رفتن به مطلب

داستان سکسی خیانت همسر


dozens

ارسال‌های توصیه شده


سایه‌ای پشت لبخند
 

اسم من سامان است داستانی که مینویسم سکس کم نوشتم عذر منو بپذیرید
اگر چند ماه قبل از من می‌پرسیدی خوشبختی یعنی چی، می‌گفتم یعنی یک خانه‌ی ساده، یک زندگی آرام، و زنی که وقتی در را باز می‌کنی لبخند می‌زند.
رها.
همه چیز من رها بود. نه به آن شکل شاعرانه‌ای که آدم‌ها توی کتاب‌ها می‌نویسند، بلکه واقعی. مثل نفس کشیدن. مثل عادت. مثل چیزی که فکر می‌کنی همیشه هست و هیچ‌وقت تمام نمی‌شود.
ولی زندگی دقیقاً همین‌جاست که ضربه می‌زند.
خیانت هیچ‌وقت ناگهان اتفاق نمی‌افتد. حداقل برای من این‌طور نبود. خیانت یک سقوط نیست، یک پوسیدگی است. آرام، بی‌صدا، تدریجی.
اولین نشانه، یک چیز کوچک بود. رها دیگر مثل قبل نگاهم نمی‌کرد.
قبلاً وقتی حرف می‌زدم، چشمش روی من بود. حتی اگر خسته بود، حتی اگر حوصله نداشت، باز حضور داشت. اما یک روز فهمیدم نگاهش جای دیگری است. روی گوشی. روی صفحه‌ای که من در آن نبودم.
اولش به خودم گفتم: طبیعی است. آدم‌ها خسته می‌شوند. آدم‌ها گاهی دلشان می‌خواهد تنها باشند. من هم روزهایی داشتم که فقط می‌خواستم سکوت کنم.
اما این سکوت، سکوت معمولی نبود.
یک شب سر میز شام گفتم:
«رها… حالت خوبه؟»
سرش را بالا آورد، سریع، انگار از جایی پرت شده باشد.
«آره… چرا؟»
گفتم:
«چند وقته انگار پیش من نیستی.»
لبخند زد. کوتاه، مصنوعی.
«زیادی فکر می‌کنی سامان.»
همان جمله، اولین سیلی بود. چون وقتی کسی می‌گوید زیادی فکر می‌کنی، یعنی حقیقت نزدیک است.
بعد اسم یک نفر وارد زندگی‌مان شد.
میلاد.
اول فقط در حد جمله‌های ساده.
«میلاد گفته…»
«میلاد امروز خیلی خنده‌دار بود…»
«میلاد تازه اومده شرکت…»
میلاد.
یک بار پرسیدم:
«میلاد کیه دقیقاً؟»
رها شانه بالا انداخت.
«همکار جدیده. چیز خاصی نیست.»
اما من چیز خاصی را در برق چشم‌هایش دیدم. من شوهرش بودم. سال‌ها کنار یک نفر زندگی کنی، می‌فهمی چه زمانی یک اسم فقط یک اسم است… و چه زمانی یک در است که دارد باز می‌شود.
بعد پیام‌ها شروع شد.
هر وقت گوشی‌اش می‌لرزید، سریع برمی‌داشت. صفحه را پایین می‌گرفت. اگر کنارم بود، طوری تایپ می‌کرد که نبینم. شب‌ها دیرتر می‌خوابید. نور گوشی در تاریکی روی صورتش می‌افتاد.
یک بار گفتم:
«این وقت شب با کی حرف می‌زنی؟»
گفت:
«ناهید. مشکل داره.»
ناهید.
ناهید همیشه مشکل داشت، انگار.
چند روز بعد اولین دروغ واقعی آمد.
پنجشنبه گفت:
«امشب با بچه‌های شرکت می‌ریم بیرون، دیر میام.»
گفتم:
«منم بیام؟»
مکث کرد.
فقط یک ثانیه. اما همان یک ثانیه کافی بود. آن مکث مثل صدای ترک خوردن چیزی درون من بود.
بعد گفت:
«نه… چیز خاصی نیست. یه دورهمی ساده‌ست.»
قبول کردم. چون آدم وقتی عاشق است، خودش را به نفهمیدن می‌زند.
آن شب ساعت دوازده برگشت.
عطرش فرق داشت. نه اینکه بوی مرد بدهد، نه… بوی یک شب بیرون. بوی هیجان. بوی آزادی.
چشم‌هایش برق می‌زد. خسته نبود.
پرسیدم:
«خوش گذشت؟»
گفت:
«آره… معمولی.»
اما هیچ چیز در او معمولی نبود.
بعد از آن شب، دیر آمدن‌ها تکرار شد. پیام‌ها بیشتر شد. فاصله بیشتر شد.
من شروع کردم به شمردن چیزها. تعداد دفعاتی که می‌خندید و من دلیلش را نمی‌دانستم. تعداد دفعاتی که گوشی را پنهان می‌کرد. تعداد دفعاتی که اسم میلاد را آورد و بعد سریع عوض کرد.
