رفتن به مطلب

ارسال‌های توصیه شده

     زن شوهردار × میلف × زن متاهل × داستان زن شوهردار × سکس × سکس گپ × داستان میلف × داستان زن متاهل × سکس زن متاهل × داستان سکسی ×

من و مژگان

از خونه زدیم بیرون. طبق معمول وظیفه من این بود که مژگان رو بعد از مهمونی و دورهمی برسونم خونشون.
مژگان دوست خانوادگی ما بود و هم با من خیلی خوب و صمیمی بود، هم با ناهید همسرم. ولی هردومون از تقی شوهرش خوشمون نمی اومد، به همین علت هیچ وقت توی دورهمی هامون اون رو دعوت نمی کردیم. تقی هم چون روی تاکسی کار می کرد و تا دیروقت سر کار بود بدش نمیومد که زنش بیاد خونه ما و توی خونه تنها نمونه. مژگان از من و همسرم که هم سن و سال هستیم ده سال بزرگتره و حدود چهل سال سن داره، ولی بچه نداره و به علت شغل شوهرش اکثر اوقات توی خونه تنهاست. همه خانواده ما، من همسرم و دوتا پسر و دخترم مژگان رو دوست داریم، چون خیلی دختر خونگرم و صمیمی هست و از نظر من لنگه نداره. ناهید خیلی به مژگان اعتماد داره و به همین علت مژگان هر زمان می خواد میاد و میره و با من هم مثل بقیه دست میده و بعضی اوقات که مناسبتی پیش میاد روبوسی هم می کنیم.
بریم سراغ اصل داستان
اون شب تا از خونه زدم بیرون که مژگان رو برسونم یادم اومد که کلید خونه دوستم پیش منه و باید به خونه اش سر میزدم که یکی دو روز است که سر نزدم. یک لحظه فکر شیطانی اومد سراغم و تمام بدنم به لرزه افتاد. اینقدر تابلو که مژگان هم فهمید. گفت چیزی شده سعید؟ گفتم چطور؟ گفت رنگ از رخسارت رفته، گفتم نمی دونم مهم نیست. پنجره رو دادم پایین و نفس عمیق کشیدم. مژگان باز پرسید چیزی شده؟ می خوای منو پیاده کنی و زنگ بزنم تقی بیاد دنبالم؟ گفتم نه نه، این حرفا چیه. نمیدونستم چی بگم و چطوری سر حرف رو باز کنم. آخه مژگان از من توقع نداشت که بهش نظر بدی داشته باشم و اگر حرفی می زدم و نمی گرفت خیلی بد می شد و حتی ممکن بود به ناهید هم اطلاع بده. تو همین افکار بودم که دلو زدم به دریا و گفتم مژگان جان اشکال نداره سر راه یک لحظه برم به خونه علی آقا همکارم سر بزنم؟ رفته مسافرت و کلیدش رو داده به من که به خونه شون سر بزنم و گل ها رو آب بدم و… گفت نه، چه اشکالی داره. من کار خاصی ندارم. تو دلم گفتم این نمی دونه چه خوابی براش دیدم…
رسیدم جلوی خونه. ماشین رو پارک کردم و خاموش کردم. گفتم من باید برم گلارو آب بدم یک پنج شش دقیقه یا بیشتر ممکنه زمان ببره تو بشین تا من برگردم که یهو گفت خوب منم میام کمکت می کنم. قند توی دلم آب شد. هرچند هنوز توان نداشتم بهش حرفی بزنم ولی خوب، تا حالا راه بزرگی رو پیش اومده بودیم. رفتیم بالا و در رو بستم و چراغ ها رو روشن کردم. دور و اطراف رو یک نگاهی انداختم و رفتم توی آشپزخونه و پارچ رو آب کردم که دیدم مژگان هم اومد. گفت این پارچ رو بده به من، تو یک ظرف دیگه آب بریز و بیا که زود بریم. تو دلم گفتم بریم؟ کجا؟ تازه اومدیم که…
