رفتن به مطلب

ارسال‌های توصیه شده

عکس های مخفی از لباس عوش کردن میلف ایرانی

برای تماشای تصاویر مخفی در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید.

zjbi3f5pqfnm.jpg 058mazkwtitn.jpg 2bct0ubkzgij.jpg 2t6odhk2qj0n.jpg

nkz03g7w6rdm.jpg

ویرایش شده توسط behrooz
  • Like 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 1.2k
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

  • migmig

    131

  • mame85

    122

  • arshad

    117

  • minimoz

    111

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

عکس های سکسی مخفی خونگی از کص و کون دختران و زنان ایرانی

برای تماشای تصاویر مخفی در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید.

wg8engfg895o.jpg x5vrlr48oqxo.jpg 1rei271394w4.jpg 1t9r8bapf9jb.jpg j05x2o0ur5tx.jpg

  • Like 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

عکس یواشکی سکسی کص کون ایرانی

برای تماشای تصاویر مخفی در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید.

sziltslqis9v.jpg 644uyzeqx9aw.jpg 4w6u4hbnfbxs.jpg c283u0enje6z.jpg

  • Like 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


  • آخرین مطالب ارسال شده در انجمن

    • arshad
      لایو ممه شو درمیاره نشون میده . تایم: 01:20 - حجم: 9 تماشای آنلاین فیلم لینک دانلود فیلم
    • arshad
      شیمیل حشری کص دختره رو میگاد . تایم: 01:00 - حجم: 6 تماشای آنلاین فیلم لینک دانلود فیلم
    • arshad
      سکس شیمیل محکم میزنه توش . تایم: 01:35 - حجم: 10 تماشای آنلاین فیلم لینک دانلود فیلم
    • arshad
      منو و بابک یه دختر مدرسه ایی بودم که مادرم رو از دست دادم . هنوز تو غمِ از دست دادن مادرغُصه دار بودم و اَشک می ریختم که بابام تصمیم گرفت تا همسری جدید اختیارکنه . بدون توجه به روحیه درب و داغون من و اینکه منو راضی به این وصلت کنه ، به قول معروف دستِ خانمی رو گرفت و آورد خونه و به عنوان همسر و زن جدیدش معرفی کرد و ازم خواست تا باهاش مدارا کنم و مثل یه مادر و دختر با هم زندگی کنیم . اسمِ زن بابا تصورات بد و ناجوری رو بمیان میاره اما ناهید ( زن بابام ) مصداق چنین صفاتی نیست . زن مهربون و خوشگلی که تو همون ماههای اول خودش رو تو دلِ همه جا کرد . ازم خواست که اگه سختمه بهش خاله بگم یا اینکه به اسم صداش کنم ، زن بابام نذاشت تا ادامه زندگیم رو با سختی و مشقت هایی که یه دختر بدون مادر میکشه ، بدوش بکشم . خیلی زود یه عضو جدید به خانواده اضافه شد . یه پسر سفید و تُپول که خیلی زود خودش رو تو دلِ خونواده جا کرد . همه خوشحال و راضی بودیم ، بیشتر ناهید که به قولی می رفت و می اومد و قربون صدقه بابک ( برادر ناتنی ام ) می رفت . خیلی زود مرخصی زایمان ناهید باتمام رسید و بایستی می رفت سر کار . وضعِ مالی بابام خوبه و نیازی به کار کردن زنش نداره اما بنظر میرسید که ناهید با این شرط راضی به ازدواج شده بود که ازدواجشِ مانعِ کارش نشه . من بیشتر روزا تو خونه بودم و کلاسهام غیر حضوری بود و همین باعث می شد تا نا خواسته رسیدگی به بابک بر عهده من قرار بگیره . ناراضی نبودم و میتونم بگم این کارم باعث شده بود تا بیشتر مورد توجه ناهید و حتی بابام قرار بگیرم . کم کم حسِ عجیبی نسبت به بابک پیدا کردم . مهربونی های ناهید باعث شده بود تا واقعاً مثل یه خواهر از بچۀ اَش مراقبت کنم . شیشۀ شیر دادن و پوشک عوض کردن برام سخت نبود ، میتونم بگم خیلی زود برادر داشتن برام لذت بخش هم شد و بابک نیز ، با گذشتِ زمان بهم بیشتر خُو میگرفت و پیشم آروم بود . بابک واردِ سن یه سالگی شد . هر چی میگذشت خوشگل تر می شد . به مادرش رفته بود . سفید و چشم رنگی ، موقعِ تعویض پوشکش که می شد ، اجازه می دادم تا مدتی لخت رو تخت دست و پا بزنه و منم نگاهش می کردم . خیلی نرم و لطیف بود . برای اینکه پوستش خشکی نزنه و پوشک اذیتش نکنه ، بهش پماد میزدم و براش ماساژ میدادم . حسِ خوبی بهم میداد . برای اولین بار سعی کردم سینه هام رو به صورتش نزدیک کنم تا بتونه نوکِ سینه اَم رو تو دهنش بگیره و میک بزنه و اونم طبق غریزه همین کار رو کرد . سینه های بزرگی نداشتم ، تازه کمی پُف کرده بودند اما همین هم برای لذت بردن کافی بود . بابک نوکِ سینه ام رو میک میزد منم دُودُولش را می مالوندم ، وای چه حسِ خوبی بهم میداد وقتی سینه ام رو تو دهنش می گرفت و میک میزد و با دست دیگش اون یکی سینه ام رو دستمالی می کرد . بهتون پیشنهاد می کنم اگه موقعیتش رو داشتین و فرصتش رو بدست آوردید ، امتحان کنید و انجامش بدید اون وقته که زندگی براتون لذت بخش تر میشه . بزودی این حس عمیق تر شد و بازی با بابک و دُودُولش شده بود برام تفریح و سرگرمی . اون قسمتاش رو بیشتر و احساسی تر نوازش می کردم . یه دفعه دُودُولش رو تو دهنم کردم و براش میک زدم ، مزه داد . بخاطر کوچیک بودن دُودُولش ، تونستم تمامش رو تو دهنم کنم ، نگه دارم و میک بزنم . بابک بزرگ تر می شد و من به این کارم عادت کرده بودم و تقریباً برام عادی بود . برای اولین بار تو حمام ، به بهونه شُستن بابک ، انگشتش کردم . انگشتم خیلی تو نرفت ، نمی خواستم متوجۀ این شیطنتم بشه و منو لُو بده . همیشه ترسِ لُو رفتن رو داشتم اما چه کنم که نمیتونستم در برابر هوسم ، از اینکارام دست بکشم . به بهونه لیف زدن و شُستنش ، کف مالیش می کردم و انگشتم رو سمتِ سوراخ کونش میکردم و میمالوندم و کمی هم فشار می دادم . سوراخِ کونش کوچیک و تنگ بود ، برای همین خیلی فرو نمی کردم . بابک بزرگ و بزرگ تر می شد و حالا تو سنی بود که دیگه متوجه شیطنت هام می شد و باید خودم رو از این عادت ترک می دادم اما اینطور نشد ، یعنی هر دفعه که می خواستم این عادت رو ترک کنم اتفاقی می افتاد که راه برام باز می شد و منم استفاده می کردم . یه بار حسابی تب کرد و تجویز پزشک شیاف بود و منم از خدا خواسته داوطلب استعمال شدم . به شکم خوابوندمش تا شیافش کنم . با دستم لای کونش رو باز کردم . وای چه سوارخِ کوچک و قشنگی داشت ، واقعاً وسوسه کننده بود . کوچیک و صورتی و ناز ، نتونستم خودم رو کنترل کنم ، سوراخ کُونشوکمی نوازش کردم . شیاف رو کمی به سوراخ کونش مالوندم تا نرم بشه و بعد با انگشتم شروع کردم به مالوندن و تو کردن . نمی خواستم خیلی اذیت بشه . بنظر دردی نداشت و منم کمی بیشتر فرستادم تو . انگشتم ظریف بود و تا دو بند رفت تو . دیگه باید دست بر می داشتم . شیاف رو گذاشتم دمِ سوراخِ کونش فشار دادم تا بره تو و با انگشتم همراهیش کردم تا ته رفت . کمی انگشتم رو تو کونش چرخوندم . حرکتی نداشت اما باید تموم می کردم تا خودم رو لُو ندم ، به ناچار انگشتم رو بیرون کشیدم . بنظرم که تو سنی بود که این کارا رو متوجه میشد . موقعی که واردِ دبیرستان شدم ، بابک مدرسه ایی شده بود . به سختی این عادتم رو ترک داده بودم اما هنوز فکرِ دادشم و او دُولش بودم . نمیتونستم به راحتی مثل کوچیکی هاش با بابک ور برم و خودم رو تخلیه کنم ، تا اینکه یه روز با آه و ناله اومد خونه . ساعت از ظهر گذشته بود و من تو اتاقم درس می خوندم . صدای زنگِ خونه رو شنیدم . میدونستم که بابکه ، از مدرسه اومده بود . کلیدِ در بازکن رو زدم و از پنجره به حیاط نگاهی انداختم . بابک دولا دولا راه می رفت و نیاز به کمک داشت . رفتم کمکش و جویای موضوع شدم . گفت توپ خورده اونجاش و حسابی هم درد داشت . آوردمش تو اتاق و خوابوندمش رو تخت . نمیذاشت شلوارش رو در بیارم ، یا از روی درد بود یا اینکه خجالت می کشید . خلاصه مجبورش کردم که قسمتِ آسیب دیده رو نشونم بده . توپ خورده بود زیر شکمش و خوشبختانه صدمه ایی به دُولش نزده بود . کمی قربون صدقش رفتم ، گناهی همش اَشک می ریخت . براش پُماد بی حسی استفاده کردم و شکمش رو مالوندم . کمی آروم گرفت . از روی شیطنت دستم رو به دولش کشیدم و کمی خایه هاش رو نوازش کردم . بنظرم بدش نیومد . به چشماش نگاه کردم . چشمای خوشگلش پُرِ اَشک بود . گفتم : " اینجا هم درد میکنه ، بزار ببینم " !! منتظر جوابش نشدم با دستم دولش رو گرفتم و بالا آوردم تا زیرش رو هم ببینم . با اون یکی دستم خایه های کوچکش رو معاینه کردم و مالوندم . بنظر درد نداشت . با این حال از روی لذت و علاقه دُولش رو مالوندم ، عجیب وسوسه شدم که تو دهنم بگیرم و میکش بزنم اما به هوسم فائق اومدم ، به جاش یه دلِ سیر دست مالیش کردم . اون روز شروعی دوباره برای تجربیات گذشتم شد . چند روزی این موضوع رو بهونه کردم تا بتونم دُولِ بابک رو ببینم و بمالونم . بابک هم دیگه براش عادی شده بود . رو تخت می خوابید و راحت اجازه میداد به بهونه معاینه شکمش ، حسِ لذت بهم رُخ نشون بده و دُولش رو مالوندم و دستمالیش کنم . اون روز از صبح حشری بودم و هر کاری می کردم افکار شیطانی از ذهنم خارج نمی شد . همش تو فکر بابک بودم و اون دُولِ تر و تازش ، دل دل می کردم که بیاد خونه و منم به بهونه معاینش ، دستمالیش کنم و بمالونمش . وقتی صدای زنگِ خونه اُمد ، تبسمی زیرکانه و شیطانی بر لبم نقش بست . به بهونه معاینه از شکمش ، رو تخت خوابوندمش و فوراً روپوشِ مدرسه اَش رو کنار زدم . بابک خجالتی بود و کم حرف با این حال منو همراهی کرد و فقط نگام می کرد . منم با پُرو گری زیپِ شلوارش رو کشیدم پایین و به بهونه دست کشیدن به شکمش ، دُولش رو هم دست زدم . از کنترل خارج شده بودم . بجای شکمش دستم رُو دُولش بود ، شلوارش رو پایین تر کشیدم و در حالی که چشم تو چشمای خوشگل برادرم بود ، دُولش رو تو دهنم گرفتم و حسابی براش میک زدم . تعجب از چشمای بابک بخوبی آشکار بود اما حرفی نمی زد . جسارتی به خودم دادم . پای بابک رو آوردم بالا و پنجه پاش رو با کٌصم مماس کردم . کُصم حسابی آب انداخته و مثل یک گلوله آتیش شده بود . نگاهم به چهرۀ بابک بود . با دستم پاش رو گرفته و تو شورتم کردم و به کُصم مالوندم . کنترلی رو خودم نداشتم . بنظر میومد بدش نمی اُمد چون اجازه داد تا کارم رو انجام بدم و این سکوت باعث شد تا یه دلِ سیر دُولش رو بمالونم و میک بزنم و نوازشی هم به کُصم داده بشه . این کارام باعث شد تا برای اولین بار دُولِ بابک تحریک بشه و باد توش بیفته . یه روز صبح بابک با سردرد و کمی هم تب اُمد تو آشپزخونه . ناهید متوجۀ این وضعیت پسرش شد و میخواست مرخصی بگیره تا بابک رو ببره دکتر ، حالِ بابک خیلی هم بد نبود با این حال من پیشنهاد دادم که میتونم بجاش اونو ببرمش دکتر و ناهید هم به کارش برسه . منو بوسید و ازم تشکر کرد . به بابک صبحانه دادم و یه قرص که تبش رو پایین بیاره بهش خُوروندم ، اما افاقه نکرد . به مدرسش تلفن کردم و موضوع رو گفتم و بعدش راهی درمانگاه شدیم . یه آمپول تب بر و کمی هم قرص و شربت دوای دردش بود . بابک التماسم کرد که آمپول نزنه ، منم دکتر رو راضی کردم که بجای آمپول ، شیاف تجویز کنه که موافقت کرد . وقتی رسیدم خونه بابک هنوز تب داشت . استعمالِ شیاف لازم بود و از برادرم