dozens ارسال شده در 24 اردیبهشت اشتراک گذاری ارسال شده در 24 اردیبهشت بیکینی قرمز و کیر جوان یه بعدازظهر تابستونی بود که آفتاب داشت آدمو کباب میکرد، شنای ساحل خصوصی طلایی شده بود و همه جا پر از گرما و حال و هوای شهوت. ایلیا، یه پسر ۲۲ ساله دانشجو که تعطیلات اومده بود خونه، رو حولهش لم داده بود. بدنش رو فرم بود، عضلانی و برنزه، ضدآفتاب روش برق میزد. قدش ۱۸۵ بود، شونههای پهن از موجسواری، خط فک تیز و موهای قهوهای بههمریخته؛ خلاصه کلاً نگاه همه رو میدزدید. ولی اون روز چشمش گیر کرده بود به یه زن که چند متر اونطرفتر داشت تشک ساحلیش رو پهن میکرد. اسمش نیکی بود، ۳۸ ساله، مطلقه، یه سالی میشد اومده بود این محله بعد از اینکه از شوهر خیانتکارش جدا شده بود. نیکی یه میلف تمامعیار بود. سینههای بزرگش داشت تاپ بیکینی قرمز کوچولوش رو میترکوند، شکمش تخت و سفت بود، باسنش گرد و خوشفرم که با هر قدمش انگار آدمو دعوت میکرد. پوست زیتونیش زیر آفتاب میدرخشید، موهای بلند مشکی تم ریخته بود رو کمرش. قدش ۱۶۸ بود، ولی پاهاش کشیده و رو فرم، تا اون کون خوشگلش که وقتی خم شد تشک رو درست کنه، کیر ایلیا یهو تکون خورد. ایلیا قبلاً هم تو لابی آپارتمان چند بار دیده بودش، گاهی سلام میکرد با یه لبخند معنیدار، ولی هیچوقت درست حسابی حرف نزده بودن. امروز ولی شانس آوردن، ساحل شلوغ بود و نیکی درست نزدیکش افتاده بود. بوی لوسیون نارگیلیش با باد میاومد توی دماغ ایلیا. نیکی یهو نگاهش رو گرفت، لبخند زد، لبای پر و خوشفرمش یه پوزخند شیطون نشون داد. عینک آفتابیش رو برد بالا، چشمای قهوهای عمیقش برق زد. «گرمته ها؟» با صدای نرم و سکسی گفت. «آخ آره، داغونم» یه تکون به خودش داد که عضلههای شکمش بیشتر بیاد بیرون. بطری آبش رو برداشت، یه قلپ خورد و عمداً چند قطره ریخت رو سینهش. «تو انگار خیلی راحتتری.» نیکی خندید، یه خنده از ته دل و غلیظ که تن ایلیا رو لرزوند. اومد نزدیک، باسنش با هر قدم تکون میخورد، نشست لبه حولهش. از نزدیک ککومکهای ریز رو دماغش معلوم بود، بیکینی پایینشم چسبیده بود به کسش، دیگه تقریباً همهچیز رو نشون میداد. «من نیکیام، همسایه بغلی تو باید ایلیا باشی درسته؟» «آره خودشم» ایلیا لبخند زد، یه لحظه نگاهش افتاد تو شکاف سینهش که یه قطره عرق داشت میاومد پایین. خودشو جمع کرد. «تنها اومدی؟ خبری از قرار نیست؟» نیکی چشماشو چرخوند، تکیه داد عقب رو آرنجش، سینههاش بیشتر اومد جلو. «قرار؟ ولش کن. بعد از اون یارو دیگه با همسن و سال خودم حال نمیکنم. همهشون فقط زبون میزنن، عملی ندارن.» بعد نگاهش افتاد رو شلوارک ایلیا که خط کیر نیمهسفتش کاملاً معلوم بود. «تو چی؟ دوستدخترت کو؟» «نه بابا، من همینجوری حالم خوبه» ایلیا راحت دروغ گفت (تازه با یکی تو دانشگاه ریخته بود رو هم). چند ماه بود که تو فکر زنای مسنتر مثل نیکی بود. چند ساعت گپ زدن، خورشید داشت پایین میرفت. نیکی گفت مربی یوگاست توی یه استودیوی خفن مرکز شهر، اومده اینجا که یه شروع تازه داشته باشه. ایلیا هم از درس های مهندسی گفت ولی بیشتر داشت به لبای نیکی نگاه میکرد و خیال میکرد دور کیرش حلقه شدن. جمعیت کم که شد، نیکی بلند شد، یه کش و قوسی داد به خودش که کونش حسابی برجسته شد. «برمیگردم خونه» گفت و نگاهش کرد. «میای برسونمت؟ ماشینم اون بالاست.» قلب ایلیا تند زد. «آره چرا که نه، بهتر از اتوبوس.» وقتی رانندگی میکرد دستش خورد به ران ایلیا، باد موهاشو پخش کرده بود دور صورتش. «میدونی ایلیا» با یه لبخند زیرکانه «چند بار دیدمت که لخت چمن میزدی، خیلی حال داد.» «توام که با اون بیکینی کوچولو آفتاب میگرفتی، منم دیدمت» ایلیا چشمک زد، کیرش حال کامل سفت شده بود و داشت شلوارشو میترکوند. نیکی خندید و توی درایو خونهش پارک کرد. موتورو خاموش نکرد. «بیا تو یه چیزی بخوریم؟ هنوز گرمه بیرون.» داخل خانه کولر حسابی خنک میکرد ولی بینشون انگار آتیش بود. نیکی دوتا شراب سفید خنک ریخت، یه کم خم شد جلوی یخچال، کونش کامل معلوم شد، بیکینی بالا رفته بود و نصف کونش بیرون بود. رفت نشستن رو کاناپه مخملی، حرفا کمکم سکسی شد. «بگو ببینم» نیکی شرابشو خورد و پاهاشو انداخت رو هم، روناش حسابی به هم چسبید «پسرای جوون مثل تو معمولاً چه خیالایی میکنن؟» ایلیا لیوان رو گذاشت کنار، نزدیکتر شد. بوی آفتاب و نمک و یه بوی شهوتی ازش میاومد. «زنانی مثل تو… با تجربه، با اعتماد به نفس، که…» «که چی؟» با ولع نگاهش کرد. «که از گرفتن چیزی که میخوان نمیترسن.» چشماش پر شهوت شد. «اگه الان بگم تو رو میخوام، همینجا، همین الان چی؟» قبل اینکه ایلیا چیزی بگه، پرید جلو و لباشو محکم چسبوند به لبای ایلیا. بوسهش گرسنه بود، زبونش رفت تو دهنش، مزه شراب و شهوت میداد. دستای ایلیا رفت رو بدنش، سینههاشو از رو بیکینی گرفت، نوک سینههاش سفت شدن زیر انگشتاش. «لعنتی نیکی… سینههات حرف ندارن» ناله کرد و لباشو کشید رو گردنش. «محکمتر بگیر اگه دوست داری» ناله کرد و خودشو بیشتر داد دستش. «من خشن دوست دارم.» تاپشو باز کرد، سینههای خوشفرم و سفتش پرید بیرون، نوکشون تیره و سفت بود. ایلیا یکی رو گرفت تو دهنش، حریصانه مکید، دستش اون یکی رو نیشگون گرفت. «آهه آره… همینجوری» نیکی موهاشو چنگ زد. «اومممم خیلی سفت شدی برام» دستش رفت پایین، کیرشو از رو شلوار گرفت. «بذار این کیر جوون رو ببینم.» ایلیا بلند شد، شلوارشو کشید پایین، کیر ۲۰ سانتی کلفت و رگدارش پرید بیرون، سرش خیس پیشآب بود. نیکی زبونشو کشید رو لباش، رفت رو زانو. «خدایا چه خوشگله» زمزمه کرد و دستشو دورش حلقه کرد. آروم مالید و تو چشماش نگاه کرد. «بمکش نیکی» ایلیا با صدای گرفته گفت «نشون بده بلدی چیکار کنی.» با شیطنت لبخند زد، سرشو گرفت تو دهنش، زبونش دورش چرخید. بعد عمیقتر رفت، نصف کیرش رفت تو گلوش. ایلیا ناله کرد، نیکی سرشو بالا پایین میکرد، آب دهنش از گوشه لبش میریخت. «دهنت دیوونهم میکنه عاشق کیری مگه نه؟» نیکی کشید عقب، نفسنفس زد، یه رشته بزاق از لبش وصل بود به کیر ایلیا. «فقط برای تو… عاشق مکیدن کیر جوون و سفتم. کسم حسابی خیس شده.» بلند شد، بیکینی پایینیشو درآورد. کسش کامل تراشیده بود، لباش متورم و خیس، کلیتش زده بود بیرون، آبش از روناش میریخت پایین. «لمسم کن» گفت و دست ایلیا رو برد بین پاهاش. انگشتش راحت لغزید تو کس خیسش، کلیتشو مالید، بعد دو تا انگشت کرد توش. «آه لعنتی… آره» خودشو به دستش فشار داد. «انگشت کن کسمو… بذار ارضا شم.» ایلیا تندتر کرد، انگشتاشو خم کرد زد به نقطه G، دستش هم رو کلیتش بود. «نزدیکم… نرو جلو… آهه آره!» بدنش لرزید، کسش دور انگشتاش سفت شد و یه کم فواره زد رو دستش. ایلیا انگشتاشو درآورد و لیسید. «خیلی خوشمزهای… حالا نوبت منه که بکنمت.» نیکی هلش داد نشست رو کاناپه، خودش رفت روش. کیرشو گرفت، گذاشت دم کسش و آروم نشست روش، تا ته رفت تو کس تنگ و داغش. «خدایا… خیلی گندهای» چشماش برگشت. «خیلی خوب پرم کردی!» شروع کرد بالا پایین کردن، باسنش میخورد به ران ایلیا. ایلیا باسنشو گرفت، از پایین هل داد. سینههاش دیوونهوار تکون میخورد، یکی رو گرفت تو دهنش و گاز گرفت. «محکمتر بکن… کسمو بکوب» ناخوناشو فرو کرد تو شونهش. ایلیا برگردوندمش به پشت، پاهاشو باز کرد، دوباره فرو کرد توش. صدای برخورد بدناشون خونه رو پر کرده بود. «تنگه کسم… همهشو بگیر عوضی حشری» «آره همینجوری… داغونم کن!» پاهاشو دورش حلقه کرد. بعد چهار دست و پا شد، کونش بالا بود. ایلیا محکم زد زیر کونش، بعد از پشت کرد توش. «آهه آره… باز بزن!» ایلیا محکمتر زد و نیکی دستشو برد عقب، کلیتشو مالید. «دوباره میام… لعنتی نایست!» کسش دور کیرش منقبض شد و با فریاد اسم ایلیا رو آورد. ایلیا دیگه طاقت نیاورد. «کجا بریزم؟» «داخلم… پر کن کسمو با آب داغت» با یه ضربه آخر، آبشو ریخت توش، عمیق عمیق. بعد با هم افتادن، نفسنفسزنان، کیرش هنوز توش بود. نوشته: marize_zehnet لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده