رفتن به مطلب

داستان سکسی همسر بی غیرت


migmig

ارسال‌های توصیه شده


من همسر بدی ام 1
 

من همسر بدی ام
شوهرم سعید ساعت هاست که بیدار شده و من هنوز توی تخت دراز کشیدم . چند دقیقه ای شده که بیدارم و دیگه باید برم صبحونه ش رو اماده کنم ، اگر همسر خوبی میبودم باید همون موقع که سعید بیدار شد بیدار میشدم و توی کارهای مزرعه کمکش میکردم.
خب الان دیگه باید بلند بشم براش صبحونه آماده کنم ولی بد بودن و زیر لحافم دراز کشیدن خیلی حس خوبی داره. خورشید در اوج طلوع هستش و نورش تا جا داره از لای پرده، اتاق رو پر کرده منم بالاخره فهمیدم باید روزم رو شروع کنم.
بالاخره از تختم بیرون اومدم و لباس راحتی هام رو پوشیدم شوفاژها خاموشه و هوا سرده، سعید هم چون مزرعه داره قبل از اینکه خورشید طلوع کنه و به مرغا غذا بده و گاوها رو بدوشه شوفاژ رو روشن نمیکنه دوست داشتم ازش بخوام که زودتر شوفاژها رو روشن کنه ولی میدونم برای پرداخت قبض های خونه مشکل داره مخصوصا توی این مواقع جنگ و تورم که همه چیز گرون شده، همینطور که از سرما میلرزم میرم طبقه پایین تا شوفاژ رو روشن کنم قسم میخورم اگر یک روزی لاتاری برنده شدیم اول ی بخاری درست حسابی بخریم حس خوبه گرما رو با هیچی عوض نمیکنم.
چراغ اشپز خونه رو میزنم و قهوه ساز رو روشن میکنم که سعید از دیشب اماده کرده.
از یخچال هم چندتا تخم مرغ برمیدارم بپزم، هرچی اطراف رو نگاه میکنم شوهرم رو نمیبینم از در میرم بیرون و زنگوله ای که کنار در ورودی هستش و اغلب برای گوسفندا استفاده میشه رو برمیدارم چون انگاری روی شوهرم هم کار میکنه، بعد چند بار تکون دادن زنگوله شوهرم سروکلش پیدا میشه
“سلام مریم” ، شوهرم یکم بعد همینطور که بوی کود و یونجه میده میاد داخل اشپزخونه
“خوب خوابیدی؟”
همینطور که براش قهوه میریزم میگم: “بدک نبود” به محض اینکه لیوان رو میزارم روی میز سریع اونو برمیداره و گونه م رو میبوسه ، م: " خودت چی؟ خوب خوابیدی؟"
س: “مثل همیشه”. شوهرم برعکس من هیچوقت بیخوابی نمیکشه هرچند یکم خُرخُر میکنه ولی جوری بزرگ شدم که همیشه مودب باشم و چیزی بهش نمیگم.
س:“امروز برنامه ت چیه؟” خوب میدونه قراره روزم رو چطور بگذرونم ولی بازم میپرسه . م:“مثل همیشه” – کلا خیلی توضیح نمیدم اخه فایده ش چیه وقتی میدونه؟
س: “هنوز با آقای ابراهیمی صحبت نکردی؟”. اینو میپرسه اونم وقتی هنوز توی لباس راحتیم دارم در آرامش صبحونه میخورم! یکم چپ چپ نگاهش میکنم و ادامه میده
س:“انقدر موضوع رو پیچیده نکن مَری(خلاصه مریم)،باهاشون قراردادی چیزی نداریم که”
م: “سعید خودم میدونم انقدر لازم نیست هی تکرار کنی”
ما هردو برای آقای مسعود ابراهیمی کار میکنیم که خونش نیم مایل با ما فاصله داره، سعید به عنوان مستاجرش روی زمینی که قبلا مال خودمون بود ولی بخاطر مشکلات مالی اونو به آقای ابراهیمی فروخت کار میکنه، من هم به عنوان نظافتچی خونه ش و پرستارش هستم هرچند که براش آموزشی ندیدم، آقای ابراهیمی رییس شایسته ایه ولی بازم رییسه، که خب بیشتر از شوهرم برای من دردسره ولی ما از پسش برمیایم، من از پسش برمیام، ب سختی.
