gayboys ارسال شده در 2 شهریور اشتراک گذاری ارسال شده در 2 شهریور رویای حاجی سلام، من مهتا هستم. ۲۸ سالمه، قد ۱۶۵، و همیشه به ظاهرم رسیدگی کردم. هشت ساله ازدواج کردم و حدود ۱۲ ساله که مدرس زبان انگلیسیام. توی یه خانواده نسبتاً آزاد بزرگ شدم و سبک لباس پوشیدنم هم همیشه راحت بوده؛ با گذر زمان هم این راحتی بیشتر شده بود. سالها پیش شاگردی داشتم به اسم مهدی؛ پسر یک تاجر پولدار با مادری مذهبی. همه چیز عادی پیش میرفت تا دو سال قبل، وقتی مادرش به بهانهی نوع پوشش و طرز رفتارم گفت دیگه نمیخواد من با پسرش کلاس خصوصی بزارم. من هم خیلی جدی نگرفتم . بعد چندماه پدرش زنگ زد دلجویی و با اینکه هنوز دلخور بودم، اما وقتی پیشنهاد مالی خوبی داد، قبول کردم. بیشتر از هر چیز، به پولش نیاز داشتم. روز اول با یه کت شلوار کرم که زیر کت گیپور پوشیده بودم رفتم. وقتی رسیدم، دفتر کارش مرتب و رسمی بود. برخوردش مودبانه، ولی نگاهش… یه جور خاصی بود. جلسه اول فقط سطحش رو سنجیدم. عقب افتاده بود، ولی قابل جبران. بعد از کلاس، وقتی پدرش داشت صحبت میکرد، یه لحظه حس کردم نگاهش بیش از حد روی من مکث میکنه . یه لبخند کوتاه زدم…همون اول هزینه ده جلسه رو کامل پرداخت کرد. شمارهم رو گرفت و من هم شماره شخصیم رو دادم. بعد از اون، گاهی استوریهام رو لایک میکرد. هیچ چیز مستقیمی نبود، ولی یه نوع توجه خاموش حس میشد.تو واتساپ متوجه شدم من چک میکنه گاهی استوری با لباسای باز میزاشتم هر جلسه متوجه نگاه داغش روی بدنم بودم برای شوهرم و دوستام که زیر چشمی دید زدنهای پیرمرد تعریف میکردم میخندیدن گاهی شوهرم حتی به شوخی گفت دلشو که بردی ٬ جیبشم ببر…ولی بهار دوست صمیمیم کاملا جدی اینو یه موقعیت ایده ال برای رفع مشکلات مالیم میدونست تشویقم میکرد یه رابطه پنهانی داشته باشم چندماهی بود مشکلات مالی دیگه کلافمون کرده بود وام و هزارتا کوفت زهرمار عقب افتاده بود تنها امیدم به تسویه حساب مهدی بود که یکم جبران کنه ؛ دوستم بهار که تو جریان کل زندگیم بود میگفت احمق جلسه اخره از دستت بره رفته ها ! یهو با عصبانیت گفتم چیکار کنم ؟! میخوای بگم منو بکن ؟ خندش گرفت گفت لازم نیست تو چیزی بگی کاری که بلدی بکن بدتم نمیاد فیلمم بازی نکن جلسه بیستم (اخر) و تسویه حساب بود ٬ یه حس عجیبی وجودم گرفت ٬ ترکیبی از شیطنت و شرم و انتقام از زنش راستش یکماهیم بود سکس نداشتم و موقع حموم مدام تو سرم تصویر ادما و حرفا تکرار میشد و با حوله جلو اینه وایساده بودم یه لحظه تصور حاجی و خودم… تحریک شدم یه بادی سویت با لباس با خطای زرشکی-سفید که با دامن سفید بلند زاپ دارم و صندل پاشنه دارم ست میشدن پوشیدم کل راه تو سرم هزارتا سوال و فکر تا رسیدم گفت کسی نیست تعطیلاته و غیره چی میل دارید ؟ ابدارچی دوتا نسکافه رو میز گذاشت گفت اقا اجازه میدید برم؟کار دارم …گفت تشریف ببرید کار منم تمومه بعد خوردن نسکافه به بهونه گرما چندتا دکمه باز کردم پام رو پام انداخته بودم که یه پام خود نمایی میکرد و نگاهش روم خیر بود معلوم بود پیرمرد کلافه شده گفتم مشکلی پیش اومده ؟ گفت نه نه…گفتم چیزی میخواین بگین؟ گفت نه دخترم …صداش میلرزید بلند شد اومد کنارم گفت حسابدارمون رفته مجبورم خودم بزنم حین گرفتن شماره حساب زیر چشمی منو نگاه میکرد پرسید درسته!؟یکم خم دستم گذاشتم رو رون پاش گفتم بله با خنده پرداخت زد و یه پاکت هم رو میز بود گفت عیدی شما گفتم به همه عیدین میدین؟گفت بله …گفتم پس کی به شما عیدی میده؟بلند خندید گفت تاحالا نگرفتم باور نمیکنی دخترم… خندیدم گفتم اگه اجازه بدید من اینبار بهتون عیدی بدم صورتم به صورتش نزدیک کردم مکث کرد اب دهنش قورت داد فهمیده بود گفت اخه…سریع قطع کردم گفتم بدتون میاد؟ گفت نه نه نزاشتم حرف بزنه لبام رو لباش گذاشتم ناخداگاه دستش پشت گردنم اومد و دستم رو شلوارش کار میکرد کلفتی کیرش مشخص بود میشد حدس زد از مال شوهرم بزرگتره و بعد چندتا بوسه عمیق کمربندش باز کردم موهام گوجهای بستم و شروع کردم به ساک زدن حاجی تو حال خودش نبود شاید ۵ دقیقه طول کشید تا تو دهنم ارضا شد سرم بالا اوردم با زبونم دور لبم کشیدم خندیدم در گوشش گفتم امیدوارم عیدی خوبی بوده باشه…واینسادم رفتم این داستان ادامه داره نوشته: مهتاام لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده