رفتن به مطلب

ارسال‌های توصیه شده

     مامان × تابو × بیغیرتی × داستان مامان × سکس مامان × داستان سکسی × داستان تابو × سکس تابو × داستان محارم × سکس محارم × داستان بیغیرتی × سکس بیغیرتی ×

مامانم مال من شد - قسمت اول

عاشق پیاده روی بودم با اینکه بابام همیشه ازم می خواست ماشین ببرم اما انگار به قدم زدن تو این خیابون های تهران عادت کرده بودم.فکرهای سرم تنها دارایی تو جهان هستند که هیچوقت تموم نمیشن.
امیرحسین ۲۱ ساله شده! اون پسر لوس خانواده بزرگ و بزرگتر شده و با تموم اتفاقاتی که افتاده تا اینجاش راضیه راضیه…
قدم ۱۸۰ و وزنم ۸۰ از فرمت کلی بدنم راضیم هرچند بدنسازی کار نمیکنم اما از چیزی که هستم لذت می برم و این مهم ترین چیزیه که اهمیت داره،چشم و ابروهای مشکی در کنار موهای مشکی که بعد حموم یکم قهوه ای میشه و رنگ پوست سفیدم شاید سازنده زیباترین پسر جهان نباشه اما حداقل قابل تحمله.
در تمامی این سال ها دخترای زیادی وارد زندگیم شدن و به هر دلیلی با هم ادامه ندادیم اما همیشه تو زندگیم یه راز بزرگ وجود داشته و داره و اون علاقه ی غیر طبیعی به مامانمه.بعضیا بهش میگن بیماری و بعضیا باهاش مشکلی ندارن اما از نظر من همه چیز به افراد و نوع روابط اونا بستگی داره و اینه که تعیین میکنه چرا یک پسر مشتاق یک رابطه ی ممنوعه با مامانش میشه!
مامان لیلای من الان در اوج زیبایی و پختگی و زنانگی قرار داره به جرات میتونم بگم ۴۲ سالگیش به مراتب بدنی جذاب تر و زیباتر از تمامی سال های زندگیش براش ایجاد کرده؛
قد ۱۷۰ سانتیش اولین تیک از جذابیت یک میلف رو براش میزنه قدی که نه خیلی کوچیکه و نه بلند و زن رو در مقابل چشم های حشری کلی پسر جوون تو خیابون ها قرار میده پسرایی که به شدت زوم میشن روی همون یکم لختی پاهاش که بین شلوار لی و کتونی مشکیش میدرخشه.
سفیدی بدنش به طرز عجیبی زیاده و من تکراری ترین صحنه ای که دیدم همین سفیدی بدنه که با کوچکترین فشاری رنگ عوض میکنه.موهای قهوه ای و نسبتا بلندش که همیشه ازشون متنفر بودم!حالا چرا تنفر؟برای پسری که لذت بخش ترین صحنه براش دیدن گودی کمر مامانشه اون موها همیشه مزاحم به حساب میان.وزنش همیشه روی ۷۰ تا ۷۲ ثابته و گودی کمرش به خاطر حجم زیاد کونشه.
من:سلام مامان،،،من اومدم
مامان:سلام عزیزم خوش اومدی
من:همین؟نمیای به استقبال شاهزاده؟
مامان:شاهزاده همیشه بهت گفتم اول دوش بعد حرف
هوف،راست میگه بزرگترین قانون زندگی ما دوش گرفتن بود یعنی شما هروقت از هر جایی وارد خونه میشی تا دوش نگیری هیچ فرقی با یه زباله برای مامانم نداری!
سیاه چشمون چرا تو نگات دیگه اون همه وفا نیست؟!
طبق معمول کنسرتم داخل حموم برپا شده بود و داشتم با صدام باعث تولید آلودگی میشدم.زیر دوش تو حال هوای خودم بودم و داشتم خودمو میشستم که طبق معمول کلی افکار جنسی وارد ذهنم شد!انگار این ویژگی مشترک همه ی پسرای سن پایینه.
راستش رو بخوایید با تموم فانتزی هایی که میشد درباره مامان بهش فکر کرد حداقل یک بار جق زده بودم ولی هیچ کدوم لذت بخش تر از لباس زیرهاش نبود.
آروم در حموم رو باز کردم تا ببینم تو سبد لباس چرک ها از مامانم چیزی پیدا میشه یا نه تو نگاه اول چیزی ندیدم اما میدونستم مامانم اگه لباس زیری اونجا بزاره یه جوری مخفیش میکنه بین بقیه لباسا تا دیده نشه.
لباسارو با دست کنار زدم و بند سوتین بنفشش معلوم شد،عاشق این ست و این رنگ بودم.
بردمش داخل حموم و گذاشتم روی لبام و بینیم و با نهایت توانم نفس کشیدم،انگار تو بهشت بودم نمیدونم این بوی خاص چی داره که آدمو مست میکنه ناخودآگاه دستم روی کیرم رفت و مدام سوتینش رو میبوسیدم و حالا باید به صاحب فوق العاده سکسی این سوتین فکر میکردم و آروم آروم جق میزدم،خاطره ای که تو ذهنم اومد واقعا آب آور بود.
از شانسم چندباری با این سوتین ممه های مامانم رو دیده بودم.اولین بار که ممه های مامانم رو با این ست دیدم درست دم در همین حموم بود،حمومی که داخل اتاق خودمه.
کیرمو آروم میمالوندم و منتظر شکل گرفتن افکارم بودم! یک سال قبل؛صدای باز شد در ورودی خونه اومد
داخل اتاقم روی تخت دراز کشیده بودم.
مامان:مامان یه دوش میگیریم بعد میام خریدهامون رو چک کنیم
مامان بزرگم:باشه لیلا فقط زود بیا میخوام برگردم خونه
حوصله نداشتم واقعا تو این زمان برم پیش مامان بزرگم و شنونده خاطراتش از ۲۰ ۳۰ سال پیش باشم پس تصمیم گرفتم مثل اکثر اوقات که مهمون میاد داخل اتاق بمونم انگار که خوابم.
مامان:اع امیرحسین خونه ای؟برو پیش مامان بزرگت
من:حال ندارم میخوام بخوابم مامان خیلی خستم
مامان:قربون پسر اجتماعی و مهمون نوازم برم
یکم خندیدم و چشمامو بستم مامانم انقدر عجله داشت لباساشو دم حموم درآورد.
اولین چیزی که از تنش افتاد مانتوی مشکیش بود که واقعا جلوی دیدن اون بدن زیبا رو گرفته بود بدون توجه بهش از بالا انداختش کنار پاش و بعدش جوراب هاشو درآورد و کنارش گذاشت،خیلی صحنه زیبایی بود مامانم جلوی چشمام کم کم داشت لباساشو در میاورد درسته که برای سکس نبود اما این آروم آروم لخت شدنش و درآوردن اون لباسای مزاحم برام خیلی جذاب بود.
تیشرتشو در اورد و سفیدی بدنش بالاخره نمایان شد،یه کمر فوق العاده زیبا که کاملا لخت و عریان جلوی چشمای پسرش برق میزد.پشتش به من بود و کاملا مشخص بود جای سوتینش درست نیست و خیلی طول نکشید تا یکم جا به جاش کنه و همین بس بود تا با عوض شدن جای سوتینش قرمزی حاصل از بند سوتینش روی بدنش دیده بشه!قرمزی ای که همیشه دوست داشتم به خاطر چک های محکم من به بدنش ایجاد باشه اما خب اینم خیلی بد نبود.
مامان لیلا لحظه به لحظه لخت تر می شد و لباساش کنار پاش ریخته میشد کاش میشد برگرده تا از جلو هم ببینمش اما این آرزو با باز شدن شلوارش و پایین اومدن از پاهاش سریعا از بین رفت!
چی بهتر از نمای کون خوشگلش و سفیدی رون هاش از پشت برای من واقعا؟باورم نمیشد این مامان منه واقعا چجوری باید جلوی خودمو بگیریم؟همچین تیکه ای هرروز جلوی چشمام رژه میره،تیکه ای که دیدن همین قدر از لختی بدنش برای خیلی از آشناهای ما ارزویه!
نمی‌تونید باور کنید چه صحنه ای رو میدیدم!با در آوردن شلوارش یکم شورتش پایین اومده بود،زیاد نبود اما اونقدری بود که بشه خط خوشگل بین لپ های کونش رو دید.خطی که بالاخره یه روز کیرمو با تموم وجود بینش قرار میدم و از گرمیش لذت میبرم.
چقدر صاف و زیبا بود همون تیکه کوچیک از کونش که حالا دقیقا جلوی چشمام بود،وقتی به خودم اومده بودم مامانم رفته بود داخل حموم و صدای آب رو می‌شنیدم…
با همین خاطره داشتم جق میزدم اما کافی نبود باید ادامه اون روز رو مرور میکردم،درست از زمانی صحبت میکنم که در حموم باز شد و مامان ازش بیرون اومد!!!
نور مستقیم آفتاب از پنجره روی بدنش افتاده بود و دور رنگ شدن بدنش به خاطر این نور این زن رو واقعا زیباتر کرده بود.موهای خیسش یکم پیچیده شده بودن بهم اما مگه مهمه؟!مامان درست جلوی چشمای من وایساده با یه شورت و سوتین بنفش و حالا کاملا دارم با چشمام میخورمش…
انقدر عجله داشت که بره پیش مامان بزرگم و خیلی منتظر نزارش حواسش به چشم های خیره ی من نبود.
رون گوشتی پاش با هر حرکتی که می‌کرد به لرزش می افتاد و لذت دیدن این لرزش رون های سفید مامان رو فقط کسایی می‌فهمن که همین حس مشترک رو به مامانشون دارن.پاهای کشیدش هرچقدر که به پایین زانو می‌رفت خوش تراش تر و کوچکتر می‌شد و بالاخره به انگشت های خوشگل و کوچیک پاش ختم میشد.
مامان کاملا میتونست آب هر فوت فتیشی رو بدون اینکه اون فرد کیرشو بماله بیاره به نحوی که انکار تمامی ویژگی های یک پای جذاب داخل این پاها وجود داشت! پای کوچیک،انگشت های کشیده،ناخن های لاک خورده و مرتب و از همه مهم تر یه کف پای صاف که انگار ساخته شد بود برای روی صورت قرار گرفتن و لیسیدن…
دلم میخواست از جام بلند شم و بدون توجه به هیچ قسمت بدنش یکی یکی انگشت های پاشو داخل دهنم مزه کنم و از قوزک تا زانو هاشو لیس بزنم و روی پاشو پر از بوسه کنم.
داخل حموم کیرمو تند تر میمالیدم و این خاطره از مامانم به شدت منو به مرز ارضا شدن رسونده بود‌ اما هنوز تموم نشده بود!
ممه هایی با سایز ۷۵ و سفید که بعضی جاهاش خال های ریز و لک های زیبا داشت.حالا تصور کنید اون ممه های سفید و بزرگ با رنگ بنفش ترکیب شده و نصفه پایینش داخل سوتین و تنها کاری که من میتونستم انجام بدم زل زدن به نیمه بالایی ممه های مامانم و اون خط فوق العاده سکسیش بود.
ممه های مامانم پشت اون سوتین با همون آفتابی که روی قسمت لخت ممه هاش افتاده بود از همیشه متفاوت تر شده بود اما این تنها تفاوت ممه هاش با همیشه نبود.مهم ترین چیز اون قطره های آب بود که از حموم هنوز روی بدنش بود و وسط خط سینش سر میخورد از بالا و من با نگاهم دنبالش میکردم.
اونقدر حشری شده بودم که تنها با نگاه به بدن مامانم زیر پتو داخل شلوارم آبم اومد و…
همزمان با اومدن آبم داخل خاطره ای که داشتم باهاش جق میزدم داخل حمومم ارضا شدم و بعد چند دقیقه از حموم بیرون اومدم.
من:مامان خیلی گشنمه
روی کاناپه جلوی تلویزیون نشسته بود و داشت تلویزیون میدید،یه پاش رو روی اون یکی انداخته بود و یه شلوارک آبی با یه تیشرت معمولی تنش بود‌.لختی پاهاش بهم چسبیده بود و هرچند زیبا اما توانی برای راست شدن کیرم بعد اون جق نداشت.
مامان:مگه استقبال نمیخواستی؟
من:الان فقط غذا میخوام
مامان:اع،نه بابا؟چشم همین الان
از جاش بلند شد و خیلی جدی اومد سمتم و شروع کرد زدن!کتک خوردن از مامان بخشی از برنامه ثابت روزانه بود.منم تا حد توانم خودمو بدون درد نشون میدادم تا بیشتر حرصش بگیره
مامان:شل کن
من:شله دیگه
مامان:غلط کردی خودتو سفت گرفتی وگرنه چرا دردت نمیاد؟
من:خب زور نداری لابود
چه غلطی کردم این حرفو زدم دیگه تقریبا داشت میکشت منو گفتم باشه بابا باشه
مامان:فایده نداره اینجوری میخوام گازت بگیرم
من:مامان من بزرگ به خدا اون ده سال پیش بود گاز میگرفتی بازومو
یدونه زد تو سرمو گفت حرف نباشه هنوز جوجه ای
حوله تنم بود و بندش رو بسته بودم زیرش شورت نداشتم همیشه میزارم کامل خشک شم بعدا لباس بپوشم.
مامان:حوله رو درار میخوام گاز بگیرم
من:مامان ول کن دردم میگیره به خدا لباسم تنم نیست
مامان:آقا خجالت میکشن؟بچه تو رو تا همین ۴روز پیش من میشستما
من:۴روز مامان؟اون ۱۵ سال پیش بودا
مامان:انقدر حرف نزن بازش کن میخوام گاز بگیرم
چقدر با این جملش حالم عوض شد یهو!کاش واقعا میشد باز کنم بند حوله رو تا با کیرم هرکاری میخواد کنه حتی گازش بگیره اما اون میخواست بازوم رو مثل بچگی هام گاز بگیره تا حرصش خالی شه…
من:میگم هیچی تنم نیست خب بزار برم بپوشم
مامان:همین الان میگم
دوست داشتم اصرارش رو داشت حشریم می‌کرد
من:خودت باز کن به من چه
دستاشو انداخت دور بند و داشت تلاش می‌کرد برای باز کردنش کیرم از صحنه ای که میدیدم نیم خیز شده بود هرچی تلاش می‌کرد نمیتونست بازش کنه گره های خودمو فقط خودم میتونستم باز کنم و کلافه شده بود.
من:تو که میدونی نمیتونی باز کنی الکی تلاش نکن
از بلند شدن کیرم سریع برگشتم سمت اتاق تا متوجه نشه اما دیدم دنبالم سریع اومد داخل اتاق
مامان:وایسا ببینم غلط کردی من تا تورو ادم نکنم بیخیال نمیشم
زانو زد جلوی پام و اینبار داشت نشسته شانسش رو امتحان می‌کرد خیلی صحنه عجیبی بود!مامان زانو زده جلوی من و داره تلاش میکنه بند حولم رو باز کنه؟باورم نمیشد اصلا به شدت داشت کلنجار می‌رفت و بند رو بیشتر می‌کشید یهو کلافه شد و بند منو کشید سمت خودش و دندونش رو گذاشت رو بند تا با دندون بازش کنه.
کیرم کاملا شق شده بود و هیچ حرفی نمیزدم داشتم از هیجان سکته میکردم فاصله دهن مامان با کیرم فقط یه لایه پارچه بود! صورت مامان تو نزدیک ترین حالت به کیرم بود و کیرم پشت حوله ای که مامان داشت به زور بازش می‌کرد آماده بود تا بیرون بزنه…
بالاخره یه بند رو درآورد و بند از هم باز شد به محض باز شدن دو طرفه حوله از هم کیرم بیرون زد و اولین صحنه ای که باهاش رو به رو شدم از نمای بالا بود،کیرم درست بالای صورت مامان بود و مامان یه لحظه شوکه.
مامان لیلا هرچند کم اما به کیرم زل زد و منم داشتم صورتش رو تو اون نما درست کنار کیرم میدیدم که صدای باز شدن در ورودی اومد،بابام سلام کرد منو مامان جفتمون تو اتاق هول کردیم و خواستیم سریع خودمونو جمع کنیم حرکت من و مامان کاملا اتفاقی برای جمع کردن اون اوضاع به یک سمت بود و مامان برای بلند شدن همون سمتی اومد که من حرکت کرده بودم و موقع بلند شدنش کیرم به لپ مامان کشیده شد.
بدون توجه به اون اتفاق مامان سریع رفت بیرون و سلام کرد منم رفتم رو تخت و پتو رو انداختم رو خودم.
واقعا کیرم به صورت مامان کشیده شده بود!خواب نبودم کیرم نرمی صورت مامانمو چشیده بود و با این که همه چیز اتفاقی اتفاق افتاده بود اما سکسی ترین اتفاقی بود که بین من و مامانم تا اون روز افتاده بود!
داستان هنوز تموم نشده فقط خواستم بگم من همون امیرعلی ام نویسنده قدیمی و داستان های سکس با مامان و مامان لیلا که میتونید اونارو هم بخونید این داستان هم هروقت لایک هاش به ۲۰۰ رسید قسمت دومش منتشر میشه.
لباسامو پوشیدم و از اتاق بیرون اومدم به بابام سلام کردم و دیدم مامانم تو آشپزخونه داره شام رو آماده میکنه،و خیلی عادی باهام حرف زد و بهم نگاه کرد ولی هر چقدر که اون عادی بود من نبودم.به شدت حشری بودم و نمیتونستم به همین راحتی عبور کنم از اتفاقی که افتاده بود.
بابام ۵۰ سالشه و قطعا باید بگم مامانم ازش همه جوره سرتره چیزی که مطمئن بودم این بود که اصلا باهم رابطه نداشتن و برام عجیب بود مامان چجوری خودشو ارضا میکنه با همچین شوهری!بگذریم…
اون شب بدون اتفاق خاصی شام رو خوردیم و خوابیدیم.
صبح با صدای مامان از خواب بیدار شدم میخواست اون روز بره پیش خاله غزل و تو شرکت تو کارای حساب داری بهش کمک کنه و قرار بود من برسونمش:
غزل خواهر مامان نیست اما نزدیک ترین رفیق مامانمه و انقدر باهم رفت و آمد دارن که دیگه برای من شده خاله.غزل از مامان کوچیک تره و ۳۵ سالشه بدنش از مامان قطعا بهتر نیست ولی در کل زن سکسی ایه با لبای بزرگ که همیشه تو نگاه اول آدم فکر میکنه ژل زده اما به قول خودش خدادادیه!این مهم ترین ویژگی صورت خاله غزل بود اما هرچه پایین تر می‌آییم زیباتر میشه،بدن لاغر با ممه های کوچیک تر از مامانم یه زن جمع و جور از غزل ساخته بود که برای خیلی ها جذابه و البته یه عینک بزرگ روی صورتش که قشنگ آدمو یاد منشی های پورن هاب میندازه
شوهر غزل سبحان ۳۶ سالشه یه مرد به شدت خوش پوش که من فکر میکنم موقع خواب هم کت و شلوار تنش میکنه با قد بلند و بدن ورزشکاریش و بزرگترین ویژگیش ادکلنی که به قول خودش امضای بدنشه.همیشه برام سوال بود سبحان چرا غزل رو گرفته با بدن و چهره ای که اون داره حیفه داره پای غزل میسوزه چون به شدت بهتره ازش.
شرکت برای غزل و سبحان بود و چند تا کارمند هم داشتن اونقدر پولدار نبودن اما خب شاید تو اکثر جمع های خانوادگی اونا از همه دارا تر بودن.من باهاشون حال می‌کردم کلا و همیشه تو این چند سال باهام مهربون بودن و ارتباط خانوادگی داشتیم و بابا هم با سبحان نه خیلی رفیق اما به خاطر ارتباط مامان با غزل خوب بودن.
مامان گاهی برای اینکه حوصلش سر نره و البته به خواسته غزل برای اینکه تو کارا بهش کمک میکنه میرفت شرکت و اونجا با غزل وقت می‌گذروندن.
طبق روال همیشه یه لباس کت و شلوار طور که خب من زیاد سر در نمیارم اسم این لباسای زنا چیه پوشیده بود و واقعا تو اون لباس کاری دلبری می‌کرد و منو به هر زحمتی بود از خواب بلند کرد تا برسونمش‌.
داخل آسانسور شرکت بودیم،شرکتی که طبقه سوم یه مجتمع اداری بود مامانم واقعا شیک شده بود.
من:ندزدنت با این تیپ
مامان: سریع زنگ میزنم به تو بیای نجاتم بدی
من:هر هر
مامان یدونه زد به بدنم و گفت زهر مار بچه پرو
وارد شرکت شدیم؛مامان و غزل همو بغل کردن و بهم سلام گفتن و مامان رفت پشت میز غزل و کنارش روی صندلی نشست.
من:سلام خاله خوبی
غزل:سلام خاله جان چه عجب ما شما رو دیدیم
من:کم سعادتیم خاله
رژ قرمزش با عینک مشکیش داشت چشمامو درمیاورد تنها چیزی که با دیدن این ترکیب تو ذهنم میومد خالی شدن آب کیر روی صورتش بود دقیقا مثل منشی های فیلم های سکسی
غزل:بیا پیش ما امیرحسین جان بد نمیگذره خاله
من:چشم،آقا سبحان نیستن سلام کنم بهش
غزل:نه رفته یه کار انجام بده اگه میخوای بمون بیاد
من:نه دیگ برم کلاس دارم
از در که بیرون اومدم دیدم آسانسور پر و در حال حرکت و از اونجایی که عاشق از پله رفتن بودم و اونجا کلا سه طبقه تا پایین فاصله داشت از پله ها اومدم اما به محض اینکه از دید آسانسور خارج شدم صدای سبحان رو شنیدم!
سبحان پشت تلفن انگار داشت با غزل صحبت میکرد
سبحان: لیلا اومده؟
کنجکاو شدم که چرا سوال کرد خب می‌رفت داخل میدیدش دیگه همونجا وایسادم ببینم چی میگه
سبحان:ای جان بیا دم در یه دقیقه
ای جان؟!!! به خاطر اومدن مامان من ای جان!نه بابا شاید یه چیز دیگه رو میگه بزار ببینم چی میشه
یکم که گذشت غزل هم اومد دم در،من بهشون دید نداشتم اما صداشون رو راحت می‌شنیدم
غزل:چی میگی بیا تو دیگه
سبحان:با خنده گفت این چه طرز استقبال از شوهرته
غزل:همینه که هست پرو شی اخراجت میکنم
سبحان:جون تو منو اخراج کن فقط
سبحان:کی پس قراره مخ این لیلارو بزنی؟
باورم نمیشد چی می‌شنوم!مخ مامان منو برای چی بزنه؟کاملا شوک شده بودم
غزل:چقدرم عجله داره آقا نمیدونم باید موقعیتش پیش بیاد
سبحان:کی دیگه خسته شدم انقدر منتظر موندم خیلی کصه لعنتی
غزل:عجله نکن باید آروم آروم پیش بریم تا بهش پیشنهاد تریسام بدم همچین زنی نیست مثل بقیه که بشه خیلی راحت مطرحش کرد
سبحان:از اون روزی که لختش رو برام توصیف کردی دارم دیوونه میشم کاش ازش عکس می گرفتی
غزل:نمیشد بابا دیوونه داشتیم لباس تن میزدیم می‌فهمید
سبحان:حیف این کص که گیر اون کصخول افتاده بهت گفته باشم این زن با قبلی ها فرق داره اونا انتخاب تو بودن این انتخاب منه یه بارم باید اونی که من میخوام باشه هرچی دیرتر بشه تو سکس باید بیشتر تلمبه بخوری به یاد لیلا جون
غزل:باشه حالا بیا بریم تو تا شک نکرده…
پایان قسمت اول

