mame85 ارسال شده در 22 اردیبهشت اشتراک گذاری ارسال شده در 22 اردیبهشت خانوادهی عجیب و مامان عجیبتر! 1 من آرشین هستم. کوچیکترین عضو یه خانوادهی کم جمعیت مرفه. خاندان ما از قدیمیترین خاندانهای شهره و آوازهاش حتی به شهرستانهای اطراف هم رسیده. کافیه یکی بگه سین، همه میگن خاندان سلطانی! حالا دلیل این شهرت و بزرگی رو نمیدونم، ولی احتمالاً بخاطر بزرگی خونه و مغازههای طلافروشی و زیاد بودن صفرهای حسابمونه. که صد البته این ثروت و شهرت رو مدیون عباس خان هستیم. پدرِ پدرِ پدرِ پدربزرگِ پدرم! تا قبل از عباس خان، خاندان ما یه خاندان روستایی ساده و فقیر بوده. اما یهو این پولدار میشه، اونقدر پولدار که نسل اندر نسل ما رو تامین کرده. به همین دلیل حرفهای این آدم برای همه سنده و سرپیچی ازش گناه کبیرهست! خلاصه تو خاندان ما این یارو حکم خدا رو داره و حتی یه دستنویس داره، که تموم مردها و زنهای خاندان موظف هستن که به چیزایی که اون تو نوشته شده عمل کنن، بلااستثنا!!! یک روز بعد از تولد ۱۸ سالگیم، پدرم صدام زد که برم تو اتاقش. پدرم آدم جدی و تو اکثر مواقع اخمو و سختگیری بود. و هر بار که این مدلی احضار میشدم، استرس کل وجودم رو میگرفت. وارد اتاقش که شدم، گفت: بشین. نگاهش رو از لپتاپ برداشت، بستش، صندلیاش رو به سمتم چرخوند و گفت: فکر نکنم نیاز باشه شجرهنامه برات بخونم. خودت همه چیو میدونی. اینم میدونی که بزرگ شدی و رسماً و قانوناً وارد بزرگسالی و سن قانونی شدی. پس نمیخوام حاشیه برم. همهی ما، وظیفه داریم که به وصیتهای عباس خان عمل کنیم، حتی اگه باب میلمون نباشه. که صد البته ممکنه باب میلمون نباشه، ولی قطعاً به نفعمونه! گفتم: بابا میشه بری سر اصل مطلب؟ من استرس گرفتم. گفت: من و خواهرهات، قراره یه هفته بریم مسافرت خارجه. تو و مامانت باید خونه بمونید. با تعجب گفتم: خارج؟ چرا؟ چرا من و مامان نباید بیایم؟ گفت: چون یکی از وصیتهای عباس خان همینه! گفتم: یکی از وصیت های عباس خان اینه که تو و آبجیهام برید مسافرت و من و مامان رو تنها بذارید؟! مگه عباس خان نوستراداموسه بابا؟ یعنی چی؟ خندید و گفت: نه. بعد برگهای که جلوش بود رو بالا آورد و شروع کرد به خوندن: «پسرهای خانواده هم بعد از سن ۱۸ سالگی، باید به مدت یک هفته با مادر خود تنها باشن، که تموم آموزشهای جنسی لازم و برخورد درست با یک خانوم و اصول روابط جنسی رو یاد بگیرن. مادر باید یک هفتهی تمام در اختیار پسر باشد، جوری که هیچ کنجکاوی و سوال جنسیای برای پسر باقی نماند!» یه لحظه آچمز شدم، بعد حس کردم یه دستی زده و متوجه نگاههای سنگین من روی کون مامان شده. خجالت زده خندیدم و گفتم: شوخی بدی بود بابا… گفت: ما فردا راه می افتیم. این هفت روز، یه آموزشه برای یکی از مهمترین چیزهای زندگیت. چیزی که میتونه برات یه خانوادهی خوب و یه زندگی پیشرفته بسازه. این رو گفت و از اتاق بیرون رفت. هنوزم گیج و منگ بودم. انگار داشتم خواب میدیدم و نمیدونستم چیزایی که شنیدم واقعیت بوده یا توهم. روز بعد، در حالی که هنوز گیج میزدم و تو هپروت بودم، بابام و آبجیهام