labubu ارسال شده در 18 اردیبهشت اشتراک گذاری ارسال شده در 18 اردیبهشت شیما زن سکسی و حشری من 1 سلام دوستان اینقد اینجا داستان های سکسی خوندم قبلا فکر میکردم تمام این داستان ها توهمه اما الان که برای خودم اتفاق افتاده میدونم که خیلی از این داستان ها واقعیت داره من مهراد ۳۸ سالمه و شیما ۳۴ سال این داستان بر میگرده به ۱۰ سال پیش شیما کلا زن سکسی و خوش هیکل و خوشگلی و همین هم برام درد سر بود جوری که بخاطرش چند بار سر نگاه های مردم درگیر شدم واقعا چون اون موقع واقعا روش حساس بودم یا اینکه تا سر کوچه تنها نمیفرستادم بره خرید کنه اما شیما چند بار واسه خودش دوست پسر پیدا کرد که من مچش و گرفتم حتی یه بار گفتم خودم و میکشم چند بار کارمون داشت به طلاق میکشید خب خیلی غیرتی و حساس بودم اما من نتونستم شیما رو درست کنم و برعکس الان لذت میبرم از این غذیه خب بریم سر اولین سکس شیما حدود ۱۰ سال پیش بود که من با یه پیمانکار کار میکرم در واقع مشاور مالیش بودم و تقریبا تمام کارای اداری شو من انجام میدادم حتی قرار داد های شهرستان و من انجام میدادم یه جورایی دست راستش بودم اسمش محمد بود من و محمد هر از گاهی واسه اینکه خستگی کار از تنمون بره بیرون یه ویلا داشت سمت دماوند میرفتیم اونجا و میشستیم دور هم مشروب و استخر و خلاصه خوش میگذرونیم یه بار که شیما رو بردم ونک دکتر محمد هم دیدیم البته اون روز سر کار نداشتم اما دکتر که رفتیم دوست محمد بود اونم اومد اتفاقا با هم رسیدیم دم ساختمون سه تایی سوار آسانسور شدیم اونجا حس کردم شیما روبروی محمد جوری فیس تو فیس شدن به هم نگاه کردن که چیزی نمونده بود از هم لب بگیرن که محمد یکم خودش و جمع و جور کرد شیما خیلی حشری بود واقعا براش سخت بود خودش و جمع کنه وقتی رفتیم کارمون تموم شد برگشتیم خونه چند بار میخواستم به روش بیارم جلوی خودم و گرفتم تا یه مدت حدود ۳ ماه گذشت یه بار که با محمد رفتیم ویلا مست مست بودیم شروع کرد درباره دوست دختر هایی که داشته و سکس و اینا صحبت کرد و خیلی صريح و رک بهم گفت که قدر زنت و بدون زن خوبیه و خلاصه حسابی تعریف کرد البته منم بدم نمیومد که بعدش معذرت خواهی کرد و گفت که زیاد خورده بودم خیلی مست بودم و جلسه بعد گفت راستی چرا شیما رو نمیاری دور هم باشیم آخه زمانی که ما تو ویلا دور هم بودیم من خیلی به شیما زنگ میزدم حتی به تلفن خونه زنگ میزدم که خیالم راحت باشخ خونس اونم گفت چرا با هم نمایید که خیالت هم راحت باشه بالخره بعد از یه مدت دیگه شیما هم با خودم آوردم البته من با محمد خیلی راحت بودم و خودمونی شیما هم که یه بار دیده بودش با اون حرکتش یکم استرس داشتم اما از اونجایی که از محمد خیالم راحت بود که زن و بچه داره دیگه گذاشتم شیما هم تو جمع مون باشه خلاصه که چند باری همینجوری با هم رفتیم دیگه بین اینا حساسیت من و حتی چند باری با شیما بحث مون شد که تو چشماش نگاه میکنی و از این جور حرف ها یک سال گذشت تو این مدت تلفن محمدهم گرفته بود و با هم صحبت میکردن البته من نمیدونستم که اتفاقی فهمیدم ولی واقعا تو این یک سال من دیگه اون مهراد قبل نبودم خیلی عادی شده بود برام البته فقط با محمد تو این مدت اینقد به هم نزدیک شده بودیم که شیما دیگه روسری سرش نمیکرد جلوی محمد و هر وقت میخواستیم بریم