نوشته: شاهان

  • Like 1
  • Sad 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

مامانم مال من شد - قسمت دوم

از صحبت های سبحان و غزل شوکه شده بودم،تنها چیزی که میدونستم این بود که این دو نفر احتمالا خیلی وقته که برای مامان لیلا نقشه دارن اما حالا من باید چیکار کنم؟!
در کمال تعجب کیرم بعد از تعریف های سبحان از مامان بلند شده و این اصلا شبیه پسری نیست که بخواد مامانش رو از چنگ گرگ ها دربیاره!
میدونید یه حسی تو دلم میگه لذت ببر از چیزایی که شنیدی و مغزم میگه نه اون مامانته!باید از خودت غیرت نشون بدی…اولین بار نیست که سر این دوراهی گیر کردم اما هرچی که هست فعلا باید بیشتر مامان رو زیر نظر بگیرم تا ببینم چه بلایی قراره سرش بیارن.
از شرکت که بیرون زدم مدام تو فکرم حرفای سبحان و زنش میچرخیدن و اصلا نفهمیدم چطور به خونه رسیدم.
وقتی وارد خونه شدم دیدم بابام خونست و داره تلویزیون میبینه تو دلم گفتم نگاه کن واقعا اینجا نشسته بی خبر از همه جا در حالی که سبحان تو فکر تلمبه زدن تو کس زنشه…قبل از اینکه به اتاقم برسم تلفن خونه زنگ خورد و از شماره ای که افتاده بود متوجه شدم مامانمه
من:جانم مامان
مامان:سلام پسرم خوبی؟
من:آره تو خوبی؟جانم کاری داشتی؟
مامان:آره عزیزم شب مهمونی دعوتیم
من:کجا؟
مامان: خونه غزل و آقا سبحان!
بنگ…انگار یه تیر همون لحظه خورد تو مغزم!یعنی واقعا چه اتفاقی افتاده که اینا امشب مارو دعوت کردن اونم درست روزی که اون حرفارو با هم میزدن؛
شدیدا احساس از دست دادن امنیت داشتم تا قبل از این نگاهم به این دو نفر متفاوت بود اما حالا همه چیز فرق داشت…
مامان:شنیدی چی گفتم؟الو الو
من:آره آره،،،،باشه کاری داریم؟
مامان: نه فقط در جریان باشید به باباتم بگو
زبونم بند اومد،تازه یادم افتاد بابا قراره بعد ناهار حرکت کنه بره شمال برای تفکیک ارث پدریش!و جالب تر اینجاست که سبحان این قضیه شمال رفتن بابارو خبر داشت چون خودش هماهنگی هاشو انجام داده بود!
من:مگه بابا نمیخواد بره شمال؟
مامان:اع آره راست میگی یادم نبود
سبحان و زنش انگار از قصد امشب دعوت کرده بودن که بابا نباشه اما قراره چه اتفاقی بیفته؟
من:اوکی پس کنسلش کنیم
مامان:نمیدونم بزار بگم بهشون خبر میدم
بابا بعد از اینکه با هم ناهار خوردیم خدافظی کرد و رفت و منم شوکه منتظر بودم تا مامانم خبر بده اما قبل از اینکه مامانم هم بگه میشد حدس زد که اونا انقدر اصرار کنن تا مامانم مجبور بشه قبول کنه و دوتایی بریم و درست همینجوری هم شد.
ساعت حدودای ۶بود که مامان اومد خونه؛
مامان:دوش گرفتی؟
من:بله طبق دستور رفتم
مامان:خب خوبه،قیافه نگیر حالا میدونم حس و حالش رو نداشتی منم خستم ولی خب خیلی گفتن و اصرار کردن دیگه نشد نه بگم
من:عیبی نداره غزل دوست صمیمیته خب
مامان:چه لفظ قلمم حرف میزنه پدرسگ بزار برم یه دوش بگیرم تو هم آماده شو کم کم
با شنیدن صدای آیفون خونه سبحان اینا تازه فهمیدم همه چیز واقعیه و ما درست دم در خونشونیم!یه حسی داشتم شبیه اینکه خودم مامانمو آوردم تو قفس شیر و این استرس عجیبی به جونم انداخته بود.برخلاف مامان که از هیچ چیز خبر نداشت من آن شب بودم کاملا.
یه کفش مشکی با یه جوراب کوتاه سفید و شلوار پارچه ای مشکی که یکم جذب بود شدیدا مامان رو سکسی تر کرده بود و میشد بوی عطرش رو به خوبی حس کرد.از طرف دیگه یه کت و پیرهن سبز رنگ تنش کرده بود که با کیف کوچیکش ست بود.
در که باز شد صدای کفش هاش بیشتر از همیشه به چشم میومد،قدم های کوتاه و آرومش با لباس فوق العاده جذابش داشت دلبری می‌کرد.
سبحان:سلاااام خیلی خوش اومدید بفرمایید
باهم دست دادیم و بغلش کردم خیلی تحویلم می‌گرفت و احساس صمیمیت باهام می‌کرد کنارمون مامان و غزل تو بغل هم بودن و روبوسی میکردن.
غزل یه ساپورت مشکی پاش بود که به نظرم تنگ بودنش یکم بیش از اندازه زیادی بود و قطعا هیچوقت انتخاب اول یک زن برای مهمونی همچین چیزی نیست اما خب ما خیلی باهم راحت بودیم و هستیم و همیشه زیاد رفت و آمد و سفر داشتیم و حداقل برای من عادی شده بود.همونجوری که گفتم یه ساپورت مشکی تنگ همراه یه پیراهن سفید بلند و موهای بسته به بالا و عینک بزرگ همیشگیش…
از حق نگذریم به شدت سکسی شده بود مخصوصا با اون رژ قرمزی که زده بود آدم دلش می‌خواست تو کمترین زمان ازش لب بگیره اما خب همین روبوسی هم زیاد بد نبود‌.
روی مبلی به شکل L نشستیم و بعد از حال و احوال پرسی برامون میوه آوردن و مشغول پذیرایی شدیم و مامان هم تو آوردن وسایل به غزل کمک می‌کرد.
سبحان:لیلا جان چطور بود امروز شرکت؟
انقدر صمیمی بودیم خانوادگی که اینجور صدا کردن مامانم عادی باشه بابام هم غزل رو همینجوری صدا می‌کرد همیشه.
مامان:خوب بود و خلوت تر از بقیه روزا بود ولی دیگه امشب کاش دعوت نمی‌کردید،هممون شرکت بودیم شما خسته اید دیگه مهمون داری نمی‌کردید حداقل شبش و استراحت می‌کردید
سبحان:این چه حرفیه شما که غریبه نیستید اخه
غزل:آره دوستم نگو اینجوری باید دور هم باشیم دیگه
سبحان رسما داشت با نگاهش پاهای مامان رو میخورد با اینکه من کنارش نشسته بودم و زاویه درستی از جلو به چشم هاش نداشتم متوجه میشدم که نگاهش همش به مامانه و به بهونه حرف زدن با زنش که کنار مامان نشسته بود هی مامان رو برانداز میکرد
سبحان:خب تو چطوری امیرحسین خان
من:خداروشکر خوبم مشغول درس و دانشگاه
مامان:آره جون عمت
خندیدم همگی
غزل:پس اینجوری که مامانت گفت معلومه که درس خبری نیست تنبلی میکنی اره؟
من:نه بابا میخونم ولی خب کم
بازم خندیدیم و مشغول صحبت شدیم که یهو غزل به مامان گفت پاشو تا این دوتا پلی‌۴ بازی میکنن ما هم بریم تو اتاق یکم حرفای زنونه بزنیم.
سبحان سریع پلی‌۴ رو روشن کرد و گفت بعید میدونم حریف شی منم سریع جواب کل کلشو دادم و گفتم ۳تا گل هم آوانس میدم بهت
مامان و غزل رفتن تو اتاق و درو بستن،مطمئن بودم قراره حرفایی زده بشه درباره چیزایی که امروز شنیدم برای همین یه فکری به سرم زد؛
یه برنامه داشتم که صفحه خاموش و بدون اینکه رو صفحه چیزی بیاد صدا ضبط می‌کرد به بهونه اینکه مامان نقطه اتصال بده دانلود پروژه دارم رفتم تو اتاق کنارش تا بهش وصل بشم
مامان:حالا چه عجله ایه میزاشتی خونه
من:میخوام یه نگاهی بهش بندازم گوشیم رو میزارم همینجا نزدیک گوشیت که زودتر دانلود شه
مامان:باشه عزيزم برو
شمارش بازی هامون با سبحان از دستم در رفت و متاسفانه باید بگم مثل سگ باختم ازش و به شدت حرفه ای بود و احتمالا دلیلش داشتن پلی‌۴ و بازی کردن زیاد بود.
سبحان:نبینم باختتو مرد
خداروشکر قبل جواب دادن بهش مامان و غزل از اتاق بیرون اومدن و دیگه حرفی بین منو سبحان زده نشد،مامان گوشی رو بهم داد و گفت بیا فکر کنم دانلود شد.
غزل:خب آقایون شام بخوریم؟
سبحان:آره بابا مردیم از گشنگی مخصوصا امیرحسین که قندش به خاطر باخت افتاده
غزل:خاله جان این همرو میبره تو هم نتونستی روشو کم کنی که
من:دیگه به هرحال شوهر شماست خاله جان کاریش نمیشه کرد، با اجازتون یه سرویس برم و بیام برای شام
به محض ورود به دستشویی گوشی رو باز کردم و ویس رو با صدای آروم پلی کردم.طولانی بود و تند تند عبور میکردم تا ببینم حرف خاصی زده شده یا نه اولش که حرفای ساده زنونه و کاری باهم زدن تا اینکه بالاخره انگار کم کم غزل داشت حرفایی میزد که جالب بود.
غزل:چه خبر از شوهرت؟رسید شمال؟
مامان:آره فک کنم دیگه رسیده باشه،هیچ اونم که خودت دیدی مشغول کار همیشه
غزل:حواسش به تو هست؟
مامان:تا حواسش بودن چی باشه
غزل:باز خودتو زدی به خنگی؟همون قضیه رو میگم که چند وقت پیش صحبتشو کردیم دیگه…رابطتتون!بهتر شده؟از اون موقع چند بار سکس داشتید
مامان:بگم هیچی باورت میشه؟البته دیگه عادت کردیم هر دو زیاد مشکلی نداریم باهاش،همو دوس داریم فقط سکس نداریم اونم شاید چون خیلی وقت و حوصلش رو نداریم
غزل:آخه مگه میشه رابطه نداشت؟باهاش حرف زدی؟
مامان:آره اونم میگه موقتیه و واقعا حسش رو نداره خب چیکار میشه کرد من باید درکش کنم دیگه
غزل:یه نگاه به خودت کن! داخل پخته ترین و سکسی ترین زمان زندگیتی، تعریف نیست اما از خیلیا سرتری تو این همه خوشگلی از هر لحاظ بعد چجوری اون حسش رو نداره
مامان:نه بابا همینجوری ها هم که تو میگی نیست دیوانه دیگم سنم رفته بالا
غزل:همین حرفارو میزنی که اینجوری شده دیگه،سنت رفته بالا یعنی چی؟مگه به سنه
مامان:پس به چیه؟
غزل:به ایناست به این ۷۵ های سربالا و گرد
مامان یکم خندید و گفت نکن بی‌شعور،انگار غزل دست گذاشته بود رو ممه هاش که مامان این حرفو زد
غزل:دروغ میگم مگه؟برا منو نگاه کن
یکم مکث کرد انگار واقعا نشون داده بود به مامان
غزل:به زور ۶۵ تازه اونم نه سایز خودش سایز سوتین
مامان داشت می‌خندید فقط و میگفت از دست تو غزل
غزل:سبحان همیشه میزنه تو سرم این ممه هارو و میگه اینا چیه اخه تو داری بعد از اونور کیرشو با دست میگیره میگه نگاه کن چقدر بزرگه
هیجان انگیز بود برام اینکه مامانم داشت اسم کیر رو می‌شنید و یه نفر داشت از کیر یکی برای مامانم تعریف می‌کرد،انگار غزل کارشو خوب بلد بود و میدونست چجوری حرف بزنه.مامان که معلوم بود جا خورده یکم صدای خندش کمتر شد و گفت غزل این چی بود گفتی لعنتی به خدا خجالت کشیدم ولی سعی داشت کلمات خجالت زده خودش رو تو خنده پنهون کنه.
غزل:لیلا چجوری من ممه هامو انقدر کنم پدرو درآورده
مامان:از دست تو لعنتی دارم میمیرم از خنده حالا مگه انقدر مهمه؟
غزل:آره پس چی وقتی برا اون بزرگه برا منم باید باشه دیگ ۱۹ سانته لعنتی اون
مامان:۱۹؟چجوری تحمل کنیم یا خدا
غزل:اوایلش سخت بود تا همه جام درد میکرد وقتی می‌رفت تو اما بعدش جز لذت هیچی نیست،مگه شوهر تو چنده؟
مامان: یکم سکوت کرد گفت ۱۴
غزل خندش گرفته بود و داشت قهقهه میزد که مامان گفت کوفت بی‌شعور نخند خوبه منم ممه هاتو مسخره کنم و بعدش باهم خندیدن
غزل:ولی واقعا تو داری حیف میشی این چه زندگی ایه اخه سهم تو بیشتر از این حرفاست با این بدن!سبحان همیشه میگه کاش ممه هات اندازه لیلا بود…
باورم نمیشد که این حرفو به مامانم زده باشه یعنی واکنش مامانم چی بوده به این حرف!؟
مامان:ماشالا چقدرم هیز تشریف دارن!جدی میگی؟همچین چیزی گفته؟
غزل:آره به خدا خب واقعا هم ممه های تو تعریفیه
مامان:اوه اوه دیگه یادم باشه دیدمش بپوشونم خودمو خطرناک شده شوهرت
غزل:لباستو درار میخوام یه عکس بگیرم ازشون
مامان:عکس واسه چی بگیری؟
غزل:میخوام به دکتر نشون بدم این شکلیم کنه
مامان خندید و گفت برو بی‌شعور برو خجالت بکش
برو شبیه خودت باش منو ول کن
غزل:زر نزن دیگه خب دوس دارم اینجوری اون موقع دیدم هم به دلم نشست دکتره گفت اگر نمونه دارید بیارید اینقدر بخیل نباش
مامان:بابا خجالت میکشم من خب
غزل:خجالت نداره و…
غزل:واااای ببین چقدر نازن اینا چقدر سفید با اینکه قبلا دیدم اما هنوزم جذابن لعنتی ها!!! کوفتت بشه کاش مال من بود
مامان:سریع تر بگیر دارم آب میشم از خجالت حواستم باشه صورتم نیفته
غزل:بزار یکم دست بزنم به این خوشگل ها،چقدر نوکش خوشگله اخه…
ویس تموم شد و چیزی که میشد فهمید این بود که انگار غزل عکس ممه های مامان رو گرفته بود و الان داخل گوشیش بود.
سبحان:به به زنده ای امیرحسین ما فکر کردیم دور از جون داخل سرویس تموم کردی،،بیا دیگه شام یخ کرد
من:چشم چشم ببخشید حواسم پرت گوشیم بود
شام رو خوردیم و مشغول جمع کردن ظرفا بودن مامان و خاله غزل که رفتم تو آشپزخونه و گفتم خاله،میشه لطفا با گوشی شما یه اپ بریزم تو گوشیم؟برای من قفل شده نمیتونم فایل اکسل رو باز کنم،گوشی منو غزل هر دو آیفون بود و غزل بدون فکر گوشیش رو داد انگار کاملا فراموش کرده بود که چه عکسی داخلش!!!
رفتم یه گوشه و بدون معطلی وارد گالری شدم و از روی عکسا عکس گرفتم و سریع گوشی رو بهش دادم گفتم نه نداشتی تو هم خاله.
سه تا عکس گرفته بود از مامانم که صورتش معلوم نبود اما نگم براتون از ممه هاش،،،دوتا ممه بزرگ و گرد و به شدت سفید با هاله قهوه ای کمرنگ و نوک قرمز مانندش واقعا که چقدر زیبا و خواستنی بودن ممه های مامان.تو یکی از عکسا غزل یکی از دستاشو گذاشته بود رو ممه مامان و تو مشتش نگه داشته بود.
عکس ممه های مامان به همین راحتی الان دست غزل بود و شک نداشتم تو اولین فرصت قراره به سبحان نشون بده و کل قضیه دکتر و اینا الکی بود.
