poria ارسال شده در 26 اردیبهشت اشتراک گذاری ارسال شده در 26 اردیبهشت همخونۀ گمشده من تُو یه جشن تولد با صدف آشنا شدم . دختر شلوغیه و به نوعی مجلس گرم کُن . از اون دخترایی که نبودشون تو یه مجلس به خوبی حس میشه . صدف از طریق میزبان به من معرفی شد . تو همون وهله اول ازش خوشم اومد . دختر جَوُن و خوشگلیه ، عاشق رقص و اینطور کار است . از من یه چند سالی کوچیکتره ، اما سنش کمتر نشون میده . موقع معارفه اومد جلو و بهم دست داد و خودش رو معرفی کرد . ازش بدم نیومد ، بر خلاف من که خیلی اهل معاشرت و شلوغ بازی نیستم ، دخترِ پُر حرفیه . صدف بی مقدمه از خونه و دانشگاه شروع کرد به صحبت کردن و میزبان هم حمایتش می کرد . صدف ترم آخر دانشگاه و همین سال آخری بدون خوابگاه و خونه شده و دنبال یه خونه و همخونه میگرده که منو بهش معرفی کردن . من نه نیاز به همخونه و نه کمک خرج داشتم ، برای همین تعجب کردم که چطور به فکر میزبان رسیده بود که منو به صدف معرفی کرد ، اونم برای همخونه داشتن . من یه خونه ویلایی قدیمی دارم . از بابام بهم ارث رسیده . دو خوابست . خودم هم کارمندم و از پولی که بهم رسیده و حقوقی که پس انداز کردم تونستم یه طبقه رو خونه بذارم . بنایی ایش تموم شده و فقط مونده تجهیزش که اونم در حال اتمامه . خیلی ها پیشنهاد دادند تا خونه رو بکوبم و یه آپارتمان شیش طبقه بسازم ، اما از شریک و آپارتمان راضی نیستم و به همین یه طبقه و آوردن مستاجر و کمک خرج بودن راضی اَم . اون روز صدف اومد با کلی قربون صدقه رفتن ، دلم رو بدست آورد و راضیم کرد تا یه ترم همخونم باشه . منم تنها بودم و راضی شدم . شاید تحولی تو زندگیِ یکنواختم ایجاد کنه . آدمِ حساس و سخت گیری نیستم و با حرکات و اعمالِ کودکانه صدف خندم میگرفت و تبسمی ملایم به لبم می اومد . از لباس پوشیدنش که نگو ، اولاش کمی رعایت می کرد ، اما کم کم حُجب و حیا رو گذاشت کنار ، پوشیدن تاپ و دامن کوتاه جزء بهترین لباساش بود که تُو خونه می پوشید . وقتی از بیرون می اومد خونه ، تا بیاد لباس بپوشه یه نیم ساعتی با شورت و کُرست تو خونه می گشت و بعد یادش می اومد که باید چیزی پوشید . من ایراد نمی گرفتم ، بهش چیزی هم نمی گفتم . اندامِ زیبایی داشت و منم از دید زدنش لذت می بردم . یه شب که داشتم تلویزیون میدیدم اومد کنارم نشست و با لحنی ساده گفت : " این سریالهای بیات شده چیه میبینی ، بیا برات یه فیلمی بذارم که حرکتِ خون تو رگات رو حس کنی" ! ! تو لپ تاپش یه عالمه فیلم سکسی داشت ، البته بعدها این موضوع رو فهمیدم . خُب جَوُن بود دیگه . خدایی آشپزیش هم خوب بود . وقتی از سرِ کار می اومدم خونه ، غذا آماده بود ، یا برام آماده کرده بود تا گرم کنم و بخورم . این کارش لبخند رضایت رو تو صورتم نقش می داد ، آخه بیشتر وقت ها وقتی خسته و مونده از سرِکار برمی گشتم ، باید فکری برای غذام میکردم ، اما حالا اینطور نبود . به نوعی از اینکه صدف تو خُونمه راضی بودم . مثل دختر آدم ، وقتی منو میدید ، منو بغل می کرد و بوسه بود که حوالم می شد . فشارم می داد و حس و حالی دیگه داشتم ، خودش رو به سینه هام می چسبوند و گردنم رو ماچ می کرد . یه شب دیر از دانشگاه اومد و من تو آشپزخونه پشت اُجاق گاز مشغول غذا پختن بودم ، بلند گفت : " وای لادن چه بویی راه انداختی ، اینقدر گرسنمه که می تونم تو رو هم بخُورم ، اومدم که بخُورمت " ! ! اومد و بغلم کرد و گردنم رو ماچ کرد و فشارم داد . راستش خوشم اومد ، حسِ خوبی داشتم . کمی نگذشت که این حرکاتش احساسی تر شد . سینه هام رو تو دستش میگرفت و ازشون تعریف می کرد . بالا پایینِ شون می انداخت و فشارشون میداد و به نوعی می مالوندشون . سینه هام بزرگ نیستند اما بنظر میومد برای صدف جذاب بودند . اینو به صراحت می گفت و لمسشون می کرد . اولاش خیلی اهمیت نمی دادم . موقع فیلم دیدن خودش رو بهم می چسبوند و با پاهام و رُون هام بازی می کرد . سعی داشت خودش رو عادی جلوه بده ، اما منهم زنم و زود متوجه این منظورش شدم ، اما به روُم نمی آوردم ، راستش بدم نمی اومد و نوازش رو دوست داشتم ، اما کسی رو نداشتم تا منو تو این حس ارضا کنه . حرکت اون روزش خیلی رُو من موثر واقع شد . آخرای شب بود منو و صدف داشتیم یه فیلم سکسی میدیدیم . چراغهای خونه رو کم کرده بودم ، سرش رو پام بود و هر وقتی بر می گشت و دستش رو به سمت سینه هام می برد و نوازششون می کرد . خیلی توجه به فیلم نداشت ، بیشتر تو فکر حس و حال بود . منم هر وقتی خودم رو کمی خم می کردم و سینه هام رو به صورتش می چسبوندم . از رو تیشرتم شروع کرد به خوردن سینه هام و به نوعی میک زدم . نگاهم با نگاهش تلاقی کردم . منتظر بودم خجالت بکشه و از کارش دست برداره اما او پُرو تر از این حرفها بود . دست برد و از زیر تیشرتم ، بدنم رو لمس و نوازش کرد . کُرستم رو بالا داد و سینه هام رو بیرون انداخت . مالوندشون و با بالا دادن تیشرتم ، بالا تنه اَم رو لُخت کرد و شروع کرد به میک زدن نوک سینه هام . میخواستم خودم رو عقب بکشم اما لذتی عجیب و وسوسه کننده در من پیدا شد که منو از این کار منع که نکرد ، بلکه خودم رو بیشتر خم کردم تا سینه هام روی صورتش افتاد و اون لذت رو مضاعف کرد . صورتش زیر سینه هام بود و با دستاش سینه هام رو می مالوند و بعد با دهنش اونارو میک میزد . بی اختیار دستم رو به سمت گردنِ صدف بردم و شروع کردم به نوازش کردن و ادامه دادم تا اینکه سینه های کوچیک و سفتِ صدف تو دستم اومد . با بالا زدن تیشرتش ، رایحۀ تندی که حاکی از حشری بودنش بود ، به مشامم رسید . کمی وسوسه کننده بود و رو من مؤثر واقع گردید . صدف کُرست نبسته بود و همین کارش منو تشویق کرد تا بالا تنه اَش رو راحت تر لخت کنم و بدنِ لطیف ، نرم و وسوسه کننده اَش رو ببینم و بمالونم . آه و ناله اَش بلند شد و سعی داشت فشارم بده و از این وضعیت کمال لذت رو ببره . یه مرتبه از رو پام بلند شد و با سرعت و کمی عجله بالا تنه اَم رو لخت کرد و شروع کرد به مالوندنم . بوسه بارونم کرد ، دستاش همه جا در حرکته ، کمی عرق کرده بودم و بدنم رطوبت داشت اما صدف توجهی به این موضوع نداره و با حسی خاص و شدتی وسوسه کننده به کارش ادامه داد . دستام رو بالا داد و زیر بغل هام رو نوازش کرد . با این کارش بوی خاصی رو حسی کردم که برام آشنا بود . وقتی حشری می شدم این بو رو می دادم و حالا هم داشتم از خود بی خود می شدم . منو رو کاناپه خوابوند و خودشم روم خوابید . لبای گرمش رُو ، رو لبام مماس کرد و یه بوسه طولانی ازم گرفت . هر دو تامون نیمه لخت بودیم و سینه هامون بهم مماس بود . صدف ول کن نبود . دُو طرف صورتم رو سفت گرفته بود و لب تو لب بودیم و هر وقتی زبونش رو تو دهنم می کرد و می چرخوند . اینکارش منو حسابی حالی به حالی می کرد و منم سفت گرفتمش و فشارش دادم تا بیشتر بهم بچسبیم . آه و نالۀ هر دوتامون بلند بود و می پیچید . صدف از روم بلند شد و اول شلوار و بعد شورتش رو در آورد و لخت شد و بعد اومد سراغِ من ، تمایلی به لخت شدن نداشتم اما حسِ خوبی داشتم و اجازه دادم تا دامن و بعد شورتم رو در بیاره . الان شورتم تو دستِ صدفه و او داشت شورتم رو بو می کرد . از کارش تعجب کردم اما اون حشری تر از اینا بود ، شورتم رو چسبونده بود به دماغش و با تمام توانش بوش می کرد . کمی خجالت کشیدم و سعی کردم شورتم رو از دستش بگیرم اما نذاشت . وسط پاهام نشست . خواستم پاهام رو ببندم اما از این کارم جلوگیری کرد ، رُونهام رو نوازش کرد و با زبونش لیسشون می زد . بلد بود چه جوری طرفش رو حشری کنه و منم الان حسابی حشری بودم و نیازمند به نوازش و کمی هم سکس ، تصور نمی کردم اما کُصم حسابی آب انداخته بود و لای پاهام رو هم مرطوب کرده بود . صدف شروع کرد به مالوندم کُصم ، انگار نفت رو آتیش ریخته باشن ، یه مرتبه حرارتِ بدنم بالا زد . همین کارش منو از حال بُرد ، بی اختیار آه و ناله کردم . چوچوله ام رو نوازش کرد و باهاش وَر میرفت و در همین موقع بود که زبونش رو بکار انداخت و شروع کرد به خوردن و لیسیدن کُصم . دیگه نمیتونستم خودمو نگه دارم ، بی اختیار تکون خوردم و لرزیدم . تا بحال اینطوری نشده بودم و این حس رو نداشتم . بخوبی حرکتِ زبونش رو ، رُو درزِ کُصم حس می کردم و لذت می بردم . سرش رو گرفتم و فشارش دادم . همزمان پاهام رو هم ، به هم نزدیک کردم تا بیشتر لذت ببرم . اینکارم باعث شد تا صدف نتونه حرکتی دیگر داشته باشه و لای پام قفل بشه . حس کردم با انگشتش قسمت سوراخ کونم رو فشار میده و قصدش انگشت کردنمه ، پاهام رو از هم باز کردم . سرش رو بالا آورد و نفسی عمیق کشید . نگاش کردم و چشم تو چشم هم شدیم . در همون حال انگشتش رو با آب کُصم خیس کرد و یه فشار ملایم به عقبم آورد . خیلی درد نداشت . انگشتای ظریف و بلندی داشت ، اینکه حس کنم به چه اندازه فرو کرده تو برام مشکل بود ، اما بهم نگاه می کرد و انگشتم می کرد . فکر کنم می خواست ببینه تو چه وضعیتی قرار می گیرم ، من در اوجِ لذت بودم ، صدف هم منتظر چنین نتیجه ایی بود و فشارش رو بیشتر کرد . اینجا بود که متوجه شدم تمام انگشتش رو کرده تو و میچرخونه . درد نداشتم ، راستش خوشم اومد و پاهام رو بیشتر دادم بالا تا راحت تر کارش رو ادامه بده . با زبونش کُصم رو لیس میزد و با انگشتش از عقب بهم حال میداد ، به طوری که وقتی دو انگشتی فرو کرد متوجه نشدم . هر وقتی انگشتش رو با آب کُصم خیس می کرد و بعد می کرد تو کونم . اینکه طرف مقابل کوچکتر باشه و باهاش لاس بزنه و سکس داشته باشه ، حسِ خوبی نداره و خوشایند نیست اما در این لحظه حسِ حشری بودن و لذت بردن باعث می شد تا وضعیت سنی طرف مقابل خیلی تو معاشقه اهمیت نداشته باشه و محسوس نباشه ، منم تو اون لحظه چنین حسی رو داشتم . صدف کوچیک تر از منه و طرفِ من همین دخترِ کوچیکیه که داره باهام سکس میکنه و منو به اوج لذت میرساند ، میدونم که بعد از تمام شدن این لذتها ، خجل میشم و چشم تو چشم شدنش برام سخت میشه ، اما تو این لحظات عقلم به درستی کار نمی کرد و به نوعی تابعِ غرایزم بودم . به قول معروف حالی به حالیم دیگه و عقلم دُرست کار نمی کنه . صدف بعد از گشاد کردن سوراخ کونم ، تغییر موضع داد و کُص و کونش رو گذاشت رو صورتم و خودش هم دراز کشید رو شکمم و سرش رو برد سمتِ کُصِ من . کُصِ صدف هم حسابی آب انداخته بود به طوری که وقتی به صورتم مالونش ، تمام لب و دهانم خیس و مرطوب شد . رایحه خاصی داشت و من به خوبی با بینی اَم ، بوش می کردم . کمی براش لیس زدم و زبونم رو کردم تو کُصش ، زبونم تیز نبود برای همین خیلی توش نمی رفت اما برای تلافی کردن و لذتی مضاعف ، شروع کردم به نوازش سوراخ کونش . از اینکه انگشتش کنم راضی نبودم و خوشم نمی اومد ، اما صدف دستم رو گرفت و نشون داد که نیاز به انگشت کردن داره . یه بند انگشتم رو فرو کردم تو کونش و نگه داشتم . صدف خودش رو عقب داد تا انگشتم بیشتر بره توش . خودش رو عقب جلو می کرد و باعث می شد تا خود بخود انگشتم در رفت و آمدِ تو کونش باشه . به شدت خودش رو تکون می داد . در حالی که با اون یکی دستم باسن و کُصش رو میمالوندم ، ترشح اَش زیاد شد و مقداری آب از کُصش بیرون زد و مقداریش هم رفت تو دهنم . صورتم رو عقب کشیدم اما صدف نمی خواست اون قسمت از بدنش با صورتم فاصله پیدا کنه و هی کُص و کونش رو به صورتم می مالوند . دیدم ول کن نیست ، با کمی خشونت ، انگشتِ شستم رو فرو کردن تو کونش و چرخوندم . یه آهی کشید و اونم صورتش رو فشار داد به کُصم . کم کم از شدت حرکاتمون کم می شد ." بسه دیگه بلند شو ، " دوتایی رفتیم حمام و من یه دوش سریع گرفتم و اومدم بیرون ، اما صدف کمی دیر تر اومد . نصفِ شب حس کردم تختِ خواب تکونی خورد . صدف بود که میخواستم کنارم بخوابه . اومد زیر پتوم و خودشو چسبوند بهم . " برای اَمشب بسه دیگه صدف ، بزار کمی بخوابم " ! ! در حالی که خودش رو بهم فشار میداد گفت : " فقط میخوام کنارت بخوابم ، تو بخواب " !! برگشتم و چهره به چهره شدیم . یه لب محکم و سفت ازم گرفت و سرش رو گذاشت رو سینه هام . حس کردم لخته ، آخه دستم بی اختیار به بدنِ لختش خورد . چه بدنِ نرمی داشت . طبق معمول کُرست نبسته بود . نمی خواستم خیلی دستم بهش بخوره ، حتما شورت هم بپا نداشت . ازش بعید نبود . با این حال چشمم رو بستم تا بفهمه که موقعِ خوابه . برای اَمشب دیگه حوصلۀ سکس نداشتم . راستش الآن که بادم کم شده ، کمی خجل بودم و نمی خواستم چشم تو چشمِ صدف نگاه کنم . با این حال هر دو همو بغل کردیم و خوابیدیم . منتظر چراغِ سبز بود تا نشون بدم اما این کارو نکردم . پشتم رو بهش کردم و سعی کردم با بی حرکت بودن ، خودم رو خواب نشون بدم . تا پاسی از شب به لاس زدن و سکسِ اون شب فکر کردم . دیروز کابینت سازها برای نصب کابینت طبقۀ فوقانی آمدند . دوتا جوُن با تعدادی ابزار آلات و کابینت هایی که آماده نصب بودند ، وارد حیاط و از طرف راه پله وارد طبقۀ بابل شدند . بعد از تخلیه وسایل ، قرار شد از فرداش شروع به نصب کنند و به قول خودشون دو سه روزه کار را تموم کنند . اون روز بعد از اتمام ساعت کاریم ، اومدم خونه و سری به اون دو نفر زدم . کارا خوب پیش می رفت و سرعت زیادی تو کارشون داشتند . قدری صحبت کردیم و معلوم شد تا غروب مشغول کار هستند تا یکی دو روزه کار به اتمام برسه . عصرونه تهیه کردم و از صدف خواستم تا اونو برای نصاب های کابینت ببره . سینی عصرونه رو ازم گرفت و خودش براشون برد . فرداش میخواستم دیرتر برم سر کارم ، آخه نصاب ها دیرتر می اومدند و من نمی خواستم کلیدِ خونه رو بهشون بدم و کسی هم نبود تا دربِ خونه رو براشون باز کنه ، صدف اون روز نمی خواست بره دانشگاه و کلاس نداشت ، برای همین ازش خواستم که اگه خونه هست در رو برای اونا باز کنه و منم به موقع سر کارم برم ، قبول کرد و من خیالم از این بابت راحت شد . اون روز هم طبق معمول بعد از ساعت کاری جایی نرفتم و برگشتم خونه . دیگه نرفتم سراغ نصاب ها و واردِ خونه شدم . خبری از صدف نبود . رفتم آشپزخونه ، غذا رو گاز بود و بوی غذا به مشام می رسید . تعجب کردم ، آخه قرار بود اَمروز صدف خونه بمونه . خیلی نگران نشدم ، طی این چند وقته به کارای صدف عادت کرده بودم . لباس عوض کردم تا سری به طبقۀ بالا بزنم و از اوضاع و احوال نصاب ها با خبر بشم . آروم رفتم بالا ، سر و صدایی از کارشون نبود . نکنه نیومدن و صدف هم زده بود بیرون ! ! درِ ورودی بسته بود و با کلیدِ یدکی که داشتم در رو باز کردم و رفتم تو ساختمون . صدای حرف زدن می اومد . گوشم رو تیز کردم . صدای صدف بود . بدون اینکه صدایی ایجاد کنم به سمتِ صدا رفتم . صدا از تو اتاق میومد . نزدیک تر که شدم ، صدای اون دو تا جوُن هم که سعی داشتن آهسته صحبت کنن هم به گوش رسید . الان دیگه نزدیک درگاهی اتاق بودم و گوش میدادم . " نمی ترسی مادرت سر برسه و مُچمون رو بگیره " ؟ صدف گفت : " اون که مادرم نیست ، همخُونه ایم ، خیالتون راحت باشه ، اون کاری به این کارا نداره " ! ! لای در باز بود و من تونستم اُونها رو ببینم . یه زیر انداز انداخته بودند زمین و صدف رو یکی از اون پسرا خوابیده بود . صدف فقط تیشرت تنش بود و پایین تنه اَش لخت بود . پسره هم که لخت ، زیرِ صدف داشت خودش رو تکون می داد . کیرِ پسره تو کُصِ صدف بود و صدف خودش رو انداخته بود رو پسره ! ! اول فکر کردم فقط همون دو نفرن ، اما کمی نگذشت که پسر دوم هم پیداش شد . اونم لخت بود و داشت با کیرش ور می رفت . بنظر خودش رو آماده میکرد تا به او دو تا بپیوندد . کسی توجهی به دور و اطراف نداشت و به قولی خیالشون راحت بود که مزاحم ندارند . صدف خودش رو به شدت تکون میداد و آه و ناله می کرد . پسره هم با ولعی شدید حرکاتش رو موزون کرده بود که تا صدف خودش رو عقب میده ، کیرش رو بفرسته تو کُصش . صدف رو کیرِ پسره خوابیده بود . نفر دوم خودش رو از پشت به صدف چسبوند و تیشرتِ صدف رو درآورد . صدف یکه خود و به نوعی انتظار این حالت رو نداشت . پسر دوم محکم صدف رو گرفت و هُل داد تا حالت بگیره و بتونه کیرش رو بفرسته تو سوراخ کونِ صدف ، بنظر میرسید که آن دو نفر قصد تجاوز و دست درازی به همخونه ام رو دارند و من بایستی مداخله کنم اما صدای صدف بر خلاف نظر من رو گویا بود . صدف از نفر دوم خواست که یواش تر و آروم تر کار خودش رو انجام بده و به نوعی عشوه و طنازی می کرد . " تو رو خدا یواش تر ، کیر دوستت توم هست ، جا نداره یکی دیگه بره توم " !! این حرفها و التماسهای هیچ تاثیری در نفر رو نداشت . با این حال صدای نفر دوم به گوش رسید که قصد دلداری صدف رو داشت : " نگران نباش این چیزی که من می بینم حسابی جا باز کرده و منتظره یه کیرِ کلفته " !! نفر دم کمی کیرش رو به کونِ صدف مالوند و با دست سینه ها و بدن اونو نوازش کرد و بعد شروع کرد به فرو کردن کیرش تو کونِ صدف . راستش من بدون این که توجهی به دور و اطراف کنم به اون صحنه خشن و سکسی نگاه می کردم . پسر اول که زیر خوابیده بود با تمام نیرو تلمبه می زد و نفر دوم که تازه مشغول کار شده بود با کمی وحشی گری ، صدف رو گرفته بود و فشارش میداد . داد و بیداد صدف بلند شد و تو ساختمون پیچید . لازم بود جلوی دهننش گرفت بشه که اون که زیرِ صدف بود این کار رو کرد . با این حال صدف اون وسط از خودش صدا در میاورد و دست و پا میزد . به خوبی معلوم بود که درد داره و کمی براش سخته . سینه ها و زیر بغل و تقریبا تمام بدن صدف آماج مالش و دستمالی کردن اون دو تا پسر بود و اونا میخواستند از این موقعیت خدادادی بطور کامل بهره ببرند و به قولی کُص و کونِ صدف رو یکی کنن . فکر کنم دیگه عمل دخول انجام شده بود و تلمبه زدن نفر دوم هم به چشم می اومد . اون پسر تقریبا رو دو پا نشسته بود و کمر صدف رو تو دستش گرفته و با شدت خودش رو عقب جلو می کرد . صدف دیگه کمتر دست و پا میزد و داد و بیدادش تبدیل به آه و اُوه شده و به خوبی لذت بردن رو می شد از حرکات و صداهاش تشخیص داد . نمیدونستم باید مداخله کنم یا اینکه اجازه بدم اون سه نفر به حال کردنشون ادامه بدن . خُب آخه معلوم بود صدف با میل باطنی و رضایت خودش دست به این کار زده و زوری تو کار نیست پس مداخله من خیلی هم معنا نداره . کمی دیگه هم نگاه کردم و منتظر موندم . صحنۀ حشری کننده ایی بود . اون سه نفر بدون اینکه توجهی به دور و اطراف داشته باشند به کارشون ادامه می دادند . صدف تقریبا روی پسری که زیرش خوابیده بود ، دراز کشیده و سینه هاش رو در اختیار اون فرد قرار داده بود و پسر دوم که روش سوار شده بود با شدت تلمبه میزد ، طوری که صدف و پسر زیری ، به جلو پرت می شدن . " بسه دیگه دارم پاره میشم ، بخدا درد دارم" !! صدف داشت اون وسط التماس میکرد اما هیچ یک از پسر دست بردار نبودند ، فکر کنم حالا باید مداخله میکردم و جلوی این کارشون رو میگرفتم که یک مرتبه پسر دوم که سوارِ صدف بود فریادی کشید و از رو صدف بلند شد و آبش رو ریخت رو صدف . " می ذاشتی آبم رو توش خالی میکردم " !! همزمان صدف با کمی سختی و بی حالی از روی پسر اولی هم بلند شد . دیگه جای موندن نبود و بایستی محل رو ترک می کردم . دقایقی بعد صدف اومد تو خونه ، کمی گشاد گشاد راه می رفت و به خوبی بی حالی در وجودش رو حس میکردم ، " چیه چت شده" ؟ با کمی عجله و اضطراب پاسخ داد : " چیزی نیست از دو سه تا پله لیز خودم" !! نگاهی عمیق به چهره و راه رفتنش کردم و زیر لب می خندیدم و پیشِ خودم گفتم : " آخه مگه مجبوری اینطوری خودت رو حراج کنی دختر " !! نصابهای کابینت همون شب کارشون رو تمام کردند و رفتند . از اون شب به بعد طرز تفکرم نسبت به صدف تغییر کرد و به نوعی دیگه اونو درک می کردم . تصورم این بود که با کمی سکس و لاس زدنِ دو نفری ارضا میشه اما وقتی اونو با او دو نفر دیدم ، به عمق حشری بودن و نیاز جنسی صدف پی بردم . حرفی بینمون پیش نیومد و نمی خواستم بدونه که من هم شاهد ماجرای دادنش به او دو تا پسر بوده ام . صدف یه هفته ای تو شوک اون ماجرا بود و هر وقتی تبسمی خاص به چهره اَش می اومد . بنظر میرسید که هنوز مزه دادنش از جلو و عقب زیر زبونش بود . نمی دونم هنوز هم ارتباطی با اون دوتا پسر داره یا نه ، اما بعضی شبها دیر میومد خونه و اوضاع درستی نداشت . راستش برای من که ساده و بدون دغدغه زندگی میکردم دونستن و دیدن چنین وضعیتی کمی غیر قابل تحمل بود برای همین ازش خواستم که جایی برای خودش پیدا کنه و از اینجا بره . صدف وقتی اینو شنید ، اَشک تو چشماش جمع شد و حتی قطره ایی اَشک نیز ریخت . نمیدونستم فیلمش بود یا اینکه واقعی بود از روی ناچاری این خواسته رو بیان کردم . ازم خواست تا آخر ترم صبر کنم ، تمایلی نداشتم اما اصرار زیادش منو مجبور کرد تا قبول کنم . ته دلم راضی نبودم که بره اما این کاراش منو عصبی می کرد و تازه وقتی می دونستم که چرا شبها با سر و وضعِ نامناسب و دیر میاد خونه ، مضطرب می شدم . شاید می بایست اونو نصیحت می کردم اما پشیمون شدم . ناچاراً باید تحملش می کردم . اتفاقی که رخ داد منو ترسوند . اون شب تا پاسی از شب گذشته نیومد خونه . ساعت از 12 گذشته اما خبری از صدف نبود . بشدت نگران بودم . نمیدونستم چه بایستی بکنم . از بس چشمم به در بود ، خوابم برده بود و متوجه اومدنش نشدم . وقتی چشم باز کردم ، دیدم ساعت از 3 صبح گذشته ، سری به اتاقِ صدف زدم دیدم با همون لباس بیرونی خوابیده ، کمی خیالم راحت شد . موقع صبحانه متوجه اوضاعش شدم . صورتش ورم کرده بود و کبود بود . بخوبی آثار ضربه به صورتش معلوم می شد . صدف سعی داشت صورتش رو پنهون کنه اما من متوجه اَش شدم . لازم به توضیح بود ، اما صدف ناراحت و عصبانی و حرفی نمی زد . منم نمیخواستم مثل پیرِ زنا ، نصیحت و سرزنش کنم ، لباس پوشیدم و رفتم سر کار . شب هنگام خودِ صدف شروع کرد به شرح ماجرا که اینکه مورد مزاحمتِ قرار گرفته بود و درگیر شده بودند و اونم صدمه دیده بود . کمی داستانش غیر واقعی بود اما سعی کردم حرفاش رو باور کنم . بعد ها متوجه شدم که طبقه بالا رو برای کارش استفاده میکنه . طبقۀ بالا برای سکونت آماده نبود اما تمیز و مرتب نگهش داشته بودم . هنوز کامل نشده بود اما مثل اینکه برای اهداف صدف کافی بود . هر وقتی سری به طبقه بالا می زدم و متوجه تغییراتی توش می شدم . با دیدن صحنه جابجایی ، پیش خودم تجسم کردم که صدف با یه پسر ، اونم تو خونه من ، پنهانی سکس داشتن و اونجا شده بود محل اَمنِ صدف . اگه همسایه ها متوجه شده باشد که خیلی بد می شد . باید جلوش رو می گرفتم و بهش می فهموندم که فهمیدم . کم کم دیر آمدنهای صدف بیشتر می شد بطوری که شب گذشته اصلاً خونه نیامد و من فردای آن روز بدون اینکه از وی اطلاعی داشته باشم بر سر کار رفتم . بعد از ساعت کاری سراسیمه به خانه آمدم و متوجه شدم که مراجعه ایی به آنجا داشته ، خیالم راحت شد که آمده ، تا اینکه یک روز برای همیشه رفت و دیگه خبری ازش نشد . سومین روز بود که خونه نمیومد . به دانشگاهش سر زدم ، کسی خبری ازش نداشت ، مراجعه به پلیس هم مرا خیلی مجاب نکرد . صدف رفته بود و کسی از نبودش و اینکه کجاست ، اطلاعی نداشت . اوضاع عجیبی بود ، دختری گم شده اما کسی نمی توانست اُونو را پیدا کند . الان سه هفته است که صدف رفته و خبری ازش ندارم و من هنوز منتظر خبری ازش هستم . نوشته: لادن رحیمی لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده