رفتن به مطلب

داستان کون دادن در مسافرت


mame85

ارسال‌های توصیه شده

 اقوام × سفر × گی × سکس گی × داستان گی × داستان سکسی ×

لب مرز

سلام عشقا. این خاطره واقعی واقعی وقت الکی نذاشتم بنویسمش. اسمم فرشاده امسال ۲۰ سالم میشه. من قبلاً با دوستام تجربه سکس رو داشتم و همیشه بات بودم ولی هیچوقت با سن بالا تجربه نداشتم. ظاهرم بدون ریشم و بدنی نسبتا تپلم و همیشه خودمو شیو نگه میدارم. این خاطره ام بر میگرده برای وقتی که رفتیم خونه خالم کردستان. شوهر خالم کُرد بودن ما اصالتا تهرانی. همیشه به مردای کُرد چشم داشتم چون جذبه خاصی برام داشتن. گذشت که عید نوروز رفتیم خونه خالمون که هم جشن نوروز ببینیم هم سری به خالمم زده باشیم. اصلا تو قید بند سکس کردن اونم تو اونجا با غریبه نبودم ولی چند وقتی که گذشت با چند نفر از این کولبرا برخورد داشتم که خیلی خشن و جذاب بودن. بیشتر که پیگیر شدم تونستم آمار قد بلنده شون رو در بیارم. اسمش زانا بود ۳۷ ۳۸ ساله. ظاهراً ریش دار و چشماش قهوه‌ای عسلی اینا. هیکل که نگم براتون چهارشانه قد بلند قوی اون چیزی که مد نظرم بود رو پیدا کرده بودم ولی از یه جهت می‌ترسیدم کاری کنم ابرو خودمو خونوادمو خاله بدبختم شوهر خالم بره تو اونجا. گفتم زیاد عجله و زیاده کاری نمیکنم یه محک میزنم ببینم این اهل حال هست یا نه اگر نبود ک بکشم ازش بیرون. از شوهر خالم که می‌شناختشون خواستم که منو باهاشون آشنا کنه تا بتونم هم نزدیک تر بشم بهش ( هم آقا زانا هم بقیه کولبرا) و هم یه آشنایی کوچیکی داشته باشم با کارشون. دو سه روز بعد شوهر خالم گفت با آقا زانا حرف زده که باهاشون بری بیرون دور اطراف رو ببینی و بری یه سری به کولبرا که یه جا جمع میشن بزنی. شلوار سفید تنگمو از قصد پوشیدم و رکابی تنم کردم با کاپشن که یه خودی هم نشون بدم و زدم بیرون. اومدم پیش آقا زانا بقیه دوستاش با یه لحن ناز و تهرانی گفتم : سلام و احوالپرسی که دیدم آقا زانا رفیقاش به کردی یه چیزایی گفتن و می‌خندیدن و با لحن کردی فارسی حرف زد که خوش اومدمو اسمت چیه خودشونو معرفی کردن . ( بعدا از شوهر خالم که پرسیدم اونا به کردی یه چیزایی بهم گفتن اونم خندید گفتش بهت خوش آمد گفتن ولی بعداً فهمیدم چشاشون منو گرفته بود😅)
گذشت رفتیم تو دل کوهستان مراتع سرسبز کردستان راه رفتن اینا تا آقا زانا منو برد پیش رفیقای دیگش از نزدیک سختی شغلشون رو دیدم … تو این حین که رابطه ما گرم گرفته بود بارون گرفت منم از اینور زیر بارون با شلوار سفید که داشت هی گلی میشد . آقا زانا گفت این لباسا برا شهره اینجا باید لباس کردی بپوشی. منم گفتم لباس کردی ندارم گفت ایراد نداره با یکی از پسرای اونجا حرف زد که هیکلش تقریبا شبیه من بود ازش کلید گرفت که با هم بریم اونجا لباس کردی پسر رو تنم کنم منم راه افتادم دنبالش. حرف زدیم که بچه تهرانی بچه خوشتیپ هستی چندتا دوست دختر داری منم گفتم من سنی ندارم آقا زانا ۱۹ سالمه دوست دخترم کجا بود اونم بلند گفت : ای گیان خیلی شیرینی پسر . رسیدیم خونه رفیقش که مجردم بود کلید انداختیم اومدیم تو یه لباس برام از لباس رفیقش در آورد گفت ، اینو تنت کن . منم دیدم موقعیت مناسبی شلوار لباس در آوردم. بنده خدا چشماش انگار داشت از حدقه میزد بیرون . یه تیکه گوشت سفید جلوش بود . لباس کردی تنم کردم گفتم آقا زانا اینو اوکی کن برام. اونم به بهونه های واهی میخواست شال دور لباسمو ببنده هی کونمو لمس میکرد میدید من اعتراضی ندارم با جرات انجام می داد که گفتم بریم آقا زانا اونم گفت بریم به چشم. بعد اینکه لباسمو جلوش عوض کرده بودم منو با شورت هفتی بدون مو دیده بود کلا هوش از سرش پریده بود . پیش دوستاش هی دست می انداخت دور گردنم و شوخی صمیمیت مون بالا گرفته بود. اون روز بدون اینکه بین منو زانا اتفاقی بیوفته گذشت. چند روز بعد آقا زانا از مرز اومده بود با بار . منم اتفاقی تو کوچه دیدمش که گفت وایسا نرو اگر میخوای باهام بیا بریم نزدیک مرز اونجا جای اصلی کار ماست که از نزدیک ببینی کارمونو منم گفتم آقا زانا خطرناک فلان گفت نگران نباش من بچه کوهستانم می‌دونم کجا امن کجا نه . منم گفتم بزار ب اهل خونه بگم هم نگران نشن هم لباس رفیقتون ک زیر بارون و گل کثیف شده بود رو شستم بیارم بده بهش و ازش تشکر کن. اونم گفت بزار برای بعد اگر به خونه بگی با منی تجربه ای رو که ممکنه ب دست بیارم رو از دست بدم. یه بویایی برده بودم ولی من چیزی برای باخت نداشتم. با هم راه افتادیم سمت مرز . تو راه بهم گفت ببین بچه شهر چقدر تپل بچه کوهستان چه قدرت بازویی داره . هیکل بازو هامو دست میزد می‌گفت این گوشتا ولی ب تو میاد منم گفتم این بدن قوی هم به شما میاد رسیده بودیم بین کوه تپه ها که گفت دوست داری بدن منو ببینی منم گفتم آره گفت باشه گیانم منم گفتم همینجا میخوای نشون بدی اون بدن سفت قوی رو ک گفت آره ولی بریم جلو تر منم گفتم باشه . رسیده بودیم بین کوه ها ک از هیچ جهت دید نداشت( نمی‌دونم حتی مرز بود یا نه یکی از کوهستان های اطراف بود) دیدم لباسش رو درآورد گفت ببین بدن مرد کُرد اینطوریه! بدنش خیلی خوب بود ! سینه بدنش مو داشت ولی نه موی بد مویی که بدن مرد رو جذاب می‌کنه بدنش مثل باشگاهیا بود ولی این بدن مردونه تر و قوی تر بود از دید من . که گفت تو هم لباس تو در بیار پسر شهری . گفتم برا چی آقا زانا گفت خجالت نداره که پسر می‌خوام تفاوت بدنمون رو ببینی منم گفتم سردم میشه آخه تو این هوا گفت چقدر سوسولی پسر، منم گفتم باشه ولی بریم حداقل جایی ک گرم تر باشه گفت گرم ترین جای ممکن الان همینجاست بریم پایین تو دیدیم بریم بالا سر تر میشه منم با اکراه قبول کردم. لباسمو ک در آوردم بدنم مور مور شده بود بعد آقا زانا با دست سینه شکم بازومو محکم گرفته بود می‌گفت ببین تو گوشتی من بدنم سفته هی انگولک میکرد می‌گفت چطور پسری هستی تو بدن گوشتی دیدم هی باسنمو نوازش می‌کنه دید اعتراض نمیکنم با چنگ باسنمو فشار میداد منم آه نالم بلند شده بود . آقا زانا گفت گیااااان دوست داری؟ منم فقط صدای ناله میکردم منو به جلو خوابوند رو کف خودشم افتاده بود روم. گرمای تن اون به بدن سرد هوای سردم که میمالوند حس شهوتم بلند کرد بود. بعد به زبون کردی قربون صدقم می‌رفت که خیلی وقته این کمر خالی نشده قوربانت برم این حرفا. برم گردوند کیرشو در آورد. کیییییییییر بوداااا بهم گفت تا حالا خوردی گفتم هم دادم هم خوردم ولی به سن بالا ندادم گفتش پس خوبه تجربه داری حدسم غلط نبود راجع بهت. شروع کردم ساک زدن براش صدای ناله قربون صدقه کردیش و صدای مردونه ش حشریم کرده بود . اینقدر براش ساک زدم ک فکم درد گرفته بود. دیگ داشتم ضعف میکردم گفتم آقا زانا چکاره ایم وازلین اینا که نیست گفت با تف!! منم گفتم عمراااا بابا با وازلین کونم پاره شده با تف که هیچی از اون اصرار از منم رد. ک گفت باید کون رو بدم همینجا بهش وگرنه برگشتی در کار نیست. منم چکار میتونستم بکنم گفتم قبول فقط آروم ، زود تمومش کن که گفت به چشم!!! به حالت ایستاده خمیده منو خوابوند و شروع کرد باز کردن کونم . با تف هی دست میکرد منم درد شهوت با هم تجربه میکردم. بعد ۵ دقیقه یه ده دقیقه گفت آماده باش دیدم داره سر کیرشو با تف می‌کنه تو سوراخ کونم… داشتم میمردم اشکم در اومد گفتم تورو خدا نه که گفت تحمل کن بدنم تو بدنش قفل بود که یهو با تموم زور کیرشو کرد تو کونم! دستشم جلو دهنم گذاشته بود که صدای جیغم پراکنده نشه. اون لحظه انگار کونم جر خورده بود… که گفت آروم باش بچه الان بهتر میشی… اوایل کردنش درد داشتم با گریه ولی بعدش عادت کردم و دیگه تو حال خودم نبودم. تو کوه ها داشتم کون میدادم… کمرشم اینقدر سفت بود از جلو پشت تموم پوزیشنا مارو کرد . آخرشم وقتی روم افتاده بود تلمبه میزد بهم گفت کجا خالی کنم گفتم تو کونم اونم آبشو با یه فشار زیادی خالی کرد توم. کونم بدنم داغ کرده بود… بی حال بی حال بودم لباسامو به سختی تنم کرد و ازم لب گرفت ک گفت پاشو بریم خانوادت نگران میشن. بهش گفتم واقعا جون ندارم کمرم لگنم کونم درد می‌کنه نمیتونم راه برم. اونم منو بغل کرد راه افتادیم سمت خونه… . از اون قضیه به بعد دیگه کارم اینه هر زمان میرم خونه خالم آقا زانا و رفیقاش حسابی کونمو مورد گایش قرار میدن که اگر دوست داشتید اون خاطرات دیگمم بگم. ( این خاطره برای نوروز نیست برای چند وقت بعد نوروز چون ما خالمونو دیر به دیر میبینیم مدت بیشتری می‌مونیم یا برعکس اونا میان تهران هم همینطوره و شوهر خالمم هی میاد سر میزنه و می‌ره) این خاطره واقعی دوستان من این همه وقت گذاشتم چیزی الکی نمیگم بهتون ✨♥️

نوشته: فرشاد

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • آخرین مطالب ارسال شده در انجمن

