رفتن به مطلب

داستان کون دادن در مسافرت


mame85

ارسال‌های توصیه شده

 اقوام × سفر × گی × سکس گی × داستان گی × داستان سکسی ×

لب مرز

سلام عشقا. این خاطره واقعی واقعی وقت الکی نذاشتم بنویسمش. اسمم فرشاده امسال ۲۰ سالم میشه. من قبلاً با دوستام تجربه سکس رو داشتم و همیشه بات بودم ولی هیچوقت با سن بالا تجربه نداشتم. ظاهرم بدون ریشم و بدنی نسبتا تپلم و همیشه خودمو شیو نگه میدارم. این خاطره ام بر میگرده برای وقتی که رفتیم خونه خالم کردستان. شوهر خالم کُرد بودن ما اصالتا تهرانی. همیشه به مردای کُرد چشم داشتم چون جذبه خاصی برام داشتن. گذشت که عید نوروز رفتیم خونه خالمون که هم جشن نوروز ببینیم هم سری به خالمم زده باشیم. اصلا تو قید بند سکس کردن اونم تو اونجا با غریبه نبودم ولی چند وقتی که گذشت با چند نفر از این کولبرا برخورد داشتم که خیلی خشن و جذاب بودن. بیشتر که پیگیر شدم تونستم آمار قد بلنده شون رو در بیارم. اسمش زانا بود ۳۷ ۳۸ ساله. ظاهراً ریش دار و چشماش قهوه‌ای عسلی اینا. هیکل که نگم براتون چهارشانه قد بلند قوی اون چیزی که مد نظرم بود رو پیدا کرده بودم ولی از یه جهت می‌ترسیدم کاری کنم ابرو خودمو خونوادمو خاله بدبختم شوهر خالم بره تو اونجا. گفتم زیاد عجله و زیاده کاری نمیکنم یه محک میزنم ببینم این اهل حال هست یا نه اگر نبود ک بکشم ازش بیرون. از شوهر خالم که می‌شناختشون خواستم که منو باهاشون آشنا کنه تا بتونم هم نزدیک تر بشم بهش ( هم آقا زانا هم بقیه کولبرا) و هم یه آشنایی کوچیکی داشته باشم با کارشون. دو سه روز بعد شوهر خالم گفت با آقا زانا حرف زده که باهاشون بری بیرون دور اطراف رو ببینی و بری یه سری به کولبرا که یه جا جمع میشن بزنی. شلوار سفید تنگمو از قصد پوشیدم و رکابی تنم کردم با کاپشن که یه خودی هم نشون بدم و زدم بیرون. اومدم پیش آقا زانا بقیه دوستاش با یه لحن ناز و تهرانی گفتم : سلام و احوالپرسی که دیدم آقا زانا رفیقاش به کردی یه چیزایی گفتن و می‌خندیدن و با لحن کردی فارسی حرف زد که خوش اومدمو اسمت چیه خودشونو معرفی کردن . ( بعدا از شوهر خالم که پرسیدم اونا به کردی یه چیزایی بهم گفتن اونم خندید گفتش بهت خوش آمد گفتن ولی بعداً فهمیدم چشاشون منو گرفته بود😅)
گذشت رفتیم تو دل کوهستان مراتع سرسبز کردستان راه رفتن اینا تا آقا زانا منو برد پیش رفیقای دیگش از نزدیک سختی شغلشون رو دیدم … تو این حین که رابطه ما گرم گرفته بود بارون گرفت منم از اینور زیر بارون با شلوار سفید که داشت هی گلی میشد . آقا زانا گفت این لباسا برا شهره اینجا باید لباس کردی بپوشی. منم گفتم لباس کردی ندارم گفت ایراد نداره با یکی از پسرای اونجا حرف زد که هیکلش تقریبا شبیه من بود ازش کلید گرفت که با هم بریم اونجا لباس کردی پسر رو تنم کنم منم راه افتادم دنبالش. حرف زدیم که بچه تهرانی بچه خوشتیپ هستی چندتا دوست دختر داری منم گفتم من سنی ندارم آقا زانا ۱۹ سالمه دوست دخترم کجا بود اونم بلند گفت : ای گیان خیلی شیرینی پسر . رسیدیم خونه رفیقش که مجردم بود کلید انداختیم اومدیم تو یه لباس برام از لباس رفیقش در آورد گفت ، اینو تنت کن . منم دیدم موقعیت مناسبی شلوار لباس در آوردم. بنده خدا چشماش انگار داشت از حدقه میزد بیرون . یه تیکه گوشت سفید جلوش بود . لباس کردی تنم کردم گفتم آقا زانا اینو اوکی کن برام. اونم به بهونه های واهی میخواست شال دور لباسمو ببنده هی کونمو لمس میکرد میدید من اعتراضی ندارم با جرات انجام می داد که گفتم بریم آقا زانا اونم گفت بریم به چشم. بعد اینکه لباسمو جلوش عوض کرده بودم منو با شورت هفتی بدون مو دیده بود کلا هوش از سرش پریده بود . پیش دوستاش هی دست می انداخت دور گردنم و شوخی صمیمیت مون بالا گرفته بود. اون روز بدون اینکه بین منو زانا اتفاقی بیوفته گذشت. چند روز بعد آقا زانا از مرز اومده بود با بار . منم اتفاقی تو کوچه دیدمش که گفت وایسا نرو اگر میخوای باهام بیا بریم نزدیک مرز اونجا جای اصلی کار ماست که از نزدیک ببینی کارمونو منم گفتم آقا زانا خطرناک فلان گفت نگران نباش من بچه کوهستانم می‌دونم کجا امن کجا نه . منم گفتم بزار ب اهل خونه بگم هم نگران نشن هم لباس رفیقتون ک زیر بارون و گل کثیف شده بود رو شستم بیارم بده بهش و ازش تشکر کن. اونم گفت بزار برای بعد اگر به خونه بگی با منی تجربه ای رو که ممکنه ب دست بیارم رو از دست بدم. یه بویایی برده بودم ولی من چیزی برای باخت نداشتم. با هم راه افتادیم سمت مرز . تو راه بهم گفت ببین بچه شهر چقدر تپل بچه کوهستان چه قدرت بازویی داره . هیکل بازو هامو دست میزد می‌گفت این گوشتا ولی ب تو میاد منم گفتم این بدن قوی هم به شما میاد رسیده بودیم بین کوه تپه ها که گفت دوست داری بدن منو ببینی منم گفتم آره گفت باشه گیانم منم گفتم همینجا میخوای نشون بدی اون بدن سفت قوی رو ک گفت آره ولی بریم جلو تر منم گفتم باشه . رسیده بودیم بین کوه ها ک از هیچ جهت دید نداشت( نمی‌دونم حتی مرز بود یا نه یکی از کوهستان های اطراف بود) دیدم لباسش رو درآورد گفت ببین بدن مرد کُرد اینطوریه! بدنش خیلی خوب بود ! سینه بدنش مو داشت ولی نه موی بد مویی که بدن مرد رو جذاب می‌کنه بدنش مثل باشگاهیا بود ولی این بدن مردونه تر و قوی تر بود از دید من . که گفت تو هم لباس تو در بیار پسر شهری . گفتم برا چی آقا زانا گفت خجالت نداره که پسر می‌خوام تفاوت بدنمون رو ببینی منم گفتم سردم میشه آخه تو این هوا گفت چقدر سوسولی پسر، منم گفتم باشه ولی بریم حداقل جایی ک گرم تر باشه گفت گرم ترین جای ممکن الان همینجاست بریم پایین تو دیدیم بریم بالا سر تر میشه منم با اکراه قبول کردم. لباسمو ک در آوردم بدنم مور مور شده بود بعد آقا زانا با دست سینه شکم بازومو محکم گرفته بود می‌گفت ببین تو گوشتی من بدنم سفته هی انگولک میکرد می‌گفت چطور پسری هستی تو بدن گوشتی دیدم هی باسنمو نوازش می‌کنه دید اعتراض نمیکنم با چنگ باسنمو فشار میداد منم آه نالم بلند شده بود . آقا زانا گفت گیااااان دوست داری؟ منم فقط صدای ناله میکردم منو به جلو خوابوند رو کف خودشم افتاده بود روم. گرمای تن اون به بدن سرد هوای سردم که میمالوند حس شهوتم بلند کرد بود. بعد به زبون کردی قربون صدقم می‌رفت که خیلی وقته این کمر خالی نشده قوربانت برم این حرفا. برم گردوند کیرشو در آورد. کیییییییییر بوداااا بهم گفت تا حالا خوردی گفتم هم دادم هم خوردم ولی به سن بالا ندادم گفتش پس خوبه تجربه داری حدسم غلط نبود راجع بهت. شروع کردم ساک زدن براش صدای ناله قربون صدقه کردیش و صدای مردونه ش حشریم کرده بود . اینقدر براش ساک زدم ک فکم درد گرفته بود. دیگ داشتم ضعف میکردم گفتم آقا زانا چکاره ایم وازلین اینا که نیست گفت با تف!! منم گفتم عمراااا بابا با وازلین کونم پاره شده با تف که هیچی از اون اصرار از منم رد. ک گفت باید کون رو بدم همینجا بهش وگرنه برگشتی در کار نیست. منم چکار میتونستم بکنم گفتم قبول فقط آروم ، زود تمومش کن که گفت به چشم!!! به حالت ایستاده خمیده منو خوابوند و شروع کرد باز کردن کونم . با تف هی دست میکرد منم درد شهوت با هم تجربه میکردم. بعد ۵ دقیقه یه ده دقیقه گفت آماده باش دیدم داره سر کیرشو با تف می‌کنه تو سوراخ کونم… داشتم میمردم اشکم در اومد گفتم تورو خدا نه که گفت تحمل کن بدنم تو بدنش قفل بود که یهو با تموم زور کیرشو کرد تو کونم! دستشم جلو دهنم گذاشته بود که صدای جیغم پراکنده نشه. اون لحظه انگار کونم جر خورده بود… که گفت آروم باش بچه الان بهتر میشی… اوایل کردنش درد داشتم با گریه ولی بعدش عادت کردم و دیگه تو حال خودم نبودم. تو کوه ها داشتم کون میدادم… کمرشم اینقدر سفت بود از جلو پشت تموم پوزیشنا مارو کرد . آخرشم وقتی روم افتاده بود تلمبه میزد بهم گفت کجا خالی کنم گفتم تو کونم اونم آبشو با یه فشار زیادی خالی کرد توم. کونم بدنم داغ کرده بود… بی حال بی حال بودم لباسامو به سختی تنم کرد و ازم لب گرفت ک گفت پاشو بریم خانوادت نگران میشن. بهش گفتم واقعا جون ندارم کمرم لگنم کونم درد می‌کنه نمیتونم راه برم. اونم منو بغل کرد راه افتادیم سمت خونه… . از اون قضیه به بعد دیگه کارم اینه هر زمان میرم خونه خالم آقا زانا و رفیقاش حسابی کونمو مورد گایش قرار میدن که اگر دوست داشتید اون خاطرات دیگمم بگم. ( این خاطره برای نوروز نیست برای چند وقت بعد نوروز چون ما خالمونو دیر به دیر میبینیم مدت بیشتری می‌مونیم یا برعکس اونا میان تهران هم همینطوره و شوهر خالمم هی میاد سر میزنه و می‌ره) این خاطره واقعی دوستان من این همه وقت گذاشتم چیزی الکی نمیگم بهتون ♥️

نوشته: فرشاد

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

به زودی فعالیت در انجمن عمومی خواهد شد، حتما قوانین را مطالعه بفرمایید.