ظرف رو آب کردم و رفتم توی پذیرایی، تا وارد پذیرایی شدم دیدم مژگان پشتش به منه و خم شده داره به گل های پشتی آب میده.مانتوی کوتاهش کنار رفته بود و کون نازش توی اون شلوار لی تنگش قشنگ روی مخ من بود. ساق شلوارش کوتاه بود و پاهای سفید بلورش خیلی چشم نواز بود. یهو برگشت و منو دید و گفت اینجا چیکار می کنی؟ گل های توی حال رو آب دادی؟ گفتم آره. گفت پس بریم؟ قفل کردم که چی بگم. چون میدونستم به گل و سنبل علاقه داره گفتم مژگان یک گل خوشگل عجیبی تو اتاقشون دارند نمی دونم اسمش چیه بیا ببین. اون هم ساده و بی تدبیر رفت به سمت اتاق و گفت این که قاشقی هست چیز عجیبی نیست. گفتم من نمی دونستم. داشت از اتاق میومد بیرون که توی درگاه در بزرگترین قمار زندگیم رو انجام دادم و رفتم جلوشو گرفتم. گفت باز چی؟ گفتم هیچی. گفت پس چته؟ گفتم مژگان؟ فکر کنم دیگه از رفتار و لحنم از موضوع بو برده بود. گفت کوفت. چی میگی؟ گفتم مژی بیا بریم روی تخت بشینیم. با نهایت تعجب گفت چی؟ روی تخت بشینیم که چی بشه؟ هنوز داشت حرف می زد که دستش رو گرفتم و کشوندمش سمت تخت. یهو انگار که دو ریالی اش جا افتاده باشه گفت سعید چته؟ دیوانه شدی؟ منم مژگان، زن تقی، رفیقت. من دوست خونوادگی و رفیق صمیمی زنت هستم. داشت ور می زد که گفتم ببین مژگان. راستش رو میگم. پنج ساله که رفیق ما هستی و مثل عضو خانواده منی، ولی باور کن تیپت، اندامت، چهره ت، بدنت و… دل منو بردی. نمیخوام مزاحم زندگی خودت و خودم بشم، ولی میخوام باهات سکس داشته باشم، خیلی تو کفت هستم. با چشم های درشت داشت نگاهم می کرد. گفت باورم نمیشه. واقعا خودتی سعید؟ دوست خونوادگی و معتمد ما؟ گفتم آره، منم سعید و میدونم دارم کار اشتباهی می کنم ولی الان با تمام وجودم میخوام بکنمت. این جمله آخر رو که گفتم زد زیر گریه، ناغافل رفتم سمتش و بغلش کردم و برای اولین بار از حد عرف بیشتر تو بغلم فشارش دادم و دستم رو به بدنش می کشیدم. گفتم منو ببخش مژی، ولی الان به هیچ چیز جز گاییدن تو فکر نمی کنم. چند لحظه سکوت برقرار شد و همزمان من داشتم با دستم آرومکی ور میرفتم با بدنش. چه بدنی هم داشت بی پدر. ناز و ملوس. انگار همین دیشب جشن تولد شانزده سالگیش بوده. یک دفع به حرف اومد و گفت سعید من هم تو رو دوست دارم، ولی نمی تونم با تو سکس داشته باشم، من به تقی متعهدم، هیچ وقت تصور خیانت رو هم نداشتم. گفتم همین امشب رو بیخیال شو بعد هرچی تو بگی. خلاصه از من اصرار بود و از مژگان انکار که دیدم داره وقت میگذره و هر لحظه ممکنه یکی زنگ بزنه و بپرسه کجا هستید و… دل رو زدم به دریا و رفتم توی لباش. اکیدا همکاری نمی کرد و مقاومت می کرد. همزمان دستم رو از زیر بردم توی پیراهنش و سوتین رو زدم کنار و ممه هاشو لمس کردم. چقدر ناز بود این بشر. صاف و تمیز و دست نخورده. نیازی به دیدن نبود، تر و تازگی ممه هاش رو با حس لامسه هم خوب میشد درک کرد. ولی رحم نکردم و به سختی ممه هاشو کشیدم بیرون و درحالی که اون میگفت نه، نه من شروع به خوردن و لیسیدن ممه هاش کردم. هرچی میخوردم سیر نمی شدم ولی مژگان خودش رو نگه داشته بود که حشری نشه. دیدم فایده نداره، دست انداختم توی شلوارش. هر کاری کرد که جلوی من رو بگیره موفق نشد و اول شلوارش و بعد شرتش رو کشیدم پایین. انگار نه انگار که طرف زن مردم هست. اول یک کم کصش رو انگشت کردم بعد با سر رفتم جلوش و لب و زبونم رو چسبوندم به کس سفید و تمیز و نازش. دقیقا مثل دختر بود. فکر کنم تقی اصلا نمی کرده این جواهر رو. یک کم که لیسیدم بدنش شل شد و دیگه کنترلش دست من بود. بلندش کردم و به شکم خوابوندمش روی لبه تخت و از پشت شروع کردم به لیسیدن درز و لپ های کونش. سوراخش که اینقدر تنگ بود که بعید میدونم یک انگشت هم میرفت توش. از درز کونش میلیسیدم و تا چاک کصش میومدم پایین و بارها همین کار رو ادامه دادم تا ناله هاش بلند شد. بلند شدم و بغلش کردم و بعد ماچ و بوسه گفتم امشب رو با من باش و بگذار بهمون خوش بگذره بعد جبران میکنم عشقم. دیگه چیزی نگفت. یک کم لباشو خوردم و هدایتش کردم سمت تخت. روی تخت رو به بالا خوابوندمش و سرش رو از لبه تخت دادم پایین. حالا اروم زیپ شلوارمو کشیدم پایین و با شورت رفتم جلو طوری که شورتم روی صورتش بود. هیچی نمیگفت ولی مطمئنم از روی شورت متوجه ابهت کیرم شده بود. همین طور که شرت پام بود صورتش رو به کیرم میمالیدم که دیدم خودش رفت سمت کیرم. با دستش شرتمو آروم کشید پایین و تا پرده بالا رفت چشمش به جمال کیر هفده هجده سانتی کلفت و سفید من روشن شد. اولین حرفی که زد گفت وای چه بزرگه. کیر تقی یک سوم این هم نمیشه. خندیدم. گفت ازت خواهش می کنم تو منو ارضا کن چون حشری شدم من هم بعدش آبتو میارم ولی توی کصم نذار با این کیر جر می خورم و ممکنه تقی هم بفهمه و… .
گفتم نترنس، نق نزن، آروم و دلچسب میکنمت عشقم. بعد کیرم رو آروم مالوندم به لباش و صورتش و گفتم باز کن بزارم توی دهنت. گفت اخه این هیولا توی دهن من جا نمیشه که. کیرم رو به سمت دهنش فشار دادم و آروم سرش رو دادم تو دهنش. واقعا هم کیر کلفت من توی دهن نحیف و ناز مژگان جا نمیشد. گفتم یک کم خیسش کن کار دارم باهات. کیرمو به زحمت یک کم خورد و از دهنش در آوردم و چرخوندنش طوری که کون و کصش از پشت به سمت من بود. سرمو باز بردم لای پاش و کصش رو لیسیدم و خیس کردم و کیرمو آروم فشار دادم که بره توش. به سختی نصف کیرم تو کصش جا شد و کم کم شروع کردم به تلمبه زدن. صداش بلند شد و دیگه نفهمیدم از درد داره میناله یا از حال و صفا. داگی استایل نشوندمش و باز کیرم رو فرستادم که بره توش. بعد یک مدت تلمبه آروم زدن سرعتش رو بیشتر کردم و تند تر میکردمش. حین سکس یهو حرف زدنم اومد و گفتم مژی تقی هم به این خوبی میکنتت؟ هیچی نگفت. فکر کنم خجالت کشید. همینطور که داشتم تلمبه میزدم و دستامو دو طرف کونش گذاشته بودم گفتم اگر جواب ندی چنان میزنم که کون سفیدت سرخ بشه و تقی بفهمه که رفتی دادی. با اه و ناله گفت چی بگم؟ گفتم تقی هم به این خوبی مکنتت؟ گفت نه،گفتم چرا؟ تو که خیلی محشری. باز جواب نداد. گفتم بزنم سرخت کنم؟ یهو داد زد گفت تقی مردونگی نداره، راست نمیکنه. گفتم جووووون، پس از این به بعد خودم با این کیر کلفتم میکنمت. گفت بکن، بکن، بکن. فهمیدم تو اوج هست. تا جایی که توان داشتم سرعت تلمبه ها رو بیشتر کردم و دستامو هم تا جایی که جا داشت توی بدنش، دو طرف کون و کپلش، فشار میدادم. دیگه نزدیک بود که آبم بیاد که گفتم مژی من معمولا آبم رو یا تو کص میریزم، یا تو کون یا توی دهن طرفم. چه کنم؟ دیدم باز سکوت کرد و ناغافل دستم رو باز کردم و یهو چنان اپنک محکمی کوبیدم به دو طرف کونش که رد دو تا دستم روی کون و پهلوهای سفیدش سرخ سرخ شده بود. گفت دستت بشکنه سعید. گفتم جواب ندادی، دوباره بزنم؟ از ترس این که نزنم با دردی که داشت هن هن کنان گفت بریزی توم حامله میشم. کونم هم خیلی تنگه. برمیگردم بریز توی دهنم. تا اینو گفت برق سه آمپر گرفت منو و کشیدم بیرون و گفتم برگرد برگرد دهنتو باز کن کصکش. یهو مثل جت برگشت و دهن ناز کوچولوشو باز کرد و من سر کیرم رو فرو کردم تو دهنش و با فشار آبم رو پمپاژ کردم توی حلقومش.