رفتن به مطلب

داستان سکس زن من با یه مرد دیگه


mame85

ارسال‌های توصیه شده

 

ماجرای زن من و دوستش

سلام اسم من مجید و ۳۶ ساله متاهل و شغلم آزاد هست . این ماجرا که مینویسم سال گذشته اتفاق افتاد ‌ . خانم من اسمش سمیرا هست و ۲ سال از من کوچکتر هست و خانه دار هست . یه مغازه خدماتی دارم یه جایی وسط شهر و برای کارای خدماتی که انجام میدم ( کارایی مثل گارانتی و سرویس و تعمیر …) ‌.شاگرد داشتم که سربازی رفت و دست تنهایی سخت بود چون مجبور میشدم مغازه را ببندم و برم برای انجام کار و خب مشکلات بسته بودن مغازه شامل پریدن مشتری و ضرر عدم فروش لوازم جانبی و… پیش میومد . با سمیرا قرار کردم که بیاد مغازه کمک من در حد باز نگهداشتن در مغازه در زمان نبودن من تا یه
شاگرد پیدا کنم .چند ماه این جور با هم مشغول بودیم و خوب بهتر از نبودن هیچ کسی بود و حقوق هم لازم نبود بدم. اما کارای خونه یه کم‌ توی هم میافتد و امورات خونه عقب میفتاد چون سمیرا بیشتر اوقات پیش من بود و گاهی مجبور بودیم ظهر ها واسه ناهار یا شب ها برای شام از یه طباخی (رستوران و تهیه غذا )توی همون خیابون غذا بخریم و با سمیرا می‌خوردیم. یه روز یه خانم اومد مغازه و بعد ازم خواست برا تعمیر وسایل برم منزل شون . اسمش راضیه بود و اصرار داشت که فلان ساعت حتما بیاین که خونه باشیم . سر ساعتی که گفت رفتم خونه شون و الکی یکی دوتا وسیله ها خونه شون را نشون من داد و گفت برام سرویس کنین و شوهرش هم نبود خونه و بعد بهم گفت شماره منو که دارین و سیو کنین و اگه فلان ارگان کاری داشتین من در خدمتم . تعجب کردم . حس کردم خواست چیزی بگه ولی حرفش را نزد . بعدم با گوشی حق سرویس را برام پرداخت کرد . ذهنم درگیر بود تا از فردای اون روز سلام صبح بخیر و احوالپرسی توی شبکه اجتماعی برام فرستاد و یه جورایی دوست شدیم . من خیلی مراقب بودم چون قضیه بد جور بو دار و یه زن متاهل اومده شماره داده منو کشونده برده آورده و کار خاصی هم نداشته . دروغ نمیگم که تصور نکردم شاید نقشه داره یا شاید از من خوشش اومده یا قصد دیگه داره ولی پیش خودم گفتم من که بچه نیستم و دیدم داره حرف و کار بجای خطری میرسه بهش میگم مزاحم نشو و دیگه جوابش را نمیدم . حدود ۲ هفته در حد چت و سلام احوالپرسی دوستی کردیم تا بهم گفت من باید ببینمت حتما و کار دارم باهات و دوست دارم بیشتر آشنا بشیم . هم ترسیدم هم کنجکاو شدم که اون چه فکری تو سرش داره . باهاش یه ساعتی کافی شاپ یه جای دیگه شهر قرار گذاشتم و با هم نیم ساعتی حرف زدیم . بهش نمیومد شر باشه یا تیغ زن باشه و مشخص بود آبرو و حیثیت و حریم همه چیز حالیش هست . ازم خواست یه روز بریم یه جایی مثل خونه شون یا خونه ما ولی جایی که امن باشه و استرس نداشته باشه تا بتونه راحت حرف بزنه . با اینکه نگران بودم قبول کردم و یه ساعتی قرار خونه خودمون را باهاش گذاشتم و بردم خونه مون و یه ساعتی پیش هم بودیم . زن نازی بود و اندام تپل و توپری داشت . بهم گفت که دوست داره درد دل کنه و از من خوشش اومده و با شوهرش به مشکل برخورده و
خانواده درست حسابی نداره و پدرش فوت شده و مادرش پیر هست و داداش و خواهر حسابی نداره و تنهاست و شوهرش شر هست یه کمی و اهل خلاف هست و مشروب میخوره و خانم بازی و رفیق بازی زیاد میکنه. نیم ساعتی که حرف زدیم گریه کرد و نزدیک همدیگه که شدیم مثل آهنربا جذب هم شدیم و بغلش کردم و بهم لب دادیم و دیگه کار رسید به حال کردن و حسابی حال همو جا آوردیم چون هر دو متاهل بودیم و کارمون را استاد بودیم . کار منو راضیه دیگه شده بود حداقل هفته ای یکی دوبار حداقل حال کردن حالا خونه ما یا خونه اونا فرق نداشت ولی حال ما مرتب بود . بعد یه ماه بهم گفت آقا مجید میخوام یه چیزایی بگم ولی جون عزیزات قول بده که شر درست نکنی . بعد قسم و قول که اگه کاری کردی شر شد منم خودم را میکشم و وصیت نامه مینویسم که چی شد و چیکار کردم . قول که حسابی پاش سفت و سخت شد گفت راستش شوهر من مصطفی با خانمت سمیرا دوست شدن و زمانی که خانمت سمیرا برای خرید غذا می‌رفته طباخی مخ همدیگه را زدن و آمار دارم که سکس هم میکنن. یه لحظه خون جلو چشمام را گرفت . حس کردم توی یه دام افتادم . یا نقشه بوده و خیلی از راضیه بدم اومد . ولی چند لحظه که فکر کردم دیدم که خودمم بد جور پام گیر کرده و هر کاری کنم خودمم به فنا میرم . از راضیه خیلی گلگی کردم چرا اول نگفتی و بگو نقشه ت بود و… گفت مجید زنت را شوهر من کرده تو هم منو کردی . حداقل الان مساوی هستی و یه قدم از اونا جلوتر هستی چون خبر داری و اونا خبر ندارن میدونی و منم مثل تو خیلی با خودم جنگیدم تا قبول کردم که چطور پیش برم که هم‌ جبران کار شوهرم بشه هم آبرو ریزی و شر نشه . گفتم تو مدرک داری از شوهرت ؟ گفت آره و توی گوشی موبایلش چت هاش را با خانمت را دیدم و موفق شدم بفهمم که خانمت کی هست و بعدم با شما دوست شدم . مخم سوت کشید ولی واقعیت تلخ بود . راضیه هر جور بود منو آروم کرد و قرار شد که فعلا چیزی به رو نیارم تا خودش بهم آمار شوهرش را با سمیرا بده . راضیه گاهی عکس از سمیرا و بدنش می فرستاد و میگفت اینا را زنت فرستاده برای شوهرم . خیلی ذهنم درگیر این اتفاقات بود ولی نمیدونستم کدوم کار را بکنم که قضیه شر نشه برای خودم و راضیه . یه روز با راضیه حرف میزدیم تلفنی و بهم گفت این قدر که تو درگیری منم در گیر بودم و هر چی فکر کردم دیدم اونا خوش و شاد دارن لذت میبرن و این منم که اذیتم و بعد فکر کردم چرا من هم خوش نباشم . بهم گفت هر جوری دلت بخواد میشه ما هم حال کنیم و پایه هستم . یه جورایی درد فکری این قضیه یه مسکن داشت و اونم لذت بردن با راضیه بود . کارای خاصی کردیم با راضیه با همدیگه که شاید باز بنویسم .‌…

نوشته: مجید

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

به زودی فعالیت در انجمن عمومی خواهد شد، حتما قوانین را مطالعه بفرمایید.