رفتن به مطلب

mame85

ارسال‌های توصیه شده

     عمه × محارم × داستان عمه × سکس عمه × داستان سکسی × داستان محارم × سکس محارم × میلف × داستان میلف × سکس میلف ×

کردن عمه زهرا

سلام من فرهاد هستم ۳۳ ساله و این ماجرا همین سال جاری ۱۴۰۲ برام پیش اومد و دوست داشتم بنویسم چی شد . توی شهری که زندگی می‌کنیم از ارث پدر بزرگ پدری یه تکه زمین بزرگ به عموها و پدر و عمه هام رسید . قبلا زمین ها حاشیه شهر بودن ولی بعد توسعه پیدا کردن شهر دیگه جزئی از شهر شدن و منزل پدری من اونجا بود و عموهام هم سهم شون را فروختن و رفتن جای دیگه و عمه زهرا که با شوهرش قبلا جای دیگه زندگی میکردن خونه شون را که قدیمی بود فروختن و با پولش توی زمین به ارث رسیده خونه به روز ساختن و زندگی می‌کردیم در نزدیکی همدیگه ولی بابت همین قضیه ها ارث و میراث زیاد رابطه خوبی نداشتن خانواده پدری من با هم ولی قهر هم نبودن و در حد سلام و وسلام و دید و بازدید عید یا مراسم خاص فقط با هم سر و کار داشتن و این پول و ارث همشون را با هم بد کرده بود … بگذریم من شغلم مغازه هست و تعمیرات مرتبط هم با شغلم دارم و یه باب مغازه از پدرم را توی همون محل داخلش مشغول بکار بودم . یه دوست و همکارام که با هم خیلی اوکی بودیم توی یکی از بهترین پاساژ های شهر یه مغازه بزرگ زد و وسایل عمده می‌آورد و با هم چک و مدت کار می‌کردیم و توی رفاقت هوا کار منو داشت . یه روز رفته بودم مغازه دوستم و به شاگرد داخل مغازه م سپرده بودم کسی کار داشت زنگ بزن و توی بد بازاری پیش دوستم داخل اون پاساژ و مجتمع بزرگ گرم‌حرف زدن بودیم که یهو احساس کردم کسی که رد شد از اون طرف پاساژ عمه زهرا بود و من اونا دیدم از داخل مغازه ولی اون منو ندید و حواسش به ویترین مغازه ها دیگه بود . به خودم و چشمام شک کردم . انگار شبیه عمه زهرا بود ولی عمه از این تیپ ها نمیزد . عمه زهرا ۹ سالی از من بزرگتر هست و یه بچه داره و شوهرش هم توی شرکت ها اطراف شهرمون کارمند هست و زندگی معمولی دارند. بدون اینکه جلب توجه کنم رفتم بیرون مغازه دوستم داخل محوطه پاساژ و دورادور مراقب بودم ببینم واقعی عمه زهرا بود با اون تیپ خفن یا شباهت یه خانم دیگه هست به اون و چند مغازه جلوتر مغازه رفیق من دیدم رفت داخل مغازه و آهسته آهسته رفتم نزدیک مغازه که عمه رفت داخلش و از صدای حرف زدن و لحن حرف زدن و خندیدن مطمئن شدم عمه زهرا هست ولی شاخ در آوردم از تعجب که عمه و این تیپ زدن ها؟؟؟؟!!! ولی نزدیک شدم و کنار در مغازه که عمه داخلش بود جوری ایستادم که اون منو نبینه ولی بتونم صدا بشنوم و اگه تونستم باز نگاه کنم واقعا خود عمه است؟؟؟!!! از صدای حرف و خنده ش مشخص بود با طرف خیلی اوکی هست و حتما یه حسابی دارن که اینجور دل میدن و قلوه میگیرن و‌ چند دقیقه یه بار قه قه میزدن زیر خنده و به قول بچه ها لاس میزدن حسابی با هم . حدود نیم‌ساعتی عمه زهرا توی مغازه یارو بود و طرف هم کار بلد بود و میدونست ویترین و دکور را چطور بچینه کسی زیاد نتونه آمار بگیره . مطمئنم عمه را مالوند و بوس و لب را بهم دادن چون تابلو بود که طرف از قصد اونجور ویترین زده که راحت به کار لاس زدن
بتونه برسه . اونجا کشیک کشیدم تا مطمئن شدم عمه زهرا داره میاد بیرون و سریع خودم رفتم داخل یه مغازه دیگه و الکی شروع کردم به قیمت پرسیدن تا عمه زهرا رد بشه و بره . وقتی مطمئن شدم رفت آمار طرف را گرفتم . اسمش مهدی بود و قد بلند و ته ریش و مو سایه زده و خوب از مغازه ش و اجناس داخلش مشخص بود مایه دار هست . خدایی نمیشه ناحق گفت و تیپ و استایل پسره خوب بود . دیگه مخ من دائم درگیر این قضیه شده بود و عمه زهرا که توی مجالس و جاهای معمولی خیلی عادی می‌گشت حتما رازی داره با این پسره مهدی که براش اون جوری تیپ زده بود و اونجور انداخته بود بیرون و لباس تنگ و مانتو جلو باز و آرایش حسابی و تغییر صدا و لفظ قلم و کفش پاشنه دار و موهای اتو کشیده و… دیگه هر وقت عمه زهرا را می‌دیدم توی محل که داره میره شک میکردم داره میره سراغ مهدی و اگه تیپ زده بود میدونستم کجا ممکنه بره و تا نزدیک پاساژ میرفتم و آمار میگرفتم . زیاد اشتباه نکردم و دو سه بار باز هم می رفت پیش مهدی مغازش و منم بهونه کاری می رفتم مغازه دوستم و مطمئن شدم عمه زهرا دوست پسرش کی هست و کجاست . از دوستم غیر مستقیم آمار اون مهدی را گرفتم و فهمیدم طرف خیلی کار بلد و حرفه ای هم توی کار خودش هست و هم توی خانم بازی . شماره ش را از روی تابلو مغازه ش برداشته بودم و پیج اینستا و واتس اپ و همه چیزش را چک میکردم و دیدم عمه زهرا هم توی فالور هاش هست . هر دو بار دیگه که حدس زدم عمه رفته اونجا و بعدش برام قطعی شد که رفته بوده عمه را از دور نگاه کردم و مشخص بود تشنه رفته و تشنه تر برگشته و الان لای پاش خیس شده ولی چون مکانش خوب نبوده و حسرت به دل برگشته . اون مهدی هم گرگ بود برای خودش و جوری که دوستم تعریف می کرد خیلی دوست زن و دختر داره و دائم سرش شلوغه و به نوبت میان و میرن دوستاش و یه جورایی اون طبقه پاساژ میدونن مهدی چیکاره است و زیاد خانم بلند میکنه . ماشین مهدی یه کیا بود که دوستم بهم گفت چه ماشینی داره و شماره ماشین ش را هم توی یه سر زدن ها به دوستم برداشتم . هر دفعه می رفتم پیش دوستم یه جورایی سعی می‌کردم هر چی میتونم آمار مهدی را بگیرم . این موضوعات حدود پنج ماهی طول کشید . دیگه عمه که از خونشون میومد بیرون من می‌فهمیدم که میخواد بره دنبال کارای معمول یا داره میره سراغ دوست پسرش و لاس زدن هاش . یه روز حوالی ظهر بود داخل مغازه خودم بودم که خیلی تصادفی ماشین مهدی را دیدم که رد شد از روبرو مغازه و گفتم حتما عمه ردیف کرده خونه را که ببرتش خونه و اومده کار عمه را بسازه ولی بعد چند دقیقه که مراقب بودم عمه اومد بیرون و رفت خیابون بغلی و قطعا مهدی سوارش کرد و رفتن و فهمیدم که با هم رفت و اومد دارن و جز مغازه جاهای دیگه هم با هم میرن . از طریق دوستم سعی کردم بفهمم خونه اون مهدی مارمولک کجاست . گفت نمیدونم دقیق ولی بچه خیابون … هست . کارم شده بود توی ساعات مختلف که پاساژ تعطیله برم اون حوالی توی اون خیابون که دوستم گفت دور بزنم ببینم که ماشین مهدی را می‌بینیم تا بالاخره سر یه کوچه که رد میشدن دیدم داخل کوچه ماشین مهدی پارک هست و بالاخره خونه مهدی را هم پیدا کردم . آدرس و پلاک دقیق را هم یه بعدازظهر که مهدی میدونستم برمیگرده محل کارش اون حوالی کشیک دادم تا متوجه شدم . دیگه تقریبا همه چیز را راجع به عمه زهرا و مهدی میدونستم جز اینکه چه موقع با هم میرن و میان . خیلی این مدت فکر کردم که چیکار کنم و از صدتا فکر منفی و دردسر دار سعی کردم به یکی از فکرا که میگفت عیب از عمه است و خود درخت کرم داره بها دادم و گفتم اون مهدی که صد تا دورش هست این عمه زهرا هست که میخاره و باید حالش را جا بیارم . خیلی مراقب بودم عمه کی میره میاد و دنبالش شک میکردم میرفتم و یه روز که دیدم عمه تیپ زده و اومد بیرون و فهمیدم که این وقت روز حتما میره پیش مهدی و مراقب بودم تا رفت منم رفتم سریع توی محل مهدی اینا و منتظر شدم و عمه خانم تشریف آوردن و رفتن داخل خونه آقا مهدی و ۲ ساعت بعد اومدش بیرون و منم جایی توی ماشین نشستم که نتونه منو ببینه و سعی کردم فیلم بگیرم از تردد عمه اون حوالی … دیگه یه جورایی آمار عمه دقیق دستم بود که کی میره پیش مهدی که لاس بزنه و چه ساعاتی میرن خونه برای عشق و حال … یه روز طرفای ظهر بود و باز عمه اومد بیرون و رفت دنبال صفا کردنش و من خیلی فکر کردم چه کنم ؟ خواستم دردسر جور کنم براش دلم نیومد ولی از طریق یه سیم کارت و یه پیج دیگه به عمه زهرا پیام دادم و نوشتم سلام و… چه خبر از آقا مهدی و… خلاصه اول که انکار کرد … و بعد بهش گفتم اگه حرفی به کسی بزنه منم چیزایی دارم رو میکنم و شماره و آدرس و اون تکه فیلم هایی که گرفته بودم در حین تردد کردنش را توی سکرت چت تلگرام براش فرستادم . اول فکر کرد مهدی هستم شوخی میکنم بعد فکر کرد مهدی شماره و آیدی داده و… ولی یواش یواش رام شد و افتاد به التماس که قصدت چیه و چرا این کارا می کنی و…بهش وقتی آمار خانوادگی میدادم خیلی یکه می‌خورد و فقط خواهش می‌کرد که شر بپا نکنم و هر کاری بگم میکنه و شوخی شوخی حرف ما رفت به سمت اینکه به من که هنوز نمیشناسه حال بده و منم بی خیال بشم و البته مطمئن مشورت گرفته بود و بهش گفته بودن اگه یه حال به طرف بدی قطعا دهنش بسته میشه و پای خودش گیر میکنه و جرات نداره آمار بده و … بالاخره ازش عکس خواستم تا امتحان کنم واقعی پایه است ؟ یا نقشه است و هر عکسی خواستم از بدنش داد و وقتی دیدم اون اندام را فهمیدم چرا مهدی عمه زهرا را مرتب میبره خونه و میکننش …یه روز که خیلی حشری بودم و عکس های عمه را دیدم دلم خواست که یه سره بشه کار و منم برسم به اون بدن جذاب و بهش گفتم زهرا خانم ساعت ۱۲ بیا پارک نزدیک خونه تا منم بیام و ملاقات کنیم . هم ترسیدم بودم هم چون آتو داشتم توپ منم پر بود . تاکید کردم با کسی بیاد و ماجرا بشه کاری ندارم بعدش چی میشه ولی صدرصد لو میدم به شوهرش که چیکاره است و قسم جون بچه ش را خورد و خیالم راحت شد که تنها میاد . رفتم‌ سر قرار و عمه اونجا نزدیک صندلی ها که قرار داشتیم ایستاده بود منتظر و اول که‌منو دید به رو نیاورد و فکرش را نمیکرد که من همون هستم که پیام میدم بهش و تا چند لحظه بعد که حرفش را خودم پیش کشیدم گیج بود و نشست روی صندلی ها پارک و کمی هم گریه کرد و قسم داد خودمم فقط یا کسی دیگه منو تحریک کرده و وقتی مطمئن شد بهم اول فحش داد بعد شروع کرد به انتقاد و سرزنش و پیشنهاد دیگه ولی من دلم خواسته بود که منم مزه اون هیکل را بچشم و گفتم من هم فکر کن غریبه و قولی که دادی را عملی کن . گفت نمی‌تونم و سخته برام و… ولی بهش گفتم من یه باره و دلم خواسته و بعد کلی بحث گفت باشه کثافت خبرت میکنم و…عمه رفت و خبری ازش ۲ هفته نشد . گاهی پیام میدادم میخوند ولی جواب نمی‌داد. یه روز زنگش زدم و حرف زدیم . گفت نمیتونم هضم کنم و… ولی گفتم اگه نمیخوای زورت نمیکنم ولی اگه غریبه بود حتما میدادی بهش و… قطع کردم و دو دقیقه بعدش پیام داد که قسم بخور یه باره و تموم و… گفتم باشه و گفت فردا صبح میتونی بیای اول وقت خونه ما وقتی شوهرم سر کار هست و بچه م مدرسه است ؟ گفتم باشه و دیگه حرفی نزدیم . سخت بود اون ساعات حتی اون شب خوابم نمی‌برد. ترسیدم ولی گفتم من گذاشتم به عهده خودش و اون خودش گفت بیا خونمون . فردا صبح اول وقت رفتم دوش گرفتم و اصلاح کردم و پیام دادم سلام من کی بیام و جواب داد برم حمام و بیام میگم‌بیای و ساعت ۸و ربع پیام داد مراقب باش کسی نبینه و بیا در را باز میزارم . نفهمیدم با چه سرعتی رفتم خونه عمه زهرا و رفتم داخل و دیدم عمه تازه از حموم اومده و لباس نازک پوشیده و دامن و رون های سفید و تپل و بی مو و قشنگ و نازش را آماده کرده که حال بده . دو سه دقیقه نشستم روی کاناپه و اونم سوال و جواب ۱ کلمه که چایی بیارم؟ کسی ندید اومدی داخل؟ قول که دادی همین یه بار یادت میمونه؟ … هر چی گفت منم گفتم حتما بله چشم و هر جور تو بگی و… جواب دادم . بهم گفت تو کی اینقدر عوضی شدی و چرا من ؟ و… گفتم بحث ها را قبلا کردیم و الان موعد وعده و وفاست . گفت خب پاشو کارتو زود بکن و گمشو برو دیگه نبینمت . نمیدونم چرا حرفاش بدتر حشری م می‌کرد. گفتم همینجا توی پذیرایی بکنیم ؟ گفت هر جا میخوای بکن فقط زود تمومش کن و توی منم آب نریزی حوصله دردسر ندارم . وقتی اینو گفت پاشدم و رفتم کنارش و روی مبل که نشسته بود و سرش پایین بود و دست انداختم به دامن کوتاه و سیاهش و خودش را هم چرخوندم و سریع از پاش در آوردم. شورت سیاه پوشیده بود و بوی حموم‌ که رفته بود میومد . چیزی نمی‌گفت. منم هیکل تپل و نازش را با دستام لمس میکردم و شورت را از کون گنده ش با زحمت در آوردم . الحق سلطان کوس ها لاپاش بود و به خودش رسیده بود که حال توپ بده . هر چی لای کونش را باز میکردی انگار تهش پیدا نبود بس قمبل هاش بزرگ بودن . همه جاش را بوس میکردم . اول سعی کرد بی تفاوت نشون بده ولی گفت یهو آب از کیرت میریزه رو مبل و بریم اتاق خواب روی تخت و سریع رفت و منم دنبالش و از پست سر اون کون بزرگش دیوونم می‌کرد. وقتی رفت رو تخت گفتم قمبل کن و‌ سریع قمبلی کرد که توی عمرم همچین هیکلی ندیده بودم . غیر ارادی سرم را لای کوسش کردم و بوسیدم و بو کردم و لیس زدم اول گفت قول دادی زود تموم کنی ور نرو زود بکن و برو منم گفتم بخورمش یه کم بعد و تا شروع کردم خوردن از کوس نازش از دست سر اولش خواست پاهاش را تنگ بزاره من درست حسابی نتونم بخورم ولی وقتی دید با زور بازش کردم پاهاش را باز گذاشت و گفت لعنتی کارم را بالاخره ساختی و کار خودتو با من کردی .