از زیر مانتو یه لباسی میپوشید که اونجا راحت باشه هر دفه بیشتر راحت میشد خلاصه تا روز موعود البته اینم یادم رفت بگم که تو این مدت که ما مشروب میخوردیم محمد واسه شیما آبجو میگرفت اونم خیلی کم میخورد اون شب رفتیم ویلا من و محمد اینقد ویسکی خوردیم بعد رفتیم تو استخر که البته کوچیک بود مثل جکوزی اما عمیق بود زمستون بود برف هم میومد همینجوری که دونه های برف میزد رو سرمون ما تو آب گرم بودیم استخرش کوچیک و رو باز بود شیما واسمون کباب درست میکرد و مغز آجیل میآورد محمد سیگارش و میخواست روشن کنه دست هاش خیس بود از شیما خواست براش یه نخ سیگار روشن کنه شیما هم که سیگاری نبود اما چند پک چس دود میکرد و بعد میزاشت رو لبای محمد من دیگه به اینا عادت کرده بودم شیما اون شب یکم بیشتر آبجو خورد من یه پیک سنگین دیگه زدم و از بی جنبگی و مستی نا خودآگاه دست های شیما رو گرفت همینجوری که میگفتم سلامتی این جم کشیدم شیما رو تو آب که محمد سریع پشت کمر شیما رو گرفت ترسید یه وقت سرش بخوره لبه استخر یه لحظه شیما قشنگ تو دستاش بود به من گفت دیوانه چیکار میکنی خطر ناکه نزدیک بود سرش بخوره لب استخر و یکم سکوت کردم خب خودش فهمید که خیلی مستم محمد کمک کرد من و شیما رو از آب آورد بیرون شیما رو که درست روبروی هم بودم از جلو بغل کرد باسنش گذاشت بیرون استخر روی لبه استخر سریع دو تا حوله آورد رو من و شیما انداخت رفتیم داخل کنار شومینه من که سرم گیج بود همه چی دور سرم میچرخید خیلی مست بودم شیما یکم خشک شد که من به محمد گفتم یکم دیگه بخوریم گفت نه همین الان هم حالت خوب نیست یکم کالباس و نون خوردیم من داشتم سر گوشی تو واتساپ میگشتم سرم تو گوشیم بود که یه دفه به خودم اومدم دیدم شیما رو بازوی محمد خوابش برده محمد هم سرش تو گوشی منه یه دستش هم تو دست های شیما یه نگاه به دست هاش کردم محمد دست های شیما رو ول کرد گفت شیما فک کرده تویی دست های من و اینجوری گرفته من حرفی نزدم و دوباره رفتم سر گوشی اتفاقا کلیپ هایی که میدیدم توش صحنه دار هم بود شیما دراز کشید خوابید همونجا منم حالت یه ور بودم محمد هم درست بالا سر ما دوتا قرار گرفت چراغ داخل خاموش بود فقط چراغ بیرون روشن بود که کمی داخل رو روشن کرده بود شیما روش به طرف من بود و خوابیده بود من یه لحظه از خستگی خوابم برد نفهمیدم چقد طول کشید که به خودم اومدم نفس شیما میخورد به صورتم دیدم محمد درست اون طرف شیما طاق باز خوابیده یه چیزی هم کشیده بود رو من و شیما خودش روش چیزی نبود من شهونی شدم خیلی بد حالم دست خودم نبود واقعا تو اون شرایط قرار گرفته بودم تقریبا مستی پریده بود فقط کمی سنگین بودم آروم لبای شیما رو بوس کردم چند بار تکرار کردم دیگه شق کرده بودم کیرم داشت مایو مو پاره میکرد لباس هم تنم نبود فقط با یه مایو بودم البته محمد مایو رو عوض کرده بود با یه شلوارک بلند و آستین حلقه ای بود دستم و بردم سمت شلوار شیما که متوجه شدم انگار شلوارش یکم پایین تر از کمرش بود کش شلوار برگشته بود مثل اینکه یه لحظه خوابم برده بود محمد دست زده بود آروم دستم و رسوندم به کس شیما یکم مالیدم براش بد جور آب انداخته بود خود شیما یه دفه دست کرد تو مایو من کیرم و گرفت دیدم چشم هاش نیمه بازه با اشاره گفتم یواش بعد لباش و گذاشتم رو لبام و داشتم لب میگرفتم دستم تو شرت شیما بود یکم حول دادم شلوار و شورت شو کشیدم پایین تر و کسش و میمالید و لب میگرفتم تند تند نفس میزدیم یه شهوتی سراسر وجودم و گرفته بود دست خودم نبود همونجوری که زیر پتو بودیم با انگشت شصت پام لبه شلواررشیما رو گرفتم کشیدم پایین خودش هم کمک کرد شلوار و شرت شو با هم در آوردم دست مو انداختم لای پاش و داشتم دیوونه میشدم شیما گفت محمد کجاس اشاره کردم پشتش جا خورد گفتم مهم نیست راحت باش خودش هم بد جور شهوتی بود هر لحظه فکر میکردم الان محمد این وضعیت و ببینه چی میشه چشم ها مو بسته بودم با کس شیما بازی میکردم و لب پایین شیما رو میخوردم یه لحظه حس کردم شیما نفس هاش تند شد انگار میخواست صداش و بلند کنه چشم ها مو باز کردم دیدم محمد برگشته پشت شیما دستاش و از داخل آستین شیما کرده تو با سینه های شیما ور میره خیلی آروم این صحنه دیوونه م کرد نزدیک بود آبم بیاد جلوی دست شیما رو گرفتم با کیرم بازی نکنه شیما هم نفس نفس میزد من یکم ساکت شدم خودم و نگه داشتم محمد هم داشت با سرعت نسبتا بیشتری با سینه های شیما بازی میکرد حرکت دستش و زیر لباس شیما حس میکردم یکم که گدشت دست هام و بردم سمت کس شیما که دستم خورد به دست محمد که داشت با کس شیما بازی میکرد که دست شو از رو کس شیما برداشت و انگشت هاش و کرد لای انگشت های من که بعدا گفت فکر کرده بوده دست شیماعه من انگشت هام کشیم بیرون دستم و رسوندم به کس شیما محمد دستش و گذاشت پشت دست من من دستم و برداشتم جاشو عوض کردم دست محمد و گذاشتم رو کس شیما انگشت شو فرو کرد تو کس شیما شیما اینجا دیگه صداش در اومد داشت آه و ناله میکرد چشماش هنوز بسته بود محمد شیما رو برگردوند کامل سمت من دوباره من لب تو لب شدم با شیما دست انداختم سمت کس شیما که دستم خورد به کیر محمد وای خدای من چه کیر بزرگی باورم نمیشد شیما چجوری میخواد این و تحمل کنه اون موقع نفهمیدم چند سانته فقط حس کردم بزرگ و کلفته اما بعدا محمد گفت ۲۲ سانته کیر من ۱۴ سانت تو حالت شق بود کلفتی کیرش هم بیشتر از دو برابر من بود کیرش و دستم گرفتم بی اختیار باهاش بازی کردم یکم مالیدم به کس شیما که صدای جفتشون در اومد یه آهی با هم کشیدن آب کس شیما رو مالیدم به کیر محمد خیس شد باهاش بازی میکردم دیگه واقعا اون لحظه فقط میخواستم کیرش بره تو کس شیما اما میترسیدم شیما پاره بشه شیما خیلی تنگ بود حتی ما بچمون هم به خاطر تنگی کانال رحم شیما سزارین به دنیا اومده بود دیگه با دستم ته کیر محمد و گرفتم نصف بیشترش بیرن دستم بود آروم سر کیرش و کردم تو کس شیما محمد شروع کرد به تلمبه زدن من دستم و از ته کیرش گرفته بودم ول نمیکردم که تا ته نره تو شیما اذیت بشه شیما داشت با کیر من ور میرفت که جلوش و گرفتم نزاشتم ترسیدم آبم بیاد تمام اون حسم خراب بشه محمد آروم دستشو آورد دست من و گرفت انگار که التماس کنه بگه دست تو بردار من بر نمیذاشتم که صورت شو آورد بالا آروم با صدای لرزون و شهوتی گفت نگران نباش حواسم حست دست مو برداشتم محمد شروع کرد تلمبه زدن دستم و دوباره رسوندم به کس شیما که قشنگ حس کردم ۲۲ سانت کامل تو کس شیماعه شیما فقط داشت حال میکرد و آه و ناله محمد بلند شد شیما رو از دمر برگردوند افتاد رو شیما شروع کرد تلمبه زدن ایندفه تند تند میکرد شیما سرش و برگردوند سمت من از من لب بگیره دیدم گردنش داره اذیت میشه گفتم راحت باش اونا لب تو لب شدن محمد چند دقیقه ای همینجوری کرد بعد دراز کشید شیما نشست رو کیر محمد اینجا من واسه اولین بار کیر محمد و دیدم واقعا اینجا فهمیدم که واسه من دودول بوده کیر به این میگن اینقد مردونه شیما رو میکرد که حسودیم شده بود شیما هیچ وقت با من اینجوری سکس نکرده بود خب من تا میکردم آبم میومد حس کردم شیما تو این مدت که ما زن و شوهر بودیم اولین باره داره کس میده با من همش بیشتر شبیه دودول بازی بود واقعا اینجا سکس واقعی رو تجربه کرد خودش بعدا گفت ۳ بار آبش اومده که من یه بار اونم چون آبم زود میومد با دست براش جق میزدم میومد خلاصه که محمد آبش اومد و خالی کرد تو کس شیما بعد بی حس افتادن رو هم منم که نزاشتم کلا آبم بیاد اونا یکم همینجوری رو هم خوابیدن منم دیگه کیرم خوابیده بود اما حس شهوت هموز تو بدنم بود چون تخلیه نشده بودم شیما آروم بلند شد بدنش خیس خیس بود اینقد که محمد عرق کرده بود رفت دستشویی محمد بلند شد من از خجالت خودم و زدم به خواب محمد رفت بیرون دستشویی و سیگار و فندکش هم با خودش برد شیما از دستشویی آوند دید محمد نیست لباس هاش و پوشید یکم خیره شد به من دید چشم هام بازه دست هام و گرفت هاج باج گفت چی شد من نفهمیدم ببخشید گفتم منم نفهمیدم مست بودم ولش کن حرف شو نزن گفت مهراد بلند شو بریم خونه گفتم روم نمیشه از جلوش رد بشم باهاش چشم تو چشم بشم بغلم دراز کشید یکم محمد اومد تو رفت رو مبل دراز کشید من و شیما خوابون نبرد حس کردم محمد خوابید هنوز هوا روشن نشده بود به شیما گفتم آروم برو از اتاق خواب مانتو وسایلت و بردا بیا بریم رفت آورد اومدیم بیرون سوار ماشین شدیم محمد خواب بود دیگه صداش نکردم دخترمون و با خودمون نبرده بودیم هر وقت میرفتیم ویلا دخترمون و میزاشتم خونه مادر شیما تهرانپارس از دماوند گازش و گرفتیم سمت تهرانپارس تو راه من و شیما ساکت بودیم هر کدوم منتظر بودیم اون یکی یه جیزی بگه یه سکوت سنگینی بینمون بود رسیدیم خونه مادر خانومم آروم کلید انداختیم رفتیم تو بچه پیش مادر خانومم خوابیده بود ما هم رفتیم اتاق خواب کنار هم خوابیدیم گوشیم و گذاشتم رو هواپیما به شیما گفتم من خیلی خسته ام میخوام فقط بخوابم در ضمن دیگه نمیرم پیش محمد سر کار شیما هیچی نگفت انگار بهم حق میداد بی اختیار زدم زیر گریه شیما بغلم کرد همینجوری که اشکام و پاک میکرد میگفت ببخشید غلط کردم تو رو خدا مهراد گریه نکن بخدا دیگه هیچ وقت این اتفاق نمیافته بغلش کردم گفتم شیما خیلی دوستت دارم عزیزم تقصیر تو نبود من باعث شدم تو به خودت نگیر اونم هی قربون صدقه ام میرفت تا اینکه بالاخره من نفهمیدم خوابم برد ظهر بود بیدار شدم گوشیم و روشن کردم دیدم دقیقا ۱۸ تا تماس بی پاسخ داشتم محمد زنگ زده بودجرات نمیکردم باهاش تماس بگیرم شیما گفت چند بار هم به من زنگ زده جواب ندادم تا اینکه سر میز غذا بودم محمد زنگزد پیش مادر خانمم بودم نتونستم جواب ندم گوشی رو جواب دادم محمد اصلا انگار نه انگار که چند ساعت قبل چه اتفاقی افتاده مثل همیشه حال و احوال کرد و گفت چرا گوشیت تو دسترس نیست تا ۲ ساعت دیگه دفتر باش خیلی کار داریم منم خیلی عادی گفتم باشه و به شیما گفتم من میرم شب میام اینجا شام و