رفتن به مطلب

داستان خاله ماندانا خوشگل و شیطون من


mame85

ارسال‌های توصیه شده

     خاطرات کودکی × خاله × داستان خاله ×

شاه ماهی

لطفا در نظر داشته باشید، این یک داستان بکن بکن نیست. برای جق زدن به داستان های دیگر مراجعه کنید. متشکرم.

تو یه خانواده چهار نفری بزرگ شدم و خواهری دارم که از خودم هفت سال کوچکتر. هیچوقت همبازی هم نبودیم و هم و درک نکردیم ولی تو بالا پایینی های زندگی با هم بودیم. پدربزرگ من وقتی مادرم دوازده سیزده سالش بود از مادربزرگم جدا شد و مادرم و خواهر برادرهاش زیر دست مادر بزرگ شون و خاله هاشون بزرگ شدن. از اون طرف مادربزرگم بلافاصله ازدواج میکنه و حاصل اون زندگی خاله مانی خوشگل و شیطون من میشه که فقط پنج سال از من بزرگتر. تو دوران کودکی اسمشو صدا میکردم، ماندانا. ولی وقتی به دوران بلوغ و نوجوانی رسید به اصرار مادرم خاله مانی صداش کردم که دیگه این اسم روش موند. تقریبا از وقتی یادم میاد روش کراش داشتم. از همون دوران بلوغ وقتی نگاهم میکرد برق چشماش من و میگرفت. واقعا نمیدونم چرا! ولی نگاهش یه آتیش شهوتی رو تو دلم روشن میکرد. حتی قبل بلوغم که نمی فهمیدم شهوت چیه! ولی با نگاه های عمیقش دلم می‌لرزید. یه کم که بزرگتر شدم و تو دوران بلوغ بودم خیلی به فکرش جق زدم. اون موقع موبایل و فیسبوک و اینستا هم نبود. یادم با هزار مکافات یکی از عکس هایی که اون هم توش بود و از آلبوم پیدا کرده بودم و بریده بودم که فقط اون بمونه. تا تنها میشدم عکسش و در میاوردم یا با خودم میبردم حموم و جق میزدم تا آبم عین فواره بپاشه. بزرگتر که شدم تو دوران نوجوانی دوست دختر پیدا کردم و اون کاملا از ذهنم رفت. بعضی وقت ها فکر میکردم چه احمقی بودم این کارو میکردم، مگه آدم باید به خالش این حس ها رو داشته باشه؟! و خدا رو شکر میکردم که سر اون عکسه گیر نیفتادم، والا آبروم میرفت.

گذشت، من با این کات میکردم با یکی دیگه دوست میشدم و همینطور یکی بعد از دیگری، تا به خودم اومدم دیدم مادرم دستم و گذاشته تو دست یکی از دخترهای فامیل دور. من و خانومم که اصلا با هم دوران دوستی نداشتیم. چون خانوادگی حرف زدن تا ما رو با هم جفت و جور کنن و دوران نامزدی مون هم خیلی زود تموم شد، چون پدر اون اصرار داشت زود کارو تموم کنه. بعد از اینکه رفتیم زیر یک سقف خیلی طول نکشید که مشکلات شروع شد. نمیخوام برم تو جزئیات چون هم وقت بر هست، هم ربطی به این جریان نداره. با شروع مشکلات، اون حس هیجان و هورمون های دوپامین هم خوابید. عین احمق ها با زنم تصمیم گرفتیم بچه دار بشیم که زندگی مون پایدار بمونه. تا چند سال بعد دوتا بچه تقریبا پشت سر هم با اختلاف دو، سه سال آوردیم. اگه قبل از بچه ها یه چُسه حسی بینمون می بود بعد بچه ها دیگه واقعا هیچی نبود. مثل غریبه ها! برو کار کن، بیا خونه بخواب، فردا روز از نو روزی از نو. سکس که دیگه نگم! من قشنگ حس میکردم اون مثل یه تخته چوب میخوابه زیرم که فقط کارش و کرده باشه. من هم اهل خیانت نبودم که برم به راست یا دروغ به یکی بگم دوست دارم، چون میدونم و مطمئنم آخرش دو سر سوخت. اهل دخترهای خیابونی و پولی هم نبودم، چون به تمیزی خیلی حساسم. یعنی جق زدن باز بهترین آپشن بود.

خاله مانی من هم یک سال قبل ما ازدواج کرده بود و دوتایی با شوهرش کار میکردن. از یه خونه نقلی سی و پنج متری شروع کردن والان در یک محل خیلی بهتر خونه نود متری خریدن و ماشین و زندگیشون به راه. خدایی هم دوتایی سخت کار میکنن. برعکس ما که با بچه، زنم خونه نشین شد و من مثل خر، سگ دو میزدم و در جا میزدم. تو این دوران با تنها کسایی که رابطه برو بیایی داشتیم یکی از هم دانشگاهی های خانومم بودن که اون هم متاهل بود، با یکی از همکارای من تو شرکت که اون هم زن و بچه داشت و همینطور خاله مانی و شوهرش. دلخوشی مون شده بود که تو مراسم ها دور هم جمع بشیم و بگیم و بخندیم و برقصیم. تا اینکه یک روز تو یکی از همین مراسم ها خالم اومد و داشتیم حرف میزدیم و میخندیدیم که برگشت گفت بچه بودی من دوست داشتم بهم بگی خاله، اسمم و صدا میکردی. الان که دلم میخواد اسمم و صدا کنی خاله خاله میکنی! من یه دفعه قفل کردم. گفتم اون موقع که خیلی بچه بودم بعدش خاله گفتم دیگه، عادت کردم. دوست داری ماندانا صدات کنم. بعد اومد نزدیکم و با اون صورت آرایش کرده و دافی طورش، چشماشو خمار کرد و با صدای آروم و نازک گفت بچه بودی همه چیو یادت خاله؟ گفتم مثلا چیو؟ نیش خندی زد و گفت همه چیو دیگه؟ میخوام خودت بگی! من دیگه داشتم میشاشیدم تو جام. نه اینکه صاف کرده باشم یا شهوتی شده باشم ها. یعنی به معنی واقعی کپ کرده بودم. نمیدونستم چی بگم، گفتم چی شده مگه؟ چیکار کردم؟ گفت یعنی تو یادت نمیاد؟ داشتم سرم رو می خاروندم و فکر میکردم که دوباره یواشکی گفت یادت میاد خودت و زدی به اون راه. بعد خندید ول کرد رفت اونور. اون دور همی مون تموم شد. ولی این حرفش از فکرم بیرون نمی رفت. هرروز و هرشب بهش فکر میکردم. انقدر فکر کردم که چیو میگه، آخر به این نتیجه رسیدم که خیلی بچه که بودم، شاید هشت یا نه سالگی، یه روزی که خونشون با هم بازی میکردیم چند بار دستم به‌طور ناخواسته و از رو لباس خورده به باسن و ممه ش. نه اینکه دست زده باشم یا لمس کرده باشم، مثلا در حالت بازی دستم خورده.

بعد از اون شب تمام دوران بلوغ و نوجوانیم عین ویدیو میومد جلو چشمم. نمیدونم چرا این و بهم گفت یا خواست یادم بندازه. دلیلش و نمیدونم ولی این و میدونم که اگه زندگی سکسی اون هم سرد شده باشه، خالم انقدر کُس هست که اگه بخواد با يه بشکن هرکی و میتونه بکشه روش. بدنش اگه بخوام براتون مثال بزنم شاید خیلی شبیه جنیفر لوپز باشه. قدش متوسط، وزن میزون، صورت کشیده، چشم های خمار بادومی، ابروهای کمونی، پوست شفاف و صاف، بدن تمیز، ممه های دست پُر کُن سر بالا، شکم تخت، کمر باریک، کون تاقچه ای. یعنی به جرات میتونم بگم هر مردی و دیونه میکنه. من که زندگی سکسیم ریده مون بود، ناخواسته شروع کردم سرک کشیدن به صفحه های مجازیش و دید زدن عکس هاش. انگار دوباره موتور هورمون های من روشن شده بود. با عکس هاش جق میزدم و وقتی میدیدمش براش راست میکردم و از ترس آبرو ریزی قایم میشدم. تو بد هچلی افتاده بودم. از طرفی هم دلم میخواست بدونم میخواد بهم بده یا نه! چون من و با این حرف ها و کارهاش تو منگنه گذاشته بود. اگه بخواد بده که خر نیستم، چنان میزنم نفت در بیاد ولی از طرفی هم نمیخواستم آبرو ریزی بشه.

دیگه همش منتظر این بودم که کی میبینمش. چجوری فرصت گیر بیارم و چه جوری از فرصت هام استفاده کنم تا نیّت شو بفهمم. چند بار بعدی که ما رفتیم خونه اونها یا اونها اومدن خونه ما به هر بهانه ای از پشتش رد میشدم سعی می کردم روی دستم و انگشت هام و رو باسنش بکشم تا عکس‌العمل شو ببینم که یکی دوبار این کارو کردم به روی خودش نیاورد. جراتم بیشتر شد، یک سری که خونه ما سر یخچال بود و فرصت گیر آوردم نزدیکش شدم و از قصد به جای خاله گفتن، نزدیکش شدم و در گوشش گفتم ماندانا اجازه میدی اینو ور دارم و اون که تقریبا پشتش به من و رو به یخچال بود، با دست چپم گودی پهلوی چپش و گرفتم و خودم و دراز کردم تا از طبقه بالای یخچال یک چیزی که اصلا احتیاج نداشتم و بر دارم. شاید یک لحظه کیرم با کونش برخورد کرد. احساس کردم حداقل واسه سه چهار ثانیه نه اون نفس کشید نه من. در همین حین صدای پا اومد که انگار یکی داره میاد تو آشپزخونه که من با یه حالتی که هول شده باشم دستم و کشیدم و اومدم عقب. خانومم وارد آشپزخانه شده بود که من احساس کردم یه کم جا خورد ولی به روش نیاورد. این قضیه گذشت، چند باری هم و دیدیم ولی دیگه فرصت گیر نمیاوردم و چیزی هم از جانب اون نمیدیدم. داشتم کم کم سرد میشدم که خانومم یک روز اومد گفت ماندانا و شوهرش دارن میرن طالقان ویلای یکی از دوست های شوهرش ما هم دعوت کردن. گفتم ولش کن مگه اونها رو نمیشناسیم که بریم ویلاشون؟ که خانومم گفت کلید و دادن که ماندانا اینا خودشون تنها برن. اونجا هم استخر داره، خوش آب و هوا، خوش میگذره. منم دیگه حرفی واسه گفتن نداشتم. تو دلم هم گفتم، مگه خرم که نرم. بهترین موقعیت.

سر روز موعود جمع کردیم و رفتیم دم خونه خالم که منتظر ما بودن و از اونجا دو ماشینه رفتیم طرف ویلا. تو کل راه هم من راست کرده بودم و تو کونم عروسی بود. یه باغ خیلی بزرگ بود که از دم در ورودی تا خود ویلا که پارک کنیم کم کم پنج دقیقه با ماشین رانندگی کردیم. خیلی جای دنج و باحالی بود. خاله من کلا باز و راحت لباس می‌پوشه، همین که می دونستم بدنش و میتونم دید بزنم برام یه دنیا بود. رفتیم رسیدیم و شب بساط منقل و جوجه رو جور کردیم. من و شوهر خالم داشتیم کباب بازی می کردیم و حرف میزدیم که دیدیم بله خاله و خانومم میگن و میخندن و مایو پوشیدن که برن استخر. خالم یه مایو آبی آسمانی دوبنده پوشیده بود که بندها از پشت و بالای شونش ضربدری میومد پایین تا دقیقا بالای باسنش. مایوش سینه هاشو پوشونده بود ولی پرو پاچه و رون هاش که نور بهشون میخورد من و حالی به حولی میکرد. یکی دوبار هم چشمم ناخودآگاه رفت دوخته شد به چاک کُس و تاقچه کونش که سریع چشمامو دزدیدم تا ضایع نشه. از اونور خانومم از این مایوهای پوشیده بود که سر همیه و رونش و میپوشونه، تازه رو اون هم یه تاپ پوشیده بود. دیگه من اینقدر معذب شدم شب بهش گفتم وقتی ماندانا انقدر راحت میپوشه تو چرا اینجوری؟ که گفت جلو شوهرش خجالت میکشه. منم هیچی نگفتم. اون شب انقدر راست کرده بودم که راضی بودم تو سوراخ دیوار بکنم تا آبم بیاد ولی بدبختی بد موقعیتی بود. بچه ها نزدیک خوابیده بودن، اون اتاق خاله اینا. یعنی راه نداشت زنم و بکنم و جق تو توالت هم ریسکی بود و ممکن بود طول بکشه.

فرداش هم پاشدیم و با ماشین رفتیم کوه پایه و بیرون غذا خوردیم و قلیون کشیدیم و دم دریاچه پیاده روی کردیم و خسته و کوفته برگشتیم ویلا جنازه شدیم. اون روز هم خیلی خوش گذشت. برای غذا رفته بودیم یه دونه از این رستوران سنتی ها که تخت سنتی با پشتی داره. به هیچکس هم دید نداشتیم و راحت نشسته بودیم، خالم هم جلو مانتو شو باز کرده بود چاک سینه هاش افتاده بود بیرون. شوهر خالم که رفته بود اونور، خانومم هم بغل من نشسته بود. یه طوری که خودش هم متوجه بشه چند ثانیه به سینه اش خیره شدم که بعد سریع مانتوشو جمع و جور کرد پوشوند. تو دلم گفتم شاید ترسید خانومم ببینه یا شوهرش بیاد ببینه. فکر نکردم به خاطر من باشه، یا حداقل نخواستم قبول کنم. فرداش تو ویلا بودیم و بچه ها بازی میکردن و خانوم من مشغول کُس و موش چال کردن بود، دیدم خالم گیر داده به شوهرش که بریم راه بریم، ببینیم چی این دورو ور هست و نیست. شوهرشم شدیدا مخالفت می کرد که خستس و حال نداره. من سریع گفتم پاشید بریم دیگه، دو روز اومدیم اینجا حال کنیم. شوهرش گفت اصلا راه نداره، و بعد به ماندانا گفت خوب با میلاد برو. من هم که تو کونم عروسی بود. مطمئن بودم از خانومم بپرسم اون هم نمیاد، ولی وظیفه بود که بپرسم و وقتی گفتم اون هم گفت نه بابا کجا بیاد با بچه ها. خسته میشن و فلان و بیسار. منم گفتم خوب خاله پاشو بریم وقتی کسی نمیاد. اونم خیلی با اشتیاق پاشد جمع و جور کرد منم پوشیدم و راه افتادیم. خیلی راه رفتیم، چقدر درخت میوه پیدا کردیم. یه رود خیلی با صفا از وسط باغ میگذشت. خالم تازه داشت میگفت دوستاش گفتن شب ها حیون میاد اینجا. من هم ترسیدم گفتم الان میگی. انقدر غرق حرف زدن و خندیدن و جک گفتن شدیم که نفهمیدیم چقدر رفتیم. فقط یادم از باغ خارج شده بودیم و به جاده رسیده بودیم و اون طرف جاده کوهی بود. به خاله مانی گفتم خاله بریم بالا؟ گفت خدایی؟ گفتم آره، چرا نه! از اون بالا همه چیو بهتر میتونیم ببینیم. گفت پایتم، بریم. انداختیم طرف تپه های سنگی روبه بالا. بعضی جاها یه کم چالشی بود و بالا پایینی داشت باید دستت و میگرفتی تا بری بالا یا پات و خوب می گذاشتی که نیفتی.