همچنان مامان و خاله غزل مشغول جمع و جور کردن آشپزخانه و شستن ظرفا بودن که من برگشتم کنار سبحان و باهم تلوزیون میدیم که غزل اومد و گوشیش رو داد به سبحان!همونجا فهمیدم سبحان حتی صبر نکرده ما بریم بعد عکسو ببینه و همین الان قراره ممه های لخت مامان لیلارو نگاه کنه.
از نگاهش و حواس جمعیش به گوشی تا اون لبخند ریزی که به گوشی داشت و نگاه های کوتاه کوتاهی که بین دیدن صفحه گوشی و مامانم تو آشپزخونه جا به جا میشد مشخص بود که داره کامل ممه های مامان رو برانداز میکنه.غزل از آشپزخونه یه نگاهی بهش انداخت و لبخند زد.یه لبخند کاملا مغرورانه که انگار موفق شده ممه های مامانم رو به شوهرش به همین راحتی تقدیم کنه.
نمیدونستم باید اصلا کاری کنم یا نه ولی هرچی که بود اونجا جاش نبود و باید اون شب سپری میشد بعد اینکه زن ها هم بهمون ملحق شدن و غزل هم مشروب رو از داخل یخچال به همراه پیک ها آورد.
خیلی اهلش نبودیم اما پای ثابت مهمونی های ما بود و بعد پلی کردن موزیک خود غزل شروع به ریختن پیک ها کرد.نگاه های سبحان روی مامان با هر پیک سنگین تر می‌شد و از طرف دیگه حرفای همگیمون باهم راحت تر میشد.
غزل:امیرحسین نگفتی چندتا دوست دختر داری؟
من:چند تا؟!دلت خوشه خاله دوست دختر کجا بود
غزل:اگه پسر داغی مثل تو دوست دختر نداره پس کی داره اخه
من:حالا چرا داغ؟
غزل:خب اکثرا تو این سن داغ و پر هیجان و حرارتن دیگه مخصوصا اگه یکم خوش قیافه باشن که تو هستی
مشخص بود غزل بیشتر از همه مست شده بود و احتمالا پیک های خودش رو سنگین تر ریخته بود بدون اینکه حواسش باشه داره چیکار میکنه…
عرق کرده بود و دکمه بالای پیراهنش رو باز کرد من از همه کمتر خورده بودم و اونقدرا مست نبودم حداقل نه اونقدر که نتونم خط سینه هاشو ببینم که عرقش داشت ازش عبور میکرد.
جاهامون رو داخل اتاق انداختن تا امشب رو همونجا بخوابیم،من اصرار داشتم برگردیم خونه اما مامانم می‌ترسید و میگفت خطرناکه صبح برمیگردیم.
سبحان انقدر مست پاره بود که روی همون مبل خوابش برده بود و منو مامان هم رفتیم تو اتاق.
تشک و پتو هامون از هم فاصله داشت اما از ترس اینکه نکه تو خواب مستی سبحان کار دست مامان بده و بیاد کاملا چسبوندمش به خودم جای مامان رو تا درست کنارم باشه.
بدون اینکه مامان متوجه بشه درو از پشت قفل کردم و مامان هم شروع کرد عوض کردن لباس هاش با لباس های راحتی که غزل براش آورده بود.بعد از درآوردن کت و لباسش حالا ممه هاش دقیقا جلوی چشمام بود ممه هایی که حالا تمامش رو داخل عکس ها دیده بودم و خوب براندازشون کردم اما من تنها مردی نبودم‌ که این ممه هارو دیده بود و به جز بابام حالا سبحان هم غریبه ای بود که از تماشای ممه های مامان لیلای من لذت برده بود و احتمالا با دیدنش کیرشو چندباری مالونده بود.
چقدر از نزدیک زیبا تر بودن ممه های مامان مخصوصا الان که موهای باز شدش هم چندبرابر کرده بود این زیبایی رو…لباسی که غزل بهش داد رو پوشید و حالا نوبت شلوار بود که هرچی پایین تر میومد سفیدی بیشتری دیده می‌شد و رون های گوشتی مامان بیرون می افتاد یا یه شورت آبی که واقعا به پاهاش میومد.
خلاصه بعد از عوض کردن لباس هاش اومد و کنارم دراز کشید منم سریع خودمو از جلو چسبوندم بهش و دستمو انداختم روش و بغلش کردم
مامان:وا یکم برو عقب تر خب چرا چسبیدی به من
من:برای اینکه شما انقدر خوشگلی میترسم بدزدنت
سینه هام چسبیده بودن به ممه های مامان لیلام و تنها فاصله بدن هامون با هم چند تیکه لباس بود
مامان:او چه غیرتی ولی بچه من الان چجوری بخوابم اخه همینجوری گرممه تو هم چسبیدی
ممه هاشو به خوبی حس میکردم روی سینه هام یه جوری چسبیده بودم که یکم داخل رفته بود ممه هاش
من:باشه ولی مراقب خودت باشی ها
خندید و گفت چشم.
یک ساعتی گذشته بود و مامان خوابش برده بود اما من هنوز بیدار بودم و تو فکر اتفاقات امروز بودم که یهو گوشیم لرزید و فهمیدم برام پیام اومده بود.
پشمام!خاله غزل بود…بیداری؟
من:آره خاله چیزی شده؟
غزل:نه منم خوابم نمی‌بره بیا بیرون یکم بحرفیم حوصلم سررفته
دیگه رسما پشمام ریخته بود چه حرفی داریم اخه نصف شب با هم؟!انقدر خورده بود که ترسیدم بگایی بشه رفتنم برای همین گوشی رو برداشتم دوباره و شروع کردم تایپ کردن؛
(نه خاله خیلی خوابم میاد بزار بخوابم شما هم بخوابید)
اما تمامی اون حروف قبل از اینکه ارسال بشن یکی یکی پاک شدن! چرا من نه؟ حالا که سبحان ممه های مامان رو دیده چرا من ممه های زنش رو نبینم! اونم حالا که انقدر مسته…
آروم درو باز کردم و رفتم بیرون و دوباره درو پشت سرم بستم یه نگاه کردم رو کاناپه دیدم بله آقا سبحان مثل خرس خوابیده و توپ تکونش نمی‌ده قشنگ یه جوری بود که یاد آهنگ هوروش میفته ادم:توپ تکونم نمی‌ده من یه یار…
داشتم آروم آروم میرفتم سمت اتاق خواب خودشون که احتمال می دادم غزل همونجاست،بین در یکم باز بود که وارد شدم و سریع پشتم درو پیچ کردم به محض برگشتنم و دیدن اتاق با غزلی رو به رو شدم که فقط به یه سوتین و شورت روی تخت دراز کشیده بود!!!
غزل:چرا ماتت برده؟گرمم شد خیلی درآوردم دیگه هم حال نداشتم بپوشم بیا بشین
من:خاله اخه اینجوری…
نزاشت حرفمو ادامه بدم که گفت چیه دوست نداری مگه؟ نکنه تو هم مثل بابات کیرت ۱۴ سانته؟
دیگه رسما فهمیدم غزل امشب کصش زیادی به خارش افتاده،غزل هیچوقت اینجوری نبود حداقل من اینجوری ندیده بودمش با تموم شوخی هاش فاصلشو و حد و مرزش رو رعایت می‌کرد اما الان رسما در مستی و شهوت غرق شده بود.
نمیدونستم منم جزو نقشه ای هستم که برای مامانم کشیدن یا واقعا غزل امشب به جایی رسیده که نتوانسته جلوی آتیش شهوت زنانه خودش رو بگیره مخصوصا که امشب کاملا شب حشری کننده ای رو پشت سر گذاشته بود و بعد از ممه های مامان و عکس گرفتن باهاش احتمالا حرفای شوهرش که یواشکی باهم یه گوشه میزدن حسابی روش اثر گذاشته و اینجوری و به همین خفت داره التماس گاییده شدن خودشو میکنه.
من:۱۴سانت؟نه اونقدری هست اما که امشب سیرت کنه
کاملا دلو به دریا زده بودم حالا که همه چیز اینجوری پیش اومده بود منم روی شیطانی خودمو نشون دادم
غزل با یه ست شرت و سوتین نارنجی روی تخت دراز کشیده بود و یه دستش روی کصش بود که خیسی شورتش از زیرش کاملا مشخص بود.
دست دیگش اما کنار صورتش بود و انگشت اشارشو روی لبش میکشید.
بلند شد به سمتم اومد دستمو گرفت و چسبوندم به دیوار،من کاملا میدونستم باید چیکار کنم و قبل از اینکه اون پیش قدم بشه خودم صورتمو جلو بردمو لبامو روی لباش گذاشتم و شروع کردیم به لب گرفتن از هم…
صدای نفس نفس زدنش با هر فاصله ای که بین لب هامون می افتاد فضای اتاق رو پر می‌کرد،زبونمو روی لباش میکشیدم و دور لبای بزرگ شو لیس میزدم.عجله و آتیش تند شهوت هامون به قدری با هم آمیخته شده بود که فرصت و مجال کار نوبتی رو ازمون گرفته بود و زبون هامون هربار موقع فرو برده شدن داخل دهن اون یکی بهم برخورد می‌کرد و قفل میشد و دور هم میچرخید.لبای شیرینی بود اما قطعا نه به شیرینی ممه های زن ۳۵ ساله ای شوهر داری که الان درست داخل دستام بود و من همزمان با لب گرفتن ازش اون رو از روی سوتین میمالوندم.
شوهرش دقیقا پشت این در بدون اینکه بدونه زنش داره چطور برای یه پسر کم سن جندگی میکنه تو خواب بود و ممه های زنش تو دستای من.همونجوری که تو بغلم بود دستامو بردم پشتش و سوتینش رو باز کردم و بلافاصله غزل انداختمش روی تخت و و افتادم به جون ممه های خوشگلش.
دوتا ممه به گفته خودش ۶۵ که نوک قهوه ای سوخته ای داشتن و به شدت درشت،همون اول نوک ممشو بین لبام محکم فشار دادم و زبونمو تند تند دورش میچرخوندم.
دستم همزمان با خوردن ممه هاش روی کصش رفته بود و از روی شرت کاملا خیسش داشتم چنگش میزدم.
صدای آهش و نفس هاش باهم ترکیب شده بود اما حواسش بود که نباید خیلی بلند کشیده بشه.دستاش داشت رو تختی رو چنگ میزد و لباش داشت روی هم فشار می‌آورد.
ممه هاش به نوبت و پشت سر هم از آب دهنم خیس میشدن و من هر کاری که میشد باهاشون انجام دادم،روی ممه هاشو لیس میزدم و زبونمو از روی ممه هاش به زیرشون میرسوندم و ترکیب مزه شیرین ممه هاشو با عرق زیر ممه هاش حس میکردم و ازش نهایت لذت رو می‌بردم و کارم با چندتا گاز ریز از نوک ممه هاش تموم شد و حالا نوبت کصش بود که از قبل انگار با دست شورتش رو پایین داده بود و حالا درست جلوی چشمام آماده خوردن بود.
یه کس با لبه های بیرون زده که مثل رنگ بدنش کمی به سبزگی و تیرگی میزد.زبونمو از روی شکمش کشیدمو فاصله ممه ها تا کصشو لیس زدم،اطراف کصش یکم مو داشت اما نه اونقدر بلند که دل آدمو بزنه.
یه لیس بزرگ روی کصش کشیدمو بوسیدمش و زبونمو تا ته وارد کصش کردم که همزمان یه آه غلیظ کشید و منم زبونمو دوباره بیرون کشیدم و یکم فاصله دادم
غزل:تورو خدا بکن توش اون لعنتی رو دوباره دارم میمیرم
من:التماسم کن
غزل:التماست میکنم فقط خواهش میکنم زبونت رو برگردون داخل
یکم با زبون دوباره روی کصش رو لیسیدم تا له له هاش بیشتر بشه و بعدش دوباره زبونمو تو بردم و داخل کصش میچرخوندم.انقدر آب از کصش میومد که رسما صورتم پر از آب کس غزل شده بود که یهو دیدم شروع به لرزیدن کرد و منم سریع زبونمو درآوردم و با دستم شروع به مالیدن چوچولش کردم.
غزل به یه ارگاسم بی نظیر رسیده بود و اینو میشد از برق چشماش فهمید،بعد چند دقیقه یه نفس عمیق کشید و بلند شد
غزل:لعنت بهت!اصلا نفهمیدم چی شد که اینجوری شد فقط خواهش میکنم بین خودمون بمونه دست خودم نبود
من:معلومه که میمونه خاله فقط من هنوز ارضا نشدم
غزل:نه دیگه بسه به خدا اصلا نفهمیدم چیکار کردم
من:نمیشه که خب حداقل برام بخور
غزل:ببین همین یکبار بود همه چیزها اصلا بعدش باید فراموش بشه همه چیز
من:چشم
لبه تخت نشستم،بهم گفت درش بیار گفتم کار خودته یه هوف کشید و بعدش بین پاهام نشست.دستشو از روی شلوار روی کیرم کشید که حقیقتا داشت کیرم زیرش منفجر میشد.دستاشو آورد روی دکمه شلوارمو بازش کرد و زیپش رو پایین داد ازم خواست بدنمو بالا بدم تا شلوارمو پایین بکشه منم همین کارو کردم که شلوار و شرت رو با هم پایین کشید و کیرم مثل فنر بیرون افتاد و یکم نگاش کرد و بعد چند ثانیه دستشو روی کیرم گذاشت.آخ چه صحنه زیبایی بود!کیرم تو دستای غزل داشت بالا و پایین میشد و به بهترین شکل برام میمالوند خواست دهنشو نزدیک کنه که گفتم صبر کن صبر کن
غزل:چیه؟
من:عینکت رو بزن دلم میخواد با عینک برام بخوری
عینکش برداشت و روی چشماش گذاشت کیرم هنوز داخل دستای گرم و نرمش بازی می‌کرد،وقتی عینک رو گذاشت تازه اوج زیبایی صحنه ای که میدیدم مشخص شده بود.
انگار یه منشی فوق سکسی با همون عینک های بزرگ و معروف منشی ها بین پاهام نشسته بود و فقط چند سانتی متر دهن داغش با کیرم فاصله داشت.یه بوس بزرگ از کله کیرم کردم و بعدش از زیر تخمام شروع به لیس کشیدن به بالا کرد و تموم کیرمو از پایین به بالا لیس زد.تو اوج لذت بودم و تموم حرفام تو اون لحظه خلاصه می شد به ۲ کلمه نگاهم کن!
دلم میخواست موقع خوردن ببینمش،به محض باز شدن لب هاش از هم و ورود کله کیرم به داخل دهنش چشماش تو چشمام قفل شد.از پشت اون عینک به شدت چشماش جذاب تر شده بود.انگار قرار نبود کیرم کامل وارد دهنش بشه و همونجا نگهش داشته بود و تند تند با زبونش روی نوک کیرم رو لیس میزد.دستمو روی سرش گذاشتمو فشار دادم تا تموم کیرم وارد دهن داغ غزل بشه و لباش فشار بیشتری به کیرم وارد کنه.
غزل مدام زبونشو دور کیرم میچرخوند و بعد از اینکه کیرمو از دهنش در می‌آورد دوباره بوسش میکرد و وارد دهنش می‌کرد.
من:داره میاد آبم
کیرمو درآورد از دهنش و گفت دستمال اونجا است
من:نه میخوام بریزم روی صورتت
غزل:کثیف کاری نکن دیگه خوشم نمیاد
من:من تورو ارضا کردم به بهترین شکل حالا نوبت توئه
بدون اینکه منتظر حرفش بمونم بلند شدمو جلوی صورتش کیرمو مالوندم و با تموم توان آبمو خالی کردم روی صورت و لبا عینکش.صورت غزل پر از آب کیر شده بود آبی که از همیشه بیشتر ازم اومده بود و کاملا به همه جای صورت غزل پاشیده بود.
لباسامو پوشیدمو از اتاق اومدم بیرون دیدم سبحان هنوز خوابه دستمو روی کیرم گذاشتمو رو بهش زیر لب گفتم:
راحت بخواب که زنت رو جنده کردم بدبخت تو دنبال مامانم بودی ولی زنت رو به باد دادی…
پایان قسمت دوم

نوشته: شاهان

  • Like 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مامانم مال من شد - قسمت سوم

از خواب بیدار شدم؛اتفاقای شب گذشته باور نکردنی بود.هنوز صورت غزل وقتی داشت کیرمو میخورد جلوی چشمام بود و به شدت شوکه بودم و نمیتونستم بپذیرم که این اتفاق افتاده…‌.
بدنم فوق العاده خسته و کوفته بود انگار هیچ آبی زیر پوستم وجود نداشت صورتمو چرخوندم تا مامانمو ببینم اما سر جاش نبود!سریع از جام بلند شدم و کل اتاق رو نگاه کردم اما دیدم جاش جمع شده و خودش هم نیست.یه نگاه به ساعت انداختم تقریبا نزدیکای ده صبح بود.

رفتم پشت در و قبل بیرون رفتن با شنیدن صدای غزل سرجام ایستادم،نمیدونستم چطور باید باهاش رو به رو بشم و آیا واکنشی داره یا نه…

غزل:تو هم قهوه میخوری لیلا؟
مامان:نه عزیزم همین چایی کافیه بیا بشین زحمت نکش
غزل:چه زحمتی عزیزم یه روز می‌آییم خونتون حسابی جبران میکنیم نگران نباش
مامان:قدمتون رو چشم
سبحان:لیلا جان چرا چیزی نمیخوری عزیزم
عزیزم؟مامان من کی شد عزیزم!هنوز پشت در بودم دلم میخواست همونجا بمونم و به صحبت هاشون گوش بدم حداقل برام جذاب تر از سر میز نشستن و تعارف های الکی بود.پیش خودم گفتم بگو عزیزم عیبی نداره با اون ساکی که دیشب زنت زد حالا حالاها طلبکاری
مامان:خوبه کافیه اقا سبحان
سبحان:بیا غزل خانوم‌ یاد بگیر بعد هی غر میزنی چرا هیکلم مثل لیلا نیست خب ببین چقدر کم میخوره
غزل:من یه چیزی میگم تو چرا باور میکنی
غزل خندید اما مامان کاملا سکوت کرده بود
غزل:هنوزم دیر نشده ها میخوای منو طلاق بده یه بدن مثل لیلا پیدا کن و باهاش ازدواج کن
مامانم درجا چندتا سرفه کرد و غزل و سبحان هم با هم خندیدن
سبحان:نظر تو چیه لیلا جان
مامان:از دست شما زن و شوهر…غزل خجالت بکش
غزل:والا خب
مامان:آروم تر میشنوه امیرحسین
سبحان:آره راست میگه یهو فکر میکنه ما مامانشو دوره کردیم
غزل:خب مگه نکردیم
بازم خندیدن و دیگه وقتش بود از اتاق برم بیرون تا کار به جاهای باریک تر نکشیده بود.از اتاق بیرون رفتم و سلام کردم و کنار مامانم دور میز صبحانه نشستم.
رفتار غزل کاملا عادی بود و مثل همیشه باهام احوال پرسی کرد و گفت چایی میخوری؟
من:آره مرسی خاله
سبحان:خوب خوابیدی امیرحسین جان؟
من:آره ممنون تو زحمت افتادید جبران کنم
سبحان:جبران شدست عزیزم

چشمام روی پاهای غزل قفل شده بود با اینکه دیشب دور از چشم شوهرش زیر دستام بود اما هنوز ازش سیر نشده بودم،البته که میدونستم قصه ی من و غزل به دیشب و خوردن برای هم ختم نشده و احتمالا خیلی زود قراره اون کس زیبا رو فتح کنم.

توی همین افکار بودم که مامانم گفت:با شماست آقا امیرحسین
من:چی مامان؟
مامان:آقا سبحان رو میگم گفتند جبران شدست
توی ذهنم گفتم اون جندگی زنت هیچ جوره جبران نمیشه
من:آره ببخشید حواسم نبود،،، نه بابا این چه حرفیه خیلی لطف کردید

بعد خوردن صبحانه کم کم وقت رفتن بود برام عجیب بود که سبحان تو این لحظات آخر زیاد دور و اطراف مامان نمی‌چرخه و خودشو شیرین‌ نمیکنه،انگار فعلا به همون عکس ممه های مامان راضی شده بود.
ازشون تشکر و خداحافظی کردیم و سوار ماشین شدیم و تو راه برگشت موزیک گوش میدادیم و مامان از زحمت هایی که غزل و سبحان کشیده بودن برام تعریف می‌کرد.نزدیکای خونه بودیم که مامان ازم خواست دم داروخانه وایسم،مثل همیشه میخواست قطره چشم بگیره چون معمولا چشماش تو این فصل زیاد به خارش می افتاد.
همزمان با پیاده شدن مامان از ماشین و رفتنش به داروخانه یه پیام از طرف غزل برام اومد که انگار یک عکس ارسال کرده بود…

شب گذشته:
امیرحسین در اوج شهوت جوانی در موقعیتی قرار گرفته که خوابش رو هم نمی‌دید.اون با ولع تمام مشغول لب گرفتن از لبای غزل زن متاهلی بود که بدون کوچکترین تلاشی از طرف امیرحسین حالا در اختیارش قرار گرفته بود.با هر بار دست کشیدن به بدن داغ غزل حس قدرت بیشتری تمام افکار امیرحسین را پر می‌کند و با هر زبونی که روی کس خیس غزل می‌کشد شوهرش را بیشتر در ذهن خود به حقارت می‌کشاند.
اما واقعیت ماجرا چیزی نبود که امیرحسین داشت تو اون لحظه زندگی می‌کرد، واقعیت درست پشت در اتاقی بود که داخلش امیرحسین با شهوت تمام غزل رو به آغوش می‌کشید،امیرحسین بدون اینکه خبر داشته باشه وارد بازی سبحان و غزل شده بود…

از زبان سبحان:
بلاخره وقتش رسید! همه چیز طبق نقشه پیش رفته اما کلی استرس دارم از یه طرف امکان نداره دیگه همچین شانسی گیرم بیاد و از طرف دیگه مشکل اینجاست که لیلا قرار نیست مثل غزل که انقدر ساده به امیرحسین پا داد به من پا بده.
فکر همه جاشو کرده بودیم جز اینجا که کاملا بستگی به واکنش لیلا داشت.
به هر حال دیگه برای این کارها دیر شده زنم روی تختی که خودم برای زندگیم خریدم داره برای یه پسر بچه توله سگ جندگی میکنه اونم فقط برای اینکه من بتونم کس مامانشو صاحب بشم.

آروم وارد اتاقش شدم، با باز شدن در نور بیرون وارد اتاق شد و اتاقش رو روشن کرد.به پهلو و پشت به من خوابیده بود موهاش روی بالش پخش شده بود و پاچه یکی از شلواراش تا زیر زانوش بالا رفته بود؛چقدر یه بدن میتونه سفید باشه واقعا…!
دستمو روی کیرم گذاشتم و آروم فشارش میدادم و به پاهای لیلا خیره شده بودم؛آخ کجاست اون شوهرت که ببینه زنش مثل یه تیکه جواهر جلوم افتاده و میخوام جرش بدم‌.
آروم نزدیک شدم و ضربان قلبم روی هزار بود با کمترین سروصدا پشتش دراز کشیدم.اونقدر مست بود که شاید اگه داد میزدم هم بیدار نمیشد اما واقعا میترسیدم.دستمو آروم بدون هیچ حرکتی روی کونش گذاشتم و وقتی مطمئن شدم خوابه و متوجه نشده کونشو خیلی آهسته مالیدم،کیرمو از شلوارکم بیرون آوردم و همزمان با دست کشیدن روی کون لیلا کیرمو میمالوندم.
کنار پاهای لختش نشستم و آخ که چقدر منتظر لمس این پاها بودم.انگشت های کوچیک و لاک خورده،کف پای صاف و تمیز و ساق و مچ بسیار سفیدش که واقعا داشت دیوونم میکرد.
کف پاهاشو بو کردم و کیرمو میمالوندم دلمو زدم به دریا و کیرمو روی پاش گذاشتم و آروم کیرمو روی پاش سُر میدادم همه چیز داشت فوق العاده پیش می‌رفت من در اوج لذت بودم و لیلا هم تو اوج خواب انقدر حشری شده بودم که از پیش آبم چند قطره روی پاهای لیلا ریخت.
حس قدرت فوق العاده ای داشتم لیلا یه زن پخته و سکسی بود،زنی که حالا دور از چشم شوهر و پسرش مردای بی عرضه خونش حالا مال من شده بود.
بیشتر از این نمیتونستم صبر کنم اما هنوز یه کار مونده بود که باید انجام می‌دادم.بالای سرش نشستم و کیرمو بالای صورتش نگه داشتم و با گوشی ازش عکس گرفتم کیرم داشت برای چسبیدن به صورتش بی تابی می‌کرد اما لذت عکس گرفتن ازش تو اون لحظه انقدر زیاد بود که کنترلش کنم.

میدونستم نباید آروم بیدار بشه و باید یهو تو عمل انجام شده قرار بگیره،پشتش دراز کشیدم و با سرعت بهش چسبیدم و دستمو روی ممش گذاشتم.چشماش باز شد و یه لحظه ترسید و نفهمید چه اتفاقی داره میفته از ترس اینکه داد نزنه دستمو از روی ممش برداشتمو روی دهنش گذاشتم داشت سعی می‌کرد خودشو ازم جدا کنه اما بدنم تقریبا حالا کامل روی بدنش افتاده بوده و هر چقدر زیر بدنم دست و پا میزد فایده نداشت.
صدای نفس هاش تند شده بود انقدر دستمو محکم روی دهنش گذاشته بودم که حتی سخت نفس می‌کشید.چشم تو چشم که شدیم چشماش گرد شد کاملا شوکه شده بود که چه اتفاقی داره میفته و من اینجا چیکار میکنم.

من:آروم باش آروم باش تا دستمو بردارم توضیح بدم بهت
همچنان مشغول دست و پا زدن بود بوی مشروبی که خورده بودیم کنار بینی هامون پیچیده بود.صورتم کنار گوش لیلا بود و هوای گرم نفس هامو روی گوش و گردنش خالی میکردم
من:آروم باش دست و پا نزن!ببین پسرت نیست نگاه کن
خودم با دستی که محکم دهنشو گرفته بودم صورتشو تکون دادم و چرخوندم تا اتاق رو کامل ببينه وقتی دید نیست انگار بیشتر تعجب کرده بود و از ترس بدنش از تلاش برای رهایی آروم گرفته بود.
من:میدونی کجاست؟آقا پسرت رفته سراغ غزل و داره زن منو میکنه!حالیت میشه؟من میتونستم برم بکشمش اما بهش رحم کردم و اومدم سراغ مامانش

اشک تو چشمای لیلا جمع شده بود دستمو آروم از روی دهنش برداشتم و گفتم حالا آروم باش نمیخوام اذیتت کنم خودت میدونی چقدر دوست دارم چقدر دلم میخواد مال من باشی
لیلا:این چه حرفیه ما متاهلیم زن تو دوست منه کثافت
من:غزل راضیه فکر کردی برای چی از سینه هات عکس گرفت؟برای اینکه به من نشون بده چون من خیلی وقته دنبال اینام
همزمان با حرفم دستمو روی سینش گذاشتم و ممشو فشار دادم اما سریع دستشو زیر دستم برد و از ممش فاصله داد اشکاش داشت آروم می‌ریخت و صداش میلرزید
لیلا:سبحان جان سبحان آروم باش من میدونم داغی این راهش نیست به خدا داری اشتباه میکنی از تو بعیده اخه
از روی بدنش بلند شدم و دستشو گرفتم و گفتم آروم بلند شو بریم ببین پسرت داره چیکار میکنه.یکم مکث کرد اما انگار چاره ای نداشت که حرفمو گوش بده و پشت سرم راه افتاد.اروم رفتیم پشت در اتاقی که غزل و امیرحسین داشتن از هم لذت می‌بردن.
صداهای آرومی از داخل اتاق شنیده می‌شد،آه و ناله هایی که غزل راه انداخته بود با اینکه خیلی بلند نبود اما قابل شنیدن بود.لیلا خم شد و از سوراخ کلید داخل اتاق رو نگاه کرد.دستشو گرفتم و سرشو بالا آوردم بهش گفتم کافیه بیا بریم،دیدی حالا خودت؟

بغل در همون اتاق به دیوار تکیش دادم و آروم آروم باهاش حرف میزدم:
من:دیر یا زود این اتفاق می افتاد نمیخوام اجبارت کنم من واقعا عاشق توام و غزل هم در جریان همه چیز هست.غزل برام تعریف کرده که اصلا با شوهرت سکس ندارید من میفهمم چقدر این وضعیت بد و مشکله اینکه آدم همه چیز تموم باشه اما شوهرش لیاقت این همه زیبایی رو نداشته باشه.کی بهتر از من و غزل؟
لیلا:اما…
نزاشتم حرفش ادامه پیدا کنه و لبمو روی لباش گذاشتم و شروع به لب گرفتن از این مامان سکسی کردم.واقعا حشری بودم…درست پشت در اتاقی که پسرش داخلشه من به مامانش چسبیدم و دارم ازش لب میگیرم.بیچاره پسرش که بی خبر از همه جا به خاطر خوردن کس غزل کس مامانشو به باد داد.
لیلا محکم لباشو روی لباش قرار داده بود و اجازه نمی‌داد زبونم وارد دهنش بشه،انگار هنوز از کاری که انجام می‌دادیم مطمئن نبود و دوست داشت بازم مقاومت کنه اما اصلا تلاش یا دست و پایی برای رهایی نمی‌زد.

پشت سر هم لب ها و اطراف لباشو میبوسیدم و زبونم رو روی صورتش می کشیدم،اینکه صورت یه زن متاهل از آب دهنم خیس و تر شده بود داشت کیرمو منفجر می‌کرد.به چشماش نگاه کردم چشماشو بسته بود نمی خواست ذره ذره از بین رفتن پاکیش و تبدیل شدنش به یه جنده رو تماشا کنه.هردومون به شدت عرق کرده بودیم که بخش زیادیش به خاطر استرسی بود که می کشیدیم.
من:قراره تا آخرش مثل یک تیکه گوشت باشی؟یا میخوای دوباره احساس جذابیت کنی؟دوباره جوونی کنی؟
لیلا کاملا سکوت کرده بود
من:غزل رو ببین که تو خونه شوهرش حتی وقتی که من هستم از لذت بردن دست نمی‌کشه!پسرت رو ببین که چجوری بدون هیچ مرزی داره یه زن متاهل رو ارضا میکنه.حتی مطمئن باش شوهرت هم بهت خیانت میکنه وگرنه مگه میشه از این بدن دست کشید؟
میخوای چیکار کنی؟این وسط قراره فقط تو زندگیت همین قدر بد بگذره؟
دستشو گرفتمو سمت اون یکی اتاق کشیدم به محض ورود به اتاق چسبوندمش به دیوار و ممشو با دست گرفتم و شروع به مالوندن کردم دستشو دوباره روی دستم گذاشت تا از ممش جا باشه
لیلا:خواهش میکنم بیخیال شو
من:فقط لذت ببر
به ولع و فشار بیشتری ممه هاشو میمالوندم و همزمان لاله گوش و گردنش رو لیس میزدم و میبوسیدم نفس هاش تند تر شده بود مطمئن بودم حشری شده اما زنی نبود که وا بده و مدام کنار گوشم التماس می‌کرد که تمومش کنیم.
فشار لبام روی لباش بیشتر شده بود هرچی بیشتر می‌گذشت لیلا آروم آروم بند حجب و حیاش شل تر می‌شد و این زیباترین تصویریه که یه مرد میتونه تماشاش کنه؛ شل شدن یه زن در رسیدن به شهوت…
کم کم بالاخره لباش داشت از هم باز می‌شد و زبونم بیشتر و بیشتر وارد دهنش می‌شد،با اولین برخورد زبون هامون به هم دیگه کاملا مطمئن شده بودم که این زن مال من شده.
زبونمو داخل دهنش میچرخوندم و ازش لب میگرفتم هرازگاهی می بوسیدمشون و بعضی وقتا بعد از گاز زدن های ریز لباش زبونشو میخوردم و لیسش میزدم.فاصله بدن هامون کاملا از بین رفته بود و لیلا کاملا به دیوار و من کاملا به بدن لیلا چسبیده بودم.قدم ازش بلندتر بود و کیرم محکم به شکمش چسبیده بود و ممه هاش از روی لباس بین دستام جا به جا میشد.هر بار محکم تر میچرخوندم شدن و بیشتر فشارشون می‌دادم.
من:جون چقدر سکسین اینا…درد و بلاشون بخوره تو سر زنم
نفس هاش اتاق رو پر کرده بود و کم کم میشد صدای ناله هاش رو حس کرد و شنید.
من:شوهر بی دست و پات کجاست؟کجاست ببینه زنش داره دستمالی میشه؟فهمیدی چی گفتم؟دستمالی!تو داری دستمالی میشی تو داری مالیده میشی!حست چیه؟شوهر آدم باید مراقبش باشه مگه نه؟مگه باید غیرت داشته باشه روت؟مگه قول نداد مراقبت باشه؟مگه مرد زندگیت نیست؟چجوری اجازه داده زنش انقدر خار و جنده بشه؟
دستشو گرفتم و روی زمین درازش کردم،ساعتو نگاه کردم وقت زیادی از اون چیزی که با غزل هماهنگ کرده بودیم باقی نمونده بود و کار اونا به زودی تموم می‌شد.
لیلا کاملا بی اختیار و حشری شده بود به طوری که بعد از تلاشی که برای باز کردن دکمه شلوارش کشیدم و باز نشد خودش دکمه شلوارشو برام باز کرد‌.
من:جون خودت باز کردی جنده؟چشم خودت دعوتم کردی پس
چشماشو بسته بود و نمیخواست چیزی رو ببینه شلوارشو از زیر کونش رد کردمو تا زانوش پایین کشیدم انقدر سفید بود رون پاهاش که دلم نمیومد حتی برای درآوردن کامل شلوارش بخوام چشمامو حتی یه لحظه ازش بردارم؛ یه شورت بنفش توری که زیرش دو تا رون گوشتی و سفید بیرون اومده بود…
سریع بلند شدمو پاهاشو بهم چسبوندم و شلوارک و شورتمو در اوردم یکم بالاتر از زانوهاش نشستمو کیرمو روی رون هاش میزدم.
من:اوف اینارو ببین
آروم به رون هاش چک میزدم و از لرزشش لذت می‌بردم
من:آخ ببین چطوری رون های جنده خانوم میلرزه
کیرمو روی رون هاش سر میدادم و لیلا کم کم داشت بدنش به لرزش می افتاد انگار داشت با تمام بدنش التماس می‌کرد تا دستمو روی کصش بزارم.
من:حیف این رون ها که دیر اومد زیر کیرم دلت میخواد کصتو بگیرم مگه نه؟داری میمیری از این التماس ولی حرفی نمیزنی
کیرمو بین خط چسبیده رون پاهاش حرکت میدادم
من:باید التماسم کنی…ازم بخواه کصتو بمالم
هنوز چشماش بسته بود اما کصش کاملا خیس شده بود شرتش خیس خیس بود.
من:حرف بزن جنده ازم بخواه التماسم کن
لیلا:اذیتم‌ نکن انجامش بده
من:نشنیدم؟
لیلا:خواهش میکنم انجامش بده
دستمو از روی شورت روی کصش گذاشتمو محکم فشارش دادم و همزمان کنارش به پهلو دراز کشیدم،کصشو محکم میمالوندم و گوش و گردنش رو لیس میزدم.کنار گوشش پشت می‌گفتم دوست داری جنده؟
دوباره بلند شدمو زیر کصش نشستم کیرمو تنظیم کردم و از روی شورتش روی سوراخ کصش فشار میدادم که دیگه انگار طاقتش به سر اومده بود و خودش شورتشو برام پایین کشید.
من:کیر میخوای؟بگو کیر میخوام تا بهت بدم
لیلا:خواهش میکنم
من:تا نگی بهت نمیدم باید با دستت بگیریش و بگی کیر میخوام بدو جنده تا پسرت نیومده و مامانش رو تو این حال خمار کیر،ندیده…
دستشو بلند کرد و سمت کیرم اورد با حس کردن نرمی دستش دور کیرم تمام بدنم جون دوباره گرفت.کیرمو داخل دستش فشار داد و گفت کیر میخوام…
دیگه نتونستم طاقت بیارم و با فشار آبم پاشید بیرون و روی لباس و صورتش ریخت.قسمت بعدی داستان بعد از پانصد لایکه شدن این داستان منتشر میشه.
چهارتا انگشتامو کنار هم قرار داده بودم و چوچول لیلارو میمالیدم سیاهی چشمای لیلا به سمت بالا می‌رفت و به محض وارد شدن اولین انگشتم داخل کصش یه لحظه چشماش سفید شد،واقعا خیس بود اونقدر خیس و گرم که معلوم بود مدت زمان زیادی منتظر ورود چیزی به کصش بوده.
یه کس سفید و کاملا تمیز و بدون مو که احتمالا به خاطر همون لیزری بوده که انجام داده و از همه مهمتر یه کص کاملا گوشتی.
انگشت هام پشت سر هم داشت وارد کس لیلا میشد و اون هم زیر انگشت های من داشت لذت می‌برد.
بالاخره زمانش رسیده بود که بعد از ارضای بی نظیرم توسط لیلا حالا این من باشم که زن شوهر و مادر پسر بی عرضشو به اوج لذت برسونم.
آروم خودمو به سمت پایین میکشیدم و انقدر درگیر کصش شده بودم که کلا ممه هاشو درآوردن لباسش که حالا پر شده بود از آب کیرم فراموشم شده بود و البته که وقت زیادی هم نمونده بود. لیلا هم کامل چرخید و صاف خوابید و پاهاشو از هم باز کرد.
حالا دقیقا بین پاهای لیلا بودم و داشتم کصشو از نزدیک ترین فاصله میدیدم و گرمای نفس هام هم به کصش برخورد می‌کرد. با فشار دستش روی سرم آخرین ذره ی حیا لیلا هم از بین رفته بود و داشت تمام زورشو روی سرم خالی می‌کرد تا کصشو بخورم. صورتم چسبید به کس پر از آبش و زبونمو روی تموم قسمت های کصش و اطراف کصش کشیدمو لیس میزدم و بعدش چند بار تند تند روی سوراخ کسش زبونمو تکون میداد و این کارم انقدر حشریش کرده بود که دیدم بالشو روی صورتش گذاشته تا صداش در نیاد.ناله هاشو زیر بالش پنون میکرد و منم زبونم بلاخره وارد شیار های کصش شده بود.بدنش با شدت لرزید و ارضا شد و…

اون شب در یک خانه و در دو طرف یک دیوار و فقط با چند متر فاصله داشت مهم ترین اتفاق های زندگی دو خانواده رقم می‌خورد.نقشه شوم زن و شوهر برای امیرحسین و مامانش پله پله جلو می‌رفت بدون اینکه امیرحسین بدونه چه اتفاقی در حال رقم خوردن است.
در یک اتاق پسر نوجوانی مثل امیرحسین صاحب یک زن متاهل شده و مشغول خوردن کصشه و در اتاق دیگه مامانش کصشو در اختیار سبحان شوهر همون زن قرار داده!هر دو نفر اما امشب فقط تونستند صاحب کص شکارهای خودشون بشن و مشخص نیست سرانجام چه اتفاقی برای این دو خانواده رقم میخوره و اما تنها کسی که از همه چیز بی‌خبر است و تکلیفش مشخص،شوهر بی خبر لیلا و بابای امیرحسین است که نمیدونه پسرش امشب چجوری کس زنشو از دست داده…
پایان قسمت سوم

نوشته: شاهان

  • Like 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • آخرین مطالب ارسال شده در انجمن