میخوریم بعد میریم خونه شیما اومد دم در گفت خوبی نگرانی نداری یه نگاه کردم بهش گفتم نه مشکلی نیست رفتم سمت دفتر پاسداران محمد و که دیدم اصلا به روی خودش هیچی نیاورد همه چی عادی بود کارم که تموم شد همش منتظر بودم یه چیزی بگه ولی نگفت منم حرفی نزدم اومدم خونه مادر خانومم شام و که خوردیم رفتم سمت خونه یه حال عجیبی داشتم میخواستم به محمد زنگ بزنم یا پیام بدم بگممن دیگه سر کار نمیام دستم به گوشی نمیرفت یه هو گوشی و برداشتم فقط پیام دادم که من فردا سر کار نمیام اونم جواب داد باشه استراحت کن و فردا بچه ها رو ببر بیرون یکم حال و هاتون عوض بشه برات پول میزنم برید بیرون و بعد هم اون موقع ۲ ملیون زد که ۲ تومن خیلی بود انصافا که بعد هم باهام حساب نکرد شب با شیما راجع به شب قبلش یواش یواش شروع کردیم صحبت کردن یاد سکس شیما که افتادم بی اختیار دوباره شق کردم به شیما گفتم یه اعترافی کنم گفت چی گفتم راستش من ناراحت نیستم چون اولین بار بود سکس تو رو اینقد قشنگمیدیدم انگار که من هیچ وقت با تو سکس نداشتم بچه بازی بوده شیما هم که روش نمیشد چیزی بگه اما مشخص بود شهوتی شده با هم ور رفتیم سکس کردیم تا یه مدت ما موقع سکس فانتزی مون شده بود محمد اما جرات نمیکردیم دوباره تکرار کنیم تا اینکه محمد یه شب با شیما دعوت کرد رستوران بریم شام رستورانش آشنا بود با محمد شراب آورد واسمون دوباره اونجا سه تایی شراب خوردیم من هم که مست شدم خودم گفتم آخر هفته بریم ویلا هوس کبابو ویسکی کردم محمد هم گفت چرا آخر هفته فردا شب بریم شیما هم به من نگاه کرد یعنی هر چی من بگم گفتم باشه که فردا شب رفتیم دوباره ویلا و مست شدیم و سه تایی با مائو رفتیم تو آب و بعد رفتیم ایندفه تو اتاق خواب رو تخت من و شیما دراز کشیدیم من با شیما ور رفتم محمد بیرون بود به شیما گفتم دوست داری بیاد دوباره گفت تو مشکل نداری گفتم نه تو چی گفت باشه گفتم من روم نمیشه بهش بگم فقط رفتم در و باز گذاشتم کنار شیما دراز کشیدم لباس هامون و در آوردیم با هم بازی میکردیم که محمد اومد تو اتاق رو تخت کنار ما خوابید کیرش از همون اول راست بود دوباره سکس کردیم اما ایندفه خیلی راحت و خلاصه که ۸ سال با هم بودیم و یادم نمیاد واقعا چند بار سکس کردیم تا ۲ سال پیش محمد بچه هاش و قبلش فرستاده بود کانادا و خودش هم رفت و الان با واتساپ با من و شیما در ارتباطه قرار برگرده اما ۲ ساله که نیومده ما تو این فاصله که محمد رفته کانادا داستانهای دیگه هم داشتیم که بعد براتون مینویسم با موضوع شیما زن سکسی و حشری من ۲ اما یه چیزی رو اعتراف میکنم که اولا این اتفاق قسمت بود و باید میافتاد و اگه نمیشد شیما هیچ وقت نمیفهمید سکس واقعی یعنی چی حتی بعد محمد هم باز اتفاقی که افتاد برامون بیشتر به خاطر این بود که شیما مزه واقعی سکس و فهمیده بود و نمیشد دیگه کاری کرد و من خواستم با کسی دیگه هم باشه در غیاب محمد که یه وقت خیانت نکنه البته اینم نگرانی من بود نه این که بگم حتما خیانت میکرد ببخشید که طولانی شد امیدوارم لذت برده باشید منتظر قسمت ۲ داستان ما باشید نظراتتون هم بدید خوشحال میشم اما ناموسا فحش ندید چون کسی که وقت میزاره این داستان ها رو میخونه دیگه انتقاد نداره نوشته: مهراد لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده