد بغلم کرد
نتونستم یا نخواستم انکار کنم یه بوسش کردم گفتم دمت گرم واسه همه چی
یواش گفت زدی توش؟!
گفتم تابلو نکن دیگه جلو سمیرا خجالت میکشم
ولی محمد دست بردار نبود هی من و بابا صدا می‌کرد
دور میز صبحونه آذر مثل یه دختر بچه اومد نشست پیشم، خودش و لوس می‌کرد صورت شو میمالید بهم ، منم براش لقمه درست کردم گذاشتم دهنش ، سمیرا ام محمد و مجبور کرد براش لقمه درست کنه ، انگار چندین سال بود میشناختمشون ، چقدر دوست شون داشتم
آذر ساعت ۴ باید ترمینال می‌بود که برگرده
بعد صبحونه حدود یه ساعتی ولو بودیم بازم به اصرارشون دو تا خاطره تعریف کردم و خندیدیم بعد سمیرا رفت که برنج درست کنه محمد هم رفت پشت بوم واسه ذغال و جوجه که قرار شد منم با قابلمه برم کمکش ، ولی من و آذر جفتمون از بس با هم ور رفتیم خیلی حشری بودیم دستشو گرفتم دوباره رفتیم تو اتاق ، دوباره پارچه رو لای در فشار دادم شلوار و شورت مو با هم کشیدم پایین ، کیرم و گذاشتم تو دهنش ، خیلی حرفه ای میخورد با دستام سرعت خوردن شو تنظیم میکردم یه وقتها هم تا ته میکردم تو دهنش که عوق میزد خیلی همه جا رو خیس می‌کرد ولی خوردن شو دوس داشتم مخصوصا بیضه هامو که می‌خورد دیوونه ام میکرد،برام مهم نبود محمد یا سمیرا بیان شهوت نمی‌ذاشت درست فکر کنم شلوار و شورت شو در آوردم شروع کردم خوردن کسش، عین خودش خیس آب کردم کس شو ، بلند بلند ناله می‌کرد، جلوش و نگرفتم بزار حال کنه ، کیرم نسبتا راحت تر رفت تو کوسش ، بر عکس کوسش بدنش سرد بود دستامو از زیر دستاش بردم و رو شونه هاش قلاب کردم دردش که میومد هی خودش می‌کشید بالا ، اینجوری دیگه نمیتونست فرار کنه ، صدای ناله هاش عوض شده بود گوش و گردن شو میلیسیدم و کیرم عقب و جلو میکردم دوباره شروع کرد به گریه کردن تو گوشش گفتم زود تموم اش میکنم درد نکشی ولی دست خودم نبود چندتای آخر و به قدری محکم زدم زدم که جیغ کشید در آوردم و با دست خودم و ارضا کردم
خیس عرق بودیم دو تامون
بهش گفتم کاش دور نبودی کاش نمیرفتی کاش بیشتر میموندی
کنار هم دراز کشیدیم بوسه بارونش کردم
گفتم من روم نمیشه اول برم بیرون ، تو برو منم میام
صدای خنده هاشونو که شنیدم دیدم اوضاع خوبه رفتم بیرون ، سمیرا گفت خسته نباشید آقا ، خندیدم گفتم حرف نگفته زیاد داشتیم ، گفت بعله صدای حرف زدنتون میومد ، خندیدیم و با یه قابلمه رفتم پیش محمد ، محمد هر چی جوجه پخته بود نصفه شو خورده بود اعتقاد داشت کباب فقط پا منقل!
تا من و دید گفت زدی توش یا الکی گفتی؟
گفتم اره دمت گرم
گفت بگو تعریف کن کسش تمیز بود عکس نگرفتی
گفتم خجالت بکش اینا چیه می‌پرسی؟!
سکس کردیم خیلی ام حال داد دم شما ام گرم
بر عکس من که بجز سکس داشتن مون به محمد چیزی نگفته بودم آذر تو همون تایم همه چی رو به سمیرا گفته بود!
بعد از ناهار آذر آماده رفتن شد منم از سمیرا و محمد تشکر و خداحافظی کردم و آذر و تا ترمینال رسوندم نزدیک ترمینال هر دو مون عجیب دلتنگ و بی قرار شدیم، وقتی سوار شد پیام داد گفت که چقدر دوسم داره و بهش خوش گذشته چندین سطر نوشته بود براش قلب گذاشتم و گفتم امیدوارم به زودی زود ببینمت.
پایان قسمت اول

نوشته: شایان

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


اوستا علم این یکی رو بکش قلم2

از اون به بعد رابطه من و آذر با هم تلفنی و پیامکی بود ولی بعد چند هفته هم هیچ حرفی نداشتم بهش بزنم، هم احساس کردم که داره خیانت میکنه البته نه بمن با من با کسی که تو رابطه بود و هم از دل برود هر آنکه از دیده رود !
داستان طولانی نشه فاکتور میگیرم خودمم این جاهای داستان رو دوس ندارم ولی همون شب که لنگ هاش رو هوا بمن گفت گناهه صیغه بخون عقد یه نفر دیگه بود!
سمیرا در جریان همه چی بود تو صحبت هاش هم حق و بمن میداد خلاصه رابطه من و آذر تموم شد ولی رابطه من با سمیرا بهتر شد واقعا دوستش داشتم اونم اعتماد کامل بمن داشت همیشه درد دلی داشت از مادرش یا محمد بمن میگفت ولی صحبت هامون عاشقانه یا سکسی نبود
یه روز صبح وقتی داشتم میرفتم سمت شرکت دیدم سمیرا چند بار تو همون تایم زنگ زده، زنگ زدم که دیگه بغضش ترکید فقط خیانت و عکس و فهمیدم از تو حرفاش ، گفتم مراقب خودت باش یه کم آروم شدی زنگ بزن ، رسیدم شرکت دیدم محمد مثل مرغ سر کنده داره اینور اونور می دوئه! محمد چی شده ؟! گفت سمیرا گوشیم و دیده! دیشب روشن تو دستم خوابم برده سمیرا همه چی رو دیده از همه چت ها هم عکس گرفته بود
من خیلی نصیحتش کرده بودم که نکن متاهلی ولی انگار اعتیاد داشت با همه لاس بزنه با تمام دوستای سمیرا لاس زده بود واسه خیلی ها عکس کیرش و فرستاده بود خیلی ها بلاکش کرده بودند خیلی ها هم پا داده بودند
سعی کردم آرومش کنم گفتم تو شرکت به کسی نگو من درستش میکنم، گفت فقط بیا سریع بریم سمیرا وسایل شو جمع کرده بره
نزدیک خونه که شدیم زنگ زدم باز داشت گریه میکرد تا صبح نخوابیده بود گفتم میخوام باهات صحبت کنم دارم میام پیشت تا ده دقیقه دیگه میرسم
گفت اگر محمد ام باشه خودم و میکشم
گفتم تنها میام محمد موند تو ماشین
رفتم بالا دیدم مثل عزادار ها لباس بلند سیاه پوشیده زیر چشماش گود افتاده و رنگ به صورتش نیست من و که دید دوباره زد زیر گریه، اینقدر معصومانه گریه میکرد که دلم کباب شد اصلا نمیتونست بگه چی شده بازو هاشو گرفتم گفتم فکر خودت باش داری از دست میری ، از دستش گرفتم و آوردم رو صندلی آشپزخونه نشوندمش یه آب قند براش درست کردم، گفتم چیزی نمیخواد بگی من خودم همه چی رو میدونم
من محمد و نصیحتش کردم قسم اش دادم و تا آخر داستان و براش گفتم ولی خودش نفهمید نخواست بفهمه
عکس های چت هاش رو نشونم داد، آرومش کردم گفتم تصمیم عجولانه نگیر نمیخواد ببخشی یا بیخیال بشی ولی احساسی تصمیم نگیر، خونه مادرت هم فرش قرمز پهن نیست
چندتا ترفند یادش دادم که حتی خواست جدا بشه دست خالی نره
خلاصه بعد از یک ساعت راضی اش کردم بمونه ولی فعلا با هم حرف نزنن تلفنی هم زنگ زدم با محمد اتمام حجت کردم عین سگ ترسیده بود منم خیلی ترسوندمش
بعد از صحبت هامون سمیرا خیلی آروم شد دوبار هم خندوندمش ، خیلی دوست داشتم بغلش کنم و تو گوشش بگم کوس ننه محمد، این بشر ارزش گریه تو رو نداره
تا شرکت فقط جواب سوال های محمد رو با آره یا نه میدادم خیلی ناراحت بودم از دستش
نزدیک ساعت ۴ سمیرا پیام داد ، تشکر کرده بود که ازش حمایت کردم کلی قلب و بوس فرستاده بود، قلبم شروع کرد تند زدن، پیام های منم نسبت به همیشه فرق کرد قربون صدقه اش رفتم با کلی قلب و بوس
از شرکت زدم بیرون تو ماشین نشستم بهش پیام دادم
امروز نمیدونی چقدر دلم میخواست بغلت کنم اونجا که بازوها تو گرفته بودم
گفت ؛ منم
گفتم ترسیدم
گفت چرا
گفتم شرایط روحی ات خوب نبود گفتم ناراحت میشی
گفت از خدا میخواستم فقط اون لحظه بغلم کنی
چقدر حس هامون شبیه هم بود
گفتم اگر بغلت میکردم خود خدا هم نمیتونست جدامون کنه
تند و تند واسه هم می نوشتیم جالب بود مثل دخترهای دیگه ناز نمیکرد که یه طرفه باشه اونم قربون صدقه من میرفت
براش نوشتم هر وقت هم ناراحت بودی بدون اینجا یه شونه هست که میتونی پاهاتو ببخشید یعنی سرتو بزاری روش :))
سمیرا حدود ۱۲ سالی از من کوچک تر بود بر عکس آذر که حرف مشترک نداشتیم با سمیرا یه دنیا حرف داشتم بزنم، تا شب تمام گوشیم پر عکس هاش شده بود با هر عکسی که می‌فرستاد هزار بار قربون صدقه اش میرفتم پیام هامون سکسی شده بود از پشت تلفن بوی تن شو حس میکردم
قرار شد فرداش ظهر برم خونه شون و بغل ناتمام دیروز و تمام کنیم دلم پر می‌کشید براش
به اصرار من قرار شد جای شیرینی ، ناهار بگیرم با هم بخوریم
سخت ترین کار دنیا، توضیح دادن دلیل مرخصی ام به محمد بود از بس راجع به همه چی می‌پرسید یا هر جایی رو که میگفتم کار دارم یه کاری اونجا داشت
ظهر از شرکت راه افتادم غذایی رو که تلفنی سفارش داده بودم و گرفتم و کیف پولی رو که واسه تولد آذر گرفته بودم و بهش ندادم رو برداشتم تا به سمیرا بدم
از پله های خونه شون که بالا میرفتم چندتا افکار منفی اومد سراغم که داری چیکار میکنی؟! محمد دوستته، اینم زنشه، زن شوهرداره ، اگر یه دفعه بیاد خونه اگر دوربین تو خونه باشه اگر فلان اگر بیسار، ولی به همه افکار منفی ام گفتم کس ننتون هر مشکلی دارید با کیرم صحبت کنید!
یه نگاه ام به آسمون کردم و گفتم اوستا علم! این یکی و بکش قلم !
سمیرا تو چارچوب در وایساده بود چقدرم آرایش کرده بود، یه لگ مشکی با تاپ آبی روشن پوشیده بود که نگم،ماشالا به این اندام
دست دادم و روبوسی معمولی تا رفتم تو ، در و که بست غذا ها رو گذاشتم رو اوپن گفتم قربونت برم نفسم بیا بغلت و بهت بدم اومد تو بغلم سفت چسبیدیم به هم، محکم بغلش کرده بودم شروع کردم بوسه های ریز از سرش میکردم صورت مو چسبوندم به صورتش بین گوش و گونه شو بوسیدم خیلی حشری بودیم یه دستی به کیرم کشید و زود دستش و کشید عقب ، تو چشماش خیره شدم خیلی آهسته رفتم تا لباش و ببوسم هر دومون چشمامون و بستیم هم پای من که لباش میخوردم اونم لبای من میخورد زبونش تو دهنم میچرخوند بدون اینکه جدا شیم قدم قدم تا تخت رفتیم به شوخی گفتم ناهار گرفتم من نخوری تموم کنی
خیلی ناز می‌خندید
افتادیم رو تخت از لباش سیر نمیشدم کم کم لباس هاشو که در آوردم آفرین به این بدن ، هر جا رو که میدیم سوپرایز میشدم ، نوک سینه اش مثل آذر خیلی کم رنگ و کوچیک بود همونجور که من خیلی دوست دارم، لگ شو از پاش در آوردم یه شورت بندی آبی سفید پوشیده بود از رو شورت کوسش و گاز گازی میکردم از کنار بندش زبونم فرستادم تو ، جاااان به این کوس
شورت شو در آوردم کوسش و بوس بوسی کردم حال جفتمون خراب بود هر هنری تو خوردن داشتم و واسش رو کردم، کیرم و در آوردم گفتم طاقت ندارم بکنم توش؟ پا شد بدون اینکه حرف بزنه شروع کرد کیرم و خوردن ، عاشقتم سمیرا ، نفسم میره اینجوری میخوریش
خوابوندمش چندتا لب گرفتیم و کیرم و گذاشتم دم کوسش ، سمیرا هم تنگ بود و دردش گرفته بود اما نه اندازه آذر ، دیدم خیلی درد داره من خوابیدم تا اون رو بشینه تا کمتر دردش بیاد ، چقدر وارد بود چقدر خوب کمر شو بازی میداد چه صدای راه انداخته بودیم خسته شد دوباره خوابید اومدم روش شروع کردم تلمبه زدن چند بار ارضا شده بود با ریتم یواش شروع کردم و آخر کار با هر ضربه ای جیغ میکشید
تو گوشش گفتم دارم ارضا میشم نفسم
بوسه بارونش کردم
پا شدم لباس پوشیدم اومدیم ناهار خوردیم که دیدم گوشیم سایلنت بوده محمد ۳۰ بار زنگ زده،ترسیدم اومدم بیرون تو ماشین بهش زنگ زدم دیدم کار مهمی نداشته دنبال یه مهر میگشته و خیالم راحت شد
رفتم بالا با سمیرا دوباره رفتیم تو تخت تو بغل هم، گفتم سمیرا دلم برات تنگ شد دوباره میخوامت، لباشو بوسیدم کیرم و از بغل شورت آوردم بیرون گرفت دستش چندبار عقب جلو کرد بعد شروع کرد به خوردن منم شورت شو در آوردم گفتم بچرخ منم واست بخورم با زبون و انگشتم ارضاش کردم دیگه پاهاش جون نداشت خوابوندمش رو شکم ، دلم خواست مثل آذر بکنمش ، یه بالش گذاشتم زیر شکمش و دوباره شروع کردم
با لبای بسته ناله می‌کرد
یکی از بهترین پوزیشن ها واسه کردن این مادر و دختر همین بود
احساس کردم داره ارضا میشه تند و محکم زدم و منم
ارضا شدم نیم ساعتی کنار هم بودیم با سرانگشتام نوازشش میکردم ،گفتم خدا رو شکر می‌کنم که تو رو تو مسیر زندگی من گذاشت اومد و لبام و بوسید
دلم نمیومد جدا شم ازش ولی چاره ای نبود
خیلی از روزها کارم شده بود همین، ۲_۳ ساعت مرخصی میگرفتم و میرفتم پیش سمیرا
تقریبا همه تو شرکت متوجه تغییر رفتار من شده بودند من حدود ۵ سالی تو این شرکت حتی مرخصی های خودم رو هم نمی‌رفتم الان تند و تند مرخصی به بهانه های مختلف
ولی عشق سمیرا اونقدر شیرین بود که به همه چی می ارزید
فقط ام سکس نبود یکی رو پیدا کرده بودم که دوستم داشت و دوستش داشتم
با اصرار محمد چندتا پنج شنبه رفتیم خونشون و ۳ تایی مشروب خوردیم حتی یه شب ام که محمد سیاه مست شد چپ کرد بالا سرش سکس کردیم که خیلی لذت داشت
تو شرکت همیشه یه تعدادی از محمد گلایه داشتند که کار نمیکنه یا تو کار بقیه دخالت میکنه یا نمیذاره بقیه کار کنن اما با صحبت رفعشون کرده بودم که به گوش مدیریت نرسه ، اما میدونستم که دیر یا زود میرسه
یه روز ظهر دعوت شدم دفتر مدیریت و دقیقا علت شو میدونستم ، یه کمیته انضباطی غیر رسمی بدون حضور محمد تشکیل داده بودند که اخراجش کنند، چقدر اولش از من تعریف کردن که تو این ۵ سالی که تو این شرکت هستم چقدر در راه منافع شرکت قدم برداشتم ولی من میدونستم به کجا میخوان برسن، حرف که از محمد شد گفتن ضررش واسه شرکت بیشتر از نفع شه خواستیم با شما ام مشورت کنیم چون شما باهاش رفیق تری بعد اخراجش کنیم ، گفتم من حرفی ندارم بچه شوخ و سر به هواییه، اما اخلاق های خوبی هم داره
نذاشتن حرف هام و کامل کنم پریدن وسط حرفام که اصلا یه اخلاق خوب هم نداره اون از شوخی هایی که میکنه اینم که جدیدا عکس کونشو فرستاده به چند تا از بچه ها، شما ام آدم با آبروی هستی وقتی باهاش میگردی واست حرف در میارن چون این محمد کونیه، خندم گرفت گفتم اون شوخی میکنه اونجور که شما فکر میکنید نیست، خلاصه قرار شد یه جلسه دیگه بزاریم خود محمد ام باشه بعد تصمیم بگیرن، ولی همش تو فکر بودم پر بی راه نمیگفتن، محمد چندبار شلوار شو جلو من کشیده بود پایین که ببینم تو کونش جوش زده یا چی یا خودش و می‌مالوند بمن، ولی من تو باغ نبودم
ما دهه شصتی ها از بس محدودیت بود با کون کردن بزرگ شدیم ولی خوب اونا بچه خوشگل بودن محمد سرش کچل بود و بجاش بدنش پر مو بود اصلا کیر واسش راست نمیشد
تو همین فکر ها بودم که یکی از بچه ها رو مدیریت فرستاده بود بیاد با من صحبت کنه ، شروع کرد تعریف کردن گفت زمان استراحت تو اتاق تنها بودیم محمد باهام شوخی زشت کرد گفتم پا میشم میکنمت ها ، گفت کوس ننه هر کی نکنه ، شلوار شو کشید پایین قمبل کرد منم از اتاق زدم بیرون
خداییش تعریف میکرد نمیتونستم نخندم قیافه شون میومد جلو چشمم، راست میگفتن من تو باغ نبودم
ولی باید یه کاری میکردم اخراج نشه چون اینجوری من که مرخصی میرفتم نیرو جایگزین ام محمد بود و خیالم راحت بود ولی مدیریت زوم کرده بود روش
به محمد گفتم بعد کار من تا خونه میرسونمت تو ماشین سر حرف و باز کردم گفتم تو شوخی میکنی ولی همه جدی گرفتن امروز من و خواستن راجع به تو صحبت کردن که شوخی دستی میکنی عکس میفرستی واسه بچه ها ، خجالت کشید ولی خیلی پرو بود هی مینداخت تو خنده، گفتم صحبت اخراج تو میکردن ، جای دفاعی هم واسه من نزاشتی، سر سنگین باش با کسی شوخی نکن
شبش خیلی تو فکر بودم مثل پازل همه چیزها رو کنار هم چیدم دیدم این پسر چقدر از من خواسته بکنمش، ولی من نفهمیدم ، خیلی وقتها میشد ازم می‌پرسید کیرت چقدره، یا به شوخی میگفت بده برات ساک بزنم یا میومد تو بغلم می‌چرخید کون شو میمالید بهم یا ازم میپرسید تو چجوری دوست داری یا کون چجوری باشه میکنیش؟،ولی واقعا تو ذهنمم نیومده بود که این واقعا دلش کیر میخواد
فرداش با سمیرا قرار داشتم چیزی هم دوست نداشتم بهش بگم ولی خود محمد بهش گفته بود و دعواشون شده بود ، سمیرا از من خجالت می‌کشید ولی دیگه دیدم همه چی رو میدونه منم بهش گفتم. اونم گفت چندتا از بهترین دوستاش و بخاطر محمد از دست داده محمد به شوهر دوستاش پیشنهاد سکس میداده اونا هم قطع رابطه می‌کردن، به سمیرا گفتم الانم تو شرکت وضعش خوب نیست میخوان اخراجش کنند، باز من صحبت میکنم ولی باید خودش حواسش باشه
با خنده گفتم خوبه بمن چشم نداره
سمیرا شب اولی رو تعریف کرد که رفتم خونشون به سمیرا گفته بود اگر مادرت نبود شب پیش هم میخوابیدم کیرشو می‌کرد تو کون من منم کیرم و میکردم تو کوس تو، عقب و جلو که میکردم میرفتم تو بهشت! که سمیرا باهاش دعوا کرده بود و گفته بود بزار یه دوست واسمون بمونه! تهدیدش کرده بود که اگر محمد بمن چیزی بگه قهر کنه بره
شبش هزار تا فکر اومد تو سرم ، اگر محمد و میکردم سر کار میموند و به کس دیگه ای پیشنهاد نمی‌داد سمیرا رو هم داشتم و اگر سه تایی سکس میکردیم میتونستم خیلی راحت برم و بیام شب بمونم
اما چجوری باید با سمیرا مطرح میکردم حتما ناراحت میشد
بین دو راهی گیر کرده بودم از طرفی محمد گفته بود که اخراج شه میره کارخونه یکی از فامیل هاشون تو کاشان کلا اونجا زندگی کنن که سمیرا رو از دست میدادم
تصمیم مو گرفتم سخت نبود مصلحتی میکنمش!
پایان قسمت دوم

نوشته: شایان

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • آخرین مطالب ارسال شده در انجمن

    • kale kiri
      شیدا زن همکارم   سلام علی دلیر هستم ۳۱ سالمه و قد و وزن معمولی دارم داستانی که میخوام براتون تعریف کنم راجب ادب کردن خانوم یکی از کارمندام هستش من یه شرکت واردات و صادرات دارم و تعدادی کارمند قدیمی که چند سالی هست باهم کار میکنیم هم نیروی خانوم دارم هم آقا بچه های شرکت گاهی بعد از کار باهم میرن کافه برای شام خوردن و تفریح اونایی هم که متاهل هستن به همسراشون میگن میان اونجا دور هم جمع میشن منم گاهی اگر قراری با پارتنر خودم نداشته باشم باهاشون میرم و مهمونشون میکنم به عنوان تشویقی خلاصش بخوام براتون بگم که طولانی نشه یکی از حساب دارای شرکت که مرد هستش یه خانوم چادری داره ولی اصلا رفتارش مثل خانومای چادری نیست عشوه زیاد میاد تو جمع و شوخی زیاد میکنه با همه با این موضوع کاری ندارم این خانوم که اسمش شیدا یه اخلاق خیلی بد داره همش تو جمع شوهرش میکوبه و بد میگه ازش شوهرشم آدم مظلومی با خنده و شوخی رد میکنه این موضوع خیلی من اذییت میکرد همش رو اعصابم بود چون هر مشکلی هم با شوهرت داری نباید همش تو جمع بگی که اونم جمع همکاراش که یه جوری غریبه حساب میشن این موضوع چندین بار تکرار شده بود و من با اینکه ناراحت میشدم کاری نکردم تا اینکه یه شب با دوست دخترم دعوام شده بود اعصاب نداشتم این شیدا خانوم هم یهو تو جمع برگشت گفت والا شوهر من بی عرضس نمیتونه کارای بزرگ بکنه پول بزرگ در بیاره من جای شوهرش خیلی بهم برخورد و اینکه فهمیدم این خانوم ضعف پول داره و چون شوهرش پولدار نیست باهاش بد رفتاری میکنه اونجا بود که تصمیم گرفتم یه درس حسابی بهش بدم که دیگه از این غلطا نکنه شام که خوردیم بچه ها دونه دونه تشکر کردن و رفتن منم نشسته بودم صورت حساب بیارن حساب کنم برم یهو دیدم شیدا تنها برگشت سر میز گفت کیفم جا مونده بود خوب شد شما نرفته بودید یهو یکی برمیداشت میرفت بهش گفتم خیلی وقته بهت دقت میکنم گفت یعنی چی گفتم فردا میتونی بیای شرکت ببینمت صحبت کنیم یه لبخند ریز زد و پرسید آره ولی راجب چی گفتم بیا حضوری میگم بهت اینجا جاش نیست فقط بین خودمون باشه کسی نفهمه آخر شب بیا که بچه ها رفته باشن دوباره یه لبخند زد و گفت باشه مشکلی نیست و خوشحال رفت کاملا مشخص بود دوست داره با مرد های پولدار لاس بزنه فردا شب شد و بچه های شرکت دونه دونه رفتن منشی اومد پرسید همه رفتن شما هستید گفتم بله شما برید من خودم میبندم دفتر پنج دقیقه نگذشته بودم دیدم زنگ شرکت زدن در باز کردم دیدم شیداس سلام و احوال پرسی کردیم و اومد داخل با خنده بهش گفتم پشت در منتظر بودی بچه ها برن چقدر زود اومدی اونم خندید و گفت آخه فکر کردم کار مهمی دارید گفتم زود بیام و اینکه خونه رفتنم دیر نشه شوهرم شک کنه رفتیم تو اتاق من شیدا وقتی وارد اتاق شد چادرش در آورد گذاشت کنار با مانتو شلوار جذبی که پوشیده بود نشست رو مبل یه آرایش ریزی هم کرده بود منم در اتاق بستم و رفتم پشت میز نشستم کاملا مشخص بود که آماده این بهش پیشنهاد بدم و قبول کنه قشنگ هول مرد پولدار بود پرسید موضوع چیه راجب چی میخواستید حضوری با من صحبت کنید گفتم که مستقیم میرم سر اصل مطلب من متوجه شدم شما با شوهرت مشکل داری و بیشتر مشکلتم سر پول و درآمدش هست گفت آره خب بی عرضس این همه سابقه کاری داره نمیتونه پول خوب در بیاره بهش گفتم پول خوب از نظرت یعنی ماهی چقدر گفت دیگه حداقل باید ماهی ۱۰۰ تومان در بیاره ولی حقوقش ماهی ۳۵ به جایی نمیرسه مرد باید زنش همه جوره تامین کنه منم سریع نذاشتم حرفش تموم بشه گفتم تو با عرضه ای؟ یهو جا خورد و با تعجب گفت معلومه خب آره از اون عرضم بیشتره گفتم من یه فانتزی دارم که دوست دخترم نمیتونست انجام بده تو برام انجام بده ماهی ۱۰۰ تومان بهت حقوق میدم حقوق اولتم همین امشب پرداخت میکنم چشماش از بابت پول برق زد ولی یکم مکث کرد و پرسید چه فانتزی گفتم تو سکس بردم باش رفت تو فکر دیدم ساکت شده گفتم همین که الان شروع نکردی به داد زدن سر من مشخص راضی هستی گفت آخه خیلی یهو گفتی نمیدونم چی بگم من تاحالا به شوهرم خیانت نکردم فهمیدم مشکلش با برده شدن نیست مشکلش اینکه که از خیانت میترسه گفتم نگران نباش کسی متوجه نمیشه ماهی یک بار فقط دیت میزاریم اینکه گفتم بیشتر راضی شد و پرسید آخه من بلد نیستم چجوری باید بردت بشم چیکار باید بکنم گفتم پاشو جمع کن بریم تو راه بهت میگم تعجب کرد پرسید کجا من باید برم خونه گفتم زنگ بزن بگو اومدی خرید دیر میرسی خلاصه با یکمی ناز قبول کرد و زنگ زد به شوهرش گفت دیر میام رسیدیم خونه من و رفتیم تو اتاق ( خلاصه میگم که طولانی نشه ) نشستم لب تخت گفتم وایسا جلوم لباسات در بیار اونم از ذوق پول کاملا مطیع شده بود شروع کرد آروم آروم لباساش در آورد دیدم لباس زیر ست قرمز پوشیده که با پوست سفیدش سکسی بشه گفتم تو که اومده بودی دفتر صحبت کنی پس این چیه تنت خندید و گفت خب فکرش میکردم بهم پیشنهاد بدی ولی دیگه نه در این حد منم خندیدم گفتم بشین زمین چهار دست و پا بیا سمتم نشست و اومد جلوم گفتم از این لحظه به بعد تو سگ منی هر کاری بخوام باهات میکنم فهمیدی خندید یدونه محکم زدم زیر گوشش چشماش گشاد شد و تعجب کرد فهمید خیلی جدیم گفت بله فهمیدم گفتم بله نه باید بگی چشم ارباب تکرار کن گفت چشم ارباب گفتم دستات ببر پشتت برد پشتش از پشت با یه بند سوییشرت بستمش و اومدم جلوش نشستم لبه تخت پام گرفتم جلو صورتش گفتم بخور تعجب کرد گفت واقعا یه کشیده دیگه زدم زیر گوشش سریع گفت چشم ارباب شروع کرد به لیس زدن و میک زدن انگشتای پام و لای انگشتام گفتم چشمات ببند گفت چشم وقتی بستش شروع کردم به فیلم گرفتن ازش با گوشی اون یکی پام آوردم بالا گفتم حالا این بخور شروع کرد به خوردن از چهرش مشخص بود راضی نیست و به زور داره میخوره ترسیده بود قشنگ یکمی که خورد گفتم کافیه رفتم پشتش از موهاش گرفتم بلندش کردم پرتش کردم رو تخت کون سفید خوبی داشت شورتش در آوردم لای کونش باز کردم گفت چیکار میکنی من تاحالا کون ندادم نمیتونم گفتم خفه شو تو دیگه مال منی حق انتخاب نداری از کشو یه پلاگ برداشتم با ژل چربش کردم یهو کردم تو کونش جیغش بلند شد ولی دستاش بسته بود نمیتونست کاری کنه میگفت تورو خدا درد داره درش بیار گفتم نترس الان جا باز میکنه تا اون اکی بشه کمربند برداشتم شروع کردم به اسپنک اولی که زدم دادش بلند شد گفت خواهش میکنم غلط کردم پشیمون شدم نمیخوام پول دستام باز کن یکی دیگه زدم محکم گفتم دیگه دیر شده راه برگشت نیست یکی دیگه زدم رد کمربند روی کونش سرخ شده بود ۷.۸ تا دیگه محکم زدم گریه میکرد میگفت خواهش میکنم بسه نمیتونم دیگه کمربند گذاشتم کشیدمش عقب لب تخت گفتم داگی شو چون دستاش از پشت بسته بودم داگی که شد با صورت خورد رو تخت با گریه گفت حداقل دستم باز کن گفتم خفه شو کونش کامل قرمز شده بود رد کمربند مونده بود پلاگ درآوردم از تو کونش یه جیغ دیگه زد کیرم ژل مالی کردم زدم توش دوباره جیغ زد گفت حداقل آروم بار اولمه دارم کون میدم یه دستم گوشی بود یه دستم کونش گرفته بودم تلمبه میزدم فرمش خوب بود فکر کنم ورزش میکرد که انقدر گرد بود پوست کونش بخاطر اسپنک رفته بود دیگه با دست نمیزدم چون بار اولش بود خیلی تنگ بود یکمی که تند تند تلمبه زدم دیدم داره آبم میاد در آوردم از کونش از موهاش کشیدم پرتش کردم رو زمین گفتم بشین نشست کردم تو دهنش تا حلقش میبردم تو اوق میزد تندش کردم آبم اومد ریختم تو دهنش داشت اوق میزد گفتم همش باید بخوری از ترسش خورد گفت حالا میشه چشمام باز کنم گوشی پرت کردم اون ور رو تخت گفتم باز کن باز کرد با یه حالت مظلومی نگام کرد گفت پس من ارضا نمی کنی گفتم خفه شو بابا پاشو گم شو برو دستاش باز کردم گفتم لباسات بپوش برو گفت یعنی چی گفتم واقعا فکر کردی من میخوام تو پارتنرم باشی گفت پس چرا این کار کردی وقتی بهش گفتم برای تلافی رفتارش با شوهرش اینکارو کردم بدجوری عصبی شد پاشد کلی چرت و پرت بار من کرد منم فقط میخندیدم بیشتر عصبی می شد انقدر حالش بد بود یادش رفت حتی راجب پول صحبت کنه بگه پول بزن برام با عصبانیت لباسش پوشید صورتش شست و مرتب کرد میخواست بره بیرون بهش گفتم شیدا از کل سکس فیلم گرفتم یه بار دیگه با شوهرت تو جمع بد رفتاری کنی بد بلایی سرت میارم در و کوبید و رفت حالا شما بگید درس خوبی بود براش؟ نوشته: A.teh77
    • kale kiri
      بدنتو میخوام 2 سلام قسمت قبلی شروع رابطه خودم و داییم رو تعریف کردم و بازم مجددا میگم دوستان داستان تابو و محارم هستش و چون با جزئیات تعریف میکنم یکم طولانی میشه پس اگه دوس ندارین لطفا نخونید... بعد از اولین باری که سکس کردیم من چون به قصدم موندن نبود اونجا لباس کمی همراهم بودو وسیله های دیگه امم نبرده بودم فرداش با خانوادم برگشتم شهرمونو طبق حرفایی که زده شدوبحثو کشوندم به موندنم و مامان بزرگم با ذوق استقبال زیادی کرد قرارشد فردا صبح که برگشتیم عصر داییم بیاد دنبالم تا بیام خونه مادربزرگمو یه یکی دوهفته ای بمونم ولی وقتی که صبح وقتی بلندشدیم متوجه شدم مامانم سرماخورده و تا عصر رفته رفته حالش بدترشدو قرارما کنسل شدو افتاد برای چندروز بعدو همین منوال از اولین سکس ما یک هفته ای گذشت و حال مامانم که کاملا خوب شدو سرحال شد تصمیم میگیره سوپرایزم کنه خودش زنگ میزنه داییم که بیاد دنبالم،حدود 10روزی مونده بود به امدن زنداییم از خونه مادرش و از این فرصت باید نهایت استفاده رو میکردیم، مامانم که زنگ میزنه داییم 8 صبح بوده و ساعت 10داییم خودش امد بالا سرمو بیدارم کرد😂توقع دیدنشو نداشتم و خیلی ذوق زده فقط بغلش کردم ولی کار بیشتری نتونستم بکنم چون مامانمم تو چهارچوب در ایستاده بودو نگاهمون میکرد،بااینکه با سرعت زیادی رفتم حموم و حسابی شیو کردم و تمامی وسایل لازممو برای ده روز برداشتم و کارامو تموم کردم ولی بازم مامانم برای ناهار نگهمون داشت و از نگاهاش و لمسای یواشکی دستش رو بدنم متوجه شدم که اونم مثل من هرچی میگذره بیقرار تر میشه خلاصه ساعت 5عصر بود که حرکت کردیم تا از شهر زدیم بیرون یدفعه ماشینو زد بغل جاده و دودی جلورو که حالت پرده پلاستیکی بودوکشیدوصلش کرد و چرخید سمتم دوطرف صورتمو گرفتو لباشو گذاشت رو لبام،با ولع با حرص لبامو میبوسیدو گاز میگرفت،دستاشو دور بدنم پیچیدو منو به خودش فشار میداد، با عطش زیاد میبوسیدمشو دستام دور گردنش حلقه بودن،عطش و خواستن دوطرفه خیلی قشنگی بینمون حس میشدو رفته رفته لب بازیمون خیس و صدا دار شدن، نفس کم آورده بودم و آروم زدم به بازوش که لبامو ول کردو سرشو برد تو گردنم،گردنمو زبون میزد تا لاله گوشم و گوشمو خورد و تیشرتمو همراه سوتینم زد بالاو سینه هامو چنگ زدو گذاشت دهنش(چون تو ماشین بودیمو مقصد خونه بود مانتو و شالو اینا نپوشیدم فقط تیشرت و لگ چسبون تنم بود) زبونشو میکشید دور گردی سینمو هرچقدر میتونست حجم سینه امو میکرد تو دهنشو مک میزد، دورتادور گردی سینه هامو کبودکرده بودو حسابی کصم آب انداخته بود ناله هام بلندشده بودن دستشو نوازش وار کشید رو شکممو بردش زیر خط شلواروشرتم دستش به بالای کصم رسید که یدفعه گوشیش زنگ خوردوبا دیدن اسم روی گوشی اخماش رفتن توهم و کشید عقب و بعد چند ثانیه با نفس عمیقی جواب داد و شروع کرد حرف زدن، از حرکتش شوکه شده بودم ولی با جواب دادن گوشیو شنیدن صدای زنداییم ازاونور خط متوجه اوضاع شدم، لباسمو مرتب کردمو صاف نشستم سرجام،ماشینو حرکت دادو راه افتادیم همچنان داشت حرف میزد یعنی بیشتر گوش میداد تا حرف زدن...تا رسیدن به خونه حرفی بینمون ردوبدل نشدو دیگه کلا لمسمم نکرد بخاطر تاخیرمون تا رسیدیم تقریبا 7 شب بودو ازاونجایی که عادت آدمای قدیمی رو همه میدونن وقتی رسیدیم کمی بعد مامان بزرگم سفره رو انداخت برای شام،بعد از شام خوردنوجمع کردن سفره ایستادم برای ظرف شستن و مامان بزرگمم رفت پا تی وی بشینه،حین ظرف شستن امدو مثلا میخواست لیوانی بزاره تو سینک چسبید بهمودستشو نرم پیچید دور شکمم که درجا سرم چرخید سمت پذیرایی که تی وی اونجا بودو آشپزخونه اپنش چسبیده به پذیرایی بودو در انتها یه ستون بزرگ مستطیلی بود که جلو دیدو میگرفت و بعدش چهارچوب در وصل میشد به راهرو اتاقا که با یکم گردن کشیدنو چک کردن یواشکی دیدم مامان بزرگم جایی نشسته بود که میشد پشت ستون و دیدی به ما نداره، نفس راحتی کشیدموبرگشتم سرجام و چرخید رو به سینک که سرشو برد تو گردنم یه بوسه ریزی گذاشت و کنارگوشم گفت:ناراحتی ازم؟تعجب کردم:چرا ناراحت باشم؟دوباره بوسید و گفت:چون تو ماشین حشری شدیو ارضات نکردم،سرم چرخید سمتش و گفتم:نههه چرا ناراحت باشم آخه شرایطو درک کردمو ترجیح دادم که تحت فشار نزارمت باخودم گفتم هروقت ذهنت آروم بگیره میای سراغم،زبونشو کشید رو گردنم تا لاله گوشم و لاله گوشمو گاز ریزی زد و گفت:آفرین کوچولوی فهمیده،خنده ریزی کردمو کونمو تکون دادم تا ازم فاصله بگیره و گفتم:برو دیگه الان مامان جون میبینه بدبخت میشیم،باز لاله گوشمو بوسید و گفت:نمیبینه خیالت راحت و همزمان حرفش دستاشو از رو تاپم گذاشت رو سینه هام و فشارشون داد،آخرین بشقابقو آبکشی کردمو گذاشتم تو سینکو دستکشامو دراوردموآبو بستم و خودمو چسبوندم بهش،که سینه هامو محکمتر فشار دادو زبونشو کشید تا رو گردنم، فکمو گرفتو سرمو کج کرد و کمی خم شد رومو لبامو به دهن گرفت،کیرش بزرگ شده بودواز زیر شلوارکش کاملا حس میشدو فشارش میداد به کونم،زبونشو وارد دهنم کرد با زبونم بازی کردو زبونمو مک زد که اوم آرومی گفتم که بلافاصله صدای مامان بزرگم امد:نیلی مادر کارت تموم؟درعرض یک ثانیه ازهم فاصله گرفتیمو نگاهمو دوختم به پذیرایی و با یه تک سرفه گفتم:آره مامان جون تموم کردم چرا؟داییم تکیه زد به دیوار آشپزخونه و مثل من منتظر بود که صداش امد:قربون دستو پنجت دخترکم یه چایی بیار بخوریم،چشم بلندولوسی گفتم که صدای خندش امدوخیالم راحت شد ازاینکه به چیزی شک نکرده و تندی آب ریختم تو کتریو گذاشتم رو گازو بلافاصله رفتمو از گردن داییم آویزون شدم،اول دستام دور گردنش بودنو لبام رو لباش،به آرومی لب بازی میکردیمو سینه های بدون سوتینمو فشار میدادم به بدنشواونم دستاشو کرده بود تو شلوارکمو حسابی کونمو میچلوند و انگشتاش تا سوراخ کصم در رفتو امد بودن، نفس کم آوردمو لبامو ازش جدا کردم که لباش دنبال لبام کش امدنوصحنه خیلی تحریک کننده ای بود برام، سرشو برد تو گردنمو همونجوری که میبوسیدو مک میزد شروع کرد حرف زدن:آخ اگه الان تنها بودیم نمیدونی چه کارایی باهات میکردم،مثل خودش زمزمه وارگفتم:فکرکن مثلا امشب تنها بودیم چیکار میکردی؟دستمو بردم تو شلوارشو بردم زیر شرتشو کیرشو گرفتمو شروع کردم مالیدنش،تخماشو میمالیدمو میومدم بالا کیرشو نرم میمالیدم،آه مردونه ای کشیدو دستشو از جلو وارد شلوارم کردوانگشتاشو لای چاکم کشید تا رو سوراخم و سوراخمو میمالیدو گفت‌:تاخوده صبح میکردمت جوری تو کص تپلیه خیست تلمبه میزدم(یه بند انگشتشو واردم کرد که سریع جلو دهنمو محکم گرفتمو با دست دیگم دستشو چنگ زدم که متوقفش کنم ولی بی توجه به من یه انگشتشو کامل کرد داخلمو دلم ضعف رفتوچسبیدم بهش)جوری این کلوچه رو میخوردم که شیره جونت رو بکشم بیرون که تا یک هفته نتونی راه بری،گفتم:نکن، نکن دایی دربیار دستتو،انگشتشو داخلم تکون میدادوگفت:هیشششش نترس فقط صدات بلند نشه باقیشو بسپار به من،دو دستی دستشو چسبیدمو زور میزدم متوقف بشه و گفتم:دایی توروخدا یهو صدام بلند میشه همین وسط ارضا میشم اونوقت بیاو جمعش کن،مامان جون بفهمه سکته میکنه دربیار دستتو دیگه،حرفم تموم نشده بود که سوت کتری بلندشدوهمزمان شد با صدای مادربزرگم:نیلی؟دختر کجایی کتری جوشه،درجا دستشو ازم دراوردوبازم چسبید به دیوار که دیده نشه و من خودمو مرتب کردمو رسوندم به اپن و با لوس بازی همیشگیم گفتم کف زمین نشسته بودم با گوشیم مشغول بودم، پرس داییمو کرد که گفتم: فکرکنم تو اتاقشه آهانی گفتو چیز بیشتری نپرسید،چایی درست کردمو با سینی لیوانو قندوچیزای دیگه بردم براشو گذاشتم کنارش،از ترس اینکه باز میرم آشپزخونه و یدفعه همونجا میکنتم و منم این شرایط پر استرسو اصلا دلم نمیخواست نشستم جفت مادربزرگم،نیم ساعتی گذشته بود که داییم هم امدو نشست جفت من و شروع کردیم به چت کردن، بیشتر کل کل میکردیمو گله مندبود که چرا برنگشتم آشپزخونه و حرفای من به کتفش بودن، حدود یکساعتی ردشدو ساعت حدودا ‌9بود که یدفعه حواسم جمع مامان بزرگم شد که همونجوری پا تی وی خوابش برده با ارنج زدم به داییم که درجا فهمید،تی وی رو خاموش کردو مادر بزرگمو بیدار کردو یواش یواشی بردش تو اتاقشو وقتی مطمعن شد خوابیده درو بستو رفت سمت اتاق من، چون خونه سه خواب بودو مال من آخرین اتاقو دورترین بود به نسبت بقیه و اتاق مامان بزرگم، تند چراغارو همه خاموش کردم و رفتم سمت اتاقم درو باز کردمو واردشدن همانا کشیده شدن دستم همان،چسبوندتم به دیوار کنار درو درو آروم بستو کلیدشو که پشت در بود چرخوندو لباشو گذاشت رو لبام،لبامو میخوردو دستاش همه جای بدنم میچرخید،بندای تاپمو داد پایینو کشیدش پایین که سینه هام افتادن بیرون چنگشون میزدو نوکشون میکشیدپامو بلند کردمواز ساق گذاشتم کنار بدنشو بیشتر چسبیدم بهش که دستشو از لای پاچه گشاد شلوارکم برد داخلوبرد زیر شرتم و چوچولمو میمالید،زبونشو تو دهنم میچرخوندو با زبونم بازی میکرد بعد از کلی لب بازیو مالیدن هم دستامو بند شلوارکش کردمو همراه با شرتش کمی دادمش پایینو کیرشو دراوردم که نیمه خواب بود، لبامو ازش فاصله دادمو نشستم رو زانوهامو کیرشو گرفتم دستمو شروع کردم ساک زدن، نمیشد گفت حرفه ای میزدم ولی خوبیش این بود که دندون نمیزدمو بلد بودم از زبونم استفاده کنم، تخماشو لیس میزدمو زبونمو میکشیدم تا رو کلاهکش،زبونمو دور کلاهکش میچرخوندمو نرم میبوسیدمو یذره یذره تا ته میکردم تو دهنم و از نصف که بیشتر می‌شد بااینکه عق میزدم ولی درش نمیووردمو کمی نگه میداشتم بعد درمیووردم تفمو میریختم روشو با دست میمالیدمش،ناله های آرومش به گوشم میرسیدو ازاینکه ساک زدنم اینقدر حشریش کرده کیف میکردم،چنددقیقه ای ساک زدم که یدفعه گفت داره میادو خواست از دهنم درش بیاره که تو دهنم نگهش داشتمو تندتند زبونمو میکشیدم رو رگ زیری کیرش تا که ارضا شد تو دهنمو حین ارضا مک های آرومی زدم که تا آخرین قطرش هم دربیاد که انگار خیلی خوشش امد چون موهامو چنگ زدو ناله اش کمی بلندتر شد، وقتی کامل ارضا شد بلندشدمو توی یه مشت دستمال تف کردمو دستمالارو تو یه پلاستیک گذاشتم تا بعد رفتم تو حیاط بندازمشو چشم چرخوندم تو اتاقو با دیدن پارچ آب رو میز کامپیوتر رفتم سمتشوکمی آب خوردم که طعم دهنم عوض بشه و چرخیدم سمتش که دستمو گرفتو نشوندتم لبه تختو دست انداخت دور کمرمو شلوارکوشرتمو باهم دراوردوخوابوندتم همون لبه تخت و پاهاموداد بالاوجمعشون کرد تو شکمم و گفت بگیرشون منم انجام دادمو کمی بعد زبونشو خیلی ملایم میکشید رو کصم،چوچولمو لیس میزدو مک های آروم میزد،کمی که گذشت صدای ملچ ملوچش تو اتاق پیچیده بودو دهنمو محکم گرفته بودم که مبادا صدایی بدم و وقتی خوب خوردومک زد یه انگشتشو ناگهانی واردم کرد که ناله نسبتا بلندی کردم و بدنم لرزید،چندتا تلمبه آروم زد که دستشو چنگ زدمو به شدت ارضا شدم که یه مقدار آب ازم پاشید بیرون،خندیدوگفت:جووونم،چیشد نیلی خانوم؟ خسته که نشدی؟ خیره بهش با نگاه خمارم لبخند کم جونی زدم و گفتم:تا خوده صبح میخوام بهت کص بدم، سیلی آرومی رو کصم زد و گفت:همینو میخوام، کصمو چنگ زدو فشارش داد و ادامه داد:اوووووف کص تپلشو،لبامو گاز گرفتمو پر عطش نگاه کاراش میکردم که یه سیلی دیگه زد و گفت:برو بالاتر صاف دراز بکش،به حرفش گوش دادمو امد روم خوابیدو سینه هامو چنگ زد، یکی یکی میخوردشونو کیرشو لای چاک خیسه کصم میمالوند تا که باز سیخ سیخ بشه چون ارضا شده بود نیمه خواب بود،رو کبودی سینه هامو زبون میزدو باز مکشون میزد یدقیقه نوک سینه هامو گاز میگرفت یدقیقه فشارشون میداد کمی ادامه داد تا که کیرش سیخ شدو با تنظیم کیرش اول دهنموگرفت بعد یدفعه تا ته کردش توم که ناله بلندم پشت دستش گم شد، خوابید روم کنارگوشم گفت:پشیمونم که دست رد به این کص تنگ زدم،هووووف تو محشری دختر و همزمان تلمبه های محکمشو شروع کرد،تندتند میکوبید تو کصم و صدای تلمبه ها و جیرجیر تخت آهنی قدیمی تو اتاق پیچیده بود، میدونستیم مادربزرگم هیچوقت نصف شب نه میره دستشویی و نه اب میخوره ولی بازم اگر یه موقعه ای میومد از اتاقش بیرون قطعا گذرش به اتاق من نمیخورد که صداهارو بشنوه از طرفی اینقدر غرق شهوت و سکس بودیم که دیگه هیچی مهم نبود فقط هنوز ناله هامون رو کنترل میکردیم،سینه هامو چنگ میزدو نوکشون گاز میگرفت و تلمبه میزد کمی بعد پاهامو داد بالا و گذاشتنشون رو شونه هاشو چون دسترسیش کمتر شد سیلی میزد به سینه هامو تند تند میکوبید داخلم،ناله هام داشت از کنترل خارج میشد که پاهامو خمشون کرد و جمع کرد تو شکممو خوابید روم دهنمو بایه دستش محکم گرفت و دست دیگشو ستون بدنش کردو کیرشو تا نوک می کشید بیرونو دوباره یه ضرب می‌کرد داخلم، عااااالی بود سکسامون به قدری شهوت آمیز و فوق العاده خوب بودن که همیشه رو ابرا بودمو تماما لذت می‌بردم،عمیق تلمبه میزد و با بدنم ور میرفت،یه چند دقیقه همین پوزیشن سریع و محکم تلمبه زدو کوبید تو کصم تا یدفعه داخلم نگهداشت ارضا شد،داغی آبیشو که داخلم حس کردم بدنم لرزید و نمیدونم برای بار چندم ارضا شدم.... حدود 15 دقیقه بعد ساعت 11 بود و ما تو ماشین نشسته بودیم به مقصد داروخانه برای خریداری قرص ضدبارداری و قبل بیرون زدن به مادربزرگم گفتم که میریم بیرون یه دوری بزنیم،رسیدیم داروخانه و قرص و خریداری کردم توضیحاتشم بهم داد و خارج شدم، سوار ماشین شدم که دیدم یه پلاستیک دستشه که توش آب معدنی و کلی خوراکی بودو خواستم قرصو بخورم که گفت: فعلا نخور صبر کن،گفتم: چرا؟ با نیشخندی گفت:میفهمی..... کمی بعد پشت یه باغ ویلای خاموش که بعد فهمیدم مال یکی رفیقش بوده ماشینو پارک کرده بود و من تو بغلش رو صندلی عقب رو کیرش سواری میکردمو اینجا دیگه از عمق دلم ناله میکردم، موهاشو چنگ میزدم و سینه هامو یکی یکی میذاشتم دهنش اونم کم نمیذاشت،جوری تو همون چند دقیقه که تازه شروع کرده بودیم اسپنک زده بود به کونم مطمئن بودم کبود شده چون پوستم گزگز میکرد،بعد چند دقیقه این مدلی رو کیرش بالا پایین پریدن چرخوندم بین دو تا صندلی داگی شدم و یه ضرب کرد تو کصم و پهلوهامو گرفتو تلمبه میزد تند تند میکوبید و لابه لاش اسپنک میزدو اخراش خم شد رو بدنمو گردنمو کمرمو لیس زد گاز گرفت،تلمبه هاش سرعت گرفتن همزمان تند تند چوچولمو مالید و گردنمو لیس زد و بعد مکش زد،نمیدونم حواسش پرت شد یا چی همزمان که چندتا تلمبه محکم زد داخلم نگهداشت که بخاطرش مالیدن همزمان ارضا شدیم تا آخرین قطره شو ریخت داخلم و بعد کشید بیرون، همونجوری نیمه لخت لش کردیم عقب قرصو خوردم و بعدم خوراکی هارو...... اون ده روز باقی مونده رو عین ده روز و سکس کردیم حتی روز آخری که می‌خواست بره دنبال زنش که قرار شد وقتی من رفتم بره دنبالش و قرار بود بابام بیاد دنبالم،بابام ساعت 5 عصر رسید و ما دقیقا تا 4ونیم سکس کردیم،اگه براتون سواله چطوری وقتی مادربزرگت رو هست؟ باید بگم مادربزرگم هرروز بلا استثنا بعده ناهار تا 4.5عصر میشینه جلو در پیش زنای همسایه و بعدش میاد که شام درست کنه و وقتایی هم که بودش یا بیداربود یا میرفتیم بیرون تو ماشین سکس می کردیم یا تو انباری خونشون،بابام رسید و یک ساعت همه دور هم نشستیمو استراحت کرد گفت:باباجان وسیله هاتو وردار که بریم نخوریم به شبو تاریکی،ناراحتی از سروروم میبارید و اروم چشمی گفتمو رفتم سمت اتاقم که وسطا راه داییمم بلندشدوگفت: بزاربیام کمکت چمدونتو ببرم،وارد اتاق شدیمو درو بی صدا بستم و چرخیدم که فرورفتم تو بغلش،دستاش دور تنم پیچیدومحکم بغلم کردفشارم داد به خودش و روی موهامو که سرم به سینش چسبیده بودو چندبار بوسیدو آروم گفت:زود زود میبینمت باشه خوشگلم؟سرمو تکون دادمو آروم گفتم:نمیدونم دیگه کی بشه ولی من دلم برات تنگ میشه نمیخوام برم، صورتموگرفت بین دستاشو لبامو بوسید،بعد از چنددقیقه لب بازی خیس که برای من نرفته پر از دلتنگی بود ولی اونو نمیدونم دقیقا چه حسی داشت،لبامو حسابی خوردو وقتی خواستم فاصله بگیرم هوم کشیده ای گفتو با بی میلی لبامو ول کردو دوباره کشیدتم تو بغلش و گفت:منم دوس ندارم بری ولی قول میدم قرارنیست چیزی تغییر کنه، زوده زود میبینمت،چندتا بوسه کوتاه گذاشت رو لبامودر اخر پیشونیمو بوسید و گفت:دلم کلی برات تنگ میشه کوچولوی سکسیم..... نوشته: نیلی
    • kale kiri
      اتاق پرو   ساعت ۳ بعدازظهر. فروشگاه لباس برند سارک تو خیابون کلاهدوز تهران تقریباً خالی بود. نور ملایم زردرنگ از سقف می‌ریخت روی رگال‌ها و بوی پارچه‌های نو و خوشبو کننده تو هوا پیچیده بود. مانا پشت صندوق ایستاده بود. مانتوی کوتاه سفید تنش بود که هر بار خم می‌شد، کمی از گودی کمرش پیدا می‌شد. شلوار جین تنگ و کوتاه، کامل دور ران‌ها و باسنش چسبیده بود و شال آبی نازک دور گردنش، بوی ملایم عطر خودش رو با خودش می‌آورد. مرد میانسال خوشتیپ چند تا لباس برداشت و بدون عجله رفت سمت اتاق پرو. قدش بلند بود، شونه‌هاش پهن، و وقتی راه می‌رفت پارچه‌ی کتش روی بدنش حرکت می‌کرد. مانا نگاهش کرد. یه حس گنگ تو سینه‌ش نشست؛ نه ترس، نه هیجان تند، فقط یه سنگینی گرم و کنجکاوانه. یکی دو دقیقه بعد صداش از پشت پرده اومد، آروم و بم: «ببخشید... می‌شه یه لحظه بیاین؟» مانا پرده رو کنار زد و وارد اتاقک شد. اول عطرش بود که بهش خورد. نه عطر تند معمولی؛ یه رایحه‌ی گرم و عمیق، ترکیبی از پوست تمیز مرد، چوب، و یه چیز کمی تند و حیوانی که مستقیم رفت ته گلوش. هوا تو اتاقک کوچک سنگین‌تر شد. مرد پیراهن رو درآورده بود. سینه‌ش پهن و کمی مودار بود، پوستش زیر نور ملایم اتاقک براق به نظر می‌رسید. عضله‌های شکمش با هر نفس آروم بالا و پایین می‌رفت. شلوار جین تا بالای ران پایین کشیده شده بود و از روی شرت تنگ مشکی، برآمدگی سنگین و واضحی کاملاً شکل گرفته بود. رگ‌های روی شکمش تا پایین ادامه داشت و ناپدید می‌شد زیر پارچه‌ی شورت. مانا برای چند ثانیه هیچی نگفت. فقط ایستاد و نگاه کرد. حس کرد پوست گردنش زیر شال آبی داره گرم می‌شه. دهنش کمی خشک شده بود. عطر مرد الان کامل دورش پیچیده بود و با هر نفس عمیق‌تر می‌رفت تو ریه‌ش. مرد چیزی نگفت. فقط با همون نگاه آرام و کمی تاریک نگاهش می‌کرد. انگار منتظر بود ببینه مانا چی کار می‌کنه. مانا پلک زد، سرش رو پایین انداخت و با صدای کمی گرفته گفت: «بذارید... یه دقیقه‌ی دیگه بیام.» پرده رو کنار زد و اومد بیرون. تو راهروی خلوت اتاق پرو چند قدم راه رفت. قلبش تند می‌زد، ولی نه از ترس. بیشتر از اینکه بدنش داشت به عطر و تصویر اون بدن واکنش نشون می‌داد. هنوز بوی مرد رو تو بینی‌ش حس می‌کرد؛ انگار به پوستش چسبیده بود. دستش رو برد بالا و شال آبی رو کمی شل‌تر کرد. نفس عمیقی کشید. بعد ایستاد، چشم‌هاش رو بست و تصمیمش رو گرفت. برگشت. این‌بار وقتی پرده رو کنار زد و وارد شد، حرکت‌هاش آروم‌تر بود. پرده رو کامل پشت سرش کشید و ایستاد. فاصله‌شون کمتر از یک متر بود. عطر مرد حالا قوی‌تر و نزدیک‌تر بود؛ وقتی نفس می‌کشید، انگار مستقیم از پوست گرم مرد می‌اومد. مانا دستش رو دراز کرد و کف دستش رو گذاشت روی سینه‌ی مرد. پوستش داغ بود. زیر انگشتاش ضربان قلب مرد رو حس کرد. آروم دستش رو پایین آورد؛ از روی دنده‌ها، از روی شکم سفت، تا رسید به کمر شلوار و بعد به اون برآمدگی سفت و سنگین. از روی شرت فشارش داد. کیر مرد کامل سفت شده بود و زیر پارچه‌ی نازک می‌تپید. مانا نفسش رو بیرون داد. مرد هنوز دستی بهش نزده بود. فقط نگاه می‌کرد. بعد خیلی آروم دستش رو آورد بالا و انگشتش رو گذاشت پشت گردن مانا، زیر شال آبی. پوست گردن مانا زیر انگشتاش می‌لرزید. مرد کمی نزدیک‌تر شد. لب‌هاشون هنوز به هم نرسیده بود، ولی نفس‌هاشون قاطی شده بود. مانا حس کرد لب‌های پایینش داره بی‌اختیار باز می‌شه. بعد مرد بوسیدش. اول فقط لب، نرم و گرم. بعد زبانش آروم بین لب‌های مانا لغزید. بوسه عمیق‌تر شد. مانا چشم‌هاش رو بست و کامل تو عطر و گرمای بدن مرد غرق شد. دست مرد رفت زیر مانتوی کوتاه. انگشتاش روی پوست کمر مانا کشیده شد، بعد رسید به لبه‌ی شلوار جین. زیپ رو آروم پایین کشید. صدای زیپ تو سکوت اتاقک خیلی بلند به نظر می‌رسید. دست مرد داخل شلوار رفت، از روی شورت نازک گذشت و مستقیم انگشتش کشیده شد بین پاهای مانا. کس مانا از قبل گرم و لغزنده شده بود. مرد انگشت وسطش رو آروم بین لب‌های کس کشید و مانا تو بوسه یه ناله‌ی کوتاه و لرزان داد. مرد شورت خودش رو پایین کشید. کیر کلفت و رگ‌دارش آزاد شد و سنگینی‌ش رو روی ران داخلی مانا گذاشت. مانا بدون اینکه از بوسه جدا بشه، شلوار و شورت خودش رو تا وسط ران پایین داد. پشتش رو به مرد کرد، دستش رو برد عقب و گونه‌های باسنش رو از هم باز کرد. حس کرد سر پهن و داغ کیر مرد بین لب‌های خیس کسش قرار گرفت. مرد دستش رو گذاشت روی کمر مانا و خیلی آروم فشار داد. کیر کم‌کم داخل رفت. مانا دهانش رو باز کرد و نفسش برید. حس پر شدن آروم و عمیق، سانتی‌متر به سانتی‌متر. وقتی کامل تا ته جا گرفت، هر دو برای چند ثانیه بی‌حرکت موندن. فقط نفس‌هاشون تو سکوت اتاقک می‌اومد و عطر بدن مرد با بوی تحریک مانا قاطی شده بود. بعد مرد شروع کرد به حرکت. ضربه‌ها سنگین و عمیق بودن. هر بار که کیرش کامل می‌رفت داخل، مانا حس می‌کرد بدنش داره از داخل پر می‌شه. دست مرد از جلو رفت زیر مانتو، سینه‌هاش رو گرفت و نوک سینه‌هاش رو بین انگشتاش فشار داد. شال آبی با هر حرکت روی پوست مانا می‌لغزید. مانا سرش رو عقب برد و به شانه مرد تکیه داد. چشم‌هاش نیمه‌باز بود و فقط حس می‌کرد؛ عطر، گرما، کشش پوست، و اون پر شدن مداوم. سرعت مرد کم‌کم بیشتر شد. صدای خیس برخورد بدنشون حالا واضح‌تر بود. مانا دستش رو برد عقب و انگشتش رو فرو کرد تو گوشت ران مرد تا عمیق‌تر بیاد. نفس‌هاش کوتاه و نامنظم شده بود. یه موج گرم از پایین شکمش شروع شد و بالا