رفتن به مطلب

kale kiri

ارسال‌های توصیه شده

     بیغیرتی × داستان بیغیرتی × سکس بیغیرتی × داستان سکسی × داستان گروهی × سکس گروهی ×

سفر خاطره‌ انگیز

تمام اسما ساختگین

من اسمم سحر هست و ۲۸سالمه و تازه نامزد کردم و کون و سینه‌های خیلی خوبی دارم که خیلیا بهم گفتن
نامزدم اسمش سعید هست و ۵ سال از خودم بزرگتره و خیلی هم هاته
باهم خیلی سکس داریم و هردومون گرمیم
سعید همیشه تو فانتزی سکسمون از یه نفر دیگه حرف میزد
مثلا می‌گفت دلت میخواد دوتا کیر باشه با دوتا کیر بکنیمت یا حتی بیشتر
منم به شدت با این حرفاش حشری میشدم

اینو بگم که من سعید رو فقط واسه خودم می‌خوامش و هروقت حرف از یه دختر میشد تو فانتزی قبول نمی‌کردم
اما با فانتزی چندتا مرد کلی حشری میشدم
نمی‌دونم شاید یه جورایی سعید باعث شد این حس تو وجودم بیدار بشه و بخوام تجربه کنم

هرچند که سعید خودشم کلی حشری میشد وقتی حرف یکی رو میزد که منو بکنه یا براش بخورم ، به معنای واقعی روانی میشد و لذت میبرد
البته که همیشه بعد از سکس می‌گفت فقط میخوام در حد فانتزی تو حرفامون باشه و هرگز عملی نشه
بهم می‌گفت تو توی سکس خیلی حرفه‌ای هستی مخصوصا ساک زدن و کیرشو خوردن
از حق هم نگذریم چون مجردیم خیلی کیر دوست پسرامو خورده بودم و فیلم دیده بودم بلد بودم
خب بریم سر داستان جندگی من

من قرار بود با سعید بریم شمال اما سعید نتونست بیاد ، منم چون دلم هوس سفر کرده بود تصمیم گرفتم با چند تا دوستام برم که سعید مخالفتی نکرد
منو شهره و طناز و الناز که همشون دوستام بودن و تقریبا هم سن بودیم تور رزرو کردیم

روز سفر از تهران تو اتوبوس همه متاهل بودن یا با دوست پسرشون بودن
فقط اکیپ ما مجرد بود و چند تا دانشجوی پسر که اونام مجردی اومده بودن
البته معلوم بود سنشون از ما کمتره اما تو اتوبوس کلی پایه بودن
اسماشون امید ، سامان ، سجاد و عرفان بود
بنظرم امید از همشون بهتر بود
البته از نظر دوستامم امید بهتر بود

ساعت ۱۲ شب از تهران حرکت کردیم
اکیپ ما و اونا وسط اتوبوس نشستیم
اتوبوس که حرکت کرد ،نور کم شد و آهنگ گذاشته شد که کلی رقصیدیم
من بیشتر از همه میرقصیدم سامان و سجاد و عرفان خیلی شیطون تر بودن اما امید بیشتر ساکت بود
اونا هم با من میرقصیدن و توی اتوبوس هی از پشت می‌فهمیدم که با دستشون میمالن به کونم ، اما اهمیتی نمیدادم و با خودم میگفتم اتفاقیه
البته انگار خوشمم میومد بیشتر به من نگاه کنن تا بقیه دوستام مخصوصا که اونا خیلی هم از خود راضی بودن همیشه
منم سینه های بزرگمو هی تکون میدادم هرچند نسبتا تاریک بود اما سامان که جلوم بود میتونست ببینه
امید هم رو صندلی نشسته بود و کونمو سمتش میکردم و اونم برای اینکه دستش نخوره می‌فهمیدم معذبه و خجالتیه
بعد بقیه اکیپ ماهم بلند شدن
فقط ما بودیم که میرقصیدیم و اون سه تا
همه اتوبوس همراه امید نشسته بودن و دست میزدن فقط
خلاصه تا کلی وقت هی زدیم و رقصیدیم
بعدش دیگه لیدر اهنگو قطع کرد
ما هم که حسابی تخلیه انرژی بودیم گرفتیم خوابیدیم تو ماشین
دم صبح رسیدیم شمال و رفتیم ویلا و اتاقمونو تحویل گرفتیم
اکیپ ۴تایی ما یه اتاق داشتیم
اکیپ ۴ تایی اونا هم یه اتاق
بعد از گشت و گذار و اینا شب برگشتیم تو ویلا
با پسرا کلی رفیق شدیم
دوستای من همشون روی امید کراش داشتن مخصوصا طناز
اما امید خیلی بهش محل نمیذاشت و با من بیشتر گرم می‌گرفت
شب رو رفتیم تو اتاق پسرا و کلی بازی کردیم و خندیدیم
بعدش منو شهره خوابمون گرفت و اومدیم تو اتاقمون
نیم ساعتی گذشت که طناز و الناز هم اومدن
فردا شبش دوباره رفتیم تو اتاق پسرا