س:“خب میدونم چیزی نیست که فکرشو میکردیم ولی اوضاع بهتر میشه، قول میدم”
من فقط سرم رو تکون میدم الان دیگه این موضوع ارزش بحث نداره
من و سعید سه ساله که ازدواج کردیم ولی بعضی وقتا حس میکنم مدت خیلی بیشتریه، من شوهرم رو تا حد مرگ دوست دارم، ولی اوضاع الانمون چیزی نبود که میخواستم حداقل نه برای طولانی مدت .
س:“امروز صبح باید ماشین رو ببرم سر راه هم می رسونمت#34; لقمه آخر صبحونش رو میخوره “چیزی لازم داری از شهر بگیرم ؟”
همینطور که به گوشیم ور میرم میگم:“ی لیست نوشتم گذاشتم روی فریزر”
میدونم درست نیست که همش یکسره توی اینستاگرام استوری دوستام که الان یا دانشگاه هستن یا پی زندگی هاشون رفتن رو نگاه کنم ولی نمیشه کاریش کرد احساس میکنم از کل دنیا به دور افتادم و نگاه کردن استوری بقیه هم بهم یکم ارامش میده و یکمم حسادت.
بشقاب غذام رو میبرم بشورم که سعید ازپشت بغلم میکنه و صورتش رو به گردنم میماله طوری که میتونم نفس گرمش رو حس کنم، توبغلش برمیگردم و اروم لباش رو میبوسم
اروم توی گوشش نجوا میکنم:“اگر میخوای بری سرکار باید بزاری منم برم” کاش دستاش که دورم حلقه کرده رو باز نکنه، ولی اینکارو میکنه، اروم با دستش به باسنم میزنه و میگه:“اینو می گذاریم برای بعد” همینطور که به سمت در میره میگه:“یسری چیزا رو باید بار بزنم وبعدش چه بیای چه نیای باید برم پس…” قبل از اینکه حتی جواب بدم بیرون وایستاده
میرم توی اتاقمون و همون لباس هایی که دیروز پوشیدم برمیدارم شلوار جین چسب و تیشرت و روش مانتو، به صورت بدون ارایشم نگاه میکنم و لبخند میزنم، امکان نداشت بدون اینکه حداقل ی روژ لب بزنم برم، سعید یه چیزی رو بار ماشین کرد منم سریع رفتم سوار ماشین شدم که باهم بریم توی مسیر سعید ازم پرسید:“اخیرا برات کنار اومدن با آقای ابراهیمی راحت تر شده ؟” تقریبا هر روز اینو میپرسه منم تقریبا هر روز اینو بهش میگم: “مشکلی نیست همه چی خوبه، به هر حال همینه که هست”
س:“میدونم برات سخته مَری ولی درستش میکنم بهت قول میدم”
منم سرمو تکون میدم و از پنجره ماشین بیرون رو نگاه میکنم
چون فاصله کم بود خیلی زود به خونه آقای ابراهیمی رسیدیم،شوهرم رو بوسیدم و باهاش خداحافظی کردم، خونه اقای ابراهیمی یکی از بزرگترین و باشکوه ترین خونه های روستا بود دم در که رسیدم برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم که سعید داشت برام از دور دست تکون میداد، درو باز کردم و رفتم داخل، خونه انقدر گرم بود که برای اولین بار از وقتی که از تخت دراومدم احساس گرما کردم. “تویی مریم؟” آقای ابراهیمی از اتاقش صدام کرد"بیا اینجا دخترم” انگار میتونستم جای دیگه ای برم!همینطور که از پله ها بالا میرفتم گفتم:“الان میام”، وقتی رسیدم با درمانده ترین حالت ممکن گفت:“دیگه آخرشه#34; قبلا هم اینارو گفته بود ولی همچنان زنده نشسته بود توی اتاقش،گفتم:“مطمئنم چیزی نمیشه شما حالتون خوبه” رفتم رو تختش رو عوض کنم اثرات ادرار خونی دیدم، شاید اینبار درست گفته باشه.
ابراهیمی:“به برادرزادم زنگ زدم چند ساعت دیگه میرسه اینجا، میخوام تو و سعید ملاقاتش کنید وباید همین امروز باشه، دیگه وقتی برام نمونده چیزایی هست که میخوام به هر سه شما بگم ولی خب وایستیم تا اون دوتا هم بیان”