یک روز، وسط حرف زدن، دیدم دیگر گوش نمی‌دهد. نگاهش از روی من رد می‌شود، انگار جسمی هستم که فقط فضا را پر کرده.
گفتم:
«رها… تو هنوز منو دوست داری؟»
برای اولین بار نتوانست سریع جواب بدهد.
گفت:
«چرا این سوالارو می‌پرسی؟»
گفتم:
«چون حس می‌کنم دارم از دستت می‌دم.»
لب‌هایش لرزید، ولی چیزی نگفت.
و سکوتش، بدترین جواب بود.
چند روز بعد، همان اتفاقی افتاد که زندگی‌ام را شکست.
رها رفته بود حمام. گوشی‌اش روی میز لرزید. من نمی‌خواستم نگاه کنم. قسم می‌خورم نمی‌خواستم.
اما انگار خود زندگی گوشی را جلوی چشمم تکان داد.
پیام آمد.
اسم فرستنده: میلاد.
متن کوتاه بود. یک جمله. یک جمله که تمام جهان من را فرو ریخت.
« دیشب خیلی بهم حال داد…»
دستم یخ زد. انگار خون در رگ‌هایم ایستاد.
گوشی را سر جایش گذاشتم. مثل کسی که آتش دیده ولی وانمود می‌کند فقط نور بوده.
آن شب کنارم خوابید. نفس‌هایش آرام بود. من بیدار ماندم و به سقف نگاه کردم.
آدم وقتی خیانت می‌بیند، اول خودش را مقصر می‌کند.
من کم گذاشتم؟
من کافی نبودم؟
من خسته‌کننده شدم؟
ولی خیانت همیشه از کمبود نمی‌آید. گاهی فقط از بی‌رحمی می‌آید.
چند روز خودم را نگه داشتم. مثل کسی که یک بمب در سینه‌اش دارد و نمی‌داند کی منفجر می‌شود.
تا اینکه طاقت نیاوردم.
یک شب، وقتی وارد خانه شد، گفتم:
«رها… باید حرف بزنیم.»
نگاهش سنگین شد.
«چی شده؟»
گفتم:
«میلاد کیه؟»
اخم کرد.
«باز شروع کردی؟»
گفتم:
«پیاما رو دیدم.»
سکوت.
آن سکوت، اعتراف بود.
رها نشست. دست‌هایش می‌لرزید.
گفت:
«من نمی‌خواستم…»
گفتم:
«پس چی شد؟ چطور شروع شد؟ کامل توضیح بده»
چشم‌هایش پر از اشک شد.
«فقط حرف بود… اولش فقط حرف بود. بعد… من احساس کردم دیده نمی‌شم وقتی دیدم بهم بیشتر توجه میکنه اون روز که بهت گفتم پنجشنبه که دورهمی داریم اون شب میلاد ویلا گرفته بود منو برد ویلا قبل اون شب سکس نداشتیم فقط لب و بوس بغل بود ولی وقتی رسیدیم اونجا شروع کرد منو لخت کردن وقتی کامل لخت شدم اول شروع کرد به خوردن جیجیم ( کصش ) تقریبا ۵ دقیقه خورد و بعد جلوش زانو زدم اول نوک اونجاشو لیسیدم بعد کامل کردم دهنم و اونم شروع کرد عقب جلو کردن بعد در اورد منو پاهامو داد بالا اونجاشو گذاشت رو جیجیم ( کصش ) و اروم نوکشو کرد تو بعد کم کم کامل کرد توم تقریبا ۳۰ دقیقه سکس کردیم وقتی داشت ابش میومد کامل ریخت توم بعد اون کلا تقریبا هربار میرفتم پیشش سکس میکردیم یکی دو راند…»
خندیدم. تلخ.
« نمیدونستم انقدر حرومزاده ای »
گفت:
«ببخشید سامان»( با گریه )
آن شب فهمیدم خیانت فقط یک رابطه نیست. خیانت یک مرگ است. مرگِ آن نسخه‌ای از من که باور داشت عشق کافی است.
چمدان بستم. رفتم.
خیابان سرد بود. چراغ‌ها بی‌روح.
و من برای اولین بار فهمیدم آدم می‌تواند زنده باشد، راه برود، نفس بکشد… ولی دیگر خودش نباشد.
اعتماد مثل شیشه است. اگر بشکند، حتی اگر بچسبانی… ترک‌ها همیشه می‌مانند.
و من، از آن شب به بعد، همیشه ترک داشتم.

نوشته: سامان

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

لطفاً اگر به سن قانونی نرسیده اید این سایت را ترک کنید Please Leave this site if you are under 18