سر یکی از این بالا رفتن ها گفت، وای چه جوری از اینجا برم بالا؟ گفتم نگران نباش تو برو من هواتو دارم نیوفتی. من وایسادم پشتش کمین کردم دل و زدم به دریا. میدونستم الان خیز که برداره طرف بالا کونش میاد عقب. قبل اینکه این کار و بکنه تصمیم و گرفتم که کونش دو دستی بگیرم که یعنی دارم هولت میدم بالا. دقیقا هم همین شد. تا پاشو محکم کرد و اومد خیز برداره طرف بالا یه زوری هم زد گفت ای وای که بلافاصله من سینم و از پشت چسبوندم زیر کونش و با دو تا دستم لمبرهای کونش و گرفتم هلش دادم طرف بالا. اون وسط معلوم بود از کار من شوک شده، چون وقتی کونش و گرفتم یه دفعه هول شد و سنگینیش بدتر افتاد رو سینه من. که بعد من هولش دادم رو به بالا و جلو و اون خودش و کشید بالا. برگشت گفت خوبی میلاد؟ گفتم آره بابا، تو خوبی؟ داشتی میوفتادی؟ که خندید. منم رفتم بالا. یه کم بعد خالم گفت خیلی اومدیم بالا، بسته دیگه. واقعا هم منظره قشنگی از اونجا مشخص بود. بهش گفتم بشینیم ایجا؟ گفت بشینیم. یه سنگ بزرگی بود که ما نشستیم، پامون و انداختیم پایین و هم خستگی در میکردیم، هم از منظره لذت میبردیم. تو این وسط فکر کون خاله هم از ذهنم بیرون نمی رفت، که یک دفعه خودش حرف انداخت و گفت میلاد من همه بچگی تو رو یادمه. شاید تو یادت نباشه چون من از تو پنج سال بزرگترم. تو هرچقدر هم بزرگ بشی، پدر بشی. من تو رو مثل بچگی هات دوست دارم. تو دلم گفتم این جریان خیلی وقت ادامه داره، اگه تمومش نکنم میکشتم. یک مکثی کردم، گفتم میدونی من تو رو بیشتر دوست دارم؟ بیشتر از همه خاله ها و عمه ها و هرکس دیگه ای. سریع با خنده های ریز گفت قربونت بشم من. دل به دل راه داره. من بهش نگاه کردم و چشم تو چشم بهش گفتم میدونی چقدر دوست دارم؟ خیلی سریع و بدون معطلی گفت آره خاله. ولی این دفعه نمی خندید و با صدای لطیف تر. آروم چشمش رو ازم دزدید و به جلو نگاه کرد. یه چند ثانیه طولانی سکوت همه جا رو گرفت. فقط صدای وزش باد میومد. یک دفعه سکوت و شکستم و گفتم، کاش خالم نبودی. برگشت دستش و گذاشت رو شونم و بغلم کرد و گفت حالا که شدم، ناراحتی؟ دیگه نمی‌خواستم بیشتر از این مسئله رو باز کنم. همینطوری هم از خط های قرمز گذشته بودم. بهش گفتم چرا ناراحت باشم. خیلی ها آرزوشون تو جواب سلامشون و بدی. اونوقت تو الان کجایی؟ با من بالای صخره نشستی. که خندید. بهش گفتم خوش بحال شوهرت که همسری مثل تو داره. اونم گفت ناشکری نکن. دو تا بچه سالم و خوب داری. زنت خوب. چی میخوای؟ گفتم تو از مشکلات ما خبر نداری! گفت همه این مشکلات و دارن. اگه بخوای از پسش بر میای.

با حرف هاش بهم روحیه می داد. ولی چیزهایی نبود که من میخواستم بشنوم. یا حداقل چیزهایی نبود که دوست داشتم بشنوم. ازش خواستم که برگردیم. راه برگشتمو ن انگار پنج ساعت طول کشید. در صورتی که یک ساعت هم نمیشد. الان بعد از چند سال گذشتن از این داستان هنوز رابطه مون و داریم. اون حس شهوت من هم خوابید. یه جورایی دوری و دوستی. هنوز این خالم و تا پای جون دوست دارم. میدونم هم که میدونه چقدر دوستش دارم. از این هم راضی هستم که جمعش کرد. خیلی خوب جمعش کرد. چون من نمیتونستم. تو تصمیمات و ذهنیت من هم خوندن داستان های فامیلی، و ویدیوهای تابو کم تاثیر نگذاشت. باید آدم بدونه داستان جاش تو کتاب، واقعیت تو زندگی. رابطه هایی که از این خطها میگذره دوام نداره. همین که رابطه مون و حفظ کردیم، ارزشش خیلی بیشتر از اون حس شهوتی که چند دقیقه هست و بعدش یک عمر آبروریزی، پشیمونی و دوری و قطع رابطه است.

پایان

نوشته: میلاد

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • آخرین مطالب ارسال شده در انجمن

    • فیلم سکسی کوتاه که سه نفری یه دخترو برداشتن بردن طبعیتی چیزی لختش کردن دارن کص کونش میمالن یکیشون هم فیلم میگیره . تایم: 00:12 - حجم: 2 تماشای آنلاین فیلم لینک دانلود فیلم جهت مشاهده تمامی فیلم های سکسی ایرانی روی کلیک بزنید.
    • عکس سکسی یواشکی از حمام کردن میلف گوشتی ایرانی 5/5 برای تماشای تصاویر مخفی در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید.
    • عکس لخت زن ایرانی با کص کون گنده 4/5 برای تماشای تصاویر مخفی در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید.
    • عکس های یواشکی سکسی زن لخت ایرانی 3/5 برای تماشای تصاویر مخفی در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید.
    • عکس های مخفی از اندام لخت میلف گوشتی 2/5 برای تماشای تصاویر مخفی در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید.
    • عکس های مخفی ناب داداش بی از اندام سکسی خواهرش 1/5 برای تماشای تصاویر مخفی در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید.
    • سن بالا × زندایی × داستان سکسی × سکس سن بالا × داستان سن بالا × داستان زندایی × سکس زندایی × سکس میلف × میلف × سکس با زندایی سن بالا این داستان برمیگرده به پاییز امسال من ۲۹ سالمه و‌ همیشه بین اشنا فامیل مورد قبول بودم داییم شهرا جنوبی کار میکنه و خیلی زود بیا ۲ ماه یکبار هست ۳ تا بچه قد و نیم قد هم داره که بزرگه ۱۸ سالش هست زنداییم هم که اسمش مریم هست ۴۲ سالشه که از همون ۱۸ سالگی به بعد دوست داشتم ترتیبشو بدم ولی نشد هیکل توپی داره سفید سفید سینه ۸۵ به بالا کون گنده کلا خیلی سکسی هست قیافش هم بد نیست و خوبه داستان از اینجا شروع شد که بخاطر درس پسر دومی زیاد میرفتم خونشون پاییز که درس بهش یاد بدم درسش اصلا خوب نیست هروقت میدیمش میگفتم کاش بشه فقط بغلش کرد و سینه هاشو گرفت معمولا هم داخل خونه لباس راحت میپوشید نه لختی ولی کون سینه کامل در دید بود چندین بار گذشت از رفت و اومد در این مدت خودم حس میکردم فهمیده که چشمم بهش هست و پیش خودم میگفتم حتما خوشش میا که صمیمی تر میشه تا بعدازظهری رفتم خونشون که دیدم شال بسته به کمرش گفتم چی شده که گفت مبل بلند کردم و کمرم درد میکنه که بهش گفتم خب پماد بزن و ماساژ بده بهتر میشه گفت زدم ولی تموم شده بالاخره تموم شد و اخر شب اومد تو ذهنم که بهش بگم واست میخرم فردا پیام دادم و احوال پرسی که کمرت بهتره که گفت نه و گفتم فردا واست میگیرم میارم دیگه شروع کرد به تشکر و درد دل که داییت نیست و اذیت میشم منم و به خیلی چیزا نمیرسم و این حرفا صبح ساعت ۸ بیدار شدم ی دوش گرفتم رفتم دو تا پماد واسش گرفتم و بهش زنگ زدم خونه ای بیارم واست گفت اره هستم منم گفتم تا نیم ساعت دیگه میرسم اونم گفت برم دوش بگیرم تا تو میرسی شاید بهتر شدم رسیدم زنگ زدم رفتم بالا که دیدم ی شلوار گشاد پوشیده با تاپ و موهاشو با هوله بسته بود که خشک بشه تنها بود خونه و بچهها رفته بودن مدرسه دیگه تشکر کرد و رفت چایی اورد گفتم این دستور عملا داره باید پماد بزنی و ماساژش بدی و هوله گرم بزاری که تاثیر داشته باشه گفت باشه و تعریف میکردیک که تلفنش زنگ خورد پاشد که جواب بده ی دفعه از پشت چشمم خورد به کونش که شلوار بینش گیر کرده بود ی لحظه حس کردم کیرم راست شد از شهوتش چن دقیقه تلفنش طول کشید و اومد و منم گفتم برم دیگه که گفت مهدی تو که خودت میدونی دستور عملشو واسم پماد نمیزنی ی لحظه دنیا بهم دادن گفتم باشه که بعدش گفت اگه کار داری برو که منم گفتم نه کاری ندارم دوباره نشستم گفت پس بزار این وسایل جمع کنم بیام منم همش با خودم میگفتم چطوری شروع کنم چون نمیخواستم فرصت کردنشو از دست بدم که به خودم گفتم تهش ی دفعه میوفتم روش یا میشه یا نه اومد که گفت شروع کنیم و گفتم زندایی بهتره دراز بکشی که راحت تر انجام بشه بدون حرفی گفت رو مبل خوبه؟ گفتم اره دراز کشید رو‌مبل و لباسشو زدم بالا از چیزی که فکر میکردم سفید تر نبود ولی خوب بود همونم پماد زدم به کمرش که گفت اینجا بالشت نداره بیا بریم داخل اتاق که تخت هست گفتم اگه راحت تری باشه رفتیم داخل اتاق که تابشو بیرون اورد و فقط سوتین ابی بوده گفت میدونم که غریبه نیستی لباسمو دراوردم منم که از خدام بود به پشت دراز کشید منم ایستاده پماد زدم و میمالیدمش از جایی که درد داشت بالاتر رفتم بیشتر میخواستم با این کار بعدش برم سراغ کونش گفتم زندایی پایین تر هم بزنم شاید بهتر نتیجه داد گفت هرچه خودت میدونی کم کم اومدم پایین که رسیدم به شلوار و شرتش دیگه ازش نپرسیدم و ی مقدار کشیدمشون پایین از نصف کمتر کونش معلوم بود وای کونش مثل پنبه نرم بود دیگه فراموش کردم که کمرش کجاس ۳ ۲دقیقه شد که گفت مهدی کمرم بالاتره ی لحظه خواستم بحث بندازم گفتم از بس نرمه یادم رفت که این کمر نیس و خندید گفت حالا که خوشت اومده پس کامل پمادش بزن وای دیگه کیرم داشت میترکید شلوار و شرت تا زیر کونش دادم پایین کل کونش داخل دستام بود ی بار دیگه پماد زدم به کمرش و گفتم خوبه گفت عالیه کارت خودمم از اون نرمه بیشتر خوشم اومده بی زحمت ی بار دیگه ماساژش بده منم با خنده گفتم پس به من نگو یادت رفته گفت پس اگه میخوای راحت باشی بیا رو تخت خودش رفت وسط تخت و منم رفتم رو تخت اما از رو شلوارم مشخص بود شق کردم و فکر کردم متوجه شده و منم فکر میکردم چراغ سبز داده اگه بخوام کاری کنم داشتم ماساژش میدادم که خم شدم پماد بردارم از عمد کیرمو زدم بهش ببینم واکنشش چیه و چیزی نگفت و بعدش گفت زیاد بزن که خوب بشم منم گفت پماد کاری نمیکنه ماساژ مهمه که گفت تو هم خوب بلدی ی دفعه بلند شد و گفت شونه هامو هم ماساژ بده دیگه فشارم بالا رفت گفتم میخوای سوتینو باز کنم که راحت ماساژ بدم گفت باشه بازش کردم و سینشو با دست گرفت داشتم که ماساژش میدادم کم کم رفتم زیر بغلش که برم سمت ممه هاش گفتم اگه چیزی نگفت یعنی بکنم کم کم ممه هاشو گرفتم اصلا حرف نمیزد و فهمیدم راضی هست از پشت بهش نزدیک شدم و محکم گرفتشون و بهش چسبیدم فهمیدم حشرش زده بالا که چیزی نمیگه از پشت به گردنش نزدیک شدم و بوش کردم که گفت اگه میخوای کاری کنی راضیم اینو که گفت گردنشو بوسیدم و سینه هاشو‌ول کردم و دستمو برم سمت کصش و مالیدمش و برگشت سمتم و از لب گرفتم گفتم کاش زودتر میگفتی اونم گفت کاش زودتر کمرم درد میگرفت و گفت فقط سریع که سامان پسرش ساعت ۱ میا از مدرسه منم لخت شدم و افتادم روش و شروع کردم به خوردن لب و سینهاش اونم با دستاش کیرمو میمالوند چند دقیقه که گذشت کیرمو گذاشتم وسط سینه هاش و عقب جلو میکردم وای انگار بالشت پر قو بود که ی دفعه ابم اومد ریختم رو سینه و گردنش دستمال اوردم پاک کردم که گفت صبر کن کاندوم بیارم نمیخوام حاملم کنی که گفتم اره دست به حامله شدنت خوبه کت ۴ تا داری و کاندوم آورد و کشید رو کیرم و دراز کشید گفت ۲۰ روزه که جرنخوردم بدون مقدمه تا ته کردم داخل کصش و اه اوهش بلند شد محکم تلمبه میزدم صداش کل اتاق گرفته بود ۴ ۵ دقیقه گذشت از کنار کصش داشت ابش میومد فهمیدم ارضا شده منم همون لحظه اومد و کشیدم بیرون از کصش و کاندومو برداشت ریختم رو سینش چند دقیقه ازش لب گرفتم و پاشدیم داشت لباس میپوشید از پشت بهش چسبیدم و گفتم بعدی کی باشه گفت فردا خوبه و فردا دوباره زندایی رو مورد گایش قرار دادم از اون روز به بعد هفته ای دو بار میکنمش و یادش رفته شوهر داره. امیدوارم خوشتون اومده باشه نوشته: مهدی
    • شوهر وفادار سمانه - 1 سلام اسمم سمانه و ۲۸ سالمه تو ۲۰ سالگی با علی ازدواج کردم اون ۸ سال از من بزرگتره اوایل سکس های خوبی داشتیم اما کم کم تمایلش کم شد اصلا طرفم نمیومد گاهی انقدر حشری بودم که غرورم رو میشکوندم و آلتش رو موقع خواب در می‌آوردم و ساک میزدم خیلی کوچیک بود و شل درست شبیه خودش .خیلی راست نمی شد اما انقدر ساک میزدم و فانتزی های جنسی که داشتم به ذهن می‌آوردم تا کمی احساس بهتری داشته باشم اما هیچ وقت ارگاسم نشده بودم با کیرش . حتی پیش مشاور رفتم اما اونم گفت طلاق بگیر ازش اما جریان خانواده هامون طوری بود که حرف طلاق هم نمی شد زد .تا اینکه یه شب با هم فیلم دیدیم فیلم پورن هر چند نمیخواستم ببینم اما به اسرار علی و اینکه شاید با دیدن پورن یکم دودول تکون بخوره و بتونه کاری کنه قبول کردم .یه فیلم اروتیک داستانی بود که یه زن و شوهر جوان مشکل ما رو داشتن و داشتن دنبال راه حلی میگشتن که شوهره با اینکه مشکل داشت اما تمام تلاشش رو می‌کرد تا به همسرش کمک کنه حتی به کمک وسایل جانبی مثل خیار زنش رو ارگاسم می‌کرد و زندگیشون روز به روز با کیفیت تر میشد و کم کم به جایی رسیدن که یک مرد غریبه رو وارد زندگیشون کردن و اون مرد اومده بود خونشون تا با زنه سکس کنه جلوی شوهرش موقع دیدن این فیلم تقریبا ارگاسم شدم از بس هیجان انگیز بود و جذاب .مرد غریبه با آلت بزرگش کاری می‌کرد که خانومه تو فیلم چند بار آبش میپاچید و پاهاش میلرزید و گریه میکرد از شدت ارگاسم های شدیدی که می‌گرفت اما همچنان به شوهرش وفادار بود و زندگی عادی داشتن و همو دوست داشتن فقط از اون مرد غریبه به عنوان ابزار جنسی استفاده میکردن که نیاز خانوم رو برطرف کنه .وقتی فیلم به صحنه های جذاب ارگاسم رسید علی بهم میگفت سمانه تو هم آبت میاد اگه ارگاسم بشی؟ بهش به طعنه گفتم آره اگه مادربزرگ ۸۰ ساله منم کنار این مرده بخوابه آبش میاد و دیدم شروع کرد به حرفهای کاکولدی زدن و اینکه غیر مستقیم بهم میگفت که ما هم میتونیم راه این زن و شوهر تو فیلم رو در پیش بگیریم و… از اون شب به بعد دیگه اوضاع عوض شد و من شدم یه آدم عوضی .منی که همیشه چادر داشتم و با حیا و حجاب بودم با شلوار لی تنگ و مانتو باز و لباس سکسی تو خیابونا دنبال مرد رویاهام بودم تو یه جای شلوغ تو بازار بودیم با علی که یه مرد غریبه از پشت سر ما می‌اومد تا اینکه یه جایی وایسادیم که مردم‌نهاد بودن و همه چسبیده به هم و اون مرده هم از پشت خودشو می‌مالند به من و باسنم رو دست میزد یکم حالی به حولی شدم اما نمیشد به چنین مردی اعتماد کرد واسه همین به علی گفتن سریع از اون شلوغی دور شدیم بعدش به علی گفتم که یکی کونم رو دستمالی می‌کرد تو بازار و… علی هم کلی خندید .من دنبال یکی بودم که مخم رو بزنه بعد کم کم وارد رابطه جنسی بشیم اما همه مردها انگار می‌خواستند اولین بار دیدن ببرن تو رخت خواب .تو تلگرام با جابر دوست شدم و پسر خوبی بود اولین باری که دیدمش تو رستوران گفتم این دیگه همونه که میخواستم و تو رویای این بودم که به علی هم قضیه رو بگم و یه روز دعوتش کنم خونه و به فانتزی جنسی مون برسیم اما بعد از اینکه تو چت باهاش راجع به مسائل جنسی و … باهاش صحبت کردم و فهمیدم یه چیزی تو مایه های شوهر خودمه و اصلا خودش مشکل جنسی داره سریع بلاکش کردم فقط تنها فرقش این بود که اون قدبلند و خوش استایل بود … اگه دوست داشتین کامنت بزارین ادامش رو بگم نوشته: سمانه
×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

به زودی فعالیت در انجمن عمومی خواهد شد، حتما قوانین را مطالعه بفرمایید.