اینقدر زیاد بود که از دهنش زد بیرون. زیر چونه شو محکم با دستم گرفتم و با انگشتم آبی که از دهنش در اومده بود رو کشیدم به سمت دهنش. اولش باز نمی کرد ولی وقتی فشار دست منو روی چونش حس کرد دهنش رو باز کرد و من هم تا جایی که تونستم آب رو هدایت کردم به سمت دهنش. گفتم باز کن. باز کن. بگو آآآ. وقتی دهنش رو باز کرد دیدم توی دهنش پر از آب منه. همین طور که چونه شو گرفته بودم گفتم بده بره پایین. اینقدر آب تو دهنش بود که نمیتونست جوابمو بده. یک کم دیگه چونه شو فشار دادم که دیدم گلوش تکونی خورد و فهمیدم که داده پایین. گفتم بگو آآآآ. دهنش رو باز کرد و کیرمو که شل شده بود گذاشتم توی دهنش و گفتم مک بزن تا تمام آبش بیاد و آبی توش نمونه که اون هم چاره ای جز اطاعت نداشت. افتادم روی تخت. خیلی خسته بودم. گفتم مژی بیا تو بغلم. کشیدمش سمت خودم و انداختمش روی خودم. گفتم چطور بود؟ گفت واقعا نمی دونم چی بگم، خدا کنه بتونم با عذاب وجدانم کنار بیام. گفتم ول کن بابا. تو که میگی تقی نمیکنه تو رو. حیف تو نیست؟ گفت آره، ولی هرچی باشه شوهرمه، مرد خونه و زندگی منه. گفتم بیخیال، سکس چطور بود؟ گفت عالی، پنج شش بار ارضا شدم، آخرش هم داشتم میشدم که کشیدی بیرون. تا این رو گفت یهو چرخوندمش و رفتم سمت کصش و شروع کردم به لیسیدن و مالیدن کصش. گفتم الان با زبونم ارضات میکنم و اینقدر خوردم و خوردم که مایع لزجش با فشار پاشید روی صورتم. خندیدم و گفتم نوش جونت باشه عشقم.
بلند شدیم به نوبت رفتیم دستشویی و خودمون رو تمیز و مرتب کردیم و زدیم بیرون. توی راه پرسیدم مژی ببخشید روی کون و پهلوت خیلی تابلو اثر دستهام افتاده چیکار می کنی؟ تقی نفهمه. اخه تو خیلی سفیدی اون اثر دست خیلی تابلوئه. گفت نترس. تقی یکی دو ساله به سمت من نیومده، بدنم رو هم خیلی وقته ندیده. گفتم جووون، چی می کشیدی تو. ولی ازین به بعد خودم نوکرت هستم. گفت باید اول بگذاری با ماجرای امشب کنار بیام و بتونم هضمش کنم، بعد هم اگر تونستم بر عذاب وجدانم غلبه کنم باید یک جای مطمئن برای قرارهامون بگیری که هیچکس شک نکنه و رفتارت هم مثل قبل باشه که کسی شک نکنه…
دو هفته گذشت
شنبه هفته سوم مژگان تایمی که میدونست من سرکار هستم بهم پیام داد که لوکیشن چی شد؟
جواب دادم قربونت برم، بی صبرانه منتظر خبر تو و وجدانت بودم، چشم، یکی دو روزه یک جایی ردیف می کنم.
سه روز بعد، یک سوئیت کوچولو دور از محل کار و زندگی هامون رهن کردم و از اون به بعد هفته ای دو بار شنبه و دوشنبه، من و مژگان توی اون سوئیت میریم روی فضا و برمی گردیم.
مژگان خیلی عشقه و خیلی جیگره، اما تنها مشکلی که باهاش دارم اینه که سوراخ کونش خیلی تنگه و نمیشه به هیچ عنوان گاییدش. فقط می تونم بلیسمش و زبونم رو توی سوراخش وارد کنم.
امیدوارم یا بتونم سوراخش رو باز کنم و کونش رو هم بگام یا این که یک کیس عالی و خوب مثل مژگان برای کون کردن در روز چهارشنبه (پنجشنبه برای ناهیدم) سر راهم قرار بگیره…
داستان عین واقعیت هست و همچنان هم ادامه داره، فقط ناگزیر بودم که اسامی رو تغییر بدم
شاد باشید

نوشته: سعید

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

به زودی فعالیت در انجمن عمومی خواهد شد، حتما قوانین را مطالعه بفرمایید.