رفتن به مطلب

ارسال‌های توصیه شده

     عمه × محارم × داستان عمه × سکس عمه × داستان سکسی × داستان محارم × سکس محارم × میلف × داستان میلف × سکس میلف ×

کردن عمه زهرا

سلام من فرهاد هستم ۳۳ ساله و این ماجرا همین سال جاری ۱۴۰۲ برام پیش اومد و دوست داشتم بنویسم چی شد . توی شهری که زندگی می‌کنیم از ارث پدر بزرگ پدری یه تکه زمین بزرگ به عموها و پدر و عمه هام رسید . قبلا زمین ها حاشیه شهر بودن ولی بعد توسعه پیدا کردن شهر دیگه جزئی از شهر شدن و منزل پدری من اونجا بود و عموهام هم سهم شون را فروختن و رفتن جای دیگه و عمه زهرا که با شوهرش قبلا جای دیگه زندگی میکردن خونه شون را که قدیمی بود فروختن و با پولش توی زمین به ارث رسیده خونه به روز ساختن و زندگی می‌کردیم در نزدیکی همدیگه ولی بابت همین قضیه ها ارث و میراث زیاد رابطه خوبی نداشتن خانواده پدری من با هم ولی قهر هم نبودن و در حد سلام و وسلام و دید و بازدید عید یا مراسم خاص فقط با هم سر و کار داشتن و این پول و ارث همشون را با هم بد کرده بود … بگذریم من شغلم مغازه هست و تعمیرات مرتبط هم با شغلم دارم و یه باب مغازه از پدرم را توی همون محل داخلش مشغول بکار بودم . یه دوست و همکارام که با هم خیلی اوکی بودیم توی یکی از بهترین پاساژ های شهر یه مغازه بزرگ زد و وسایل عمده می‌آورد و با هم چک و مدت کار می‌کردیم و توی رفاقت هوا کار منو داشت . یه روز رفته بودم مغازه دوستم و به شاگرد داخل مغازه م سپرده بودم کسی کار داشت زنگ بزن و توی بد بازاری پیش دوستم داخل اون پاساژ و مجتمع بزرگ گرم‌حرف زدن بودیم که یهو احساس کردم کسی که رد شد از اون طرف پاساژ عمه زهرا بود و من اونا دیدم از داخل مغازه ولی اون منو ندید و حواسش به ویترین مغازه ها دیگه بود . به خودم و چشمام شک کردم . انگار شبیه عمه زهرا بود ولی عمه از این تیپ ها نمیزد . عمه زهرا ۹ سالی از من بزرگتر هست و یه بچه داره و شوهرش هم توی شرکت ها اطراف شهرمون کارمند هست و زندگی معمولی دارند. بدون اینکه جلب توجه کنم رفتم بیرون مغازه دوستم داخل محوطه پاساژ و دورادور مراقب بودم ببینم واقعی عمه زهرا بود با اون تیپ خفن یا شباهت یه خانم دیگه هست به اون و چند مغازه جلوتر مغازه رفیق من دیدم رفت داخل مغازه و آهسته آهسته رفتم نزدیک مغازه که عمه رفت داخلش و از صدای حرف زدن و لحن حرف زدن و خندیدن مطمئن شدم عمه زهرا هست ولی شاخ در آوردم از تعجب که عمه و این تیپ زدن ها؟؟؟؟!!! ولی نزدیک شدم و کنار در مغازه که عمه داخلش بود جوری ایستادم که اون منو نبینه ولی بتونم صدا بشنوم و اگه تونستم باز نگاه کنم واقعا خود عمه است؟؟؟!!! از صدای حرف و خنده ش مشخص بود با طرف خیلی اوکی هست و حتما یه حسابی دارن که اینجور دل میدن و قلوه میگیرن و‌ چند دقیقه یه بار قه قه میزدن زیر خنده و به قول بچه ها لاس میزدن حسابی با هم . حدود نیم‌ساعتی عمه زهرا توی مغازه یارو بود و طرف هم کار بلد بود و میدونست ویترین و دکور را چطور بچینه کسی زیاد نتونه آمار بگیره . مطمئنم عمه را مالوند و بوس و لب را بهم دادن چون تابلو بود که طرف از قصد اونجور ویترین زده که راحت به کار لاس زدن
بتونه برسه . اونجا کشیک کشیدم تا مطمئن شدم عمه زهرا داره میاد بیرون و سریع خودم رفتم داخل یه مغازه دیگه و الکی شروع کردم به قیمت پرسیدن تا عمه زهرا رد بشه و بره . وقتی مطمئن شدم رفت آمار طرف را گرفتم . اسمش مهدی بود و قد بلند و ته ریش و مو سایه زده و خوب از مغازه ش و اجناس داخلش مشخص بود مایه دار هست . خدایی نمیشه ناحق گفت و تیپ و استایل پسره خوب بود . دیگه مخ من دائم درگیر این قضیه شده بود و عمه زهرا که توی مجالس و جاهای معمولی خیلی عادی می‌گشت حتما رازی داره با این پسره مهدی که براش اون جوری تیپ زده بود و اونجور انداخته بود بیرون و لباس تنگ و مانتو جلو باز و آرایش حسابی و تغییر صدا و لفظ قلم و کفش پاشنه دار و موهای اتو کشیده و… دیگه هر وقت عمه زهرا را می‌دیدم توی محل که داره میره شک میکردم داره میره سراغ مهدی و اگه تیپ زده بود میدونستم کجا ممکنه بره و تا نزدیک پاساژ میرفتم و آمار میگرفتم . زیاد اشتباه نکردم و دو سه بار باز هم می رفت پیش مهدی مغازش و منم بهونه کاری می رفتم مغازه دوستم و مطمئن شدم عمه زهرا دوست پسرش کی هست و کجاست . از دوستم غیر مستقیم آمار اون مهدی را گرفتم و فهمیدم طرف خیلی کار بلد و حرفه ای هم توی کار خودش هست و هم توی خانم بازی . شماره ش را از روی تابلو مغازه ش برداشته بودم و پیج اینستا و واتس اپ و همه چیزش را چک میکردم و دیدم عمه زهرا هم توی فالور هاش هست . هر دو بار دیگه که حدس زدم عمه رفته اونجا و بعدش برام قطعی شد که رفته بوده عمه را از دور نگاه کردم و مشخص بود تشنه رفته و تشنه تر برگشته و الان لای پاش خیس شده ولی چون مکانش خوب نبوده و حسرت به دل برگشته . اون مهدی هم گرگ بود برای خودش و جوری که دوستم تعریف می کرد خیلی دوست زن و دختر داره و دائم سرش شلوغه و به نوبت میان و میرن دوستاش و یه جورایی اون طبقه پاساژ میدونن مهدی چیکاره است و زیاد خانم بلند میکنه . ماشین مهدی یه کیا بود که دوستم بهم گفت چه ماشینی داره و شماره ماشین ش را هم توی یه سر زدن ها به دوستم برداشتم . هر دفعه می رفتم پیش دوستم یه جورایی سعی می‌کردم هر چی میتونم آمار مهدی را بگیرم . این موضوعات حدود پنج ماهی طول کشید . دیگه عمه که از خونشون میومد بیرون من می‌فهمیدم که میخواد بره دنبال کارای معمول یا داره میره سراغ دوست پسرش و لاس زدن هاش . یه روز حوالی ظهر بود داخل مغازه خودم بودم که خیلی تصادفی ماشین مهدی را دیدم که رد شد از روبرو مغازه و گفتم حتما عمه ردیف کرده خونه را که ببرتش خونه و اومده کار عمه را بسازه ولی بعد چند دقیقه که مراقب بودم عمه اومد بیرون و رفت خیابون بغلی و قطعا مهدی سوارش کرد و رفتن و فهمیدم که با هم رفت و اومد دارن و جز مغازه جاهای دیگه هم با هم میرن . از طریق دوستم سعی کردم بفهمم خونه اون مهدی مارمولک کجاست . گفت نمیدونم دقیق ولی بچه خیابون … هست . کارم شده بود توی ساعات مختلف که پاساژ تعطیله برم اون حوالی توی اون خیابون که دوستم گفت دور بزنم ببینم که ماشین مهدی را می‌بینیم تا بالاخره سر یه کوچه که رد میشدن دیدم داخل کوچه ماشین مهدی پارک هست و بالاخره خونه مهدی را هم پیدا کردم . آدرس و پلاک دقیق را هم یه بعدازظهر که مهدی میدونستم برمیگرده محل کارش اون حوالی کشیک دادم تا متوجه شدم . دیگه تقریبا همه چیز را راجع به عمه زهرا و مهدی میدونستم جز اینکه چه موقع با هم میرن و میان . خیلی این مدت فکر کردم که چیکار کنم و از صدتا فکر منفی و دردسر دار سعی کردم به یکی از فکرا که میگفت عیب از عمه است و خود درخت کرم داره بها دادم و گفتم اون مهدی که صد تا دورش هست این عمه زهرا هست که میخاره و باید حالش را جا بیارم . خیلی مراقب بودم عمه کی میره میاد و دنبالش شک میکردم میرفتم و یه روز که دیدم عمه تیپ زده و اومد بیرون و فهمیدم که این وقت روز حتما میره پیش مهدی و مراقب بودم تا رفت منم رفتم سریع توی محل مهدی اینا و منتظر شدم و عمه خانم تشریف آوردن و رفتن داخل خونه آقا مهدی و ۲ ساعت بعد اومدش بیرون و منم جایی توی ماشین نشستم که نتونه منو ببینه و سعی کردم فیلم بگیرم از تردد عمه اون حوالی … دیگه یه جورایی آمار عمه دقیق دستم بود که کی میره پیش مهدی که لاس بزنه و چه ساعاتی میرن خونه برای عشق و حال … یه روز طرفای ظهر بود و باز عمه اومد بیرون و رفت دنبال صفا کردنش و من خیلی فکر کردم چه کنم ؟ خواستم دردسر جور کنم براش دلم نیومد ولی از طریق یه سیم کارت و یه پیج دیگه به عمه زهرا پیام دادم و نوشتم سلام و… چه خبر از آقا مهدی و… خلاصه اول که انکار کرد … و بعد بهش گفتم اگه حرفی به کسی بزنه منم چیزایی دارم رو میکنم و شماره و آدرس و اون تکه فیلم هایی که گرفته بودم در حین تردد کردنش را توی سکرت چت تلگرام براش فرستادم . اول فکر کرد مهدی هستم شوخی میکنم بعد فکر کرد مهدی شماره و آیدی داده و… ولی یواش یواش رام شد و افتاد به التماس که قصدت چیه و چرا این کارا می کنی و…بهش وقتی آمار خانوادگی میدادم خیلی یکه می‌خورد و فقط خواهش می‌کرد که شر بپا نکنم و هر کاری بگم میکنه و شوخی شوخی حرف ما رفت به سمت اینکه به من که هنوز نمیشناسه حال بده و منم بی خیال بشم و البته مطمئن مشورت گرفته بود و بهش گفته بودن اگه یه حال به طرف بدی قطعا دهنش بسته میشه و پای خودش گیر میکنه و جرات نداره آمار بده و … بالاخره ازش عکس خواستم تا امتحان کنم واقعی پایه است ؟ یا نقشه است و هر عکسی خواستم از بدنش داد و وقتی دیدم اون اندام را فهمیدم چرا مهدی عمه زهرا را مرتب میبره خونه و میکننش …یه روز که خیلی حشری بودم و عکس های عمه را دیدم دلم خواست که یه سره بشه کار و منم برسم به اون بدن جذاب و بهش گفتم زهرا خانم ساعت ۱۲ بیا پارک نزدیک خونه تا منم بیام و ملاقات کنیم . هم ترسیدم بودم هم چون آتو داشتم توپ منم پر بود . تاکید کردم با کسی بیاد و ماجرا بشه کاری ندارم بعدش چی میشه ولی صدرصد لو میدم به شوهرش که چیکاره است و قسم جون بچه ش را خورد و خیالم راحت شد که تنها میاد . رفتم‌ سر قرار و عمه اونجا نزدیک صندلی ها که قرار داشتیم ایستاده بود منتظر و اول که‌منو دید به رو نیاورد و فکرش را نمیکرد که من همون هستم که پیام میدم بهش و تا چند لحظه بعد که حرفش را خودم پیش کشیدم گیج بود و نشست روی صندلی ها پارک و کمی هم گریه کرد و قسم داد خودمم فقط یا کسی دیگه منو تحریک کرده و وقتی مطمئن شد بهم اول فحش داد بعد شروع کرد به انتقاد و سرزنش و پیشنهاد دیگه ولی من دلم خواسته بود که منم مزه اون هیکل را بچشم و گفتم من هم فکر کن غریبه و قولی که دادی را عملی کن . گفت نمی‌تونم و سخته برام و… ولی بهش گفتم من یه باره و دلم خواسته و بعد کلی بحث گفت باشه کثافت خبرت میکنم و…عمه رفت و خبری ازش ۲ هفته نشد . گاهی پیام میدادم میخوند ولی جواب نمی‌داد. یه روز زنگش زدم و حرف زدیم . گفت نمیتونم هضم کنم و… ولی گفتم اگه نمیخوای زورت نمیکنم ولی اگه غریبه بود حتما میدادی بهش و… قطع کردم و دو دقیقه بعدش پیام داد که قسم بخور یه باره و تموم و… گفتم باشه و گفت فردا صبح میتونی بیای اول وقت خونه ما وقتی شوهرم سر کار هست و بچه م مدرسه است ؟ گفتم باشه و دیگه حرفی نزدیم . سخت بود اون ساعات حتی اون شب خوابم نمی‌برد. ترسیدم ولی گفتم من گذاشتم به عهده خودش و اون خودش گفت بیا خونمون . فردا صبح اول وقت رفتم دوش گرفتم و اصلاح کردم و پیام دادم سلام من کی بیام و جواب داد برم حمام و بیام میگم‌بیای و ساعت ۸و ربع پیام داد مراقب باش کسی نبینه و بیا در را باز میزارم . نفهمیدم با چه سرعتی رفتم خونه عمه زهرا و رفتم داخل و دیدم عمه تازه از حموم اومده و لباس نازک پوشیده و دامن و رون های سفید و تپل و بی مو و قشنگ و نازش را آماده کرده که حال بده . دو سه دقیقه نشستم روی کاناپه و اونم سوال و جواب ۱ کلمه که چایی بیارم؟ کسی ندید اومدی داخل؟ قول که دادی همین یه بار یادت میمونه؟ … هر چی گفت منم گفتم حتما بله چشم و هر جور تو بگی و… جواب دادم . بهم گفت تو کی اینقدر عوضی شدی و چرا من ؟ و… گفتم بحث ها را قبلا کردیم و الان موعد وعده و وفاست . گفت خب پاشو کارتو زود بکن و گمشو برو دیگه نبینمت . نمیدونم چرا حرفاش بدتر حشری م می‌کرد. گفتم همینجا توی پذیرایی بکنیم ؟ گفت هر جا میخوای بکن فقط زود تمومش کن و توی منم آب نریزی حوصله دردسر ندارم . وقتی اینو گفت پاشدم و رفتم کنارش و روی مبل که نشسته بود و سرش پایین بود و دست انداختم به دامن کوتاه و سیاهش و خودش را هم چرخوندم و سریع از پاش در آوردم. شورت سیاه پوشیده بود و بوی حموم‌ که رفته بود میومد . چیزی نمی‌گفت. منم هیکل تپل و نازش را با دستام لمس میکردم و شورت را از کون گنده ش با زحمت در آوردم . الحق سلطان کوس ها لاپاش بود و به خودش رسیده بود که حال توپ بده . هر چی لای کونش را باز میکردی انگار تهش پیدا نبود بس قمبل هاش بزرگ بودن . همه جاش را بوس میکردم . اول سعی کرد بی تفاوت نشون بده ولی گفت یهو آب از کیرت میریزه رو مبل و بریم اتاق خواب روی تخت و سریع رفت و منم دنبالش و از پست سر اون کون بزرگش دیوونم می‌کرد. وقتی رفت رو تخت گفتم قمبل کن و‌ سریع قمبلی کرد که توی عمرم همچین هیکلی ندیده بودم . غیر ارادی سرم را لای کوسش کردم و بوسیدم و بو کردم و لیس زدم اول گفت قول دادی زود تموم کنی ور نرو زود بکن و برو منم گفتم بخورمش یه کم بعد و تا شروع کردم خوردن از کوس نازش از دست سر اولش خواست پاهاش را تنگ بزاره من درست حسابی نتونم بخورم ولی وقتی دید با زور بازش کردم پاهاش را باز گذاشت و گفت لعنتی کارم را بالاخره ساختی و کار خودتو با من کردی .‌ حدود ده دقیقه همون مدل که جلو من خم‌ بود و قمبل کرده بود براش خوردم و کونش را هم لیس زدم و می‌فهمیدم لذت میبره و حرفاش نرم تر شد و گفت دیوونه اگه آدم بودی بجا خودم بهترین دوستم را اوکی می کردم بری مرتب بکنی باهاش ولی تو هول و بی ملاحظه هستی و گاهی از شدت لذت و قلقلک شدن کمر بزرگش را میچرخوند و میگفت یواش چی کار میکنی من قرار نبود حال کنم ها و تو قرار بود حال کنی و آه و آخ می‌کرد. کوس تپل و کون تپل یه تیکه از بالا تا پایین بهم متصل و سوراخ کون که مشخص بود اونم حال زیاد داده و کیر خورده قبلا و کوس کاربلد که حریف کیر من راحت میشه و تا منگوله راحت می بلعه و برای خودش دیگه کار بلد شده . بهم گفت فرهاد خسته شدم میکنی یا بچرخم یعنی اینکه پاهام را بالا بگیرم تا بازم بخوری و گفتم من بازم میخوام بخورم و بچرخ و موقعی که چرخید لباس بالا تنه سبز رنگ و سوتین مشکی که بسته بود را هم در آورد و گفت فقط زود ها میخوام برم کار دارم و پاهاش را بالا کرد. سینه ها خدایی بلوری سفید با نوک قهوه ای که مشخص بود زیاد مکیدن و یه دونه مو به این بدن نبود و صاف صاف کرده بود . جوری برای عمه زهرا وقتی پاهاش بالا بود خوردم که افتاد به التماس و کمر چرخوندن و کمر زدن و خواهش کردن که بکنم توش واسش و منم گفتم اگه آبت را میاری تو هم با کردن من میکنم توش و اگه نمیاری آبت را و ارضا نمیشی من ميخورم تا از حال ببرمت . گفت تو کار به من نداشته باش گفتم نه یا تو هم آره یا فقط ميخورم… گفت باشه من زود میشم با خوردن بکن توش و من هم شورت و شلوار را در آوردم و کیرم را زیر چشمی نگاه کرد و گفت دیونه مواظب باشی توم نریزی ها و منم سریع پاهای عمه را بالا گرفتم و چند بار کشیدم لای کوسش و گفتم ببخشین با اجازه ولی گفت میخوای برات بخورم؟ گفت نه و فرو کردم تا تهش یواش یواش توی کوس تپل عمه با چوچوله کوچیک لیز و داغ و خیس بود و راحت رفت و افتادم روی کوس و سینه سمت راست عمه را شروع کردن مکیدن و عمه هم پاهاش را حلقه کرد دور کمرم و فقط ناله و آه و مشخص بود اونم داره حال میاد .‌ وسط سکس چندتا پوزیشن داگی و… عوض کردیم و زمانی که عمه اومد روی توی یکی از پوزیشن ها سوال پرسید از اون ماجرا ها که آمار داشتم و منم پرسیدم چه مدت دارین میکنین و یه جوری بی خجالت دوتایی حرف زدیم و حال هم کردیم . دیگه عمه را همون پوزیشن که نشسته بود روی کیر من سینه ش را مکیدم و خودش کمر زد تا افتاد به لرزش و جوری ارضا شد که عشق کردم و‌ خوابید روی من بی حال و بعد به شکم خوابوندم و کوسش را از پشت با زحمت کردم بس کونش بزرگ بود و انگشت به سوراخ کونش هم راحت فرو میرفت . آبم را گفتم بریزم به کونت و گفت بریز و ریختم لای کون گنده ش و فکر کنم خیلی بیشتر ارضا شدن هاس معمولی ازم ای اومد و عمه زهرا هم فهمید و گفت اوه چقدرم تو کف بودی و خندیدیم . پاک کردیم و نیم ساعت حرف زدیم و یه جورایی آشتی کرده بودیم و دوباره رفتیم توی تخت و حسابی حال کردیم ولی این دفعه بی خجالت و دوتایی حس مشترک داشتیم و کارای دیگه هم در ادامه پیش اومد و مینویسم …

نوشته: فرهاد

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • آخرین مطالب ارسال شده در انجمن

    • فیلم سکسی کوتاه که سه نفری یه دخترو برداشتن بردن طبعیتی چیزی لختش کردن دارن کص کونش میمالن یکیشون هم فیلم میگیره . تایم: 00:12 - حجم: 2 تماشای آنلاین فیلم لینک دانلود فیلم جهت مشاهده تمامی فیلم های سکسی ایرانی روی کلیک بزنید.
    • عکس سکسی یواشکی از حمام کردن میلف گوشتی ایرانی 5/5 برای تماشای تصاویر مخفی در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید.
    • عکس لخت زن ایرانی با کص کون گنده 4/5 برای تماشای تصاویر مخفی در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید.
    • عکس های یواشکی سکسی زن لخت ایرانی 3/5 برای تماشای تصاویر مخفی در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید.
    • عکس های مخفی از اندام لخت میلف گوشتی 2/5 برای تماشای تصاویر مخفی در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید.
    • عکس های مخفی ناب داداش بی از اندام سکسی خواهرش 1/5 برای تماشای تصاویر مخفی در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید.