‌ حدود ده دقیقه همون مدل که جلو من خم‌ بود و قمبل کرده بود براش خوردم و کونش را هم لیس زدم و می‌فهمیدم لذت میبره و حرفاش نرم تر شد و گفت دیوونه اگه آدم بودی بجا خودم بهترین دوستم را اوکی می کردم بری مرتب بکنی باهاش ولی تو هول و بی ملاحظه هستی و گاهی از شدت لذت و قلقلک شدن کمر بزرگش را میچرخوند و میگفت یواش چی کار میکنی من قرار نبود حال کنم ها و تو قرار بود حال کنی و آه و آخ می‌کرد. کوس تپل و کون تپل یه تیکه از بالا تا پایین بهم متصل و سوراخ کون که مشخص بود اونم حال زیاد داده و کیر خورده قبلا و کوس کاربلد که حریف کیر من راحت میشه و تا منگوله راحت می بلعه و برای خودش دیگه کار بلد شده . بهم گفت فرهاد خسته شدم میکنی یا بچرخم یعنی اینکه پاهام را بالا بگیرم تا بازم بخوری و گفتم من بازم میخوام بخورم و بچرخ و موقعی که چرخید لباس بالا تنه سبز رنگ و سوتین مشکی که بسته بود را هم در آورد و گفت فقط زود ها میخوام برم کار دارم و پاهاش را بالا کرد. سینه ها خدایی بلوری سفید با نوک قهوه ای که مشخص بود زیاد مکیدن و یه دونه مو به این بدن نبود و صاف صاف کرده بود . جوری برای عمه زهرا وقتی پاهاش بالا بود خوردم که افتاد به التماس و کمر چرخوندن و کمر زدن و خواهش کردن که بکنم توش واسش و منم گفتم اگه آبت را میاری تو هم با کردن من میکنم توش و اگه نمیاری آبت را و ارضا نمیشی من ميخورم تا از حال ببرمت . گفت تو کار به من نداشته باش گفتم نه یا تو هم آره یا فقط ميخورم… گفت باشه من زود میشم با خوردن بکن توش و من هم شورت و شلوار را در آوردم و کیرم را زیر چشمی نگاه کرد و گفت دیونه مواظب باشی توم نریزی ها و منم سریع پاهای عمه را بالا گرفتم و چند بار کشیدم لای کوسش و گفتم ببخشین با اجازه ولی گفت میخوای برات بخورم؟ گفت نه و فرو کردم تا تهش یواش یواش توی کوس تپل عمه با چوچوله کوچیک لیز و داغ و خیس بود و راحت رفت و افتادم روی کوس و سینه سمت راست عمه را شروع کردن مکیدن و عمه هم پاهاش را حلقه کرد دور کمرم و فقط ناله و آه و مشخص بود اونم داره حال میاد .‌ وسط سکس چندتا پوزیشن داگی و… عوض کردیم و زمانی که عمه اومد روی توی یکی از پوزیشن ها سوال پرسید از اون ماجرا ها که آمار داشتم و منم پرسیدم چه مدت دارین میکنین و یه جوری بی خجالت دوتایی حرف زدیم و حال هم کردیم . دیگه عمه را همون پوزیشن که نشسته بود روی کیر من سینه ش را مکیدم و خودش کمر زد تا افتاد به لرزش و جوری ارضا شد که عشق کردم و‌ خوابید روی من بی حال و بعد به شکم خوابوندم و کوسش را از پشت با زحمت کردم بس کونش بزرگ بود و انگشت به سوراخ کونش هم راحت فرو میرفت . آبم را گفتم بریزم به کونت و گفت بریز و ریختم لای کون گنده ش و فکر کنم خیلی بیشتر ارضا شدن هاس معمولی ازم ای اومد و عمه زهرا هم فهمید و گفت اوه چقدرم تو کف بودی و خندیدیم . پاک کردیم و نیم ساعت حرف زدیم و یه جورایی آشتی کرده بودیم و دوباره رفتیم توی تخت و حسابی حال کردیم ولی این دفعه بی خجالت و دوتایی حس مشترک داشتیم و کارای دیگه هم در ادامه پیش اومد و مینویسم …

نوشته: فرهاد

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

به زودی فعالیت در انجمن عمومی خواهد شد، حتما قوانین را مطالعه بفرمایید.