خواستم تا آماده بشه تا شیافش کنم . به شکم رو تخت خوابید و پایین تنه اَش رو لخت کردم . بدنش هنوز از تب ، گرم بود . چه بدنی داشت . سفید و بدون مو . منو وسوسه کرد . شیاف رو آماده کردم و ازش خواستم تا پاهاش رو باز کنه . با یه دستم لای کونش رو باز کردم . سوراخ کونش رو نگاه کردم . یه سوراخ کوچولو و کمی هم قرمز رنگ . انگشتم رو با آب دهنم مرطوب کردم و به سوراخ کونش کشیدم . یه تکون ملایم خورد . ادامه دادم و با انگشتم اون سوراخ ناز رو کمی فشار دادم . خودش رو جمع کرد . شیاف رو به سوراخ کونش مالوندم و سرش رو فشار دادم . تا نصفه رفت تو . درش آوردم و دو مرتبه با انگشتم سوراخ کونش رو مالوندم و فشار دادم . این بار یه بندِ انگشتم رفت تو . وای چه سوراخِ نازی داشت ، هوس کردم انگشتم رو تا ته بکنم تو ، اما پشیمون شدم . اما خُب نبایستی این موقعیت رو هم از دست می دادم . بابک تو تب بود و من براستی داشتم ازش سؤ استفاده می کردم . به خودم اُمدم . شیاف رو گذاشتم دَمِ سوراخ کونش و با انگشتم آروم هُلش دادم تو . به راحتی رفت تو کونش . با انگشتم همراهیش کردم تا شیاف تا ته بره تو و جذبش بشه و پس نزنه . بابک کمی کونش رو آورد بالا و منم موقعیت رو مناسب دونستم و انگشتم رو تا ته کردم تو کونش و تکون دادم و با یه دست دیگم از زیر ، دُولش رو تو دستم گرفتم و مالوندم . بدجنس دُولش باد داشت و پُف کرده بود . به خوبی مشخص بود که داره کیف میکنه . منم آماده شدم . سوراخ کونش لیز و به راحتی انگشتم تو رفت و آمد بود از این طرف خایه هاش و دُولش آماج ماندون من قرار گرفته بود . بابک خودش رو اون زیر تکون میداد و منم تو لذت بودم . تغییر حالت دادم و پای بابک رو آروم به لای پام نزدیک کردم تا با انگشتای پاش ، کُصم رو بمالونه تا آبدار تر بشه . دیگه داشتم از حال می رفتم . کمی جابجا شدم تا بهتر بتونه به کارش ادامه بده . کمی شورتم رو جابجا کردم تا انگشتای پاش بره تو شورتم و واسطه ایی بین پاش و کُصم نباشه . دستام رو عوض کردم . اینبار انگشت شصتم رو کردم تو کونش و چرخوندم و با دیگر انگشتای همون دستم ، خایه ها و دُولِ بابک رو مالوندم . تا ته انگشتم تو کونه برادر ناتنی ام بود و نظر اُونم با نوازش کُصم تو لذت غرق بود . کُصم حسابی آب انداخته بود . به نفس نفس افتاده بودم و کنترلی رو خودم نداشتم . نبایستی ادامه میدادم اما دیگه چنین موقعیتی رو بدست نمی آوردم و منم دل رو به دریا زدم و دلی از عزا در آوردم . با تمام زورم انگشتِ شصتم رو تو کونش فرو می کردم و فشار میدادم و با اون دستم دُولش رو که حسابی باد کرده بود رو تو مشتم داشتم . اینقدر ترشح داشتم که انگشتای پای بابک خیس آب شده بود و صدای شلپ شلوپ بخوبی بگوش میرسید . رایحه ایی که ازم به مشام می رسید ، وضعیتم رو حشری تر می کرد . شیطون بهم غلبه داشت و منم از اون پیروی می کردم . ورود به دانشگاه و تغییر وضعیت درسیم باعث شد تا کمی به خود بیام و دست از این شیطنت بازی هام بردارم . اما چه میشود کرد در سنی قرار داشتم که اُوج شهوت و لذت جنسی لحظه ایی منو ترک نمی کرد و محیط دانشگاه و صحبتهای صمیمی و در بعضی از مواقع سکسی این حالت رو در من تشدید می نمود . با این حال بایستی از برادرم بابک دوری می کردم تا این وضعیت ، محرکی برام نشه و کمکی باشه برای ترک اون کارام ، اما باید قبول کرد انجام ندادنش خیلی سخته و ترکش بدتر . بابک آخرای مقطعِ دوره راهنمایی درس میخوند ، قدش بلند شده بود و میشه گفت برای خودش مردی بود . دیگه لازم به پنهانکاری نبود . بر خلاف گذشته این بابک بود که پای پیش می گذاشت و به قولی سکس لازم بود بابک به نوعی و منهم با علاقه به این رابطه اعتیاد پیدا کرده بودیم . بارها خودش میومد و اظهار تمایل به سکس ملایم داشت و منم با کمی نوازش و بعدش با انگشت کردن و خوردن دُولش که حالا دیگه بیشتر حالت گرفته بود و به راحتی شق میشد ، سرحال می آورد . دفعه آخری که براش ساک زدم ، از خودش جسارتی نشون داد و با دستاش سینه هام رو مالوند و دستمالیم کرد . خوشم اومد و اجازه دادم دستی بهم بزنه و حتی تو سری های بعد هم به این کارش ادامه و لذتی مضاعف به این اعمالمون بده . تفاوت سنی مون خیلی زیاد نبود اما از نظر بدنی و ظاهری نزدیک هم محسوب می شدیم . من ظریف ، اما بابک قد بلند و هیکلی ، برای همین تفاوت سنی بین مون خیلی دیده نمی شد . بابک دیگه جسارت رو به حدی رسوند که سعی میکرد منو لخت ببینه و ابایی از اینکه من متوجش بشم یا نه ، نداشت . من در اوج شهوات جوانی بسر می بردم و سعی داشتم این حس رو ، روی برادرِ ناتنی ام پیاده کنم و مورد آزمایش قرار بدم و بابک هم مخالفتی از خودش نشون نمی داد و بیشتر میتونم بگم راضی هم بود تا سکسی با جنس مخالف داشته باشه و لذت دستمالی کردن بدن یه دختر رو مورد آزمون قرار بده . اون روز اجازه دادم تا ضمن نوازش سینه هام از زیر کُرستم ، از روی شورتم دستی به کُصم بکشه و دستش رو با آبِ کُصم مرطوب کنه . در اون موقع انقدر حشری بودم که کُصم آب انداخته و شورتم رو حسابی خیس کرده بود . رایحه ایی که از ترشح آلت تناسلیم و حتی بدنم ایجاد شده بود ، جوی حشری و سکسی را ندا میداد و نه تنها من بلکه بابک رو هم تحریک کرد . بابک تو اوجِ لذت بود و لحظه از نوازش و مالوندن من پرهیز نمی کرد ، با این کارش اینقدر حالی به حالی شد که فوراً و خیلی سریع ارضا و آبش اومد . این آغازی بود تا بتونیم با مالوندن آلات تناسلی و بدنِ طرف مقابل ، یکدیگر رو حشری تر کنیم . نمیدونستم تا کجا پیشروی خواهیم داشت و در نهایت چه خواهد شد . موقع سکس به این چیزا توجهی نمی کردم اما بعد از اینکه حسِ حشریم کم می شد به خودم قول میدادم تا دیگه دست از این کارا بردارم اما زهی خیال باطل . بابک هر روز حریص تر می شد و تا خونه رو خالی می دید و تنها می شدیم ، می اُومد سراغم و نشون میداد که سکس لازمه . دیگه دبیرستانی شده بود و صاحب یه کیرِ درست و حسابی که هر لحظه ممکن بود عقبم و یا کُصم رو جزء یکی از فتوحاتش قرار بده . بابک تا وقت گیر میاورد و موقعیت رو مناسب می دید ، میومد و بغلم می خوابید و باهام ور میرفت و سینه هام رو می مالوند و تو دهنش می گرفت . اون موقع بود که احساس خجالت کردم و کمی ترسیدم . یه دفعه که تو چُرت بودم ، اومد و پهلوم خوابید . خودش رو بهم چسبوند . کیرِ شق شدش رو حس کردم که از پهلو بهم فشار میداد و سعی داشت خودش رو تخلیه کنه . دستش رو از زیر تیشرتم برد داخل و سینه هام رو نوازش کرد . نوازش سینه ها از یک طرف و از طرف دیگه چسباندن کیرش به پهلوم که به خوبی معلوم بود حشریه و به هر نحوی میخواد خودش رو تخلیه کنه . اجازه دادم تا هر کاری میخواد بکنه و اونم به کارش ادامه میداد . دستای بزرگی داشت و می تونست با یه دستش دو تا سینه اَم رو بهم نزدیک و آماجِ مالوندنشون کنه . حسابی اون دوتا لیمویِ نازِ کوچیکم رو می مالوند و فشار میداد . از طرف دیگه یه پاش رو انداخته بود روم و کیرش شق شدش رو به پهلو و رُونهام فشار میداد و با نفسها عمیقی که می کشید سعی داشت یه لاس درست و حسابی باهام داشته باشه . خیلی طولانی نشد . یه فشار محکم و بعدش هم تخلیه آب که باعث شد تا شلوار منم خیس بشه و اتمام عملیات . حتماً خیلی بادش تند بود که به این سرعت آبش اومد . هنوز بهم چسبیده بود . صورتش رو آورد دمِ گوشم و بوسه ایی ملایم ازم گرفت و گفت : " ببخشید دستِ خودم نبود ، بادم خیلی تند بود " !! بابک دیگه اون پسر بچه کوچولو نبود که بتونم ازش سؤ استفاده و کنترلش کنم و اعمال شیطانی رو روش پیاده کنم . باید جلوش رو می گرفتم اما اینکار رو نکردم و اجازه میدادم تا هر وقتی باهام لاس بزنه و خودش رو خالی کنه . میدونستم که بالاخره این کارها ، باعث دردسرم میشه . اما حالا بابک دیگه قابل کنترل نبود و نمی شد جلوش رو گرفت . زورش از من بیشتر بود و من در برابرش جوجه ایی بی پناه بیش نبودم و بعضی از مواقع مجبور بودم خودم رو تسلیم خواسته هاش کنم . تو وضعیت عجیبی قرار گرفته بودم . شروع کننده کاری بودم که اکنون و بعد از سالها گریبانگیرم شده و نمی توانم از آن خلاصی پیدا کنم . خودم رو مُقصر میدونستم و از بابک و سماجت دلگیر نبودم ، اما اکنون من مصداق مَثلِ ، مثل خر تو گل مُوندن شده بودم . اون روز خونه خلوت بود و من بودم و بابک ، میدونستم که بالاخره میاد سراغم اما سعی داشتم به روم نیارم . در حال درس خوندن بودم که صدای باز شدن در رو شنیدم . اولش با خواهش و التماس درخواست سکس کرد اما من زیر بار نمی رفتم . خشونت و استفاده از زور ، باعث شد تا تن به خواسته اَش بدم . خودش که فقط شُورت پاش بود و منو به سرعت لخت کرد و رو تخت خوابوند . آهسته و آروم دستش رو لیز داد و کُصم رو نوازش کرد و حتا چند بار هم منو انگشت کرد . با خواهش و التماس می خواستم پشیمونش کنم اما بابک طوری حشری بود که حرفام تأثیر زیادی روش نداشت . ته دلم سکس میخواست اما سعی کردم با کلمات و نصایح اونو از لاس زدم باهام پشیمون کنم . به هر ترتیبی بود رضایتم رو گرفت و به اجبار مجبور شدم باهاش همکاری کنم . با کمی وازلین سوارخ کونم رو چرب کرد و شروع کرد به انگشت کردن و چرخاندن انگشتش ، خیلی بدم نمی اومد اما سعی کردم با آه و ناله از پیشرفتش جلوگیری کنم اما بابک اونقدر حشری بود که توجهی به این وضعیت نداشت . انگشتش رو تا ته تو کونم می کرد و می چرخوند . یه مرتبه دردم بیشتر شد . ناکس دو انگشتی داشت خدمتم می رسید . با دستم سعی کردم جلوش رو بگیرم و نذارم زیاد تو بفرسته و از این حرکتش جلوگیری کنم اما بابک دستم رو پس زد . با سماجتی عجیب انگشتم میکرد و باسنم رو میمالوند . برگشتم و نگاهش کردم . حالا در حال چرب کردن کیرش بود . فهمیدم قصدش چیه !! ترس برم داشت . میخواست اون کیرِ کلفت و بزرگش رو بفرسته تو سوراخ کوچیک و ظریفِ کونم . سعی کردم از دستش در برم و نزارم به مقصودش برسه اما اون زودتر فهمید و منو سفت گرفت . با التماس و خواهش ازش خواستم که این کارو نکنه اما بنظر هرچی التماسش می کردم تو این تصمیم سمج تر می شد . در حالی که منو سفت گرفته بود سرِ کیرش رو با سوراخ کونم مماس کرد و فشار داد . درد و سوزشی شدید باعث شد تا داد بزنم . این کارم هم تاثیری در تصمیمش نداشت . یه فشار دیگه داد . به خوبی حس میکردم که کیرش ، سوراخ کونم رو باز می کنه و فرو میره . سرم رو پایین دادم و بالشِ رو تخت رو گاز گرفتم و ملافه رو چنگ میزدم ، با اَشک و التماس گفتم : " بابک تو رو خدا ، دردم میاد " . بابک اون آلت مردونش رو درآورد و همین کارش هم باعث درد و سوزش شد . نفسی کشیدم و کار رو تموم شده دونستم . کمی وازلین مالید به سوراخ کونم و کیرش رو هم چرب تر کرد . از درد نمیتونستم به خودم حرکتی بدم . اما بابک میخواست فتوحات بیشتری رو عاید خودش کنه . انتظار نداشتم اما دومرتبه کیرش رو با شدتی بیشتر و فشاری مضاعف تو فرستاد . دیگه نتونستم تحمل کنم . رو تخت دراز کش شدم تا دلش به رحم بیاد و ولم کنه اما اون خودش رو روم انداخت و کیرش رو تا ته تو کرد . از بس بالش رو