من یه ساپورت تنگ مشکی پوشیده بودم که همه جام بیرون افتاده بود با یه تیشرت که سوتین نبسته بودم ( اکثرا هم که تو خونم نمی‌بندم )
شهره و طناز و الناز هم لباساشون که خیلی از من باز تر بود
کلی حرف می‌زدیم و میخندیدیم دورهم

یهو الناز گفت راستی امید طناز از تو خوشش میاد
همه پسرا گفتن خدا بده شانس و اینا که امید یهو گفت اما من از سحر خوشم اومده
یهو همه ساکت شدن
بعد گفتم اما من متاهلم امید
امید که انگار آب یخ رو سرش ریختن رفت بیرون و سمت درختای محوطه
یه دوستش رفت بره دنبالش گفتم بذار من برم

آخه خودمم خوشم اومده بود از امید
جذاب بود بنظرم
از طرفی چون بین منو دوستام از من خوشش اومده بود انگار بهش مدیون بودم
رفتم پیش امید و وایسادم
گفت بهت نمیاد متاهل باشی
گفتم چرا نیاد بهم!!!
گفت آخه مجردی اومدی و خیلی شیطونی
گفتم نامزد دارم و اون نتونست بیاد سفر

گفتم البته نامزدم بهم مطمئنه و آدم روشن فکریه و منو راحت می‌ذاره همیشه
یه نگاه خاصی بهم کرد
نگاهی که ازش ندیده بودم اصلا و بهم گفت از لباسات معلومه
گفتم لباسام مگه چشه

یهو دستشو آورد سمت سینه‌م و با دست زد به سینم و گفت از اینا که نیستی
یهو انگار کصم خیس شد اما خودمو کشیدم عقب و گفتم تو چقدر هیزی امید!!!
گفت آخه انقدر جذابی که چاره‌ای نمیذاری برا آدم
من مطمئنم همسرت باهات کلی کیف می‌کنه و بهش حسودیم میشه
گفتم اونوقت چرا دقیقا
میخواستم دوباره دستشو بیاره سمتم واسه همین پرسیدم چرا حسودیت میشه!!

اونم نزدیکتر شد بهم و اینبار دستشو کشید رو کونم و گفت بخاطر همینا دیگه

اصلا دوری از سعید بدجوری حشریم کرده بود
از طرفی دوست داشتم سعید بود و منو حسابی میگایید
مطمئن بودم اگه سعید بود دوست داشت ببینه یکی اینجوری بهش حسادت میکنه
حرفهای سعید که همش میگفت بکنمت و تو جنده منی تو گوشم هی تکرار میشد که یهو گفتم تو با کسی نیستی !!

گفت قبلا بودم اما دیگه نه

خودمو نزدیکش کردم و بی اراده دستمو بردم سمت کیرش و گفتم پس حتما خیلی وقته کسی اینو بهش نرسیده
قلبم مثل چی میزد
جفتمون حشری بودیم

گفتم امید من کیر میخوام
گفت اما تو متاهلی سحر

گفتم فقط نامزدم
اسم نامزدم سعیده و همیشه دوست داشت ببینه من کیر یکی رو بخورم ، مطمئنم از نظرش ایراد نداره من حال کنم
یه لحظه نگاهم کرد
بعد دستمو گرفت و برد پشت چند تا درخت که پیدا نباشیم
سینه هامو گرفت تو دستاش
بعد لباسمو زدم بالا و سینه هامو در آوردم
گفت جوووون چه عشقی می‌کنه سعید
گفتم تازه کجاشو دیدی و بعد شروع کرد به خوردن
بعدش من شلوارشو کشیدم پایین و کیرشو در آوردم
کیرش برعکس کیر سعید بزرگ بود ، با اینکه سنش خیلی کمتر از نامزدم بود
تقریبا شق شده بود و کردمش تو دهنم
گفت چطوره کیرم
گفتم خیلی خوبه بزرگتر از کیر سعیده
گفت همش برای خودته
مثل چی می‌خوردم
گفت تو چرا اینقدر خوب ساک میزنی سحرررر الان ابمو میاری
بعد کشید بیرون از دهنم

منو از پشت کرد و ساپورتمو تا روی زانوم کشید پایین
دولا شدم و کیر کلفتشو که حسابی با آب دهنم خیس شده بود کرد تو کس خیسم
درد و لذت رو باهم داشتم
می‌گفت حال می‌کنی عمرا اگه سعید اینجوری بکنتت
گفتم من کیر هردوتون رو میخوام
تو و سعید رو همزمان باهم میخوام

همینطور تلمبه میزد یهو گفت ابم داره میاد بریزم دهنت؟!!
برگشتمو کیرشو تو دهنم کردم
آبش زیاد نبود اما خوشمزه بود
همشو ریخت تو دهنم
بلند شدم و همو بغل کردیم
از طرفی بغض کردم بخاطر سعید
بعد خودمو دلداری میدادم که تقصیر خودشه من جنده شدم و کس دادم
نمی‌دونم اگه بفهمه من به یکی چند سال کوچکتر از خودم کس دادم چیکار میکنه،

منو امید برگشتیم توی اتاق
بچه‌ها همه تو بغل هم بودن
رابطم با امید ادامه داشت در حد پیام و اینا، اما دیگه فرصت سکس نشد بینمون

بعدها امید بهم گفت طناز و شهره و الناز توی اون تور برای بچه‌ها ساک زده بودن

حالا که فکر میکنم شاید اینکه چند نفره با چند نفری کنار هم باشیم هم خوبه

اما اول باید به سعید ماجرا هارو بگم ، اگه توی سکسمون بگم قطعا اونم حشری میشه مثل من

پایان

نوشته: سحر

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • آخرین مطالب ارسال شده در انجمن

    • فیلم سکسی کوتاه که سه نفری یه دخترو برداشتن بردن طبعیتی چیزی لختش کردن دارن کص کونش میمالن یکیشون هم فیلم میگیره . تایم: 00:12 - حجم: 2 تماشای آنلاین فیلم لینک دانلود فیلم جهت مشاهده تمامی فیلم های سکسی ایرانی روی کلیک بزنید.
    • عکس سکسی یواشکی از حمام کردن میلف گوشتی ایرانی 5/5 برای تماشای تصاویر مخفی در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید.
    • عکس لخت زن ایرانی با کص کون گنده 4/5 برای تماشای تصاویر مخفی در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید.
    • عکس های یواشکی سکسی زن لخت ایرانی 3/5 برای تماشای تصاویر مخفی در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید.
    • عکس های مخفی از اندام لخت میلف گوشتی 2/5 برای تماشای تصاویر مخفی در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید.
    • عکس های مخفی ناب داداش بی از اندام سکسی خواهرش 1/5 برای تماشای تصاویر مخفی در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید.
    • سن بالا × زندایی × داستان سکسی × سکس سن بالا × داستان سن بالا × داستان زندایی × سکس زندایی × سکس میلف × میلف × سکس با زندایی سن بالا این داستان برمیگرده به پاییز امسال من ۲۹ سالمه و‌ همیشه بین اشنا فامیل مورد قبول بودم داییم شهرا جنوبی کار میکنه و خیلی زود بیا ۲ ماه یکبار هست ۳ تا بچه قد و نیم قد هم داره که بزرگه ۱۸ سالش هست زنداییم هم که اسمش مریم هست ۴۲ سالشه که از همون ۱۸ سالگی به بعد دوست داشتم ترتیبشو بدم ولی نشد هیکل توپی داره سفید سفید سینه ۸۵ به بالا کون گنده کلا خیلی سکسی هست قیافش هم بد نیست و خوبه داستان از اینجا شروع شد که بخاطر درس پسر دومی زیاد میرفتم خونشون پاییز که درس بهش یاد بدم درسش اصلا خوب نیست هروقت میدیمش میگفتم کاش بشه فقط بغلش کرد و سینه هاشو گرفت معمولا هم داخل خونه لباس راحت میپوشید نه لختی ولی کون سینه کامل در دید بود چندین بار گذشت از رفت و اومد در این مدت خودم حس میکردم فهمیده که چشمم بهش هست و پیش خودم میگفتم حتما خوشش میا که صمیمی تر میشه تا بعدازظهری رفتم خونشون که دیدم شال بسته به کمرش گفتم چی شده که گفت مبل بلند کردم و کمرم درد میکنه که بهش گفتم خب پماد بزن و ماساژ بده بهتر میشه گفت زدم ولی تموم شده بالاخره تموم شد و اخر شب اومد تو ذهنم که بهش بگم واست میخرم فردا پیام دادم و احوال پرسی که کمرت بهتره که گفت نه و گفتم فردا واست میگیرم میارم دیگه شروع کرد به تشکر و درد دل که داییت نیست و اذیت میشم منم و به خیلی چیزا نمیرسم و این حرفا صبح ساعت ۸ بیدار شدم ی دوش گرفتم رفتم دو تا پماد واسش گرفتم و بهش زنگ زدم خونه ای بیارم واست گفت اره هستم منم گفتم تا نیم ساعت دیگه میرسم اونم گفت برم دوش بگیرم تا تو میرسی شاید بهتر شدم رسیدم زنگ زدم رفتم بالا که دیدم ی شلوار گشاد پوشیده با تاپ و موهاشو با هوله بسته بود که خشک بشه تنها بود خونه و بچهها رفته بودن مدرسه دیگه تشکر کرد و رفت چایی اورد گفتم این دستور عملا داره باید پماد بزنی و ماساژش بدی و هوله گرم بزاری که تاثیر داشته باشه گفت باشه و تعریف میکردیک که تلفنش زنگ خورد پاشد که جواب بده ی دفعه از پشت چشمم خورد به کونش که شلوار بینش گیر کرده بود ی لحظه حس کردم کیرم راست شد از شهوتش چن دقیقه تلفنش طول کشید و اومد و منم گفتم برم دیگه که گفت مهدی تو که خودت میدونی دستور عملشو واسم پماد نمیزنی ی لحظه دنیا بهم دادن گفتم باشه که بعدش گفت اگه کار داری برو که منم گفتم نه کاری ندارم دوباره نشستم گفت پس بزار این وسایل جمع کنم بیام منم همش با خودم میگفتم چطوری شروع کنم چون نمیخواستم فرصت کردنشو از دست بدم که به خودم گفتم تهش ی دفعه میوفتم روش یا میشه یا نه اومد که گفت شروع کنیم و گفتم زندایی بهتره دراز بکشی که راحت تر انجام بشه بدون حرفی گفت رو مبل خوبه؟ گفتم اره دراز کشید رو‌مبل و لباسشو زدم بالا از چیزی که فکر میکردم سفید تر نبود ولی خوب بود همونم پماد زدم به کمرش که گفت اینجا بالشت نداره بیا بریم داخل اتاق که تخت هست گفتم اگه راحت تری باشه رفتیم داخل اتاق که تابشو بیرون اورد و فقط سوتین ابی بوده گفت میدونم که غریبه نیستی لباسمو دراوردم منم که از خدام بود به پشت دراز کشید منم ایستاده پماد زدم و میمالیدمش از جایی که درد داشت بالاتر رفتم بیشتر میخواستم با این کار بعدش برم سراغ کونش گفتم زندایی پایین تر هم بزنم شاید بهتر نتیجه داد گفت هرچه خودت میدونی کم کم اومدم پایین که رسیدم به شلوار و شرتش دیگه ازش نپرسیدم و ی مقدار کشیدمشون پایین از نصف کمتر کونش معلوم بود وای کونش مثل پنبه نرم بود دیگه فراموش کردم که کمرش کجاس ۳ ۲دقیقه شد که گفت مهدی کمرم بالاتره ی لحظه خواستم بحث بندازم گفتم از بس نرمه یادم رفت که این کمر نیس و خندید گفت حالا که خوشت اومده پس کامل پمادش بزن وای دیگه کیرم داشت میترکید شلوار و شرت تا زیر کونش دادم پایین کل کونش داخل دستام بود ی بار دیگه پماد زدم به کمرش و گفتم خوبه گفت عالیه کارت خودمم از اون نرمه بیشتر خوشم اومده بی زحمت ی بار دیگه ماساژش بده منم با خنده گفتم پس به من نگو یادت رفته گفت پس اگه میخوای راحت باشی بیا رو تخت خودش رفت وسط تخت و منم رفتم رو تخت اما از رو شلوارم مشخص بود شق کردم و فکر کردم متوجه شده و منم فکر میکردم چراغ سبز داده اگه بخوام کاری کنم داشتم ماساژش میدادم که خم شدم پماد بردارم از عمد کیرمو زدم بهش ببینم واکنشش چیه و چیزی نگفت و بعدش گفت زیاد بزن که خوب بشم منم گفت پماد کاری نمیکنه ماساژ مهمه که گفت تو هم خوب بلدی ی دفعه بلند شد و گفت شونه هامو هم ماساژ بده دیگه فشارم بالا رفت گفتم میخوای سوتینو باز کنم که راحت ماساژ بدم گفت باشه بازش کردم و سینشو با دست گرفت داشتم که ماساژش میدادم کم کم رفتم زیر بغلش که برم سمت ممه هاش گفتم اگه چیزی نگفت یعنی بکنم کم کم ممه هاشو گرفتم اصلا حرف نمیزد و فهمیدم راضی هست از پشت بهش نزدیک شدم و محکم گرفتشون و بهش چسبیدم فهمیدم حشرش زده بالا که چیزی نمیگه از پشت به گردنش نزدیک شدم و بوش کردم که گفت اگه میخوای کاری کنی راضیم اینو که گفت گردنشو بوسیدم و سینه هاشو‌ول کردم و دستمو برم سمت کصش و مالیدمش و برگشت سمتم و از لب گرفتم گفتم کاش زودتر میگفتی اونم گفت کاش زودتر کمرم درد میگرفت و گفت فقط سریع که سامان پسرش ساعت ۱ میا از مدرسه منم لخت شدم و افتادم روش و شروع کردم به خوردن لب و سینهاش اونم با دستاش کیرمو میمالوند چند دقیقه که گذشت کیرمو گذاشتم وسط سینه هاش و عقب جلو میکردم وای انگار بالشت پر قو بود که ی دفعه ابم اومد ریختم رو سینه و گردنش دستمال اوردم پاک کردم که گفت صبر کن کاندوم بیارم نمیخوام حاملم کنی که گفتم اره دست به حامله شدنت خوبه کت ۴ تا داری و کاندوم آورد و کشید رو کیرم و دراز کشید گفت ۲۰ روزه که جرنخوردم بدون مقدمه تا ته کردم داخل کصش و اه اوهش بلند شد محکم تلمبه میزدم صداش کل اتاق گرفته بود ۴ ۵ دقیقه گذشت از کنار کصش داشت ابش میومد فهمیدم ارضا شده منم همون لحظه اومد و کشیدم بیرون از کصش و کاندومو برداشت ریختم رو سینش چند دقیقه ازش لب گرفتم و پاشدیم داشت لباس میپوشید از پشت بهش چسبیدم و گفتم بعدی کی باشه گفت فردا خوبه و فردا دوباره زندایی رو مورد گایش قرار دادم از اون روز به بعد هفته ای دو بار میکنمش و یادش رفته شوهر داره. امیدوارم خوشتون اومده باشه نوشته: مهدی
    • شوهر وفادار سمانه - 1 سلام اسمم سمانه و ۲۸ سالمه تو ۲۰ سالگی با علی ازدواج کردم اون ۸ سال از من بزرگتره اوایل سکس های خوبی داشتیم اما کم کم تمایلش کم شد اصلا طرفم نمیومد گاهی انقدر حشری بودم که غرورم رو میشکوندم و آلتش رو موقع خواب در می‌آوردم و ساک میزدم خیلی کوچیک بود و شل درست شبیه خودش .خیلی راست نمی شد اما انقدر ساک میزدم و فانتزی های جنسی که داشتم به ذهن می‌آوردم تا کمی احساس بهتری داشته باشم اما هیچ وقت ارگاسم نشده بودم با کیرش . حتی پیش مشاور رفتم اما اونم گفت طلاق بگیر ازش اما جریان خانواده هامون طوری بود که حرف طلاق هم نمی شد زد .تا اینکه یه شب با هم فیلم دیدیم فیلم پورن هر چند نمیخواستم ببینم اما به اسرار علی و اینکه شاید با دیدن پورن یکم دودول تکون بخوره و بتونه کاری کنه قبول کردم .یه فیلم اروتیک داستانی بود که یه زن و شوهر جوان مشکل ما رو داشتن و داشتن دنبال راه حلی میگشتن که شوهره با اینکه مشکل داشت اما تمام تلاشش رو می‌کرد تا به همسرش کمک کنه حتی به کمک وسایل جانبی مثل خیار زنش رو ارگاسم می‌کرد و زندگیشون روز به روز با کیفیت تر میشد و کم کم به جایی رسیدن که یک مرد غریبه رو وارد زندگیشون کردن و اون مرد اومده بود خونشون تا با زنه سکس کنه جلوی شوهرش موقع دیدن این فیلم تقریبا ارگاسم شدم از بس هیجان انگیز بود و جذاب .مرد غریبه با آلت بزرگش کاری می‌کرد که خانومه تو فیلم چند بار آبش میپاچید و پاهاش میلرزید و گریه میکرد از شدت ارگاسم های شدیدی که می‌گرفت اما همچنان به شوهرش وفادار بود و زندگی عادی داشتن و همو دوست داشتن فقط از اون مرد غریبه به عنوان ابزار جنسی استفاده میکردن که نیاز خانوم رو برطرف کنه .وقتی فیلم به صحنه های جذاب ارگاسم رسید علی بهم میگفت سمانه تو هم آبت میاد اگه ارگاسم بشی؟ بهش به طعنه گفتم آره اگه مادربزرگ ۸۰ ساله منم کنار این مرده بخوابه آبش میاد و دیدم شروع کرد به حرفهای کاکولدی زدن و اینکه غیر مستقیم بهم میگفت که ما هم میتونیم راه این زن و شوهر تو فیلم رو در پیش بگیریم و… از اون شب به بعد دیگه اوضاع عوض شد و من شدم یه آدم عوضی .منی که همیشه چادر داشتم و با حیا و حجاب بودم با شلوار لی تنگ و مانتو باز و لباس سکسی تو خیابونا دنبال مرد رویاهام بودم تو یه جای شلوغ تو بازار بودیم با علی که یه مرد غریبه از پشت سر ما می‌اومد تا اینکه یه جایی وایسادیم که مردم‌نهاد بودن و همه چسبیده به هم و اون مرده هم از پشت خودشو می‌مالند به من و باسنم رو دست میزد یکم حالی به حولی شدم اما نمیشد به چنین مردی اعتماد کرد واسه همین به علی گفتن سریع از اون شلوغی دور شدیم بعدش به علی گفتم که یکی کونم رو دستمالی می‌کرد تو بازار و… علی هم کلی خندید .من دنبال یکی بودم که مخم رو بزنه بعد کم کم وارد رابطه جنسی بشیم اما همه مردها انگار می‌خواستند اولین بار دیدن ببرن تو رخت خواب .تو تلگرام با جابر دوست شدم و پسر خوبی بود اولین باری که دیدمش تو رستوران گفتم این دیگه همونه که میخواستم و تو رویای این بودم که به علی هم قضیه رو بگم و یه روز دعوتش کنم خونه و به فانتزی جنسی مون برسیم اما بعد از اینکه تو چت باهاش راجع به مسائل جنسی و … باهاش صحبت کردم و فهمیدم یه چیزی تو مایه های شوهر خودمه و اصلا خودش مشکل جنسی داره سریع بلاکش کردم فقط تنها فرقش این بود که اون قدبلند و خوش استایل بود … اگه دوست داشتین کامنت بزارین ادامش رو بگم نوشته: سمانه
×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

به زودی فعالیت در انجمن عمومی خواهد شد، حتما قوانین را مطالعه بفرمایید.