    • gayboys
      فرشته - 1 بغلم کرد بردم توی اتاق هرچه داد می زدم و کمک میخواستم فایده نداشت جواد نامرد رفیقم بود من جسمم کوچیک بود ولی جواد خیلی بزرگ بود سنی هم یک سال بزرگتر بود یکی دو سال بود باهم تو کوچه فوتبال بازی میکردیم منم خوره کامپیوتر بودم علیرضام دو سه سال از من کوچیکتر بود همیشه میرفتم خونشون پلی استیشن بازی میکردم جواد من انداخت رو تخت و دو سه تا پس گردنی زد گفت خفه شو کاریت ندارم فقط میخوام لاپایی بکنمت دیگه داشتم گریه میکردم غرورم له شده بودم برا خودم حس میکردم کسیم ولی الان… علیرضای نامرد منو دعوت کرده بود خونه به بهونه درست کردن کامپیوترش خونه علیرضا و حواد یه دوطبقه بود که جواد اینا بالا بودن جواد چنباری گفته بود که علیرضا رو کرده و همیشه تا میدیدمش بهش میگفت تو زنمی جلو من. علیرضام هیچ واکنشی نشون نمیداد گاهی ناراحت میشد ولی هیچی نمیگفت منم یه پسر سفید و خوشکل که خیلی از دختر و پسرای محل دوست داشتن باهام دوست بشن ولی من فقط میرفتم پیش علیرضا چون مثل خودم بود و خانوادشم به من اطمینان داشتن چون بچه درس خون بودم رفت روی رونم و یهو شلور و شرتم باهم پایین کشید تا من خواستم عکس العملی نشون بدم روم خوابید کیرشو گذاشت لای پام و از زیر دستش رسوند به سینم یه ربع همینجوری بود علیرضا گفت بعد نوبت منه التماس جواد میکرد بزار منم بکنم من دیگه خفه شده بودم و تو دلم فقط فحش میداد فهمیدم که کسی خونه هاشون نیست که داد و فریاد های من براشون مهم نبود علیرضا هم می گفت داد نزن کسی نیست جواد به علیرضا گفت برو اسپری و روغن بیار کیر کلفت و داغش از لا پام دراورد و روی رونم نشست گفت مثل بچه ادم بهم میدی وگرنه کونت پاره میکنم من هنوز تو شوک بودم و ترس جونی برای تقلا برام نذاشته بود گفتم تورو خدا بزار برم به خدا به هیشکی نمیگم اون موقع نمیدونست اسپری بی حسیه زد به کیرش و شروع کرد به مالیدن بعد روغن ریخت روی کون و لای پام و بی هوا یه انگشتش هل داد توی کونم که دادم رفت هوا دونفری باهم لخت لختم کردن پاهامو بستن که تقلا نکنم دستامم از پشت بستن بعد به کم درازم کرد و به علیرضا گفت لخت شو گفت خود محمد هست بزار محمدو بکنیم گفت گوه نخور چاقال لخت شو کیرشو ساک بزن و خودتم برو توالت تمیز کن علیرضا رفت بعد چند دقیقه اومد کیر خوابیده من رو گرفت دهنش خایه هام و کیرم ده دقیقه یا بیشتر ساک زد تا آخر کیرم بلند شد تو این مدت هم جواد داشت کون علیرضا رو انگشت می کرد همینکه کیرم شق شد پاهام باز کرد به کیر منم اسپری زد به علیرضا گفت رو کیر محمد بشین برای بار اول داشت کیرم توی کون یکی می رفت یکم بالا پایین کرد جواد گفت بسه علیرضا عین این فیلما فقط ناله میکرد رو کیرم منو خوابوند به پشت و شروع کرد به خوردن سینه و گردنم اخرشم به زور لبام میخورد شهوتی شده بودم ولی هنوز ترس تو وجودم بود کم کم از اینکه کیرش از جلو لای پام بود داشت خوشم میومد شهوتی شده بودم دوباره به شکم خوابودنم شروع کرد به انگشت کردنم انگار دستش به چیزی خورده باشه وقتی تو کونم بود پا شد منم با دست بسته برد توی توالت به حالت سجدم کرد و با شلنگ و فشار اب هرچی توی کونم بود رو ریخت بیرون همونجا با آب کرم دوباره انگشتم کرد کیر علیرضا کوچیک بود و التماس میکرد بزار من بکنمش تا عادت کنه و باز بشه برا کیر جواد ولی من تا می خواستم جق بزنم بعضی وقتا با خیار تو کونم می کردم برا همین کونم اونقدم تنگ نبود کیر جواد لاغر سفید و بلند بود برم گردوندن رو تشک کیرم خوابیده بود دوباره روغن ریخت روی باسنم و توی کونم دیگه تقلا نمی کردم منتظر بودم تموم بشه یا بالش بزرگ گذاشت زیر شکممم و با همون روغن شروع کرد کیرمو چلوندن همینکه کیرم شق شد سر کیرش رو بدون هیچ مکثی هل داد تو کونم میخواستم فرار کنم برم جلو ولی نمیتونستم یکم گذاشت بمونه دوباره درش اورد روغن ریخت دوباره تا همون کلش هل داد چندبار این کار کرد تا یکبار تا نصفه داد تو داشتم می سوختم ولی همینطور اروم اروم تا ته همشو کرد توی کونم و روم دراز کشید بهم گفت فرشته تو زنم شدی دیگه کیرم تو دستش گرفت گفت اینم نشونش ببین چقد شق شده کیرت بعد ده دقیقه روم خوابید و کم کم شروع کرد تلمبه زدن کم کم تلمبه هاش تندتر و تندتر ش و دیگه کامل روم خوابیده بود نمی دونم چرا ولی حس خوبی داشتم دهنم بسته بودم که ناله نکنم چندتا کمر سفت و عمیق زد و همه آبش ریخت توی کونم رو به علیرضا کرد گفت بیا بکنش ولی دست به کیرش نزن که ابش نیاد کیر علیرضا کوچیک و کلفت بود موقع روم خوابید یکم درد کشیدم ولی راحت رو خوابید گفت اینجوری نمیتونم باید داگی بشه دستاشو باز کن تا بکنمش دستام باز کرد منم بدون هیچ حرفی داگی شدم علیرضا عین خروس تند تند شروع کرد به تلمبه زدن تمام آبم پشت خایه ام بود خواستم دستم ببرم سمت کیرم گفت دست بزنی جرت میدم کونی علیرضا ابش خالی کرد تو کونم جواد دوباره اومد ولی به علیرضا گفت برو لباس های خواهرتو بیار تا فرشته خانم رو حسابی عروس کنم یه دامن اورد کردن پام دیگه تسلیم بودم بهم گفت دست به کیرت بزنی زنگ می زنم به فلانی و فلانی بیان بکننت تمام اب کمرم تو خایم بود ولی جرات نکردم سوتین الناز خواهر علیرضا که اونم با اسم خواهرش دیگه صدا می زد رو اورد کرد تنم ویکم ارایشم کرد جلو اینه قدی دامنم از پشت داد بالا و کیرش یکم لای پام عقب جلو کرد بعد از پشت موهام کشید گفت دستاتو بزن به اینه نگاه خودت کن چه عروسی شدی تف انداخت در کونم و کیرش هل داد تا ته تو کونم شروع کرد تلمبه زدن فرشته جووون چه کونی داری زیر خواب کی هستی هیچی نگفتم محکم تر زد تا دادم هوا رفت گفت خواهر جنده مگه با تو نیستم مادر کونی جواب بده زیر خواب کی هستی جواد کونی کی هستی جواد اسمت چیه جنده خواستم بگم محمد ک زد در کونم فرشته افرینن کونی الناز هردوتون زیر خواب کیرمین کیرش در اورد گذاشت رو کمرم گفت کونتو بده عقب کمرت بده تو بعد بهم بگو ارباب لطفا کونمو بکن هیچی نگفتم محکم زد در کونم به علیرضا گفت زنگ بزن به محسن گفتم شوهرم منو بکن کیرت بکن تو کون خانومت فرشته خانوم کیرش مالید در کونم و یجا هلش داد تو بی اختیار اه کشیدم گفت جووون وایساد کشوندم تو بغلش گفت خانومم دوس داره تو تخت خواب بکنمش یا همینجا گفتم تخت دست کرد ریشه کیرم گرفت آب بیغیرتی تو خایته یه فشاری به خایم داد که درد وجودم گرفت دراز کشید رفتم سر کیرش از لباسی ک تنم بود انقدر حشری شده بودم که تند تند رو کیرش بالا پایین می کردم صدای الناز زد گفت کیرت بده دهنش تا اب الناز رو نیاری و نخوریش رو کیرم حق نداری بالا پایین کنی بعد میزارم بهم کون بدی فرشته جون اگه عروس‌خوبی باشی لباس مادرتم میدم بپوشی اونم میکنم دوس داری هیچی نگفتم التماس گونه گفتم میشه فقط فرشته رو بکنی کیر علیرضا رو گذاشتم دهنم داگیم کردن و مثل فیلما دونفری تلمبه میزدن اب علیرضا اومد گفت حق نداری تفش کنی به محسن زنگ میزنم بعد به الناز گفت از هم لب بگیرین و آب رو قورت بدین دوباره برم گردوند رو شکم دراز کشیدم همینکه کیرش تا ته رفت توی کونم ابم پاشید و همونجا شروع کردم به لرزیدن و اونم بعد چند ثانیه تلمبه هاش زیاد کرد و همه آبش تو کونم خالی کرد ادامه دارد نوشته: ناپلئون
    • gayboys
      سحر و پسر پررو در تاکسی سلام سحرم ۲۹ سالمه و مجردم، چند وقت پیش سوار تاکسی شدم که یه پیرزن عقب نشسته بود و بعد از سوار شدن من به پسر بچه حدودا،۱۶،۱۷ ساله سوار شد و کنار من نشست، من یه جین زخمی و تاپ با یه مانتو جلو باز پوشیده بودم ،یکم بعد از سوار شدنش دستشو گذاشت روی پاس جوری که پشت دستش به رون من چسبیده بود و یکم بعد حس کردم از پارگی شلوارم داره رونمو لمس میکنه ، نمیدونم چرا چیزی نگفتم و وانمود کردم حواسم نیست و تو گوشیم رفتم، اروم اروم حرکت دستش بیشتر شد تا جایی که انگشتشو کامل میکشید روی رونم از پارگی شلوارم ، یه, اون دستشو اورد و ارنج دستش که چسبیده بود بi بازوی من و گرفت ، من فهمیدم چکار میخواد بکنه و اصلا واکنش نشون ندادم ، به بهانه دادن کرایه اش شونه اش و اورد روی شونم حالا دستش که ارنجشو گرفته بود گاهی میخورد به سینم ،اروم اروم با انگشتش فقط سینمو لمس میکرد و میمالید به سینم دستشو ،لرزش دستشو حس میکردم حالا یا از ترس و اضطراب یا شهوت نمیدونم،یهو یکم که دستشو میمالید به سینم نمیدونم چه فکری کرد انگشتشو یکم کج کرد که از یقه تاپم بکنه داخل ،خوب دیگ نمیشد وانمود کنم حواسم نیست و نمیفهمم منم زدم زیر دستش گفتم مثل ادم بشبن بیچاره رنگش مثل گچ سفید شد و اروم گفت چشم ببخشید ، ولی دستش همچنان روی رونم بود تا پیاده شدن دیگه تکونش نداد اصلا ، منم حسابی خیس شده بودم نمیدونم چرا اصلا گذاشتم دست بزنه بهم ،این تجربه رو داشتم گفتم بگم براتون ، نوشته: سحر
    • gayboys
      روستای پدری سلام دوستان عزیز من معراج هستم الان ۲۴ سالمه داستانم بر میگرده ب زمانی ک من ۱۷ سالم بود من تک پسر ی خوانواده ۵ نفری هستم و بعد از دو خواهر ب دنیا اومدم پدرم ب خاطر ارثیه ایی ک از مادر و پدرش ک هردوی اونا هم از پدرو مادراشون ارث برده بودن وضع مالی خوبی داشت ما توی شهر زندگی میکنیم اما زمینا و باغاهمون توی روستاس هر روز صبح منو پدرم برای سرکشی ب زمینا و کارگرا ب روستا میومدیم خونه مادر بزرگم تو همون روستاس ی روز ک اومدیم اونجا من از مادر بزرگم خواستم ک از بابام بخواد اجازه بده امشبو بمونم پیشش و اونم قبول کرد اخه پدرم خیلی سخت گیر بود ی مرد مغرور ک عادت داشت ب همه از بالا نگاه کنه و دوست داشت منم مثل خودش باشم میگفت با کارگرا گرم نگیر با همسایه های مادر جوون حرف نزن نمیدونم شاید بخاطر خوشگلی من میترسید خلاصه اونشب با اصرار مادر جوون من موندم روستا مادر جون بعد شام قرصاشو خورد و رفت تو اتاقش ک بخوابه منم جامو تو ایوون خونش پهن کردم دراز کشیدم با گوشیم سرگرم بودم ک دیدم پشت بوم همسایه ی نفر نشسته داره سیگار میکشه گفتم هرکی هست سیگارش تموم میشه میره دیدم ی نیم ساعتی گذشت هنوز اونجاس از زیر درختا رفتم تا نزدیکش ببینم کیه فکر کردم حواسش ب من نیس تا رسیدم نزدیکش گفت معراج تویی یکم ترسیدم گفتم اره گفت نترس منم مهدی مهدی پسر همسایه بود خیلی وقت بود ندیده بودمش ۲۶ ۲۷ سالی داشت ی پسر خوش قیافه و خوش پوش با ی اندام و هیکل مردونه ی چند باری سعی کرده بود باهام گرم بگیره اما بخاطر اخلاق بابا زیاد نزدیکم نمیشد گفت نرفتی همراه بابا گفتم نه موندم اینجا البته پشیمون شدم خیلی حوصلم سر رفته گفت حتما هم صحبت نداری گفتم نه گفت میخوای بیا بالا پیش من بشینی ی کم حرف بزنیم ؟ گفتم اره اگه مزاحم نیستم گفت نه بابا بیا بالا ی نرده بون تو حیاط بود ب درخت تکیه داده بودن اونو اوردم گذاشتم رفتم بالا وقتی رفتم از نزدیک دیدمش خیلی جذاب شده بود قیافش ی ته ریش خوشگل بینی کشیده چشای مشکی لبای قلوه ایی درشت وقتی دید بهش خیره شدم خندش گرفت و گفت چیه چرا اینجوری نگام میکنی گفتم خیلی وقت ندیدمت تغییر کردی گفت توهم بزرگتر شدی با رکابی و شلوارک کوتاه بود زیر نور کم تیر چراغ برق موهای سینه و رونش و پاهاش خود نمایی میکرد رونای تو پری داشت دوست داشتم ب سینه و روناش دست بزنم اما نمی شد گفت خب چرا حالا حرف نمیزنی توک میخواستی حرف بزنی زبونم بند اومده بود تا حالا با ی مرد غریبه این مدلی تنها نصف شب بالا پشت بوم لاب لای درختا تنها نبودم گفتم چی بگم گفت خب من شروع میکنم گفت داشتم از اینجا نگات میکردم ک سرت تو گوشی بود داشتی با دوس دخترت چت میکردی گفتم ن من دوس دختر ندارم گفت پسری ب خشگلی تو چطور دوس دختر نداری حتما ی چندتایی زیر سر داری گفتم ندارم پرسیدم مگه تو داری گفت منم ندارم یعنی خوشم نمیاد از دخترا گفتم بدنسازی کار میکنی گفت اره چطور؟ گفتم از سینه و بازوهت معلومه منم خیلی دوس دارم برم و بدنم مث تو بشه اما اخلاق بابا رو میدونی اجازه نمیده بازوشو نگاه کردو گفت الان ک حجمش کم شده چند مدته اومدم روستا نمیرم باشگاه گفتم نه خوبه بدن رو فرمی داری گفت دوس داری دست بزنی ی کم خجالت کشیدم دستمو گرفت گذاشت رو بازوش خیلی داغ بود داغی بدنش ب منم سرایت کرد فکر کنم اونم متوجه لرزش دستام شد رکابیشو بالا زد گفت اینم شکمم اینبار خودم دست کشیدم زبری موهای شکمش واقعا شهوتیم کرد دستمو کشیدم گفت میذاری منم دست بزنم منتظر اجازه من نشد بازومو گرفت داشت رسما با بدنم ور میرفت منو نزدیک خودش برد گفت چرا میلرزی ترسیدی گفتم ن چرا بترسم گفت من جامو همینجا بالا پهن کردم بیا بریم اونجا من ی سیگار بکشم گفتم باید برم گفت بیا من سیگارمو بکشم بعد برو واقعا دلم نمیخواست برم قبول کردم ی کم اونورتر جاشو پهن کرده بود سیگار و فندکشو برداشت نشست رو تشکش منم اونور تر نشستم گفت بیا کنارم بشین رو تشک زمین سفته منم بدون اعتراض رفتم فهمیده بود ک منم دوس دارم بهم دست بزنه دست انداخت دور گردنم و سیگارشو میکشید گفت کجا میخوای بری امشب پیش من بخواب تا منم از تنهایی در بیام زبونم قفل شده بود حرفی نمیزدم لرزشی همه بدنمو گرفته بود تند تند اب دهنمو قورت میدادم اونم متوجه شده بود گفت فکر کنم سردته منو کامل کشید تو بغلش هیکل کوچیک من تو اون همه عضله گم شده بود داشت پهلوهامو نوازش میکرد کم کم اومد دستشو برد زیر تیشترم شکممو دست میکشید ی اخ ریزی گفت و بعد گفت چ بدنت بی مو منم لال شده بودم شق کرده بودم دیدم داره سینمو میماله گفت میخوای تیشرتت رو در بیاری گفتم اره درش اورد دراز کشید بغلشو وا کرد گفت توهم دراز بکش دیگه چراغ سبزو دیده بود محکم منو بغل کردو گردنمو میبوسید گوشمو میک میزد ی دفع اومد رومو شروع کرد لبامو خوردن حجم کیرشو قشنگ رو شکمم حس میکردم داغ داغ شده بودم زبونشو تو دهنم خیلی حرفه ایی میچرخوند ناخودا گاه همکاری کردم باهاش ب کمرش دست کشیدم زیر پوشش رو در اورد دست زدم ب کیرش بزرگ بود ۱۸ سانتی میشد و کلفت گفت میخوای بدم بخوری با سر تایید کردم شلوارکشو در اورد ی شرت تنگ مشکی پاش بود شلوار منم در اورد ی شرت ابی پام بود تا در اورد رونامو دید ی جون گفت با زبونو دهن افتاد ب جون بدنم همه جامو لیس میزد میگفت تو خیلی نرمی منم بی حال فقط ای ای ای میکردم اونم یک سر جووون جوون میکرد برم گرددوند شرتمو در اورد دوتا لپ کونمو گرفت گفت تمیزی گفتم بیرونش اره اما خودمو خالی نکردم اگه میخوای بکنی کثیف کاری میشه گفت پس برو خودتو خالی کن بیا منم برم داخل خونه وازلین بیارم ک حسابی حالت بیارم لباس پوشیدم بهم گفت حتما میای اره؟ گفتم میام تو دلم گفتم از این کیرو از این بدن مگه میشه گذشت قبلا یکی دوبار سکس داشتم ی بار با یکی از دوستام بود ک سایزش کوچیک بود ی بارم با مربیم بود ک اینقد هوول بود فرطی ارضا شد و چون حال نکردم دیگه بهش ندادم رفتم پایین خودمو خوب شستم و خالی کردم اومدم دیدم لخت لخت کیرشو گرفته تو دستش دراز کشیده کیرشو دیدم ی کم ترسیدم گفتم خیلی بزرگه گفت نترس اذیتت نمیکنم لباسمو در اورد گفت هر کار دوس داری با کیرم بکن نوکشو گرفتم تو دهنم پیش ابش اومده بود همشو خوردم خیلی مزه پیش ابو دوس دارم براش ساک زدم لیس میزدم از بالا تا پایینشودیدم داره حال میکنه خیلی تکون میخوره گفت خایمو بخور اول ی کم بو کردم دیدم تمیزه و بو صابون میده شورع کردم خوردن خایه هاش حسابی براش لیس زدم سرمو فشار میداد سمت لای باسناش با اینکه هیری بود اما اصلا بوی بد نمیداد و خودشو شسته بود منم از خود بیخود شدم زبونمو لای باسنش کشیدم رو سوراخش لیس‌ میزدم تا نوک کیرش کیرشو تا ته تو حلقم جا داد تلمبه میزد و نگه میداشت اب دهنم میریخت رو خایه هاش و میرفت لای باسنش بلند شد گفت داگی شو منم داگی شدم دیدم صورتشو اورد نزدیک سوراخمو ی تف غلیظ انداخ زبونشو گذاشت رو سوراخم اولین بار بود یکی سوراخمو لیس میزد خیلی حال میداد شاید بگم بهترین قسمتش همین بود ک زبون داغشو فرو میکرد داخل خایه هامم لیس میزد میگفت من عاشق کونم تا به حال شاید یکی دوبا کس کردم دیدم حال نمیده اما همیشه پسر کردم خوب ک کونمو لیس زد گفت اماده ایی معراج میخوام بکنمت گفتم فقط اروم گفت چشم عزیزم من تورو تازه پیدا کردم کیرشو وازلین زد اروم گذاشت رو سوراخم یواش یواش داشت فرو میکرد تو گفت خودت اروم بیا عقب هرجا دردت اومد نگه دار خلاصه بعد کلی درد کیرشو تا خایه جا کرد تو شرو کرد ب تلمبه زدن درد داشت کم کم از بین میرفت لذت جاشو میگرفت تا جایی ک اونقدر حال میداد ک خودم میگفتم بکن مهدی اونم نامردی نکرد محکم فشار داد جوری ک نتونستم تحمل کنم ب شکم خوابیدم اونم خوابید روم بیحال زیرش بودم اونم صورتمو برگردونده بود و لبامو محکم میک میزد تا جایی ک جا داشت تلمبه میزد و قربون صدقم میرفت گفت ابمو میخوری گفتم ن بدم میاد خیلی اسرار کرد قبول نکردم ی لحظه از حرکت وایستاد و ی اه بلند کشید و همشو خالی کرد تو کونم همونجور بی حال روم خوابید بعد کیرشو در اورد منو ب بغل خوابوند واسم جق زد اب منم پاشید تو دستش شرتمو برداشت ابمو پاک کرد لای پامم تمیز کرد و کیر خودشم تمیز کرد منو گرفت تو بغلش ی بوس رو گردنم کرد و گفت بهترین کونی بود ک کردم دمت گرم از من پرسید تو چی حال کردی منم با یه لب تایید کردم ی یساعتی تو بغلش خوابیدمو گفتم باید برم مادرجون واسه نماز بیدار میشه ببینه نیستم بد میشه شرتمو نگه داشت گفت اینو نگه میدارم یادگاری. الان بعد چند سال هنوز هر زمان ک میتونم میرم روستا و هر وقت ک برم میرم پیشش و با هم حال میکنیم الان چند ماهی هست ک رفته سمنان قراره اخر هفته اینده بیاد میگه خیلی دلش واسم تنگ شده منم همیطور . ببخشید اگه بد بود یا طولانی. پایان. نوشته: معراج
    • gayboys
      مونا - 3 چند روز بعد از اون اتفاقات؛ شب؛ بعدِ شام؛ با شهاب چند پیک شراب زدیم … من مست شده بودم و دلقک بازی در میاوردم … حتی وسطش از شدت مستی درحالیکه قهقهه میزدیم هردو؛ از شدت خنده افتادم کف آشپزخونه …شهاب به شوخی؛ مجبورم کرد که همه لباسامو از تنم دربیارم و کامل لخت بشم و چهار دست و پا ؛ راه برم و براش صدای حیوون در بیارم … که انتخاب کنه؛ با کدوم صدا بیشتر حشری میشه!! … اول میو میو کردم … بعد واق واق کردم … بعد صدای خر و الاغ درآوردم براش و بعد قُدقُد کردم …انگار که بخوام تخم بزارم مثلاً … شهاب که خیلی حشری شده بود؛ بهم گفت بیا بریم رو‌ تخت …مجبورم کردم که سکس کنیم… من بهش گفتم بزار موبایل رو بزارم که فیلم بگیریم بعداً ببینی … گفت باشه و موبایل رو گذاشتم رو میز آرایش روبروی تخت و روشن کردم که فیلم بگیره …. من مجبور بودم باهاش سکس کنم با اینکه درد داشتم ……آخه من بعد ماجرای عرشیا؛ خیلی سوزش شدید و درد داشتم …. ولی نمیتونستم چیزی بگم ….شهاب منو لخت کرد انداخت رو تخت … چراغها نیمه خاموش بود …یعنی بگم عین سگ منو کرد اغراق نکردم … از وسط جر خوردم … انقدر درد داشتم که که اوایل خیلی لذت نبردم اما بعدش کم کم لذت شروع شد… وسط کار یهو کیرشو کشید بیرون و پاهامو داد بالا و شروع کرد سوراخ کون منو و کسمو لیس زدن …. بلند آه و ناله می کردم ….عین خیار جرم داد از وسط ….موقع سکس هی می گفت ساک بزن برام ساک بزن … هی براش ساک میزدم … هی کیرشو میزد تو صورتم … می گفت دوست داری بکنمت؟ از سر ترس که چیزی لو نره گفتم آره شهاب جان از خدامه جرم بدی … در همه حالات منو کرد ….انقدر تلمبه زد که داشتم می میزدم از درد …. چون سوزش شدید و درد داشتم … فاطی چند روز بعدش نهار اومد پیشم …اتفاقات جالبی افتاد… که براتون میگم … وقتی از درب اومد تو؛ چون منم همون موقع رسیده بودم خونه؛ لباس بیرون تنم بود … اولش کلی نازم کرد و باهام لب داد …بهم گفت مونا جون میشه برام همینجا لخت بشی ؟ می خوام همش لخت باشی تو خونه برام ….همه لباسامو درآوردم … یکی یکی ازم می گرفت … هردو خنده مون گرفته بود … همینجور که لباسامو در میاوردم؛ به حالت کنایه، بهش گفتم خوشت اومده ها … گفت چه جور هم که خوشم اومده … تو زن منی …بدو در بیار سریع!! خلاصه کامل همه لباسامو درآوردم و آخر از همه جورابامو…… لخت مادرزاد شدم…. بهش گفتم ببین نازم ملتهب شده …پرسید چی؟ بهش گفتم انقدر با این عرشیا اذیتم کردین که شدید میسوزه … اومد به نازم نگاه کرد… با انگشت دو دستم کمی باز کردم از هم نشونش دادم … با دست چوچوله ام رو گرفته باز کرد … لب های چوچوله ام انگار مثلاً تاول زده باشه قرمز شده بود … بهم گفت چرا اینجوری شده ؟ با خنده گفتم نمیدونم باید از خودت بپرسی پرکاری زیاد … خندید گفت پیش دکتر نرفتی؟ گفتم نه بابا خجالت می کشم … هردو خندیدیم … حقیقتش نمی دونستم چرا اینجوری شده … فاطی با حالت شوخی گفت کُست شبیه گل رُز شده … خلاصه رفتیم تو آشپزخونه نشستیم به صحبت …فک کنین من لخت مادرزاد بادم و فاطی کامل لباس تنش بود و هی انگولکم میکرد هی موهامو به شوخی می کشید … یا در کونم می زد… بعد بهم گفت چند روز پیش پورن نگاه می کرده یکی از این پورن استارها خیلی شبیه من بوده و برام سرچ کرد و پلی کرد دیدم راست میگه چهره اش خیلی شبیه منه اسمش Blake Blossom هست فاطی می گفت حتی حرکاتش و حتی خندیدن هاش هم خیلی شبیه منه … البته پوست من از اون سفیدتر هست …(اگه خواستین سرچ کنین تا ببینینش فک کردم شاید بیشتر همراه پنداری کنین با چهره من )… بهش گفتم شبیه تو هم پورن استاری هست؟ گفت آره صبر کن … شروع کرد و سرچ کرد … یک عکس بهم نشون داد که چهره اش خیلی شبیه فاطی بود … اسمش رو ازش پرسیدم اسم پورن استارش؛ Sinn sage بود … بعد فاطی بهم گفت این کاری که با چند تا از دوستاش راه اندازه کرده؛ مقداری پول هم دستش رسیده که برام فرداش میزنه … هردو خندیدیم گفتم: فاطی منو گیر آوردی؟ گفتم آخه تو سر اون اجاره انقدر با شهاب بگو نگو کردی … فک کردم کارتون به کشت و کشتار برسه اونوقت الان به این راحتی برایمان پول میزنی؟ فاطی با خنده حالت حکیمانه به خودش گرفت گفت هر چیزی سرحال خودش ….چون اون پول سهم من هست و باید می داد …اتفاقاً اون پول رو گرفتم و قول من به تو هم سر جایش هست اگه دوباره هم سعیمو مدیره دقیقاً همین کارها رو میکنم … هردو خندیدیم. بهش گفتم یعنی اگه آخر این ماه هم پول تو رو نده باز منو میبری که عرشیا بکنه منو؟. هر دو قهقهه میزدیم … حرفامون لای خنده هامون گم شده بود… فاطی گفت دقیقاً … دقیقاً همین کار رو می کنم … بعد همینطور که می خندیدم براش مسخره بازی درمیاوردم خیلی خوشش میومد… قهقهه میزدیم هر دو می گفت تو دلقک کوچولوی منی …می خواستم پاشم برم دم گاز؛ یهو کونمو گرفت با دستش و انگشتشو کرد تو کونم …انگشتش عین کیر خر بود انقدر ضخیم بود!!؟ بی حرکت موندم … جیغ زدم گفتم یواش ناخونت تیزه سوراخ شدم….داغون کرد مقعدمو… فاطی شروع کرد به خندیدن… ادای حرف زدن منو درآورد که می گفتم مقعدم روی کلمه ع خیلی تشدید می کرد …می گفت مقعدت درد رفت ؟ بعد موهامو گرفته بود می کشید از بغل … گفت جوون …صبر کن بزار انگشتم بمونه تو کونت … به سیخ کردمت … من انگار عین عروسک هند پاپت؛ تکون نمیتونستم بخورم …داشتم میمردم از شدت شهوت بعد فاطی که دید من تحریک شدم … همونجوری که انگشتش تو سوراخ کونم بود؛ منو تو همون پوزیشن که وایساده بودم جلوش؛ کمی چرخوند و شروع کرد … دهنتو گذاشت رو کُس من و شروع به لیسیدن ناز من … چوچوله مو با دندون می کشید … جیغ میزدم …پاهامو باز کرده بودم از هم یک پامو گذاشته بودم رو صندلی بغلش … سوراخ کونم هم خیلی درد داشت و هم خیلی شهوت …،داشتم همونجا قالب تهی می کردم؛ که صدای باز شدن و بهم خوردن درب خونه اومد!!! همونجا خشکم زد … یعنی کی بود؟؟؟ احتمالاً شهاب بود …شاید چند ثانیه ای طول می کشید تا برسه به من ….سریع به فاطی گفتم همینجا بشین ….سریع پریدم از تو رخت چرکهای پشت یخچال دم پاسیو؛ یه پیرهن و شلوار تنم کردم … اون لحظه مغزم هنگ کرده بود …کار نمی کرد … … ولی چاره ای نبود …سعی کردم آرامشمون حفظ کنم…خیلی آروم اومدم بیرون… که مثلاً هرکی بود فکر کنه مشغول کار بودم … ولی انگار شهاب تو اتاق رفته بود … بعد شاید چند دقیقه؛ شهاب اومد تو آشپزخونه … با خنده با هردومون سلام علیک کرد… و کمی با فاطی خوش و بهش کرد … منم خودم سر گاز مشغول کردم تا حرفاشون تموم بشه … بعد اومد پیش من …برای اینکه فکر نکنه من غافلگیر شدم؛ و مثلاً شکی نکنه، سعی کردم خودمو ریلکس نشون بدم و بهش گفتم چه عالی و به موقع اومدی … میخواستیم الان ناهار بخوریم …با هم نهار بخوریم … شهاب خیلی یواش بهم گفت نه باید برم … باید از تو گاو صندوق اون برگه ها رو میبردم صبح یادم رفته بود … دیرم شده … بعد لپمو بوس کرد و با فاطی خداحافظی کرد و‌رفت … درب رو که بست من و فاطی هر دو بهم نگاه می کردیم خشکمون زده بود… بعد یادمه نشستم رو صندلی … که مثلاً شهاب از روابط ما بویی برده با نه ؟. فاطی که انگار توی مغز منو خونده بود؛ گفت مونا چته ؟ چشمات گرد شده ! به چی فکر میکنی؟ که شهاب فهمیده باشه ؟ با تعجب و تایید سرمو تکون دادم فاطی گفت اون که نفهمید از بس همیشه گیجه …ولی تو فکر کن اصلاً فهمیده بود… مگه ما نمی خوابم باهاش تری سام کنیم ؟ فوقش یک هفته دیگه میفهمه !.. من که سرم درد گرفته بود بابت این شوک … عصبانی شدم … بهش گفتم اصلاً حرفشو نزن واقعاً مغز من گنجایش برای اینهمه استرس نداره… جمله ام تموم نشده بود… که زنگ درب پایینو زدن! باز هر دو بهم نگاه کردیم … فاطی پرید رفت اِف اف یا همون آیفون رو برداشت و با کسی حرف زد و درب پایین رو زد که باز بشه!… و بعد با تعجب منو نگاه کرد… گفت مامان سروره ! ( مادر فاطی و شهاب!!) بعد از من پرسید برای چی امروز اینجا اومده؟؟ من نگاهش کردم… گفتم از من می پرسی ؟ مادرش؛ سرزده قبلاً بارها منزل ما اومده بود؛ اما اون روز بعدِ از شوکی که شهاب ایجاد کرد ؛ سورپرایز جالبی نبود … صدای آسانسور اومد فاطی رو کرد بهم گفت مونا بدو برو لباساتو عوض کن سریع … منم گفتم چشم و رفتم تو اتاق و لباسامو عوض کردم شلوار جین و پیراهن قرمز یقه دار و جوراب پام کردم و اومدم … همونطور که قبلاً هم گفته بودم؛ من تا قبل اون روز؛ همیشه؛ جلوی مادر فاطی؛ با لباس پوشیده بودم و حتی جورابمو در نیاورده بودم…شاید از رفتار خودمونی اش خجالت می کشیدم نمی دونم … مامانش اومده بود بالا و داشت با فاطی حال و احوال می کرد…من رفتم پیشش و سلام و علیک ماچ و بوسه کردیم … مادرش خیلی رفتار گرم و شوخ و شنگ‌ و اخلاق خیلی دوستانه ای داشت …مثل همیشه …و زیادی خودمونی بود و حتی شدت صمیمیتش؛ منو گاهی خیلی عذاب می داد …ولی نمیتونستم به فاطی هم بگم …چون به دو شقّ مساوی تقسیم می کرد … هرچی می گفتند باید سمعاً و طاعتا؛ گوش میکردم …تا از طرف فاطی؛ مورد مواخذه قرار نگیرم… مادرش خیلی مواقع که میومد باما کارت بازی می کرد ….تعریف کرد که اومده بوده نزدیک منزل ما کارداشته و چون فاطی گفته بوده که امروز پیش منه اونم اومده بوده … ازش پرسیدم شهاب رو ندیدین؟ گفت نه اینجا بوده؟ گفتم آره دقیقا پیشوای شما رفت … خیلی ناراحت شد که شهاب رو ندیده گفت کارش داشتم حیف شد … خلاصه نشستیم سه نفری نهار خوردیم … و شراب آوردم … مادرش که شراب نمی خورد …من؛مثل همیشه زیاد شراب خوردم و باز شروع کردم به کسشعر گفتن … بعد نهار مامانش ظرف ها رو آب میگرفت و میگذاشت داخل ماشین ظرفشویی …فاطی به من اشاره کرد و رفتیم تو اتاق … منو چسبوند به کمد و شروع کرد باهام لب دادن!! زبونشو کرد تو دهنم … زدمش کنار …بهش گفتم مامانت میفهمه جون هرکی دوست داری بی خیال … !!! ول کن نبود شروع ناز کردن من … گردنمو بوس کرد … بعد با خنده گفت: مونا جونم ! یک چیزی ازت می خوام. نه نگو ! با تعجب و خنده و چشمای گرد شده پرسیدم باز چی؟؟ گفت لباساتو دربیار بیا حموم تو وان بخواب بگم که حموم رفتی مثلاً … با تعجب گفتم که چی بشه؟؟؟ گفت برای اینکه برام لخت بشی … به این بهانه همش لخت هستی و منم می تونم ببینمت … با خنده اومدم بگم نه بیخیال؛ که سریع موهامو کشید و دستمو گرفت پیچوند … می خواستم جیغ بزنم … با خنده موهامو گرفته بود… کش سرم باز شد …فاطی گفت میایی حموم یا نه … اشکم دراومده بود هم از خنده و هم از درد … گفتم باشه چشم … چشم …ول کن موهام کنده شد … بعد دستمو ول کرد …بعد گفتم آخه زشته ظرفها چی میشه؟ فاطی گفت ما این حرفها رو ‌با هم داشتیم تا حالا؟ من انجام میدم … بیا با من … دست منو ول نمی کرد … می خواست ببره تو حموم… بهش گفتم صبر کن به مامان بگم … زشته … دستمو ول کرد … رفتم پیش مامانش با خنده گفتم مامان جونم …من می خواستم برم حموم…. اگه اشکالی نداره … وان آب داغ …با لبخند قشنگی گفت به به آره برو عزیزم حتماً …. حتماً راحت باش…من گفتم آخه خیلی ببخشین نمی خواستم تنهاتون بزارم … مامانش خندید گفت نه عزیزم فاطی هست تنها نیستم تو ببخش که من سر زده اومدم … گفتم نه اصلاً این چه حرفیه …خیلی هم خوشحال شدم … یادتون بودیم … خلاصه فاطی که دید دارم وراجی می کنم اومد دستمو گرفت با خنده گفت مونا چقدر زر میزنی!!!مگه نمی خواستی بری حموم … منو کشید و برد تو حموم ! و مجبورم کرد لباسهامو درآوردم … فاطی درب چاهک وان رو بست و شیر حموم رو باز کرد که وان پر بشه کامل لخت شدم و کش سرمو هم بهش دادم و لباسهامو ازم گرفت … بعد باهام لب داد … من همش نگران بودم مامانش و حتی شهاب بهم بیان تو !!! … بعد گفت برو تو وان و شامپو ریخت تو آب … کمی پرشده بود… نشستم کف وان … گفت پاهاتو دراز کن … دراز کردم … گفت صبر کن کامل ور بشه … بعد شیر رو ببند … پرسیدم خب بعدش چی میشه ؟ گفت همینجا تو وان باش اصلاًبیرون نیا… فهمیدی؟ گفتم آخه زشته … فاطی گفت چیش زشته ؟ گفتم مامانت فک میکنه من بهش بی ادبی کردم اینهمه وقت تو حموم … فاطی گفت نه تقصیر خودشه نباید سرزده بیاد … بعد کمی مکث بهم گفت : من بهش می گم تو خیلی از صبح خسته شدی و من مجبورت کردم بری وان آب گرم بگیری … ( البته قبلا ها هم حمام وان آب داغ زیاد گرفته بودم ) … آب وان کامل پر شده بود … لبریز بود …شیر آب رو بست و رفت بیرون درب رو بست … بعد چند دقیقه دوباره اومد و با فندک چند شمع که کنار حموم بود رو‌ روشن کرد و چراغ حموم رو خاموش کرد و همینکه می خواست بره؛ حوله ها رو هم با خنده برداشت گفت ریلکس کن … ! با تعجب پرسیدم حوله ها رو کجا میبری ؟؟؟ با خنده گفت که بیرون نیاییی!!! من کمی توی آب ریلکس کردم … حقیقتش هنوز میت بودم …دراز کشیدم چشمامو بستم … سرم از آب بیرون بود …بعد حدود ده دقیقه شاید؛ فاطی اومد تو با یک لیوان چایی و ظرف توت خشک خنده های شیطانی می کرد!!.. بهش گفتم چیه؟ چی شده … گفت هیچی مامان داره چایی میخوره … برای تو هم آوردم … نشست روی زمین بغل وان و موهامو ناز کرد … بهم گفت ببین فاطی! ازت یک چیزی میخوام!! بهش گفتم دیوونه ام مردی امروز!! چی میخوای ؟؟ فاطی با خنده گفت میخوام یک کار جالب بکنی!! پرسیدم چه کاری؟ گفت امروز باید مامانم تو رو‌لخت مادرزاد ببینه !!! خندیدم…نمیدونستم چی بگم … حقیقتش از وقتی با فاطی لز می کردم و بعد ماجرای سکس با دوست پسر سمی اش، عرشیا یا همون عن شیا ( به شوخی که می خواستم مسخره اش کنم به فاطی می گفتم!)… خیلی حشری شده بودم … خیلی خیلی زیاد …دوست داشتم جلوی همه آدم‌های خیابون لخت بشم و بهشون بدم … احساس جندگی، بی نظیره؛ بی نظیر……!! خیلی دوست داشتم جلوی مادر شوهرم لخت بشم … بابت لخت شدنم مثلاً جلوش تحقیر بشم … نمیدونم … حس عجیبی بود … همیشه عاشق دیده شدن بدن لُختم هستم همینجور فاطی رو نگاه کردم … پاهامو دراز کرده بودم و نوک شست پامو که از ته وان بیرون آورده بودم؛ با شیر آب بازی می کردم و انگشتای پامو که لاک زرد زده بودم؛ به شیر آب میمالیدم …پرسیدم خاک تو سرم! جلوی مامان لخت بشم؟؟ که چی بشه ؟ فاطی با خنده گفت برای اینکه من بینهایت تحریک بشم !!! و از وسط جرت بدم … که سکسامون خیلی جذاب تر بشه … که خودت هم لذت خیلی بیشتری ببری … بعد فاطی پرسید مونا تو چرا انقدر ناخن های پاتو انقدر از ته می گیری؟ پرسیدم چیه دوست نداری؟ فاطی گفت چرا اتفاقاً بیشتر تحریک کننده است …. ادامه داد که پس موافقی ؟ پرسیدم با چی ؟ فاطی گفت همینکه جلوی مامان لخت بشی…. بهش گفتم : خب برفرض که درست بگی … به چه بهانه ای باید جلوشون لخت بشم ؟ … فاطی ادای حرف زدن منو درآورد بعد با خنده دست کرد لای موهام …گفت کسخل! به چه بهانه ای ؟ همین الان لخت مادرزاد … توی حموم … توی وان … چه بهانه ای از این بهتر؟… مونده بودم چی بگم… گفت مگه تو کُست زخم نشده؟ هردو خندیدیم. با خنده گفتم دیوونه عفت کلام داشته باش … باز خندیدیم … بهش گفتم زخم چیه ؟ حساسیت پوستی هست یا همچین چیزی… خب حالا که چی؟؟ فاطی گفت مگه مامان؛ سوپر وایزر بیمارستان نبوده ؟ گفتم خب آره درسته … فاطی گفت من میرم بهش میگم که مونا یه حساسیت پوستی پیدا کرده نازش اینجوری شده … شما که چه می دونم سوپروایزر بودی … با دکترها و انواع مریضها سر و کارداشتی؛ بنظرت چیکار کنیم … بعد احتمالا میاد ببینه … با خنده بهش گفتم خجالت میکشم … حقیقتش هم خجالت می کشیدم. و هم حسّ شدید شهوت که منو لخت ببینه … به فاطی گفتم باشه بهش بگو … فاطی با لبخند؛ با دستش صورتمو ناز کرد و موهامو ناز کرد …بعد صورتشو آورد جلو و لباشو گذاشت رو‌لبم‌ و زبونشو کرد تو دهنم …شاید بیست ثانیه ای با هم لب دادیم … بعد دستشو کرد تو آب وان … یهو نازمو مالید … بی اختیار پریدم از جام … خندید … بعد سینه هامو که چاک سینه ام از آب بیرون بود رو شروع کرد مالیدن و با اون یکی دستش نازمو‌ از تو آب میمالید … من خیلی حشری شده بودم ….بعد گفت الان بهش می گم بیاد … فقط من هم باهاش میام تو … و هر چی بهت گفتم جلوی مامانم گوش کن باشه؟. منم با سر تایید کردم … خلاصه فاطی رفت بیرون … حدود شاید پنج دقیقه بعد درب حمومم رو باز کرد و چراغها رو روشن کرد … مامانش هم باهاش اومد تو… من تو وان دراز کشیدم بودم و چون کف بود تو آب؛ فقط قاچ سینه هام معلوم بود …مامانش اومد طرف وان و با لبخند خاصی؛ منو داشت نگاه می کرد… با لبخند گفت دختر گلم؛ چی شده؟ فاطی جون میگه واژنت؛ حساسیت پیدا کرده؟ گفت بهش نشون دادی خیلی ملتهب بوده !!! میخوای بمن نشون بدی مامان؟ شاید بتونم کمکی بکنم …منم با لبخند و خجالت به فاطی نگاه کردم که یعنی چرا بهش گفتی که به تو نشون دادم؟؟؟؟ به مامانش نگاه کردم … با خجالت و مؤدبانه گفتم : بله …نمی دونم چرا اینجوری شده ….فاطی گفت موناجون!؟چون مامان؛ تجربه دارن؛ تو بیمارستان بودن؛ شاید بتونن کمک کنن … منم با لبخند گفتم بله حتما همینطوره … ولی باز خجالت کشیدم که از جام تکون بخورم … حقیقتش یهو خیلی خجالت کشیدم … نمی دونم چرا… فاطی گفت مونا جون به مامان نشون بده مامان هم ببینن … !!! من دیدم هردوشون دارن منو نگاه می کنن… چند ثانیه سکوت برقرار شد… یهو مامانش گفت مونا جون خجالت نکش مامان ! ما که مرد نیستیم …فاطی که دیده؛ من که اشکالی نداره ببینم عین مادرت هستم …بعدا که بخوای ایشاله وضع حمل کنی!! همه هزار بار همه جا تو میبینن!! با خنده گفتم بله درست میگین … فاطی گفت مونا جون بلند شو بیا بیرون از وان ببینین مامان تو نور !!! منم آروم از تو آب و وان حموم بلند شدم … آب‌ها تکون خورد من ناخودآگاه برای اینکه ادب رو هم رعایت کرده باشم؛ یک دستمو جلوی نازم گرفته بودم و یک دست دیگمو جلوی سینه هام… فاطی حوله انداخت؛ دم وان گفت بیا اینجا وایسا … …پامو از وان گذاشتم بیرون روی حوله و لخت مادرزاد … همینکه خواستم جلوی هردوشون وایسم؛ فاطی یهو جلوی مامانش یک اسپنک محکم به کونم‌ زد… انقدر محکم زد در باسنِ من که شترق صدا داد … صدا تو حموم پیچید … شترق…ق…ق….باسنم قشنگ لرزید…من و مامانش مات و مبهوت به فاطی نگاه کردیم ……فاطی خندید …گفت ببخشین …ببخشین …خیلی گنده است باسن مونا ……باهاش شوخی میکنم گاهی …!!! مامانش بعد کمی مکث بهم گفت: مامان دستاتو بردار راحت باش کسی اینجا نیست!!! منم ناچاراً با حالت شرم، دستامو برداشتم چشماش؛ میخکوب شده بودند رو کُس و پستون من ….قبلاً هم گفته بودم؛ چونکه من لیزر کردم همه بدنمو … کُسم عین هلو شده بود یا بقول فاطی عین آلوی برقانی … اما اون روز؛ چوچوله ام بیشتر شبیه گل رز شده بود که گلبرگ هایش شبیه لبهای چوچوله ی من بود …و چوچوله ام قشنگ معلوم بود ….خیلی صحنه خجالت آوری بود….مامانش چند بار سرتاپای منو نگاه کرد …دیدم مامانش داره منو با نگاه میخوره… خجالت کشیدم … پستونای گنده و آویزون … باسن گنده …وای چه صحنه ای بود جلوی مادر شوهرم … من ناخودآگاه باسنمو یکم قنبل کردم … فاطی که بغل وایساده بود با دستش؛ به گودی کمرم فشار وارد کرد که بیشتر و بیشتر قمبل کنم تا سوراخ کونم بیشتر در دسترسش باشه ….خیلی حشری بودم …هی کونمو سعی میکردم بیشتر قنبل کنم براش …فاطی که یواشکی دستش از پشت رو کون من بود؛ و لپ کونمو با دست رفته بود … در اوج شهوت بودم …بعد یواشکی از پشت انگشتشو مالید به سوراخ کونم … من عاجزانه نگاهش کردم که یعنی تو رو خدا بسه !! مامانت میفهمه!!! یهو به مامانش گفت مامان ببین عروستو! عروست لخته! ببین چه عروس خوشگلی داری … مامانش با لبخند گفت بله بله … تو خوشگلی عروس منو نمیخواد به من گوشزد کنی … خودم دارم میبینم که چقدر ناز و خوشگله ….!! بعد فاطی چربی های زیر شکممو با دست گرفته بود…مامانش هم توجهش جلب شد و خندید… فاطی همینطور که می خندید پرسید اینا چیه ؟مگه عروس خوشگلمون باشگاه نمیره؟! هر سه مون خندیدیم … من که نمیدونستم اون وسط چی بگم یا چیکار کنم؛ انگشتای پامو میکشیدم رو‌حوله …فاطی و مامانش انگار میخواستن منو همونجا بخورن درسته ….انقدر که کس و پستونمو نگاه می کردن… فاطی که انگار میخواست منو بچزونه یا تحریک یا تحقیر کنه؛ گفت مامان ببین ناز عروست چجوری شده …مونا!! نشونشون بده ….گفتم چشم …خیلی صحنه عجیبی بود … فک کنین … منم هم حسّ شهوت داشتم و هم خجالت … با دو انگشت دو دستم؛ نازمو باز کردم … فاطی گفت مامان! میبینی! چه جوری شده … مامانش گفت مونا جون ول کن انگشتتو من ببینم … من انگشتامو برداشتم … مامانش انگشتش رو تو شیار کُسم می کشید …انگشتاش قشنگ به پره های کسم میخورد …من و فاطی همزمان چشم و تو چشم بودیم …بعد با دو انگشتش نازمو از هم باز کرد و چوچوله مو که عین گلبرگ قرمز شده بود رو با انگشتش گرفته بود و نگاه می کرد!!! فاطی دوباره برای اینکه بیشتر کِرم بریزه؛ با خنده و متلک گفت چوچوله اش اوخ شده !!! من تو چشمای فاطی نگاه کردم که یعنی اینکه بی خیال جون هرکی دوست داری!!! … بعد مامانش گفت : مامان ! حساسیت شدید شده … شاید خودتو درست نَشُستی!! پماد ویتامین آ د دارین تو خونه؟. گفتم نمیدونم شاید باشه … تو یخچال قاطی قرصها …( ما همه قرصها و پمادها موتو تو درب یخچال میزاریم ) به فاطی گفت؛ مامان! برو نگاه کن تو یخچال ببین مونا جون نذاشته؟ فاطی منو با خنده نگاه کرد و رفت بیرون از حموم … مامانش که نگاهش قفلی رو کُس و پستونِ من بود؛ بهم گفت : مامان! سابقه داشته؟ که قبلاً اینجوری بشه؟ من آخه بعضی خانوما که اطراف واژن رو اصلاح نمی کنن… مثلاً بخاطر آلودگی، ممکنه اینجوری میشه … ولی مال تو که … در حین صحبت با دو انگشتش چوچوله مو گرفته بود نگاه می کرد …من وسط کلامش گفتم : مامان! من لیزر کردم…. مامانش گفت آهان هم بخاطر مثلاً شرت و لباس ممکنه باشه که حساسیت های شدید پوستی مثل مثلاً خارش و قرمزی شدید می شه. ( انواع اطلاعاتشون داشت به رخ من میکشید!!) و هی به کس من نگاه می کرد …چوچوله مو ول نمی کرد… هم خیلی شهوتی شده بودم … هم خجالت بار بود … فاطی معلوم نبود کدوم گوری رفته بود… مطمئن بودم که از قصد نمیاد که مثلاً من لخت مادرزاد جلوی مامانش بیشتر تنها باشم !!! مامانش همینجوری که چوچوله مو با دو انگشت گرفته بود… با دو انگشت دیگه اونطرف چوچوله مو گرفت و درواقع کسمو باز کرده بود داشت مثلاً علت رو بررسی می کرد!! بعد گفت آخه مامان! اونایی هم که اپیلاسیون میکنن. اپیلاسیون یک روند خیلی دردناک و خطرناکیه!! بعضی موقع ها موها زیرپوستی رشد می کنند یعنی ممکنه پوستشون؛ قرمزی و خارش پیدا بکنه … نمی دونم داشت چی رو با دقت نگاه می کرد … اطراف کُسم رو هی دست می کشید … بعد پرسید: مامان جیش می کنی درد نداری؟! با خنده و تعجب گفتم نه مامان جون!! بعد درسید از کی اینجوری شده؟. من گفتم امروز صبح متوجه شدم … مامانش گفت احتمالاً حساسیت باشه ول نمی کرد چوچوله مو !!! نمیدونم علت انقدر مکس برای چی بود؟ چرا با دو دوست باز نگه داشته بود انقدر نگاهش می کرد؟؟؟ خودم هم انقدر کسمو نگاه نکرده بودم تا حالا !!! فاطی اومد تو حموم با صحنه ای مواجه شد که مامانش داره چوچول منو وارسی میکنه …. منم از عجیب بودن این موقعیت فقط گوشه لبمو گاز می گرفتم….فاطی همونطور که با لبخند تو چشمای متعجب و گرد شده من نگاه می کرد: … گفت مامان ویتامین آ د نداشتند … مامانش بالاخره رضایت داد که بیخیال کس من بشه که فاطی رو به من گفت مقعدتو به مامان نشون ندادی؟ مامانش با تعجب پرسید مگه چی شده ؟ من از روی خجالت گفتم هیچی … چیزی نشده … فاطی رو به مامانش گفت. مامان! الکی میگه … باسنم هم ملتهب شده … مامانش بهم گفت مامان جونم اینجا کسی نیست … نشون بده بهم ببینم چی شده منم پشتمو کردم به اونها و دو طرف کونم رو با دست‌هاش از هم باز کردم … هردوشون قشنگ می‌تونستند سوراخ کونمو ببینند .… و متوجه شدم مامانش کونمو با دست گرفته و دستش رو سوراخ کون من بود….شاید ۱۰ ثانیه گذشت … خیلی کوتاه مامانش خیلی جدی و‌مهربانانه‌ بهم گفت مامان جون! حتما نشون بده به دکتر … چون من تخصص ندارم … پماد بهت بده که زود خوب بشه … گفتم چشم مامان جون …خیلی لطف کردین حتماً حتماً… بعد باز کمی سکوت برقرار شد… دیدم باز داره به بدن لخت من نگاه می کنه… از اینکه جلوی مادر شوهرم تسلیم شده بودم خیلی حسّ لذت بهم میداد ….بعد مامانش رو به فاطی کرد گفت بیا ما بریم بیرون مونا جان راحت باشه… و رفتند بیرون … من برگشتم توی وان دراز کشیدم … تازه خوشم اومده بود… یادم افتاد فیلم سکس با شهاب رو باید بهش نشون بدم … فاطی که بعد حدود ۵ دقیقه اومد تو بهم گفت مامانش رفته کمی بخوابه … من بهش گفتم موبایل منو بیار و رفت آورد … و بیرونمان رو زمین بغل من نشست …فیلم رو براش پلی کردم و با لذت نگاه کرد … وسط هی به ممه های من که تو وان خوابیده بودم دست میزد و دستشو میکرد تو آب و بنازم که زیر آب بود دست میمالید … بهم گفت خُب؟! خوشت اومد جلوی مامانم لخت شدی بالاخره ؟ … هر دو خندیدیم … بعد شروع مرد از بیرون وان با دو دست مالیدن ممه های من تو آب … داشتم میمردم … یک پامو از آب آورده بودم بیرون … انگشتای پامو بهش نشون میدادم که بیشتر خوشش بیاد … بهم گفت کمی تو آب تکون بخورم و بیام بالاتر و یک دستشو گذاشت تو آب زیر کون من خلاصه دیدیم اینجوری نمیشه … رفت درب حمومم قفل کرد … بهم گفت رفتم نشستم لبه ی وان یعنی سه کنج دیوار و دو تا پاهامو هم گذاشتم دو لب وان … فاطی شلوار و جورابشو درآورد و پیرهنشو که خیس نشه … با شورت و سوتین اومد نشست تو وان نشست تپ آب روبروی من … بعد بهم گفت : انگشتات دو طرف کُست رو برام باز کن که ببینم توش چه رنگیه؟ منم با انگشتام‌دوطرف چوچوله ام رو باز کردم … سرشو آورد جلو هی نگاه کرد بعد گفت صورتیه … بعد با خنده گفت :البته هزار بار دیده بودمش کمی برام لیس زد بعد شروع کرد انگشتای پامو لیس زد … بعد دوباره شروع کرد کسمو لیس زد و چوچوله مو تو دهنش کرده بود … هی با زبون میزد تو کُسم …بعد کونمو آوردم بالاتر و سوراخ کونمو هی لیس میزد با دو انگشتش هی می‌کرد تو کُس من … هی ممه هامو میمالید و هی باهام لب میداد … شاید چند دقیقه هی دو انگشتشو تو کسم تلمبه میزد … و انقدر باهام ور رفت تا ارضا شدم …. بعدش بهم گفت دوست داره منو بشوره !! اول آب تو وان رو خالی کردیم … من بلند شدم سرپا کف وان وایسادم …لیف و صابون برداشت … اول رون‌هامون کشید … پاهامو بلند کردم … لیف صابون زد… پشت منو کامل کشید …. وقتی لیف میزد به لپ های کونم… لپهای کونم میلرزیدن … … لپ های کونم بالا پایین میرفت …و بعد جلوی بدنمو …هی زیر و بالای ممه هامو کف و صابون میزد … و ممه هام اینور اونور میرفت… لای نازمو … همه جا مو … بعد گفت قبل اینکه خودتو آب بکشی؛ برو تو آینه خودتو نگاه کن … دستمو گرفت از وان اومدم بیرون… تو آینه حموم خودمو نگاه کردم … فاطی با خنده بهم گفت: عین آدم برفی شدی !! … ادامه دارد … نوشته: مونا ز
    • migmig
      عکس های شکاری وطنی برای تماشای تصاویر مخفی در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید.
×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

به زودی فعالیت در انجمن عمومی خواهد شد، حتما قوانین را مطالعه بفرمایید.