    • kale kiri
      دومادمون منو هم کرد!!   سلام اسم من میلاد هستش الان ۳۴ سالمه ولی داستانی که میخوام براتون تعریف کنم مربوط میشه به ۲۲ سالگیم اینم بگم که من زیاد خوشگل نبودم ولی کون و بدن خیلی خوبی داشتم ما ساکن شهرستان بودیم دامادمون آقا مجتبی ساکن تهران بود و یه مغازه کفش فروشی بزرگی داشت که معمولا دم عید خیلی سرش شلوغ میشد که یه سال دم عید خواهرم اینارو آورد گذاشت شهرستان رفتنی به من گفت میای بریم تا نیمه اول عید کمکم کنی حقوق خوبی بت میدم منم که بیکار بودم قبول کردم باهاش رفتم سه چهار روز اول همه چی خوب بود صب میرفتیم مغازه تا ده یازده شب،صبحونه و ناهار و اونجا میخوردیم برگشتنی غذا می گرفتیم می آوردیم خونه میخوردیم بعدش هر کدوممون دوش می گرفتیم و خوابیدیم صبح باز می رفتیم مغازه تا اینکه یه روز که خیلی سرمون شلوغ بود و خیلی خسته بودیم اومدیم خونه بعد شام دامادمون همونجور که دراز کشیده بود بهم ‌گفت میلاد خیلی خستم بلدی ماساژم بدی کمی خستگیم در بیاد بعد برم حموم ،منم گفتم زیاد بلد نیستم گفت عب نداره یه کم مشت و مالم بدی حله گفتم باشه دامادمون رو شکم چرخید و من رفتم پشتش چون زیاد بلد نبودم زیاد نتونستم خوب ماساژ بدم که دامادمون گفت کافیه ماساژ نمیدادی بهتر بود . وقتی بلند شد که بره حموم گفت بیا من ماساژت بدم تا یاد بگیری که منم قبول کردم و دراز کشیدم،گفت لباساتو در بیار فقط یه شورت تنت بزار بمونه که منم گفتم آخه گفت آخه نداره از رو لباس نمیشه که منم لباسامو در آوردم با یه شورت پادار دراز کشیدم شروع کرد ماساژ دادن که خدایی خیلی خوب ماساژ میداد،خیلی حال میداد،نمیدونم چرا ولی وقتی باسنمو ماساژ میداد کیرم سیخ سیخ شده بود،کارش که تموم شد گفت پاشو تو اول برو حموم من بعد تو میرم که وقتی من پاشدم دید که من بلند کردم خودمم خیلی خجالت کشیدم .خلاصه رفتم حموم و در اوردم اونم رفت دراومد اون شبو خوابیدم و صبح رفتیم سرکار. ولی سرکار هی می دیدم که دامادمون زیاد داره منو نگاه میکنه منم خجالت میکشیدم،خلاصه شب شد اومدیم خونه شام خوردیم بعد شام دامادمون بهم گفت ماساژ دیشب رو دوس داشتی گفتم آره خیلی خوب بود گفت دوست داری بریم حموم اونجا ماساژت بدم . منم که بدم نمیومد گفتم بریم خلاصه با کلی خجالت لخت شدم با یه شورت رفتم حموم اونم لباساشو کند اومد تو،کیرش یه کم بلند شده بود قشنگ از رو شورت معلوم بود،بعد شروع کردیم به شستن خودمون که بهم گفت دراز بکش تا ماساژت بدم منم دراز کشیدم اومد نشست رو باسنم و شروع کرد به ماساژ که من همینجوری کیرشو رو کونم حس میکردم ،خودمم شق کرده بودم وقتی رسید به کونم شورتمو داد بالا کامل انداخت لای کونم،باسنم کامل بیرون بود باسنمو خیلی مالید بعد بدون اینکه بهم بگه آروم شورتمو داد پایین که دستمو بردم نزارم دستمو گرفت همزمان