گاز گرفته بودم ، بالش خیس و ملحفه هم چروک شده بود . بابک بی وقفه تلمبه میزد و من اون زیر اَشک میریختم . هر دفعه که کیرش رو بیرون می کشید یه دردی منو می گرفت و بعد تو می فرستاد و دردش بیشتر می شد . دستش رو از زیر بغلم رد کرد و شونم رو سفت گرفت و با این کارش هم منو گرفته بود و هم می تونست شدیدتر تلمبه بزنه . مدت زیادی روم نبود اما همین زمان کم هم برام عذاب آور بود . یه فشار شدید و بعد هم خودش رو روم ولو کرد . بنظر میرسید که ارضا شده باشه و آبش رو داره تو من خالی می کنه . به نفس نفس افتاده بود و منم دستِ کمی ازش نداشتم : ـ .... بلند شو دیگه له شدم !! .... بابک هنوز نمی خواست از روم بلند شه . میخواست تا قطره آخرش رو هم بریزه تُوش . شل شدن کیرش رو حس می کردم . با یه حرکت خودش رو کنار کشید و اجازه داد تا نفسی بکشم . هنوز به سینه خوابیده بودم . درد داشتم و نمیخواستم با حرکت کردن این درد بیشتر بشه . بابک با دستش شروع کرد به نوازش و دلداری من . " منو ببخش لادن ، نمیخواستم اذیت بشی ، دستِ خودم نبود " . خیلی رُو داشت . منو جر داده تازه میگه نمی خواست اذیتم کنه !! یه یه هفته ایی بهش بی محلی کردم . روزای اول دستشویی کردن عذاب آور بود و همش می سوخت تا اینکه کم کم بهتر شدم اما اجازه ورود به اتاق و دست درازی بهم رو بهش ندادم . بنده خدا بابک هر روز ازم معذرت خواهی می کرد و می خواست از دلم در بیاره اما من بهش رو نمی دادم و محلش نمیذاشتم . میدونستم این کاراش از روی ترحم و دلسوزی نیست . آقا دومرتبه کیرش بلند شده و ازم میخواد که من اونو بخوابونم . زودتر از آنچه تصور میکردم وضعیتم بهتر شد . دیگه درد نداشتم اما جلوی بابک چنین وانمود نمی کردم . اونم باورش بود و سعی داشت منو دلداری بده . تو دلم میخندیدم و وقتی به یاد اون روز می افتادم ، حشری می شدم و لذتی عجیب بمن رجوع میکرد . میخواستم اما جرأتش رو نداشتم که بگم . خلاصه وضعیت رو عادی اعلام کردم و اجازه دادم تا دستی بهم بزنه و هر گاهی سینه هام رو آماجِ نوازش هاش قرار بده و این شروعی دوباره بود تا خودش رو خالی کنه . اون روز با زور و بازویی که داشت ، روم خوابید و با لاپایی خودش و منو ارضا کرد و یه حالِ درست و حسابی به خودش داد . از لحظاتی راضی بودم ، حداقل با عقبم کاری نداشت ، با همین لاپایی رضایت میداد و خیلی پیشرفتی نداشت اما باید دیگه جلوگیری می کردم اما نمیتونستم و نکردم . هر دومون دیگه از کنترل خارج شده بودیم و هفته ایی سه ، چهار بار سکس داشتیم . من هنوز تو مقطع کارشناسی بودم و بابک هم آخرای دوره متوسطه درس میخوند . وضعیت خطرناکی بود و اطمینان داشتم که لُو خواهیم رفت و آبروم پیش ناهید و بابام میره اما بابک تازه منو پیدا کرده بود و می تونست با من سکس داشته باشه و رو من خودش رو ارضاء کنه و منو آماج مالوندن و در نهایت کردن قرار بده و به نوعی تازه خوابیدن پهلوی یه دختر رو مزه مزه می کرد . اتفاقی که اون روزافتاد منو ترسوند و باید هم ترس برم داشت . بابک خونه رو خالی دید و موقعیت رو هم مناسب دونست . اومد تو اتاقم و بدون هیچ مقدمه چینی از پشت منو گرفت و کیرِ شق شدش رو لای چاک کونم قرار داد و شروع کرد از روی لباس فشار دادنم . کمی مقاومت کردم و خواستم از دستش در برم که منو تهدید کرد . گفت در صورت تمکین نکردنم منو لُو میده و میگه که باعث و بانی چنین وضعیتی من بودم . لازم به این روش نبود اما بابک میخواست که با تهدید و ارعاب منو راضی کنه . نه بخاطر تهدیدش چون پای خودش هم گیر بود ، بلکه خودم هم بعضی وقتها حشری و سکس لازم میشدم . با کمی ناز کشیدن راضی میشدم اما وقتی تهدید شدم ، موضوع فرق کرد ، کمی جبهه گیری کردم و اجازه ندادم تا بهم تعرضی کنه . کار داشت به جای باریک می کشید . بابک حسابی حشری و از کنترل خارج شده بود و منم تو دنده لج افتاده بودم و نمی خواستم تمکین کنم . بابک با کمی خشونت شورتم رو پایین داد و شروع کرد با سوراخ کونم بازی کردن و مالوندن . نمی خواستم بهش بدم اما این کاراش منو تحریک کرد و به راحتی دست از مقاومت بر داشتم و خودم رو تسلیم کردم . بابک با وازلین کمی سوراخ کونم رو چرب کرد و با انگشتش سعی داشت هم خودش رو حشری تر و هم سوراخ کونم رو باز تر کنه و موفق هم شد . منو به صورت داگی نشونده بود و با دو دستش منو میمالوند و انگشتم می کرد . لحظه ایی تأمل کرد . معلوم بود دآره کیرش رو که حسابی شق کرده ، چرب می کنه تا فرو کنه تو کونم . کمی ترسیده بودم اما دیگه کار از کار گذشت و با کمی مالوندن کیرش به سوراخ کونم ، منو آماده کرد و با یه فشار ملایم سر کیرش رو تو کونم جا داد . یه داد بلند کشیدم . خیلی دردم نگرفت و نمی اُمد اما نمی خواستم بدون داد و فریاد به نیتش برسه . مثل اینکه فریادم اونو حشری تر کرد چون منو سفت گرفت و یه فشار دیگه داد . حالا به راستی درد داشتم و چشام پُرِ اَشک بود اما بابک توجهی بهم نداشت و معلوم بود کنترلی رو خودش نداره . میخواستم از دستش دَر برم اما اون زورش بیشتر بود . خوشبختانه با چند تا تلمبه زدن و تو کردن آبش اُومد . کمی دیر جُنبید و مقداریش رو ریخت تو کونم و مقداریش رو هم ریخت رو لباسم . کمی که حالش جا اُومد ، گونه اَم رو بوسید و ازم عذرخواهی کرد و رفت . یه چند روزی سوراخ کونم میسوخت و درد داشتم و همش بهش فحاشی میکردم ، موقع دستشویی کردن که دادم در می اُومد ، اما کم کم دردم کم شد . برای دومین بار بود که از عقب منو میکرد و میتونم بگم که بار دوم دردم کمتر بود اما نبایستی بهش رو میدادم . خیلی ناگهانی و غیر منتظره زندگیمون از روال عادی منحرف شد . بابا و ناهید تو یه تصادف اتومبیل کشته شدند و منو و بابک رو تو یه غمِ و غصه ایی وصف نشدنی غرق کردند . یک ماهی بود که از خونه خارج نشده بودم . افسرده بودم و به هیچ کاری تمایل نشون نمی دادم . درس رو رها کرده و کُنج خونه رو پناهگاه خودم میدونستم ، اما بابک خیلی زودتر از من به زندگی عادی خودش رُو آورد . دیگه خونه خالی بود و کسی رو مزاحم خودش نمی دید . به راحتی واردِ اتاقم می شد و بدون اینکه رضایتم رو بگیره ، یه دستمالی ملایم و بعد هم با یه لاسِ حسابی ، کامش رو شیرین و به قولی خودش رو تخلیه می کرد و می رفت . در چنان وضعیت روحی بدی بودم که دیگه به این تعارض و دست درازی ها توجهی نداشتم و اهمیت نمی دادم . بزودی بابک کرکرۀ مغازه بابا رو بالا داد و اداره اونجا رو برعهده گرفت و شد مرد خونه . اونم نتونست ادامۀ تحصیل بده و دیپلم نگرفته وارد بازار شد . میتونم بگم تو بلاتکلیفی بسر می بردم و فقط روز ها رو طی می کردم . هیچ هدفی نداشتم و آینده ایی رو برای خودم طراحی نمی کردم ، افسردگی گرفته بودم . تا اینکه بتونم این غم رو درک کنم و به قولی با خودم کنار بیام هفته ها و ماهها طول کشید . دیگه کسی نبود که مانعِ کارِ بابک باشه و خونه خالی بود . بابک برای چندمین بار قصد نمود تا سکسی باهام داشته باشه ، نه حوصله اَش رو داشتم و نه اینکه تمایلی از خودم نشون میدادم با این حال اون شب آماجِ دستمالی بابک قرار گرفتم . بالا تنه اَم رو لخت کرد و خودش رو بهم مالوند و فشارم داد . کیرش شق بود و نیازی به نوازش و آماده سازی نداشت . می خواست تا کیرش رو تو دهنم کنه و منم براش ساک بزنم . مخالفت کردم اما اون اَمشب هوسِ ساک زدن کرده بود . کمی با سماجت مجبور شدم براش ساک بزنم و اونم با حرارتی خاص سرم رو گرفت و کیرش رو کرد تو دهنم و تلمبه می زد . ناکس تا ته تو دهنم میکرد و نگه میداشت . چشام پُرِ اَشک شده بود اما اون دست بردار نبود . اُوغ می زدم و حالت تهوع داشتم . خوشبختانه زود ارضاع شد و همۀ آبش رو ریخت تو دهنم . خیلی اداامش نداد و زود منو ترک کرد ، خُب معلومه دیگه ، هر موقع که کیرش بلند شه میتونست بیاد و بادش رو بخوابونه ، کسی هم که مزاحمش نبود . به قولی خیلی ساز نبودم . دیگه این کارا بهم حسِ خوبی نمی داد اما چه کنم که بابک تازه محیط رو مناسب می بینه و از اون به بهترین وجه هم استفاده می کرد و ازم بهره می برد . خیلی زمان بُرد تا به خودم بیام و بالاخره شغلِ ساده و کم درآمدی برای خودم دست و پا کردم ، حداقل از خونه نشینی و به در و دیوار نگاه کردن بهتر بود ، از دستِ بابک هم خلاص میشدم . مدتی طول کشید تا خودم رو مشغول کردم و بالاخره کم کم تونستم به زندگی عادی برگردم . صبح تا غروب سر کار بودم و همین باعث میشد تا کمتر خونه باشم ، با این حال بابک شبها منو ول نمی کرد و دست کم یه شب درمیون منو میکرد و کامش رو ازم میگرفت . وقتی به خودم اومدم متوجه شدم که زیر خواب برادرم شدم و اونم به شدیدترین وجه ازم سواستفاده میکنه . حسِ بدی داشتم . تصور اینکه تو اتاق باشم و هر موقع کیرِ آقا بلند شه و بیاد سراغم و کامش رو شیرین بکنه ، تجسمِ یه فاحشه رو داشتم . تصمیم گرفتم از اون خونه برم و خودم رو گم و گور کنم تا از این وضعیت خلاص بشم ، اما کجا میتونستم برم . جایی رو نداشتم ، پولی هم تو دست و بالم نبود تا جدا بشم . مجبور بودم اینجا رو با تمام شرایطش تحمل کنم تا ببینم بالاخره چی میشه !! نمی خواستم خیلی هم سخت بگیرم . آخه بابک اُنقدر هم بد نبود . حسِ جونی بود و این مسائل که برای همه پیش میاد تازه این من بودم که این حس رو تو برادر ناتنی اَم رشد داده بودم و حالا باید تقاص میدادم تحملش هم بکنم . با این شرح و تفصیل سعی داشتم خودم رو دلداری بدم و شرایط رو برای خودم آسون تر کنم . شاید کمی گذر زمان ، بابک رو سر عقل بیاره و به فکر یه زندگی مستقل و جدید بیفته و دست از سر من برداره و با ازدواج و تشکیل خانواده ، مثل یه مرد پیِ آینده اَش بره !! روز جمعه و ساعت از 8 صبح گذشته بود . نمی خواستم از رختخواب جدا بشم . حس کردم درِ اتاق باز شد . به روی خودم نیاوردم . صدای پای بابک رو می شناختم . خُب کسی دیگه غیر از بابک هم تو خونه نبود . هنوز رو تخت لم داده بودم . آروم و بی صدا اُومد سمتم و کنارم خوابید . پتو رو کنار زد و خودشو بهم چسبوند . به خوبی حس می کردم که لُخته و لباس تنش نیست . به پهلو بودم و این اجازه رو بهش دادم تا هدفش رو اجرایی کنه ، چاره ایی نداشتم اگر نه به زود اینکار رو میکرد . کمی جابجا شد و سینه اَش رو به پشتم مماس کرد و دستش رو از زیر تیشرتم رد کرد و یکی از سینه هام رو تو دستش گرفت و شروع کرد به نوازش . دستاش گرم و حرارتی خاص داشت . یه دستِ بزرگ و مردونه که می تونست دوتا سینه هام رو در اختیار بگیره . تکونی به خودم ندادم و اُونم ملایم و با حرارت به نوازشم ادامه داد . صدای بوسه و بعد هم حسِ بوسیدن گردنم ، منو به تحریک وا داشت . صورتش مماس با گردنم بود و من گرمای نفساش رو دریافتم . لحظه ایی به ذهنم خطور کرد که این کسی که الآن منو در اختیار گرفته ، همون بابک کوچولوی خودمه !! همین ذهنیت باعث شد تا حسِ حشری بودنم ، فزونی پیدا کنه . کمی باسنم رو به عقب متمایل کردم . کیرِ شق شده اَش لای درز کونم جای گرفت و کمی فشار از طرف بابک ، حرارت دوتایی مون رو بالا برد . گردنم آماج بوسه های برادرِ ناتنی اَم شد و همزمان سینه هام رو فشار میداد و می مالوند و خودش رو تکون میداد تا آمادگی لازم رو بدست بیاره . سعی کرد با همون دستش تیشرتم رو بالا بزنه و بالا تنه اَم رو لخت کنه . کمکش کردم . کرست نداشتم و درآوردن تیشرتم باعث شد تا رایحه ایی ملایم اما قابل لمس ازم ترشح کنه . غلتی زدم و رُخ تو رُخِ بابک شدم . نمیتونستم تو چشماش نگاه کنم ، فکر کنم اونم همین حس رو داشت . ناگهان لبش رو به لبم چسبوند و ازم لب گرفت . لبِ پائینی اَم رو مکید و تو دهنش گرفت . این کار رو چند بار تکرار کرد . مثل تو فیلمها لب تو لب بودیم و زبونش رو تو دهنم کرد و منم برای اعلام آمادگی ، زبونش رو مکیدم . برای شروع یه سکس ملایم و احساسی ، همین رو بس بود . صورتِ بابک غرقِ عرق بود و اینو به خوبی لمس می کردم . هیچ حرف و سخنی بین مون رد و بدل نمی شد . الآن دیگه تو بغلِ بابک بودم و بدن لخت و عضلانیش رو حس می کردم . هر وقتی چشم باز می کردم و می دیدمش . چشماش حالتی خاص رو داشت و به خوبی حشری بودن و حالی به حالی بودنش رو مشخص می کرد . دستِ بزرگش رو از روی شکمم لیز داد و به طرف زیر شکمم و متوقف کرد . شلوارم کش داشت و به راحتی دستش رفت تو شلوارم . هنوز اقدامی برای درآوردن شلوارم نکرده بود . کُصم رو از روی شورتم که حالا حسابی خیس شده و آب انداخته بود ، مالوند . خودم رو همزمان تکون دادم و سعی کردم حس بگیرم . دستای مردونش منو حشری تر کرد . انگشتش رو لای درزِ کُصم حرکت داد و به چوچولم رسید . فکر کنم دنبال سوراخِ کُصم می گشت که بالاخره اونو پیدا کرد و با کمی فشار انگشت پی برد که میتونه اونجا رو فشار بده و لذتی مضاعف رو نسیبِ خودش و من بکنه . فشاری که به انگشتش می آورد باعث می شد تا شورتم هم وارد کُصم بشه و مقداری از آب کُصم رو به بیرون متمایل کنه . بابک هر وقتی انگشتش رو میاورد بالا و بوش می کرد . خودم که خیلی خوشم نمی اومد اما برای اون جونِ تازه کار ، حتماً رایحۀ دلچسبیه که تکرارش می کرد . اینبار دستش رو از زیر شورتم رد کرد و آن را مماسِ کُصم نمود . شلپ شلوپی راه افتاده بود . صدای تجمعِ آبی که از کُصم ترشح کرده و شورتم از راه افتادنش ممانعت می کرد ، بگوش رسید . حرکات سریع و عجولانه بابک حاکی از حشری بودنش بود . با یه حرکت منو به پشت خوابوند و شلوار و شورتم رو از پام درآورد و پرید روم . اون موقع بود که متوجه شدم چقدر کیرش بزرگ و کلفت تر از قبل شده . باید هم همینطور باشه ، آخه خودم پرورشش داده بودم . کیرش لای پام مثل یه شیشه نوشابه ، قرار داشت و در حرکت بود . کمی ترسیدم . نکنه میخواد با این زیورِ مردونش واز طرفی موجودِ شکنجه آور ، به خودش لذت بده و سوراخ کُصم رو جر بده و بفرسته تو . تا اُمدم به خودم بیام و فکر چاره کنم ، کیرِ سیخ شدش رو فرستاد تو و منم با یه آخ و اُوخ جانانه ، کردنش رو تأیید کردم . ناکس نرم نرم هم تو نکرد ، یه مرتبه فرستاد تو و تا ته هم کرد . من که از درد سعی کردم تکون نخورم و بابک هم سعی داشت کیرش رو تو همون وضعیت نگه داره و درش نیاره . از خودم متعجب بودم که چه جوری تونستم این دسته چکش رو تو کُصِ ظریف و کوچکِ خودم جا بدم . بخوبی بزرگی و کلفتیش رو تو سوراخِ کُصم حس می کردم . چشم باز کردم و چشم تو چشمِ بابک شدم . داشت نگام میکرد . حتماً میخواست ببینه و از تو چشمام بفهمه که چه حسی دارم وقتی دریابم که توسط برادرِ ناتنی و کوچکترم مورد تعرض قرار گرفته ام . دقایقی بود که کنار هم ، لخت مادر زاد ، قرار داشتیم . دوتایی مون نفس نفس میزدیم . هر دو خسته و عرق کرده به نتیجه کار فکر می کردیم . با اینکه مورد تعرض قرار گرفته بودم اما خیلی هم بد نبود . حسِ بدی نداشتم . خُب باید قبول کرد که شروع کننده این موضوع خودم بودم و حالا هم نبایستی معترض باشم . بابک از جاش بلند شد و در حالی که با دستمالی که بدست گرفته بود سعی داشت مانع از ریختن آبش به روی فرش بشه از اتاق خارج شد . من هنوز تو فکر و تصورات کاری که انجام شده بود ، بودم . بابک صدام کرد و گفت : " تا میز صبحانه رو آماده کنی و چای دم بکشه ، منم برم یه ظرف حلیم بگیرم بیام تا با هم بخوریم و جُون بگیریم ... " !! صدای بسته شدن در بگوش رسید . مدتی بود که زیر دوش حمام بودم . آب کمی داغ بود ولی اهمیتی نمی دادم . یه مرتبه و با شدت شروع کردم به گریه کردن . بی اختیار به حال خودم متاسف شدم و از اینکه این فرصت رو داده بودم تا توسط برادر ناتنی ام مورد تعرض قرار بگیرم ، پشیمان و نادم شدم . به یاد بچه گی بابک افتادم و کارهایی که با او انجام می دادم ، فکر کردم و خود رو عامل اصلی این مصیبت دونستم . صدای باز شدن درب خونه و سپس بسته شدنش اُومد . خودم رو خشک کرده بودم و رو صندلی انتظار می کشیدم . استحمام روحیم رو بهتر کرده بود . بابک با سر و صدا واردِ خونه شد . " بیا ببین چه حلیمی گرفتم " !! بدون اینکه بهم نگاه کنه ، ظرف حلیم رو گذاشت تو آشپزخونه و اومد سمتم . گونه ام رو بوسید و گفت : " لادن تو بهترین خواهر دنیایی " !! . الآن که در حال شرح خاطراتم هستم ، 30 سال از سنم میگذره و هنوز مجردم . یه خواستگار سمج هم دارم . نمیدونم چی جوابش رو بدم . راستش دودلی و تردید منو بر سر دوراهی قرار داده . با بابک همخونه هستم و تو همون خونه پدری بسر می بریم . دادن به برادرِ ناتنیم برام عادی و عادت شده . شاید روزهای اول حسِ بدی داشتم اما با گذشت زمان و سماجت های بابک تو رابطمون ، کم کم این دادن ها برام عادی باشه . یکی از عادتهای ، صبح کردنه . تو هفته چند بار بعد از صبحانه منو میکنه و بعد میره سرکار . مخالفتی نمی کنم و بهتره بگم برام عادی شده . بابک مغازه رو در اختیار داره و کارش هم گرفته و از نظر مالی و زندگی مشکلی نداریم . اما این کردنها ودادنها به برادر ناتنی اَم ، افکارم رو مشغول می کنه . بالاخره هم من و هم بابک باید ازدواج کنیم و مستقل شیم اون وقت ، چی میشه ؟ نوشته: لادن رحیمی
    • arshad
      یار در خانه و ما گرد جهان میگردیم 3 دیگه چند روز گذشت و دوست نداشتم با مرضیه چشم تو چشم بشم.مرضیه هم سعی می کرد همه چیزو عادی نشون بده که انگار اتفاقی نیوفتاده. مرضیه زنی درونگرا و با سیاست بود و توی وجودش یه جنده گی درونی داشت، یه روز نسرین خانوم همسایمون باردار بود اومده بود خونه مون منم توی اتاق بودم، مرضیه به نسرین میگفت توی دوران بارداری هرچی بخوری یا هرکاری کنی روی رفتار بچه تاثیر میزاره.میگفت زن دایی من سر پسرش گوشت جوجه تیغی خورده بود بچه ش وقتی بدنیا اومده بود عادت داشت بره زیر کمد قایم بشه،یا توی حرفاش تعریف میکرد میگفت کامران مرد خوبیه ولی من زن بدی بودم واسش. حرفایی که مرضیه به نسرین میزد منو بیشتر توی فکر فرو میبرد، که منظور از بد بودن یعنی چی، و یه سوال توی ذهنم موج میزد که چرا من علاقه شدید جنسی به مرضیه دارم و چند سالی هم با سارا خودمو ارضا میکرد و قبل از این دو نفر چند باری هم الهامو مالونده بودم. کامران از دوران مجردی یه فامیل دور داشت به اسم ناصر که باهم خیلی برو بیا داشتن.طبق گفته های مرضیه حتی وقتی که میخواست کامران خونه رو بسازه ناصر خیلی کمکشون کرده بود و بدونه اینکه یه ریال پول بگیره و توی خونه ی ما خیلی رفت و امد میکرد.من زیاد ناصر رو ندیده بودم ولی بارها از زبون مرضیه خیلی تعریف و تمجید از ناصر میکرد ، یه روز با کامران رفته بودیم شهرستان مراسم محرم بود نذری میدادن منم اخر نذری وایساده بودم دیگه رو بشورم که یکی از زنها به اونیکی گفت این پسره کیه؟ ، اونیکی گفت پسره کامرانه ،زنه بهش گفت من فکر کردم پسره ناصره ! خیلی شبیه محسن پسره ناصر میمونه ، اون یکی زنه هم گفت راست میگی خیلی شبیه محسن پسره ناصره. این حرفشون جرقه رو توی ذهنم زد که دقیقا چه اتفاقی افتاده ،با کلی تحقیق و توی اینترنت حتی میشه از گروه خونی هم تشخیص داد گروه خونیه کامران A بوده، گروه خونی مرضیه o ولی نکته جالب اینکه گروه خونی من B بوده، و همین باعث شده بود که مطمئن بشم مرضیه از اون جنده های هفت خطه ، و همین موضوع رو خوده مرضیه میدونست که دلیل اینکه بهش گرایش جنسی دارم ، دسته گل خودشه. چند وقتی از سکس با مرضیه میگذشت که موقعیتش پیش نمیومد که حرکتی بزنم. تا اینکه تصمیم گرفتیم ال سی دی بخریم و قیمت های بانه نسبت به محل خودمون خیلی تفاوت داشت و قرار شد برم با اتوبوس بانه ،به مرضیه گفتم منکه دارم میرم توهم بیا جنس های ارزون و خوب زیاد داره که قبول کرد باهم بریم ،رسیدیم بانه و شروع کردیم به گشتن و خرید کردن و هوا تاریک شده بود و به مرضیه پیشنهاد دادم شب بمونیم استراحت کنیم فردا حرکت کنیم . یه هتل دوتخته گرفتیم و مرضیه رفت حمام دوش گرفت و اومد بیرون و پشت سرش من رفتم ولی توی حمام تمام ذهنم پیشه مرضیه بود و بهترین فرصتی بود که دوباره بتونم بکنمش و اومدم از حمام بیرون دیدم مرضیه رو تخت از خستگی غش کرده خوابش برده ، منم قسمتی که جای من بود دراز کشیدم زیر پتو اروم دستمو زدم به باسنش یه نرمی خیلی خاصی بود که به جز کامران ، زیر خوابه ناصر هم بوده، دیگه تقریبا اتاق تاریک بود و به جز نفس نفس زدن مرضیه و من صدای دیگه ای نمیومد برگشتم سمته مرضیه از روی شلوار کیرمو تنظیم کردم لای کونش اروم چسبوندم و بوی رطوبت موهاش با شامپو به مشامم می رسید .دیگه یه کمی با صدای آروم کنار گوشش گفتم جوووون عجبب کوصییی وایییی ، عجب کوووونییییی داری آخ ، که نفس نفس زدن مرضیه تند تر شده بود یه چرخ زد حالت درازکش خوابید ، مدلی که زنها میخوان زایمان کنن، اروم از تخت اومدم پایین تخت شلوارشو نخی شو گرفتم بکشم پایین ، خودشو یکم شل کرد که راحت تر در بیاد،اروم کشیدم پایین سرمو بردم زیر پتو نوک زبونمو چند باری کشیدم رو کوصش ، کوصش خیصه خیص شده بود شروع کردم لیسیدن .حالم خیلی بد بود دیگه کاملا جراتم زیاد شده بود.کیرمو دراوردم گذاشتم جلو کوصش با یه فشار تا ته کردم داخل دیگه هیچی واسم مهم نبود و پیرهنش رو دادم بالا شروع کردم خوردن سینه هاش و محکم بغلش کردم گفتم جووووون جنده ی من ابم که اومد همه رو تا ته ریختم توی کوصش ابمو تا قطره اخر ریختم تو کوصش ، بعد نیم ساعت مرضیه بلند شد رفت خودشو شست .مجدد سیخ کردم اومد بخوابه بهش گفتم قنبل کن از عقب میخوام بکنم تو کوصت ، بدونه اینکه حرفی بزنه دیگه رومون باز شده بود چند بار دیگه تا صبح کردمش.صبح دیگه از خستگی خوابمون برد و رفتیم یه چرخ زدیم توی بانه برگشتیم سمته هتل کامران به مرضیه زنگ زد پس کجایید چرا نمیاید تهران. مرضیه در حالی که کیر توی دستش بود میمالید به کامران گفت مسیر خیلی طولانیه خسته شدیم و فردا حرکت میکنیم ،توی اون دو روز انقدر مرضیه رو از کوص کردم که کیرم زخم شد. دیگه موقعیت پیش نیومد و مرضیه پا رو سن گذاشت و منم دیگه اون حسو نسبت بهش از دست داده بودم. مرسی که وقت گذاشتید، اگه غلط املایی بود گذشت کنید نوشته: مهران
×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

لطفاً اگر به سن قانونی نرسیده اید این سایت را ترک کنید Please Leave this site if you are under 18