م:“موضوع چیه اقای ابراهیمی؟”
ابراهیمی:“همونطور که بهت گفتم مریم، باید وایستیم بقیه هم بیان”
من روتختیش رو برداشتم که ببرم بشورم و همینطور با شوهرم تماس بگیرم.
بعد 1 ساعت ماشین سعید رو دیدم که داره میاد به محض اینکه از ماشین پیاده شد بهش گفتم:“آقای ابراهیمی به برادرزادش زنگ زده بیاد اینجا فکر کنم چیزی شده”
س:“چی؟ منظورت چیه؟” برام سخت بود آرامشم رو حفظ کنم گفتم:“چرا انقدر طول کشید بیای اینجا؟!” سعید:“داشتم علوفه هایی که برده بودن رو باز میکردم میدونی که یکم زمان میبره” سعید به پنجره اتاق ابراهیمی نگاه میکنه. س:“حالش چطوره؟”
م“:فکر میکنه داره میمیره#34;
س:“قبلا هم از این حرفا زیاد بهت زده”
م:“اره، اما اینبار حرفش رو باور میکنم” بعد هم بهش راجب روتختی خونیش گفتم.
یکم بعدی ماشین شاستی بلند میاد داخل حیاط خونه، ی مرده چهارشونه قدبلند و سبزه ازش پیاده میشه. س:“خب جناب برادرزاده وقتش رو برای اومدن تلف نکرد”
اون یک مقداری از شوهرم بلندتر و از من خیلی بلندتره یک ژاکت جین پوشیده بود و چکمه هاش یکم ساییده شده بودن یک کمربند چرم هم با سگک بزرگ طلایی دور شلوار جینش داشت هرچی نزدیک تر میشد میدیدم از چیزی که فکر میکردم پیرتره یکم رگه های سفید مو توی سرش و ریشش بود اما مرد خوش چهره ای بود مثل زغال هم سیاه سوخته نبود نگاه من و اون بهم افتاد و یک چیزه عجیبی درونم حس میکنم، به سمت مون میاد.
“امیر ابراهیمی هستم”
س:“خوشوقتم من سعیدم ایشون هم همسر من مریم هستن”
ا:“عموم حالش چطوره؟”
هردوشون به من نگاه کردن گفتم:“حالش خوب نیست راجب سرطانش میدونستی ؟”
ا:“شنیده بودم که سرطانش پیشرفت کرده پس حتما موضوع جدیه، میشه بریم ببینیمش ؟”
من جلو حرکت میکنم و اونا رو میبرم به اتاق آقای ابراهیمی، داخل اتاق منتظر ما روی تختش دراز کشیده. به ما نگاه میکنه و میگه :“صدای ماشینتون رو شنیدم، امیر ممنونم که اومدی” با بی حالی صحبت میکرد امیر باهاش دست داد بعدش ادامه داد:“ببخشید که یهو گفتم بیای ولی دیگه وقتی برام نمونده پسرم” ی نگاه به امیر میندازم یکم از اینکه پیرمرد به امیر گفت پسرم تعجب کردم اونقدر فاصله سنی ندارن که در حد پدر و پسر باشن هرچند که پیرمرد خیلی پیرتر از اونیه که من میدونم، آقای ابراهیمی به شوهرم نگاه میکنه و میگه:“واقعا متاسفم که این اتفاق برای شما می افتد، شما جز خوبی و مهربانی به من کاری نکردید " قلبم داشت میومد توی دهنم مگه چی میخواست بگه. آقای ابراهیمی با تلاش زیاد میگه:“قبل از اینکه برادرم بمیره ازم قول گرفت مزارع اینجا رو برای برادرزادم امیر بزارم چون اون تنها خانواده ایه که من دارم مخصوصا بعد فوت برادرم،میدونم شما دنبال بازخرید زمینتون بودین، شاید امیر با شما در این مورد همکاری کنه، امیر لطفا به این افراد خوب توجه کن برای من خیلی ارزش دارن، وصیت نامه من پیش وکلیم توی شهره همونطور که قول دادم تمام داراییم به تو میرسه#34;
آقای ابراهیمی آهسته چشمانش رو میبنده و دیگه بیدار نمیشه.