شورتمو داد پایین شروع کرد به مالیدن سوراخم منم دیگه مقاومت نکردم چشامو گذاشتم رو دستم انگار که خجالت میکشم گذاشتم کارشو بکنه اونم خدایی کم نذاشت حسابی سوراخ کونمو مالید و لیس زد هراز گاهی هم چک سکسی میزد رو باسنم بعدش یه تف انداخت رو سوراخم و کیرشو گذاشت دم سوراخم آروم آروم اینقد عقب جلو کرد تا کامل تو کونم جا کرد ولی چند تا تلمبه که زد آبش اومد ریخت رو باسنم بعدش خودمونو شستیم اومدیم بیرون ولی فرداش مغازه همش به دیشب فک میکردم اونم هردفه نگام میکرد میگفت امشب باز برنامه داریمااا باشه منم با سر تایید میکردم . واسه همین اون شب خیلی زود مغازه رو بستیم رفتیم خونه که تا رسیدیم بهم گفت سریع دوش بگیر کارت دارم منم رفتم دوش گرفتم در اومدم سرمو سشوار میکشیدم که اومد گفت امشب میخوام مث یه تازه عروس بکنمت دستمو گرفت برد رو تختی که با خواهرم میخوابید گفت میشه لباس خواب خواهرتو بپوشی برام منم گفتم باشه لباس خواب خواهرمو پوشیدم اونم حسابی منو کرد زیر گوشم میگفت خیلی دوست دارم پیش خواهرت بکنمت حیف نمیشه .خلاصه قبل عید و هفته اول عید رو هرشب منو میکرد دیگه جوری شده بود که فیلم سکسمون رو میگرفت بعد با هم نگاه میکردیم.امیدوارم خوشتون بیاد نوشته: Milad.b
    • kale kiri
      جنده دانشگاه 2 سارا از دانشگاه متنفر بود. هر صبح که از خوابگاه بیرون می‌زد، حس می‌کرد داره می‌ره توی جهنم. راهروها پر از نگاه بود. نیلوفر اولین کسی بود که می‌دیدش. همیشه با اون لبخند کثیف و صدای بلندش: «آها، جنده‌ی دانشگاه اومد. کس‌ت هنوز از دیشب سامان می‌سوزه؟» دخترایی که توی کمپ نبودن هم فهمیده بودن. یکی‌شون یه بار توی سرویس بهداشتی گفت: «شنیدم شب کمپ همه کردن‌ت. حتی کونت رو هم.» سارا جوابی نداد. فقط سرش رو پایین انداخت و رفت. پسرا هم دست برنمی‌داشتن. کیان وقتی رد می‌شد شونه‌ش رو به شونه‌ی سارا می‌زد و آروم می‌گفت: «شب خونه سامان؟ یا امشب نوبت منه؟» پویا مستقیم‌تر بود. یه بار توی بوفه دستش رو گذاشت روی کمر سارا و فشرد: «کونت هنوز شله یا سفت شده؟» و سامان… سامان دیگه صاحبش شده بود. چت‌ها تموم‌نشدنی بودن. صبح، ظهر، شب. عکس و فیلم. فیلم‌هایی که خودش از سکس‌هاشون گرفته بود. سارا روی چهار دست و پا، کیر سامان تا ته توی کونش، صورت خیس از اشک و آب دهن. یا سارا که دهنش پر بود و سامان موهاش رو گرفته بود. زیر فیلم‌ها همیشه یه جمله بود: سامان: «اینو بفرستم گروه؟ یا خودت امشب میای خونه؟ انتخاب کن جنده.» سارا راضی نبود. هر بار که پیام می‌اومد، دلش می‌خواست گوشی رو پرت کنه و همه‌چیز رو بگه. ولی نمی‌تونست. سامان فیلم‌ها رو داشت. و هر بار که سارا مقاومت می‌کرد، یه عکس جدید می‌فرستاد یا تهدید می‌کرد که برای نیلوفر و الناز و حتی آراد می‌فرسته. پس سارا می‌رفت. خونه‌ی سامان. تخت سامان. کیر سامان. شده بود سکس‌پارتنر اون. نه دوست‌دختر، نه هیچی. فقط چیزی که وقتی سامان می‌خواست، پا می‌شد و کس و کون و دهنش رو می‌داد. آراد نگاش عوض شده بود. دیگه اون نگاه آروم اول ترم نبود. حالا وقتی سارا رو می‌دید، نگاهش سنگین و ارزیابی‌کننده بود. گاهی توی راهرو می‌ایستاد جلوش و با صدای بم، طوری که فقط خودش بشنوه، می‌گفت: «الناز حداقل وقتی می‌کنمش ناله می‌کشه قشنگ. نیلوفر جیغش بلنده. تو فقط ساکتی و تحمل می‌کنی. جنده‌ی بی‌صدا.» یه بار دیگه مقایسه کرد: «الناز کس‌ش تنگه و خودش درخواست می‌کنه. نیلوفر هر چی بگی می‌ده. تو… تو فقط چون مجبوری می‌دی. ولی کونت از هر دوشون شل‌تره.» سارا چیزی نمی‌گفت. فقط سرش رو پایین می‌نداخت و می‌رفت. جمعه شب، خونه‌ی سامان. سارا زودتر رسیده بود. سامان در رو باز کرد، فقط شورت پوشیده بود. بدون حرف سارا رو کشید داخل و هلش داد وسط پذیرایی. پویا و کیان هم بودن. هر سه لخت از کمر به بالا، کیرهاشون از قبل سیخ و آماده. هستی روی مبل بزرگ نشسته بود، فقط یه تی‌شرت سفید گشاد تنش بود که تا بالای ران می‌رسید. زیرش هیچی نبود. وقتی سارا اومد تو، هستی سرش رو بلند کرد و نگاه کوتاهی انداخت، بعد دوباره به سامان چشم دوخت. سامان به سارا اشاره کرد: «لباس دربیار. کامل.» سارا اطاعت کرد. لباس‌هاش رو یکی‌یکی درآورد تا کامل لخت شد. سامان اومد پشت سرش، دستش رو گذاشت روی سینه‌هاش و نوک‌ها رو بین انگشتاش فشرد. همزمان کیر سیخش رو مالوند به باسن سارا. «برو پیش هستی. پاهاش رو باز کن.» سارا رفت. هستی رو کمی خوابوند روی مبل و پاهاش رو از هم باز کرد. کس هستی از قبل خیس و متورم بود، لب‌هاش براق. سارا خم شد و زبانش رو از پایین به بالا کشید روی کس هستی. هستی ناله‌ی کوتاهی کرد. سارا لب‌ها رو مکید، بعد نوک زبانش رو برد روی کلیتوریس و دایره‌های کوچک و سریع کشید. همزمان دو تا انگشتش رو آروم فرو کرد داخل و شروع کرد به درآوردن. پویا اومد پشت سارا، زانو زد و بدون هیچ مقدمه‌ای سر کیر کلفت و رگ‌دارش رو گذاشت روی کس خیس سارا و با یه فشار محکم تا ته فرو کرد. سارا ناله‌ش توی کس هستی خفه شد. پویا دستش رو گذاشت رو کمر سارا و شروع کرد به کوبیدن. عمیق، سنگین، هر ضربه باسن سارا رو به جلو می‌روند و صورتش رو بیشتر توی کس هستی فشار می‌داد. کیان اومد بالای سر هستی، کیر بلندش رو گذاشت روی لب‌های هستی. «باز کن.» هستی دهنش رو باز کرد و کیان تا ته فرو کرد. دستش رو گذاشت پشت سر هستی و شروع کرد به کوبیدن گلوش. همزمان سامان اومد کنار پویا، انگشتش رو برد عقب و دو تا کرد توی کون سارا. باز کرد، چرخوند، بعد سر کیرش رو گذاشت روی سوراخ و با یه حرکت محکم تا نصف فرو کرد. جیغ سارا بلند شد. حالا دو تا کیر توی بدنش بود؛ پویا توی کس، سامان توی کون. دیواره‌ها از دو طرف فشرده شده بودن و هر حرکت یکی، اون یکی رو بیشتر فشار می‌داد. پویا و سامان ریتم‌شون رو هماهنگ کردن. گاهی با هم عمیق می‌رفتن، گاهی یکی بیرون می‌اومد و اون یکی تا ته فرو می‌کرد. صدای خیس برخورد پوست به پوست توی اتاق می‌پیچید. سارا بین دو کیر گیر کرده بود و فقط می‌تونست ناله و جیغ‌های خفه بکشه درحالی‌که هنوز زبانش روی کس هستی حرکت می‌کرد. کیان سرعتش رو بیشتر کرد توی دهن هستی. آب دهن از گوشه‌ی لب‌های هستی می‌ریخت پایین روی سینه‌هاش. پویا یکی از دستاش رو آورد جلو، موهای سارا رو از پشت گرفت و سرش رو عقب کشید. «بلندتر ناله کن.» بعد کف دستش رو چند بار محکم زد رو باسن سارا. جای قرمز ماند. سامان کیرش رو کامل تا ته توی کون سارا فرو کرد و چند ثانیه همون‌جا نگه داشت، بعد شروع کرد به تلمبه‌های کوتاه و سریع. «کونت داره شکل کیرم رو می‌گیره جنده.» همزمان پویا زاویه رو عوض کرد، پاهای سارا رو کمی بالاتر آورد تا عمیق‌تر بره توی کس. هر دو با تمام قدرت می‌کوبیدن. سارا بدنش می‌لرزید، پاهاش ضعیف شده بود و فقط با کمک دستای پسرها روی چهار دست و پا مونده بود. بعد از چند دقیقه سامان کشید بیرون از کون سارا، کیر براق و خیسش رو آورد جلو و کرد توی دهن سارا که هنوز بالای کس هستی بود. طعم مخلوط شیره‌ی خودش و کون سارا. همزمان پویا هنوز توی کس سارا بود و محکم می‌کوبید. کیان هم از دهن هستی کشید بیرون و اومد پشت هستی. هستی رو کمی بالاتر آورد و از پشت وارد کس‌ش شد. حالا سارا زیر هستی دراز کشیده بود و کس خیس و باز هستی رو می‌لیسید درحالی‌که پویا از پشت کس سارا رو پر می‌کرد و سامان گلوی سارا رو. کیان دستش رو گذاشت رو کمر هستی و شروع کرد به کوبیدن وحشیانه. هر ضربه سینه‌های هستی رو می‌لرزوند و کس‌ش رو بیشتر به صورت سارا فشار می‌داد. سارا زبانش رو برد داخل، لب‌ها رو مکید، کلیتوریس رو تند تند لیسید. هستی ناله‌هاش بلند شده بود. سامان ناگهان سارا رو کشید بالا. پویا هم کشید بیرون. سارا رو خوابوندن رو مبل، پاهاش رو باز. پویا از جلو وارد کس سارا شد، سامان از کنار اومد و کیرش رو کرد توی کون. دوباره دی‌پی. این‌بار سارا رو کمر بود و می‌تونست هر دو رو ببینه که چطور همزمان فرو می‌رن و بیرون می‌آن. کیان هم هستی رو آورد بالای صورت سارا. هستی زانو زد دو طرف سر سارا و کس خیس‌ش رو گذاشت روی دهن و بینی سارا. «بلیس. همزمان.» سارا بین دو کیر و کس هستی گیر کرده بود. پویا و سامان سرعت‌شون رو بالا بردن. هر ضربه عمیق‌تر و محکم‌تر. سامان کف دستش رو پشت سر هم می‌زد رو ران و باسن سارا. پویا یکی از دستاش رو آورد پایین و کلیتوریس سارا رو محکم می‌مالید. سارا جیغ‌هاش خفه می‌شد توی کس هستی. بدنش قوس برمی‌داشت و می‌لرزید. کیان از پشت هستی رو محکم‌تر می‌کوبید و گاهی دستش رو می‌آورد جلو و سینه‌های هستی رو می‌فشرد. «کس‌ت چقدر شل شده… هر دوتاتون جنده‌ین.» ساعت‌ها همین‌طور ادامه پیدا کرد. پسرها چند بار جا عوض کردن. گاهی هر سه روی سارا بودن؛ یکی توی دهن، یکی توی کس، یکی توی کون. گاهی روی هستی. سارا مجبور شد چند بار کس و کون هستی رو بلیسه درحالی‌که خودش پر بود. پسرها سیلی می‌زدن، مو می‌کشیدن، فحش می‌دادن و فیلم می‌گرفتن. نزدیک پایان، پویا داخل کس سارا خالی کرد، سامان داخل کونش، و کیان روی صورت و سینه‌های هستی. هر سه دختر و پسرها عرق‌کرده، نفس‌نفس‌زنان روی مبل و زمین افتاده بودن. شیره‌ها از بین پاهای سارا و هستی روی پارچه‌ی مبل می‌ریخت. نیم ساعت بعد در زده شد. آراد و الناز اومدن تو. هر دو لباس مرتب پوشیده بودن. الناز نگاه کوتاهی به صحنه‌ی به‌هم‌ریخته انداخت و فقط ابروهاش رو بالا داد. آراد هم چیزی نگفت. فقط نشست روی صندلی روبه‌رو. سامان سیگار روشن کرد و خندید: «دیر اومدید. تموم شده بود.» الناز موهاش رو پشت گوشش زد و پرسید: «نیلوفر کو؟ امشب نیومد؟» پویا شونه‌ش رو بالا انداخت: «پیام داد حال نداره.» الناز گوشی‌ش رو درآورد، یه عکس نشون داد. پسر جوون، خوش‌تیپ، ساعت گرون به دست، کنار یه ماشین خارجی. «با این دوست شده. بیرون دانشگاه. داره سعی می‌کنه کمتر… خب، کمتر جندگی کنه. انگار جدی گرفته.» سامان دود سیگار رو فوت کرد بالا و پوزخند زد: «جدی؟ پس باید یه کاریش کنیم. مثل سارا. یه کم تهدید، یه کم عکس، برمی‌گرده تو گروه.» آراد سرش رو تکون داد: «نه. بذار باشه. شاید این‌دفعه واقعاً خوشبخت بشه.» الناز هم خندید: «آره، بذار حداقل یکی‌شون نجات پیدا کنه.» همه ترکیدن از خنده. حتی هستی که هنوز لخت روی مبل بود، صورتش رو با دست پوشوند و خندید. آراد بلند شد، رفت سمت سارا که هنوز لخت و خسته گوشه‌ی مبل نشسته بود. دستش رو دراز کرد و سارا رو کشید بالا. آوردش بین خودش و الناز. دستش رو گذاشت دور کمر سارا، الناز هم از اون طرف دستش رو انداخت دور شانه‌ی سارا. هر دو به هم نگاه کردن و خندیدن. آراد با صدای آروم گفت: «امشب میای با ما. خونه ما می‌خوابی.» الناز هم خندید و موهای سارا رو از صورتش کنار زد: «آره. امشب مال مایی.» سارا چیزی نگفت. فقط سرش رو پایین انداخت. سامان از روی مبل نگاه می‌کرد و سیگار می‌کشید، ولی چیزی نگفت. نوشته: زیبای خفته
    • arshad
      سکس میلف خوشگل وطنی (تصاویر) .   کلیپ اول تایم: 00:10 - حجم: 1 تماشای آنلاین فیلم لینک دانلود فیلم کلیپ دوم تایم: 00:30 - حجم: 3 تماشای آنلاین فیلم لینک دانلود فیلم
    • arshad
      عکس های سکسی و لخت میلف ایرانی 11/11 برای تماشای تصاویر در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید     
    • arshad
      عکس های سکسی و لخت میلف ایرانی 10/11 برای تماشای تصاویر در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید     
×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

لطفاً اگر به سن قانونی نرسیده اید این سایت را ترک کنید Please Leave this site if you are under 18