اومد. بدنش منقبض شد، انگشتش محکم‌تر شد و با یه ناله‌ی لرزان و خفه اومد. کسش دور کیر مرد می‌تپید و می‌کشید. مرد چند ضربه‌ی آخر عمیق زد و با ناله‌ی بم و کشیده‌ای داخلش خالی کرد. مانا حس کرد آب گرم کیرش داره پرش می‌کنه، موج به موج. چند ثانیه همون‌طور موندن؛ کیر مرد هنوز داخل بود و آروم می‌تپید، نفس‌هاشون با هم بالا و پایین می‌رفت، و عطر بدن مرد حالا کامل روی پوست مانا نشسته بود. بعد مرد خیلی آروم بیرون کشید. وقتی کیرش خارج شد، مانا حس کرد کمی از آب گرم از داخلش بیرون می‌ریزه و روی ران داخلی‌ش می‌لغزه. پاهاش کمی سست بود. مانا شلوارش رو بالا کشید، مانتو رو صاف کرد و شال آبی رو دوباره مرتب دور گردنش پیچید. برگشت و به مرد نگاه کرد. مرد هنوز لخت بالاتنه ایستاده بود و عطر گرمش فضا رو پر کرده بود. مانا برای لحظه‌ای فقط نگاهش کرد، بعد خیلی آروم گفت: «هفته‌ی بعد... همین ساعت. زودتر بیا.» مرد هیچی نگفت. فقط سرش رو کمی پایین آورد و نگاهش رو تا آخر روی مانا نگه داشت. مانا پرده رو کنار زد و از اتاقک بیرون رفت. تو راهروی خلوت، هنوز بوی عطر مرد روی گردن و بین انگشتاش بود و با هر نفس، دوباره همه‌چیز رو حس می‌کرد. نوشته عمو نوشته: عمو
    • kale kiri
      دومادمون منو هم کرد!!   سلام اسم من میلاد هستش الان ۳۴ سالمه ولی داستانی که میخوام براتون تعریف کنم مربوط میشه به ۲۲ سالگیم اینم بگم که من زیاد خوشگل نبودم ولی کون و بدن خیلی خوبی داشتم ما ساکن شهرستان بودیم دامادمون آقا مجتبی ساکن تهران بود و یه مغازه کفش فروشی بزرگی داشت که معمولا دم عید خیلی سرش شلوغ میشد که یه سال دم عید خواهرم اینارو آورد گذاشت شهرستان رفتنی به من گفت میای بریم تا نیمه اول عید کمکم کنی حقوق خوبی بت میدم منم که بیکار بودم قبول کردم باهاش رفتم سه چهار روز اول همه چی خوب بود صب میرفتیم مغازه تا ده یازده شب،صبحونه و ناهار و اونجا میخوردیم برگشتنی غذا می گرفتیم می آوردیم خونه میخوردیم بعدش هر کدوممون دوش می گرفتیم و خوابیدیم صبح باز می رفتیم مغازه تا اینکه یه روز که خیلی سرمون شلوغ بود و خیلی خسته بودیم اومدیم خونه بعد شام دامادمون همونجور که دراز کشیده بود بهم ‌گفت میلاد خیلی خستم بلدی ماساژم بدی کمی خستگیم در بیاد بعد برم حموم ،منم گفتم زیاد بلد نیستم گفت عب نداره یه کم مشت و مالم بدی حله گفتم باشه دامادمون رو شکم چرخید و من رفتم پشتش چون زیاد بلد نبودم زیاد نتونستم خوب ماساژ بدم که دامادمون گفت کافیه ماساژ نمیدادی بهتر بود . وقتی بلند شد که بره حموم گفت بیا من ماساژت بدم تا یاد بگیری که منم قبول کردم و دراز کشیدم،گفت لباساتو در بیار فقط یه شورت تنت بزار بمونه که منم گفتم آخه گفت آخه نداره از رو لباس نمیشه که منم لباسامو در آوردم با یه شورت پادار دراز کشیدم شروع کرد ماساژ دادن که خدایی خیلی خوب ماساژ میداد،خیلی حال میداد،نمیدونم چرا ولی وقتی باسنمو ماساژ میداد کیرم سیخ سیخ شده بود،کارش که تموم شد گفت پاشو تو اول برو حموم من بعد تو میرم که وقتی من پاشدم دید که من بلند کردم خودمم خیلی خجالت کشیدم .خلاصه رفتم حموم و در اوردم اونم رفت دراومد اون شبو خوابیدم و صبح رفتیم سرکار. ولی سرکار هی می دیدم که دامادمون زیاد داره منو نگاه میکنه منم خجالت میکشیدم،خلاصه شب شد اومدیم خونه شام خوردیم بعد شام دامادمون بهم گفت ماساژ دیشب رو دوس داشتی گفتم آره خیلی خوب بود گفت دوست داری بریم حموم اونجا ماساژت بدم . منم که بدم نمیومد گفتم بریم خلاصه با کلی خجالت لخت شدم با یه شورت رفتم حموم اونم لباساشو کند اومد تو،کیرش یه کم بلند شده بود قشنگ از رو شورت معلوم بود،بعد شروع کردیم به شستن خودمون که بهم گفت دراز بکش تا ماساژت بدم منم دراز کشیدم اومد نشست رو باسنم و شروع کرد به ماساژ که من همینجوری کیرشو رو کونم حس میکردم ،خودمم شق کرده بودم وقتی رسید به کونم شورتمو داد بالا کامل انداخت لای کونم،باسنم کامل بیرون بود باسنمو خیلی مالید بعد بدون اینکه بهم بگه آروم شورتمو داد پایین که دستمو بردم نزارم دستمو گرفت همزمان شورتمو داد پایین شروع کرد به مالیدن سوراخم منم دیگه مقاومت نکردم چشامو گذاشتم رو دستم انگار که خجالت میکشم گذاشتم کارشو بکنه اونم خدایی کم نذاشت حسابی سوراخ کونمو مالید و لیس زد هراز گاهی هم چک سکسی میزد رو باسنم بعدش یه تف انداخت رو سوراخم و کیرشو گذاشت دم سوراخم آروم آروم اینقد عقب جلو کرد تا کامل تو کونم جا کرد ولی چند تا تلمبه که زد آبش اومد ریخت رو باسنم بعدش خودمونو شستیم اومدیم بیرون ولی فرداش مغازه همش به دیشب فک میکردم اونم هردفه نگام میکرد میگفت امشب باز برنامه داریمااا باشه منم با سر تایید میکردم . واسه همین اون شب خیلی زود مغازه رو بستیم رفتیم خونه که تا رسیدیم بهم گفت سریع دوش بگیر کارت دارم منم رفتم دوش گرفتم در اومدم سرمو سشوار میکشیدم که اومد گفت امشب میخوام مث یه تازه عروس بکنمت دستمو گرفت برد رو تختی که با خواهرم میخوابید گفت میشه لباس خواب خواهرتو بپوشی برام منم گفتم باشه لباس خواب خواهرمو پوشیدم اونم حسابی منو کرد زیر گوشم میگفت خیلی دوست دارم پیش خواهرت بکنمت حیف نمیشه .خلاصه قبل عید و هفته اول عید رو هرشب منو میکرد دیگه جوری شده بود که فیلم سکسمون رو میگرفت بعد با هم نگاه میکردیم.امیدوارم خوشتون بیاد نوشته: Milad.b
    • kale kiri
      جنده دانشگاه 2 سارا از دانشگاه متنفر بود. هر صبح که از خوابگاه بیرون می‌زد، حس می‌کرد داره می‌ره توی جهنم. راهروها پر از نگاه بود. نیلوفر اولین کسی بود که می‌دیدش. همیشه با اون لبخند کثیف و صدای بلندش: «آها، جنده‌ی دانشگاه اومد. کس‌ت هنوز از دیشب سامان می‌سوزه؟» دخترایی که توی کمپ نبودن هم فهمیده بودن. یکی‌شون یه بار توی سرویس بهداشتی گفت: «شنیدم شب کمپ همه کردن‌ت. حتی کونت رو هم.» سارا جوابی نداد. فقط سرش رو پایین انداخت و رفت. پسرا هم دست برنمی‌داشتن. کیان وقتی رد می‌شد شونه‌ش رو به شونه‌ی سارا می‌زد و آروم می‌گفت: «شب خونه سامان؟ یا امشب نوبت منه؟» پویا مستقیم‌تر بود. یه بار توی بوفه دستش رو گذاشت روی کمر سارا و فشرد: «کونت هنوز شله یا سفت شده؟» و سامان… سامان دیگه صاحبش شده بود. چت‌ها تموم‌نشدنی بودن. صبح، ظهر، شب. عکس و فیلم. فیلم‌هایی که خودش از سکس‌هاشون گرفته بود. سارا روی چهار دست و پا، کیر سامان تا ته توی کونش، صورت خیس از اشک و آب دهن. یا سارا که دهنش پر بود و سامان موهاش رو گرفته بود. زیر فیلم‌ها همیشه یه جمله بود: سامان: «اینو بفرستم گروه؟ یا خودت امشب میای خونه؟ انتخاب کن جنده.» سارا راضی نبود. هر بار که پیام می‌اومد، دلش می‌خواست گوشی رو پرت کنه و همه‌چیز رو بگه. ولی نمی‌تونست. سامان فیلم‌ها رو داشت. و هر بار که سارا مقاومت می‌کرد، یه عکس جدید می‌فرستاد یا تهدید می‌کرد که برای نیلوفر و الناز و حتی آراد می‌فرسته. پس سارا می‌رفت. خونه‌ی سامان. تخت سامان. کیر سامان. شده بود سکس‌پارتنر اون. نه دوست‌دختر، نه هیچی. فقط چیزی که وقتی سامان می‌خواست، پا می‌شد و کس و کون و دهنش رو می‌داد. آراد نگاش عوض شده بود. دیگه اون نگاه آروم اول ترم نبود. حالا وقتی سارا رو می‌دید، نگاهش سنگین و ارزیابی‌کننده بود. گاهی توی راهرو می‌ایستاد جلوش و با صدای بم، طوری که فقط خودش بشنوه، می‌گفت: «الناز حداقل وقتی می‌کنمش ناله می‌کشه قشنگ. نیلوفر جیغش بلنده. تو فقط ساکتی و تحمل می‌کنی. جنده‌ی بی‌صدا.» یه بار دیگه مقایسه کرد: «الناز کس‌ش تنگه و خودش درخواست می‌کنه. نیلوفر هر چی بگی می‌ده. تو… تو فقط چون مجبوری می‌دی. ولی کونت از هر دوشون شل‌تره.» سارا چیزی نمی‌گفت. فقط سرش رو پایین می‌نداخت و می‌رفت. جمعه شب، خونه‌ی سامان. سارا زودتر رسیده بود. سامان در رو باز کرد، فقط شورت پوشیده بود. بدون حرف سارا رو کشید داخل و هلش داد وسط پذیرایی. پویا و کیان هم بودن. هر سه لخت از کمر به بالا، کیرهاشون از قبل سیخ و آماده. هستی روی مبل بزرگ نشسته بود، فقط یه تی‌شرت سفید گشاد تنش بود که تا بالای ران می‌رسید. زیرش هیچی نبود. وقتی سارا اومد تو، هستی سرش رو بلند کرد و نگاه کوتاهی انداخت، بعد دوباره به سامان چشم دوخت. سامان به سارا اشاره کرد: «لباس دربیار. کامل.» سارا اطاعت کرد. لباس‌هاش رو یکی‌یکی درآورد تا کامل لخت شد. سامان اومد پشت سرش، دستش رو گذاشت روی سینه‌هاش و نوک‌ها رو بین انگشتاش فشرد. همزمان کیر سیخش رو مالوند به باسن سارا. «برو پیش هستی. پاهاش رو باز کن.» سارا رفت. هستی رو کمی خوابوند روی مبل و پاهاش رو از هم باز کرد. کس هستی از قبل خیس و متورم بود، لب‌هاش براق. سارا خم شد و زبانش رو از پایین به بالا کشید روی کس هستی. هستی ناله‌ی کوتاهی کرد. سارا لب‌ها رو مکید، بعد نوک زبانش رو برد روی کلیتوریس و دایره‌های کوچک و سریع کشید. همزمان دو تا انگشتش رو آروم فرو کرد داخل و شروع کرد به درآوردن. پویا اومد پشت سارا، زانو زد و بدون هیچ مقدمه‌ای سر کیر کلفت و رگ‌دارش رو گذاشت روی کس خیس سارا و با یه فشار محکم تا ته فرو کرد. سارا ناله‌ش توی کس هستی خفه شد. پویا دستش رو گذاشت رو کمر سارا و شروع کرد به کوبیدن. عمیق، سنگین، هر ضربه باسن سارا رو به جلو می‌روند و صورتش رو بیشتر توی کس هستی فشار می‌داد. کیان اومد بالای سر هستی، کیر بلندش رو گذاشت روی لب‌های هستی. «باز کن.» هستی دهنش رو باز کرد و کیان تا ته فرو کرد. دستش رو گذاشت پشت سر هستی و شروع کرد به کوبیدن گلوش. همزمان سامان اومد کنار پویا، انگشتش رو برد عقب و دو تا کرد توی کون سارا. باز کرد، چرخوند، بعد سر کیرش رو گذاشت روی سوراخ و با یه حرکت محکم تا نصف فرو کرد. جیغ سارا بلند شد. حالا دو تا کیر توی بدنش بود؛ پویا توی کس، سامان توی کون. دیواره‌ها از دو طرف فشرده شده بودن و هر حرکت یکی، اون یکی رو بیشتر فشار می‌داد. پویا و سامان ریتم‌شون رو هماهنگ کردن. گاهی با هم عمیق می‌رفتن، گاهی یکی بیرون می‌اومد و اون یکی تا ته فرو می‌کرد. صدای خیس برخورد پوست به پوست توی اتاق می‌پیچید. سارا بین دو کیر گیر کرده بود و فقط می‌تونست ناله و جیغ‌های خفه بکشه درحالی‌که هنوز زبانش روی کس هستی حرکت می‌کرد. کیان سرعتش رو بیشتر کرد توی دهن هستی. آب دهن از گوشه‌ی لب‌های هستی می‌ریخت پایین روی سینه‌هاش. پویا یکی از دستاش رو آورد جلو، موهای سارا رو از پشت گرفت و سرش رو عقب کشید. «بلندتر ناله کن.» بعد کف دستش رو چند بار محکم زد رو باسن سارا. جای قرمز ماند. سامان کیرش رو کامل تا ته توی کون سارا فرو کرد و چند ثانیه همون‌جا نگه داشت، بعد شروع کرد به تلمبه‌های کوتاه و سریع. «کونت داره شکل کیرم رو می‌گیره جنده.» همزمان پویا زاویه رو عوض کرد، پاهای سارا رو کمی بالاتر آورد تا عمیق‌تر بره توی کس. هر دو با تمام قدرت می‌کوبیدن. سارا بدنش می‌لرزید، پاهاش ضعیف شده بود و فقط با کمک دستای پسرها روی چهار دست و پا مونده بود. بعد از چند دقیقه سامان کشید بیرون از کون سارا، کیر براق و خیسش رو آورد جلو و کرد توی دهن سارا که هنوز بالای کس هستی بود. طعم مخلوط شیره‌ی خودش و کون سارا. همزمان پویا هنوز توی کس سارا بود و محکم می‌کوبید. کیان هم از دهن هستی کشید بیرون و اومد پشت هستی. هستی رو کمی بالاتر آورد و از پشت وارد کس‌ش شد. حالا سارا زیر هستی دراز کشیده بود و کس خیس و باز هستی رو می‌لیسید درحالی‌که پویا از پشت کس سارا رو پر می‌کرد و سامان گلوی سارا رو. کیان دستش رو گذاشت رو کمر هستی و شروع کرد به کوبیدن وحشیانه. هر ضربه سینه‌های هستی رو می‌لرزوند و کس‌ش رو بیشتر به صورت سارا فشار می‌داد. سارا زبانش رو برد داخل، لب‌ها رو مکید، کلیتوریس رو تند تند لیسید. هستی ناله‌هاش بلند شده بود. سامان ناگهان سارا رو کشید بالا. پویا هم کشید بیرون. سارا رو خوابوندن رو مبل، پاهاش رو باز. پویا از جلو وارد کس سارا شد، سامان از کنار اومد و کیرش رو کرد توی کون. دوباره دی‌پی. این‌بار سارا رو کمر بود و می‌تونست هر دو رو ببینه که چطور همزمان فرو می‌رن و بیرون می‌آن. کیان هم هستی رو آورد بالای صورت سارا. هستی زانو زد دو طرف سر سارا و کس خیس‌ش رو گذاشت روی دهن و بینی سارا. «بلیس. همزمان.» سارا بین دو کیر و کس هستی گیر کرده بود. پویا و سامان سرعت‌شون رو بالا بردن. هر ضربه عمیق‌تر و محکم‌تر. سامان کف دستش رو پشت سر هم می‌زد رو ران و باسن سارا. پویا یکی از دستاش رو آورد پایین و کلیتوریس سارا رو محکم می‌مالید. سارا جیغ‌هاش خفه می‌شد توی کس هستی. بدنش قوس برمی‌داشت و می‌لرزید. کیان از پشت هستی رو محکم‌تر می‌کوبید و گاهی دستش رو می‌آورد جلو و سینه‌های هستی رو می‌فشرد. «کس‌ت چقدر شل شده… هر دوتاتون جنده‌ین.» ساعت‌ها همین‌طور ادامه پیدا کرد. پسرها چند بار جا عوض کردن. گاهی هر سه روی سارا بودن؛ یکی توی دهن، یکی توی کس، یکی توی کون. گاهی روی هستی. سارا مجبور شد چند بار کس و کون هستی رو بلیسه درحالی‌که خودش پر بود. پسرها سیلی می‌زدن، مو می‌کشیدن، فحش می‌دادن و فیلم می‌گرفتن. نزدیک پایان، پویا داخل کس سارا خالی کرد، سامان داخل کونش، و کیان روی صورت و سینه‌های هستی. هر سه دختر و پسرها عرق‌کرده، نفس‌نفس‌زنان روی مبل و زمین افتاده بودن. شیره‌ها از بین پاهای سارا و هستی روی پارچه‌ی مبل می‌ریخت. نیم ساعت بعد در زده شد. آراد و الناز اومدن تو. هر دو لباس مرتب پوشیده بودن. الناز نگاه کوتاهی به صحنه‌ی به‌هم‌ریخته انداخت و فقط ابروهاش رو بالا داد. آراد هم چیزی نگفت. فقط نشست روی صندلی روبه‌رو. سامان سیگار روشن کرد و خندید: «دیر اومدید. تموم شده بود.» الناز موهاش رو پشت گوشش زد و پرسید: «نیلوفر کو؟ امشب نیومد؟» پویا شونه‌ش رو بالا انداخت: «پیام داد حال نداره.» الناز گوشی‌ش رو درآورد، یه عکس نشون داد. پسر جوون، خوش‌تیپ، ساعت گرون به دست، کنار یه ماشین خارجی. «با این دوست شده. بیرون دانشگاه. داره سعی می‌کنه کمتر… خب، کمتر جندگی کنه. انگار جدی گرفته.» سامان دود سیگار رو فوت کرد بالا و پوزخند زد: «جدی؟ پس باید یه کاریش کنیم. مثل سارا. یه کم تهدید، یه کم عکس، برمی‌گرده تو گروه.» آراد سرش رو تکون داد: «نه. بذار باشه. شاید این‌دفعه واقعاً خوشبخت بشه.» الناز هم خندید: «آره، بذار حداقل یکی‌شون نجات پیدا کنه.» همه ترکیدن از خنده. حتی هستی که هنوز لخت روی مبل بود، صورتش رو با دست پوشوند و خندید. آراد بلند شد، رفت سمت سارا که هنوز لخت و خسته گوشه‌ی مبل نشسته بود. دستش رو دراز کرد و سارا رو کشید بالا. آوردش بین خودش و الناز. دستش رو گذاشت دور کمر سارا، الناز هم از اون طرف دستش رو انداخت دور شانه‌ی سارا. هر دو به هم نگاه کردن و خندیدن. آراد با صدای آروم گفت: «امشب میای با ما. خونه ما می‌خوابی.» الناز هم خندید و موهای سارا رو از صورتش کنار زد: «آره. امشب مال مایی.» سارا چیزی نگفت. فقط سرش رو پایین انداخت. سامان از روی مبل نگاه می‌کرد و سیگار می‌کشید، ولی چیزی نگفت. نوشته: زیبای خفته
×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

لطفاً اگر به سن قانونی نرسیده اید این سایت را ترک کنید Please Leave this site if you are under 18