بعد از اون همه چیز سریع پیش میره چند ساعت بعد آمبولانس با جسد آقای ابراهیمی میره ما سه تا هم خسته پشت میز ناهارخوری میشینم اما سعید و امیر کمتر از من تحت تاثیر قرار گرفته بودن، اوضاع تغییر کرده بود و حسم میگفت تغییر خوبی نیست امیر میگه:
“میدونم که انتظار داشتی چیزی هم برای شما بزاره، متاسفم#34;
س:” نه اشکال نداره درک میکنم خانواده خانوادس و خون از آب غلیظ تره”
ا:” خب … شنیدم مدتیه شما همه چیز رو اداره میکنید”
س:” بله واقعا همینطوره"
ا:“هی سعید ما اینجا همه باهم دوستیم پس امیر صدام کن نه این مزخرفات جناب و اقا”
سوالی که میخواستم بپرسم رو بالاخره میپرسم:" شما قصد دارید اینجا رو بفروشید و به شهر برگردید؟" سعید جوری نگاهم میکنه که یعنی دارم زیاد از حد حرف میزنم، امیر میگه: “شما توان خریدش رو دارید؟” سعید سریع میگه:“نه نمیتونیم” امیر یکم منو نگاه میکنه و
ا:“پس چطوره همونطور که برای عموم اداره میکردید برای منم ادارش کنید منم قرار مدتی اینجا بمونم” سعید بازم سریع میگه :" بله امیر آقا عالی میشه ممنونم" یکم بعد باهم دست میدیم و موقع برگشت میتونستم نگاه های حریصانه امیر رو که از روی باسنم برداشته نمی شد حس کنم، حس عجیبی داشتم گذاشتم به حساب مرد بودنش و خیلی بهش فکرنکردم،
وقتی برگشتیم خونه صورت همسرم یکم درهم رفته بود ازش پرسیدم:" چی شده" با یک نیشخند عجیب ازم پرسید:“راجب امیر نظرت چه ؟”
م:“منظورت چیه” واقعا نفهمیدم گیجی رو که توی صورتم دید گفت:“دیدم وقتی حواست نبود یا موقع رفتن چطور نگاهت میکرد، بهت خیره شده بود” سریع باید جمعش میکردم با آرنجش به پهلوش زدم و گفتم:“خب من خوشگل و بامزه م چرا نباید نگاه کنه؟ حسودیت شده؟ بعدشم بیخیال احتمالا سنش دو برابر منه یه جورایی چندشه” سعید ی نگاه به من انداخت و بعد سرش رو انداخت پایین، گفتم:" چی شده عزیزم؟" سرش رو اورد بالا و به صورتم نگاه کرد گفت: “وقتی فهمیدم به تو نگاه میکرد…اینکه چرا و به کجا نگاه میکرد من…” حالا دیگه کاملا گیج شده بودم. م:“چی سعید؟ بهم بگو” یکم زمزمه کرد ولی نفهمیدم چی گفت بعدش بلند گفت: “وقتی اونطوری نگاهت میکرد من هیجان زده شدم!”
م:" منظورت… منظورت از نظر جنسیه ؟ یعنی حشری شدی ؟" با سر حرفم رو تایید کرد حالا نوبت من بود ساکت بشم و به زمین نگاه کنم، نمیدونم چی بهش بگم ولی نمیخوام قضاوتش کنم چند لحظه طولانی میگذره میپرسم:“این اولین باریه که همچین حسی داری؟ اولین باریه که داری به همچین چیزی فکر میکنی ؟” سرش رو تکون میده و میگه:“نه”
میبینم که اشک از چشمش سرازیر میشه دستش رو میگیرم و میگم:" اشکالی نداره عزیزم"
س:“نه اینطور نیست اوضاع خیلی خرابه نمیدونم چرا این افکار رو دارم”
م:“چه افکاری؟ فکر میکنی میخوام بهت خیانت کنم ؟ فکر کردی من همچین آدمیم؟”
س:“نه هرگز! من بهت اعتماد کامل دارم میدونم ادم خیانت کاری نیستی فقط اینکه وقتی با مردای دیگه تصورت میکنم اینکه با اونها باشی این احساس هیجان این شهوت بهم دست میده و اینطور افکار توی ذهنم میچرخه#34; سعی کردم جلوی خودم رو بگیرم ولی نتونستم
م:” خب چرا باید به بودن من با مرد دیگه ای مثل امیر فکرکنی؟" سعید اشکاش رو پاک کرد و گفت:“من حرفی از امیر نزدم منظورت چیه؟”
م:" هیچی آخه اون خیلی ازم بزرگتره"
س:“نه منظورت این نبود… واستا ببینم” سعید با دستش چونه م رو گرفت و گفت:" واقعا؟"
انگار احساسات مشترک همو فهمیدیم ولی گفتم:“چی ؟ نه من…” قبل اینکه حرفم رو تموم کنم گفت:“بخاطر هیکلشه نه؟ ازش خوشت اومده؟”
بدون هیچ توضیحی گفتم:“آره”
س:" میدونی که قراره باهاش کارکنم شاید ماه ها هم اینجا بمونه" اهی میکشم و به شوهرم میگم:“میدونم، قول میدم جنجال به پا نکنم دختر خوبی باشم”
س:" پس چطوره فردا دعوتش کنیم تا بهتر همو بشناسیم؟"
یکم دلم میلرزه فکر میکنم نکنه دارم مرتکب اشتباه بزرگی میشم ولی نمیتونم نه بگم
م:"باشه صبح که رفتم خونش دعوتش میکنم#34; یکم احساس جندگی بهم دست داد که راحت قبول کردم . امشب نتونستم بخوابم راستش نمیتونستم راجب این احساس جدید و امیر فکرنکنم همینطور که همسرم کنارم خوابیده بود شروع کردم به خودم ور رفتن اونقدری خوب نبود که ارضام کنه ولی باعث شد بیشتر دیونه بشم، با ی دستم شروع کردم کسم رو انگشت کردن و مالیدن با دست دیگم نوک سینه هام رو فشار میدادم با خودم فکر میکردم چطور حسیه که مردی بجز سعید بهم دست بزنه، دست های سبزه امیر رو که روی بدنم کشیده میشه تصور کردم به لب هاش که روی لبام قرار میگیره به زبونش که سینه هام رو لیس میزنه و به کیرش که توی کسمه، سعی کردم تمرکز کنم و خودم رو آروم کنم ولی نشد ساعت 4:30 صبح وقتی سعید غلط زد سمتم دستش رو گرفتم و بیدار شد کشیدمش سمت خودم و بوسیدمش یک بوسه ساده نبود خودش هم فهمید، شاید تونسته بود بخوابه ولی ذهنش همون افکار من رو داشت، قبل اینکه کیرش رو توی دستم بگیرم کامل راست کرده بود
پاهام رو براش باز کردم و اونم سریع اومد و کیرش رو کرد داخل کس خیسم، انقدر حشری بودم که وقتی کیرش رو حس کردم لرزیدم، دستم رو دور گردنش حلقه کردم کشیدمش سمت خودم و گردنش رو محکم گاز گرفتم نه اونقدر که ردش بمونه ولی محکم، سعید محکم محکم توی کسم تلمبه میزد خیلی وقت بود باهام خشن رفتار نکرده بود هرچند سریع یک ناله کوچیک ابش اومد و داخل کسم ریخت ولی بازم خوب بود، همیشه حس خوبی داشت. کیرش که اروم اروم داشت خواب میرفت رو توی کسم حس میکردم خواستم بلند شم که گفت :"بلند نشو توی تخت بمون امروز من برات صبحونه درست میکنم#34; وقتی از اتاق میره شروع کردم دوباره به خودم ور رفتن سعید ارضا شد ولی من نه، اب کسم و اب سعید که باهم قاطی شده بود باعث میشد راحت تر انگشتام سر بخورن داخل همه چیزی هم که توی ذهنم می گذشت این بود، چی میشد که همین کار رو با امیر میکردم تک تک صحنه هایی که با سعید رخداد رو با امیر تصور کردم انقدر حشری شدم و ادامه دادم به مالیدن و انگشت کردن خودم که تمام تنم از لذت لرزید و با یک ناله خفیف ارضا شدم و همه ملافه رو خیس کردم تا حالا اینجوری ارضا نشده بودم، تو فکر این بودم وقتی امیر رو دعوت کنیم چه اتفاقی می افتد واقعا مشتاقم بدونم …

(اگر خوب بود قسمت بعدو بگید بزارم یا نه)

نوشته: مترجم کاکولد

  • Thanks 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

لطفاً اگر به سن قانونی نرسیده اید این سایت را ترک کنید Please Leave this site if you are under 18