    • سن بالا × زندایی × داستان سکسی × سکس سن بالا × داستان سن بالا × داستان زندایی × سکس زندایی × سکس میلف × میلف × سکس با زندایی سن بالا این داستان برمیگرده به پاییز امسال من ۲۹ سالمه و‌ همیشه بین اشنا فامیل مورد قبول بودم داییم شهرا جنوبی کار میکنه و خیلی زود بیا ۲ ماه یکبار هست ۳ تا بچه قد و نیم قد هم داره که بزرگه ۱۸ سالش هست زنداییم هم که اسمش مریم هست ۴۲ سالشه که از همون ۱۸ سالگی به بعد دوست داشتم ترتیبشو بدم ولی نشد هیکل توپی داره سفید سفید سینه ۸۵ به بالا کون گنده کلا خیلی سکسی هست قیافش هم بد نیست و خوبه داستان از اینجا شروع شد که بخاطر درس پسر دومی زیاد میرفتم خونشون پاییز که درس بهش یاد بدم درسش اصلا خوب نیست هروقت میدیمش میگفتم کاش بشه فقط بغلش کرد و سینه هاشو گرفت معمولا هم داخل خونه لباس راحت میپوشید نه لختی ولی کون سینه کامل در دید بود چندین بار گذشت از رفت و اومد در این مدت خودم حس میکردم فهمیده که چشمم بهش هست و پیش خودم میگفتم حتما خوشش میا که صمیمی تر میشه تا بعدازظهری رفتم خونشون که دیدم شال بسته به کمرش گفتم چی شده که گفت مبل بلند کردم و کمرم درد میکنه که بهش گفتم خب پماد بزن و ماساژ بده بهتر میشه گفت زدم ولی تموم شده بالاخره تموم شد و اخر شب اومد تو ذهنم که بهش بگم واست میخرم فردا پیام دادم و احوال پرسی که کمرت بهتره که گفت نه و گفتم فردا واست میگیرم میارم دیگه شروع کرد به تشکر و درد دل که داییت نیست و اذیت میشم منم و به خیلی چیزا نمیرسم و این حرفا صبح ساعت ۸ بیدار شدم ی دوش گرفتم رفتم دو تا پماد واسش گرفتم و بهش زنگ زدم خونه ای بیارم واست گفت اره هستم منم گفتم تا نیم ساعت دیگه میرسم اونم گفت برم دوش بگیرم تا تو میرسی شاید بهتر شدم رسیدم زنگ زدم رفتم بالا که دیدم ی شلوار گشاد پوشیده با تاپ و موهاشو با هوله بسته بود که خشک بشه تنها بود خونه و بچهها رفته بودن مدرسه دیگه تشکر کرد و رفت چایی اورد گفتم این دستور عملا داره باید پماد بزنی و ماساژش بدی و هوله گرم بزاری که تاثیر داشته باشه گفت باشه و تعریف میکردیک که تلفنش زنگ خورد پاشد که جواب بده ی دفعه از پشت چشمم خورد به کونش که شلوار بینش گیر کرده بود ی لحظه حس کردم کیرم راست شد از شهوتش چن دقیقه تلفنش طول کشید و اومد و منم گفتم برم دیگه که گفت مهدی تو که خودت میدونی دستور عملشو واسم پماد نمیزنی ی لحظه دنیا بهم دادن گفتم باشه که بعدش گفت اگه کار داری برو که منم گفتم نه کاری ندارم دوباره نشستم گفت پس بزار این وسایل جمع کنم بیام منم همش با خودم میگفتم چطوری شروع کنم چون نمیخواستم فرصت کردنشو از دست بدم که به خودم گفتم تهش ی دفعه میوفتم روش یا میشه یا نه اومد که گفت شروع کنیم و گفتم زندایی بهتره دراز بکشی که راحت تر انجام بشه بدون حرفی گفت رو مبل خوبه؟ گفتم اره دراز کشید رو‌مبل و لباسشو زدم بالا از چیزی که فکر میکردم سفید تر نبود ولی خوب بود همونم پماد زدم به کمرش که گفت اینجا بالشت نداره بیا بریم داخل اتاق که تخت هست گفتم اگه راحت تری باشه رفتیم داخل اتاق که تابشو بیرون اورد و فقط سوتین ابی بوده گفت میدونم که غریبه نیستی لباسمو دراوردم منم که از خدام بود به پشت دراز کشید منم ایستاده پماد زدم و میمالیدمش از جایی که درد داشت بالاتر رفتم بیشتر میخواستم با این کار بعدش برم سراغ کونش گفتم زندایی پایین تر هم بزنم شاید بهتر نتیجه داد گفت هرچه خودت میدونی کم کم اومدم پایین که رسیدم به شلوار و شرتش دیگه ازش نپرسیدم و ی مقدار کشیدمشون پایین از نصف کمتر کونش معلوم بود وای کونش مثل پنبه نرم بود دیگه فراموش کردم که کمرش کجاس ۳ ۲دقیقه شد که گفت مهدی کمرم بالاتره ی لحظه خواستم بحث بندازم گفتم از بس نرمه یادم رفت که این کمر نیس و خندید گفت حالا که خوشت اومده پس کامل پمادش بزن وای دیگه کیرم داشت میترکید شلوار و شرت تا زیر کونش دادم پایین کل کونش داخل دستام بود ی بار دیگه پماد زدم به کمرش و گفتم خوبه گفت عالیه کارت خودمم از اون نرمه بیشتر خوشم اومده بی زحمت ی بار دیگه ماساژش بده منم با خنده گفتم پس به من نگو یادت رفته گفت پس اگه میخوای راحت باشی بیا رو تخت خودش رفت وسط تخت و منم رفتم رو تخت اما از رو شلوارم مشخص بود شق کردم و فکر کردم متوجه شده و منم فکر میکردم چراغ سبز داده اگه بخوام کاری کنم داشتم ماساژش میدادم که خم شدم پماد بردارم از عمد کیرمو زدم بهش ببینم واکنشش چیه و چیزی نگفت و بعدش گفت زیاد بزن که خوب بشم منم گفت پماد کاری نمیکنه ماساژ مهمه که گفت تو هم خوب بلدی ی دفعه بلند شد و گفت شونه هامو هم ماساژ بده دیگه فشارم بالا رفت گفتم میخوای سوتینو باز کنم که راحت ماساژ بدم گفت باشه بازش کردم و سینشو با دست گرفت داشتم که ماساژش میدادم کم کم رفتم زیر بغلش که برم سمت ممه هاش گفتم اگه چیزی نگفت یعنی بکنم کم کم ممه هاشو گرفتم اصلا حرف نمیزد و فهمیدم راضی هست از پشت بهش نزدیک شدم و محکم گرفتشون و بهش چسبیدم فهمیدم حشرش زده بالا که چیزی نمیگه از پشت به گردنش نزدیک شدم و بوش کردم که گفت اگه میخوای کاری کنی راضیم اینو که گفت گردنشو بوسیدم و سینه هاشو‌ول کردم و دستمو برم سمت کصش و مالیدمش و برگشت سمتم و از لب گرفتم گفتم کاش زودتر میگفتی اونم گفت کاش زودتر کمرم درد میگرفت و گفت فقط سریع که سامان پسرش ساعت ۱ میا از مدرسه منم لخت شدم و افتادم روش و شروع کردم به خوردن لب و سینهاش اونم با دستاش کیرمو میمالوند چند دقیقه که گذشت کیرمو گذاشتم وسط سینه هاش و عقب جلو میکردم وای انگار بالشت پر قو بود که ی دفعه ابم اومد ریختم رو سینه و گردنش دستمال اوردم پاک کردم که گفت صبر کن کاندوم بیارم نمیخوام حاملم کنی که گفتم اره دست به حامله شدنت خوبه کت ۴ تا داری و کاندوم آورد و کشید رو کیرم و دراز کشید گفت ۲۰ روزه که جرنخوردم بدون مقدمه تا ته کردم داخل کصش و اه اوهش بلند شد محکم تلمبه میزدم صداش کل اتاق گرفته بود ۴ ۵ دقیقه گذشت از کنار کصش داشت ابش میومد فهمیدم ارضا شده منم همون لحظه اومد و کشیدم بیرون از کصش و کاندومو برداشت ریختم رو سینش چند دقیقه ازش لب گرفتم و پاشدیم داشت لباس میپوشید از پشت بهش چسبیدم و گفتم بعدی کی باشه گفت فردا خوبه و فردا دوباره زندایی رو مورد گایش قرار دادم از اون روز به بعد هفته ای دو بار میکنمش و یادش رفته شوهر داره. امیدوارم خوشتون اومده باشه نوشته: مهدی
    • شوهر وفادار سمانه - 1 سلام اسمم سمانه و ۲۸ سالمه تو ۲۰ سالگی با علی ازدواج کردم اون ۸ سال از من بزرگتره اوایل سکس های خوبی داشتیم اما کم کم تمایلش کم شد اصلا طرفم نمیومد گاهی انقدر حشری بودم که غرورم رو میشکوندم و آلتش رو موقع خواب در می‌آوردم و ساک میزدم خیلی کوچیک بود و شل درست شبیه خودش .خیلی راست نمی شد اما انقدر ساک میزدم و فانتزی های جنسی که داشتم به ذهن می‌آوردم تا کمی احساس بهتری داشته باشم اما هیچ وقت ارگاسم نشده بودم با کیرش . حتی پیش مشاور رفتم اما اونم گفت طلاق بگیر ازش اما جریان خانواده هامون طوری بود که حرف طلاق هم نمی شد زد .تا اینکه یه شب با هم فیلم دیدیم فیلم پورن هر چند نمیخواستم ببینم اما به اسرار علی و اینکه شاید با دیدن پورن یکم دودول تکون بخوره و بتونه کاری کنه قبول کردم .یه فیلم اروتیک داستانی بود که یه زن و شوهر جوان مشکل ما رو داشتن و داشتن دنبال راه حلی میگشتن که شوهره با اینکه مشکل داشت اما تمام تلاشش رو می‌کرد تا به همسرش کمک کنه حتی به کمک وسایل جانبی مثل خیار زنش رو ارگاسم می‌کرد و زندگیشون روز به روز با کیفیت تر میشد و کم کم به جایی رسیدن که یک مرد غریبه رو وارد زندگیشون کردن و اون مرد اومده بود خونشون تا با زنه سکس کنه جلوی شوهرش موقع دیدن این فیلم تقریبا ارگاسم شدم از بس هیجان انگیز بود و جذاب .مرد غریبه با آلت بزرگش کاری می‌کرد که خانومه تو فیلم چند بار آبش میپاچید و پاهاش میلرزید و گریه میکرد از شدت ارگاسم های شدیدی که می‌گرفت اما همچنان به شوهرش وفادار بود و زندگی عادی داشتن و همو دوست داشتن فقط از اون مرد غریبه به عنوان ابزار جنسی استفاده میکردن که نیاز خانوم رو برطرف کنه .وقتی فیلم به صحنه های جذاب ارگاسم رسید علی بهم میگفت سمانه تو هم آبت میاد اگه ارگاسم بشی؟ بهش به طعنه گفتم آره اگه مادربزرگ ۸۰ ساله منم کنار این مرده بخوابه آبش میاد و دیدم شروع کرد به حرفهای کاکولدی زدن و اینکه غیر مستقیم بهم میگفت که ما هم میتونیم راه این زن و شوهر تو فیلم رو در پیش بگیریم و… از اون شب به بعد دیگه اوضاع عوض شد و من شدم یه آدم عوضی .منی که همیشه چادر داشتم و با حیا و حجاب بودم با شلوار لی تنگ و مانتو باز و لباس سکسی تو خیابونا دنبال مرد رویاهام بودم تو یه جای شلوغ تو بازار بودیم با علی که یه مرد غریبه از پشت سر ما می‌اومد تا اینکه یه جایی وایسادیم که مردم‌نهاد بودن و همه چسبیده به هم و اون مرده هم از پشت خودشو می‌مالند به من و باسنم رو دست میزد یکم حالی به حولی شدم اما نمیشد به چنین مردی اعتماد کرد واسه همین به علی گفتن سریع از اون شلوغی دور شدیم بعدش به علی گفتم که یکی کونم رو دستمالی می‌کرد تو بازار و… علی هم کلی خندید .من دنبال یکی بودم که مخم رو بزنه بعد کم کم وارد رابطه جنسی بشیم اما همه مردها انگار می‌خواستند اولین بار دیدن ببرن تو رخت خواب .تو تلگرام با جابر دوست شدم و پسر خوبی بود اولین باری که دیدمش تو رستوران گفتم این دیگه همونه که میخواستم و تو رویای این بودم که به علی هم قضیه رو بگم و یه روز دعوتش کنم خونه و به فانتزی جنسی مون برسیم اما بعد از اینکه تو چت باهاش راجع به مسائل جنسی و … باهاش صحبت کردم و فهمیدم یه چیزی تو مایه های شوهر خودمه و اصلا خودش مشکل جنسی داره سریع بلاکش کردم فقط تنها فرقش این بود که اون قدبلند و خوش استایل بود … اگه دوست داشتین کامنت بزارین ادامش رو بگم نوشته: سمانه
×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

به زودی فعالیت در انجمن عمومی خواهد شد، حتما قوانین را مطالعه بفرمایید.