رفتن فرودگاه و من و مامان تو خونه تنها موندیم. بعد رفتن اونا، مامان بلافاصله گوشیم رو ازم گرفت و گفت: این هفته، گوشی بی گوشی. گوشی رو گذاشت تو سوتینش و به سمت اتاق خوابش رفت. وارد اتاق خواب شد و گفت: بشین الان میام. رو مبل تک نفره نشستم و منتظر موندم. چند دقیقه بعد، مامان با یه مانتوی بلند و یه چادر دورش وارد پذیرایی شد. از جلوم رد شد و گفت: فکر کن من یه زن غریبهام. با دیدن یه زن غریبه با این استایل چه حسی میگیری و چه کلماتی تو ذهنت شکل میگیره؟ بعد شروع کرد به راه رفتن جلوم. کونش خوش فرم و پر حجم بود و حتی زیر اون پوشش هم مشخص بود. گفتم: از خودم میپرسم یعنی این خانوم زیر اون چادر و لباس بلند چه چیزایی قایم کرده؟ و یه حس کشف و کنجکاوی شدید میگیرم. مامان گفت: اگه شرایطش پیش بیاد، برای رابطه با همچین زنی پیشقدم میشی؟ گفتم: آره! گفت: چرا؟ چون ازش خوشت اومده؟ گفتم: نه. چون دلم میخواد ببینم زیر چادرش چی داره! مامان در حالی که جلوم وایساده بود، چادرش رو انداخت. یه قدم به سمتم برداشت و گفت: من در اختیارت هستم. میتونی ببینی زیر چادر چی دارم! آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: واقعی میگی مامان؟ گفت: آره. روسریش رو در آورد و گفت: میتونی از باز کردن دکمههای مانتوم شروع کنی. بلند شدم و با تردید به سمتش رفتم. دکمهی اول رو باز کردم و منتظر واکنشش شدم. همچنان ایستاده بود و نگاهش به دستام بود. ادامه دادم و کامل مانتوش رو در آوردم. زیر مانتو یه شلوار پارچهای ساده و یه تاپ پوشیده بود. دستش رو سمت تاپش برد و گفت: درش بیارم؟ گفتم: آره. تاپش رو در آورد و سینههای بزرگش از زیر سوتین سرمهای رنگش نمایان شد.این بار بدون اینکه سوال بپرسه، شلوارش رو هم در آورد. شورتش هم ست سوتین و سرمهای بود. اولین بارم بود که مامانم رو با این پوشش میدیدم. تپلی کصش رو گاهی زیر ساپورتهای تنگش میدیدم، ولی فکر نمیکردم تا این حد تپل باشه و شورت رو جر بده! خواستم سمتش برم و شورت رو هم در بیارم، مانع شد و گفت: بشین. خودم برات در میارم پسرم. با عشوه شروع کرد در در آوردن سوتین و شورتش. چند لحظه بعد مامانم لخت مادرزاد جلو چشمم بود. هنوزم باورم نمیشد چیزی که داره اتفاق میفته خوابه یا واقعیت. حالا اون کس تپل و سفید و بدون مو رو بدون هیچ پوششی میدیدم. مامان چرخید! جوری که کونشم ببینم. واااای… لمبرهای سفید و گوشتی، با درزی که دهن آدم رو آب مینداخت. دوباره چرخید. بلند شدم و خواستم به سمتش برم، که گفت: بشین. اجازه نداری لمسم کنی! انگار روم آب یخ ریختن. گفتم: چراااااا مامان؟ گفت: بالاتر گفتی فقط میخوای بدونی زیر چادر چی دارم! نگفتی میخوای لمسم کنی! الان فقط اجازه داری ببینی. هر چقدر دلت میخواد! و اینکه… گفتم: و اینکه چی؟ گفت: و اینکه آزادی با دیدن من خودارضایی کنی! چند قدم عقب رفت و روی مبل سه نفرهی رو به روم نشست. پاهاش رو از هم باز کرد که بتونم کس و کونش رو بهتر ببینم. طاقت نیاوردم و سریع شلوارم رو پایین کشیدم. سر کیرم خیس خیس شده بود. تف انداختم روش، به مامان خیره شدم و شروع کردم به مالیدن. مامان هم کم کم شروع کرد به مالیدن کصش و آه و اوه کردن. صدای برخورد انگشتهاش با کس خیسش داشت دیوونهام میکرد. تو همون حالت چرخید، زانوهاش رو روی مبل گذاشت و سمت من قمبل کرد. کونش رو تکون میداد، خودش رو اسپنک میکرد و کس و کونش رو میمالید. داشتم دیوونه میشدم، خیلی سریع به ارضا نزدیک شدم. با صدایی که میلرزید گفتم: ایییی مامان آبم داره میاد. مامان با صدای حشری گفت: اووووف با دید زدن کس و کون مامان داری میای؟ بیا پسرم. اومدی بریز تو دستمال. چشمام به هپروت رفت و ارضا شدم. مامان که متوجه ارضا شدنم شد، از حرکت و مالیدن خودش ایستاد. لبخند زد و گفت: من امروز قرار نیست لباس بپوشم و تا آخر شب لخت جلوت میام و میرم. کارای خونه رو لختی انجام میدم، لختی آشپزی میکنم، لختی سریال میبینم. تو هم قرار نیست به من دست بزنی و فقط میتونی نگاه کنی و جق بزنی… مامان اون روز مدام جلو چشم من خم میشد و جارو مینداخت. دمر دراز میکشید و فیلم میدید. روی مبل با لنگای باز مینشست و اینستا گردی میکرد. تو آشپزخونه با کون لخت غذا درست میکرد. سر میز غذاخوری هم لخت بود و مدام ممههاش جلو چشمم بود. منم تا شب شش بار خودارضایی کردم و لهله میزدم که بتونم بدنش رو لمس کنم… پایان روز اول! نوشته: مورفین واکنش ها : Fari23 1 آموزش تماشای فیلم ها - آموزش دانلود فیلم ها - آموزش تماشای تصاویر لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
mame85 ارسال شده در 28 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 28 اردیبهشت خانوادهی عجیب و مامان عجیبتر! 2 شب موقع خواب، مامان به سمت اتاقش رفت و گفت: شب بخیر. سریع گفتم: امشب که بابا نیست، منم تو اتاق شما و کنار تو بخوابم؟ به سمتم برگشت و گفت: آرشین! چهارچوبهایی که برات میذارم رو رعایت کن. من زن یا دوست دخترت نیستم که شبا باهات توی یه تخت بخوابم. من مامانتم! این یه آموزش هفت روزه و یه سنت خانوادگیه. ازت انتظار دارم این رو درک کنی. خب؟ گفتم: خب. اما واقعا هیچ درکی ازش نداشتم. چرا باید لخت جلوم بیاد و بره، بهم اجازه بده که دیدش بزنم و جلو چشمش جق بزنم، ولی نذاره لمسش کنم یا کنارش بخوابم؟ در حالی که هیچی تنش نبود، به سمت اتاقش رفت و منم با دیدنِ یک و دو شدن لمبرهای کون گوشتیاش بدون هیچ پوششی، دوباره آب از لب و لوچهام آویزون شد و کیرم برای بار هزارم تو اون روز سیخ شد. با نا امیدی تو اتاقم برگشتم. با اینکه گوشیم مصادره شده بود و مامان گوشی رو ازم گرفته بود، اما برعکس شبهای قبلی، هیچ میلی به دیدن پورن و جق زدن با پورن نداشتم. اما عوضش مدام کُس و کون مامان و رفتاراش برام یادآوردی میشد و کلی سناریو تو ذهنم چیده میشد. با تصور کردن همون سناریوها تو ذهنم، برای بار هفتم تو همون روز جق زدم و ارضا شدم. سعی کردم بخوابم، اما همچنان ذهنم درگیر بود و حشرم درگیرتر! باورم نمیشد بعد از این همه ارضا شدن، بازم حشری بودم. بار آخر رسما آب شفاف از کیرم خارج شد و خبری از اون آب غلیظ و چسبناک نبود. اما با اینحال هنوزم آروم و قرار نداشتم. نزدیک ساعتهای دو، به سرم زد که دزدکی برم تو اتاق مامان. همون لحظه از تخت بیرون زدم و به سمت اتاقش رفتم، آروم دستگیره رو پایین کشیدم که وارد بشم، اما دیدم در باز نمیشه! کیر تو این شانس. در رو قفل کرده بود! انگار میدونست حتما میرم سراغش. یهو صدای مامان اومد که گفت: بهت چی گفتم آرشین؟ نگفتم چهار چوبی که برات گذاشتم رو رعایت کن؟ کلافه گفتم: بس کن مامان. هی چهارچوب چهارچوب. دارم دیوونه میشم. از صبح لخت جلوی چشمام میای و میری، بعد انتظار داری هیچ کاری نکنم؟ اصلا این کارا چه دلیلی داره؟ بر خلاف انتظارم، عصبی برخورد نکرد و آروم گفت: چرا داری دیوونه میشی؟ گفتم: دارم دیوونه میشم که لمست کنم! گفت: دیگه چی؟ گفتم: بعد بخورمت! گفت: کجام رو بخوری؟ گفتم: ممههات مامان. گفت: چجوری؟ گفتم: لیس بزنم، مک بزنم، گاز بگیرم. سرم رو بکنم بین ممههای بزرگت و داغیشون رو حس کنم. گفت: دیگه کجا؟ گفتم: اونجا! گفت: اونجا کجاست؟ گفتم: لای پاهات ماااماااان. گفت: اسمش چیه؟ گفتم: کُست مامان. من دوست دارم کست رو لیس بزنم. دوست دارم زانو بزنم جلوت و کس تپلت رو بخورم. بعد بشینی رو دهنم و کُست رو به لب و دهن و صورتم بمالی. چیزی نگفت. چند لحظه بعد صداش از پشت در اومد. انگار از تخت پا شده بود و پشت در اومده بود. گفت: ای پسر بد. اصلاً فکر نمیکردم اینقدر شیطون و بیحیا و حشری باشی. بعد از زیر در، یه چیزی رد کرد اینور. بلافاصله گفت: تو اجازه نداری کارهایی که گفتی رو انجام بدی! چون من مامانتم! این کارها رو باید با زنت یا پارتنرت انجام بدی. ولی میتونی با این خودت رو سرگرم کنی! چیزی که از زیر در رد شد رو برداشتم. شورت بود! شورت مامان! یه شورت صورتی، که گرم بود و قسمت داخلیش خیس شده بود. دوزاریم کج بود ولی نه اونقدری که نفهمم این شورت رو پاش کرده و با آب کُسش خیس شده. دوباره گفت: برو تو اتاقت دیگه. شورت رو برداشتم و به سمت اتاق برگشتم. رو تخت دراز کشیدم و شورت رو روی صورتم گذاشتم. شورت رو به صورتم میمالیدم و خیسی روش رو با زبونم لمس میکردم. دیوونه کننده بود. یه آب لزج بی رنگ، که بوی خاصی داشت و از کُس مامان خارج شده بود. اونقدر اون قسمت رو لیس زدم، که ردی از آب کس مامان نموند و شورتش با آب دهنم خیس شد. شورت رو دور کیرم حلقه کردم و شروع کردم به مالیدن. به حدی شهوت وجودم رو گرفته بود، که خیلی سریع و برای بار هشتم ارضا شدم و آب رو توی شورتی که پای مامان بود خالی کردم… دیگه نایی نداشتم و خوابم برد. صبح که بیدار شدم، دیدم همچنان لختم و چیزی تنم نیست. از اونجایی که خجالتم نسبت به مامان از بین رفته بود و به قول گفتنی حرمتا از بین رفته بود، کون لخت به سمت پذیرایی رفتم. مامان اونجا نبود و از اشپزخونه صدا میومد. به سمت آشپزخونه رفتم و مامان مشغول صبحونه آماده کردن بود. اما برعکس دیروز لباس تنش بود و نمیدونم چرا تو ذوقم خورد. با تعجب پرسیدم: چرا لباس تنته؟ از حرفی که زدم جا خورد و با تعجب بیشتری پرسید: تو چرا لباس تنت نیست؟ گفتم: مااامااان. چرا جوری رفتار میکنی که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده؟ بی اعتنا به حرفم به کارش ادامه داد و گفت: برو لباس بپوش و بیا صبحونه. گفتم: ماااماااان. گفت: یاااامااان. کارایی که بهت میگم رو انجام بده. وگرنه به بابات زنگ میزنم و این ماجرای هفت روزه، مختومه میشه! تو که اینو نمیخوای پسرم؟ گفتم: نه! گفت: پس مثل یه پسر خوب، اون کیر و خایه رو غلاف کن و بیا صبحونه. رفتم لباس پوشیدم و برگشتم. صبحونه رو که خوردیم، گفت: یه مرد خوب باید همیشه خوشبو باشه. مخصوصا دهنش. میدونی چرا؟ گفتم: چرا؟ یهو صورتش رو بهم نزدیک کرد و لبهام رو بوسید! گفت: زنا از مردای بدبو فراریان و لازمهی یه معاشقهی خوب، بوی خوبه! لازمه یه سکس خوب هم یه معاشقهی خوب. معاشقه بلدی؟ گفتم: نه! گفت: امروز یاد میگیری! امروز میتونی لمسم کنی و ببوسیم. اما فقط با لباس! قرار نیست کسی لخت بشه! بعد بلند شد و کنار میز غذا خوری ایستاد. با اشارهی دستش منم بلند شدم و مقابلش ایستادم. گفت: بغلم کن. سریع بغلش کردم. قدم یکم ازش بلندتر بود و سرش روی سینهام قرار گرفت. گفت: بد بغل کردی! دست راستت روی کمرم باشه و دست دیگهات پشت گردنم. کامل هم بهم بچسب. کامل بهش چسبیدم و کل تنم، کل تنش رو لمس کرد. نرم و گرم بود. سرش رو بالا اورد و گفت: حالا لبهام رو ببوس. اول بوسههای اروم رو لبهام. بعد لب بالاییم رو بین لبهات بگیر و اروم ببوس و بمک. کاری که کفت رو انجام دادم. اولین بوسه، با مامان خودم! حسش بینظیر بود. حس اون لبهای گرم و خیس لای لبهام. از لبام جدا شد و گفت: دستهات نباید بیحرکت باشه. دست راستت باید بالا و پایین بره! سمت لبهاش رفتم و دوباره شروع کردم بوسیدن. همزمان کمرش رو مالیدم و آسه آسه به سمت پایین رفتم و دستم رو به کونش رسوندم. زیر اون ساپورت تنگ و نرم، فشارش میدادم و لمسش میکردم. حسش بی نظیر بود. لذت بوسه رو چند برابر کرده بود. تو همین حین، کیرم راست راست شده بود و به شکم مامان چسبیده بود. کمی خودم رو پایین کشیدم و کیرم از روی لباس کُس تپلش رو لمس کرد… جوری تنم گُر گرفت که دلم میخواست ساپورتش رو در بیارم و بکنمش. ولی اجازه نداشتم. اما اجازهی لمس چرا! دستم رو اینبار به کُسش رسوندم و روی ساپورت شروع کردم به مالیدن و فشار دادن. نرم و گوشتی بود و میشد درزش رو حس کرد. مامان صدای نفسهاش بلند شده بود و چشمهاش رو بسته بود. دیدن اینکه اینجوری داره لذت میبره، لذت من رو دو چندان کرده بود. چند دقیقه تو همون حالت ادامه دادیم که مامان گفت: خسته شدم. بریم رو تخت. سمت اتاق خواب رفتیم و روی تخت ادامه دادیم. وقتی لای پاهاش قرار گرفتم، تازه داغی و نرمی لای پاهاش رو بهتر حس کردم. تو اون حالت حتی بوسیدن هم لذت بخش تر بود. اون روز تا آخر شب برنامه فقط همین بود! بوسیدن و لیسیدن و مکیدن لب و گردن و لالهی گوش و لمس کردن بدن روی لباس. کل شورت و شلوارم از پیشآب خیس شده بود و ارضا شدنم به یه لمس بند بود… پایان روز دوم! نوشته: مورفین واکنش ها : smsms 1 آموزش تماشای فیلم ها - آموزش دانلود فیلم ها - آموزش تماشای تصاویر لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده